به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در سه بخش منتشر میشود. (بخش دوم)
فصل هشتم
در جلسهی هیئت دولت, روز اول اکتبر. نخست وزیر حتی پیش از اشاره به دستور جلسه گفت: «میخواهم خبر بسیار خوشی را اعلام کنم.» «سفارت ایران در بغداد به ما خبر داده که «خمینی» نجف را ترک کرده و به سوی مرز آن کشور با کویت میرود. ولی بی هیچ تردید کویت او را نخواهد پذیرفت, زیرا آنان یک جامعهی مهاجر شیعهی بزرگ دارند و «خمینی» ممکن است آنها را تحریک کند.» (ص213)
روابطی که «خمینی» با سازمان های اطلاعاتی خارجی, از جمله آنها که به آلمان شرقی مرتبط بودند و بی تردید به سود مسکو کار می کردند داشت, راز پنهانی نبود. در سال های نخستین دهه ی شصت, زمان ناآرامی های تهران و قم که وی پرچم دارش بود, شواهد این روابط به دست آمده بود. یک دهه ی بعد, در اوایل سال های هفتاد, مرکز اطلاعاتی اروپا در خبرنامه ی خود به زبان فرانسه, به ارتباطات وی با سازمان های اطلاعاتی مخفی اردوگاه شرق پرداخته و واقعیاتی را برملا کرده بود که بعدها شگفت انگیزتر جلوهگر شد.(ص215)
«خمینی», خود بر آن نشد که به پاریس برود. احتمالاً او حتی نمی توانست بر روی نقشه ی جغرافیا, جای پاریس پایتخت فرانسه را مشخص کند, و یک سره از نقش تاریخی ای که این شهر, در سیر اندیشه ها در دنیا دارد, بی خبر بود. او را به پاریس آوردند. همان گونه که «دومینیک لورنز» یکی از روزنامه نگاران «لیبراسیون» در کتاب خود «جنگ» (از انتشارات Arenes پاریس, 1997) که در آن پیرامون چند «ماجرا»ی مهم دهه های اخیر بسیار پژوهش کرده آورده است, در آن دوره ی «نوفل لوشاتو», آمریکاییها ناگهان همهی کوشش خود را بر «خمینی» متمرکز کرده بودند تا شاه را سرنگون کند. و برای این کار لازم بود او را برای فرا گرفتن یک دوره روش «برانگیختن احترام» از عراق بیرون آورند و در پاریس قرار دهند.(صص217-216)
تبار راستین او را پنهان داشتند, پدرش را تبدیل به «پیشوای مردم خمین» کردند, و گفتند که به دست ماموران «رضاشاه» کشته شده است... از زندگانی او دورانی «سراسر رویارویی با امپریالیسم» ساختند. اما او تا سالهای 63-1962 ملای بینام و نشانی بود که تنها فعالیت سیاسیاش که از آن آگاهی داریم، حضور در میان اطرافیان آخوندی از مخالفان ملی شدن نفت به وسیلهی «مصدق» است. او در سالهای نخستین دهه ی شصت, بلوایی در مخالفت با اصلاحات ارضی و پایان محدودیت حقوق سیاسی زنان به راه انداخت که انگیزهی آن نیز پول هایی بود که برای آن منظور از مصر و «ناصر» گرفته بود و بعدها, اطرافیان «ناصر» نیز این را پذیرفتند.(ص217)
به او داشتن پسر «شهید»ی را نسبت دادند که از سر کینه و نفرت, در سال 1978 به دستور شاه کشته شده بود. در حالی که این پسر «شهید» در حقیقت از ابتلا به بیماری «پرخوری» و عوارض آن در سال 1976, یعنی در زمانی که ایران آرام و پدرش فردی به کلی فراموش همگان شده و گمنام در خارج از کشور بود, مرده بود. از او یک «فیلسوف و عالم دانش های الهی درخشان» ساختند, در حالی که هیچ کس را از نوشته های او خبری نبود. کار دشواری نبود... اکنون, همه می دانند و شواهدی انکارنکردنی از اطرافیانش وجود دارد, حتی در تهران به چاپ رسیده, که نشان می دهد اعلامیه هایش که در مطبوعات کشور و رسانه های همگانی بین المللی بازتاب می یافت, از او نبود. و یکسره توسط کمیته ی مشاورانی که به ریاست یزدی تشکیل شده بود, تهیه می شد. «خمینی» فقط با گرفتن عکس, یا شرکت در فیلمی, به آنها اصالت می بخشید. (ص218)
به این ترتیب در ظرف چند هفته, ماشین تبلیغات جهانی, ملایی پیر, کم مایه, بی فرهنگ, اما جاه طلب, سرشار از نفرت و کاملاً «در مهار» را به شخصیتی در حد بین المللی تبدیل کرد. در آخر کار, حتی لقب «امام» هم به او دادند. کاری که در چشم تقریباً همه ی عالمان دینی کفر به شمار می آمد و خلاف سنت های شیعه بود.(ص219)
چند روز پس از ورود آن شخص به پاریس, برای یک دیدار کوتاه به حضور شاه پذیرفته شده بودم. از او پرسیدم آیا دولت قصد دارد از فرانسه بخواهد به «خمینی» گوشزد کنند که باید اصول اقامت بیگانگان را رعایت و بر آن اساس, از دخالت در امور ایران خودداری نماید؟ شاه شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «ژیسکار هم این را تلفنی از من پرسید. گفتم برایم مهم نیست.» و پس از لختی سکوت افزود: «یک آخوند بدبخت شپشو, با من چه می تواند بکند؟» با این حال, وزرات خارجه ی فرانسه جانب احتیاط را فرو نگذاشت. «رائول دوله» سفیر فرانسه در تهران, از نخست وزیر خواست تایید کند که «او هیچ مخالفتی با ماندن «خمینی» در فرانسه ندارد»... بدون تردید, همه چیز از پیش برای اقامت آن شخص در پاریس آماده شده بود. دو فوج از نیروهای امنیتی محافظت او را برعهده داشتند. با این حال, او که مشکوک بود, تقاضا کرد چند مامور حفاظتی الجزایری و فلسطینی برای تکمیل اقدامات امنیتی اش به فرانسه بیایند, و با این تقاضا موافقت شد. از همان هنگام تجهیزات یک فرستنده ی رادیویی «فوق پیچیده» و پیشرفته برای ارسال پیام ها, در اختیارش گذاشته شد.(ص220)
براساس مشاهدات همه ی شاهدانی که گفته هایشان به چاپ رسیده, سازمان های اطلاعاتی و جاسوسی آلمان شرقی بخش عمده ی مسئولیت مخابرات رادیویی (تلفن, تلگراف, مترجم) و اداره ی فرستنده ها را برعهده داشتند. با این حال, دست کم هشت هزار کاست صدای آیت الله در چمدان های دیپلماتیک از پاریس به تهران فرستاده شد.(ص221)
به این ترتیب, «توپ تبلیغاتی» شلیک شد. مطبوعات, رادیوها و تلویزیون های سراسر دنیا از «خمینی» چهره ی یک شخصیت تاریخی را ساختند, و زندگی نامه ی منطبق با آن تصویر را نیز فراهم آوردند. در تهران, مردم می دیدند که دنیا چه اهمیتی به آن شخص می دهد, و تصویرش را بالا می بردند. در غرب, می دیدند که او چه محبوبیتی در میان مردم کوچه و بازار پایتخت ایران دارد, و اهمیتش در نگاه شان افزون می شد. آیت الله «شریعتمداری» که تا آن زمان رهبر بی چون و چرای یک جنبش نه چندان تندرو بود, اندک اندک رنگ باخت و به درجه ی دوم اهمیت سقوط کرد.(ص222)
«حسن عقیلی پور» وابستهی نظامی ایران در فرانسه, دوبار به حضور شاه رسید... شاه به سخنان «عقیلی پور» گوش فرا داد و سپس به او ماموریت داد که زیر نظر شخص خود مراقبت و کاری کند که هیچ سوءقصدی به جان «خمینی» نشود. گویا چنین پیشنهادی به او شده بود. شاه آن گاه افزود: «آن وقت آن را به گردن ما می اندازند.»(ص224)
دیدار رسمی اعلیحضرتین از فرانسه در ژوئن 1974 بسیار پیروزمندانه, و پیشباز از آنان, بی مانند بود. در پی آن, توافق های اقتصادی مهمی آمد: ایران, وامی یک میلیارد دلاری به فرانسه داد, موافقتنامه ای در مورد مشارکت فرانسه در گسترش صنعت اتمی ایران میان طرفین به امضا رسید, ایران با سرمایه گذاری در «اورودیف» شریک شد.. و بسیاری طرحهای مشترک دیگر...(ص226)
ارتش, آغاز به باختن روحیه اش کرد. امتیازاتی که دولت به مخالفین رژیم داد, آنان را گستاخ و زیاده خواه تر کرد. از آنجا که قربانیان راستین سرکوبی که تقریباً خبری از آن نبود, وجود نداشت. خرابکاران حرفهای بر آن شدند که از ترفند «جسدهای دروغین» و «خاک سپاریهای قلابی» که فرمانده (بعدی) سپاه پاسداران انقلاب, نظریه و ویژگی هایش را پرداخته بود, سود جویند... تنی چند از فرماندهان بلندپایهی ارتش و مردان سیاسی به دولت پیشنهاد کردند مأموران, جلوی جنازه های دروغین را که در خیابانها گردانده میشوند، بگیرند و به زور، در مقابل خبرنگاران، آنها را باز کنند, تا فریب و دغل کاری تظاهرکنندگان از پرده بیرون افتد. به آنها پاسخ داده شد: «این کار به هیچ دردی نمی خورد و همه جا فریاد دسیسه کاری «ساواک» برخواهد آمد.(ص229)
شگفت انگیز آن بود که شهبانو هم در جلسه حضور داشت و با شاه, مشترکاً بر آن ریاست می کردند. او بر بالای میز ناهار خوری کاخ و در سمت چپ اعلیحضرت قرار گرفته بود. در حقیقت, به گونه ای, این به معنای ورود رسمی ملکه به صحنه ی سیاست ایران بود. جلسه, اندکی پس از ساعت شش بعدازظهر آغاز شد و تا ساعت دو و نیم بامداد 8 اکتبر به درازا کشید. نخست, شاه سخنانی کوتاه گفت: «اوضاع هر روز پیچیده تر و نگران کننده تر می شود. به همین دلیل خواستم چند وزیر که مسئولیت سیاسی دارند و فرماندهان اصلی ارتش, اینجا گرد هم آیند. مقصود من این است که بدانیم چگونه باید اقدام کنیم؟ من چه باید بکنم؟ از تک تک شما می خواهم رک و راست, صریح حتی با شدت و بی آن که هیچ اندیشه ی پنهانی در پشت حرف هایتان باشد, سخن بگویید.»... «منوچهر آزمون» پیشنهاد می کند که یک شورای انقلابی به رهبری شخص شاهنشاه تشکیل شود تا «سرمشق بزرگی برای همه بشود. باید دادگاههای نظامی مقررات زمان جنگ را به اجرا بگذارند, کسانی را که میخواهند نظم و امنیت را مختل کنند و یا منفور مردم هستند, فوراً و بی فرجام خواهی محاکمه, و در جا اعدام نمایند.» در آن لحظه, تیمسار «مقدم» اجازه خواست که سخن «آزمون» را ببرد, و بسیار آرام گفت: «اعلیحضرتا. به گمان بنده اگر قرار شود چند نفری را بگیریم و در میدان سپه- که در دهه های پیشین جای اعدام های در انظار همگان بود- اعدام کنیم, عدالت حکم می کند آقای «آزمون» نخستین اعدامی باشد.»... پس از شام, گفتگوها دوباره آغاز شد. اندک اندک روشی که باید در پیش گرفته شود, و به راستی خردمندانه بود, شکل گرفت: مهار کردن رسانه های گروهی به ویژه رادیو- تلویزیون, به کار گرفتن روش های قاطعانه تر برای اعاده ی نظم در شهرهای بزرگ, دستگیری اخلالگران, جدا کردن محله ها از نظر انتظامی برای پیش گیری از برخوردها, به جریان انداختن پرونده ی پاره ای از مسئولان که مرتکب خطاهای مهم شده بودند در دادگاه های عادی...(صص233-231)
نامه ی کناره گیری ام فردایش به نخست وزیر رسید. من در بیش از ربع قرن, نخستین شاغل مقام وزرات بودم که بی آن که وادارم کنند, کناره گرفتم... با وسواس و تلاش بسیار, خود را وقف انجام «ماموریت اطلاعاتی» که پادشاه به من واگذار کرده بود, کردم. از سه تنی که «جبهه ی ملی» را رسماً رهبری می کردند, «کریم سنجابی» برای شرکت در گردهمایی سوسیالیست ها در خارج بود. «بختیار», از همان زمان به دلایلی که بعداً در خواهیم یافت, تکروی می کرد. فقط «داریوش فروهر» مانده بود. پیام فرستادم که می خواهم با او دیدار کنم.(ص236)
به خواست او(فروهر), دیدارمان در «جایی بی طرف» یعنی در خانه ی وردستش «تکمیل همایون» انجام شد. او جامعه شناس بود و هنگامی که برای گذراندن یک دوره ی تخصصی به اسرائیل رفته بود, با زنی از آن کشور ازدواج کرده بود... یک برهان اصلی داشتم: پادشاه, صادقانه خواهان تحول سیاسی است. اما اگر شما به توافق گردن ننهید, دخالت ارتش, به هر شکلی که لازم باشد, اجتناب ناپذیر خواهد بود, همه, و بیش از همه «فروهر» نگران این فرجام بودند. بیم دخالت ارتش, آنان را به به کار گرفتن خردشان وا می داشت.(ص237)
با همه ی گروهک های مخالف, رایزنی گسترده ای انجام شد: از «نهضت آزادی» به رهبری «مهدی بازرگان»... و همچنین «علی امینی» که در همه جا سخن از او بود. رایزنی ها آسان نبود, اما در نهایت برنامه ای که همه شان را راضی کند ریخته شد. هنگامی که آیت الله «شریعتمداری» از این تلاش ها آگاه شد, او نیز برنامه را پذیرفت. اولویتی که همه می پذیرفتند بازگرداندن نظم و آرامش بود. همه پذیرفتند که مردم را بی هیچ چون و چرایی به این راه حل بخوانند. قرار بود پس از رسیدن به این هدف, دولت اندک اندک مقررات حکومت نظامی مجازی را سبک تر کند. سپس احزاب سیاسی مخالف به رسمیت شناخته شوند, اصلاحاتی در «ساواک» انجام گیرد, «اتاق اصناف» منحل شود, دگرگونی هایی در «بنیاد پهلوی» صورت پذیرد و از برخی از اعضای خاندان پهلوی در خواست شود تا برای استراحت به اروپا بروند و در مرحله ی پس از آن, یک «شورای نظارت بر انتخابات مجلسین» ایجاد گردد. قرار بود یکی از قضات عالی رتبه ی دیوانعالی کشور, ریاست این شورا را برعهده داشته و نمایندگان مخالفان و روحانیون نیز در میان اعضایش باشند. چند تن از رهبران «جبهه ملی» و برخی رجال سالخورده ولی برخوردار از اعتبار عمومی پذیرفتند که وارد هیئت دولت شوند...(ص238)
پس از ده روز, برنامه و فهرست وزیران دولت احتمالی را به پادشاه دادم... هنگامی که شاه از همه ی جنبه ها آگاه شد, به جای نتیجه گیری, زمانی دراز به من نگریست. نفهمیدم آیا اصلاً فکرش جای دیگر است, از درون خالی شده, یا عمیقاً در اندیشه است. انتظار داشتم از من بپرسد آیا زمان همه ی اینها نگذشته است. خودم هم دور از این اندیشه ها نبودم. اما گفت: «شاید اوضاع بهتر شود... سرگرم گفتگو با آمریکایی ها هستیم که پشت همه ی این تحریکات هستند.» حقیقت این بود که شاه «اردشیر زاهدی» سفیر ایران در واشنگتن را به تهران احضار کرده بود و او با همکاری «خسرو افشار» وزیر «امور خارجه», با جدیت سرگرم کار برای «اقدامات روشنگرانه» در مورد مقامات «کاخ سفید» و وزارت «امور خارجه»ی آمریکا بودند. اقداماتی که در نهایت, سرانجامی نیافت. غربی های طاسهای شان را ریخته بودند.(صص240-239)
نخست وزیر ناگهان کاری کرد که سر زبانها بیفتد! به گفتگو با کمیتههای روزنامه نگارانی پرداخت که کوشیده بودند مهار مهم ترین روزنامههای پایتخت را در دست گیرند. در پایان مذاکرات, «شریف امامی» بیانیه ی مشترکی با آنان امضاء کرد که رضایت کامل شان را فراهم آورد و اختیار و مدیریت دو بزرگترین ورزنامهی عصر پایتخت, «کیهان» و «اطلاعات» را عملاً به اعضای کمیتهها واگذار کرد: این افراد همگی به سرسپردگی و هواداری کامل از رژیم سلطنتی شهرت داشتند: بسیاری شان حتی مشکوک به خبرچینی برای «ساواک» بودند! اما رنگ عوض کرده و با گرویدن به افراط کاری های انقلابی, بی گمان میخواستند آیندهی خود را تضمین کنند... «خسرو افشار», وزیر امور خارجه... پس از شنیدن خبر, نزد نخست وزیر رفت و به او گفت: «شما به کلی از مرحله پرت هستید, مگر فراموش کرده اید که این رونامه ها متعلق به بخش خصوصی است؟ به چه حقی آنها را به دست کمیته های شلم شوربای انقلابی سپردید؟ آیا به نتایج سیاسی کار خود اندیشیده اید؟ این خیانت است.»(ص242)
طرح جامع برای ایمن ساختن کشور, به ویژه پایتخت که با نام رمز «طرح خاش» خوانده می شد, بوسیله گروه کوچکی از افسران, از جمله تیمساران «خسروداد», «امین افشار» و «رحیمی» تهیه شد و تیمسار «اویسی», فرمانده نیروی زمینی و فرماندار نظامی تهران نیز از این طرح باخبر بود. پادشاه از او خواست آماده بر عهده گرفتن ریاست یک دولت نظامی با تکیه بر قانون اساسی برای بیرون آمدن از بن بست باشد. آماج این طرح آن بود که در طی چند ساعت تعادل قدرت را در کشور دیگرگون کند... قرار بود در روز موعود, بلافاصله پس از انتصاب تیمسار «اویسی», که اندکی پیش از آغاز زمان منع آمد و شد اعلام میشد, یکان های عملیاتی «ساواک» که در «لویزان» مستقر بودند, گارد «شهربانی» که مقرش «عشرت آباد» بود و تیپ هوانیروز «باغ شاه», همه با مردانی کار آمد و برگزیده که تا آن زمان عملاً بدور از همه چیز و به عنوان ذخیره نگهداشته شده بودند, کمابیش چهارصد تن از رهبران و عاملان فتنه را دستگیر کنند. بیشترین دستگیرشدگان به بخش نظامی فرودگاه «مهرآباد» و پایگاه هوایی «دوشان تپه» منتقل می شدند. از هر یک از این دو محل, دو هواپیمای پهن پیکر ترابری 130C آماده ی پرواز, دستگیر شدگان را به شهر کوچک «خاش» در استان بلوچستان و نزدیک مرز پاکستان, که ساکنانی سنی مذهب داشت میبرد.(صص244-243)
اعتصاب صنعت نفت و توزیع برق، اندک اندک مردم را کلافه کرده بود. بیست و چهار تن از مسئولین اعتصابات در این مؤسسات شناسایی شده بودند. قرار بود به محض آن که اینها دستگیر شدند، مهندسان و متخصصان فنی نظامی جای آنان را بگیرند. رادیو- تلویزیون ملی نیز قرار بود اشغال و مهار شود. اخبار تلویزیونی میبایست به وسیله افسران جوان بخش مطبوعاتی ستاد کل، در لباس نظامی، اجرا شود... در اندیشهی کسانی که این طرح را ریخته بودند، این اقدامات «کودتا» به حساب نمیآمد، بلکه در دست گرفتن اوضاع به وسیله دولتی مقتدر بود... (ص244)
آن طرح، بخت بلندی برای پیروزی داشت. شبکههای اطلاعاتی ارتش که بر مبارزه با «خرابکاری»های داخلی تمرکز یافته بود و همچین «شهربانی» و «ساواک»، همهی کسانی را که باید بازداشت میشدند، زیر نظر گرفته بودند. راز طرح همچنان سر به مهر مانده بود... «اویسی» بی سر و صدا مقدمات تشکیل دولت خود را فراهم میساخت. با چند آیتالله مهم گفتگو کرده و تإیید آنان را گرفته بود... اواخر اکتبر «اویسی» شاه را آگاه ساخت که آماده است. (صص246-245)
... «اصلان افشار» که طبق تشریفات و روند مراسم، جلوتر از او میرفت که ورودش را اعلام کند، اندکی گامهایش را آهسته کرد، عقب رفت و در گوش شاه نجوا کرد: «اعلیحضرت. لبخند بزنید. به ویژه در چنین روزی (سالروز تولدش) کسی نباید متوجه اندوه شما شود. شما باید به دیگران اطمینان ببخشید.»... شمار «رجال» بسیار کاهش یافته بود. معمولاً یک نخستوزیر پیشین، از سوی همهی همتایان خود تبریک میگفت. اما هیچ کدام از سه نخستوزیر زنده و حاضر در پایتخت، «علی امینی» (که بسیار دوست داشت در این گونه مراسم خود را نمایش دهد)، «امیرعباس هویدا» و «جمشید آموزگار» که هر سه نیز دعوت شده بودند، حضور نداشتند. بنابراین فوراً تصمیم گرفته و از «عباسقلی گلشائیان»، که در سالهای دههی سی و چهل وزیر بود، خواسته شد به نام همه سخن بگوید. پیرمرد محترم بسیار خوب این کار را انجام داد. از آنجا که من دیگر شغل رسمی نداشتم، در میان «رجال» بودم. پادشاه در برابر من ایستاده و با اندوه یا به طعنه گفت: «دستکم شما اینجا هستید»... یک واعظ مشهور وارد مقولات سیاسی شد و توصیههایی کرد. شاه برآشفت و شرفیابی را کوتاه کرد. هنگامی که شاه کاخ گلستان را ترک میکرد، آشکارا خسته مینمود...(صص249-248)
پنجشنبه 2 نوامبر، ساعت هفت و نیم شب، به علت درد ستون فقرات در تخت خوابیده بودم که شهبانو تلفن کرد: «اعلیحضرت در کنار مناند و به گفتگویمان گوش میدهند. بنابر آخرین گزارشها، هواداران «خمینی» خیال دارند روز سهشنبه هفتم نوامبر، در تهران شورش بزرگی به راه اندازند، آنان خواهند کوشید سینماها را به آتش بکشند، بانکها را غارت کنند و پیرامون دانشگاه کشتاری به راه اندازند. آنان، با این کارها میخواهند موقعیتی به کلی انقلابی به وجود آورند. برخی از اعضای سازمان امنیت که سر نخشان به دست کسانی غیرایرانی است، دیگر قابل اعتماد نیستند. بنابراین، پیش از سهشنبهی آینده، باید دولتی که مورد اعتماد مخالفان باشد تشکیل شود، تا بتوان از لحاظ سیاسی این دسیسه را خنثی کرد.»(صص250-249)
پس از آن گفتگوی ناامید کننده، (با بختیار) به «داریوش فروهر» که در آن زمان رهبر شمارهی سهی «جبههی ملی» بود، تلفن کردم. باید تأکید کنم که از میان آن سه تن، «فروهر» کسی بود که در بیست و پنج سال گذشتهی مورد اشارهی «بختیار»، بیش از همه سختی کشیده بود. با این حال به سخنان من توجه کرد و سپس گفت:
- نگرانی شاهانه را درک میکنم. اما وضعیت کنونی، نتیجهی اشتباهات اعلیحضرت است.
- مخالفتی با سخن شما ندارم.
- با این حال میخواهم به شما بگویم که میتوانم کاری سودبخش انجام دهم. به شرطی که آقایان «بختیار» و «سنجابی» موافقت کنند. در آن صورت من نیز موافق خواهم بود. اما آقای «بختیار» هر پیشنهادی را نخواهد پذیرفت. او اکنون از جبههی ملی فاصله گرفته است. میدانید، او چیزی در سر دارد که هیچ کس نمیداند.(صص251-250)
در این سالها، در تهران چندین کتاب سانسور شده... از چهرههای صاحب نام آن دوران در زندانها روایت کردهاند. در این روایات، شاه، به دو رویی متهم شده و گفتهاند که او با پیشنهاد تشکیل دولت وحدت، میخواست سر مخالفان را گرم کند و مقدمات یک کودتا را فراهم آورد. اما این ادعاها به هیچ روی درست نیست. شاه که روحیهی خود را باخته بود، رهنمودهایی میداد و ابتکاراتی را آغاز میکرد، ولی آنها را به سرانجام نمیرساند. او هرگز به راستی به ارتش روی نیاورد. بیهیچ تردید ماموریتی که به «اویسی» محول کرده بود، همانند آنی که از من خواسته بود، فقط جنبهی آزمایشی داشت.(ص252)
فصل نهم
جماعت از دانشگاه تهران بیرون آمدند و در صفوفی متراکم به طرف مرکز شهر سرازیر شدند. هیچ سدی در برابرشان نبود. مشاهده میشد که در میان آنان، گروههایی که به وسیلهی رزمندگان- که بسیاری از آن فلسطینی بودند- اداره میشدند، مسلح و مجهز به وسایل مورد نیاز، مأموریت ویران کردن و آتش زدن دارند. هزاران شیشهی هتلها، رستورانها و فروشگاهها خورد شد. بانکها، مؤسسات بازرگانی و دفترهای کار، سینماها، وزارتخانهها و دیگر بناهای دولتی، به آتش کشیده شد... اسلامگرایان، بدون هیچ محدودیت، روش ویرانگری کورکورانه را به کار گرفتند. هدفشان به وحشت افکندن مردم بود.(ص256)
اندکی پیش از ساعت شش بعدازظهر، شاه او را احضار کرد و در حالی که بسیار هیجانزده به نظر میرسید و تلفن خود را از دست نمینهاد از وی خواست: «به «اویسی» بگویید آماده باشد، در دفترش بماند و در انتظار تلفن کاخ باشد.» «اصلان افشار» که در جریان بود، معنای آن دستور را دریافت و بلافاصله آن را انجام داد: «خبر را به افسران بلندپایه دادم. بسیار شادمان شدند.» بسیاری از آنان فوراً با واحدهای خود تماس گرفتند و به معاونانشان دستور مهیا کردن تدارکات طرح «خاش» را دادند.(ص257)
ناگهان به نظر رسید که محمدرضا شاه تغییر عقیده داده است. سفیران آمریکا و انگلیس را احضار کرد و با وجود سرمای استخوانسوز، اندکی در باغ قدم زد. انتظاری پرالتهاب و پایان ناپذیر آغاز شد. کمتر از یک ساعت بعد، سفیران به کاخ آمدند. پیش از آن، شاه مدتی دراز با شهبانو به گفتگو نشست. آن سه دیدار که پایان یافت، شاه، باز رئیس کل تشریفات را احضار کرد، تصمیم خود را به او ابلاغ کرد و گفت که میخواهد تیمسار «غلامرضا ازهاری» رئیس ستاد کل ارتش را مسئول تشکیل دولت تازه کند. «اصلان افشار» پرسید: پس «اویسی» چه میشود؟ شاه پاسخ داد: «به او تلفن کنید و بگویید مرخص است.»(ص258)
در دربار، و در میان اطرافیان ایشان، برخی بیم آن داشتند یا میگفتند بیم آن دارند که ماجرای پاکستان در ایران روی دهد. مگر ژنرال «ایوب خان»، و بعدها «ضیاءالحق» از موقعیت هرج و مرج برای در دست گرفتن قدرت سود نجسته بودند؟ آنان وفاداری بیچون و چرای ارتش به فرمانده خود و رئیس قانونی کشور را به فراموشی سپرده بودند. اما این وفاداری در تمام دوران بحران، و معادلات داخلی ایرانیان حفظ شد.(ص259)
انتخاب ارتشبد «ازهاری» شب هنگام به آگاهی او رسید. تیمسار که از بیماری قلبی رنج میبرد و بالاتر از حد سنی 65 سال در مقام خود مانده بود و هیچ جاه طلبی سیاسی نداشت، به شاه گفت که چندان تمایلی به نخستوزیری ندارد: «من مرد این موقعیت نیستم.» پاسخ شاه جای هیچ تردیدی نگذاشت: «من از شما نمیخواهم، به شما دستور میدهم»... در پایان آن روز فرساینده، شاه به پیرامونیانش گفت: «فردا با ملت سخن خواهم گفت» و رفت.(ص259)
سه دقیقه بعد باز «صانعی» (رئیس تشریفات کشیک) را فرا خواند: «رضا قطبی قرار است نوشته را بیاورد. کجاست؟» «صانعی» نمیدانست، اما گفت که خواهد رفت و خواهد پرسید. چند دقیقه بعد، بازگشت و به شاه گفت که «رضا قطبی» به همراه «حسین نصر» رئیس دفتر شهبانو، در حضور شهبانو هستند. پادشاه سخت برآشفت و گفت: «نزد شهبانو چه میکنند؟ این پیام من است»... تا سرانجام شهبانو، «قطبی» و «نصر» با نوشته آمدند و وارد دفتر شاه شدند. «افشار» هم حضور داشت. او همه چیز را یادداشت کرد و بعدها به چاپ رساند. داستان آن روز به روایت او چنین است: «پادشاه نوشته را برداشت. آن را خواند. «نه! مطلقاً نباید چنین چیزهایی بگویم.» اما «رضا قطبی» پاسخ داد: «نه اعلیحضرت. دیگر هنگام آن فرا رسیده که شما هم در کنار ملت قرار گیرید و سخنهایی بگویید که او بپسندد.» شهبانو و «نصر» هم همین نظر را داشتند. شاه گروه رادیو- تلویزیون را احضار کرد و کوچکترین نگاهی به نوشته نیانداخت.(ص260)
«اصلان افشار» به نشانهی احترام به پا خاست و تعظیم کرد. شاه اشاره کرد که سرجایش بنشیند. او طبیعتاً، اما با شگفتی بسیار نشست. شاه، صندلی را برداشت و پیش روی رئیس کل تشریفات خود نشست: - به «سالیوان» (سفیر ایالات متحدهی آمریکا) و «پارسونز» (سفیر انگلستان)، البته از سوی خودتان، تلفن کنید و نظرشان را پیرامون پیام من بپرسید. «اصلان افشار» چنان کرد. امکان نداشت دو سفیر، معنای آن تماس تلفنی را درنیافته باشند. «ویلیام سولیوان» گفت که همکارانش سرگرم ترجمهی متن پیام هستند که پس از آماده شدن باید به واشنگتن فرستاده شود... «سرآنتونی پارسونز» نیز کمابیش به همان گونه رفتار کرد، و گفت که هنوز فرصت مطالعهی متن را نیافته است. ولی افزود: «آقای عبدالکریم لاهیجی» (از سران شناخته شدهی مخالفان که از افراطیترین شان به حساب نمیآمد) تلفن کرده و گفته از پیام راضی است!(صص265-264)
در سپتامبر 1979، که من مدتی در مکزیک به سر بردم، شاه مدتی دراز از آن دوره سخن گفت... در چند موقعیتی هم که میبایست متنی را بخوانم، از پیش با دقت مرورش میکردم و بیشتر اوقات در آن دگرگونیهایی میکردم. در آن روز ویژه چنان دستپاچهام کردند که به راستی حتی زمان لازم را نداشتم تا بر آنچه قرار است بخوانم، نگاهی بیاندازم! به همین دلیل چندین بار تپق زدم و واژهها را نادرست خواندم... بدبختانه باید بگویم که در آن موقعیت، به من به راستی خیانت شد. زیراً به گونهای، مرا وا داشتند که اندیشهی خود را کنار بگذارم، و چیزهایی را بگویم که نمیخواستم و نباید میگفتم.»(ص265)
در نخستین سفرم به قاهره، چهار نفری در یکی از تالارهای کاخ «قبه» ناهار میخوردیم، شاه، شهبانو، خانم «پیرنیا» (پزشک خاندان سلطنتی) و من. پیشخدمتی آمد و با شهبانو گفت که او را پای تلفن میخواهند. او پوزش خواست و از سر میز برخاست. شاه، اندکی عصبی گفت: «به ناهارتان ادامه بدهید، شاید به درازا بکشد.» شهبانو بیست دقیقهی بعد بازگشت. شاه از جایش برنخاست، براساس اصول تشریفات، خانم «پیرنیا» و من نیز به پیروی از او در جایمان ماندیم. شهبانو، با ظرافت و مهربانی بسیار گفت: «رضا قطبی به شما عرض ادب کرد.» اما مشت محکم شاه، میز را به لرزه درآورد، به گونهای که بشقابهای ما به هوا پرید، و سپس واژهی ناخوشایندی بر زبان آورد. صحنهی ناراحت کنندهای بود و شاید واکنشی اغراقآمیز.(ص267)
فصل دهم
تشکیل دولت بسیار موقت که رئیس ستاد کل ارتش مامور تشکیل آن شده بود، دیر هنگام شب 6 تا 7 نوامبر اعلام شد، اکثریت اعضای آن را نظامیان تشکیل میدادند. البته بسیاری از آنان زود جای خود را به جانشینان غیرنظامی دادند. گفته میشد آن دولت با هدف «آرام کردن» اوضاع روی کار آمده است. ارتشبد «ازهاری» در میان عامهی مردم شهرت چندانی نداشت... انسانی صادق و آدابدان بود. اما افسری نیرومند که بتواند با وضعیت انقلابی رویارو شود، شناخته نمیشد.(ص269)
بعدازظهر روز 7 نوامبر، تهران چنان به نظر میرسید که گویی چند ساعت پیش، در آن هیچ روی نداده است. به همین ترتیب، شهرستانها نیز آرام شد. اعتصابها در صنعت نفت، ذوبآهن و ادارات دولتی پایان گرفت. در تلویزیون چند افسر جوان با لباس نظامی، جای گویندگان همیشگی اخبار شب را گرفتند. این یکی از معدود مواردی بود که یک مورد از طرح «خاش» به اجرا درآمد.(ص270)
تنی چند از برجستگان مخالفان به من تلفن کردند. یکی از همکارانم که از سرکردگان آشوبهای دانشگاهی بود در گفتگویی دراز با من، مراتب احترامش را به اعلیحضرت یادآوری کرد و افزود: «امیدوارم که برایم ناراحتی پیش نیاورند. اگر برایم اتفاقی افتاد، قول بده رهاییام بخشی.» که با او شوخی کردم تا آرامش یابد. و سپس گفتم «گرچه نمیدانم دولت نظامی چه میخواهد بکند، ولی اگر دستگیر شد، آنچه بتوانم برایش انجام خواهم داد.»... دوستم «محسن فروغی»، که وزیر «فرهنگ و هنر» دولت تازه مانده بود، فردای آن روز به من گفت که چندین تن نیز به همانگونه کوشیدهاند با او ارتباطی پیدا کنند...(ص271)
در آن روز 7 نوامبر، دکتر «ابوالقاسم بنیهاشمی»، معاون دانشکدهی پزشکی «داریوش کبیر» دانشگاه تهران، که یک سال فراغت دانشگاهی خود را در وین میگذراند، در آن شهر سوار هواپیمای «سابنا» شد که برای اقامتی کوتاه به تهران بیاید. در هواپیما، او کنار ملایی بسیار «مرتب و خوش پوش و مؤدب» نشسته بود که خود را معرفی کرد: «دکتر بهشتی». دو هموطن، طبیعتاً در طول راه به گفتگو با یکدیگر پرداختند. «بهشتی» گفت که دکتر در الهیات است. او همان کسی بود که دیرتر خود را «آیتالله» خواند و دو سالی مرد نیرومند جمهوری اسلامی بود تا آن که بر سر کشمکشهای درونی حکومت، او را کشتند.(صص272-271)
دانشگاهی بلندپایه که از سخنان او شگفتزده شده بود... - چیزهایی که میگویید، بیمعناست. به راستی گمان میکنید که ارتش میگذارد خشونت و بینظمی پیروز شود؟ آیتالله آینده پاسخ داد: ترتیب همه چیز داده شده است. به ما قولهایی دادهاند... به محض ورود هواپیما به آتن، به مسافران آگاهی دادند که به دلیل اشکالات فنی هواپیمای دیگری از بروکسل خواهد آمد... «بهشتی» گفت: «میروم خبر بگیرم.» پنج یا ده دقیقه بعد، با رنگ پریده و لبهایی لرزان بازگشت و گفت: «به ما خیانت شده. ارتش قدرت را در تهران بدست گرفته. تلفنی به من خبر دادند. شاه بار دیگر ما را بازی داده است. همه چیز تا بیست سال دیگر از دست رفت. من به این سفر ادامه نمیدهم. به پاریس میروم...»(ص272)
سپهبد نیروی زمینی، «جعفریان»، فرماندار نظامی استان خوزستان که فرمانده ارتش آنجا شامل دو تیپ زرهی بود، ساعت شش و نیم صبح روز 7 نوامبر با اعضای کمیتهی اعتصاب صنعت نفت دیدار کرد. آنان خبر را شنیده بودند وآمده بودند خود را تحویل زندان دهند! «تیمسار، ما شما را میشناسیم و به جوانمردیتان اطمینان داریم. میدانیم که زمان درازی در زندان به سر خواهیم برد. خانوادههای ما را سرپرستی کنید. نگذارید آنها را از خانههای دولتی بیرون کنند. همسران و فرزندان ما گناهی ندارند.» تیمسار به آنها صبحانه و قول سربازی داد که امنیت خانوادههایشان را حفظ کند...(ص273)
چهارشنبه 8 نوامبر در ساعت ده و ربع صبح، جلسه ویژهای در کاخ نیاوران در پیرامون شهبانو فرح و «علی قلیاردلان» وزیر دربار تشکیل شد. جلسه به درخواست نخستوزیر، برای تصمیمگیری پیرامون سازماندهی کلی «بنیاد پهلوی» بود... «میرسیداحمد امامی»، قاضی عالی رتبهی هشتاد ساله که در دورهی «مصدق» دادستان کل «دیوان عالی کشور» بود، به جای «جعفر شریفامامی» رئیس «بنیاد پهلوی» شد. یک کمیسیون پژوهشی در مورد ثروت اعضای خاندان سلطنتی به وجود آمد و ریاست آن به یک قاضی «دیوان عالی کشور» سپرده شد. قرار شد هر دو تصمیم در اخبار نیمروزی رادیو و تلویزیون ملی اعلام شود. اعضای این کمیسیون قانوناً اختیار تصمیمگیری نداشتند و فقط شاه میتوانست چنین کند... تنفسی داده شد. آنگاه اعلام کردند که شاه، شرکت کنندگان در جلسه را به حضور خواهد پذیرفت... کسانی که در آن دفتر در پیرامون شاه حضور داشتند، اینها بودند: «اردلان» وزیر دربار و تیمسار «پاکروان» معاونش، «جواد شهرستانی» شهردار تهران، «رضا قطبی» رئیس پیشین رادیو- تلویزیون، «مهدی پیراسته» سفیر پیشین ایران در بغداد و سپس بروکسل و وزیر پیشین کشور، و من. (صص274-273)
شاه رشتهی سخن را گرفت: «از هر سو به ما فشار میآورند که اجازه دهیم «هویدا» را براساس قوانین حکومت نظامی دستگیر، و بدینوسیله مردم را آرام کنیم: از شما میخواهم نظرتان را در این مورد بگویید.»... تیمسار «پاکروان» و «رضا قطبی» تصمیم به دستگیری «هویدا» را با اعتدال در سخنان خود تأیید کردند و گفتند که جبرزمان چنین ایجاب میکند... اما شدت دشمنی شهردار تهران، که همهی پیشرفت سیاسی و اجتماعی خود را مدیون «هویدا» بود، شگفتانگیز مینمود. در مقابل، خصومت «مهدی پیراسته» که سالها به دور از کارهای سیاسی و دشمن آشکار «امیرعباس هویدا» بود، طبیعی مینمود... اما من آشکارا گفتم که از اظهارنظر، به دلیل سابقهی مخالفت با «هویدا» معذورم. شاه که شگفتزده شده بود، به من نیز هم چون دیگران یک «متشکرم» ساده و خشک گفت... در میانهی یکی از این گفتگوها، تلفن زنگ زد. شاه گوشی را برداشت. چیزی نگفت جز «هوم». گفتگوی تلفنی یک دقیقه هم به درازا نکشید. «دقیقاً بر روی ناگزیر بودن این تصمیم، پافشاری میکنند.» آن سوی تلفن چه کسی بود؟ در آن موقع نمیدانستم.(ص275)
شاه، پس از آن که سخنان همه را شنید، گفت: «بسیار خوب، متاسفانه این کار باید انجام شود.» از او خواهش کردم که خودش نخستوزیر و وزیر دربار پیشینش را از ماجرا آگاه سازد... شاه پاسخ داد: «این کار برای من آسان نیست.» و رو به همسرش کرد و گفت: «شاید شما بتوانید این کار را بکنید.» شهبانو کمی برآشفته پاسخ داد: «چرا من؟ او نخستوزیر من نبود، از آن شما بود.» بگومگویی ناراحت کننده در برابر افراد دیگر بود... بعدها فهمیدم که خود شاه به «هویدا» تلفن کرده او را آگاه ساخته و توضیح داده بود که او را در خانهای تحت نظر قرار میدهند تا افکار عمومی آرام گیرد... تصمیم به دستگیری نخستوزیر پیشین «به منظور دادن امتیازی به مخالفان و آرام کردن افکار عمومی»، فقط میتوانست از سوی شاه گرفته شود، و یا آنگونه که به نظر میرسید با توافق شهبانو، که در آن زمان نقش سیاسی بسیار مهمی ایفا میکرد. میخواستند از او یک سپر بلا بسازند. در سالهای آخر، «امیرعباس هویدا» در میان مردم چندان محبوبیتی نداشت... به مرور به فردی بیملاحظه و آشکارا بیتوجه به اصول رفتار سیاسی تبدیل شده بود. همواره شبکهی نفوذ شخصی خود را، حتی در شهربانی و سازمانهای امنیتی گسترش میداد. «هویدا»، به شخصیتی هراسانگیز تبدیل شده بود و گمان میکنم که پادشاه نیز از سالهای میانه 1970، آغاز به بدگمان شدن و بیمناک شدن از او- ابتدا به گونهای نامحسوس، و سپس آشکارتر- کرد. (صص277-276)
«محمدرضا شاه» اندک اندک بدان سو میرفت که همه یا دست کم بخشی از مسئولیتها را به گردن دیگران بیندازد. چنین نیز بود که در بسیاری زمینهها، در سالهای آخر، «هویدا» حتی بیشتر از شاه، نیرومندترین مرد کشور بود. بهای آن قدرت را نیز، بسیار گران پرداخت و صادقانه بر این گمانم با وجود کینهای که شاه از «هویدا» به دل داشت، تا پایان زندگیش از این که تصمیم به دستگیری او گرفته، پشیمان بود.(ص278)
فشار بسیار زیادی به پادشاه وارد میشد، از او میخواستند که به «اعتدال» رفتار کند و از شدت عمل دولت در اجرای مقررات حکومت نظامی- حتی موقتاً- جلوگیری کند. «علی امینی»، نخستوزیر پیشین که روابط دوستانهاش با آمریکاییها، به ویژه با دمکراتهای آمریکایی شهرت داشت، و با همراهی دو پیرمرد محترم نود ساله که به نیرویی معنوی تبدیل شده بودند، یعنی «علیاکبر سیاسی» رئیس پیشین دانشگاه تهران و «محمدعلی وارسته» وزیر پیشین سالها 1940 و سپس در زمان «مصدق»، تقویت میشد، مرتباً شاه و شهبانو را به ستوه میآورد که «به ویژه کاری نکنید که مخالفان و واشنگتن را ناراحت کند». سفیر انگلیس و آمریکا نیز همسو با «امینی» اقدام میکردند.(ص279)
در جهت مخالف، تلاشهایی همچنان انجام میگرفت: آیتالله «شریعتمداری» که از همیشه عاقبتاندیشتر شده بود، از راه همیشگی با من تماس گرفت: «از سوی من به اعلیحضرت التماس کنید که نظم را برقرار کند و مملکت را نجات دهد. حمام خون در انتظارمان است. اگر لازم شود بگویید مرا دستگیر و زندانی کند. ولی زود اقدام کند.» پیام او را رساندم، شاه سکوت کرد و سپس گفت: «به او بگویید هرکار بتوانیم خواهیم کرد.» (ص280)
... بالاخره تیمسار «ازهاری» در برابر مجلس حاضر شد. به شکلی درهم، از مسائل مذهبی گریهآور سخن گفت، پای خداوند و مقولههای دینی را به میان آورد و اینها را با مردم سالاری آرمانی که ملت باید به آن دست یابند آمیخت. به دنبال این، دولت خود را ترمیم کرد و چند غیرنظامی را وارد آن ساخت... پیامبران، با شتاب نزد رهبران مخالفان رفتند تا به آنان اطمینان دهند که خبر جدی نیست و نگرانیهایشان را برطرف کنند. تظاهرات و سپس اعتصابها از سرگرفته شد و همچنین آتشسوزیها و مجازاتهای بیمحاکمهی مردمی. (ص281)
شاه و دولتش، همچنان با بیتفاوتی کامل شاهد دخالتهای خارجیها بودند و گرچه میدانستند اغتشاشات داخلی آشکارا از حمایت واشنگتن، لندن و پاریس برای تحریک و دامن زدن به بلواها برخوردار است و با آن که حکومت، ابزارهایی برای رویارویی با آن دخالتها و سرکوب کردن آشوبها داشت، هیچ کاری در این زمینه انجام نمیشد. تنها دستور شخص شاه این بود که مراقب باشند که مبادا کمترین سوءقصدی به « خمینی » در نوفللوشاتو شود! (ص282)
دو روز بعد، پروفسور «صفویان» که از پاریس برای معاینهی بیمار نامی خود به تهران آمده بود، جایی در هواپیمای «ایرفرانس» که از خاور دور میآمد ذخیره کرد تا به پاریس برگردد. در هواپیما او را کنار دو مرد نشاندند: یکی بازرگانی ایرانی که از سالها پیش در هند اقامت داشت و از دهلی نو میآمد و دیگری ملایی با چندین کیف دستی. پس از آن که هواپیما از زمین برخاست، بازرگان خود را معرفی و گفتگو را آغاز کرد. همانند بسیاری از ایرانیان به شوخی با ملا پرداخت: «حضرتآقا، داری میری پاریس که یه دختر خوشگل فرانسوی پیدا کنی و عقدش کنی؟» ملا هم سرحال آمد و پس از دادن پاسخ منفی، شروع به شوخی و لودگی کرد. آنگاه به پخش تنقلات میان مسافران پیرامون خود پرداخت که همه از رفتار سبکسرانه و شوخیهای او بهت زده شده بودند. زیرا یک روحانی معمولاً میبایست باوقار و جدی باشد. بالاخره ملای کذایی در پایان پرواز شش ساعته تهران- پاریس آرام گرفت. به محض ورود به فرودگاه، مسافران شگفتزده و مات، دیدند یک گروه از مقامات دولت فرانسه ، چند ایرانی و گروه بزرگی روزنامهنگار و خبرنگار تلویزیون، به پیشباز ملای مضحک آمدهاند. «صفویان» میگوید که همان شب، در تلویزیون ورود «ولیعهد» خمینی را که آیتالله العظمی میخواندندش، گزارش دادند. آن ملای کوچک مسخره، چندی بعد با «خمینی» به تهران بازگشت و نقش مهمی را که میدانیم ایفا کرد.(ص283)
روز 18 نوامبر، شهبانو فرح به کربلا و نجف، شهرهای مذهبی و مقدس عراق سفر کرد. رئیس دفترش «حسین نصر»، و همچنین «رضا قطبی» همراه او بودند. استقبال بغداد از شهبانو، به خوبی نمودار ترس حکومت عراق از بالا گرفتن بنیاد گرایی مذهبی در ایران بود. (ص284)
... در آن سفر، آیتالله «خویی» بلند پایهترین روحانی دنیای شیعه هم او را به حضور پذیرفت که رویداد مهمی به حساب میآمد. «خویی» پیام دوستانهای به شاه فرستاد و گفت: «برای سلامتی پادشاه و پیروزیاش در راه اسلام و ایران، خالصانه دعا میکنم.» (ص285)
روزهای 11 و 12 دسامبر، «تاسوعا» و «عاشورا»ی شیعیان، صدهاهزار تن در خیابانهای تهران به سود آیتالله «خمینی»، راهپیمایی کردند. ارتش میخواست آن تظاهرات بزرگ را ممنوع کند. تیمسار «اویسی»، «رحیمی» و «خسروداد» با سامان دهندگان تظاهرات تماس گرفتند و آنان را در برابر مسئولیتشان قرار دادند: این تظاهرات «خط زرد»ی است که اجازهی فرا رفتن از آن را نخواهند داد، وگرنه حمام خون و کودتای نظامی راستینی به پا خواهد شد. فرماندهان نظامی حتی تهدید کردند که چتربازان لشکر شیراز را که پیشینه و شدت عمل و کارآیی دارند، باآن که در هیچ جا به کار گرفته نشده بودند، وارد عملیات خواهند کرد... (ص286)
... گروه گرانندهی تظاهرات، در برابر چنین استواری تردید ناپذیری، ناگزیر از فرمانبرداری شدند و پیمان سپردند که فقط به مخالفت کلامی بسنده کنند... شامگاه 10 دسامبر، به دستور صریح دربار، ممنوعیت تظاهرات لغو شد و رادیوی دولتی آن را اعلام کرد. اما نیازی بدان نبود. زیرا «بیبیسی» پیشتر اعلام کرده بود که تظاهرات انجام خواهد گرفت. ارتش شهامت سرپیچی نداشت. به زودی دانستیم که دخالت چند تنی که خواستار آرامش بودند- سه پیرمرد کذایی: «امینی»، «سیاسی» و «وارسته»، فشار بسیار شدید سفارتخانههای آمریکا و انگلیس و دسیسههای پیرامونیان شهبانو، بار دیگر باعث عقبنشینی شاه شده است... (ص287)
شاه گفت با «غلامحسین صدیقی» استاد دانشگاه، هم رزم دیرینهی «مصدق» و میراثدار معنوی او تماس بگیرند و دریابند آیا میپذیرد به دیدار پادشاه بیاید، زیرا بیم آن میرفت که نپذیرد. اعلیحضرت میکوشید کاری کند که احتمالاً «صدیقی» بپذیرد که دولت «وحدت ملی» را تشکیل دهد... پنج سال پیش از آن، هنگامی که استاد «صدیقی» به سن بازنشستگی رسیده بود، گروه دانشگاهی او، دانشکدهاش و سپس شورای دانشگاه که در آن هنگام ریاستش با من بود، تصمیم گرفتند، با رأی مخفی و اتفاق آرا، از او تقدیر کنند و منشور استادی ممتاز، به او داده شود. مراسم اعطای منشور که معمولاً با شکوه و تشریفات انجام میگرفت، براساس سنت از رادیو و گاهی تلویزیون ملی پخش میشد... به دلیل حضور «صدیقی»، مراسمی که ممکن بود زیاد هم مورد توجه قرار نگیرد، ناگهان تبدیل به رویداد سیاسی بسیار مهمی شد که افکار عمومی در کمین آن بود. من از سوی «هویدا» و «ساواک» زیر فشار شدیدی قرار گرفتم: چه شده که تصمیم گرفتید چنین عنوانی به این «مرتیکه» بدهید؟
- آقای نخستوزیر، این افتخاری است برای دانشگاه.
نخستوزیر و «ساواک» تأکید داشتند: ما نمیگذاریم. مانع از پخش آن از رادیو و تلویزیون خواهیم شد و اگر لازم شد موضوع را با اعلیحضرت در میان خواهیم گذاشت. (ص288)
«صدیقی» در سال 1957، «مؤسسهی مطالعات و تحقیقات اجتماعی» را در «دانشگاه تهران» بنیاد نهاد که خود با درایت و کاردانی، آن را اداره میکرد. این مؤسسه ، خیلی زود به یک مرکز معتبر بینالمللی تبدیل شد. «غلامحسین صدیقی» از اعتبار معنوی فراوانی در حلقههای دانشگاهی، روشنفکرانه و بورژوازی تجدد خواه، و همچنین در بازار برخوردار بود.
دیدار «صدیقی» و شاه، به گونهای بسیار رضایتبخش صورت گرفت. خود «صدیقی» روز بعد، آن را با جزئیاتش برایم شرح داد. شاه همهی استعداد خود در جذب مخاطبانش را در مورد این دانشگاهی گران قدر به کار گرفته بود. به او قول داده بود که همه چیز کاملاً در اختیار وی خواهد بود و نیروهای انتظامی و ارتش از او پشتیبانی خواهند کرد... هنگامی که پس از دیدارهای از سر احترام با شهبانو، بازگشت تا باز با شاه ملاقات کند، فقط یک شرط را مطرح کرد: «شاه از تهران دور شود، ولی کشور را ترک نکند.» به آن ترتیب، دست رئیس دولت در انجام آنچه میخواست، باز میماند. همراه با این خواهش از شاه که ایران را ترک نکند، به او پیشنهاد کرد به پایگاه دریایی «بندرعباس» در تنگهی «هرمز» برود... شاه این شرط را رد کرد... (ص291)
پس از شکست راه حل «صدیقی»، شاه به یکی دیگر از چهرههای تاریخی مخالفان روی آورد: «مظفر بقایی». این دانشآموختهی دانشسرای عالی فرانسه... سخنرانی چیرهدست بود که اندیشههای سوسیالیستی و لائیک خود را بیپروا بیان میکرد. اهمیت «صدیقی» را نداشت، ولی شخصیت صادق، فرهیختگی دانشگاهی و زندگی منزوی و راهبانهاش به او احترام میبخشید... در آن روزها که همه سر در پی چهرههای مخالف گذاشته بودند، و شاه و شهبانو دوستان خود، حتی پاکدامنترین و- از دیدگاه سیاسی- کاردانترینشان را به گونهای رها کرده بودند، «بقایی» میتوانست برگی نه چندان بیاهمیت در بازی باشد. «اردشیر زاهدی»... از این انتخاب پشتیبانی میکرد. چند تن از فرماندهان ارتش نیز با «بقایی» موافق بودند. دکتر «داریوش شیروانی» پزشک مشهور زنان و نمایندهی مردم پایتخت در مجلس، « بقایی» را خوب میشناخت. پس او را مأمور نظرخواهی از «بقایی» کردند. او به شاه گفته بود که این فیلسوف، از بالا گرفتن بنیادگرایی و خشونت بسیار نگران است و میخواهد به رویارویی با آن برخیزد. ترتیب شرفیابی داده شد. «شیروانی»، خود «بقایی» را به کاخ آورد. شاه بیش از دو ساعت «بقایی» را به حضور پذیرفت... (ص292)
شبی، اواخر دسامبر، یک گردهمایی بسیار پنهانی در خانهی نمایندهی مجلس برقرار شد که برای پیشگیری از درز کردن ویژگیها یا گفتگوهای آن، حتی پیشخدمتهای خانه را مرخص کردند... آنان، اینها بودند: «اردشیر زاهدی»، که با مرد مورد اطمینانش «حسین دانشور» آمده بود. از «دانشور» خواستند در اتاق دیگری، دور از جمع بماند. سپهبد «ربیعی» فرماندهی نیروی هوایی، «شیروانی» و «بقایی» (که شیروانی خود به دنبالش رفته و او را آورده بود). این چهار تن به گفتگو پرداختند تا طرح «بقایی» را به سرانجام برسانند. او، میخواست که شاه پایتخت را ترک کند، ولی در کشور، در «پایگاه وحدتی» در همدان، که پایگاهی بسیار مجهز بود بماند.
«بقایی» میخواست از مجلسین تقاضای اختیارات کامل کند، سپس دو مجلس را منحل کند... براساس مقررات حکومت نظامی و اختیارات کاملی که میداشت، در نظر داشت چهار هزار تن را بازداشت کند... «بقایی» با خنده پرسیده بود: «میدانید نخستین کسی که باید دستگیر شود در فهرست من کیست؟» و خودش پاسخ داده بود: «بهشتی؛ که چند روز است وارد تهران شده و از مهمترین رهبران این بلواهاست»... در حقیقت او میخواست بخشی از طرح «خاش» را با نیروی بیشتر به کار بندد... (ص293)
دو غیرنظامی حاضر در گردهمایی پرسیده بودند: «آیا اعلیحضرت نقشهی شما را تأیید کردهاند؟»
«بقایی» پاسخ داده بود: ایشان به من نه نگفتند. و افزوده بود: به اعلیحضرت گفتم نود درصد بخت بازگرداندن آرامش و آغاز فراگرد عادی کردن اوضاع سیاسی را دارم. پانزده روز فرصت میخواهم. اگر شکست خوردم، اعلیحضرت میتواند به پایتخت بازگردد، مرا از کار برکنار کند و همهی گناهان را به گردن من بیندازد. شب از نیمه گذشته بود که میهمانان از هم جدا شدند. «ربیعی»، «بقایی» را- البته پس از ادای سلام نظامی که معمولاً در برابر نخستوزیر داده میشود و شادباش و بهترین آرزوها را برایش خواستن- با خود برد. فردای آن روز، «شاپور بختیار» به نخستوزیری برگزیده شد. «شیروانی» که اصلاً درک نمیکرد چه میگذرد، به «اردشیر زاهدی» تلفن کرد و به او گفت: «ما که مسخره خاص و عام شدیم.» و «زاهدی» پاسخ داد: «شما که میدانید چه کسی مسئول این کار است.»(ص294)
«مظفر بقایی»، چندی پس از پیروزی انقلاب، نه به دلیل این ماجرا که برای نخستین بار جزییات آن در این جا فاش میشود، بلکه به خاطر انتقاداتی که کرده بود به زندان افتاد و زیر شکنجه درگذشت. (ص295)
... کشور و مسائلش تبدیل به کشتی مستی شده بود که دیگر سکانش در اختیار کسی نبود. همهجا، به ویژه پایتخت، در بینظمی فرو رفته بود: در اعتصابها، کمبود سوخت، آشفتگی در ادارات دولتی و بانکها، ناامنی، تسویه حسابهای شخصی. همه به هواپیماهایی که مقصدشان خارج از کشور بود، هجوم آورده بودند. بسیاری کسان میکوشیدند از راه زمینی خود را به مرزهای «ترکیه» برسانند و یا با قایقهای کوچک به سوی جنوب «خلیجفارس» بروند. (ص296)
از دیدگاه جامعهشناسی، مردم کمتر از آنچه که نشریات غربی مینوشتند، همصدا بودند. کارمندان ادارات، حقوق گیران دولت و بازاریها به خیابانها ریخته بودند. اما کارگران کارخانههای غرب پایتخت، شمار بزرگی از دانشگاهیان، و روستاییان پیرامون شهرها خود را مخالف انقلاب نشان میدادند. «شهربانی»، «ژاندارمری» و نیروهای نظامی به شاه وفادار مانده بودند و انضباط را رعایت میکردند. همهی کوششها برای برانگیختن ارتش به سرپیچی ازدرون، به شکست انجامیده بود. تنها استثنا چند ده تنی همافر (فنآوران هواپیمایی) بودند که برخی از آنان را دژبان بازداشت کرده بود. (ص297)
فصل یازدهم
اغتشاش کامل بر کشور دامن گسترده و شاه، از پا درآمده و سرگشته بود. هر دم بر دسیسهها و تحریکات افزوده میشد. دولت «ازهاری» از کار افتاده بود. در حالی که شاه سرگرم گفتگو با «صدیقی» و سپس «بقایی» بود، برنامهی دیگری در پنهان کاری مطلق برای تشکیل دولتی در حال اجرا بود... در آن زمان بود که مردی که تقریباً هیچ کس در انتظارش نبود، در صحنهی سیاسی پدیدار شد: «شاپور بختیار». روز 31 دسامبر 1978، شاه رسماً او را مأمور تشکیل دولت کرد... (صص300-299)
«شاپور بختیار»... در فرانسه ازدواج کرد، شهروندی فرانسه را پذیرفت و حتی در ارتش فرانسه خدمت کرد. در بازگشت به ایران، «بختیار» با ناکامیهایی روبرو شد. زیرا نتوانست به عضویت هیئت علمی دانشکدهی حقوق که آرزومند آن بود، درآید. اما در وزارت کار که تازه «احمد قوام» تإسیس کرده بود، استخدام شد. به هنگام بحران نفت، او ابتدا مدیر کل کار استان خوزستان بود (که این دوره، بعداً هیاهویی برانگیخت) و سرانجام در اواخر زمان «مصدق» به معاونت وزارت «کار» رسید.(ص300)
چند هفته بعد از این ماجراها، و در واپسین روزهای سلطنت محمدرضا شاه، بیست و چند تن از روحانیون سرشناس، محرمانه با او ملاقات کردند که در آن نشست، فقط دو تن دیگر («اردشیر زاهدی» و «اصلان افشار») حضور داشتند. با وجود استثنایی بودن وضع، هیچ کس از این نشست محرمانه، که هدف آن انصراف شاه از ترک ایران بود، اطلاع نیافت. بسیاری از این روحانیون، بعداً رنگ عوض کردند و بعضاً در جمهوری اسلامی به مراتب مهم رسیدند! اما جلسه، تا امروز محرمانه مانده است. بنابراین دیدار با «بختیار» اصولاً اهمیتی نداشت. آیا فقط میبایست از پادشاه پنهان بماند؟
به این ترتیب، میشود مطمئن بود که شاه، از دیدارهای شهبانو و «بختیار» خبر نداشته است... «بختیار» که از آن پس همواره مدعی بود که «شاه را بیرون رانده» و به خود میبالید، از شهبانو به گونهای دیگر سخن میگفت و پیرامون «نظرات آزادیخواهانه و پیشرو» و «دلبستگی او به شعرهای فرانسوی» سخن پراکنیها میکرد... (ص302)
... گروه پیرامون شهبانو توانست «شاپور بختیار» را جلو بیندازد. یک شب، در میانههای دسامبر، پس از آغاز ساعات منع آمد و شد، تیمسار «مقدم» شخصاً به ویلای فرمانیهی «بختیار» که از کاخ دور نبود، به دنبالش رفت و او را نزد شاه آورد. «بختیار» رسماً پذیرفته، و مامور پژوهش به منظور تشکیل دولت شد... پیش از برگزیده شدن رسمیاش به نخستوزیری، دیدارهای دیگری نیز میان شاه و «بختیار» انجام گرفت. به خواست شاه، «بختیار» گزارشی تحلیلی و با ریزه کاری پیرامون اوضاع داخلی کشور داد که در آن هیچ اشارهای به عوامل خارجی بحران نشده بود. و افزود که همواره در خدمت شاه خواهد بود و از جنبشهای مخالف که زیر تأثیر «خمینی» هستند، دوری خواهد گزید. زیرا «نه با آرمان و نه با روش سیاسیشان» موافق است. (ص304)
... فرماندهان ارتش از انتخاب او (بختیار) خشنود نبودند، یا بهتر بگوئیم او را نمیشناختند. دوستان سیاسیاش او را رانده بودند. به نادرست یا درست گفته میشد او به خدا باور ندارد، بنابراین روحانیون هم از او بدشان میآمد...
از آغاز دههی هفتاد رئیس «باشگاه فرانسه» در تهران بود که دولتمردان، سیاستمداران و سوداگران به آن رفت و آمد داشتند... (ص305)
برگزیدن او نتیجهی یک بازی پیچیده میان چهار قدرت بود: پیش از همه شاه، که بیمار و سرخورده، در پی مردی معمولی میگشت که رفتنش را تأیید کند. تمام کسانی که برای ریاست دولت در نظر میگرفت، با رفتن او از کشور مخالفت میکردند... سپس شهبانو، که نگران حفظ تاج و تخت برای پسرش بود و آن را در برابر دیگران، آشکارا، اظهار میکرد...
از سوی دیگر، واشنگتن، لندن و پاریس، همهی کوششهای خود را بر بیرون راندن شاه متمرکز کرده بودند. به ویژه انگلستان، «بختیار» را به عنوان مردی قابل اعتماد میدید... بالاخره، «بختیار» هم در این خیمه شب بازی سیاسی، بزرگترین بخت زندگی خود را میدید... اما او که بیشتر در جستجوی مقام بود به هر قیمت، پیشترها کوشیده بود با آمریکاییها در تهران تماس بگیرد، پشتیبانی آنان را بدست آورد و زمان سرنوشت خود را جلو بیاندازد. این واقعیت را انبوهی از اسناد به دست آمده از سفارت آمریکا در تهران و به چاپ رسیده پس از نوامبر 1979 نشان میدهد. اسنادی که پارهای از آنها برای «بختیار» بسیار نگران کننده میبود. (صص308-307)
... «بختیار» حتی پیش از آن که مأموریت خود را آغاز کند، به راستی تنها بود. او، با آن که سوگند خورده بود از قانون اساسی دفاع کند، حتی کوشید با پیرامونیان «خمینی» گفتگو کند تا شاید بتواند نخستوزیر او شود... روز 6 ژانویه: در روز معرفی دولت تازه به شاه، در اتاق انتظار، «شاپور بختیار» با صدای بلند، به گونهای که میخواست خدمتکاران و کارمندان کاخ بشنوند، از وزیران خواست که برخلاف سنت همیشگی، در برابر شاه خم نشوند. حتی بامداد آن روز، عکس شاه را از دیوار دفتر خود برداشته و عکس بزرگ «مصدق» را جای گزین آن کرده بود... «لطفعلی صمیمی» وزیر «پست و تلگراف» بود که عضویت «جبهه ملی» را داشت و تنها مخالف آشکاری به حساب میآمد که پذیرفته بود در آن دولت باشد. (ص309)
... تحصن در دربار برای جلوگیری از رفتن شاه. نخستین کسی که این اندیشه را مطرح کرد، دکتر «محمد باهری» استاد دانشگاه و وزیر پیشین دادگستری بود که گفت: برویم کاخ را اشغال کنیم و در آنجا بمانیم تا شاه پیمان بندد که کشور را ترک نخواهد کرد. «مصدق» هم در دهههای 1940 و 1950 دو بار به همین سیاست «تحصن» روی آورده بود: یک بار برای درخواست ابطال انتخابات که به گمان او در آن تقلب شده بود، و بار دیگر برای آغاز مبارزات ملی کردن نفت.
«محمد باهری» در همین زمینه با آیتالله عظمی حاج آقا «احمد خوانساری»، پرنفوذترین پیشوای مذهبی پایتخت و یکی از بلندمرتبهترین روحانیون شیعه دیدار کرده بود...(ص310)
هنگامی که این چراغ سبز داده شد، 150 هزار تومان که در آن زمان برابر 20 هزار دلار بود، به وسیلهی دو صاحب صنعت و دوست تهیه شد و در برابر رسید به پسر آیتالله سپرده شد تا وسایل کار چون یکی دو چادر بزرگ، وسایل متحرک گرمازایی و خوراک متحصنین را فراهم آورد... به این قصد و با چنین روحیهای، گروهی متشکل از دوازده دانشگاهی که دو تن از آنان جراحان شهرهی شهر، و در میانشان نویسندگان و روشنفکران سرشناس بودند، شامگاه 6 ژانویه به کاخ رفتند و شاه و شهبانو آنان را پذیرفتند... (ص311)
... «معتمدی» با ملایمت بسیار در صدایش، که مبادا شاه را آزرده خاطر کند، به او گفت: «اعلیحضرت. اگر شما به ما اطمینان ندهید که ایران را ترک نخواهید کرد، ما آن قدر این جا میمانیم تا از شما این تضمین را بگیریم.» و این گونه فهماند که فردا سرآمدان دیگری از اجتماع خواهند آمد. شاه، ناگهان گویی از کرختی بیرون آمد و با لحنی خشک گفت: «بنابراین شما میخواهید به من یاد بدهید که چگونه وظیفهی خود را انجام دهم؟» سپس از جا برخاست که نشان دهد شرفیابی پایان یافته است. شهبانو که ناراحتی آشکار حاضران را دید، با مهربانی افزود: «هوا سرد است، مواظب باشید. ما باید گروه دیگری را بپذیریم...» سه «تحصن» پیشین همگی دست کم با موافقت ضمنی صاحبخانه صورت گرفته بود. دو بار از سوی «مصدق» و دوستان سیاسیاش، علیه دولتهای وقت، و بار سوم به وسیلهی رقیبان رهبر ملیگرا، هنگامی که زمامدار بود. دیگر امکان نداشت که به زور بمانیم تا گارد ما را بیرون کند. این طرح نیز به پیروزی نینجامید... (ص313)
همزمان با معرفی دولت به مجلس، سندی بسیار رسواکننده علیه «بختیار» به وسیلهی «مظفر بقایی»، هم رزم سابق «مصدق» انتشار یافت که در آن «بختیار» مامور دیرپیشینهی انگلیس معرفی شده بود. این نوشته فاش میکرد هنگامی که در گرماگرم ملی شدن نفت، گاوصندوق خانهی رئیس محلی شرکت نفت ایران و انگلیس را باز کردند، اسنادی به دست آمد که آشکار میساخت «بختیار» مرتباً از بودجهی شرکت انگلیسی، پول دریافت میکرده است. براساس همان اسناد، از چندی پیش از آن، فشارهایی به دولت ایران وارد میشده تا «بختیار» را در میان هیئت نمایندگی ایران، به گردهمایی سالانهی «سازمان بینالمللی کار» بفرستند... (ص314)
هنگامی که دکتر «داریوش شیروانی» نمایندهی مخالف در مجلس این موضوع را از سکوی سخنرانی مجلس، به هنگام بحث پیرامون برنامهی دولت به آگاهی مردم رساند، رسوایی آن چون بمبی ترکید و اثرش برای «بختیار» سخت منفی بود. نخستوزیر هیچ واکنشی نشان نداد و موقعیتش بیشتر در شک و ابهام فرو رفت... (ص315)
شرفیابی من نخست برای ساعت سه و نیم بعدازظهر روز 9 ژانویه مقرر، و بعد به پنج و نیم بعدازظهر موکول شد...(ص316)
... فوراً پی بردم که چرا شرفیابی را دیرتر مقرر کردند. در برابر پلههایی که به سوی دفتر کار شاه میرفت، کادیلاک ضدگلولهی سفیر آمریکا با پرچم ایالات متحده بر سمت راستش، و «بنتلی» سفیر انگلیس را دیدم.(ص317)
در این هنگام، شاه چیزی گفت که باور کردنی نبود: «به این ترتیب تهران را ترک میکنم اما در خاک ایران میمانم. در این صورت مراسم تشریفات نظامی به چه شکلی باید انجام شود؟»
گمان کردم گوشهایم اشتباه شنیده است. باورم نمیشد. در چند ثانیهی بعدی که به نظرم پایان ناپذیر رسید، نتوانستم پاسخی بدهم. بالاخره گفتم: این یکی از جزئیات است که تشریفات، آن را حل خواهد کرد.
- نه امکان ندارد. میدانید که «صدیقی» هم همین شرط را گذاشته بود و من رد کردم. نمیتوانم کار دیگری جز تسلیم در برابر فشارهایی که به من وارد میشود، انجام دهم.(ص321)
... در این هنگام، یکی از آن دو تلفن زنگ زد. شاه گوشی را برداشت، پاسخ داد، سپس چند دقیقهای گوش کرد. در پایان گفتگو به من گفت: فرماندار نظامی تهران بود که گزارش چند عملیات برای برقرار کردن نظم را میداد. به هنگام سخن گفتن با مخاطب تلفنیاش ادامه داد: «تأکید میکنم. به هیچ بهایی نمیخواهم خونی ریخته شود، به هیچ قیمت. شنیدید؟ به همه اقدامات دست بزنید، اما هرکار میتوانید بکنید که کسی زخمی یا کشته نشود.»
گوشی تلفن را گذاشت. صورتش رنگ پریده بود. زمزمه میکرد، به گونهای که گویی با خودش سخن میگوید: «من به عنوان کسی که دست به کشتار ملت زد وارد تاریخ نخواهم شد. قدرت را میخواهند. بسیار خوب، بگیرند. من به بهای کشتن چند صد یا چندین هزار ایرانی همچون خودم، که همان قدر حق زندگی دارند که من، به قدرت نخواهم چسبید.»... نمیتوانید بفهمید که دیگر نمیتوانم، خسته شدهام؟ که نیاز دارم گذشته را مرور کنم، و بیآن که از هر سو زیر همه گونه فشار باشم به آینده بنگرم. باید این کشور را ترک کنم.(ص323)
... شاه گمان میکرد میتواند با دولتمردان آمریکایی مذاکره کند، شاید بتواند روش آنان را نسبت به ایران دگرگون سازد. خواب و خیالی که با کنفرانس «گوادلوپ» که 5 ژانویه آغاز شده بود، پایان یافت. در آن کنفرانس، بزرگترین قدرتهای غربی، بر آن شدند که از انقلاب اسلامی پشتیبانی کنند تا در ایران، دگرگونیهای اساسی صورت گیرد. (ص324)
تظاهرات در تهران همچنان ادامه داشت. به فرمان شاه، نیروهای انتظامی بیش از پیش خود را از معرکه دور نگه میداشتند. پایتخت در دست انقلابیون رها شده بود. از آنجا که هیچ جنازهای برای به نمایش درآوردن در برابر دوربین تلویزیونهای غربی به نشانه سرکوبگری نیروهای شاه وجود نداشت، جنازههای جعلی درست میکردند. سوگواریها و خاکسپاریها با تابوتهای بیجنازه، که در آن هر چیزی جز جسد میگذاشتند و درش را محکم میبستند، به راه بود. برای نمایش در برابر دوربینها، لباسهایی را با لکههایی از مواد رنگی فراهم کرده بودند که بگویند غرقه به خون قربانیهاست. چندی بعد، خود انقلابیون اعتراف کردند که این شگردی انقلابی بوده است. ولی در آن زمان، چه کسی در راستین بودن آن نمایشها شک میکرد؟...(ص325)
فصل دوازدهم
همین که انتخاب «بختیار» به نخستوزیری اعلام شد، شاه بیش از پیش به رویدادهایی که کشورش را به مخاطره انداخته بود، بیاعتنایی نشان داد و از همه چیز کناره گرفت. ملتش که قدرناشناسی وی داشت او را از میان میبرد، خواستار رفتن او شده بود... با این حال، پیش از آن که همه چیز را رها کند، آخرین کوشش خود را نیز پنهانی انجام میداد، اما «واشنگتن» که «خمینی» را برگزیده بود، کوشش او را بیاثر کرد. (ص327)
خانم «دیبا»، مادر شهبانو، دو فرزند کوچکتر «علیرضا» و «لیلا» را در رفتن به فرانسه همراهی کرد. بقیهی اعضای خاندان، یکسره رفته بودند. برای اطمینان بیشتر، اجساد پدر و برادر شاه را که در آرامگاهی در جنوب تهران بود، به جایی دیگر منتقل کردند. دستور داد همهی بایگانیهای محرمانه و پروندههای پراهمیت دفتر مخصوص شاهنشاهی با هواپیماهای ارتشی به خارج فرستاده شود، که اکنون بخشی از آنها در سوئیس و بخش دیگر در آمریکاست. این منبعی بسیار ارزشمند برای تاریخنگاران است. نظامی که از انقلاب زاده شد، حتی نکوشید آنها را بازپس گیرد. بیتردید پروندههای بسیار نگران کنندهای برای سران آن، در میانشان است. (ص328)
در «گوادالوپ»، به دعوت «ژیسکاردستن»، سران چهار کشور بزرگ غربی، از شامگاه پیش از 6 ژانویهی 1979، پیرامون بحران ایران گفتگو میکردند. «جیمی کارتر»، «هلموت شمیت» و «جیمز کالاهان» پیرامون رئیس جمهوری فرانسه گرد آمده بودند. بیشتر از همه، رئیسجمهوری فرانسه با شاه دشمنی میورزید. البته سالها بعد، «ژیسکار» این سخنان خود را انکار کرد، ولی در آن روز گفت: «اگر شاه بماند. ایران به سوی جنگ داخلی و یک حمام خون بزرگ خواهد رفت، و کمونیستها نیرومند و نیرومندتر خواهند شد. پای افسران آمریکایی که در ایران هستند، به این بحران کشیده خواهد شد، و این، به روسها موقعیت دخالت را خواهد داد... واشنگتن باید اندیشهی دگرگونی در ایران را بپذیرد.»... در میان آن چهار تن، «هلموتشمیت» کمترین تمایل را به بر سرکار آوردن «خمینی» داشت. (ص329)
... با آن که «هویزر» بارها به تهران سفر کرده و چهرهای آشنا بود، و در حالی که همه جا از حضورش در پایتخت سخن میگفتند، شاه هنگامی از سفر ژنرال آگاهی یافت که او خواستار دیدارش شد. از «اردشیر زاهدی» که در آن هنگام، هم برای تهیهی مقدمات رفتن شاه به آمریکا، و هم برای یافتن محل تبعید دیگری- اگر او نمیتوانست به آمریکا برود- در تهران به سر میبرد، در مورد آن شرفیابی نظرخواهی شد. «زاهدی» کاملاً مخالف بود: «این آقا، بدون دعوت و اجازه بلند شده و آمده اینجا، در صورتی که هیچ کاری در اینجا ندارد... چند تن از افسران پیشنهاد کردند سوءقصدی به جان «هویزر» ترتیب دهند (که آسان بود) و گناه را به گردن مخالفان بیاندازند!...»(ص330)
... من به «قرهباغی» که تازه رئیس ستاد بزرگ ارتشتاران، پس از استعفای دولت نظامی شده بود، تلفن کردم و پیرامون شایعاتی که دربارهی «هویزر» و کارهایی که میکرد بر سر زبانها بود، پرسیدم، او گفت: «نگران نباشید، «هویزر» مشاور سیاسی من است!» امروز، از همهی شواهدی که وجود دارد آشکار شده که «هویزر» به نام آمریکا و دولتهای بزرگ غربی، تشکیل دولت «خمینی - بازرگان» با رنگ اسلامی، و با برخورداری از پشتیبانی ارتش را پیشنهاد میکرد. به موجب آن پیشنهاد، پس از رفتن شاه، جمهوری اسلامی اعلام میشد که البته دمکراسی را برقرار میکرد! «هویزر»، پس از رفتن شاه چند روز در ایران ماند. مأموران سفارت آمریکا پس از عزیمت شاه، در گردهماییهایی که برای تدارک ورود «خمینی» و استقبال از او تشکیل میشد، شرکت جستند. (ص331)
شرفیابیها دیگر از «مقامات» و «شخصیتها» تهی شده بود و به جای آنها، بیشتر مردم عادی میآمدند که گاهی دیدارهایشان دلخراش میشد: قصابهای پایتخت، گروه بزرگی را به نمایندگی خود فرستادند که به شاه التماس کنند نرود. برخی از آنان که چیزی از آداب و تشریفات نمیدانستند، کلاهشان را از سر برنداشتند. هنگامی که مامور کشیک تشریفات خواست به آنان گوشزد کند که کلاه از سر بردارند، شاه گفت: دل آزردهشان نکنید. بسیاری از آنان، اشک ریزان به پای شاه افتادند و میگفتند: «نروید. ما را ترک نکنید. ما یتیم خواهیم شد.»... یک استاد سالخوردهی حقوق، که برای نخستین بار به کاخ میآمد به شاه گفت: «اعلیحضرت، اگر به گارد خود اعتماد ندارید، من و گروهی از دوستانم میآئیم و از شما محافظت میکنیم، در آستانهی اتاقتان میخوابیم. دشمنانتان باید از روی جنازههای ما بگذرند. در خارج کمتر در امنیت خواهید بود تا در اینجا.»... بنابراین، کسانی بودند که او را دوست میداشتند. (ص332)
... شهبانو بر آن شد که در «خجیر»، شکارگاه خاندان سلطنتی، با دوستان نزدیکش گردهم آیی بدرود تشکیل دهد... هنگامی که «ابوالفتح آتابای»- میرآخور سلطنتی و رئیس شکارگاه ... از خواست شهبانو آگاه شد، فریاد ناخشنودی برآورد که اکنون هنگام میهمانی نیست، چگونه امنیت شهبانو و دوستانش را تأمین کنیم؟ روستاییان آن پیرامون ممکن است بیایند و تظاهرات کنند. از شاه پرسیدند. گفت: بگذارید میهمانی داده شود، گارد، حفاظت آن را برعهده میگیرد. آن گروه، تقریباً سی و شش ساعت در «خجیر» بود... فقط افسران و مأموران گارد خشمگین بودند. حال و هوای کلی، آن اندازه به هم ریخته بود که برخی از آنان، در لفافه میگفتند شگفت زدهاند که شاه بیچاره را تنها، رها کردهاند. با این حال همه چیز بیآن که رویداد نامنتظری پیش آید گذشت... شهبانو، بامداد روز 14 ژانویه به تهران بازگشت. (ص334)
با آن که کوشیده بودند آن رویداد را از بیم تظاهرات هواداران شاه محرمانه نگه دارند، گروه کوچکی از مقامات رسمی در انتظار خروج زوج سلطنتی بودند: «جواد سعید»، رئیس مجلس «شورا» که به زودی از جمله به دلیل حضورش در آنجا، اعدام شد، «علیقلی اردلان» وزیر دربار، فرماندهان بلندپایهی ارتش... پس از آمدن «بختیار»، شاه چند دقیقهای او را در تالار «آشیانه» به حضور پذیرفت، و توصیههایی چند به او کرد. بعدها شاه به من گفت که به ویژه به «بختیار» سفارش کرده بود مراقب امنیت کسانی که به او خدمت کرده و در کشور مانده بودند، باشد. (ص336)
شاه تصمیم گرفت برای دو ماه به آمریکا برود. تنها همراه او قرار بود «اصلان افشار» باشد که پیشتر سفیر ایران در واشنگتن بود. تشریفات دربار حتی چند هدیه نیز تهیه کرده و فرستاده بود که به این و آن داده شود. شاه، بالاخره پی برده بود که سراسر این ماجرا از سوی واشنگتن رهبری شده، ولی همچنان مطمئن به استعداد خود در قانع کردن دیگران، و با داشتن دوستان بسیار در آمریکا، میپنداشت که میتواند وضع را دگرگون کند... (ص338)
در اتاق سلطنتی هواپیما، سه تن در کنار شاه بودند: شهبانو فرح، «اصلان افشار» و دکتر «لوسی پیرنیا». خانم دکتر «پیرنیا» همسر دکتر «ابوالقاسم پیرنیا» رئیس پیشین دانشکدهی پزشکی دانشگاه تهران... در بخش دیگر هواپیما، سرهنگ «کیومرث جهان بینی» افسر گارد شاهنشاهی، سرهنگ «یزدان نویسی» محافظ ویژهی شهبانو، «علی شهبازی» درجهدار گارد و دو پیشخدمت شاه «امیر پورشجاع» و «محمود الیاسی» و همچنین «علی کبیری» سرآشپز کاخ بودند...(ص340)
... تشریفات استقبال نظامی برای شاه انجام گرفت، و سپس بیست و یک تیر توپ شلیک شد. زوج «سادات»، زوج سلطنتی را به هتل «اوبروی» که در جزیرهی کوچکی در رود «نیل» و در امان بود، بردند. در مسیرشان هزاران تن برای شاه و «سادات» ابراز احساسات میکردند. خیابانها پر از پرچمهای ایران و تصویر محمدرضا شاه بود. مصریان پذیرای یک رئیس مملکت و یک دوست بودند... تلفن، مرتب میان «اسوان» و ایالات متحده در کار بود. چندین دوست در این زمینه دخالت کردند. شاه و «جرالدفورد» دو بار با هم دیدار کردند که یک بار آن سه ساعت به درازا کشید. (ص341)
شاه نمیخواست در مصر بماند و مزاحم دوست وفادارش، که به زودی قرار بود به سفر رسمی به خارج برود، شود. حضورش در «اسوان» و اقدامات امنیتی که ایجاب میکرد، باعث ناراحتی جهانگردان بسیاری در آن فصل میشد. در آن هنگام بود که «سلطان حسن» دوم، به خواست «اردشیر زاهدی» که ایران را ترک کرده، ولی بسیار میکوشید تا محل اقامتی برای خانوادهی سلطنتی فراهم کند، اعلیحضرتین را به مراکش دعوت کرد. این دعوت، فوراً پذیرفته شد... (ص342)
بخش دوم
فصل سیزدهم
از چندین سال پیش، نشانههای بسیاری نمودار این سیاست تازه بود، که گرچه ظاهراً دولت دمکرات وقت آمریکا به اجرا گذاشت، از مدتها پیش از آن تدوین و پرورده شده بود. دشمنی آمریکاییان با شاه، تازگی نداشت. (ص343)
شاه که از ایران رفته بود، دیگر هیچ برگ برندهای در دست نداشت. دیگر نه میتوانست بر تمام نیروهای ارتش تکیه کند، نه بر بخشی از جامعه که هوادار او باقی مانده بود... هنگامی که روز 22 ژانویه، بوئینگ پادشاه بر باند فرودگاه مراکش نشست، «سلطان حسن» دوم از او استقبال کرد. ولی نه تشریفات نظامی در کار بود و نه دوربینی. حتی به مطبوعات محلی سفارش شده بود که در مورد این رویداد کاملاً خصوصی سروصدا نکنند و بگذارند همه چیز محرمانه برگزار شود... این پذیرایی موقت و «فقط برای چند روز» بود. مقامات مراکشی به پیرامونیان شاه فهمانده بودند که انتظار رفتن او را میکشند: «امیدواریم که طرح رفتن اعلیحضرت به ایالات متحده، همان گونه که مایلند انجام گیرد.» (ص344)
«اردشیر زاهدی» که «شاپور بختیار» او را از سفارت واشنگتن برکنار کرده بود هم مرتب به «دارالسلام» میآمد. از آن پس، او نقش مهمی در رویدادهای زندگی شاه بازی کرد... پرفسور «صفویان»، «پزشک رسمی شاهنشاه» که به خود یک سال در پاریس مرخصی مطالعاتی داده بود، دو بار به دیدار شاه و شهبانو آمد. هنوز نمیدانستند که محمدرضاشاه به شدت بیمار است. این رفت وآمدها به عنوان دیدارهای دوستانه و عادی شمرده میشد. رفتار پزشک در مورد کارهای حرفهایاش محرمانه بود. بنابراین کسی متوجه چیزی نشد. (ص345)
«ملک حسن» شاه را تشویق به نگارش خاطراتش، و بیان آنچه گذشته بود، از زبان خودش و برای آگاهی آیندگان کرد- برای تاریخ. او این پیشنهاد را پذیرفت، اما چون «شجاعالدین شفا» مشاور همیشگیاش در این زمینهها آنجا نبود، نمیدانست چه کند. پادشاه مراکش به او پیشنهاد کرد کتابش را برای چاپ به انتشارات «آلبن» میشل که «هانری بونیه» مدیر انتشارات آن را به خوبی میشناخت، بسپارد. «بونیه» به رباط احضار و به شاه معرفی شد. میان آن دو مرد رابطهای اعتمادآمیز برقرار شد. به این ترتیب، نگارش کتابی با عنوان «پاسخ به تاریخ» آغاز شد... در همین زمان بود که شاه رابطهی نوشتاری با «ثریا»، ملکهی پیشین برقرار کرد. پیرامونیان میگفتند «ثریا» تنها زنی بود که او عاشقانه دوستش داشت... از این پس هر دو نامههایی را که مینوشتند، به افراد مورد اعتماد خود میدادند (به اطلاع من سه نفر) که به دیگری برساند. هرگز آنها را پست نمیکردند...(ص346)
فردای ورود «خمینی» به تهران، اول فوریه، به «بدرهای» تلفن کردم و گفتم که از رویدادها نگرانم. من در جریان برنامهی سری آنها نبودم ولی احساس میکردم چیزی در حال شکل گرفتن است. «بدرهای» گفت: «همه چیز آماده است و من از این مردک و حامیانش بیمی ندارم. فقط منتظر یک واژه یک اشاره از سوی شاه هستم. اقدام من کاملاً در چارچوب قانون خواهد بود...»(ص347)
کمیتهای کوچک، با بهره گرفتن از هرج و مرجی که حاکم شده بود، مجموعهی ورزشی «امجدیه» را که در محلهای پرازدحام واقع بود، در اختیار گرفت و آن را به ستاد ضدانقلاب تبدیل کرد. در عرض فقط چند روز، سه گردهمایی عمومی برگزار شد. شبکهی انجمنهای محلی پایتخت که خوب ریشه داشتند، باشگاه بزرگ ورزشی «تاج» و یک باشگاه کماهمیتتر، چند شرکت تعاونی کشاورزی حومههای دور و نزدیک پایتخت، یک سندیکای کارگری و چندین محفل دانشگاهی پشتیبانی خود را از این جنبش ابراز کردند. یک کمیتهی هماهنگی با ده عضو، به ریاست «محمدرضا تقیزاده» روزنامهنگار جوان و عضو انجمن شهر تهران به وجود آمد و تصمیم گرفت روز 25 ژانویه، تظاهراتی خیابانی برگزار کند. گروهی به نمایندگی کمیته، فوراً نزد «بختیار» گسیل شد. او مخالفت جدی خود را نشان داد و گفت: «شما اختلافات را بیشتر خواهید کرد، دو هزار نفر هم نخواهید توانست گردآورید.»...(ص348)
... روز جمعه 25 ژانویه ، ستونهای تظاهرکنندگان از دوازده نقطهی پایتخت به حرکت درآمد. بزرگترین گروه از مجموعهی «امجدیه» آمد. همه، به سوی میدان «بهارستان»، در برابر مجلس که محلی نمادین بود رفتند. جمعیت بسیار زیاد بود. نشریات بزرگ، با آن که در مهار کمیتههای انقلابی بودند، فردای آن روز شمار تظاهرکنندگان را 150 هزار تا 300 هزار تن برآورد کردند... (ص349)
روز اول فوریهی 1979، پس از تردیدهای بسیار، آیتالله «خمینی» به تهران آمد. همهی گواهیهای به چاپ رسیده، حتی آنها که مربوط به پیرامونیان اوست، میگویند که «خمینی» از ارتش، از حادثهای ناگهانی، و این که دستگیرش کنند بیم داشت. اما همه چیز آن گونه که پیرامونیانش میخواستند، انجام گرفت. او عملاً رئیس نیرومند آیندهی کشور به حساب میآمد. واقعاً مسخره بود، اما حتی چند تنی از مأمورین رسمی آمریکا با کمیتهی استقبال از او، همکاری میکردند... (ص351)
روز 11 فوریه، حدود ظهر، یک شورای عالی وابسته به ارتش که از بیست و هفت امیر تشکیل شده بود، بیطرفی ارتش را اعلام کرد و سربازخانهها را در حمایت مردم قرار داد. مبتکر و مدیر این عملیات، ارتشبد «حسین فردوست»، همراه، دوست و همکلاس دبستان شاه بود... آیا او مأمور دستگاههای اطلاعاتی غرب بود، یا آن گونه که برخی از مسئولان اطلاعاتی دنیای غرب بعداً به من گفتند، یک مأمور شوروی که در اطراف شاه قرار داده شده بود؟ یا مأمور دوجانبه و حتی سه جانبه؟ به گفتهی همین منابع، بعد از پخش خبر مرگش او را به شوروی بردند...
سازماندهندهی دیگر نمایش انتقال قدرت، «قرهباغی» رئیس ستاد کل ارتش بود. او نه تنها کارهای لازم برای خنثی کردن ارتش را برعهده گرفت، بلکه به جای آن که افسران و سربازان را در سربازخانهها نگه دارد و حفظشان کند، دستور پراکنده شدنشان را داد. در پایان جلسهی شورای عالی ارتش، بگو- مگوی شدیدی میان تیمسار «بدرهای» فرمانده نیروی زمینی، «فردوست» و «قرهباغی» درگرفت...(ص353)
(بدرهای) سوار هلیکوپتر شد و به دفتر فرماندهیاش بازگشت. از درون هلیکوپتر با بیسیم به سپهبد «وشمگیر» معاون فرمانده نیروی زمینی دستور داد فوراً فرماندهان نیروی زمینی را گردآورد و مقدمات به حرکت درآوردن واحدها را فراهم سازد. از هلیکوپتر پیاده شد، به سوی دفترش رفت و در آنجا از پشت با گلولههای مسلسل کشته شد. سرتیپ «بیگلری»، یکی از معاونینش و برادر فرمانده دانشکده افسری نیز که در کنارش بود، از پای درآمد. در ساعات پس از کشته شدن «بدرهای»، گمان همه این بود که او و «بیگلری» به دست یک افسر آمریکایی، از مستشاران نیروی زمینی کشته شدهاند. شایعهای که هرگز بررسیای در موردش انجام نشد... «بختیار» که صبح آن روز در سنا سخنانی گفته و خود را با «سالوادر آلنده» مقایسه کرده و اعلام نموده بود اسلحه به دست از خود دفاع خواهد کرد، کاخ نخستوزیری را ترک گفت، سوار بر هلیکوپتر از محل دور شد. دو روز بعد دستگیرش کردند. چند روز در همان زندان «هویدا» و برخی دیگر از بلندپایگان کشور بود. سپس آزادش کردند و چند هفته بعد به فرانسه رفت... (ص354)
در همان شامگاه 11 فوریه، سه هواپیمای ترابری 130c که رسماً دانسته نشد سوریهای یا لیبیایی بودند، در فرودگاه تهران به زمین نشستند و چند صد رزمندهی به ظاهر فلسطینی را پیاده کردند که به نابود کردن نهایی رژیم شاهنشاهی یاری رسانند. در حدود ساعت نه و نیم شب، در حالی که غارتگریها آغاز شده بود، یک ملای بیریش و ساده، که تا آن زمان مردم او را نمیشناختند و به نام حجتالاسلام «رفسنجانی» معرفی شد، از تلویزیون اعلام کرد «خمینی» رهبر ایران است. (ص355)
«ریچارد پارکر» سفیر ایالات متحده در مراکش، یک مأمور «سیا» و «دانآگر» معاون وزیر بازرگانی «لیندون جانسون» نزد شاه آمدند و نگرانیهای مراکش را از به درازا کشیدن اقامتش در آن کشور، به عرض او رساندند. همچنین با تأکید بر این که واشنگتن مایل نیست وی به آمریکا برود... آمریکائیان، پاراگوئه را پیشنهاد کردند که شاه قاطعانه رد کرد. سپس آفریقای جنوبی را مطرح ساختند که دوست ایران بود و آمادگی آن را داشت که به شایستگی پذیرای شاه شود. شاه تردید کرد. نمیخواست به کشور «آپارتاید» برود... البته صریحاً به این پیشنهاد نه نگفت.(ص358)
صبح 30 مارس، شاه و شهبانو، سرهنگ «جهانبینی» و دکتر «پیرنیا» به همراه دو پیشخدمت شخصی شاه، به فرودگاه رباط رفتند که در آن بوئینگ 747 «ملک حسن» منتظرشان بود. نخست، قرار بود به آفریقای جنوبی بروند. ولی از سه – چهار روز پیش از آن به یمن کوششهای شاهدخت «اشرف»، خواهر توامان شاه،... مقصدی تازه و نامنتظر یافت شده بود: باهاماس...(ص360)
در نوار پرواز فرودگاه «ناسائو»، مردی سیساله ، تکیده و خوش پوش، رئیس یک موسسهی بینام و نشان روابط عمومی نیویورک، که در محیط بانک «چیس منهتن» و برادران «راکفلر» پرورش یافته بود، در انتظار زوج سلطنتی بود. او «رابرت آرمائو» نام داشت و شاهدخت «اشرف»، او را به پیشنهاد و با موافقت «دیوید راکفلر» برگزیده بود. از آن پس، او همه کاره شاه و شهبانو شد...(ص361)
... بالاخره تلاشهای دستگاه قدرت و نفوذ «راکفلر» و «آرمائو» که کاملاً اختیار زندگی شاه را در دست گرفته بود، همچنین کوششهای شاهدخت «اشرف» وبه ویژه «اردشیر زاهدی» که خود به پایتخت مکزیک رفت و با «لوپزپورتیو» دیدار کرد تا کار را سرانجام دهد، به نتیجه رسید... روز 10 ژوئن 1979، شاه، شهبانو و همراهان با یک هواپیمای جت کوچک خصوصی، وارد مکزیک شدند.(ص365)
فصل چهاردهم
«کوئرناواکا» شهر مسکونی زیبا و دلپذیری است در حدود صد کیلومتری مکزیکو که از زمان امپراتوری «ماکسیمیلین» بسیار مورد توجه و اقبال است. در آنجا سه ویلا به وسیله «اردشیر زاهدی» برای شاه، شهبانو و همراهان اجاره شده بود... چند صدمتر دورتر، شاهدخت «شمس» و همسرش «مهرداد پهلبد»، خانهی زیبایی اجاره کرده بودند که ملکه «تاجالملوک» هم، که سالهای هشتاد عمرش را میگذراند و میگفتند رویدادهای ایران، بسیار دگرگونش کرده، در آن زندگی میکرد. (ص367)
«نیکسون» بیست و چهار ساعت نزد شاه ماند و خاطره نیکویی از آن دیدار در شاه برجای گذاشت... «نیکسون» نوشت: «شاه بررسی کلی شگفتانگیز و روشن بینانهای از نتایج عقبنشینی آمریکا در برابر انقلابیون ایران بدست داد. به تلخی از آمریکائیان انتقاد میکرد که او را بدان ترتیب رها کردند.»... آرامش نسبی که شاه در «کوئرناواکا» به دست آورده بود، باعث شد به نگارش کتاب «پاسخ به تاریخ» بپردازد. «هانری بونیه» و گروه کوچک همکارانش چندین بار به مکزیکو سفر کردند. شاه، یا مطالبش را میگفت و آنان را مینوشتند، یا آنچه را که گمان میکرد باید بگوید، ضبط میکرد. سند پژوهان گروه «بونیه» پژوهشهایی میکردند و نوشتهها را تکمیل مینمودند. نوشتن کتاب در اواسط سپتامبر به پایان آمد.(ص369)
... بالاخره توانستم در آخر ماه ژوئن کشور را ترک کنم و روز 16 ژوئیه 1979 در پاریس به همسرم بپیوندم. هنگامی که اندکی بعد، به اعلیحضرتین تلفن کردم که از آمدنم آگاهشان گردانم، هردو شادمانی خود را از این که زنده و سالم بودم، ابراز کردند. شاه از من خواست به مکزیک و کوئرناواکا بروم...(ص370)
داستان چندین ماه زندگی پنهانیام را در بیم و وحشت، پستیهایی را که با آن روبرو شده بودم... آنگاه، از چگونگی گریزم از ایران، به یاری دوستان کرد که او خانوادهشان را میشناخت، پرسید... سپس داستان اقامتم در سنندج، مرکز کردستان را شرح دادم که در آنجا، بالاخره پس از ماهها نگرانی و وحشت، توانستم بخوابم. در کردستان با یکی از برجستهترین رهبران جامعه کرد دیدار داشتم که مرا در ویلای کوهستانی خود پذیرا شد و از من خواست پیام وفاداری و پشتیبانیاش از شاه را به او بدهم...(ص371)
سپس از حال و هوای کشور همسایهی ایران که من، پیش از رفتن به پاریس توقف کوتاهی در آن کرده بودم پرسید،... با او در مورد ملاقاتم با شخص اول آن کشور نیز سخن گفتم... شاه پرسید: «شما خواستار دیدار او شدید؟» نه اعلیحضرت... خود او بود که خواست دیدار کنیم. هدفش هم فرستادن پیامی به اعلیحضرت بود که از من خواست رو در رو بدون واسطه به عرض برسانم. و آنچه را که از من خواسته بود، واژه به واژه بازگو کردم. از برخی اشارهها هم سر در نمیآوردم. محمدرضا شاه به دقت گوش کرد. به نظر اندوهگین میآمد. بعداً دریافتم که آنچه گفتهام، پیام پشتیبانی بوده و آن رئیس مملکت گفته اگر شاه جنبشی برای بازگرداندن کشورش یا بازگشت خودش به ایران انجام دهد، از او پشتیبانی خواهد کرد.(ص372)
سپس از جنبش مقاومت پرسید. کمابیش در جریان کارهای دلیرانهی خواهرزاده خود «شهریار شفیق»، زایش شبکهی مقاومت «آرا» در درون ارتش و در میان افسران تبعید شده که آن را سرتیپ «معینزاده» دست راست پیشین «اویسی» رهبری میکرد، بود...(ص373)
- ...و «بختیار»؟ اینجا فقط از او برایم سخن میگویند.
- بله، او فراخوان داده، گفتگوی مطبوعاتی به راه انداخته. گمان میکنم به او یاری بسیار میشود. ولی نمیدانم از سوی چه کسی. ناگهان واکنش شگفتانگیزی نشان داد: آیا مصاحبهی مرا چند روز پس از 28 مرداد (سقوط «مصدق» در ماه اوت 1953) با کیهان به یاد دارید؟
-نه اعلیحضرت. من در آن زمان دانشجوی حقوق در پاریس بودم.
-درست است، شما از من جوانترید. در آن مصاحبه گفتم که در میان پیرامونیان آن پیرمرد لجوج (همیشه او را از این گونه میخواند و هرگز نامش را نمیبرد) به او خیانت میکردند. «بختیار» یکی از آنان بود. او به رهبر خود خیانت، و برای انگلیسیها جاسوسی میکرد. عقیدهام دربارهی او دگرگون نشده، و او یک خائن است. ذاتش چنین است. خیانت کرده و باز هم خواهد کرد.(ص374)
و افزود: «یکی دیگر از اشتباهاتم این بود که به کسانی اعتماد کردم، که شایستهاش نبودند.» سپس به سخنانی که در نوامبر سال پیش، حدود ده ماه پیش که البته به قرنی میمانست، در آستانه تشکیل دولت «ازهاری»، به گفتن آنها وادارش کرده بودند، اشاره کرد و گفت: «وادار کردنم به ایراد این پیام، کاری خیانت بار و جرمی بزرگ» بود. (ص375)
در بخشی از درازای شب و پگاه روز بعد «پاسخ به تاریخ» را خواندم و یادداشتهایی برداشتم. کتاب، خوب نوشته شده بود. محکم و مستند، و با چند اشتباه در مورد تاریخها، اسمها و رویدادها که فهرستی از آنها یادداشت کردم. گروه فرانسوی، نمیتوانست از همهی ریزهکاریهای زندگی ایرانی آگاه باشد. با این حال، کتاب از نکته بینی و خردسیاسی چشمگیری برخوردار بود.
فردای آن روز به شاه گفتم:
اعلیحضرت، چرا صریح و بیپرده برداشتهایتان را بیان نمیکنید؟ چرا مشاهدات خود را سر راست نمیگویید؟...(ص378)
او گفت: «بله میدانم. اما باید گرد هم بیایید. من هیچ اعتمادی به «بختیار» ندارم. این را بدانید، ولی از سوی من چیزی نگویید. به تفصیل با «اویسی» گفتگو کردهام. کمک و همکاری را که میخواست، به او کردهام. فقط ارتش میتواند از پس کاری برآید، و من کس دیگری جز «اویسی» را نمیبینم که بتواند کاری کند. او، یک مغز سیاسی نیست، ولی نیروی زمینی و ژاندارمری را خوب میشناسد و افسران او را دوست دارند. به او دستور دادم به پاریس برود و از آنجا کوشش خود را آغاز کند.»(ص380)
وضع سلامتی او روز به روز بدتر میشد. «مارک مورس»، به «رابرت آرمائو» در نیویورک تلفن کرد. «آرمائو» تصمیم گرفت- به تنهایی؟... – که محمدرضا شاه باید به وسیلهی پزشکان آمریکایی معالجه شود. و سپس با رایزنی با تشکیلات «راکفلر» یا احتمالاً دولت آمریکا، و بدون اجازه از شاه یا شهبانو، ظاهراً از یک پزشک پیش پا افتادهی نیویورکی به نام «بنجامین کین» خواست که شاه را معاینه کند. او مطبی خصوصی در خیابان «پارک» داشت و در محافل خوشگذران و «آلامد»، به خاطر سفرهایش، سیگارهای گران قیمتش و زنهای دور و برش- که با چند تن از آنان، یکی پس از دیگری ازدواج کرده بود- شهرت داشت... در همان حال که پزشک نیویورکی به شهرش باز میگشت، به خواست شهبانو، دکتر «فلاندرن» یکی از چهار پزشک گروه درمانی شاه- که شاه به او اعتماد کامل داشت- به مکزیک آمد...(ص381)
نشانههای بیماری درمان ناپذیر شاه که در اکتبر 1979 بر همگان آشکار شد، نخستین بار در آوریل 1974، به هنگام یک معاینهی سراسری سالانه، به وسیلهی پرفسور «فلینگر» در وین نمودار شد. واژهی سرطان، برای توضیح بیماری او به کار نرفت. اندکی بعد، سخن از بیماری «والدنستروم» به میان آمد... در حقیقت این آخرین پزشک(ژرژ فلاندرن)، زیر نظر سه تن دیگر، تجویز داروها و درمان بیمار مشهور را برعهده داشت. این راز، تا آغاز اکتبر 1979 کاملاً سر به مهر باقی ماند. در سپتامبر 1976، چهار پزشک معالج، در یک سفر خصوصی شهبانو به پاریس، او را از ماجرا آگاه ساختند...(ص383)
... او در دو سال آخر، کوشید شتاب اجرای برخی از طرحهای خود را بیفزاید، برخی از افکاری را که در سر داشت عملی سازد، و به اصلاحاتی دست زند که گاه ضدو نقیض بود. اینکارها، نتایج ناخواستهای نیز به بار آورد، اختلافهای تازهای را پدید آورد که با موج نارضایتی مردم در ماههای آخر بیارتباط نبود... تا آخرین هفتهی سپتامبر سال 1979، مداوای شاه به خوبی پیش میرفت، و از آن زمان بود که پزشکانی تازه در شرایطی مبهم، و بیشتر اوقات بیآن که او و گاهی شهبانو خواسته باشند، امور درمان او را در اختیار خود گرفتند.(ص385)
به دستور شاه «فلاندرن» و «پیرنیا»، از بیمارستانهای مکزیکو بازدید و امکانات آنها را بررسی کرده بودند. آن دو با یکدیگر توافق کرده بودند به بیمارشان پیشنهاد کنند در یک بیمارستان دانشگاهی، که بخش سرطان آن به وسیلهی یک متخصص دانش آموختهی فرانسه اداره میشد، به مداوای خود بپردازد. «کین» مخالفت کرد و از پشتیبانی «آرمائو» نیز برخوردار شد... بیمار نمیخواست به آمریکا برود. نظر «اردشیر زاهدی» را پرسیدند، او نیز مخالفت کرد. اما «کین» و «آرمائو»، بدون توجه به نظر آنها، آغاز به تدارک مقدمات بستری کردن شاه در نیویورک، در بیمارستانی وابسته به دانشگاه «کرنل» کردند.(ص386)
به دستور واشنگتن، قرار بود هواپیما بر نوار پرواز فرودگاه «فورت لاودردیل» در فلوریدا بنشیند و تشریفات گمرکی و کارهای مربوط به مهاجرت را در آنجا انجام دهد. اما در آن فرودگاه، به هیچ کس، پیشتر آگاهی داده نشده بود. یک بازرس کشاورزی، میخواست بداند آیا هواپیما، گیاهی حمل نمیکند و اطمینان یابد که زبالههایش را بر خاک ایالات متحده فرو نمیریزد. درون هواپیما گرم بود و بیرون آمدن سرنشینان را از آن ممنوع کردند. بیش ازیک ساعت در داخل هواپیما معطل ماندند تا همهی بازرسیهای قانونی صورت گیرد و به آنان اجازهی پرواز داده شود. بالاخره، شاه ایران، سحرگاه روز 23 اکتبر 1979 وارد فرودگاه «لاگاردیا»ی نیویورک شد...(ص388)
محمدرضا پهلوی، با نام جعلی «دیوید نیوسام» در آن بیمارستان بستری شد. این، نام یکی از بلندپایگان وزارت خارجهی آمریکا، و مسئول پروندههای ایران بود. در دقایقی که از ورود به اصطلاح مخفیانهی شاه به بیمارستان گذشت، وسایل ارتباط جمعی از آن آگاه شدند و در برابر بیمارستان، به صورت دائم بساطشان را پهن کردند. از روز 24 اکتبر، تظاهراتی علیه شاه در برابر ساختمان بیمارستان آغاز شد. به تظاهرکنندگان، اجازه داده شده بود. کسانی از هواداران شاه نیز کوشیدند در آنجا گرد آیند، اما تظاهرات آنان را ممنوع کردند. حتی سبدهای گل بیشماری که برای شاه فرستاده میشد، توسط پلیس ضبط میشد و به او داده نمیشد. روز 24 اکتبر، او تحت عمل جراحی قرار گرفت.(ص389) ادامه دارد ...