به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در سه بخش منتشر میشود. (بخش اول)
زندگینامه
هوشنگ نهاوندی در سال 1312 ه.ش به دنیا آمد. تحصیلات دانشگاهی را در رشته حقوق دانشگاه تهران آغاز کرد و پس از دریافت مدرک لیسانس به فرانسه رفت و در رشته اقتصاد دکترای دولتی گرفت. نهاوندی خواهرزاده دکتر فریدون کشاورز - عضو سابق رهبری حزب توده – می باشد و سوابق فعالیتهای سیاسی او در فرانسه مبهم است. وی پس از بازگشت به ایران مدتی کارمند بانک اعتبارات بود و ترقی وی از زمانی آغاز شد که حسنعلی منصور در دولت منوچهر اقبال به دبیرکلی شورای عالی اقتصاد و وزارت کار رسید.بدین ترتیب از سال 1337 مشاغل عدیده او آغاز شد: مشاور شورای عالی اقتصاد (مرداد 37-آبان40)- مشاور عالی وزارت کار (آبان 38)- استاد دانشکده افسری (37-40)- مشاور اقتصادی سفارت ایران در بروکسل (آبان 40-آذر 42)- نایب رئیس نمایندگی ایران در اتحادیه اقتصادی اروپا (فروردین 41-آذر 42)- عضو هیئت مدیره باشگاه فردوسی (دی 42- اردیبهشت 43)- رئیس هیئت مدیره و مدیرعامل شرکت معاملات خارجی(آذر- اسفند 42) و تدریس در دانشگاه تهران(مهر 38).
نهاوندی که از جمله درباریان متهم به داشتن گرایشهای پنهان با فرقه بهائیت به حساب میآمد، در دولت حسنعلی منصور وزارت آبادانی و مسکن را به عهده گرفت و این سمت را در دولت هویدا نیز حفظ کرد. در سال 1347 به عنوان «آجودان کشوری» شاه منصوب شد و به جای امیر متقی ریاست دانشگاه پهلوی (شیراز) را به دست گرفت و در همین زمان عضو هیئت امنای دانشگاه مشهد نیز بود. پس از سه سال ریاست بر دانشگاه شیراز ریاست دانشگاه تهران را به عهده گرفت و در همان زمان عضو هیئت امنای دانشگاه هنر و دانشگاه گیلان و عضو شورای عالی آموزش و پرورش نیز بود. وی در سال 1353 به ریاست دفتر مخصوص فرح دیبا منصوب شد و در دولت آشتی ملی وزارت علوم و آموزش عالی را عهده دار شد.
هوشنگ نهاوندی قبل از پیروزی انقلاب اسلامی به همراه برخی افراد دارای سوابق سوء همچون هویدا و نصیری (رئیس ساواک) به منظور خاموش کردن اعتراضات مردم توسط رژیم پهلوی دستگیر شد. هدف از دستگیری این عناصر دست چندم توسط شاه سپر بلا قرار دادن آنان بود اما نتوانست در فریب مردم که خواهان پایان دادن به اساس استبداد و سلطه آمریکا بودند مؤثر افتد.
رئیس دفتر مخصوص فرح دیبا در جریان حمله مردم به پادگانها و زندانها در روز 22 بهمن 1357 یعنی روز پیروزی انقلاب اسلامی از زندان گریخت و بعد از مدتی از طریق راه زمینی و مساعدتهای یکی از کشورهای مجاور ایران به خارج کشور رفت و پناهنده شد.
-----------------------------------------------
بخش بزرگی از بررسی های من, بر اساس خاطرات شخصی از رویدادها و گفتگوهای طولانی که ابتدا در مکزیک و سپس طی دو سفر با آخرین شاه ایران در دوران تبعیدش داشتم, پایه گزاری شده است. همچنین این روایتها, مدیون خاطرات و مشاهدات کسانی نیز هستند که با مهر هرچه تمامتر و با تحملی گاه بیش از حد انتظار, دانستههای خود را در اختیارم قرار دادهاند. به خوبی آگاهم که برای بسیاری, بازگویی رویدادهای گذشته تا چه حد دردناک است.(ص1)
پیشگفتار
حملات تروریستی 11 سپتامبر 2001 در آمریکا سبب شد که افکار عمومی در غرب, متوجه خطر اسلام گرایی, این انحراف اسلامی بسیار در اقلیت, رادیکال و خشن شود که پوزشگر و توجیه کنندهی «نفرت به دیگران», قتل و جنایت است, به گونهای که میتوان گفت از آن دین بزرگ, یک «شر مطلق» ساخته است.(ص7)
اما آیا کشتار فجیع یازده سپتامبر, در حقیقت از سال 1978 آغاز نشده بود؟ سالی که در آن, انقلاب اسلامی, به دست شخصی به نام «روح الله خمینی», این میهمان تحت الحمایه و به شدت تر و خشک شده در «نوفل لوشاتو» روی داد؟ به دست گرفتن قدرت در ایران به وسیلهی موجودی که دقیقاً در ظرف چند هفته به وسیله نظام تبلیغات جهانی آفریده شد, یک شاهکار مکتبی پخش اطلاعات نادرست بود.(ص8)
کشتارهایی که در روز 11 سپتامبر 2001 به وسیلهی افرادی وابسته به یک گروهک اسلامگرا صورت گرفت- و آشکارا, حتی اگر مسئولیت آن برعهدهی جایی بالاتر باشد, هیچ شکی در مجرمیت این حرکت به جا نمیگذارد... در آن روز «انقلابیون» که آن زمان مورد ستایش و تأیید یک صدای جهان غرب بودند, سینما «رکس» آن شهر را به آتش کشیدند. در آن بعدازظهر پنج شنبه آخر هفته, در ساعاتی از نمایش فیلم که بیشتر بینندگانش کودکان و نوجوانان به همراه مادران خود بودند, در حالی که همهی درهای خروجی از پیش قفل شده بود تا کسی نتواند بگریزد, 477 نفر زنده سوختند یا در اثر خفگی مردند. چند ماه پس از پیروزی انقلاب, ارتکاب این جنایت فجیع صریحاً از سوی رهبران رژیم تهران پذیرفته شد و به عنوان یک اقدام اساساً انقلابی مورد ستایش قرار گرفت. دنیا, یکسره سکوت اختیار کرد.(صص10-9)
مردم بیچاره افغانستان, که اگر آنان را بشناسیم اصیل و دلاورند, پیش از هر چیز قربانی و شهید اسلامگرایان, یعنی آن رژیم هیولاوش «طالبان» شدند که به وسیلهی صاحبان منافع غرب, تغذیه و پشتیبانی میشد... اسلامگرایان, از نظر روشها و جنایات, و از نظر کارنامهای که بر جا گذاشتهاند, در همان گروهی قرار میگیرند که «کمونیسم» و «نازیسم» قرار دارند. «خمینی», «بن لادن», همچون «پل پت» و «منگیستوهایله ماریام» کسانی جز پیروان روش «استالین» و «هیتلر» نیستند. بیایید شهامت اعلام این واقعیت را داشته باشیم.(ص10)
امروزه, سران کشورهای غربی سعی دارند در برابر افکار عمومی جهانی چنین وانمود کنند که می خواهند به مقابله با تروریسم اسلامی بپردازند. این خواست, به ویژه در ایالات متحده آمریکا ابراز میشود که در جهت انجامش, تصمیمات چشمگیری نیز میگیرند. متحدین آمریکا نیز گاهی با احتیاط, آن کشور را دنبال میکنند. فهرست سازمانهای تروریستی, که اغلب نیز گروهکهایی بیش نیستند, اعلام شده است- که متأسفانه اغلب اوقات مانعی در برابر پیروزی عملیات آنان ایجاد نمیکند- و با آن که آشکار است که اینها را میشناختهاند, سکوت کردهاند.(ص11)
خوانندهی این کتاب در مییابد که اگر به وقوع انقلاب اسلامی در ایران, با همدلی یاری نشده بود, از بسیاری از پیشآمدهای بعدی جلوگیری میشد. اگر به جای آن که طالبان را به میدان بیاورند, به نیروهای ملی مقاومت افغان, که البته مسلمان بودند, اما بنیادگرا نبودند, یاری شده بود, نطفهی «بن لادن» در افغانستان بسته نمیشد.(ص12)
فصل نخست
روز 12 اکتبر 1971، ساعت 11 صبح، زیر آفتاب گرم پائیزی، در برابر آرامگاه کوروش کبیر، بنایی که تقریباً از 25 قرن پیش تا آن سالم مانده بود، در میدانگاهی که به همان مناسبت ساخته شده بود، پادشاه ایران، محمدرضا پهلوی «آریامهر» خطاب به بنیانگزار امپراتوریای که دو هزار و پانصدمین سالگشت ایجادش را گرامی میداشتند، سخنانی ایراد کرد... کشوری که در طول دو دههی گذشته، پیشرفت چشمگیری کرده بود که جهان تحسینش میکرد و همه جا از آن به عنوان نمونهی جهشی به پیش یاد میشد... بسیاری شخصیتها، از جمله رؤسای دول و سفیران کشورهای خارجی در تهران نیز در این عقیده شریک بودند.(صص16-15)
به چنین مردی بود که شاه با لحنی در عین حال شاعرانه و مؤثر و گاهی اندوهگین پیام میفرستاد. پیامش, نثری بسیار زیبا بود. متن پیام, از قلم «شجاعالدین شفا» پژوهشگر, نویسنده, مورخ و رایزن فرهنگی پادشاه تراوش کرده بود.(ص18)
آن سال, سیامین سال رسیدن او به پادشاهی, پس از کنارهگیری پدرش در سال 1941, و همچنین سالگرد اصلاحات اساسی در کشورش بود که آنها را «انقلاب سپید» نامگذاری کرده بودند. در پی این اصلاحات, کشور جهشی بزرگ و راستین به سوی آیندهای درخشان کرده بود: اصلاحات ارضی, صنعتی شدن شتابان, توسعهی زیربناها, برابری زن و مرد از لحاظ سیاسی. ایران, همچنین در عرصهی بینالملی ظهور کرده بود. پس از خروج انگلیسیها از خلیجفارس, مسئولیت حفظ امنیت آن منطقه را برعهده گرفته بود... اما آن اوج نیرومندی و پیروزی در پاسارگاد, در عین حال به صورتی نامحسوس, آغاز پایان شاه نیز بود. آغاز اشتباهاتی که از آن پس رخ داد و از سوی مخالفان, با مهارت مورد سوءاستفاده قرار گرفت. ساعاتی پس از همان مراسم, آن اشتباهات آشکار شد.(ص19)
شاه بر این عقیده بود که باید این میهمانان در هتلهایی که به همین منظور ساخته میشد, جای داده شده و از آنان پذیرایی میشد. ساختمان هتل «اینترکنتینانتال» که «کورش» نامگذاری شده بود؛ و هتل دیگری که در نزدیکی تختجمشید قرار داشت و «داریوش» نام گرفته بود... اما اندیشهی برپا کردن یک خیمهگاه کرباسی که در سپتامبر 1970 مطرح شد و هدف از آن ایجاد مجموعهای از خیمهها به سبک قدیمی و همخوان با عظمت و شکوه کویر پیرامون تخت جمشید بود, نظر شهبانو فرح را جلب کرد. او کوشید تا نظر مساعد شاه را جلب کند.(ص20)
شاه باور داشت که در آینده نیز «ملت ایران با همین بازگشت به سرچشمههای ملیت و هویت خویش است که میتواند بر این رژیم به اصطلاح اسلامی, نقطهی پایان نهد.- این پیوندی است که هرگز نخواهد گرفت.» با این حال از حالتی که جشنهای شاهنشاهی به خود گرفت, و مبالغه در استفاده از خدمات خارجیان در برگزاریاش, متأسف بود و میگفت : «ما به این جزئیات وارد نبودیم. نبایست می گذاشتیم چنین شود.» هنگامی که بالاخره با طرح برگزاری جشنها موافقت کرد, دیگر دخالتی در جزئیاتش ننمود. عادت او این بود. کمیتهای به ریاست شهبانو, همهی تصمیمات را میگرفت. او درست به سان رئیس یک کارگاه, دکوراتور, متخصص برگزاری ضیافتها و نورپرداز کارها را انجام میداد.(ص21)
پدیدهای که مطبوعات بینالمللی آن را «اردوگاه ایرانی خیمههای طلایی» نامیدند: خیمهگاهی عظیم از 68 چادر موقت بزرگ در مساحتی چهار برابر و نیم میدان «کنکورد» پاریس و آمادهی پذیرایی از میهمانان. این اقامتگاه موقتی, از پارچههای صنعتی ساخته شده بود که بر روی اسکلتبندی چوبی کشیده و بر زیربنایی بتونی کار گذاشته بودند. هیچ خطر آتشسوزی وجود نداشت, زیرا چادرها ضدآتش بودند و پیشبینی شده بود که در برابر بادهایی با سرعت 100 کیلومتر در ساعت, مقاومت کنند. همه مجهز به تهویهی مطبوع... در خیمهی مرکزی, شاه یک میهمانخانه – دفتر داشت, و اتاقی با حمام بسیار مدرن که جدیدترین زینتآلات در آن کار گذاشته شده بود. مبلها با ورقهای نازک طلایی پوشیده و...(ص22)
شهبانو دستور مطلق و صریح داده بود که مدعوین باید خود را در قصر واقعی احساس کنند, چادرها هر یک به سبکی- از بسیار کلاسیک تا مدرن- تزئین شده بود. در مورد هزینهها, هیچ خستی به خرج داده نشد. مؤسسهی «باکارا» سفارشی برای ساختن چندین هزار قطعه وسایل میز شام ضیافت بزرگ را دریافت کرد. یک خیاط فرانسوی بسیار مشهور که همیشه لباسهای شهبانو را میدوخت, سی دست لباس روز و به همان شمار لباس شب برای ندیمههایی که قرار بود میهمانان گرانقدر را طی سه روز اقامتشان همراهی کنند, تهیه دید... مؤسسهی «الیزابت آردن» به منظور هدیه دادن به مدعوین, یک نوع ویژه محصولات آرایشی به نام «فرح» ابداع کرد. کمپانی «هاویلند» یک سرویس قهوهخوری ساخت که فقط یک بار از آن استفاده شد.(ص23)
بعدتر, که مراسم پایان یافت, هیچکس نمیدانست با آن خیمهگاه, با همهی اشیای گرانقیمت و زینتآلاتش چه باید کرد. حتی نمیشد آن را به عموم نشان داد, زیرا ایرانیان که از جشنها برکنار مانده بودند, خشمگین بودند. منطقیترین مصرف آن مجموعه, تأسیس مجتمعی توریستی مانند «کلوب مدیترانه» برای میلیونرها بود که منبع درآمد سرشاری میشد. برای انجام این منظور, میبایست درهای خیمهگاه را باز کرد و آن را به معرض تماشا گذاشت. اما این شهامت پیدا نشد. و از آنجا که نمیتوانستند بی دلیل همه چیز را از میان ببرند, شهر خیمهای به محلی ممنوعه تبدیل شد...(ص24)
شام را رستوران «ماکسیم» تهیه کرده بود و دویست خدمتکاری که غذاها را سرو میکردند, همه از مؤسسه chabot & potel پاریس آمده بودند, به جز دو تن که مأمور پذیرایی از شاه بودند که به این نکته حساس, بود... شاهان و امیران عرب همسرانشان را همراه نیاورده بودند, در نتیجه شمار مردان بیش از زنان بود...(ص31)
هنگامی که زمان نوشیدن به سلامتی همدیگر رسید, شاه به مناسبت جشنها سخنرانی کوتاهی کرد:... امپراتور «هایله سلاسی» از سوی حاضران پاسخ داد: «هنگامی که زمان نگارش تاریخ سرزمین شما فرا رسد, نام اعلیحضرت, بی هیچ تردید به خاطر نقش به سزایی که در بازآفرینی هویت ملی و پافشاری برنوسازی کشورتان داشتهاید, جای درخشانی خواهد داشت.» اما ده سال طول نکشید که هر دو مرد, تاج و تخت خود را در شرایطی فجیع از دست دادند.(ص32)
روز بعد, بیشتر مدعوین شیراز را ترک کردند. بعضی از آنان, اما, به همراه شاه و شهبانو به تهران رفتند تا در برنامههای دیگر جشن ها شرکت کنند. در تهران در روز 17 اکتبر, با دو مراسم گشایش بزرگ, بر بخش بینالمللی مراسم نقطهی پایان نهاده شد: نخست, مراسم گشایش بنیاد یادبود «شهیاد» انجام گرفت.(ص33)
چندین سال بعد, هنگامی که ایران موزه «هنرهای معاصر» خود را گشود که در آن آثار بسیاری از نقاشان و مجسمهسازان خارجی خیلی مشهور وجود داشت, باز همان مطبوعات با شدت بیشتر به انتقاد پرداختند. موزه تهران تنها موزه از این دست در فاصلهی مدیترانه و ژاپن بود. به نظر این رسانهها, ساختن موزه, فراهم آوردن چنین مجموعه ای از آثار غربی و به نمایش گذاشتن آن در کنار آثار هنرمندان ایران, نشانهی دیگری از جاهطلبی و خودبزرگ بینی شاه محسوب میشد.(ص34)
هفتم ماه مه, کاخ عظیم «گلستان» که در تمام طول سدهی نوزدهم- در حکومت قاجاریه- ساخته شده بود, و کاخ «مرمر» که سادهتر و محل اقامت و کار رضاشاه بود, پس از بازسازی کامل و آمادهسازی, «موزه ملی» اعلام شد, و درهایشان در حضور شاه به روی همگان گشوده شد.(ص37)
سه ماه پیش از آن, من با پشتیبانی کامل پادشاه به ریاست دانشگاه تهران انتخاب شده بودم و قرار بود که آن بزرگترین مؤسسهی فرهنگی کشور را به راستی دمکراتیک کنم. گزینش اعضای شورای دانشگاه و بیشتر مسئولان (به خصوص مدیران گروههای آموزشی) به رأیگیری موکول شده و به ویژه انتخاب و ارتقاء رتبهی کادر آموزشی از دایرهی اختیار دولت بیرون آمده و به یک «هیئت ممیز» سپرده شده بود که با رأی مستقیم و سری استادان هر دانشکده انتخاب میشدند... پیشنهاد گشودن نمایشگاه کتاب را به هنگام آمدن شاه به دانشگاه, تقدیمش کردم. فوراً و با گشادهرویی آن را پذیرفت. فریاد خشم و اعتراض «ساواک» برآمد و نخستوزیر که رئیس هیأت امنای دانشگاه بود, در نامههایی مخالفت خود را با حضور شاه در آن نمایشگاه, به اطلاع من رساندند و به پادشاه گزارش دادند. اما شاه مرتب پاسخ می داد: من در جریان نیستم و نمیتوانم در کارهای دانشگاه دخالت کنم, بروید و با رئیس دانشگاه گفتگو کنید- که او نیز (من) از همدستیاش با شاه بسیار خشنود بود و گوشش به هیچ کدام از این اعتراضها بدهکار نبود.(ص39)
اینها فقط چند طرح در میان طرحهای بیشماری بود که در آن سال پایان یافت و به بهرهبرداری رسید, سال جشنهای شاهنشاهی, برای ایران, سال جهشهای بزرگ به پیش, نمایش سرزندگی اقتصادی, قابلیت توسعهی سریع, و همچنین سال به ظهور رسیدن عطش ملی برای بهرهبرداری از منابع نوین ابتکارات گروهی و آفرینندگی, در عین حفظ رابطه با سنتهای هزاران ساله بود. در بیش از چهل کشور در سراسر دنیا, کمیتههای جشنهای 2500 سالهی بنیانگذاری شاهنشاهی ایران تشکیل شد که مدیریت آن تقریباً همه جا با روسای کشورها و برخی نیز (مثل فرانسه و آمریکا) با همسران آنان بود... غرور ملی بهتر از این نمیتوانست ارضا شود.(صص41-40)
بزرگداشت «سال کورش کبیر» (چنان که ایرانیان آن را میخوانند) پیش از هر چیز یک پیروزی بزرگ از نظر نظم و تربیت تشکیلاتی و نحوهی برگذاریش [برگزاریش] بود... اگر خیمهگاه تختجمشید را نمیساختند, برگزاری میهمانی شام را برعهدهی رستوران «ماکسیم» نمیگذاشتند (آن هم در زمانی که نشریات تخصصی مقالاتی پیرامون تحولات هنر ظریف آشپزی در دربار ایران در طول تاریخ مینوشتند), و 200 خدمتکاری که دربار و هتلهای بزرگ ایران میتوانستند تأمین کنند (اما از کمپانی Potel et Chabot آورده شدند), نمیآمدند, افکار عمومی در ایران مشوش نمیشد و جشنها کاملاً به هدف اصلی خود میرسید... اما صورت غذای فرانسوی آن میهمانی بزرگ و 200 خدمتکاری که با هواپیمای ویژه وارد شدند, به اصطلاح درختی بود که جنگل را پنهان کرد.(صص43-42)
این جشنها چقدر خرج برداشت؟ در این مورد هم رقمهای غریب و شگفتانگیزی ذکر شده است. سخن از دوازده میلیون دلار- که «امیراسدالله علم» وزیر دربار در روز 24 اکتبر 1971 در یک مصاحبه مطبوعاتی اعلام کرد- تا یک میلیارد دلار و بیشتر از آن گفته شده است... در پایان جشنها, شخصیت محمدرضاشاه پهلوی به اوج خود رسیده بود. شخصیتی که هفت سال بعد, در رفتارش در برابر انقلاب, تضادهای غریبش را آشکار کرد.(ص45)
فصل دوم
در ساعت 8 شب 31 دسامبر 1977, شاه و شهبانو در کاخ نیاوران در ارتفاعات شمالی پایتخت, میزبان «جیمی کارتر» رئیسجمهوری آمریکا و همسرش بودند... سفر رسمی «جیمی کارتر» به ایران یک استثنای مهم بود: افکار عمومی جهان, ایران را متحد بدون قید و شرط ایالات متحده میانگاشت. اما واقعیت آن بود که گرچه بحران وخیم سالهای شصت (آن زمان که «جاناف. کندی» در نظر داشت شاه را با یک کودتا به رهبری سپهبد «بختیار» رئیس ساواک برکنار کند) دیگر فراموش شده بود, روابط میان دو کشور, از آغاز دههی پیش از آن, همواره جنبهای تنشآمیز داشت که گاه به مرحلهی اختلاف نظر نیز میرسید... حتی آغاز به ایجاد صنایع نظامی ملی کرده بود. هدف اعلام شدهی این کار, رسیدن به پایهی اسرائیل در زمینهی صنایع نظامی بود. امکانات مالی کشور, و حتی بیش از آن, قابلیت مهندسان و تکنیسینهای ایرانی, اجازه چنین بلندپروازی را می داد. این قصد, کاملاً مشروع بود. اما «سیا» در این اقدامات شاه, نشانهی یک «خود بزرگ بینی خطرناک» میدید و وزیر خزانهداری آمریکا «ویلیام سایمون», علناً شاه را «دیوانه» خوانده بود.(صص49-47)
موضعگیریهای دیگر شاه نیز به شدت مخالف طبع ایالات متحده بود: او به شدت به کیفیت نامرغوب و بهای بسیار گران برخی از تجهیزات نظامی که به وسیلهی آمریکا به ایران فروخته میشد, اعتراض کرده بود... پیشنهاد ایران مبنی بر تضمین امنیت خلیج فارس و اقیانوس هند به وسیلهی خود کشورهای منطقه- که به موجب آن نیروهای آمریکایی باید منطقه را ترک میکردند- و همچنین اصرار بر خلع سلاح اتمی منطقه, که طبیعتاً اسرائیل را در هدف داشت- واشنگتن و تلآویو را نگران ساخته بود... پرزیدنت «انور سادات» در بازگشتش از دیدار از کراچی, سر راه قاهره در تهران توقف کرد. محمدرضا پهلوی که بیرون از تهران به سر میبرد, سفر مهمش را نیمه تمام گذاشت و به پایتخت بازگشت. هیچ توجیه ویژهای برای توقف «سادات» در تهران وجود نداشت. هیچ توضیحی نیز در بارهاش داده نشد. آیا «رئیس» (چنان که «انور سادات» را میخواندند), از پیش آنچه را در نظر داشت به آگاهی شاه رسانده بود؟ بعداً آشکار شد که واشنگتن به شدت از شاه, بدان خاطر که آمریکا را از این توقف و مذاکرات آگاه نساخته, انتقاد کرده است. اسرائیل دوست و متحد ایران بود, و این بعضی کشورهای عرب را آزار میداد...(ص50)
شاه به هواپیماهای ترابری سنگین شوروی اجازه داد برای رساندن تجهیزات نظامی از حریم هوایی ایران بگذرند و به قاهره بروند, و در این امر اعتراضات واشنگتن و تلآویو را نادیده گرفت. سپس دستور داد یک کمک مالی فوری یک میلیارد دلاری به مصر پرداخت شود. به این ترتیب, ایران نقشی عمده در نیم- پیروزی مصریها داشت. افکار عمومی عرب, این عملیات, یعنی نخستین برتری بر دولت یهود و متحد محافظش آمریکا را یک پیروزی به حساب خود گذاشت, و به این ترتیب شرایط مذاکره برای یک «صلح متعادل» محترمانه برای اعراب فراهم آمد که به امضای قرارداد «کمپ دیوید» انجامید. قراردادی که شخص محمدرضا شاه و نمایندگان او, در کمال پنهانکاری- نقش بزرگی در تهیهی مقدماتش ایفا کردند. این موضعگیری را هرگز بر ایران و پادشاهش نبخشیدند. انسان فوراً به این فکر میافتد که از دیدگاه «واشنگتن» و «تل آویو», شاه میتوانست و باید آمریکاییها را از تصمیم خود باخبر میکرد. و این که ایران نمیبایست اجازه میداد هواپیماهای شوروی از آسمانش بگذرند, و همچنین نباید کمک مالی اضطراری در اختیار مصر قرار میداد. زیرا اینها دلایلی دیگر بر مشکوک شدن آمریکا به شاه فراهم آورد, روابط میان تهران و تلآویو به شدت لطمه خورد.(صص52-51)
حتی «هنری کیسینجر» که دوست خصوصی خانوادهی سلطنتی محسوب میشد- و این را در دوران تبعیدشان به اثبات رساند- بر همین عقیده بود. او در سال 1974 به اعضای شورای امنیت ملی آمریکا گفت: «برخی از ما عقیده داریم که یا شاه باید دست از سیاستهای خود بردارد، و یا ما باید او را عوض کنیم.» با این حال «کیسینجر» در نوامبر همان سال سفری سه روزه به تهران کرد و در آن سفر به گونهای بیسابقه به حمایت از شاه سخن گفت.(ص53)
روز بعد، 16 نوامبر، هزاران ایرانی که از سراسر آمریکا و اغلب به همراه افراد خانوادهشان آمده بودند، در نزدیکی «کاخ سفید» جمع شدند تا حمایتشان را از شاه نشان دهند. پلیس، آنان را تا حد امکان از «کاخ سفید» دور نگه داشته، و فقط به گروه کوچکی از مخالفان او اجازه داده بود به نردههای مقر ریاست جمهوری، که هلیکوپتر شاه برای انجام مراسم استقبال در آن فرود میآمد، نزدیک شوند. درست به هنگام ایراد سخنرانیهای رهبران دو کشور بر چمن «کاخ سفید»، آن گروه مخالف که به پتک، پنجه بوکس و زنجیرهای دوچرخه مسلح بودند به دیگران حمله کردند. پلیس برای متفرق کردن جمعیت، نارنجکهای گاز اشکآور شلیک کرد. همگان بر صفحهی تلویزیونها در سراسر جهان، صحنههای اغتشاش را به هنگام ورود زوج سلطنتی مشاهده کردند. و دیدند که شاه با چشمانی اشکریز به خوش آمدگویی «کارتر» که او خود نیز اشک میریخت، گوش میدهد.(ص55)
اما شاه همواره با طرح پیشبینی شدهی ساختن کاخی بزرگ در پارک «فرحآباد» که از قرن نوزدهم به جا مانده، و نامگذاریاش هیچ ارتباطی به شهبانو نداشت، مخالفت میکرد. به عقیدهی او ساختن چنین کاخی هیچ لزومی نداشت: «حیثیت و اعتبار ما هیچ ربطی به کاخ ندارد. ایران طرحهای ضروری و مهم دیگری دارد.»(ص57)
برای پرزیدنت «کارتر» و بانو، این مقررات تغییراتی کرد. به توصیهی شهبانو، هیچ یک از اعضای خانوادهی سلطنتی دعوت نشدند و شمار وزیران و فرماندهان نظامی نیز کاهش یافت. به ویژه ایشان دستور دادند که از حضور ارتشبد «نصیری» رئیس «ساواک» جلوگیری شود. به جای آنها، چند روشنفکر و مقام دانشگاهی مشهور، از جمله یک فیلمساز صاحبنام که در حالی که رابطهی خوبی با حکومت داشت، خود را معترض جا زده بود، دو رهبر ارکستر و رئیس سازمان صنایع نظامی در میان مدعوین بودند. میخواستند که جامعهی مدنی، نمایندگان زیادی داشته باشد.(ص58)
شاه عادت داشت که شخصیتهای ایرانی را با عنوان شغلشان معرفی کند... اما در آن شب بخصوص، برخی از مدعوین وابسته به جامعهی مدنی را نمیشناخت. بنابراین شهبانو در کنارش یا رئیس تشریفات از پشت سرش نام آنان را کنار گوشش زمزمه میکردند. به این ترتیب، هنگامی که نوبت من رسید، شاه که طبیعتاً مرا میشناخت به رئیسجمهوری آمریکا چنین گفت: «رئیس گروه بررسی مسایل ایران، سردستهی روشنفکرانی که اینقدر مرا دردسر میدهند»، که البته اندکی مبالغهآمیز بود، اما همه را به خنده انداخت.(صص59-60)
شاه سخنانش را به انگلیسی ایراد کرد... نطق او، آنگاه لحنی تقریباً احساساتی یافت: «در کشور ما، بر اساس سنتی دیرپا، دیدار نخستین میهمان سال نو، بشارتی برای تمام سال به حساب میآید. و از آنجا که ما سال نو را با فرا رسیدن بهار جشن میگیریم، میهمان امشب ما، شخصیتی است که اقدامات خیرخواهانهاش چنان است که ما این دیدار را پدیدهای پرشگون در این تقارن میانگاریم.»(ص61)
دیدار او از تهران میبایست ده ساعتی بیشتر طول نکشد. او باید پیش از فرا رسیدن نیمه شب ایران را ترک میکرد... شخصیتهای آمریکایی حاضر، با واژههای پوشیده، همین حس را القاء میکردند. یکی از آنان به من گفت: «کوتاهی مدت توقف رئیسجمهوری، و این که او شب را در تهران سحر نمیکند، بیگمان مایه تأسف است. اما خوب، بهتر از هیچ است.» زبان دیپلماتیک این سخنان آشکار بود: «کارتر» میخواست حداقل اعتبار را به شاه بدهد.(ص62)
نطق «کارتر» در حقیقت چنین آغاز شد... «ایران، با رهبری خردمندانهی شاه، جزیرهی صلح و ثبات در یکی از پرتلاطمترین مناطق جهان است. اعلیحضرتا، این حقیقت، و احترام و ستایشی که مردمتان نثار شما میکنند، خود نشانگر قابلیتهای رهبری شما است.» رئیسجمهوری آمریکا همچنین تأکید کرد: «سود بردن ما از درستی داوریهای شما و رایزنیهای گرانبهایمان با اعلیحضرت، برای ما اهمیت فراوان دارد.» وی در ادامه افزود (و من این را از متن اصلی نقل میکنم): «هیچ کشور دیگری در جهان به ما، از نظر امنیت نظامی، به اندازهی شما نزدیک نیست. هیچ کشور دیگری در جهان وجود ندارد که ما در مورد مسائل منطقهای که نگرانمان میسازد، با آن مشورتهایی چنین دقیق کنیم. و هیچ رهبر دیگری نیست که من برای او احترامی عمیقتر و دوستی خصوصیای صمیمانهتر داشته باشم.» «کارتر» که خویشتن را به عنوان مدافع خودخواندهی حقوق بشر اعلام کرده بود، در پایان حتی شاه را به خاطر کوششهای ایران و پادشاه آن برای تحکیم دمکراسی و احترام به حقوق بشر در کشور مورد ستایش قرار داد.(ص63)
تا آن زمان، هرگز هیچ رئیس کشور خارجی، و هیچ یک از رؤسای جمهوری آمریکا چنین صمیمیت- و حتی میشود گفت تملقی را به او ابراز نکرده بودند... یک شگفتی دیگر در آن شب پرشگفتی رخ داد و پرزیدنت «کارتر» و همسرش تصمیم گرفتند اقامت خود را طولانیتر کنند و شب سال نو را در تهران بگذرانند... در ظرف دو ساعت، کتابخانهی خصوصی کاخ را آمادهی برگزاری مراسم آن شب کردند- سپس چند زوج جوان از دوستان شهبانو را که همگی کمابیش به مراسم سنتی فرارسیدن سال نو میلادی آشنایی داشتند- چون در بسیاری از آنها شرکت کرده بودند، برای شادی بخشیدن به حال و هوای شب فرا خواندند.(ص64)
سومین شگفتی آن شب را آفریدند. تشریفات حکم میکرد که مدعوین، تنها پس از آن که میهمانان عالیقدر و آنگاه که زوج سلطنتی محل را ترک کردند، از کاخ خارج شوند. اما مقامات تشریفات دربار به پرسه زدن در میان میهمانان پرداختند تا به زمزمه به مدعوین بگویند که اعلیحضرتین از حضور آنان بسیار خوشوقتند، اما بخش رسمی شب به پایان رسیده و میتوانند کاخ را ترک گویند. این دعوت به رفتن، بسیاری از مدعوین، به ویژه نخستوزیر و همسرش و همچنین وزیر دربار را در بر میگرفت، که مجلس را ترک کردند. در عوض اغلب مدعوین جامعهی مدنی ماندند. بقیهی رویدادهای آن شب را من از زبان آنان باز میگویم، زیرا من و همسرم هم از آنانی بودیم که رفتیم.(ص65)
دیدار پرزیدنت «کارتر» از تهران، در ابتدا قرار بود که کوتاه، تنها چند ساعت باشد، بیآنکه او شب را در تهران بگذراند. به ویژه قرار نبود به هیچ وجه حمایتی سیاسی از شاه به عمل آورد، اما تبدیل به ستایش از پادشاه ایران شد. میتوان نوشت که «جیمی کارتر»، با سخنان دوستانه و صمیمانهاش- که ستایشی تأکیدآمیز و استثنایی از شاه نیز بود- میخواست به او ثابت کند که یک رئیسجمهوری دمکرات آمریکا نیز میتواند به اندازهی رئیسجمهوریای جمهوری خواه، دوستی راستین برای او باشد... فرایند متزلزل کردن شاه، از بسیار پیشتر طرح ریزی شده و از 1974 در دولت جمهوریخواه آمریکا شکل نهایی یافته بود. امروز از این واقعیت، با آگاهی از مدارک و پژوهشهای گوناگونی که یافت و انجام شده، کاملاً مطمئنیم- حتی اگر اجرای این طرح از ابتدای حکومت «کارتر» با پیش کشیدن مسائل وابسته به حقوق بشر آغاز شده باشد. بنابراین سخنان «کارتر» را نمیشود یک تغییر بنیادی تلقی کرد. تفسیری دیگر حتی پذیرفتنیتر به نظر میرسد. «جیمی کارتر» به هنگام ورود به تهران نمیخواست چند ساعت بیشتر بماند و چیزی بیش از «حداقل خدمت» به شاه بکند. اما شاه که در سیاست بسیار کار کشتهتر از او، و در مسائل بینالمللی استادتر بود، اوضاع را عوض کرد و در ظرف چند ساعت «او را توی جیبش گذاشت.»(ص66)
آیتالله «شریعتمداری»، بالاترین مقام سلسله مراتب روحانیت شیعه در داخل کشور و نماد جنبش اصلاحاتی که طلایهاش نمودار شده بود- به من تلفن کرد و با ابراز نارضایتی عمیق، با استناد به عکسها که «دخترعمو» (شهبانو نیز همچون خود او «سید» یعنی از سلالهی محمد پیامبر اسلام بود) را در حال رقص با پرزیدنت «کارتر» نشان میداد، به شدت اعتراض کرد.(ص67)
فصل سوم
در روزهای پس از سفر رئیس جمهوری آمریکا، در محیط کوچک سیاسی پایتخت ایران شکاف افتاده بود. گروهی میپنداشتند که قدرت شاه بسیار بیش از گذشته شده است. دستهی دیگر، مخالفان شاه، ناامید و خشمگین بودند. خود شاه آرام و متین، و ظاهراً بیتفاوت بود. روز هشتم ژانویه ماجرایی روی داد که امروز میتوان آن را به راستی نقطهی آغاز فرا گرد انقلاب، و چاشنی انفجاری آن دانست. «اطلاعات» روزنامهی عصر تهران، مقالهای با امضای مستعار «رشیدی مطلق» در مورد «روحالله خمینی»، آخوندی که به عراق تبعید شده بود، چاپ کرد...(ص69)
آیتالله «شریعتمداری»،... فقط برای این که اغتشاش مردم را آرام کند، از دولت خواست که از چاپ مقالهی کذایی عذر بخواهد یا دست کم ابراز تأسف کند. اما دولت با ناشیگری و قطعاً با موافقت شاه، به وی پاسخ داد مطبوعات آزادند، دولت نقشی در چاپ آن نداشته و دلیلی برای عذرخواهی نیست.(صص74-75)
نیروهای زیرزمینی که برای بیثبات کردن رژیم متشکل شده و ساقط کردن شاه را در هدف داشتند، از همان هنگام دست به کار بودند... دولت تصمیم گرفت وزنه را از لحاظ مردم و افکار عمومی سنگینتر کند. حزب واحد رستاخیز، روز 26 ژانویه، تظاهرات بزرگی در تبریز، پایتخت آذربایجان و زادگاه «شریعتمداری» سازمان داد... نخستوزیر سخنان بسیار کوبندهای ایراد کرد که در پارهای موارد به راستی لحنی شدید به خود میگرفت. هر بار پس از بردن نام شاه، با ابراز احساسات شدیدی استقبال میشد. خروش و احساسات در اوج خود بود که ناگهان بخشی از جایگاه سخنرانان و شخصیتها که با عجله سرهم بندی شده بود فرو ریخت.(ص75)
در برابر این نمایش قدرت مردم به سود حکومت، آخوندها تاکتیکی را در پشت گرفتند که نامش «چله» بود... این مراسم در روز 18 فوریه در تبریز انجام گرفت... موجب برخورد تظاهرکنندگان و نیروهای انتظامی که مسجد را در محاصره داشتند گردید. ساختمان حزب رستاخیز که تقریباً محافظی نداشت، مورد حمله قرار گرفت و به دست تظاهرکنندگان زیر و رو شد. اغتشاشی خونین روی داد. و مأموران پلیس که برای رویارویی با تظاهرات و ناآرامیهای خیابانی آمادگی نداشتند، از اسلحههای خود استفاده کردند. چندین کشته و بسیار زخمی به بار آمد. زنجیرهی خشن و بیرحم تظاهرات و سرکوبهای پیاپی آغاز گردید که یک راست به انقلاب انجامید.(ص76)
پس از اغتشاش قم، گروه مطالعاتی «بررسی مسائل ایران» که سه سال پیش از آن به پیشنهاد خود شاه ایجاد شده و هزار تنی از چهرههای دانشگاهی، روشنفکران، قضات بلندپایه، بازرگانان و صاحبان صنایع و خلاصه برجستهترین برگزیدگان کشور در آن عضویت داشتند و اغلب به عنوان «اپوزیسیون اعلیحضرت» قلمداد میشد، گزارش بسیار دقیقی تهیه و به شاه تقدیم کرد که در آن بر وخامت اوضاع مملکت و قدرت گرفتن مخالفان مذهبی تاکید شده بود. در آن گزارش پژوهشی آمده بود که در دو قرن گذشته، مذهبیون همهی انقلابهای اجتماعی و سیاسی ایران را رهبری کرده و آخوندهای معترض، سرمنشاء آن بودهاند.(ص79)
نظر دولت نیز که بعداً به وسیلهی نمایندهاش- وزیر مشاور در امور پارلمانی- ابراز شد، آن بود که باعث اغتشاش تبریز چند آشوبگری بودهاند که ازآن سوی مرزها، مخفیانه وارد کشور شده بودند. البته حقیقت داشت که چند تن از آشوبگران و خرابکاران که از «لبنان» و «لیبی» آمده و در اردوگاههای آموزش خرابکاری «فلسطین» تربیت شده بودند را در تبریز دستگیر کرده بودند. اما حضور آنان نمیتوانست توجیهگر ابعاد گستردهی تظاهرات و اغتشاش باشد.(ص80)
در بهار 1978، شاه و شهبانو که «خلعتبری» وزیر امور خارجه و همسرش و «امیراصلان افشار» رئیس کل تشریفات همراهیشان میکردند به دو سفر رسمی خارجی رفتند. نخست به «لهستان» و «چکسلواکی» و سپس به «مجارستان» و «بلغارستان». من و همسرم نیز در کنار آنان بودیم... سخن را او (شاه) آغاز کرد و گفت: «سفری که آغاز کردهایم بسیار مهم است. با آن که ایدئولوژی اینها با ما در تضاد است و احتیاطی که باید از این نظر بکنیم، نمیدانم چرا نباید با کشورهای بلوک شرق نزدیکتر شویم. آنها دیگر میدانند که ما مستحکم و باثباتیم، بنابراین به آرامی رفتارشان را مهار میکنند.» سپس با لبخندی افزود:... آنها شریکان اقتصادی قابل اعتمادی هستند. ما باید از رقابت بین دو بلوک بهره ببریم. اگر این کار را نکرده بودیم، هرگز نمیتوانستیم کارخانههای «ذوبآهن» اصفهان، «ماشینسازی» اراک، «تراکتورسازی» تبریز و... را بسازیم. باجخواهی آمریکائیان و «بانک جهانی» را در مورد ذوبآهن به یاد دارید؟... پس از این تکگویی تکان دهنده و پراحساس، زنگ زد و دستور داد برایمان دو گیلاس ویسکی بیاورند.(ص82)
- «میدانم، میدانم. باز میخواهید در مورد فساد مالی سخن بگویید! من از این فساد منزجرم، این برای ما تازگی ندارد که در میان اطرافیان من کسانی یافت میشوند که بیعیب و پاک نیستند! این را هم میدانم. میدانید که من در تشکیلات دولت هیچ قدرت مستقیمی ندارم. بنابراین نمیتوانم چنان که میخواهم دخالت کنم و واکنش نشان دهم... اما در آنجا که قدرت دارم، یعنی در ارتش، فساد را کیفر میدهم...
- «اعلیحضرت. همهی اقدامات کلی علیه فساد، پخش برنامههای تلویزیونی (جلسات کمیسیون بازرسی شاهنشاهی مستقیماً از تلویزیون پخش میشد و مردم به آن میخندیدند)، و پخش اعلامیهها از رادیو چیزی را عوض نمیکند. مردم آنها را باور نداشتهاند، و حالا هم باور نمیکنند...(ص83)
- «بله، طبیعتاً این گفتهی من نباید تکرار شود، ولی تا هنگامی که آمریکاییها از من پشتیبانی میکنند، میتوانیم هر چه میخواهیم بکنیم و انجام دهیم، و هیچ کس نخواهد توانست مرا از کار بیندازد.» - «مسلماً قربان. آمریکاییها تا هنگامی که ایران، آنگونه که «کارتر» میگوید جزیرهی صلح و ثبات باشد، از ما پشتیبانی میکنند. اما اگر به خاطر مسائل داخلیشان، سیاست خود را تغییر دهند و ما را رها کنند چه؟»
- «آمریکاییان هرگز مرا رها نخواهند کرد.»(ص84)
در طول آن بهار و اوایل تابستانش، زندگی در دربار، سیر همیشگی خود را میکرد... افکار عمومی، در اکثریت بزرگش از شاه پشتیبانی میکرد و از علاقهاش به او چیزی کم نشده بود. اما انتظاری توأم با دلواپسی برای واکنشی، تصمیمی جدی برای مهار اوضاع و انجام اصلاحات هر روز بیشتر میشد.(ص85)
روز 14 مه در نیویورک، «امیراسدالله علم»، که شاید تنها دوست راستین و امین شاه بود، از سرطان درگذشت... در سال 1962 به نخستوزیری رسید و در آن مقام هیچ تردیدی نکرد که شخصی به نام «روحالله خمینی» را دستگیر کند. «خمینی» در آن زمان ملای گمنامی بود که با یاری حزب «توده» (حزب کمونیست ایران) و با پولی که از مصر برایش آمده بود، دست به تحریکاتی زد و بلوایی علیه اصلاحات ارضی و دادن حق رأی به زنان به راه انداخت.(صص87-86)
روز 10 ماه مه، در تظاهراتی در قم، مأموران انتظامی در تعقیب گروهی از اغتشاشگران، وارد محل سکونت آیتالله «شریعتمداری» شدند. آیا باز این یک اشتباه بود یا تحریک؟ احساسات مردم بالا گرفت، به ویژه که در زد و خوردهای خیابانی، دو تن کشته شده بودند. با درسی که «آموزگار» نخستوزیر از اشتباهی که در مورد مقالهی کذایی در مورد «خمینی» مرتکب شده بودند، گرفته بود، ساعاتی پس از این رویداد، «تأسف» خود را از «خشونت غیرعمد»ی که در خانهی آیتالله رخ داده بود ابراز داشت. آیتالله هم خواستار آرامش مردم شد.(ص88)
در ایران فرصتهای اشتغال آنقدر زیاد شده بود که کارگر کم آمده و در نتیجه حدود یک میلیون کارگر خارجی از هر دسته و هر کشوری جذب بازار کارش شده بودند: آسیاییها، آمریکاییها و اروپاییها، همه در کمال آزادی و امنیت در ایران کار و زندگی میکردند... در سال 1977، میزان سرمایهگذاری دولتی ایران در خارج، از 20 میلیارد دلار گذشته بود، که البته بسیاری آن را ثروت شخصی شاه میپنداشتند. این سرمایهگذاریها در بخشهای متنوعی چون نفت، پتروشیمی، بانک، صنایع اتمی و کارخانههای اتومبیلسازی انجام گرفته بود... در آستانهی انقلاب، تولید نفت کشور به شش میلیون و پانصد هزار بشکه در روز رسیده بود. مجموع ظرفیت پالایشگاههای ایران چهل میلیون تن در سال بود.(ص90)
چهار مرکز بزرگ تولید برق اتمی در دست ساختمان بود که دو تایش 80% تکمیل شده بود. ظرفیت کل این نیروگاهها چهار هزار مگاوات- ساعت، و کشور در شرف رسیدن به استقلال کامل از نظر انرژی بود... در آن آخر ماه مه 1978 که سال تحصیلی به پایان رسید، ایران ده میلیون دانشآموز کودکستانی تا دبیرستانی داشت. در سالهای دههی 1980، بیسوادی احتمالاً به کلی از میان میرفت.(ص91)
در بخش کشاورزی که توسعه در آن کندتر است، با وجود سیزده سد بزرگ که از سال 1963 ساخته شده بود و هشتصد هزار هکتار زمینی که به تازگی امکان آبیاریشان فراهم گشته بود، و با آن که مصرف مواد غذایی بالا رفته و جمعیت افزایش یافته بود، کشور بیش از 90 درصد خودکفا بود. درآمدهای کشور به راحتی میتوانست زیان وارد کردن بقیهی محصولات کشاورزی را- که برای تولید آنها نیز کوشش میشد- بپردازد. ارتش ایران یکی از نیرومندترینها در دنیا، و نیروی هوائیاش در میان پنج بهترین جهان بود. ایران، یکی از ستونهای دفاع از جهان آزاد در برابر کمونیسم و توسعهطلبی شوروی به شمار میآمد.(ص92)
در سه چهار سال آخر مدام میگفت که لازم است دمکراسی به گونهی غربی در کشور به وجود آید، اما متأسفانه اصلاحات سیاسی و پایهگذاری نظمی را که باید پیش از آن برقرار میشد، آغاز نمیکرد. میپنداشت گسترش آزادی سیاسی که فزاینده بود، میتواند چند منتقدی را که در خارج غر میزدند، ساکت کند. او گمان میکرد که نیرومند، و بنابراین وجودش اجتناب ناپذیر است... کسی نمیتواند به او تعرضی کند. و دقیقاً به علت همینها که در غرب، «خود بزرگبینی» و «جنون عظمت» او میخواندند، بود که تصمیم گرفتند او و کشورش را بیثبات کنند.(صص93-92)
در بهار 1978، در «روز زن»، در استادیوم سرپوشیدهی ورزشی پایتخت، در برابر بیش از ده هزار زن پرشور و هیجان، مخالفان خویش را نادان، ارتجاعی و عقب مانده خواند و حتی تقریباً آشکارا آخوندها را مخاطب قرار داد و گفت: «مه فشاند نور و سگ عوعو کند.»... چندماه بعد، «ملک حسن» دوم در «مراکش»، در حضور گروه کوچکی از نزدیکان که «اصلان افشار» نیز در میانشان بود، در مورد رویدادهای سالی که گذشت به شاه گفت:
- رضا، میدانی اشتباه بزرگ تو چه بود؟ تو ایران را بیش از ایرانیان دوست داشتی! و شاه پاسخ داد: پس من ایران را برای که آماده میکردم؟ برای ملتم- برای ایرانیان، برای آن که آنان در کشوری غنی، به خوشبختی زندگی کنند.(ص94)
فصل چهارم
روزهای نخستین ماه ژوئن در آرامشی نسبی گذشت... به عادت همیشگی، شاه به منظور بازرسی اوضاع، سفری به استان خراسان کرد. از لحظهی ورود به مشهد، شهر مقدس مرقد امام رضا که ایرانیان او را میستایند، با استقبال بسیار گرم و استثنایی مردم روبرو شد... در بازگشت به کاخ «ملک آباد» با هلیکوپتر بر فراز کارگاه ساختمانی پردیس جدید دانشگاه «فردوسی» مشهد پرواز کرد و به اطرافیانش گفت: «میخواهم بعدازظهر فردا با استادان دانشگاه دیدار کنم.» «ولیان»، استاندار خراسان پاسخ داد: «چنین دیداری در برنامهی اعلیحضرت پیشبینی نشده است. ضمناً چگونه میتوان صدها تن را ظرف چند ساعت گرد آورد. همهی این استادان قابل اطمینان نیستند.» اما شاه به خشکی پاسخ داد: «همین که گفتم»... ساعت 11 صبح، استاندار و «ساواک» فهرستی بیست نفره از استادان نامطلوب به رئیس دانشگاه دادند و خواستند که آنان به دلایل امنیتی شرفیاب نشوند. او نپذیرفت و گفت: هیچ استثنایی در کار نخواهد بود.(صص96-95)
استاندار که در بنبست گیر کرده بود، ماجرا را به عرض شاه رساند. اما او نیز بسیار خشمگین شد و گفت: «از کی بنا شده شما تصمیم بگیرید من چه کسی را ببینم یا نبینم. ساواک چگونه به خود جرأت میدهد به من بگوید چگونه باید رفتار کنم؟ مراسم باید همانگونه انجام گیرد که رئیس دانشگاه میگوید.»... دکتر «مرتضی روحانی»، نخستین نام در فهرست «نامطلوبها» در کناری با شاه به گفتگو پرداخت و از او خواست به دانشگاه دستور دهد آپارتمان بزرگتری در اختیار او بگذارند. «روحانی» از مخالفان مشهور رژیم و شوهر خواهر «علی شریعتی»، فرضیهپرداز بنیادگرایان و مغز متفکر تندروهای مذهبی بود. او در توضیح درخواست خود گفت: «ما سه نفریم. پسرمان نوجوانی است که میخواهد دوستانش را به خانهمان دعوت کند و خانهی شصت متر مربعی به راستی برای ما کوچک است.»(ص97)
در ساعت ده و ربع 14 ژوئن، شاه در دفتر خصوصی خود در «کاخ نیاوران» «جمشید آموزگار»، نخستوزیر وقت و سپهبد نیروی زمینی «ناصر مقدم»، رئیس ادارهی دوم ستاد ارتش را به حضور پذیرفت. «مقدم» به عنوان رئیس «ساواک» و جانشین تیمسار «نصیری» معرفی شد... تغییر رئیس «ساواک» یکی از مهمترین تصمیماتی بود که در آن سال مهم گرفته شد، ولی افسوس که دیر هنگام بود.(ص98)
هنگامی که شاه نظر «امیرعباس هویدا»، وزیر دربار آن زمان را در مورد رئیس آیندهی «ساواک» خواست، او بر انتخاب «معتضد»- که چندان هم علاقهای به او نداشت- بسیار پای فشرد. زیرا میدانست سپهبد «مقدم» در مورد او و اقداماتش در هنگام ریاست دولت، داوری منفی و انتقادی دارد. علاوه بر آن «مقدم»، «امیرعباس هویدا» را یکی از مسئولان اوضاع بحرانی کشور میدانست و بیمهریاش را از او پنهان نمیکرد.(ص99)
همان روز تیمسار «نصیری» به سفارت ایران در پاکستان، که تأییدش از «اسلامآباد» 48 ساعته گرفته شده بود، منصوب شد. «علی معتضد» نیز فرمان سفارت سوریه را دریافت کرد. دمشق ظاهراً در پذیرش او اندکی تردید داشت.(ص100)
در ماه آوریل 1978، اندکی پس از شورش تبریز، تیمسار «مقدم» به من تلفن کرد و خواست که با یکدیگر محرمانه و مفصلاً ملاقات و گفتگو کنیم... گزارشی را که در 23 صفحه پیرامون رویدادهای مملکت و وخامت و خطر آن تهیه کرده بود به من داد و خواست آن را بخوانم. این کار را کردم. نوشتهها، با صداقت و رکگویی چشمگیری نوشته شده بود و در آنها از فساد مالی چند تن از نزدیکان اعلیحضرتین، با ذکر نام و همهی جزییات اعمال آنان سخن رفته بود... از من خواست عقیدهام را در مورد آن یادداشتها بگویم. در یادداشتها لحنی خشن و عریان به کار گرفته شده و نامها به صراحت و بیهیچ پردهپوشی ذکر شده بود. و اینها چیزی نبود مگر مطالبی که پیش از آن در دو گزارش دیگر، یکی از سوی گروه «بررسی مسائل ایران» که خود من ریاستش را داشتم، و دیگری از سوی ستاد کل ارتش آمده بود.(ص101)
برخاستم و او را در آغوش گرفتم و گفتم: «به شما تبریک میگویم. ولی میدانید دارید چه خطری میکنید؟» در پاسخ گفت: اگر خودم مستقیماً این را به اعلیحضرت بدهم، فوراً از کار برکنارم میکنند و این حقایق را میپوشانند. من، مسئولیت کامل این پرونده را برعهده میگیرم. اما آیا شما میخواهید یا میتوانید آن را به اطلاع شهبانو برسانید (چند ماه پیش از آن، شاه مرا به ریاست دفتر شهبانو گمارده بود) و از ایشان بخواهید آن را به شاه بدهند؟ به این ترتیب من چند شاهد خواهم داشت... بعدازظهر، شهبانو به من تلفن کرد:
- آیا پروندهای را که برایم فرستادهاید، خواندهاید؟
- البته. خود تیمسار از من خواست بخوانم و چون از محتوای آن آگاه شدم، فوراً برای علیاحضرت فرستادم.
- بسیار ترجیح میدادم شما از این مطالب اطلاع پیدا نمیکردید. واقعیت این بود که پای برخی از «دوستان» و نزدیکان شهبانو، در یادداشتها به میان کشیده شده بود...
- علیاحضرت بدون شک نمیدانند که آنچه در این گزارش پیرامون برخی اشخاص آمده، یک دهم چیزهایی نیست که به درست یا غلط، مردم در محافل و قهوهخانهها برای همدیگر بازگو میکنند. شهبانو با خشونت تلفن را قطع کرد، ولی گزارش به شاه داده شد.(صص103-102)
پس از 12 فوریه 1979، «مهدی بازرگان» نخستوزیر «خمینی» از او خواست بر سر کار خود بماند. «مقدم» در دفتری کوچک و مبدل، که تابلوی یک شرکت ساختمانی را بر درش نصب کرده بودند، چند روزی کوشید خسارتها را در حداقل نگه دارد، و تشکیلاتی را که پاکسازی کرده و به راهی نوین انداخته بود، نجات دهد. اما اندکی بعد، به دستور شخص «خمینی»، دستگیر و کشته شد.(صص104-103)
شاه با برکناری «نصیری» که فردی تنکمایه، شهره به بدی ولی حتی تا حد نابینایی و بدون قید و شرط وفادار بود، به درستی میپنداشت اقدام سیاسی مهمی انجام داده است. رئیس تازهی سازمان اطلاعات، مأموریت یافته بود آن مؤسسه را بازسازی و پاکسازی کند... چند ماه پیش از آن، در سپتامبر 1977، شاه «امیراصلان افشار» را که سفیر کبیر بود، به ریاست کل تشریفات شاهنشاهی برگزید. به او مأموریت داده بود که آن تشکیلات را که از لحاظ استراتژیک- همچون سازمان امنیت، البته از جهاتی دیگر- اهمیت بسیار داشت، پاکسازی و سازماندهی کند.(ص104)
درساعت 5/10 صبح آن روز 14 ژوئن، قرار بود شاه اعضای گروه «بررسی مسائل ایران» را که در کنگرهی سالیانهشان گرد آمده بودند به حضور بپذیرد. دانشگاهیان، هنرمندان، نویسندگان مشهور، بسیاری از قضات، وکلای دادگستری، بازرگانان... حتی یک وزیر کابینه- «کریم معتمدی» وزیر پست و تلگراف- و یک استاندار، یعنی گلهای سرسبد برگزیدگان کشور، در میان آنان بودند.(ص105)
«کریم سنجابی» شخصیتی بود که چندین مشاورت دولتی را در آن واحد یدک میکشید، و در نتیجه از چندین صندوق دولتی مواجب میگرفت، و تن به هر چیزی میداد تا مقام مهمی بگیرد. شاه اشتباه کرد که این خواست او را برآورده نکرد، و از او مردی خشمگین ساخت. «شاپور بختیار» عضو هیئت مدیرهی چندین شرکت نیمه دولتی یا متعلق به «بنیاد پهلوی» بود. «فروهر»، که بدون شک در میان این سه تن، صادقتر بود، وکیل دادگستری موفق و ثروتمندی بود که سمت مشاور قضایی وزارت کار، و نیز مشاور حقوقی بانک «سپه» و تصدی صندوق بازنشستگی ارتش شاهنشاهی را هم داشت.(ص108)
اما شاه، در آن هنگام، از سر غرور و همچنین انزجاری که از آنان (مخالفان لائیک و ملی) داشت، اشتباه کرد که نخواست یا نگذاشت نشانهی عنایت قابل توجهی نسبت به آنان آشکار شود و آنان را به دامان تندروی راند. آنان نیز چند ماه بعد، بیلیاقتی خود را در همکاری با «خمینی» آشکار ساختند. چند هفتهای به خدمت او درآمدند، سپس تحقیر و جارو شدند... در نبود مخالفان لائیک به دردخور، روحانیون بلندپایهی شیعه، چنان که بارها در گذشته، به سخنگویان بخشی از مردم تبدیل شدند که خواستار دگرگونیهای سیاسی بودند. پیرامونیان شاه هنوز اهمیت نقش آخوندها، و خطر سوءاستفادههایی که آنان میتوانستند از اوضاع کنند، را درک نمیکردند.(ص109)
«شریعتمداری» در رأس شبکهی مهمی از ملایان در سراسر ایران، به ویژه در آذربایجان که مردم او را میستودند و همچنین در جوامع آذری زبان دیگر نواحی ایران قرار داشت. به این ترتیب، او خود را به صورت مخاطب راستین رژیم شاهنشاهی درآورده بود. نخستوزیر نمایندهای نزد او فرستاد، اما داماد و همکارانش با وی دیدار کردند. گویا شخصی را که وزیر دربار فرستاده بود، پس فرستادند. تیمسار «مقدم» رئیس «ساواک» خود محرمانه به قم رفت و با اطرافیان «مثلث» بلندپایگان مذهبی به گفتگو نشست. «مهدی بهبهانیان»، که مسئول ادارهی حسابداری اختصاصی شاه بود- و بنابراین قاعدتاً مرد مورد اطمینانی به حساب میآمد، هم مخفیانه به قم و به ملاقات آیتالله «شریعتمداری» رفت.(ص111)
شاه در ماه مه 1978 از من خواست محرمانه «شریعتمداری» را ملاقات کنم: «به او بگویید از سوی من آمدهاید. و دقیقاً به او بگویید میخواهید با دقت سخنان او را، و نه کلیاتی را که میگوید و شما مدام برای ما تکرار میکنید بشنوید. همین و بس»... ساعت 9 شب، آیتالله در خانهی یکی از بستگانش که چسبیده به منزل خودش بود و با دری درونی به آن متصل بود، مرا پذیرفت... او سپس شهر قم را مثال زد:... تقریباً هیچ کاری برای قم نشده است. دلیلش آن است که اطرافیان شاه میاندیشند این شهر، دوست داشتنی نیست، زیرا همواره لانهی اعتراض و مخالفت بوده. علاوه بر این، ببینید، ما آب آشامیدنی نداریم، به اندازهی کافی پل نداریم، شاهراه و جادههای مناسب نداریم به گونهای که کامیونهایی که به سوی جنوب میروند باید از میانهی شهر بگذرند که دائماً در آن راه بندان است.(ص113)
در برابر همهی این اوضاع، مسئولان سیاست خارجی ایران به دستور شاه، سکوت اختیار کرده بودند (درضمن در همهی این گردهماییهای مخالفان رژیم در تهران، افرادی که فقط به عربی سخن میگفتند، دیده میشدند- رزمندگان و فعالان فلسطینی که به زودی همه جا سخن از آنان به میان آمد. پلیس و سازمانهای امنیتی دستور گرفتند که اینها را زیر نظر بگیرند.) هر اقدامی بیش از آن، باعث میشد تصویر آزادیخواهانهای که شاه میخواست از خود نشان دهد، مخدوش شود!(ص117)
فصل پنجم
تعطیلات تابستانی 1978، با آرامشی نسبی برای شاه- که گمان میکرد بحران را خنثی کرده- و خانوادهی سلطنتی آغاز شد. زندگی همیشگی آنان هیچ دگرگون نشد... من نیز باید ارتباطات با قم، به ویژه با آیتالله «شریعتمداری» را ادامه میدادم... در دیدار بعدی با «شریعتمداری» به او گفتم که شاه از او تمجید کرده و اهمیت بسیاری برای نظرات وی در مورد مسائل روز قائل است. البته شاه اصلاً چیزی به من نگفته بود. با این حال، همین که خواسته بود ارتباط و گفتگو با مهمترین رهبر مذهبی کشور ادامه یابد، مهم بود. او نیز خواست که سپاسگزاریاش را تقدیم اعلیحضرت کنم.(صص122-121)
ولی انگار شاه با تمام گزارشهای هشدارآمیز و اخطارهایی که به او میدادند، از اوضاع آگاه نبود. او همچنان به خود اطمینان داشت و به ویژه دگرگونی ناگهانی سیاست آمریکا و خیانت متفقینش، حتی در تصورش نمیگنجید... «شریعتمداری» ناگهان از من پرسید: «آخر در تهران چه خبر است؟ اعلیحضرت چکار میکند؟...
- میخواهید بدانید چرا مردم خشمگین هستند؟ مثلاً به مورد «ایادی» توجه کنید... او یک بهایی مشهور است. حق اعلیحضرت است که بخواهند او پزشکشان باشد، ولی این که اخیراً «ایادی» در حرم مطهر امام رضا، پشت شاه بایستد و دعا کند، یا بهتر بگویم وانمود کند که دعا میخواند، در صورتی که همه میدانند او مسلمان نیست، و در این حال از او عکس گرفته شود، دیگر قابل قبول نیست... سپس مسئلهی حساستر یکی از خواهران شاه را مطرح کرد. از او نام برد و مطالب بسیار ناگواری در مورد رفتار او، سودجویی مالیاش، و دخالتهایش در امور سیاسی گفت. حضور بیمقدمهی او را در مراکز سازمانهای بینالمللی یادآوری کرد و افزود: «او کاری در آنجاها نداشت...».(صص124-123)
گفتگوی خود را با آیتالله گزارش کردم، به ویژه بر موضوع دکتر «ایادی» تأکید نمودم.
- اینها پرت و پلاست. ایادی به خدا هم عقیده ندارد.
- ولی، اعلیحضرتا، مهم نیست که او چه اعتقادی دارد. چیزی که مردم فکر میکنند او هست، اهمیت دارد.
- ماکیاول...
با دشواری فراوان سخنان شریعتمداری در مورد خواهرش را نیز گزارش کردم. در سکوت به من گوش میداد. وقتی ساکت شدم پرسید:
- و شما، چیزهایی را که او میگوید، باور دارید؟ در موقعیت ناگواری قرار گرفته بودم که گریز از آن بسیار دشوار بود. اگر پاسخ مثبت میدادم، توهین بزرگی بود به شخصی بسیار نزدیک به شاه، زیرا کارهای نسبت داده شده به او بسیار نامناسب بود. با این حال، میدانستم شاه از همهی نکات ذکر شده، تقریباً ناآگاه نیست...(ص126)
در همین زمان بود که شاه با صدور فرمانی پرفسور «عباس صفویان» را به سمت «طبیب مخصوص» شاهنشاه آریامهر منصوب کرد... او، همانند همهی جوانان ضدکمونیست سالهای دههی پنجاه میلادی، به رویاهای ملیگرایانه و وطنپرستانهی «محمد مصدق»- مردی که با انگلیسها و کمونیستها در افتاده بود، پیوسته بود. «صفویان» قائممقام رئیس گروه «بررسی مسایل ایران» بود و چهرهای اصلاحطلب به حساب میآمد. ما بعدها دریافتیم که او از سال 1976 در میان گروه پزشکیی بود که بیماری شاه را (که پنهان نگه داشته شده بود)، درمان میکرد... البته، دکتر «ایادی» پزشک عمومی سالخورده، از کار برکنار نشد. اما از او خواستند که بی سروصدا رفتار کند.(صص128-127)
آیتالله (شریعتمداری) گفت: سرکوبی، همه چیز را برای همیشه حل نمیکند. سرمشق باید از بالا بیاید. باید بگوییم که اشتباهات تأسفانگیزی شده، اشتباهاتی که باید بسیار زود ترمیم شود. خلاصه باید سیاستی صادقانه و درست به کار گرفته شود، و نه پلیس و داغ و درفش...
- پیشنهادتان چیست؟ تغییر دولت؟
- به طور حتم. «آموزگار» مرد درستکاری است، ولی سیاستمدار برجستهای نیست. دولت حتماً باید عوض شود.
- رئیس دولت که باشد؟
چند نام را به من گفت. نخستین آنها «علی امینی» بود.(صص130-129)
فردایش یادداشت به دست به نوشهر رفتم و گزارش دقیق گفتگوهایم را با «شریعتمداری» به شاه دادم. هنگامی که نام «علی امینی» را بردم، اعلیحضرت با ناراحتی محسوس گفت: «میدانم، میدانم، همه میخواهند مردی که کشور را ورشکسته اعلام کرد سر کار بیاورند. او با روشهای آخوندیاش توانسته سر آیتالله شما را هم شیره بمالد. («علی امینی»، پس از جنگ جهانی اول، پیش از این که در پاریس درس حقوق و اقتصاد بخواند، یک سال در نجف آموزش فقه و علوم حوزهای دیده بود).(ص131)
همزمان، مخالفان به شدت و هر روز آزادانهتر، بیآن که نظام پادشاهی یا شخص پادشاه را آماج خود قرار دهند، به انتقاد از اوضاع میپرداختند، و سفارتخانههای غربی، به ویژه آمریکا علناً این جنبش مطالبهگر را به تندروی تشویق میکردند.(ص132)
روز 11 اوت، با آغاز ماه رمضان، در اصفهان تظاهرات محدودی صورت گرفت که فقط چند صدتن در آن شرکت داشتند، ولی بسیار خشونتآمیز بود. در آن تظاهرات برای نخستین بار شعارهایی علیه شاه به گوش رسید... این، آغاز تندرویهای برنامهریزی شده بود. نخستوزیر، بیگمان با موافقت شاه، در آن پایتخت پیشین ایران، که شهری زیبا و ثروتمند با بیش از یک میلیون جمعیت بود و بناهای تاریخی فراوان داشت، حکومت نظامی برقرار کرد... روز 14 اوت، گروه «بررسی مسائل ایران»، با انتشار بیانیهای که در مطبوعات به چاپ رسید، ولی رادیو- تلویزیون دولتی سانسورش کرد، خشونتهای اصفهان را محکوم نمود...(ص133)
روز 19 اوت، که پنجشنبهای بود، اوایل بعدازظهر، آتشی سینما «رکس» آبادان، پایتخت صنعت نفت را سوزاند و ویران کرد. چهارصد و هفتاد و هفت تن که بیشترشان زنان و کودکان بودند، خفه شدند یا سوختند و مردند. در آن سئانس بعدازظهر پیش از پایان هفته، بسیاری از مادران، فرزندان خود را به سینما برده بودند. همهی درهای خروجی، با دقت ویژهای قفل شده بود. مأموران آتش نشانی شهر و همچنین آتش نشانان پالایشگاه نفت آبادان نتوانستند کسی را از مرگ نجات دهند. آتشسوزی عمدی بود، جنایتی دهشتناک و فراموش نشدنی... حکومت با بیخیالی به این ماجرا پرداخت. گونهای که گویا یکی از «حوادث» معمول رخ داده است. از مطبوعات خواستند که زیاد به این ماجرا بند نکنند، و مطبوعات نیز تقریباً همین گونه رفتار کردند. این روش برخورد، افکار عمومی را شگفتزده و منزجر ساخت. اعلیحضرتین در نوشهر بودند. نه نخستوزیر و نه وزیری از دولت او به خود زحمت رفتن به آبادان را داد. چرا این روش را برگزیدند؟(ص134)
«خمینی» نخستین واکنش را نشان داد و در بیانیهای اعلام کرد: «قطعاً، این جنایت اقدامی ضدبشری و برخلاف قوانین اسلام است و نمیتوان آن را از اعمال مخالفین شاه دانست. پارهای نشانهها دیده میشود که اینها میخواهند احتمالاً در مورد این جنایت، جنبش اسلامی را متهم کنند.» هیچ کس «خمینی» را متهم نکرده بود. پس چرا ناگهان فریاد بیگناهی برآورد؟ در آن زمان کسی به این موضوع اهمیتی نداد. چند روز بعد، تحقیقات پلیس به ویژه مسئولیت ارتکاب این جنایت را متوجه اطرافیان «روحالله خمینی» یافت. جنایتکاران به عراق، نزد آیتالله رفته بودند و در همانجا دستگیر شدند. ایران تقاضای استرداد آنان را کرد. اما مقامات دولتی و رسمی، برای آرام ساختن اوضاع، حقایق مربوط به این پرونده هشدار دهنده را به اطلاع مردم نرساندند. نمیخواستند روحانیون «ناراحت» شوند... مطبوعات بینالمللی، و در صدر آنها چند نشریهی چاپ پاریس، «ساواک» را متهم به ارتکاب این جنایت وحشتناک کردند- بیآن که توضیح دهند «ساواک» که بر حسب وظیفه میبایست از رژیم پادشاهی دفاع کند،...(ص135)
سه سال بعد، مقامات رسمی جمهوری اسلامی پذیرفتند که این عمل، کار آنان بوده و «اساساً انقلابی» و دارای «ماهیت اسلامی» بوده است. و دست کم ده سال طول کشید تا بالاخره در کتابهایی که در غرب، پیرامون انقلاب ایران نوشته و منتشر شد، ماهیت و عاملان جنایت سینما «رکس» مورد تردید قرار گرفت. بعدها که همینگونه اقدامات تروریستی در «الجزایر»، «مصر» و همین اواخر در آمریکا و جاهای دیگر به دست اسلامگرایان انجام گرفت، ثابت شد که این گونه عملیات- همانگونه که فرمانده سپاه پاسداران انقلاب دقیقاً گفته، در صورت لزوم جزو «تاکتیکها و تکنیکهای انقلاب اسلامی» است.(ص136)
«مهرداد پهلبد» آشکارا نگران بود.
- «آقای نهاوندی. چه خبر است؟ در مورد آتشسوزی آبادان چه میاندیشید؟ مثل این که عده زیادی قربانی شدهاند (کسی هنوز شمار قربانیان را نمیدانست). والاحضرت (همواره همسرش را چنین میخواند) بسیار گریستند. آیا گمان میکنید اقدامی جنایتکارانه بوده است؟» به او گفتم واقعاً درست نمیدانم، اما احتمالش هست... آنگاه پرسش دیگری کرد که به نظر شگفتانگیز آمد:
- موضع سیاسی شهبانو چیست؟
- حتماً همانی که اعلیحضرت دارند.
- مطمئنید؟(صص140-138)
شام 20 اوت در باغهای زیبای کاخ او برپا شد. معمولاً هزار نفری به آن میهمانی دعوت میشدند: نه فقط شخصیتهای دولتی و همسرانشان، بلکه پارهای از مقامات و دولتمردان پیشین که سن بالایی داشتند... میزها پر از خوردنی و کیفیت غذا و نوشیدنیها استثنایی بود. دو دسته موسیقی نواز، یکی ایرانی و دیگری غربی، به نوبت مینواختند. مردان در لباس اسموکینگ و زنان در لباسهای بسیار فاخر بودند و جواهرات فراوان برخود داشتند که میتوانست رشک باشکوهترین میهمانیهای پاریس یا رُم را برانگیزد. آن شب، چندان سخنی در مورد رویداد آبادان به میان نیامد. برخی از سفیران خارجی حتی از آن بیخبر بودند، زیرا اخبار رادیو و تلویزیونهای فارسی زبان را نمیدیدند و هیچ نشریهای نیز روز جمعه انتشار نیافته بود.(ص140)
یکی از پیشخدمتهای شاه از شش نفر از مدعوین دعوت کرد که به تالار کاخ بروند. در آنجا شاه ایستاده بود و با آنان دست داد. این دفعه، نقاب از چهرهی او فرو افتاده و نگرانیاش مشهود بود. از آنان پرسید: «شماها خبرهای آبادان را شنیدهاید؟ شمار قربانیان را هنوز نمیدانند. وحشتناک است. شمار زیادی کودک در میانشان بوده. طبیعی است که پنجشنبه بعدازظهر کودکان را به سینما ببرند. نمیدانیم که عملی جنایتکارانه بوده یا حادثه. اما چه کسی درها را توانسته قفل کند؟ حتماً به زودی خواهیم فهمید.»... «هویدا»، وزیر دربار سخنرانیای مجیزآمیز کرد: ...البته و قطعاً او به یک واژه از اینها که گفته بود، باور نداشت. اما عادت کرده بود مجیز بگوید. این روشنفکر هوشمند، به خاطر بازی سیاسی، به بزرگترین تملقگوی شاهنشاهی ایران تبدیل شده بود.(ص141)
چند روز بعد، هنگامی که همگان از ابعاد فاجعهی آبادان آگاهی یافتند، مخالفان تندروی رژیم از میهمانی باشکوه و آتشبازی آن شب به سود خود استفاده کردند و آن را به باد انتقاد گرفتند. میگفتند هنگامی که شهر یکپارچه عزادار است، آنان در دربار سرگرم رقص و آتشبازی هستند. اشتباه بزرگی روی داده بود. باید آن میهمانی را متوقف میکردند و از خیر آتشبازی چشمگیر هم میگذشتند- باید حتی عزای ملی اعلام میکردند. این ماجرا ضربهی شدیدی به رژیم بود.(ص142)
از تشریفات به من خبر دادند که به کاخ احضار شدهام. من، تقاضای شرفیابی نکرده بودم... شاه مرا با محبت پذیرفت. معمولاً مخاطبانش را در حال ایستاده میپذیرفت. گاهی هم چند گامی برمیداشت. اینگونه شرفیابی کار آسانی نبود، ولی ما عادت داشتیم... این بار، از من خواست بنشینم... راهحلتان چیست؟» توضیحات من با تحلیل دلایل داخلی نارضایتی مردم که مورد سوءاستفادهی بیگانگان قرار میگیرد آغاز شد:... پیش از هر چیز، یک دگرگونی ریشهای اخلاقی لازم است: نام برخی از اعضای خانوادهی سلطنتی، از جمله دو برادر و یک خواهر شاه را بردم. شاه هیچ واکنشی نشان نداد. حتی کوچکترین حرکتی در چهرهاش پس از شنیدن آن نامها به وجود نیامد. پس گفتم: آنان باید دستور ترک کشور را از اعلیحضرت دریافت کنند.(صص144-143)
شاید اشتباه کردم که مثال مسخرهی یکی از بلندپایهترین مقامات کشور را که اخیراً در یکی از رستورانهای یونانی تهران، مست لایعقل دیده شده بود، و استانداری که در یک رقاصخانه (دیسکوتک) مجلل شهر با داد و فریاد با مشتریان میز بغلی مرافعه کرده بود را زدم. و فوراً افزودم: این کارها شاید در آن کشورهایی که به ما درس اخلاق میدهند بسیار عادی باشد، اما در این جا افکار عمومی را تکان میدهد... اتاقهای اصناف که «هویدا» بوجود آورده بود، «قانقاریا»یی بود که داشت به کل بدنهی جامعه سرایت میکرد و باید فوراً منحل میشد.(ص145)
به شاهنشاه عرض کردم که اگر مرا مأمور تشکیل دولت کند، هیأت وزیران و برنامه کار کوتاه مدت و سفت و سخت خود را خیلی زود به مجلسین ارائه خواهم کرد... انتخابات مجلس و شهرداریها باید با شرکت همهی مخالفین رژیم که اصول قانون اساسی را پذیرفته باشند، انجام گیرد. به عنوان نتیجهگیری گفتم: هنوز میتوان همه چیز را نجات داد. فکر میکردم و هنوز میکنم که اگر این برنامه همان هنگام اجرا شده بود، ایران را میشد از انقلاب نجات داد و میشد بیهیچ عذاب وجدان در برابر افکار و انظار بینالمللی، به دسیسههای خارجی نطقهی پایان گذاشت.(صص146-145)
... بخشهای کوتاهی از اظهار نظرهایی که شاه پس از ملاقات طولانیاش با من با اطرافیانش کرده بود به اطلاعم رسید. گفته بود: «نهاوندی میخواهد باشگاههای شبانه را تعطیل کند»، «میخواهد حکومت نظامی برقرار کند»، «میخواهد سیصدنفر را پاکسازی کند»... همهی اینها شوخیهایی نیشدار بود!... روز 20 سپتامبر 1979، در ویلای گلهای سرخ در «کوئرناواکا»، هنگام ناهار... شاه ناگهان به من گفت: «اگر پارسال شما را به نخستوزیری انتخاب کرده بودم، شما را به قتل میرساندند.» آیا این روشی برای ابراز تأسفش بود؟(ص147)
فصل ششم
به طبقهی بالا که شهبانو در آنجا دفتر کوچکی داشت رفتیم. در راهپله، تیمسار (مقدم) گفت: میخواهم برای این ملاقات شاهدی داشته باشم... تیمسار به شهبانو گفت: «امیدوارم شهبانو مرا درک کنند. من در عرایضم به پیشگاه اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریامهر، ملایمت بیشتری به خرج دادم. اما در مورد انتخاب «شریفامامی» به نخستوزیری اگر اجازه داشته باشم دخالت کنم، باید بگویم این نفرتانگیزترین انتخابی است که میشد در این دورهی بحرانی کرد. این بدترین و خطرناکترین انتخاب برای آیندهی کشوراست. «شریفامامی» نه تنها مرد میدان اوضاع کنونی نیست، نه فقط هیچ طرفداری ندارد و هیچ کس از او خوشش نمیآید، بلکه به هیچ وجه خوشنام هم نیست. وظیفهی من است که بگویم انتصاب او به نخستوزیری، فاجعه است... شهبانو گفت: «اعلیحضرت (او را در برابر دیگران اینگونه خطاب میکرد، و در اندرون «مدی» که مخفف محمدرضا بود) رئیس ساواکتان اینجاست. ایشان از من میخواهند به پای شما بیفتم و به شما التماس کنم که «شریفامامی» را نخستوزیر نکنید... بالاخره تلفن را قطع کرد و به ما گفت: «متأسفانه گمان میکنم هیچ کاری نمیشود کرد.»(صص151-150)
«جعفر شریفامامی» مهندس دانشآموختهی آلمان بود. در زمان جنگ به اتهام نزدیکی باآلمانها به وسیلهی متفقین دستگیر و زندانی شده بود. همین امر برایش اعتباری دست و پا کرده بود، و بعدها به اطرافیان «مصدق» نزدیک شد. به گفتهی «اردشیر زاهدی»، پسر تیمسار «زاهدی» که در سال 1953 به مصاف «شیرپیر» (ملکه «ثریا» در خاطراتش همیشه از «مصدق» چنین یاد میکرد) رفت، «شریفامامی» و چند تن دیگر، نقش واسطه را در «تسلیم» آبرومندانه و تقریباً شگفتانگیز سردستهی ملی گرایان به حکومت جدید بازی کرده بودند. او از آن زمان خود را وارد سیاست کرده بود و ... معاملات و بندوبست. او در تحریک و توطئه، و همچنین در آمیختن سیاست و کاسبی، مهارتی به نهایت داشت. به او لقب «آقای 5%» داده بودند.(ص152)
در اواخر دههی شصت، با فشار شاه، مسلکهای گوناگون «ماسونی» ایرانی، در هم ادغام و یگانه شدند و لژ بزرگ ایران را تشکیل دادند. «جعفر شریفامامی»، با آن که تازه به سلک فراماسونها درآمده بود، برخلاف سنتهای ماسونی به عنوان «استاد اعظم» لژ برگزیده شده و پیاپی نیز به این مقام انتخاب میشد.(ص153)
از همان زمان باید با لحن محکمتری با غربیان- واشنگتن، پاریس و لندن- سخن گفته میشد. اما تردید کرد. او هنوز به «دوستان» آمریکایی خود اطمینان داشت. شاه نخواست هیچ امتیازی بدهد، اما دست آخر همه چیز را از دست داد... یک سال بعد در قاهره به من گفت: «هویدا»ی بدبخت مرا مجبور کرد. این «هویدا»ی بیچاره به قدری به من اطمینان داد که «شریف امامی» به راستی روابطی استثنایی با روسها دارد (که به نظر میرسید در آن زمان بسیار لازم است) و از این گذشته گفت که چند تن از روحانیون مهم به حرفهایش گوش میکنند، که باور کردم. در صورتی که به محض انتخاب او به نخستوزیری، کارگران نفت که کمونیستها آنان را تحریک میکردند، اعتصاب خود را آغاز کردند، و من خیلی زود دریافتم که روابط او با قم هم خیالی بوده است.»(صص154-153)
جمعه، «شریف امامی» تمام روز را به تلاش برای تشکیل هیئت وزیران خود گذراند. شاه، سه وزیر را به او تحمیل کرد: «امیرخسرو افشار» برای وزارت امور خارجه... برای وزارت دادگستری، «محمد باهری»، استاد حقوق جزا انتخاب شد. «باهری» که در جوانی از چپهای افراطی بود، از دانشگاه پاریس دکترای دولتی داشت... هنگامی که هیأت دولت «شریفامامی» شکل میگرفت، «باهری» در اروپا بود. «شریفامامی» کمی مقاومت کرد. «باهری» چند هفته پیش از آن، نامهی بلندبالایی به روزنامهی «لوموند» نوشته و پاسخ تبلیغاتی را که آن روزنامه بر علیه شاه میکرد، داده بود. «لوموند» بخشهای عمدهای از آن نامه را چاپ کرده بود... و من، سومین وزیر تحمیلی بودم. چه کار میتوانستم بکنم که وزیر نشوم و به آن دردسر نیفتم؟(ص157)
همگی در تالار بزرگ کاخ بودیم و به سوی تالار دیگری که قرار بود مراسم معرفی در آن برگزار شود میرفتیم که ناگهان یکی از افسران گارد آمد و از نخستوزیر خواست به تلفنی که او را میخواهد پاسخ دهد. نخستوزیر رفت و پس از چند دقیقه غیبت، با حالتی نگران بازآمد، زیر بازوی کسی را که قرار بود وزیر پست و تلگراف شود گرفت و با صدای آهسته، چند کلمهای با او سخن گفت. آن شخص، رنگ و رو باخته، بیآن که چیزی بگوید، رفت. آن دو مرد حتی دست همدیگر را نفشردند. راز و ناراحتی همگانی، کاملاً ملموس بود. چند ساعت بعد فهمیدیم که به «شریفامامی» خبر داده بودند (راست یا تصور) که آن شخص، بهایی است و او به همین دلیل و به خاطر ملاها وی را برکنار کرده بود.(ص162)
در راه نخستوزیری، از رادیوی اتومبیل دولتی که داشتم، اعلامیهی نخستوزیر جدید را شنیدم... اعلامیه، تاریخ همان روز را به تقویم هجری داشت. معنای آن این بود که تاریخ شاهنشاهی را کنار گذاشته بود. جالب آن که تقویم شاهنشاهی را بر اساس قانونی، چند سال پیش با تصویب مجلسین پایهگذاری کرده بودند. و «شریف امامی» به عنوان رئیس سنا، از هواداران سرسخت آن بود. رادیو آن گاه اعلام کرد همهی کازینوها و همهی قمارخانهها که شمارشان در کشور حدود 12 تا بود، بسته میشود. همهی آن قمارخانهها به «بنیاد پهلوی» تعلق داشت که «شریف امامی» رئیس آن بوده و هنوز هم بود. او کازینوهایی را که خودش باز کرده بود، بست.(ص163)
جشن هنر شیراز، تحت ریاست عالیهی شهبانو، بزرگترین رویداد آخر تابستان در ایران بود... در داخل کشور، این جشنواره بسیار بحثانگیز بود. اغلب فرهیختگان آشکارا با آن مخالفت میکردند و اعتقاد داشتند که هزینهاش زیاد، محتوایش بسیار غربی و جایی که در آن به فرهنگ ایران داده شده، تنگ است... برخلاف آن چه ممکن است تصور شود، شاه چندان از این برنامهها خوشش نمیآمد، و این تازه بهترین تعبیر از عقیدهی اوست. او همواره در پایان تابستان بازدیدی طولانی از شیراز میکرد، اما برای این کار منتظر میشد که برنامههای جشنواره پایان گیرد. فقط هم یک بار همسرش را در جشن هنر همراهی کرد. که دلیلش پایان بخشیدن به شایعاتی بود که براساس آنها، با زنی رابطه دارد و بر سر این موضوع، میانشان شکرآب است.(صص166-165)
روز 25 اوت 1977، اتفاق ناگواری در جشن هنر افتاد. یک گروه کوچک به قول شاه مبتذل، که از «بالکان» آمده بودند، به کلی ناشناس بودند و هیچ کس نمیدانست به چه دلیل دعوت شدهاند، برنامهای شبانگاهی داشتند. برای آن که همگان با هنر مدرن آشنا شوند، نمایش آنها در ویترین یک فروشگاه اتومبیل در یکی از خیابانهای بزرگ شیراز اجرا شد. در میان حرکات بازیگران که تقریباً برهنه بودند، مردم شگفتزده تصور کردند که شاهد لواط هستند. البته نحوهی اجرای نمایش همچندان نجیبانه نبود. اعتراضات بالا گرفت، فریادهای اعتراض بلند شد و کار تقریباً به شورش کشید. پلیس ناچار به دخالت برای پراکنده کردن مردم خشمگین و پایان دادن به نمایش شد.(ص167)
یک روز اوایل سپتامبر، تقریباً ساعت 9 صبح تلفن دفتر من زنگ زد. آیتالله «شریعتمداری» بود که گفت: «به من گفتهاند که قرار است تصمیمی برای جشن هنر شیراز گرفته شود. میدانید، من چیزی از این برنامهها نمیدانم ولی قضیهی پارسال تکان دهنده بود و غیرقابل تحمل. امیدوارم حرفم را خوب بفهمید. ولی به اعلیحضرت یا هر کسی که به او مربوط میشود، بگویید که لغو برنامهی جشن هنر شیراز، اشتباه بزرگی است. تحول اوضاع چنان است که هر عقبنشینی یا امتیاز دادنی، نشانی از ضعف تلقی خواهد شد. بنابراین از این به بعد، حکومت باید استحکام خود را نشان دهد و قدرتنمایی کند. آیا نخستوزیر از این چیزها آگاه است؟»(ص168)
دو روز بعد، جلسهای به ریاست شهبانو، تصمیم به لغو جشنواره گرفت. تصمیمی که در لحظهی آخر و مخفیانه گرفته شد. حتی آن را رسماً اعلام نکردند. فقط مطبوعات خیلی کوتاه به آن اشاره کردند. نخستوزیر پیامهای خود (از جمله خبر لغو جشن هنر) را به نشانهی نمایش حسن نیت به نمیدانم کدام ملا رسانده بود. این، باز هم عقبگردی تازه و بیجا بود.(ص169)
چندی پیش از این سفر رسمی (سفر رئیسجمهور چین) میان تیمسار «ناصر مقدم» و همتای چینیاش «کیائوشی»، موافقتنامهای فوق سری به منظور مقابله با توسعهطلبی شوروی در افغانستان و یاریرسانی به نیروهای مقاومت ضدشوروی که هنوز در حال شکلگیری بود، به امضا رسیده بود. این موافقتنامه از چشم غربیان پنهان نماند و باعث شد که مخالفت آمریکائیان با سیاست مستقل شاه افزایش یابد. در ملاقاتی طولانی، رئیسجمهوری چین پشتیبانی خود را از شاه اعلام کرد...(ص169)
پنجشنبه 7 سپتامبر آن سال، مصادف با جشنهای آخر ماه رمضان (عیدفطر) بود. سردمداران مخالفان، آیتالله «شریعتمداری» از سوی مذهبیها، و «جبههی ملی» از سوی غیرمذهبیها، مشترکاً تظاهراتی سیاسی- مذهبی در شمال تهران برپا کردند. پس از خواندن نماز جماعت، در یکی از بزرگترین شاهراههای پایتخت- خیابان «کورش کبیر»- جمعیتی که به شمارش رسمی صدهزار نفر و به گفتهی برگزار کنندگان دو برابر آن بودند، به راهپیمایی پرداختند. برای نخستین بار چند تصویر «خمینی» در این سو و آن سو - البته بیشتر در آخر صفها که حضور دهها فلسطینی در آن مشخص بود- پدیدار شد. شعارهای تظاهرکنندگان نه ضدشاه بود و نه ضد سلطنت. فقط فریاد میزدند: «مرگ بر فساد»، و «مفسدین» باید به شدیدترین مجازات برسند.(جز در صفوف آخر که شعارها تند، و علیه سلسلهی «پهلوی» بود.)(ص170)
به زودی جمعیتی پنج- شش هزار نفری گرد آمدند. رادیو و تلویزیون نیز خبردار شدند و یک ساعت بعد، هنگامی که شهبانو، پیاده برای بازدید از «انجمن مبارزه با سرطان» که در چند صدمتری بود رفت، جمعیت چشمگیری با علاقه و هیجان برایش کف زدند و هزاران نفر فریاد «جاوید شاه» سر دادند. تظاهراتی فیالبداهه روی داد. رادیو و تلویزیون خبرهای کوتاهی از بازدید شهبانو دادند، ولی به سرعت به آنان دستور اکید داده شد که آن گزارشها را سانسور کنند تا مبادا- چه به صورت صوتی و چه به شکل تصویری- چیزی در مورد استقبال مردم و شعارهایی که به هواداری شاه داده شده بود، پخش شود. بعدازظهر همان روز نخستوزیر به من تلفن کرد و نارضایتی خود را ابراز داشت: - چرا شهبانو همان روزی که این آقایان دست به تظاهرات زده بودند، از بیمارستانها بازدید کرد و چرا شما همراهش بودید؟ - ...باید بدانید تظاهرات مردمی که برای ایشان شد، ممکن است مخالفان را ناراحت کند.(ص171)
آنان که چند روز بعد، با مشاهدهی ضعف و عقبنشینی حکومت، تغییر جهت دادند، به تندروی گراییدند، همهی باورهای لائیک خود را فراموش کردند و به یاری توصیههای آمریکا زیر پرچم «خمینی» گرد آمدند، در آن روز هنوز با احترام دربارهی شاه سخن میگفتند. «کریم سنجابی»، همکارم که به ریاست «جبهه ملی» رسیده بود، در خلال سه سال پیش از آن، چندین بار از من خواسته بود نشانههای تمایل وی به نزدیک شدن به شاه و انجام خدماتی به او را به عرض پادشاه برسانم. در آن روز مدتی دراز به من توضیح داد که بنیانگذاری یک «شورای عالی دولتی» به شکل آنچه در فرانسه وجود دارد، در ایران ضروری است. و گفت: «این را به اعلیحضرت پیشنهاد کنید، و اگر چنین نهادی بوجود آید، تأثیر به سزایی بر افکار عمومی خواهد داشت...».(ص173)
در همان روز پنجشنبه، اواخر بعدازظهر، میان سه تا پنج هزار طرفدار آیتالله «خمینی» در میدان «ژاله» در شرق پایتخت گرد آمدند. برای نخستین بار از این گروه فریاد «مرگ بر شاه» به گوشها رسید. تظاهرکنندگان اعلام کردند که فردا، باز گرد خواهند آمد. شب هنگام «شورای امنیت ملی» که ریاستش با نخستوزیر بود، تشکیل شد و تصمیم گرفت به دولت پیشنهاد کند از صبح روز بعد در تهران حکومت نظامی اعلام کند... آقای «شریف امامی»... توضیح داد پیشبینی میشود فردا نیز تظاهرات بزرگی، باز هم در میدان «ژاله» برپا شود. و دقیقاً گفت: هدف تظاهرکنندگان که شورشگران حرفهای رهبریشان میکنند و به آنان دستور میدهند، ساختمان مجلس است که کمتر از دو کیلومتر با میدان «ژاله» فاصله دارد. میخواهند آنجا را بگیرند و اعلام دولت انقلابی و جمهوری کنند.(ص174)
در نتیجه، نخستوزیر به هیأت دولت پیشنهاد کرد اعلام حکومت نظامی کند. یکی از آن میان گفت: درست است که وضعیت اضطراری است، ولی دولت هنوز به مجلسین معرفی نشده و رأی اعتماد نگرفته است. آیا چنین دولتی میتواند حکومت نظامی برقرار کند... اعلام حکومت نظامی برای فردای آن روز، با رأی اکثریت تصویب شد. هیأت دولت حتی تصمیم گرفت در چندین شهر بزرگ دیگر نیز حکومت نظامی برقرار کند. تیمسار «غلامعلی اویسی»، فرمانده نیروی زمینی ارتش، به فرمانداری نظامی پایتخت منصوب شد.(ص175)
حدود ساعت ده شب، جلسه داشت به پایان میرسید که تیمسار «غلامرضا ازهاری»، رئیس ستاد کل نیروهای مسلح تقاضای سخن گفتن کرد: - «ارتش بدون شک وظیفهی خود را انجام خواهد داد. من فقط میخواستم به استحضار برسانم که اکنون پنجشنبه است، یعنی تعطیل است و اکثر سربازان و درجهداران و افسران در تعطیلات آخر هفته به سر میبرند... بیم از آن دارم که با اینها، نتوانیم تظاهراتی به این اهمیت را درست مهار کنیم. برقراری حکومت نظامی، نیاز به سه یا چهار روز آماده کردن نیروها دارد... مطمئناً اگر خبر به موقع به گوش مردم میرسید، شاید شمار تظاهرکنندگان کمتر میشد و قربانیان غیرنظامی و ارتشی کاهش مییافت. اما نه تنها برنامههای عادی رادیو- تلویزیون قطع نشد، بلکه خبر برای نخستین بار ساعت شش صبح پخش شد. یعنی درست زمانی که حکومت نظامی آغاز شده و در بسیاری از محلات، جمعیت مشغول راهپیمایی بود. زیرا ساعت تظاهرات هشت صبح تعیین شده بود.»(صص176-175)
از هفت صبح جمعه 8 سپتامبر، کامیونها و اتومبیلهای مجهز به بلندگوی ارتش که اطلاعات خود را از ناظران سرنشین هلیکوپترهایی که در آسمان منطقه پرواز میکردند دریافت میداشتند، سر چهارراهها مستقر شدند. به تظاهرکنندگان که شمارشان حداکثر سی هزار تن بود، دستور داده شد که پراکنده شوند. اما جمعیت که توسط ملاهایی که آشکار نبود که هستند و در آنجا چه میکنند، تحریک شده بودند و گروههای آموزش دیدهی شورشگر، ادارهشان میکردند، پیش آمدند.(ص177)
سربازان، بنا بر دستوراتی که دریافت کرده بودند، چند رگبار هوایی شلیک کردند. اما هنگامی که مشاهده کردند شورشیان مسلحاند و به آنان تیراندازی میکنند، و همرزمانشان مرده یا زخمی در کنارشان افتادهاند، به روی تظاهرکنندگان آتش گشودند. این فاجعهای بزرگ و دهشتناک بود. مطبوعات بینالمللی نوشتند: «جمعه سیاه»، و نشریات مخالفان آن را «جمعه سرخ» نام نهادند. سپس از هزاران کشته از تظاهرکنندگان سخن به میان آمد. دو هفته بعد، براساس شواهد، جوازهای دفن پزشکی قانونی و با سرشماری دقیق، بیلان آن روز به دست آمد: 121 کشته از تظاهرکنندگان و 70 تن از مأمورین و نظامیان. جمعاً 191 قربانی...(ص178)
در میان تظاهرکنندگان شمار زیادی فلسطینی که چند هفتهی پیش از آن، با گذرنامههای جعلی به تهران آمده بودند، دیده میشده است. از آنچه پژوهشهای گلولهشناسی و کالبدشکافیها نشان میداد، به نظر نمیرسید بسیاری از کشته شدگان در صف تظاهرکنندگان توسط نیروی انتظامی کشته یا زخمی شده باشند؛ زیرا گلولهها از آن گونه نبود که ارتش استفاده میکرد و این نشان میداد که دستههایی مسلح، به تظاهرکنندگان شلیک کردهاند. این تیراندازان حرفهای برگزیده که از جاهای دیگر آمده بودند، بر بام ساختمانها و پشت پنجرههای آپارتمانهایی که سر راه تظاهرکنندگان بودند، موضع گرفته بودند.(ص179)
محمدرضا پهلوی پس از آن روز شوم، از نظر روانی متلاشی شد و در اندوهی ژرف فرو رفت. ناگهان به گونهای تکان دهنده دریافت – یا دستکم دچار این تردید شد که برگزیدن «شریف امامی» اشتباه محض بوده است... به ویژه چیزی که باعث فرو ریختن و به راستی موجب انهدام روانیاش شد، آن بود که درک نمیکرد چه عاملی موجب شده گروهی از هموطنانش فریاد بزنند «مرگ بر شاه». از ساعت هشت بعدازظهر آن روز و فردایش، به هر کس او را میدید، تکرار میکرد: «مگر من به آنها چه کرده بودم... مگر من به آنها چه کرده بودم؟»(ص180)
فصل هفتم
فرماندهی ارتش به بازنگری خود پرداخت و «رویدادهای میدان ژاله» را تجزیه و تحلیل کرد. آنان به این نتیجه رسیدند که باید خود را با شرایط تازه، یعنی طغیانی که یک گروه کوچک حرفهای رهبریاش میکنند، تطبیق دهند. برخی از نظامیان وضع را با انقلاب اکتبر روسیه مانند میدیدند که همینگونه بود، اما بعدها آن را قیام خلق نمایاندند... تیمسار «علی نشاط»، فرمانده گارد شاهنشاهی پس فردای آن روز به من گفت: «آنچه روی داده بسیار هولناک است. اگر یکانهایی مناسبتر با وضعیت فرستاده بودند و اگر شرایط، از پیش، بهتر ارزیابی شده بود، میشد خسارتها را محدود کرد.(ص184)
ناگهان دریافتم که چه اندازه گمان میکند که همگان رهایش کردهاند- در حالی که چنین نبود. و سپس ادامه داد: «شعارهایشان را شنیدهاید؟» و بیآن که در انتظار پاسخ بماند افزود: «مگر من با آنها چه کردهام؟ بگویید، با آنها چکار کردهام؟» پاسخ دادم که فریادهای نفرت یک اقلیت ناچیز نباید به منزلهی احساسات ملتی تلقی شود که به شاه خود وفادارند و به دنبال وسیلهای برای اثبات آن هستند... هنوز هم پس از گذشت سالها، گمان میکنم حق داشتم. او همچنان تنها اهرم هر پیشرفتی در ایران بود. به نشریهی مشهور انگلیسی «ابزرور» گفتم: «دمکراسی در ایران یا با شاه به دست میآید، یا به دست نمیآید.» این اظهارنظر مختصر، در پارهای از محافل «پیشرو» آن زمان، جنجالی به پا کرد. باور داشتم باید از شاه پشتیبانی کرد تا تحول سیاسی که در نهایت به آن نیازمند بودیم، در آرامش و صلح و بر اساس قانون، با وجود او صورت گیرد.(ص186)
... هنگامی که گفتم میخواهم یکی از معاونان وزیر را که در ادارهی سازمان تحت مسئولیتاش، ناکارا و همواره غایب است عوض کنم، ناگهان از جا پرید و گفت: «نه، این ... را». ناگهان با شگفتی بسیار شنیدم که یکی از بیادبانهترین ناسزاهای زبان فارسی را به کار برد... شنیدن آن ناسزا از زبان شاه که همواره با بیانی مؤدب، مهربان و مبادی آداب سخن میگفت، شگفتانگیز بود. افزود: «فعلاً نباید به او هیچ بهانهای داد که خود را قربانی وانمود کند، چون او از هر آخوری آب میآشامد. اگر ممکن است، چشم از او بر ندارید.»(ص187)
باخبر شدم نخستوزیر، که شاه دست او را باز گذاشته بود تا هر چه میخواهد بکند، دو روز پیش از آن، از شاه تقاضای برکناری «رضاقطبی» را کرده بود- از آن رو که او از بستگان و تقریباً برادر شهبانو بود، شاه گفته بود که برکناری او همسرش را ناراحت خواهد کرد و افزوده بود: «آخرین اخطار را به قطبی بدهید. باید کمونیستهایی را که اطرافش را گرفتهاند و مهار همه چیز را در دست دارند، بیرون کند.» و نخستوزیر پاسخ داده بود: «او حتی تلفنهای مرا پاسخ نمیدهد.»(ص190)
«علیقلی اردلان» هشتاد ساله، وزیر پیشین امور خارجه، و سفیر پیشین در بُن، مسکو و سازمان ملل، گویا به توصیهی «اردشیر زاهدی»، به وزارت دربار انتخاب شد... همین امر باعث شد که پس از انقلاب، سالها در زندان باشد و پایان زندگی بدی را سپری کند. سرلشکر «حسن پاکروان» بازنشستهی محترم و بیعیب و ایراد، به عنوان معاون اول او انتخاب شد.(صص191-190)
نخستوزیر با بهرهگیری از قوانین حکومت نظامی که به او اختیاراتی میداد، دستور بازداشت چند وزیر سابق و چند تن از مقامات پیشین را داد. چند تنی از آنان به راستی از حمایت مردم بیبهره بودند. اما اختیاراتی که به این ترتیب به نخستوزیر داده میشد، فقط در مورد افرادی بود که «امنیت کشور و نظم عمومی را به خطر اندازند.» اصلاً درک کردنی نبود براساس چه اصولی آن افراد بازداشت شدهاند. آنان که نظم را بر هم میزدند، تنبیه نشده در کوچهها میگشتند... طی همان هفته، «شریف امامی» استعفای «رضاقطبی» را نیز به دست آورد. در ابتدای کار، معاون اصلی او کارها را به دست گرفت. اما هیچ دگرگونی در سازمان رادیو- تلویزیون پدید نیامد و همه چیز در رادیو، و به ویژه در تلویزیون همان گونه ادامه یافت.(صص192-191)
11 سپتامبر را آیتالله «شریعتمداری» روز عزاداری برای قربانیان «جمعه سیاه» اعلام کرد. همه چیز در آرامش و وقار گذشت... در پایتخت چند کامیون از سربازان وظیفه، سر برخی چهارراهها و جلوی چند ساختمان دولتی ایستاده بودند. به مخالفین خبر رسید که به سربازان دستور داده شده تیراندازی نکنند، مگر آن که به آنان حمله شود. گروههای کوچک افراطی، روشهای تازهای آغاز کردند: دادن گل و شیرینی به سربازان، و فحش و ناسزا به افسران و درجهداران جوانی که آنها را همراهی میکردند. این کار، روحیهی آنان را خراب میکرد و به شدت، احساسات گوناگونشان را برمیانگیخت. سربازان دریافتند کسانی، بیآن که تنبیه شوند، به بالادستیهای شان فحش میدهند و حتی برآنان، آب دهان میاندازند.(ص193)
16 سپتامبر، زلزلهای فاجعهبار شهر کویری «طبس» را در جنوب خراسان، ویران کرد. هفتاد درصد شهر از میان رفت و از نخستین ساعات، شمار قربانیان سه هزار تن برآورد شد... شاه، طبق معمول در اینگونه موارد، تصمیم گرفت به دیدار مناطق زلزلهزده برود. او، از بیتفاوتی رسمی در هنگام وقوع فاجعهی سینما «رکس» درس عبرت گرفته بود... استقبال مردم زلزلهزده، مهربانانه و سنتی بود. سه ساعت تمام، شاه، همهی خیابانهای شهر ویران شده را پیمود، به تقاضاها گوش داد، هموطنانش را دلداری داد، برخلاف عادتش اجازه داد مردم او را ببوسند... چند روز بعد، شهبانو نیز به «طبس» رفت. اما رفتار اندکی نامناسب تنی چند از همراهانش، مردم را آزرده کرد. استقبال، چنان که باید، گرم نبود. شهبانو خشمگین شد. رادیو، بیگمان برای کدر کردن تصویر او، واکنشهای خشمآگین وی را پخش کرد... اما با آغاز بازسازی سریع شهر «طبس»، ناگهان شاهد ورود گروه کوچکی از ملایان شد که آشکار نبود از کجا آمدهاند. از مشهد هم نیامده بودند. دستگاه امنیتی آنها را نمیشناخت... (صص195-194)
«شریف امامی» دست به اقدامی جنونآمیز زد: به مأمور بازسازی خود دستور داد بار و بنهاش را جمع کند و به تهران بازگردد. مأموران دولتی نیز تقریباً همگی، منطقه را ترک گفتند. مخالفان بلافاصله حکومت را به بیمسئولیتی و بیتوجهی متهم کردند و اعمالش را خیانتکارانه خواندند. شواهد هم به آنان حق میداد. افکار عمومی بر خود لرزید. و همهی اینها، بیآن که شاه بداند صورت گرفته بود. (ص196)
... از آن سو، دیگر این رازی نبود و همه میدانستند که قدرتهای غربی که تا آن روز همپیمان و پشتیبان رژیم به حساب میآمدند، علیه شاه دسیسه میکنند. (ص199)
ماهها بود که شاه را چنین شادمان ندیده بودم. به هنگام ترک دانشکده، باوقار و بسیار جدی به تیمسار فرماندهی و چند تن غیرنظامی که در پیرامونش بودند گفت: «با ارتشی به این عظمت، چگونه میتوان حتی لحظهای گمان کرد که «این افراد» بتوانند ثبات کشور را خدشهدار کنند؟» این اظهار نظری در عین حال درست و اشتباه بود... دو روز بعد، مراسم پایان دورهی آموزشی دانشگاه «پدافند ملی» بود. بسیاری از شخصیتهای غیرنظامی در تالار مراسم حضور داشتند، اما حال و هوا چندان دلپذیر نبود. صدای فریادهای تظاهرکنندگان که در آن نزدیکیها راهپیمایی میکردند به گوش میرسید و شاه را عصبی میکرد. پس از سخنرانی... به تالار عملیات راهنمایی شدند که یک طرح آموزشی که در خلال سال تحصیلی، مورد مطالعه قرار گرفته بود، به حضور شاه ارائه دهند: موضوع طرح، دخالت و عملیات یک واحد برگزیدهی ارتش ایران در پاکستان، به منظور برقراری نظم، در پی یک شورش کمونیستی بود. این، بازنگری طرحی دقیق بود در ابعاد بزرگتر، که چند سال پیش ارتش ایران را به پیروزی در «عمان» به انجام رسانده بود و نزدیک بود در «سومالی» نیز تکرار شود... (صص205-204)
سناتور «مصطفی تجدد», رئیس و پایه گذار نخستین بانک خصوصی کشور و از با نفوذترین کسانی که فراماسون های ایرانی از او حرف شنوی داشتند, دست به اقدامی جدی و پراهمیت زد و نزد «شریف امامی» که علاوه بر مقام دولتیاش, استاد اعظم لژ بزرگ فراماسونری ایران بود رفت. سناتور, با پشتیبانی تنی چند از «برادران» برجسته, که در میان شان سه وزیر پیشین و بسیار مهم («امور خارجه», «دادگستری», «کشور»), یک سناتور و رئیس پیشین «شهربانی» کل کشور, چندین سوداگر و مقاطعه کار عمده و شخصیت مهم عرصه ی پول و بانک وجود داشت... او پیشنهاد کرد که منابع مالی قابل توجهی برای رودرویی با پول های هنگفتی که وسیله ی آشوبگران و خرابکاران خرج می شد, در اختیار هواداران شاه قرار دهد. آیتالله «سیدحسن امامی», امام جمعه پایتخت و تنها روحانی برجستهی فراماسون کشور نیز از این پیشنهاد پشتیبانی کرد. اما نخست وزیر به شدت با آن مخالفت نمود...(ص206)
اکنون تازه داشت به گستردگی دامنهی رویدادها پی میبرد. با این حال, هنوز نمیتوانست «خیانت» دوستان و همپیمانان خارجیاش آمریکا, انگلستان, اسرائیل و حتی فرانسه را باور کند. چند سال پیش از آن «دین راسک» وزیر امور خارجهی آمریکا در بارهی شاه گفته بود که «پس از رئیس جمهوری آمریکا, او از نظر رویدادهای سیاسی, مسائل نظامی و اطلاعات ژئواستراتژیک, آگاهترین مرد دنیاست...»(ص207)
«کنت الکساندر دومرانش» رئیس سازمانهای اطلاعاتی ویژهی فرانسه, که شاه به او بسیار احترام میگذاشت و همانند دوست صمیمی خود میانگاشت هم به وی هشدار داده بود. «دو مرانش» دیرترها در خاطرات خود نوشت: «روزی نام همهی کسانی را که در آمریکا مأمور فراهم کردن مقدمات رفتن او و برگزیدن جانشینش کرده بودند, به او دادم... اما شاه سخنان مرا باور نکرد و گفت:
- هرچند بگویید باور میکنم, جز این.
- ولی اعلیحضرتا, چرا در این مورد هم حرف مرا باور نمی کنید؟
- زیرا احمقانه است است که مرا با دیگری جایگزین کنند. من, بهترین مدافع غرب در این منطقه هستم. من, بهترین ارتش را دارم. من, نیرومندترین هستم... این سخن آنقدر نابخردانه است که نمیتوانم باور کنم... پاسخ شاه قاطع و صریح بود: «آمریکاییها هرگز مرا رها نخواهند کرد.» این بزرگ ترین اشتباه او در تحلیل مسائل بود.(صص211-210)
«محمدرضا پهلوی», چند روز پیش از درگذشتش در قاهره به سال 1980, به من گفت: «حسین (پادشاه اردن) حق داشت. او در آغاز پائیز 1978 به من تلفن کرد و گفت: آنچه آمریکاییها دارند در ایران میکنند, در سال 1973 در مورد من آزمایش کردند (ماجراهایی که «سپتامبر سیاه» نامیده شد). من پایداری کردم, توطئهشان را در هم شکستم و بیاثر کردم, و آنان ناگزیر شدند با من معامله کنند. اگر نمیتوانی دستوراتی صادر کنی که به ناچار خرابی و زیان به بار میآورد, به من اجازه بده به ایران بیایم, سه روز در دفتری در کنار دفتر تو جای گیرم و از سوی تو و به نام تو به سران ارتش بگویم چه کنند. خواهی دید که همهی مسائل حل, و دهان آمریکاییها بسته میشود.» شاه ادامه داد: «من یکسره در مورد رفتار آمریکایی ها اشتباه کردم, و به ویژه نمیخواستم حتی از دماغ ملتم خونی ریخته شود. شاه نمیتواند به سان یک دیکتاتور, به هر بهایی شده به قدرت بچسبد.»(ص212) ادامه دارد ...