به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در سه بخش منتشر میشود. (بخش سوم)
درد و شادی
مریم چادر به سر از پناهگاهی به خانهای دیگر میرفت که صدای روزنامه فروش را شنید «فوقالعاده... کشته شدن رزمآرا»... باید حادثهای به این بزرگی تحلیل میشد. در حالی که مردها مشغول بحث و گفتگو بودند و حوادث بعدی را پیشبینی میکردند، او به صادق هدایت فکر میکرد که چندی پیش نامهای از وی دریافت کرده بود، پر از یاس و بدبینی. میتوانست تجسم کند که با شنیدن این خبر صادقخان چه وضعی دارد... اخترالملوک خواهر صادقخان (همسر رزمآرا) توری سیاهی روی سر انداخته گریان بود و تیمسار عبداللهخان هدایت بهتزده، مریم میتوانست حدس بزند که الان شاه خوشحال است که چنین رقیبی را از دست داده. حتماً کار دربار بود. اما سازمان مخفی و نظامی خبر میدادند که فدائیان اسلام، سر پر سودای رزمآرا را به خاک انداختند. دومین ترور سیاسی فدائیان اسلام، مهمتر از ترور اول (قتل هژیر) بود و اگر حادثه نخستین دکتر مصدق و کاشانی را به مجلس برد و انتخابات تهران را آزاد کرد، این تیر دکتر مصدق را به نخستوزیری نزدیک کرد.(صص6-385)
تحلیل کیانوری، مریم و روزبه- و به تبع روزبه سازمان افسران- این بود که باید بر تضادهای بین رقیبان سرمایهگذاری کرد و امکانات و فرصت بیشتر به دست آورد، ولی رهبران باقی مانده حزب توده، تندروی میکردند. تا اینجا سازمان مخفی توانسته بود سرخود کارهایی بکند، چند ترور و نزدیک شدن به رزمآرا از آن قبیل بود، و همه اینها بدون اطلاع و تصویب دیگر رهبران صورت گرفته بود که به شدت با تکرویهای کیانوری و روزبه و حرکات خودسرانه مریم مخالف بودند و در هر فرصت به آنها پشت و پا میزدند.(ص386)
اما دیگران- دربار، باند انگلیسی و باند آمریکائی موجود در صحنه و از جمله اکثریت متفقان دکتر مصدق- از حزب توده تصویری بزرگتر از آن داشتند که بود. بخشی از این وحشت واقعی بود، و بخشی از آن را بر ساخته بودند تا دیگران را به ترس دچار کنند و باج بگیرند. از بیرون، رهبری حزب توده متحد و یک پارچه و سازمان یافته به نظر میرسید و دارای قدرتی ترساننده.(ص386)
تنها یک تن در آن لحظات سخت و بحرانی هم حاضر نبود نام دکتر مصدق را بیاورد و او اشرف پهلوی بود. باند قدرتمند او به اکراه تن به راهحلی دادند که اکثریت مجلس و شاه در مورد آن به توافق رسیده بودند. این باند از لحظهای که جمال امامی در مجلس پیشنهاد نخستوزیری مصدق را پیش کشید، مخالفت با وی و یارگیری علیه وی را آغاز کردند... در چنین فضائی دکتر مصدق، به شرط تصویب قانونی ملی کردن صنعت نفت در مجلس، نخستوزیری را پذیرفت.(ص387)
حوادثی که با نهضت ملی کردن و اعلام خلع ید از انگلیسیها پیش آمد، عملاً حزب را از اختفا به در آورد. سازمان مبارزه با استعمار که در حاشیه حزب تشکیل شده بود. و ریاست آن به عهده کیانوری بود، راحت توانست روزنامه بدهد و جلساتی برپا دارد، چنان که سازمان زنان دمکراتیک به دبیری مریم نیز، چنان که جمعیت هوادار صلح به دبیری دکتر یزدی.(صص8-387)
رهبران حزب توده که با آغاز به کار دولت مصدق از آزادی عمل بیشتری برخوردار شده بودند، نظر داشتند که مصدق آمریکائی است و همه این ماجرا برساخته کمپانیهای بزرگ نفتی است، به همین جهت او را بدتر از قوام و رزمآرا میدانستند. مریم و کیانوری ابتدا چندان تحلیل روشنی نداشتند و هر چه زمان جلوتر رفت، آنها بیشتر به سوی مصدق متمایل شدند، اما نه رهبران گریخته به شوروی (طبری، روستا، رادمنش و کشاورز) و نه آنها که در تهران بودند (قاسمی، بقراطی، جودت، یزدی). حرف مریم و کیانوری را قبول نداشتند. فقط اسکندری میفهمید که در پاریس بود و با مظفر فیروز در تماس. و فروتن در تهران، دکتر بهرامی هم بیطرف عمل میکرد... جمعیت مبارزه با استعمار به ریاست کیانوری دعوت به تظاهراتی کرد که میباید در سالگرد اعتصاب سال قبل در صنایع نفت برپا میشد که حکومت نظامی وقت آن را به خون کشیده بود. کیانوری تصمیم داشت با این تظاهرات، و زیر شعار مبارزه با استعمار، حزب را به مصدق نزدیک کند.(ص389)
دکتر مصدق تلفنی به سرلشکر زاهدی وزیر کشور دستور داد که مانع آنها نشوند و فعلاً در صدد دستگیری سران گریخته برنیایند. زاهدی با گروهی از جبهه ملی مربوط بود و به ویژه با مکی و بقائی راه داشت، این خبر را به آنها رساند. بقائی که هم دارای حزب و امکانات وسیع بود و هم به شدت از تودهایها بیزار دستور حمله و درگیری داد... دو ماه بعد از نخستوزیری مصدق، حادثهای در این ابعاد، توطئهای به نظر میرسید... اشرف در کاخ خود گزارشها را میشنید و صحنه میگرداند. بقائی رئیس شهربانی و دار و دسته ارفع در ارتش، مستقیماً با او در تماس بودند... و اینها درست در زمانی صورت میگرفت که اورل هریمن فرستاده بلندپایه آمریکا برای میانجیگری بین ایران و انگلیس در تهران بود. گویا طرفین میکوشیدند در حضور نماینده ابرقدرتی که به نظر میرسید بیطرف است، خودی نشان بدهند. مصدق از خشم میلرزید. فردای آن روز با فریاد اعتراض او، سرلشکر زاهدی از وزارت کشور استعفا داد، مصدق فوراً پذیرفت و سرلشکر بقائی را هم از ریاست شهربانی برداشت... وقتی هیئت به مصدق خبر داد که برخلاف گفته بقائی و مکی این تودهایها نبودهاند که زد و خورد را آغاز کردهاند، روابط مصدق با مریم بهتر شد... در پی این ماجرا، باند مخالف کیانوری در حزب توده، تظاهرات 14 آذر را برپا کرد که شرمینی و سازمان جوانان مسبب آن بودند.(صص1-390)
بیشترین فعالیت اشرف روی پیرمردان و سیاستمداران قدیمی بود که همگی شاه را بچه ضعیفی میدانستند و خواهرش را مقتدر و اهل عمل و این تحلیل در جلسات خصوصی آنها مدام تکرار میشد. با این ترتیب، اشرف و دربار، مجلس سنا را کاملاً در اختیار داشتند. این دستهبندی در جریان انتخابات دوره هفدهم خود را کاملاً نشان داد و اشرف و دربار موفق شدند که بسیاری از خوانین و فئودالها را که انتخابشان در منطقه خود بیتردید بود، به خود جلب کنند و در نتیجه مجلس که دکتر مصدق بدان بسیار دلبسته بود توسط بسیاری از عوامل نزدیک به اشرف و دربار پر شد.(ص392)
در مجلس سنا دسیسه اشرف خودی نشان داد و پیرمردها دادن رأی اعتماد را موکول به دانستن برنامه دولت کردند. دکتر مصدق که برای دفاع از دولت در هیچ یک از دو مجلس حاضر نشده بود، اعلام انصراف کرد و کشور یکباره ترکید. آیتالله کاشانی فرمان داد بازار و اصناف بسته شود. شاه وحشتزده وزیر دربار خود، حسین علاء را که با دکتر مصدق دوست و در بسیاری مواقع همرأی بود، به سنا فرستاد، علاء تکتک سناتورها را به اصرار و التماس به رأی دادن به مصدق مجبور میکرد. فرمان نخستوزیری مصدق صادر شد. حالا نوبت او بود که گامی جلو بنهد. پس در ملاقاتی با شاه خواستار داشتن اختیارات وزیر جنگ شد...ارتش، مهرهای بود که آمریکا در داخل ماشین هر یک از حکومتها کار گذاشته بود. (این مهرهها تا چهل سال بعد که اتحاد جماهیر شوروی وجود داشت همیشه مؤثر بود و در موقع لزوم با دستکاری در آن، حکومتها تغییر مسیر میدادند).(صص4-393)
رئیس مجلس عده حاضر در تهران را دعوت کرد 42 نماینده آمدند. با ترفندهایی بقیه را خارج از مرکز تلقی کردند و با همین عده مجلس را تشکیل دادند. چهل نفر از این عده به قوام ابراز تمایل کردند، نامزد دیگری وجود نداشت. دکتر مصدق برای آن که در ماجرا درگیر نباشد، به خانه رفت و در را بست. شاه نیز با دادن حکم صدارت به قوامالسلطنه، خود را عقب کشید.(صص7-396)
روز 29 تیر اعلامیه حزب توده و آیتالله کاشانی، با هم منتشر شد. کاشانی دستور اعتصاب عمومی صادر کرد و حزب توده به تمام افراد خود دستور داد برای تظاهرات و روزی سخت آماده شوند، سرلشکر علوی مقدم فرماندار نظامی تهران از شاه کسب تکلیف کرد و پاسخهای مبهم شنید.(ص398)
ملتهبتر از همه سران جبهه ملی بودند که میترسیدند بازی را به تودهایها ببازند، آنها از صبح در مجلس جمع شده، دوباره با تلفن شاه را ترسانده بودند.(ص400)
قوام آبروباخته به خانه رفت و سازمان افسری حزب توده هر آنچه ناسزا داشت نثار میانجیهای جبهه میکرد، آنها فرصتی چنین قیمتی را از دست هم ربوده بودند. مریم و کیانوری شادمان بودند، چرا که میدانستند با این حادثه هم گامی به سوی مصدق برداشتهاند و هم مخالفان خود را در رهبری حزب توده مجاب خواهند کرد که باید پشت سرمصدق بمانند.(ص400)
اعضای جبهه ملی میخواستند نظر مردم را از دربار به سوی آن پیرمرد برگردانند که تنها گناهش جاهطلبیش بود، دکتر مصدق که این را میدانست راضی نبود و خود قوام را فراری میداد و مانع دستگیریش میشد. این برتضاد او با دیگر رهبران جبهه ملی- به ویژه بقائی و مکی- میافزود.(ص401)
فردای روزی که مصدق حکم نخستوزیری گرفت از شاه خواست که دفاتر مخصوص خواهر و برادرشهایش را ببندد و اشرف و مادرش را از ایران بیرون بفرستد.(ص401)
روز دهم مرداد، اشرف از کشور خارج شد و این زمانی بود که مریم دوباره آزادی عملی به دست آورده و به خانه خود در شمیران رفته بود و ابائی نداشت که با این و آن دیدار کند. به ویژه که در همان روز مجلس قانون اختیارات ویژه مصدق را تصویب کرد و به او اختیار قانونگزاری شش ماهه داد.(ص402)
اعضای پرآوازه جبهه ملی روز به روز از مصدق فاصله میگرفتند و به شاه- که بدون اشرف- ضعیف و مظلوم شده بود، مایل میشدند. در این روش، کاشانی را هم میکشاندند و این تدبیر و ترفندی از سوی میدلتون و یارانش بود که با تجربه سیتیر دریافته بودند که تا کاشانی و مصدق با یکدیگرند و امکان بسیج تودهها را دارند، هیچ کاری از دست کسی ساخته نیست.(ص402)
در این میانه، اتفاقی در آن سوی دنیا افتاد که در ایران کسی اهمیت آن را بررسی و تحلیل نکرد. در انتخابات آمریکا، دمکراتها بازی را به جمهوریخواهان باختند و ژنرال آیزنهاور فرمانده متفقین در جنگ، رئیسجمهور شد که هم فراماسون بود و هم تندرو و هم با چرچیل بسیار نزدیک. این حادثه به طور جدی از طرفداری جناحهای حاکم در آمریکا از دولت مصدق کاست و کار را به دست برادران دالس سپرد که یکی در وزارت خارجه و یکی در سیا مستقر شد. آنها از عوامل شرکتهای نفتی آمریکائی بودند و همه چیز را از چشم منافع این گروه میدیدند. در ماههای بعد، چرچیل نیز در انتخابات بریتانیا پیروز شد و به کار برگشت و حزب کارگر که با نهضتهای مردمی جهان مهربانتر بود از دولت کنار رفت. چرچیل در دورانی که دور از قدرت میگذراند در چند سخنرانی در آمریکا، تلویحاً گفته بود که اروپا باید بپذیرد که قدرت جهانی را با آمریکا تقسیم کند و برای نخستین بار سخن از آمریکا رهبر کشورهای آزاد (در مقابل کمونیستها) به میان آورده بود. به بیان دیگر جنبش ملی کردن نفت ایران، انگلیسیها را واداشته بود که شیرینی را با آمریکا تقسیم کنند تا کار به دعوا نکشد. از سوی دیگر شرکتهای نفتی آمریکا که با ریاستجمهوری آیزنهاور وارد کاخ سفید شده بودند از آن میترسیدند که نهضت ملی ایران سرود یاد مستان داده و سعودی و دیگران را نیز به خیال گرفتن سرمشق اندازد، پس شرایط برای مصالحه فراهم بود.(ص403)
ناگهان اطراف کاخ پر از رجالههایی شد که درباریان بسیج کرده بودند، اعلامیه کاشانی و آیتالله بهبهانی که خوانده شد، مردمی هم افزوده شدند، طرح به قتل رساندن مصدق درکار بود، شاه بیخبر از آن. تا وی را به نردهها برسانند که به مردم اطمینان دهد که فسخ سفر کرده، جماعتی به خانه مصدق ریختند. به دستور شاه، مصدق را از در پشت کاخ بیرون بردند تا گزندی به او نرسد. این ضربه کاری نشد، ضربه دوّم را ترکیب درباریان و مظفر بقائی وارد آوردند، به کمک حسین خطیبی عضو سابق حزب توده که از مدتها پیش به صف درباریان پیوسته و از دوستان بقائی بود. این مجموعه سرلشکر افشار طوس رئیس شهربانی مصدق را به دام انداختند. بقائی صحنه را گرداند چنان که بقیه ناگزیر شدند، سرلشکر را بکشند و این یک اعلام جنگ واقعی و خونین بود.(ص404)
در این زمان، مصدق بیش از هر زمان مریم و کیانوری- و نه دیگر رهبران حزب توده- را به عنوان مدافعان نهضت پذیرفته بود.(ص405)
وقتی آلن دالس رئیس سیا از رئیس جمهوری دستور یافت که با توجه به خطر نفوذ کمونیسم در ایران طرح براندازی مصدق را مورد بررسی قرار دهد و از هندرسون سفیر آمریکا در تهران نظر خواسته شد. نظر کارشناسی وی این بود که از امکانات اشرف خواهر شاه استفاده کنید، هندرسون در طول خدمت در تهران دریافته بود که هرچقدر شاه، ضعیف و مایل به فرار از بحران است، خواهرش به هیجان و بحران عشق میورزد و جسارت بسیار دارد.(ص405)
در اواخر تیر کار اختلاف بین آیتالله کاشانی و دکتر مصدق چندان بالا گرفت که نمایندگان جبهه ملی در انتخابات هیئت رئیسه، آیتالله کاشانی را کنار گذاشتند دکتر معظمی رئیس مجلس شد. از آن سو دکتر بقائی که خطر سلب مصونیت را نزدیک دیده بود، علی زهری را به استیضاح دولت واداشت. نمایندگان عضو نهضت ملی دستهجمعی استعفا دادند، با استعفای 27 نفر عملاً مجلس هفدهم که به وسوسه درباریان و دیگران در کار دولت کارشکنی میکردند، تعطیل شد. دکتر مصدق تصمیم به رفراندوم گرفت.(ص406)
بیست روزی که به ملاقات پیدرپی روزولت و زاهدی گذشت، مصدق سرگرم برگزاری رفراندومی بود که در آن مردم به وی رأی دادند. اخبار رسیده از آمریکا مدام از نگرانی آمریکا از پیشروی کمونیستها در ایران میگفت. این مصدق را نگران میکرد. چند بار میتینگ خیابانی و تظاهرات باعث درگیری افراد حزب توده و نیروهای انتظامی شده بود.(صص8-407)
روز 22 بهمن [منظور مرداد است] با اعلام نتایج رفراندوم، شاه حکمی را که روزولت میخواست امضا کرد. عزل دکتر مصدق. با همسرش به شمال رفت. در آنجا بود که پیغام رسید که حکمی هم برای سرلشکر زاهدی امضا کند. آنها در کلاردشت بودند. حتی کاخ بابلسر و رامسر هم ایمن نبود و احتمال داشت عوامل حزب توده یکمرتبه به آنجا بریزند.(ص408)
روزولت، تاریخ کودتا را 24 مرداد قرار داده بود، ولی همین قدر که افسران گارد باخبر شدند، بلافاصله آن را به اطلاع روزبه رساندند اکرم و حسین (مریم و کیانوری) با خبر شدند. باز تلفن اندرونی دکتر مصدق به صدا درآمد. دکتر مصدق جنبید. تیمسار ریاحی رئیس ستاد خبردار شد و نصیری که حکم عزل را آورده بود در خانه مصدق زندانی شد و سرهنگ عباس شقاقی حامل حکم عزل ریاحی در ستاد ارتش. دولت طی اعلامیهای مردم را با خبر کرد. شاه در حالی که مردم کلاردشت خبر را شنیده و با بیل و کلنگ سر در پی او گذاشته بودند، سوار هواپیما شد... فردا صبح، دکتر فاطمی از نمایندگان و سفیران ایران خواست که به دولتهای محل مأموریت خود خبر دهند که شاه از سلطنت خلع است. مردم در خیابانها فریاد «مرده باد شاه» میکشیدند و مجسمههای شاه و رضاشاه خرد میشد. شوارتسکف و روزولت در مخفیگاه مشغول مخابره گزارش کار به واشنگتن بودند. یکباره تمام افراد مخفی از نهانگاههای خود بیرون ریختند. در خیابانها رقص و شادمانی بود... حزب توده خود را آماده اعلام نامزد ریاستجمهوری میکرد، سخن از علیاکبر دهخدا، یا خدابنده بود. مصدق بر اساس قسمی که خورده بود حاضر نبود در این باره کاری کند. دکتر فاطمی بعد از نطقی در بهارستان و اظهار تأسف از آن که مرغ از قفس پرید، پایان رژیم سلطنتی را اعلام داشت و عصر به کاخهای سلطنتی رفت و با بیرون انداختن ارنست پرون از دفتر شاه- زمانی که داشت نامههای خصوصی شاه و اشرف را معدوم میکرد- آنها را مهر و موم میکرد.(صص410-409)
فرار
مصدق برخلاف آن که میپندارد، در ضعیفترین دوران نخستوزیری خود قرار دارد. تمام آنها که با وی بودهاند و از دیدگاه حزب توده مرتجع، نوکر آمریکا و نماینده امپریالیسم به حساب میآمدهاند، اینک از او جدا شدهاند. مهمتر از همه آیتالله کاشانی که به اکراه خود را آماده نوشتن نامهای میکند که پیشاپیش میداند فایدهای نمیبخشد و تنها به کار ثبت در تاریخ میخورد. آیتالله چیزی را دیده که نه طرفداران مصدق که اینک تمام قدرت را در اختیار دارند، و نه نیروهای تشکیلاتی مخفی و آشکار حزب توده ندیدهاند و آن جمع آمدن زاهدی و آمریکائیها و تدارک کودتاست. تودهایها مطمئناند که اعضای سازمان افسری در همهجا حضور دارند و به این اطمینان تحرکات نظامی را میپایند، غافل که کرومیت روزولت با شکست خوردن کودتای اول، متوجه آن شده که در سطوح پائین و میانه ارتش عوامل مخالف نفوذ دارند، پس دکمه دیگری را فشار میدهد. از طریق مسعودیها، رشیدیانها و دیگر کسانی که با جنوب شهر تهران و چاقوکشها و محلهگردانها سر و سرّ دارند، مشغول تقسیم پول در بین آنهاست.(ص416)
حزب توده به یک ضعف مهم تشکیلاتی خود واقف نیست. این حزب که تحصلیکردهها و افراد با استعداد و باسواد را در میان تمام طبقات حتی شاهزادگان و خوانین به خود جلب کرده، در میان لومپنها و افراد بیسواد جائی ندارد، از همین نقطه گزیده میشود. دکتر مصدق نیز جز این نیست، به اشاره او دانشگاهها و مدارس و حتی بازار تعطیل میشوند، او چهرهای جهانی شده است، ولی در دروازه غار و دروازه قزوین و نقاط محروم که تمام این دعوا بر سر آنهاست، نه او و نه جبهه ملی نفوذی ندارند. معمولاً این گروه با اعلامیهای از آیتالله کاشانی به خیابان میریختند و یا حرکات دشمن را خنثی میکردند، اینک آیتالله با دولت نیست.(ص417)
مصدق، آشکارا بر سر دو راهی است. او تمام زندگی طولانی سیاسی خود را بر سر نهضت ملی کردن نفت به قمار گذاشته و البته از احتمال وقوع یک کودتای روسی و تکرار حادثهای که هفت سال پیش در آذربایجان رخ داد، و این اواخر در اروپای شرقی، به شدت نگران است. پاسخ او به مریم در تلفن اندرون، بیانگر این نگرانی است. این نگرانی حتی مانع از آن میشود که مردم را به خیابانها بریزد. کشته شدن مردم احتمال دیگری است که از آن میهراسد. از حدود ظهر خیابانها صحنه درگیریهاست. اینبار نیروهای انتظامی و ارتش، کمترین دخالت را دارند، مگر آنجا که کامیونها و جیپهای خود را در اختیار لاتها و چاقوکشها و رجالهها گذاشتهاند که فریاد «جاوید شاه» «مرده باد مصدق» سر دادهاند و در خیابانها تودهای صید میکنند. نزدیک ظهر، شهر در دست این رجالههاست. و بر خلاف پریروز که تودهایها نمایشی از قدرت دادند و دهها مجسمه را پائین کشیدند و همهجا خلع شاه را از سلطنت اعلام داشتند، امروز بعضی از آنها در زندان کلانتریها هستند و دیگران سر در پی مسئولان گذاشتهاند، ارتباط آنها با یکدیگر و با رهبری حزب قطع است.(ص9-418)
سه نفری از سران حزب توده مأموریت یافتهاند تا به دیدار مصدق بروند و رسماً از او بپرسند که آیا حاضر است رهبری یک مبارزه تودهای را در دست بگیرد وبا اطمینان به حمایت اتحاد جماهیر شوروی، آمریکائیها و مستشارانشان و مأموران اصل چهار و نوکران استعمار انگلیسی را بیرون بریزد. دکتر مصدق در ذهن خود تکرار میکند «تانکهای روسی در تهران» و به محمدرضا قدوه آن کمونیست دو آتشه جواب منفی میدهد.(ص419)
در ماتمسرای کمیته ایالتی حزب توده، مریم، کیانوری و سرهنگ مبشری، سرها را در دست گرفته بودند که سکوت رادیو شکست «الو... الو... مردم من میراشرافی...» این صدای گوش خراش که میخواست پیام آیتالله کاشانی را بخواند و نزدیک شدن سرلشکر زاهدی به ایستگاه رادیو را مژده بدهد، در عین حال خبر میداد که مصدق تکهتکه شده، دکتر فاطمی نیز به دست مردم افتاده... این خبر که فقط صبح فردایش، خلاف آن ثابت شد ناگهان دنیا را به سر مریم کوفت. کرومیت روزولت نیز در نهانگاه، خبر را از همان رادیو شنید و منتظر ماند تا پیام آیتالله کاشانی در تائید برکناری و سقوط مصدق توسط فرزندش خوانده شود و صدای زاهدی به گوش برسد...(صص2-421)
چند دقیقه بعد، تلفنچی هتل خبر داد که اشرف پشت خط است. او میخواست به یاد برادرش بیاورد که اگر ماه پیش خطر نمیکرد و با نام مستعار به تهران نمیرفت، امروز رخ نمیداد. شاه جز تشکر از خواهر دوقلویش کاری نمیتوانست انجام دهد. اشرف به او گفت منتظر باشد که فردا اوّل او را ببیند و بعد راهی تهران شود.(ص422)
افسران حزبی خبر میدادند که زاهدی در شمیران از آیتالله کاشانی دیدار کرده، بقائی، حائریزاده و مکی هم در زیرزمین باشگاه افسران با زاهدی سنگنجبین و خیار میخوردند.(ص424)
فاطمی همراه مصدق خود را تسلیم نکرد. او در روزهای بعدی از این و آن شنید که وضعش با دیگران متفاوت است و اگر دستگیر شود جان به در نخواهد برد. پس خود را به حزب توده سپرد تا از او محافظت کنند. در حالی که حزب توده امکانات نداشت، دیگران- حتی مصدق و دکتر فاطمی- بر این باور بودند که آنها همه کار میتوانند و این هنر مریم و کیانوری بود که در لحظاتی از تاریخ این حزب، دیگران با آن به شدت مخالفت بودند.(ص425)
چنان که آذرماه با اعلام خبر سفر ریچارد نیکسون معاون رئیسجمهوری آمریکا و هیئت 33 نفره همراهانش که میآمدند تا میخ لق شده حکومت را به آمریکا بکوبند، تظاهرات وسیع دانشگاه تهران برپا شد، زاهدی فرمان حمله داد. سه نفر به خاک افتادند...(ص428)
اشرف، همراه سرهنگ زیبائی و گروهبان ساقی در دفتر زندان بود و کریمپور را آوردند. او وقتی سیلی محکمی از اشرف دریافت کرد، زبانش باز شد. در لباس ژولیده زندان، با آن خانم عطرزده و شیک معارضه میکرد. او را آتش زدند و مستحق گلوله و دار ندانستند. با رسیدن خبر این داستان به سازمان افسری حزب، آشکار شد که دیگر رژیم را سرآشتی نیست.(ص429)
اما ضربهای هولناک در راه بود. به تصادفی که بیاحتیاطی خسرو روزبه، بزرگترین عامل آن محسوب میشد، در حالی که یک سال از کودتا میگذشت، سروان اخراجی عباسی به دام فرمانداری نظامی افتاد و این سرنخ کلافی بود که چون با خشونت سرهنگ زیبائی و بختیار گشوده شد، سازمان افسری حزب توده یکجا لو رفت و سرهنگ سیامک و سرهنگ مبشری سران آن که دستگیر شدند... در چنان فضائی سرهنگ مبشری، سرهنگ سیامک و مرتضی کیوان را روز پیش از تصویب لایحه کنسرسیوم نفت در مجلس تیرباران کردند.(ص430)
و این پائیزی است که با غم تیرباران سیامک، مبشری و مرتضی کیوان به پایان نمیرسد بلکه در وسط آن تن بیمار و تبزده دکتر فاطمی را نیز به میدان تیر بردند در آئین جشن تولد شاه و اشرف. سرانجام این اشرف است که به تردیدها پایان میدهد و به خواست تیمور بختیار، برادر دوقلویش را راضی میکند که باید کار را تمام کرد.(ص432)
دردناکتر از روزگاری که در تهران بر سر این گروه میرود، حادثهای است که در مسکو درگذر است... ایرج اسکندری که اصلاً تصوری از ماجرائی ندارد که در تهران میگذرد در مسکو ادعا میکند که مریم و کیانوری از عوامل دستگاه اطلاعاتی بریتانیا هستند.(ص434)
سال 1333، سیاهترین سال زندگی مخفی شدگان، با دستگیری رهبران حزب کامل شد. اسفند ماه، دکتر یزدی دستگیر شد و ماه بعد شرمینی رئیس سازمان جوانان حزب- و هر دو از دشمنان کیانوری- با اعترافات آنها که چندان مقاومتی نکردند، فرمانداری نظامی دریافت که تمام این آتشها از گور کیانوری و روزبه برمیخیزد. گزارش این عملیات نام مریم را در ذهنها میآورد... شاه نظر به تصویر جهانی رژیم خود داشت از جانب او فشار ویژهای برای دستگیری مریم فیروز اعمال نمیشد. اما اشرف نیز شاهی دیگر است و بختیار خوب میداند که او چه کینهای از «آن دختره» در دل دارد... اما ساعتی بعد که «آن دختره» را به دفتر بختیار میبرند و او چادر از سرش برمیاندازد، بختیار با تحکم به مأمور دستگیری میگوید: این نیست. ببریدش.(ص435)
سپهبد زاهدی که خود از فشارهای شاه و اشرف به ستوه آمده و آخرین روزهای صدارت را میگذراند و همچون دیگرانی که به سلسله پهلوی خدمت کردند از آنها به جهت قدرناشناسی و ناسپاسی دلچرکین است، به سرهنگ زیبائی محرمانه میگوید که مایل نیست «آن دختره» دستگیر شود. این که او و شوهرش در یک درگیری کشته شوند، کاری دیگر و بهتر است. اما دستگیری آنها دولت را دچار محظور میکند.(صص6-435)
زاهدی به پیغام شاه که اسدالله علم مأمور رساندن آن است برکنار میشود. او میرود تا در ویلائی که با پول مرحمتی کنسرسیوم (5 میلیون دلار) در مونترو سویس خریده، دوران کهنسالی را بگذراند، عنوان «سفیر اروپائی ایران» نیز به او داده میشود تا تصور نرود که نسبت به عامل کودتا کمتوجهی شده است.(ص436)
در این زمان، مذاکرات ایران و شوروی برای پس دادن یازده تن طلای ایران به نتیجه رسیده و شوروی آنچه را که اگر به مصدق میداد گشایشی در کار او بود، در اختیار زاهدی میگذارد. مریم، سالها بعد در پاریس از مظفر فیروز میشنود که در سالهای دولت مصدق، و در آخرین روزهای عمر استالین، مسکو حاضر به پرداخت این طلاها شده بود. مظفر که در آن زمان هنوز روابط خود را با روسها حفظ کرده بود، به حسین مکی که در بازگشت از آمریکا قصد سفر به تهران را داشت پیشنهاد میکند که سفری به مسکو برود و وسیله پرداخت طلب ایران بابت استفاده روسها از وسایل حمل و نقل و خریدهای آنان شود. اما مصدق تلگرام مکی را بیپاسخ میگذاشت و او را به تهران خواست.(صص7-436)
در همین زمان، رهبران شوروی با نوعی ناباوری که اسکندری و دیگران آن را ایجاد کرده بودند از کیانوری خواستند، از کشور خارج شود. اسکندری معتقد بود نه کیانوری و نه مریم حاضر نمیشوند، زحمت زندگی در یک کشور کمونیستی را بر خود همواره کنند و به شوروی نخواهند رفت. اما کیانوری، زمانی به راه افتاد که اگر میماند، بیتردید چند روز بعد دستگیر میشد.(صص8-437)
کین
[مریم] در یک ماهی که در رُم میگذرد. بر سر دو راهی زندگی است. مظفر که در پاریس جا افتاده معتقد است در همین اروپا هم میتوان مبارزه کرد. جز کیانوری دیگران هم کمابیش همین را میگویند و او را از زندگی سخت پشت پرده آهنین میترسانند اما نه او و نه کیانوری هیچ کدام زندگی آرام در اروپا و هرازگاه نوشتن مقالهای در یک روزنامه را نمیپسندند. طبع ماجراجو، آنها را به سوی حوادث تندتر میکشاند.(ص446)
در زمانی که پلنوم چهارم برپا شد در تهران روزبه به دام افتاد. رهبران جز آنکه چنان سرگرم بحث درباره درستی خود و نظریاتشان بودند که دیر باخبر شدند، هیچ نمیدانستند روزبه در زندان چه خواهد کرد. همین عامل وادارشان میکرد که حتی از میزبانان خود نخواهند که جلو اعدام روزبه را بگیرند. در حالی که در همان فاصله شوروی با دولت اقبال در مورد نفت خوریان به توافق رسید، و این زمانی بود که بندهای ایران چنان به آمریکا بسته میشد که دولت آمریکا رسماً اعلام میداشت که حمله به ایران، حمله به خاک آمریکاست.(ص448)
نتیجه 21 روز پلنوم آن بود که همه بر مواضع خود ماندند و طبری مأمور نوشتن متنی شد که در آن همه راضی شوند. کیانوری، پس از یک سال تلاش خود را تطهیر کرد، ولی رادمنش دبیر اول حزب ماند و مریم نیز به عنوان عضو مشاور کمیته مرکزی پاداش آن همه سرگردانی و تلاش را گرفت. تا سال به پایان برسد اعضای رهبری حزب توده به آلمان شرقی منتقل شدند تا حضور و فعالیتشان مانع مغازلههای شوروی با دولت ایران نشود.(ص449)
اما در تهران، زندگی اشرف چندان خالی نیست. بعد از 28 مرداد اوست که خائنین و خادمین را جدا میکند. دفتر او مرکز زد و بندهاست. هر شب در جائی از کشور در خانه کسانی دعوت دارد که اطرافش چون شمع میچرخند... سالهای باقی مانده دهه 30 سالهای قدرت اشرف است. دکتر اقبال در نخستوزیری منصوب اوست و بزودی یک باند جوان متمایل به آمریکا در اطرافش شکل میگیرد... در زمانی که به چهل سالگی رسیده، به مقام والاحضرتی قانع نیست، ریاست هیئت نمایندگی ایران در مجامع عمومی سازمان ملل را خواسته و به دست آورده، از این رهگذر با بذل پول نفت در کمیسیونهای پر اهمیتی مانند حقوق بشر سازمان ملل خود را تا نیابت ریاست رسانده و در صدد پروازهای جهانی است.(صص1-450)
برای اشرف نیز آغاز دوران دیگری است... از این پس با سرعت و اشتهایی غریب به کار ثروتاندوزی میافتد. سرمایهگذاریهای کلان در خارج کشور و اختصاص دادن سهم بزرگی از درآمدهای نفت و کمیسیون خریدهای بزرگ به خود.(ص451)
پادگورنی رئیس جمهور شوروی هم میرود تا در چادر سلطنتی حاضر باشد و در جشنهای شاهنشاهی شرکت کند در آن خیمهشببازی، رهبران کمونیست بیشتر حضور دارند تا رهبران غرب. در حالی که جانسون، پمپیدو، ملکه انگلیس، و صدراعظم آلمان نفرات بعد از خود را فرستادهاند، رهبران اروپای شرقی، نفت، خاویار و زنهای دکولته میهمانی سلطنتی را دوست دارند و در فیلمها پیداست که تملق هم میگویند.(ص452)
کنارهگیری مریم و کیا از حزب، به دلیل دیگری هم در موقع مناسبی صورت میگیرد. اختلاف بین احزاب کمونیست شوروی و چین بالا گرفته، در داخل رهبری حزب انشعابی پدید آمده و گروهی «سازمان انقلابی» تأسیس کردهاند و به چین چسبیدهاند، باید در این مقابله، تا میتوان برکنار ماند تا برنده جنگ آشکار گردد همانطور که طبری رفتار کرده، اما طبیعت کیانوری مانع از آن میشود که کنار بماند. در پایان دهه چهل بار دیگر بر و بیا، بحث و دعوا شروع میشود. کیانوری با کشف ماجرائی مربوط به یک شبکه حزبی در داخل کشور (که توسط ساواک ایجاد شده بود و رادمنش از آن دفاع میکرد) رادمنش را از رهبری حزب کنار میاندازد. اسکندری به جای وی مینشیند و کیانوری رئیس تشکیلات کل میشود و خود شبکهای را در داخل کشور شکل میدهد.(ص453)
شاه که به سیامین سال سلطنت خود نزدیک میشود چنان مغرور است و چنان همه امور را در قبضه گرفته که دیگر نه هیئت دولت، نه مجلس، و نه هیچکس دیگری محلی از اعراب ندارند. در ترکیب مطلوب او، هویدا ظاهراً نخستوزیر است. اقبال ظاهراً رئیس شرکت نفت و با حذف نظامیان قدیمی، نسل تازهای ارتشبد و سپهبد شدهاند که فقط از او اطاعت میکنند. شغلهای بالا همه صوری است و توسط افرادی پرشده که مأمور رساندن گزارش به شاه هستند.(ص453)
روابط شاه و کشورهای کمونیستی در بالاترین سطح است. برژنف، تیتو، چائوشسکو، حتی هونهکر رهبر آلمان شرقی در زمره میهمانان کاخهای تهرانند و همگی درخواست آن دارند که با میزبانی از شاه، از بخششهای او نصیب ببرند. در سراسر کره زمین فقط چین مائو، کوبا کاسترو، آلبانی انور خوجه باقی ماندهاند که با رژیم روابطی ندارند... ناگهان اشرف نیز راهی پکن میشود و به دیدار مائو و چوئنلای دست مییابد. تا این زمان طرفداران چین در بین کمونیستها، بر طرفداران شوروی فخر میفروختند و رادیو پکن با نطق بیان مهدی خانبابا تهرانی (از منشعین حزب توده و رهبران سازمان انقلابی) تنها بلندگوی باقی مانده و افشاگر علیه رژیم شاه بود (رادیو پیک ایران بعد از ایجاد روابط اقتصادی بین ایران و بلغارستان بسته شده بود) اما با سفر اشرف رادیو پکن نیز از دست مخالفان به درآمد.(ص454)
رژیم میتوانست حتی در صدد نفوذ در حزب توده و جذب آنها برآید. و جهانگیر بهروز از سوی هویدا راهی آلمان شود و به ایرج اسکندری که از گذشته با هویدا آشنا بود، پیشنهاد بازگشت کند، احسان نراقی نیز بکوشد تا از طریق مهرانگیز دولتشاهی (خواهرزن مظفر فیروز) و سیفپور فاطمی (داماد مریم و برادرزاده دکتر فاطمی) مریم و کیانوری را جلب کند. اما این کوشش را رقابتهای داخلی حزب دفع میکند.(ص455)
درست در زمانی که بیست سال از فرار مریم از ایران میگذرد، جیمی کارتر، برخلاف پیشبینی و آرزوی شاه و دستیارانش بر جرالد فورد پیروز میشود. او در مبارزات انتخاباتی خود گفته است که رژیمهای دیکتاتوری اقمار آمریکا را تحمل نخواهد کرد.(ص455)
اسکندری در مقام رهبری حزب، بیشترین تکانی که به خود داد آن بود که مانند جبهه ملی و آیتالله شریعتمداری خواستار اجرای قانون اساسی و محدود کردن اختیارات شاه شد، ولی کیانوری ترتیبی داد که قدوه که به دلیل سوابق خود زبان روحانیت را میشناخت به نوفل لوشاتو رود، شاید بتواند در اردوی رهبری انقلابی جائی هم برای حزب توده ذخیره کند.(ص456)
سرانجام دی ماه رسید، دیگر انقلاب ایران چندان به اوج رسیده بود که در جهان کسی امیدی به شاه نداشت، جلسه هیئت اجرائی حزب تشکیل شد و غلام یحیی دانشیان، نظر مسکو را دیکته کرد. پیشبینی مریم، بعد از چهار سال تحقق پذیرفت. کیانوری بالاترین مقام حزب شد.(ص457)
او [اشرف] در ماههای آخر، بار دیگر به تک و تاز افتاده، علاوه بر ملاقات مدام با برادرش، به اتفاق اردشیر زاهدی گروهی تشکیل داده میکوشید بر بیعملی و بیارادگی برادر فائق آید و بار دیگر رژیم را نجات دهد. اما این بار داستان دیگر بود. حتی فریاد اشرف بر سر فرح که «تو و آن نامزد کمونیستت مملکت را به باد دادید» (اشاره به رضا قطبی پسردایی فرح که تلویزیون ایران را ایجاد کرده بود و در جوانی عضو گروههای راست بود) کاری انجام نمیداد.(ص458)
آن روز سرانجام فرا رسید. هر سه آنها گوش به رادیو داشتند. اشرف در پاریس بود، و در ویلای مجلل خود در خیابان ویکتور هوگو، و نمیدانست که در آپارتمان کوچکی در غرب پاریس، ایران تیمورتاش، با دندانهای ریخته، پیر و شکسته در پای رادیو نشسته و از شادمانی میگرید. در برابر چشم او، تصویری از پدرش، مانند همه آن سالها ایستاده بود. با پخش خبر مربوط به پایان کار رژیم سلطنتی در ایران، پیرزن چون دیوانگان به راه افتاده بود و فریاد میزد «پاپا. کاش بودی و میدیدی در به در شدند». در این زمان، سی و سه سال بود که ایران، که تبعیدی برادران بود و تبعیدی زبان خودش که به تملق از خانواده قاتل پدرش نمیگشت، در پاریس زندگی میکرد. در برلین، مریم هم گوش به رادیو داشت. در خانه تنها بود. کیانوری باز دنبال حزب بازی. او نیز با شنیدن صدای رادیو ایران از جا پرید «این صدای انقلاب ملت ایران است» به یاد روزی افتاد که در بالاخانه احمد قاسمی، در 28 مرداد رادیو را میشنید که خبر از پیروزی کودتا میداد. اما این صدا، نوید سقوط رژیم شاه را میدهد. مریم با شادمانی، در تلفن دنبال کیانوری میگردد «کیا. کیا... تمام شد، تمام». او نیز در شصت و پنج سالگی پیر و شکسته است. با قلبی جراحی شده.(صص460-459)
جمعدارایی خاندان پهلوی را حدود 10 میلیارد دلار گمان میزنند که 90 درصد آن متعلق به شاه و اشرف است و حاصل 52 سال سلطنت پهلوی... اشرف در روزهای بعد میبیند که ولیعهد برادرش عملاً از خیال بازگشت درمیگذرد، او که میداند امکان برگشتی نیست حاضر نیست، دل به اغوای عمه خود بسپارد که از او میخواهد برای بازگشت فعالیت کند.(ص461)
مریم آن نیست که رفته بود، شکسته زنی است در هیئت مادربزرگها، نوهاش در گوشهای از فرودگاه است. دو روز بعد، تنها به شهرری میرود. مقبره فرمانفرما، لخت و بیتجمل است اما باقی است. برایش توضیح میدهند که در آن حدود بنایی رفیع است که در تمام سالهای غیبت او، سران کشورهای خارجی بدانجا میرفتند و بر آن تاج گل میگذاشتند، بنائی که اینک چیزی از آن باقی نیست، مریم به طعنه میگوید «قبر رضاخان ماکسیم». او آمده است تا به فرمانفرما بگوید سرانجام آنچه میخواستی رخ داد. پهلویها آواره شدند. اما من هستم. من مریم ماه تابان تو. ای خدای عبدالحسین! و این همان کلامی است که ایران در دل دارد، وقتی که بر بالای سنگ شکستهای میایستد که روی آن فقط نوشتهاند عبدالحسین... تیمورتاش آن به مرور زمان خورده شده است. زمان همه چیز را خورده، جز کینهای در دل این دو زن.(ص2-461)
-------------------------------------------
نقد و نظر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران
«این کتاب تاریخ نیست. رمان هم نیست شاید یک روایت تاریخی باشد». نویسنده کتاب «این سه زن» با این عبارت مقدمه خود را آغاز میکند و چهارده فصل را بر این پایه و اساس در پی هم میآورد. حک کردن چنین عبارتی بر پیشانی مقدمه کتاب، بستری را فراهم ساخته است که روایتگر در پرداختن به قریب 60 سال از تاریخ معاصر کشور، خود را بینیاز از ذکر هرگونه منبع و مأخذی احساس کند. البته این نحو تاریخپردازی اگرچه جایگاهی در تولید پیشنیازهای تاریخنویسی، یعنی ثبت روایت افراد ناظر و حاضر در صحنه رخدادها دارد، اما به کارگیری آن مختص راویان دست اول حوادث و رخدادهاست و نمیتوان آن را به روایتگری کامل تاریخ تعمیم داد؛ زیرا هر جا راوی خود مستقیماً حضور داشته باشد میتواند بدون ذکر مأخذ سخن گوید. همچنین لازم به ذکر است که میزان اعتبار روایتهای خاطره پردازان نیز رابطه تنگاتنگی با میزان وثاقت و اعتبار روایت کننده آن دارد.
جالب آن که نویسنده کتاب «این سه زن» با توسل به این سبک حتی از گفتوگوهای صورت گرفته در محافل محدود و بسته سیاسی وقت یا کاملاً خصوصی با سطح حفاظتی بالا سخن به میان میآورد، بدون اینکه مشخص سازد که به واسطه چه کسانی یا با استناد به چه منابعی از ریز مطالب طرح شده در چنین جلساتی مطلع شده است. به طور قطع این شیوه پرداختن به تاریخ را که رمان گونه است، اما رمان نیست (زیرا رمان را نمیتوان در مورد شخصیتهای حقیقی و رخدادهای واقعی نگاشت) میتوان نوعی سهلنگاری نام نهاد. آقای مسعود بهنود و برخی دوستان ایشان در نگارشهای خود بیشتر به این شیوه تمسک جستهاند که البته آثار تولید شده در این قالب برای تاریخ پژوهان چندان راهگشا نیست؛ زیرا اهل تاریخ برای روشن ساختن وقایع از زوایای مختلف به دنبال مستنداتی معتبرند تا از طریق در کنار هم قرار دادن این مستندات، تاریکیها از تاریخ زدوده شود. اما بیان رمانگونه تاریخ به شرط امانتداری دقیق میتواند برای اقشار عادی جامعه مفید باشد؛ زیرا تاریخ را قصهگونه و بسیار روان و دلپسند دریافت میدارند. در این سبک با حفظ اصل روان بودن مطلب، مستندات را میتوان به صورت پاورقی یا به صورت ملحقات ذکر کرد تا زمینه تحریف به حداقل ممکن برسد. درصورت در دسترس نبودن مستندات برای محک زدن میزان پایبندی مؤلف به اصل امانتداری، هر ادعایی را میتوان به خورد تاریخ داد و چون بیان نقالیگونه وقایع دارای جاذبههای خاص خود است تشخیص مطالب واقعی از موضوعات کذب به ویژه برای خوانندگان عادی این متون سخت میشود. بنابراین شیوه سهلنگاری و سهل خوانی تاریخ نباید راهی را به سوی دخالت دادن سلائق و گرایشها در تاریخنگاری هموار سازد.
قبل از پرداختن به محتوای کتاب «این سه زن» برای مشخص شدن میزان فراگیری این شیوه در تاریخنگاری کشور، کتابی دیگر از همین دست را که توسط یکی از دوستان آقای مسعود بهنود به نگارش درآمده است، مورد ملاحظه قرار میدهیم. پیش درآمد این کتاب چنین آغاز میشود: «آیا این کتاب، مستندهای پراکنده و از نظر دورمانده یک پرونده تاریخی است که به صورت داستان درآمده تا کنجکاوان و مشتاقان تاریخ را خوش آید؟ و یا داستانی است که بر مبنای شهادت خاطرهنویسان تاریخ معاصر ایران شکل گرفته و نویسنده کوشیده هر آنچه را که در ثبت افشاگریهای پشت پرده مانده، کنار هم بگذارد و شرح کار زندگی یک زن درباری را که از ظهور سلسله پهلوی و بعد از سقوط آن حضور داشته به انجام برساند؟ هر دو مورد میتواند درست یا نادرست باشد.» (تاجالملوک، ا.جمشیدی لاریجانی، انتشارات زریاب، تهران 1380، ص19) و در ادامه نیز مؤلف، پیش درآمد خود را بر کتاب اینگونه پایان میبخشد: «بنابراین، این کتاب داستان زندگی زنی به نام تاجالملوک پهلوی است، افسانه و حقیقت، حقیقی آمیخته به افسانه، یا افسانهای که از حقیقت ساخته شده است. حقیقت یا افسانه؟! شاید هر دو و شاید هیچ کدام. جمشیدی لاریجانی، پائیز 1377.» (همان، ص24)
قالب داستان دادن به روایتگری یک مقطع از تاریخ در این کتاب، دست نویسنده را برای وارونه سازی بسیاری از رخدادها بازگذاشته که از آن جمله سرنوشت عبرتآموز مادر محمدرضا پهلوی بعد از فوت در بیمارستانی در نیویورک است. در حالی که همه روایتهای موجود از وابستگان به پهلویها دستکم بر این مسئله تأکید دارند که به اصطلاح «ملکه مادر» بعد از فوت، در نیویورک دفن شده است (اما هیچ کس محل دفن وی را در این شهر مشخص نمیکند) این کتاب بر مبنای اطلاعیهای از رضا پهلوی بحث متفاوتی را مطرح میسازد: «با قلبی آکنده از تاسف و تأثر درگذشت شادروان علیاحضرت تاجالملوک ملکه پهلوی مادربزرگ خود و مادر گرامی اعلیحضرت محمدرضا پهلوی شاهنشاه فقید ایران را، در نتیجه یک دوره کسالت ممتد، در کشور مکزیک به اطلاع هموطنان عزیز میرساند. نظر به مقتضیات کنونی و اوضاع فوقالعاده حاکم بر کشور عزیزمان ایران جنازه آن فقید سعید در محلی به ودیعه گذارده خواهد شد. رضا پهلوی.» (همان، ص33)
هرچند علت چنین جعلی بر محققان و تاریخپژوهان پوشیده نیست، اما به طور قطع گسترش داستانپردازی تاریخی غیرمستند موجب محروم شدن قاطبه مردم از تجربیات گذشتگان خواهد شد. خانم فرح دیبا در کتاب خاطرات خود بخشی از واقعیت را در این زمینه عنوان میکند: «بیستم اسفند، ملکه مادر که به بیماری سرطان خون مبتلا شده بود، درگذشت. برای این که ناراحت نشود، خبر مرگ پادشاه را به او نداده بودند... ملکه مادر بطور موقت در کنار نوهاش شهریار در نیویورک به خاک سپرده شد.»(کهندیارا، انتشارات فرزاد، پاریس، سال 2004 میلادی، ص394) اگرچه خانم دیبا از بیان اینکه تاجالملوک در کدام قبرستان نیویورک دفن شده است طفره میرود، اما شاید علت امر را بتوان در خاطرات دیگر وابستگان به پهلویها یافت: «وقتی ملکه مادر در نیویورک فوت کرده بود برای کفن و دفن او احتیاج به دوازده هزار دلار پول نقد بود که هیچ کدام از افراد خانواده حاضر به پرداخت آن نبود و هر کس به دیگری حواله میداد و کار افتضاح چنان بالا گرفت که آرمائو از یاران راکفلر و دوست خانوادگی پهلویها از نیویورک با من تماس گرفت و بالاخره من پول لازم را حواله کردم تا بعد تکلیف پرداخت آن روشن شود و تازه خود ملکه مادر ثروت زیادی داشت و وراث میدانستند بالاخره این پول از محل ثروت خود ملکه قابل دریافت است.»(پس از سقوط، خاطرات احمدعلی مسعود انصاری، انتشارات مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، تهران، ص174)
بر اساس اظهارات مکتوب خانم ملیحه خسروداد و آقایان تورج انصاری و محمدعلی باتمانقلیچ که مسئولیت ثبت و ضبط خاطرات خانم تاجالملوک را به عهده داشتهاند پول ارسالی خانم فرح دیبا (پنج هزار دلار) و ظاهراً مبلغ حواله شده توسط آقای مسعود انصاری توسط غلامرضا پهلوی که به شدت آلوده مواد مخدر است، صرف اعتیاد میشود و جنازه مادر این خانواده سرانجام بعد از دو ماه با کمک شهرداری نیویورک و در ضمن خاکسپاری افراد معتاد ولگرد و بیخانمان و جنازههای فاقد هویت که هر روز و شب در گوشه و کنار بندر نیویورک کشف میشوند در یک گور دستهجمعی و بینام و نشان مخصوص این افراد دفن میگردد.(ملکه پهلوی، خاطرات تاجالملوک، چاپ اول، نیویورک، انتشارات نیما، چاپ دوم تهران، انتشارات به آفرین، 1380، ص484)
به طور قطع ادعایی که در قالب رمان و داستان، محل نگهداری جنازه تاجالملوک را مکزیک عنوان میکند قصد دور کردن ذهن علاقهمندان تاریخ را از برخی واقعیتها دارد در حالی که همه روایتهای به ثبت رسیده محل دفن تاجالملوک را (بدون ذکر نام قبرستان) نیویورک اعلام میدارند.
هرچند در کتاب «این سه زن» با تحریفاتی بدین میزان مواجه نیستیم، اما باید اذعان داشت آقای بهنود در استفاده از شیوه روایی رمانگونه، در کنار طرح نظرات خویش، روایتهای مختلف و بعضاً متعارض را بیان داشته است. لذا شاید در نگاه اول اینگونه به نظر آید که آقای بهنود خواننده کتاب خود را با تعارضاتی مواجه ساخته و درصدد به جمعبندی رساندن آنان برنیامده است، اما این چنین نیست بلکه نویسنده با استفاده از شیوه تکرار، نگاه مورد نظر خود را به خواننده کتاب القا میکند. برای نمونه، در مورد چگونگی شکلگیری ارتباط «رضا شصتتیر» به عنوان یک قزاق ساده و جزء با انگلیسیها و طی شدن مراحل رشد وی از مهتری چند سفارتخانه غربی تا جلوس بر تخت سلطنت، به برخی واقعیتها اشاره دارد، اما به کرات تلاش میکند فرد منتخب ژنرال آیرون ساید را ضد بیگانه!! معرفی نماید: «شاه خود، از خارجیها نفرت داشت و آنها را به چشم دشمن مینگریست، در عین ترسی که از انگلیسیها داشت، ولی پیشرفت سریع و باورنکردنیش در ذهن او انداخته بود که قدرتهای بیگانه پوچ بودهاند و رجال قدیمی به خاطر «وطنفروشی» و ترس به آنها سر میسپردهاند. او متوجه نبود که صعودش را بیشتر مدیون فرصت کمنظیری است که شرایط تاریخی در اختیارش قرار داد. تیمورتاش تا مدتها به این احساس بیگانه ستیزی رضاشاه بهایی نمیداد».(ص205)
«بیگانه ستیز» خواندن رضاخان و برتری دادن وی بر پادشاهان قاجار از جمله ادعاهای غریبی است که با هیچ یک از مستندات تاریخی و حتی با مطالبی که در همین کتاب آمده است سازگاری ندارد. اگر قاجارها به حد کفایت مورد نظر انگلیس وطنفروش بودند، دلیلی نداشت که لندن برای امنیت بیشتر بخشیدن به روند چپاول نفت ایران زمینههای سقوط این خاندان را فراهم و رضاخانی را بر سرکار آورد که جز قلدری هیچگونه مزیتی نداشت. جالب اینکه آقای بهنود خود اذعان دارد که رضاخان پس از روی کار آمدن، تمام کسانی را که با سیاستهای انگلیس مخالف بودند از میان برداشت و این سیاست کشتار و قلع و قمع مخالفان سلطهگری لندن بر ایران را حتی به نزدیکترین افراد خود که عملی غیر موافق انگلیسیها مرتکب میشدند نیز تسری داد تا هیچ کسی جرئت ایستادگی در برابر اراده انگلیسیها را به خود ندهد: «با فعال شدن سِر پرسی لورن (وزیر مختار انگلیس در تهران) یکی یکی کسانی که در دو سال گذشته، به بریتانیا خیانت کرده بودند، به دست رضاخان زده میشدند.»(ص168)
آنچه بهتر میتواند خواننده را به مقایسه میزان وطن فروشی قاجارها و رضاخان فرا بخواند ماجرای عزل نصرتالدوله (که در وابسته بودن وی هیچگونه تردیدی نیست) به دلیل مخالفت با برافراشتهشدن پرچم انگلیس بر سر در ادارات در جنوب است که در این کتاب نیز آمده است: «نفس در سینهها حبس بود و همه ایستاده بودند و منتظر که ناگهان صدای عربده شاه در محوطه کاخ برلیان پیچید که خطاب به مخبرالسلطنه نخستوزیر میگفت: حاجی این نصرتالدوله دیگر مورد اعتماد ما نیست... نصرتالدوله تکانی به خود داد که: قربان عرضی دارم. ولی شاه که بلند شده بود و به سوی در خلوت تکیه دولت میرفت رو به محمد درگاهی رئیس نظمیه که سلام نظامی داده و خشک شده بود گفت: چرا معطلی ببریدش!» (ص219) و در ادامه دلایل این غضبکردن ناگهانی رضاخان بر نصرتالدوله را اینگونه شرح میدهد: «فرمانفرما با سالار لشکر و محمدولی میرزا، پسرانش به رایزنی نشستند یعنی کدام کار نصرتالدوله چنین رضا شاه را عصبانی کرده بود. حدس و گمانها شروع شد. فرمانفرما خود فقط یک روایت را میپذیرفت و آن داستانی بود که سه هفته پیش در بازگشت از سفر به خوزستان نصرتالدوله خود برای پدر نقل کرده بود. در آن زمان، نصرتالدوله که کمکم اقتدار خود را نزد رضاشاه چنان میدید که برایش قطعی شده بود که رضاشاه بدون او و تیمورتاش و داور نمیتواند سلطنت کند، به دستور شاه برای سرکشی بنادر جنوب رفته بود... ماژور آندرود افسر انگلیسی در آن زمان به عنوان رئیس بندر بصره، در حقیقت فرمانده شطالعرب بود و در سواحل ایران، طرف خرمشهر نیز اداره و اسکله و دستگاهی برای خود داشت که بر بالای همه آنها پرچم انگلستان نصب شده بود. نصرتالدوله... تا چشمش به اسکله ماژور افتاد، به رئیس گمرک خرمشهر که در رکاب حاضر بود دستور داد به محض رسیدن به ساحل دستور بدهد که این بساط را جمع کنند... دقایقی بعد پرچم بریتانیا از بالای اسکله پائین کشیده شد... فرمانفرما حالا خشمناک به بچههایش میگفت: این مرتیکه نوکر انگلیسیهاست. و آنها میدانستند مقصود از مرتیکه کیست.»(صص1-220)
همچنین علت تیرهروزی تیمورتاش را (که در همسنخ بودن وی با پهلوی اول و وابستگیاش به بیگانه شکی نیست) در دربار رضاخان میتوانیم به خوبی دریابیم. اصرار این بازوی موثر رضاخان بر دریافت پول بیشتر از انگلیسیها در مقابل نفتی که از ایران به غارت میبردند وی را به سرنوشت نصرتالدوله دچار کرد: «تیمورتاش هم به هر در میزد تا در این ماموریت موفق شود و چیزی از انگلیسیها بگیرد. اما لندن که هنوز از آثار جنگ اول خلاص نشده، شاهد اوجگیری فاشیسم و نازیسم در اروپا شده بود، برای حفظ امپراتوری و بالا بردن توان مالی خود میکوشید و حاضر نبود سهمی از این درآمد را به ایران بسپارد... مذاکرات لندن یک ماه طول کشید. سِر جان سیمون وزیر خارجه دو میهمانی برای تیمورتاش داد و سه بار با او گفتگو کرد، به هیأت دولت گزارش داد که انگلستان باز گیر یک ایرانی مانند نصرتالدوله افتاده است. انگلیسیها آنقدر او را در لندن معطل کردند که شاه که با تلقینهای تقیزاده و فروغی که مخبرالسلطنه نیز آن را تشدید میکرد، حوصلهاش سر رفته بود، تلگرام رمزی فرستاد که معنیش این بود ول کن و بیا» (صص3-252) تلاش تیمورتاش در مذاکره با انگلیسیها برای گرفتن سهم بیشتری از نفت (علیرغم آنکه کاملاً با رضاخان هماهنگ بود) خشم لندن را برانگیخت و موجب شد تا بعد از رسیدن به تهران دستگیر و در زندان به دستور پهلوی اول کشته شود. هرچند برخی مورخان تمایلات وی به مسکو را دلیل این امر عنوان میکنند اما حتی صحت این مطلب نیز پوششی بر این حقیقت نخواهد بود که رضاخان در جهت جلب رضایت لندن تلاش میکرد. برای محک خوردن بهتر میزان وطنپرستی و بیگانهستیزی رضاخان به تعبیر آقای بهنود، میتوانیم به آنچه وی بعد از کشتن تیمورتاش در حق انگلیسیها در زمینه نفت انجام داد، توجه کنیم. قاجاریه همواره در تاریخ به عنوان سلسلهای بیلیاقت که قراردادهای ننگین و ذلتباری چون قرارداد دارسی را امضا کردهاند مورد سرزنش قرار میگیرند. اما باید دید چرا آقای بهنود هیچگونه اشارهای به تمدید این قرارداد توسط رضاخان با شرائط بسیار مطلوبتر به نفع انگلیسیها نمیکند؟ آقای ابوالحسن ابتهاج در مورد تجدید قرارداد دارسی توسط رضاخان مینویسد: «رضاشاه در سال 1312 ناگهان تصمیم گرفت قرارداد امتیاز نفت را، که در سال 1901 بین دولت ناصرالدین شاه قاجار و ویلیام دارسی انگلیسی بسته شده بود، فسخ کند... سپس به دستور رضاشاه تقیزاده قرارداد جدیدی با شرکت نفت انگلیس امضا کرد و به موجب آن همان امتیاز برای مدت 32 سال دیگر تجدید شد و این قرارداد به تصویب مجلس هم رسید، در صورتی که قرارداد سابق به تصویب مجلس نرسیده بود. گذشته از این، طبق قرارداد سابق در انقضای مدت امتیازنامه، تمام دستگاههای حفر چاه بلاعوض به مالکیت ایران در میآمد و حال آنکه در قرارداد جدید این ماده حذف شد.»(خاطرات ابوالحسن ابتهاج، انتشارات پاکا پرینت، چاپ لندن، ص234) اگر کشتن مخالفان سلطه انگلیس بر ایران و حتی مسئولان بلندپایه کشور را که علیرغم وابستگی به انگلیسیها برای خود شأنی قائل میشدند میتوان بیگانه ستیزی رضاخان قلمداد کرد، قاعدتاً دیگر وابستگان و به طور کلی هر وطنفروشی را نیز میتوانیم وطنپرست بخوانیم. متاسفانه علیرغم شواهد بسیار مبنی بر تسلیم بودن محض رضاخان در برابر اراده انگلیسیها (البته تا قبل از پیروزیهای هیتلر در جنگ جهانی دوم) در فرازهای دیگری از کتاب نیز آقای بهنود میکوشد با تکرار ادعای «بیگانه ستیز بودن» رضاخان این وصله غیرهمگون را به وی بچسباند: «چیزی که قابل تردید نبود نفرت رضا شاه از فرنگیها بود، او که زبان هیچ کدام را نمیدانست، علاقهای هم به ملاقات مستقیم با آنها نداشت از ملاقات هیچ یک از مسئولان مملکتی با خارجیها خرسند نبود، همه این را دریافته بودند و پرهیز میکردند.» (ص238) البته نویسنده محترم برای ارائه چهرهای وطنپرست از رضاخان به بسیاری از مسائل و موضوعات تاریخی در این زمینه نمیپردازد که از آن جمله مِهتر سفارتخانههای خارجی بودن وی است، همچنین بیسوادی منتخب لندن که خواندن و نوشتن معمولی را نیز نمیدانست. در همین حال آقای بهنود مدعی است که چون رضاخان زبان خارجی نمیدانست از ملاقات با خارجیها سر باز میزد. اما مگر وی زبان و ادبیات ملت ایران را میدانست که سخن از ناآشنایی وی با زبانهای خارجی به میان میآید؟ در این رابطه باید گفت اولاً رضاخان، پیوسته با افسران و ماموران انگلیسی ملاقات داشت. آقای احسان نراقی در این زمینه میگوید: «بعدها که شاه [محمدرضا] سفری رسمی به انگلستان نمود و رئیس تشریفات آن کشور، از او پرسید آیا مایل است تا تغییری در برنامه دیدار او داده شود، پاسخ داد میخواهد آرشیوهای اینتلیجنت سرویس را که در ساسکس هستند مورد بازدید قرار دهد... مهمان سلطنتی از مهماندارانش خواست تا پرونده او و پدرش را نشان بدهند. البته کسی نمیداند در مورد خود او چه چیزی به وی نشان دادند، اما پرونده پدرش را مدت زمانی بسیار طولانی مطالعه کرد و از ورای گزارشات پی در پی ماموران سازمان دریافت که پدرش از مدتها پیش، یعنی از زمانی که یک افسر معمولی قزاق بود تا ژنرال رضاخان شدن، در طول تمام این مدت، مورد توجه آن مامورین بوده است».(از کاخ شاه تا زندان اوین، احسان نراقی، ترجمه سعید آذری، انتشارات رسا، چاپ دوم، تهران، ص324) ثانیاً در زمانی که رضاخان یک قزاق معمولی بود و نه حتی یک افسر، افتخار مینمود که پستترین مشاغل را در سفارتخانههای خارجی به عهده گیرد. کار در اصطبل و نظافت محل نگهداری اسبان خارجیان چندان با روحیهای که آقای بهنود سعی در نسبت دادن آن به رضاخان دارد سازگار نیست. دکتر مجتهدی، بنیانگذار دبیرستان البرز، در این زمینه میگوید: «محمدرضا شاه عزیز دردانه رضاشاه بود؛ رضاشاه ببخشید، مرد بیسواد، وطنپرست، علاقهمند به مملکت، و با تجربه، چهل سال وی در محیطی بود که همه دزدها، بیشرفها، نوکرهای خارجی نمیگذاشتند این مملکت تکان بخورد. درست است روز اول رضاشاه را خارجیها آوردند، ولی چنان لگدی به خارجیها زد در ساختمان مملکت (این عقیده من است)... انگلیسیها هم میخواستند از شر بختیاریها و قشقاییها و کسانی دیگر که نمیگذاشتند نفت ببرند از دست آنها خلاص بشوند. از دست (شیخ) خزعل خلاص بشوند. لازم بود کسی را داشته باشند. ولی آیا رضاشاه به مملکت خدمت نکرد؟ بله؟ یک شخص بیسواد، یک شخصی که مِهتر بود، مغزش درست کار میکرد. محمدرضا شاه نه. این مِهتر نبود. این عزیز دردانه پدر و مادر بود، مغزش درست کار نمیکرد. در درجه اول علم جاسوس را وزیر دربار و همهکاره خود کرده بود.»(خاطرات دکتر محمدعلی مجتهدی، طرح تاریخ شفاهی هاروارد، انتشارات نشر کتاب نادر، چاپ اول، ص190)
ثالثاً اگر رضاخان بیگانه ستیز بود، چرا زمانی که بیگانگان قصد اشغال ایران را داشتند نه تنها در برابر آنان مقاومت نکرد بلکه قبل از رسیدن قوای بیگانه به قزوین از تهران فراری شد و به اصفهان پسناه برد؟ ارتشبد حسین فردوست در رابطه با نحوه حقیر ساختن ارتش ایران میگوید: «روز ششم شهریور منصورالملک آمد. انگلیسیها توسط او پیغام فرستاده بودند که روسها گفتهاند اگر این دو لشکر مرخص نشوند و سربازها به دهاتشان نروند ما تهران را تصرف خواهیم کرد! بنظر میرسد که تعمداً مسئله را از قول روسها گفته بودند تا رضاخان بیشتر بترسد! با پیغام منصور، معلوم شد که نخجوان و ریاضی حق داشتهاند و فقط راوی بودهاند. ولی رضاخان چنان مشغول بود که به یاد این دو نیفتاد. بلافاصله دستور داد اتومبیلش را بیاورند و شخصاً به طرف سربازخانهها به راه افتاد. دو لشکر تهران پس از دستور ترک مخاصمه به پادگانها آمده بودند. رضاخان وارد سربازخانه لشکر یک شد. برایش احترام نظامی به جای آوردند و او دستور داد که همه مرخص هستند و به خانههایشان بروند! سپس شخصاً به لشکر دو رفت و همین دستور را تکرار کرد... یک دو روز بعد، مجدداً انگلیسیها تماس گرفتند. سِر ریدر بولارد، وزیر مختار انگلیس، از طریق فروغی، که اکنون نخستوزیر بود، پیغام داد که چرا لشکرها را مرخص کردید. آنها را سریعاً جمعآوری کنید! رضاخان هم اکیداً دستور داد و کامیونها هم به راه افتاد و در جادههای دور تعدادی از سربازان را که به طرف دهاتشان میرفتند، جمعآوری کرده و به پادگانها برگرداندند.»(خاطرات ارتشبد حسین فردوست، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، انتشارات اطلاعات، چاپ دوم، صص9-98) البته رضاخان در مقطعی که آلمان را پیروز جنگ دوم جهانی میدید ارتباطات خود را با هیتلر که قبل از جنگ با هدایت انگلیسیها آغاز شده بود حفظ کرد تا آینده خود را تضمین کند، اما از بخت بد او یکباره ورق برگشت و فاتح بخش اعظم اروپا، در روسیه زمینگیر شد. با بروز زمینههای شکست هیتلر، رضاخان که از حامی خویش پیروی نکرده و ارتباطات خود را با نازیها حفظ کرده بود، مورد غضب لندن واقع شد و دیگر اعلام تابعیت محض سودی نبخشید و حتی بدین میزان حقیر ساختن ارتش ایران نیز نتوانست نظر انگلیسیها را نسبت به فرصتطلبی وی عوض کند. لذا عاقبت رضاخان که هیچگونه پایگاهی در میان مردم نداشت ذلیلانه از ایران اخراج شد. در صورت بیگانه ستیز بودن رضاخان قطعاً مردم برای دفاع از نوامیس خویش در کنار ارتش قرار میگرفتند و مانع از آن میشدند که کشور به اشغال بیگانگان درآید. اما رضاخان بیگانه ستیز - به تعبیر آقای بهنود- نه تنها مقاومتی از خود در برابر بیگانگان نشان نداد، بلکه بنابر دستور انگلیسیها پادگانها را تعطیل و خود زودتر از سایر عوامل حکومتی، تهران را به قصد اصفهان ترک کرد. شرح وقایع ذلت باری که بعد از فراری شدن رضاخان و ورود قوای بیگانه به تهران بر مردم این دیار رفت به حدی تلخ است که نمیتوان معنای بیگانه ستیزی را درک نمود. جالب اینکه آقای بهنود در کنار چنین تعریف و تمجیدهای سخاوتمندانهای از رضاخان نظرات منعکس کننده افکار عمومی آن زمان را در مورد وی در کتاب خود میآورد: «فرمانفرما مینالید که پس چه کسی ایمن است این سگ انگلیسی چه از جان ملت میخواهد».(ص266)
از جمله ادعاهای دیگری که در همین زمینه در کتاب «این سه زن» مطرح میشود و جای تأمل بسیار دارد بحث عدم تمایل انگلیسیها و روسها در به قدرت رسیدن محمدرضا پهلوی است: «نه انگلیسیها و نه روسها مایل به سلطنت پهلوی نبودند. انگلیسیها به فروغی پیشنهاد میکردند که ریاست جمهوری را به عهده بگیرد و او بر اساس قولی که به رضاشاه داده بود، مایل به این کار نبود. جز او هم کسی در صحنه دیده نمیشد که بتواند کشور را چنان اداره کند که رساندن سلاح و مهمات و آذوقه به شوروی، به راحتی امکان پذیر گردد.»(ص308) عملکرد انگلیسیها در آن مقطع بیانگر این موضوع است که آنان با وجود در اختیار داشتن عناصر تحصیلکرده وابسته به خود در ایران افراد بیسوادی را ترجیح میدادند که در برابر اراده آنها کاملاً تسلیم باشند. والا در زمان انتخاب رضاخان که حتی سواد خواندن و نوشتن نداشت افرادی چون سیدضیاء بودند که علاوه بر داشتن تحصیلات، رسماً به وابستگی به انگلیس افتخار میکردند (رجوع شود به مقالات روزنامه رعد) اما لندن فردی را برگزید تا سیاستمداران انگلیسی را با مقولهای به نام اراده ملی یا منافع ملی ایران مواجه نسازد و کشور کاملاً در مسیر منافع انگلیس اداره شود. در مورد انتخاب محمدرضا پهلوی نیز از همین قاعده پیروی شد وگرنه در همین زمان نیز علاوه بر فروغی افرادی چون قوامالسلطنه وجود داشتند، اما بهترین کسی که میتوانست منافع حداکثری لندن را تامین کند فرزند بیسواد و لاابالی رضاخان بود. وی در سوئیس هرگز درس نخواند و بیشتر اوقات خود را به خوشگذرانی مصروف داشت.
در مجموع آقای بهنود در این کتاب به نوعی قلمپردازی میکند که خواننده تصور نماید روی کار آمدن رضاخان و پس از او فرزندش محمدرضا نتیجه یک سری فعل و انفعالات سیاسی و شرایط تاریخی بوده است والا اراده خاص خارجی در این زمینه وجود نداشته است. در مورد رضاخان نیز این ادعا را به صراحت مطرح میسازد: «از جمله حوادث این دوره، چرخشی در سیاست انگلستان بود که در سفر سِر پرسی لورن وزیر مختار انگلیس به لندن به او ابلاغ شد. لورن دستوراتی دریافت کرده بود برای نزدیک شدن به وزیر جنگ و حمایت از او. پیام آور لورن نیز فروغی بود. به این ترتیب اخبار خفیه نویسان انگلیس نیز بر جمع اطلاعات رضاخان افزوده شد. از این مجموعه، اولین ثمرهای که به بار آمد دستگیری قوامالسلطنه بود- تنها شانس شاه و مدرس برای مقاومت در مقابل رضاخان...»(ص167) و بر همین روال در چند فراز از دولت سیدضیاء به عنوان دولت کودتا یاد میکند.(ص145) در حالی که طراحان و عاملان داخلی کودتا از ابتدا مشخص بودند و بر همین اساس «رضا شصت تیر» به عنوان یک قزاق جزء، مراحل ترقی را به سرعت طی کرد تا به سردار سپهی رسید. لذا این که گفته شود سیاست انگلیس در زمان وزیر جنگی رضاخان به سوی وی چرخش کرد کاملاً خلاف واقع است، زیرا ارتقا فردی بیسواد و «افراطگر در میگساری و قماربازی»(ص12) با نظر افسران انگلیسی صورت گرفت که آقای بهنود نیز به آن اذعان دارد؛ بنابراین هر آشنای با تاریخ معاصر ایران با هر گرایشی ناگزیر از آن است که رضاخان را عاملی مورد مطالعه قرار گرفته و مطیعتر از هر فرد دیگر متمایل به لندن قلمداد کند. اظهارات متناقضی از این دست که در کتاب «این سه زن» به وفور یافت میشود قطعاً نمیتواند واقعیتها را مخدوش سازد.
دومین نکتهای که واقعنگاری آقای بهنود را نزد خواننده زیر سئوال میبرد عدم معرفی اشرف پهلوی است. در حالی که به مقتضای نام کتاب میبایست به ابعاد زندگی همزاد محمدرضا پهلوی نیز پرداخته میشد، بسیار اندک در مورد اشرف قلمفرسایی شده است. از همکاری او با باندهای جهانی قاچاق مواد مخدر (که خبر درگیریهای فیزیکی و مسلحانه وی با سایر باندها در خارج کشور به مطبوعات درز کرد. ر.ک. به کتاب آخرین سفر شاه نوشته ویلیام شوکراس، ص241)، نقش محوری و اصلی وی در خارج کردن عتیقهها و آثار باستانی کشور (بعدها پسرش این نقش را دنبال کرد) و... هیچگونه سخنی به میان نیامده است، در عوض به نقل از قوامالسلطنه ادعا میشود که اشرف وطنفروش نیست: «خبر دیگری که در آن ملاقات به گوش قوامالسلطنه رسید، احتمال سفر اشرف به شوروی بود... جملهای گفت که بعدها به دفعات از او نقل شد. «این دختره جاهطلب است، وطن فروش نیست. برادرش حاضر است برای برکناری من از آذربایجان بگذرد. اصلاً شاه جنوب ایران باشد و نوکر انگلیسیها. ولی این دختره، اینطور نیست...»(ص359) و در فراز دیگری بسیار فراتر رفته و تدبیر قوامالسلطنه را برای بیرون کردن روسها از شمال کشور و جمع شدن بساط نیروهای مورد حمایت آنان چون فرقه دمکرات آذربایجان را به صورت سؤالی به اشرف نسبت میدهد: «هنوز سئوال اصلی باقی است. آیا مظفر فیروز قربانی توافق قوام و اشرف در آن عصرانه خصوصی کاخ شد؟ چنان که سئوال بزرگتر نیز در پی آن آمد: آیا فرقه دمکرات نیز قربانی دیدار خصوصی استالین با اشرف نشد؟»(ص362)
شاید این بخش از اظهارات منتسب به قوامالسلطنه را بتوان با واقعیتهای تاریخی منطبق دانست که پهلویها حاضر بودند برای بقای سلطنت خود از بخشی از ایران بگذرند. بیجهت نیست که هم در زمان رضاخان و هم در دوران محمدرضا پهلوی بدون اینکه جنگی صورت گیرد بخشهایی از خاک ایران جدا شد و در اختیار بیگانگان قرار گرفت. رضاخان علاوه بر بخشش سخاوتمندانه نفت ایران به انگلیسیها که قاجارها نیز این چنین به این کار مبادرت نکرده بودند، از نفت خانقین و ارتفاعات آرارات نیز به نفع عراق و ترکیه گذشت. محمدرضا نیز به دستور انگلیس از بخشی از خاک ایران (بحرین) چشم پوشید تا بتواند با حمایت بیگانه به مالاندوزی بپردازد. البته آقای بهنود نیز به این امر اذعان دارد: «حادثه دیگری که میتوانست آرامش خاطر شاه را فراهم آورد، پیمان سعدآباد بود. وزیران خارجه ترکیه، عراق و افغانستان در تهران گرد آمدند و در سعدآباد بر پیمانی امضا گذاشتند و اینها هم معنای استقرار رژیم را داشت. برای رسیدن به این پیمان، رضاشاه، به اختلافات ارضی با ترکیه و عراق پایان داد. از نفت خانقین گذشت و هم از ارتفاعات آرارات. این مجموعه به اضافه باجی که در قرارداد نفت به انگلیسیها داده بود، در آستانه جنگ جهانی حکومت او را به عنوان حلقهای از کمربند دور شوروی در چشم لندن عزیز میداشت. گذراندن قانونی که داشتن هر نوع افکار اشتراکی را در ایران ممنوع و غیر قانونی اعلام میداشت، نکته دیگری بود که بر اساس خواست انگلیسیها به تصویب رسید.»(ص277) همچنین در مورد اینکه نتیجه حکومت پهلوی اول برای ملت ایران چه بود، کتاب «این سه زن» نیز به گوشههایی از حقایق اشاره دارد: «در تهران، مرکز فرماندهی رضاخان، به قساوت سرپاس مختاری که گوی سبقت از درگاهی و آیرم ربوده بود، همه چیز تحت کنترل بود و با گذر ایام و پیری، رضاخان سختگیرتر میشد. رئیسان املاک در شهرستانها، هر روز چند سندی به دفتر مخصوص میفرستادند و صاحبان آن املاک معمولاً نفی بلد میشدند.»(ص275) و در فرازی دیگر میافزاید: «او اینک سلطنتی را رها میکرد که آن را به بهای کشتن صدها تن و بیخانمان کردن هزاران نفر حفظ کرده بود و خوب میدانست دستهای پسرش برای گرفتن چنین فولاد گداختهای چقدر ضعیف است. هیچ عاملی جز تهدید به حضور نظامی روسها و دستگیریش توسط آنها نمیتوانست او را وادارد که از آن اتاق سری و قفلدار پشت دفتر مخصوص چشم بپوشد، در آن اطاق چهل و چهار هزار سند منگولهدار وجود داشت که تقریباً هیچ کدام از آنها را صاحبان اصلی به میل نفروخته یا نبخشیده بودند.»(ص306) حتی اگر آمار ارائه شده توسط آقای بهنود را قرین به صحت بپنداریم به خوبی مشخص میشود که آیا پهلویها وطنپرست بودند یا وطنفروشانی صرفاً مال پرست. البته در مورد املاک مرغوبی که در سراسر ایران به تصاحب رضاخان درآمد آمار متفاوتی ارائه شده است. از جمله استاندار فارس و سپس خراسان در دوران پهلوی دوم در این زمینه میگوید: «پس از اینکه رضاشاه کنار رفت، موضوع دارایی ایشان در گردهماییهای سیاست پیشگان داخلی و خارجی مطرح شد و بزرگان قوم به این نتیجه رسیدند که برای جلوگیری از هرگونه سوءتفاهمی، در آغاز ملکها و نقدینه و غیره که متعلق به ایشان بود به محمدرضا ولیعهد منتقل شود... در ضمن کسانی دادخواستهایی درباره زمینها و داراییشان که از سوی رضاشاه گرفته شده و یا خریداری شده به دادگاه تسلیم کردند. جمع رقبههایی که به مالکیت رضاشاه درآمده بود نزدیک پنج هزار و ششصد فقره بالغ میشد.» (گذر عمر، خاطرات سیاسی باقر پیرنیا، انتشارات کویر، تهران، صص 5-284) مشاور خانم فرح دیبا نیز در این زمینه میگوید: «این بنیاد (پهلوی) در سال 1337 تأسیس شد و سپس املاک خصوصی شاه در اختیار آن قرار گرفت. این املاک که عبارت از 830 دهکده با مساحتی برابر با دو میلیون و نیم هکتار بودند به عنوان ارث پدر، از رضاشاه به محمدرضاشاه رسیده بود. رضاشاه، در طول سالهای آخر حکومتش یعنی تا 1320، به گونهای مستبدانه، بهترین زمینهای کشاورزی ایران را غصب کرد که بخش اعظم این زمینها در مناطق حاصلخیز سواحل دریای خزر واقع شده بودند.»(از کاخ شاه تا زندان اوین، احسان نراقی، ترجمه سعید آذری، چاپ دوم، صص5-94)
به این ترتیب به خوبی میتوان به انگیزه رضاخان در اعطای امتیازات چشمگیر به بیگانگان (که آقای بهنود آن را بیگانه ستیزی میخواند) پی برد. وی به صورت جنون آمیزی به جمعآوری پول و ملک میپرداخت. همچنین حساب ارزی وی در لندن و ریالیاش در بانک ملی ایران جایی برای تطهیر افرادی که بیگانگان مستقیماً بر ملت ایران مستولی ساختند، باقی نمیگذارد.
از جمله مهمترین وقایع تاریخی دیگری که مورد توجه جدی کتاب «این سه زن» قرار گرفته و به تفصیل به آن پرداخته شده وقایع سالهای 1331 و 1332 است. در این بخش روایتگر تاریخ به دکتر مصدق و شاخه نظامی حزب توده به رهبری کیانوری و مریم فیروز نزدیک میشود. نگاه یکسونگر در این زمینه، هم مانع از تشخیص ایرادات و ضعفهای دکتر مصدق و هم آیتالله کاشانی میشود. از سویی، در حالی که به هیچ یک از خطاهای دکتر مصدق در این کتاب اشاره نمیشود، مسائلی به آیتالله کاشانی نسبت داده میشود که کاملاً جعلی است: «... سکوت رادیو شکست الو... الو... مردم من میراشرافی...» این صدای گوش خراش که میخواست پیام آیتالله کاشانی را بخواند و نزدیک شدن سرلشکر زاهدی به ایستگاه رادیو را مژده بدهد، در عین حال خبر میداد که مصدق تکهتکه شده، دکتر فاطمی نیز به دست مردم افتاده... این خبر که فقط صبح فردایش خلاف آن ثابت شد ناگهان دنیا را بر سر مریم کوفت. کرومیت روزولت نیز در نهانگاه، خبر را از همان رادیو شنید و منتظر ماند تا پیام آیتالله کاشانی در تأیید برکناری و سقوط مصدق توسط فرزندش خوانده شود و صدای زاهدی به گوش برسد، آنگاه شامپاینی را از یخ درآورد...» (صص2-421)
براساس اسناد و مدارک موجود هرگز آیتالله کاشانی پیامی در این روز صادر نکرده بود. از طرفی اقدام شخصی مصطفی کاشانی- که تفاوتهای بارزی با پدر داشت- به حضور در رادیو با واکنش شدید آیتالله کاشانی مواجه میشود. در این زمینه آقای محمدحسن سالمی (نوه آیتالله کاشانی) در بیان خاطرات خود از روز 28 مرداد، از برخورد تند پدربزرگ خویش با «مصطفی» خبر میدهد. به روایت آقای سالمی، در آن روز که آیتالله کاشانی در منزل ایشان در تهران میهمان بوده است، بعد از بازگشت فرزندشان از رادیو بشدت با او برخورد میکند و به صورت اهانتآمیزی وی را مورد سرزنش قرار میدهد. (خاطرات شفاهی محمدحسن سالمی، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران) ضمن اینکه علیالقاعده نوارهای رادیو در این روز موجود است و با مراجعه به آرشیو میتوان به جعلی بودن ادعای قرائت پیام آیتالله کاشانی از رادیو به سهولت پی برد. با این وجود آقای بهنود به این خبرسازی اکتفا نمیکند و به جعل خبر مشابهی با بهرهگیری از نقل قول افسران حزب توده مبادرت میورزد: «افسران خبر میدادند که زاهدی در شمیران از آیتالله کاشانی دیدار کرده، بقایی، حائریزاده و مکی هم در زیرزمین باشگاه افسران با زاهدی سنکنجبین و خیار میخوردند.» (ص424)
چنانکه اشاره شد آیتالله کاشانی اصولاً در آن روز در شمیران نبوده و چنین ملاقاتی بین وی و زاهدی صورت نگرفته است. اما ظاهراً برای ملکوک ساختن شخصیت آیتالله کاشانی در حد یک همکاری کننده با زاهدی، نویسنده کتاب «این سه زن» به چنین داستان پردازیهایی نیازمند بوده است، در حالی که موضع آیتالله کاشانی در برابر زاهدی و نامه هشدارگونه وی به دکتر مصدق در مورد کودتا مشهورتر از آن است که آقای بهنود از وجودش بیاطلاع بوده باشد. اینکه نویسنده به چه دلیل به چنین نامهای هرگز اشاره نمیکند، بلکه به عکس با جعل مطالبی سعی در القای دخالت آیتالله کاشانی در کودتا دارد، جای سئوال باقی میگذارد.
نکته جالب در همه این روایتگریها، پرداختن به جزئیاتی است که خواننده هرگز تصور بیپایه بودن آن را نکند؛ بیرون آوردن شامپاین از یخ توسط روزولت، سنکنجبین و خیار خوردن آقایان در زیر زمین باشگاه افسران و ... به نوعی به اخبار جعلی پیوند میخورد که کمتر تردیدی در صحت و سقم خبر ایجاد نشود. در کنار انتشار چنین روایتهایی به نقل از سازمان افسران حزب توده، نویسنده کتاب «این سه زن» تلاش میکند نقش این حزب را در بسیج مردم و اعتراضات گسترده در روز 30 تیر که شاه را مجبور به کنار گذاشتن قوام کرد، بسیار پررنگ سازد: «روز 29تیر اعلامیه حزب توده و آیتالله کاشانی، با هم منتشر شد. کاشانی دستور اعتصاب عمومی صادر کرد و حزب توده به تمام افراد خود دستور داد برای تظاهرات و روزی سخت آماده شوند، سرلشکر علوی مقدم فرماندار نظامی تهران از شاه کسب تکلیف کرد و پاسخهای مبهم شنید.» (ص398)
در همین حال که نویسنده نقش حزب توده را در بسیج مردم پررنگ میسازد، در فرازی دیگر به صورت کاملاً متناقض، در بررسی علت شکست دولت مصدق میگوید: «حزب توده به یک ضعف مهم تشکیلاتی خود واقف نیست. این حزب که تحصیلکردهها و افراد بااستعداد و باسواد را در میان تمام طبقات حتی شاهزادگان و خوانین به خود جلب کرده، در میان لومپنها و افراد بیسواد جایی ندارد، از همین نقطه گزیده میشود. دکتر مصدق نیز جز این نیست، به اشاره او دانشگاهها و مدارس و حتی بازار تعطیل میشوند، او چهرهای جهانی شده است، ولی در دروازه غاز و دروازه قزوین و نقاط محروم که تمام این دعوا برسر آنهاست، نه او و نه جبهه ملی نفوذی ندارند. معمولاً این گروه با اعلامیهای از آیتالله کاشانی به خیابان میریختند و یا حرکات دشمن را خنثی میکردند، اینک آیتالله با دولت نیست.» (ص417) در این فراز برای ناچیز جلوهگر ساختن نقش آیتالله کاشانی در نهضت ملی شدن صنعت نفت دو جفا صورت میگیرد؛ یکی به تودههای مردم که شجاعانه به صحنه آمدند و نهضت را به پیش بردند عنوان «لومپن» (لات و بیسروپا) داده میشود، دیگر اینکه آقای کاشانی فردی در حد لومپنها معرفی میشود. دستکم آقای بهنود نباید فراموش میکرد که در این دوران یعنی تا قبل از عزم مصدق برای تعطیلی مجلس شورای ملی آقای کاشانی رئیس مجلس بود، یعنی قاعدتاً در میان نخبگان نیز دارای پایگاه بود. ضمن اینکه زمانی که مردم با اطلاعیه آیتالله کاشانی به صحنه آمدند و شاه را وادار به بازگردانیدن مصدق به پست نخستوزیری کردند، «ملت غیور و سلحشور ایران» خطاب میشدند اما زمانی که آقای کاشانی هم کنار گذاشته میشود و از طرفی افراد مرموزی چون مظفر بقایی گره کور اختلافات را کورتر میکنند و دیگر اطلاعیهای برای بسیج مردم صادر نمیشود، همین مردم که به صحنه نمیآیند تبدیل به مشتی لومپن میشوند. البته این که تودهایها از یک سو به دکتر مصدق نزدیک میشوند و از سوی دیگر با ارتکاب اعمالی علیه اعتقادات مردم موجب دلسردی آنها به نهضت میگردند، مسئله مرموز دیگری است که میبایست به طور مستقل به آن پرداخت، هرچند آقای بهنود نیز علیرغم برخوردی سمپاتیک با شاخه نظامی حزب بعضاً به مسائلی اشاره دارد که میتواند زمینه تأمل خوانندگان را فراهم آورد: «شاه نظر به تصویر جهانی رژیم خود داشت و از جانب او فشار ویژهای برای دستگیری مریم فیروز اعمال نمیشود. اما اشرف نیز شاهی دیگر است و بختیار خوب میداند که او چه کینهای از «آن دختره» در دل دارد... اما ساعتی بعد که «آن دختره» را به دفتر بختیار میبرند و او چادر از سرش برمیاندازد، بختیار با تحکم به مامور دستگیری میگوید: این نیست. ببریدش... اما سپهبد زاهدی که خود از فشارهای شاه و اشرف به ستوه آمده و آخرین روزهای صدارت را میگذراند و همچون دیگرانی که به سلسله پهلوی خدمت کردند از آنها به جهت قدرناشناسی و ناسپاسی دل چرکین است، به سرهنگ زیبائی محرمانه میگوید مایل نیست «آن دختره» دستگیر شود.» (صص6-435)
اینکه علیرغم فشار شاه و اشرف، مریم فیروز و کیانوری توسط زاهدی دستگیر نمیشوند و سرانجام موفق به خروج از کشور میگردند، اما دکتر فاطمی که برای در امان ماندن به حزب توده پناه برد تا در محلهای امن آنان از تعرض دولت کودتا محفوظ بماند، نه تنها به خارج کشور فرستاده نمیشود بلکه مخفیگاه وی به سرعت لو میرود، در مجموع عملکرد مسئول شاخه نظامی حزب توده را آنچنان ابهامآمیز میکند که دبیر اول حزب توده در اوایل دهه 50 به صراحت نسبت وابستگی به وی میدهد: «ایرج اسکندری که اصلاً تصوری از ماجرائی ندارد که در تهران میگذرد در مسکو ادعا میکند که مریم و کیانوری از عوامل دستگاه اطلاعاتی بریتانیا هستند.» (ص434)
البته باید اذعان داشت که نقش مرموز جناحی از حزب توده و افراد وابسته، اما به ظاهر مبارزی چون مظفر بقایی در خطاهای دکتر مصدق و آیتالله کاشانی تعیین کننده است که پرداخت جامع به آن در این مختصر نمیگنجد. نویسنده کتاب به جای برخوردی منصفانه با ضعفهای سیاسی این دو شخصیت برجسته نهضت ملی شدن صنعت نفت، در حالی که نسبتهای مغرضانهای را به آیتالله کاشانی میدهد بسیاری از واقعیتهای تاریخی را که با بیان آنها ضعفهای دکتر مصدق در معرض قضاوت قرار میگیرد، اصولاً مطرح نمیسازد. برای نمونه انتصاب سرتیپ متین دفتری به ریاست شهربانی توسط دکتر مصدق را باید مورد اشاره قرار داد در حالی که به دلیل آشکار شدن وابستگیاش باید دستگیر میشد. آقای دکتر کریم سنجابی رئیس جبهه ملی در دهه 50 در این زمینه میگوید: «من آنجا خدمت مصدق بودم که تلفن زنگ زد. وصل به تلفن یک بلندگو بود شنیدم سرتیپ ریاحی است که صحبت میکند. ریاحی به او گفت: اجازه بدهید ما تیمسار دفتری را دستگیر بکنیم. میدانیم دفتری پسرعموی مصدق بود. مصدق گفت: چکار کرده است؟ گفت: در این کار آلوده است... توی همان عمل کودتا و توطئهها. مصدق گفت: بگیرید... فردا صبح که من نزد مصدق رفتم توی پلهها به همین تیمسار دفتری برخوردم. دیدم گریه میکند. گفتم: چرا گریه میکنی؟ گفت جگرم میسوزد عموی من مورد تهدید قرار گرفته و حالا میخواهند مرا دستگیر بکنند. من رفتم به مصدق گفتم که تیمسار دفتری در راهرو ایستاده و گریه میکند. گفت بگو بیاید تو... به نظرم 27 مرداد بود. گفت: بگو بیاد تو، با او وارد اطاق شدیم، مصدق بلافاصله به او گفت: چه خبر است عموجان؟ برو شهربانی را تحویل بگیر. به ریاحی هم تلفن کرد و گفت: آقای ریاحی شهربانی تحویل سرتیپ دفتری است.» (خاطرات سیاسی، طرح تاریخ شفاهی هاروارد، انتشارات صدای معاصر، 1381، صص160-159) انتصاب دفتری به ریاست شهربانی موجب شد که فردای آن روز شهربانی کاملاً در اختیار کودتاگران قرار گیرد. دکتر سنجابی در فرازی دیگر از خاطرات خود به طرح انتقاد دیگری میپردازد که از سوی آیتالله کاشانی نیز مطرح شده است و آن آزاد گذاشتن زاهدی با اطلاع از این موضوع است که وی شرائط داخلی را برای کودتای بیگانگان در کشور فراهم میکند: «یک نفر از خود عوامل کودتا که نمیدانم چه شخصی بود با مصدق ارتباط محرمانه داشت و جریان را مرتباً به وسیله تلفن به او خبر میداد. ولی متاسفانه مصدق اقدام و تجهیزاتی که برای جلوگیری از کودتا لازم بود نتوانست به عمل بیاورد و باز متاسفانه در چند روز پیش از کودتا به زاهدی اجازه داد که از تحصن مجلس سالم بیرون برود. س (سئوال مصاحبه کننده طرح تاریخ شفاهی هاروارد): دکتر معظمی رفت و شنیدم که بدون اجازه مصدق این کار را کرد: ج: نخیر بدون اجازه مصدق نبود من در منزل آقای دکتر مصدق بودم که معظمی رئیس مجلس آمد و به او گفت: اجازه بدهید او را از مجلس خارج بکنیم. بعد هم که از مجلس بیرون آمد شما هر کارش میخواهید بکنید. مصدق هم اجازه داد. ممکن است مصدق بعد از اینکه معظمی رفت و از او این اجازه را گرفت ناراحت شده باشد ولی من خودم آنجا بودم که معظمی پیش او رفت و آمد و به من گفت که من با مصدق صحبت کردم و از ایشان اجازه گرفتم که زاهدی را از آنجا بیاندازم بیرون. وقتی زاهدی از آنجا بیرون آمد مصدق میتواند او را به هر کیفیتی که میخواهد دستگیر کند.» (همان، صص1-160) بعد از خارج ساختن زاهدی از مجلس، دولت دکتر مصدق هیچگونه اقدامی در مورد فردی که میدانستند محوریت کودتا را به عهده دارد صورت نداد و این در حالی بود که حتی دوستان آقای مصدق در جبهه ملی نیز انتظار داشتند چنین فردی بلافاصله بعد از خروج از مجلس دستگیر شود. دکتر کریم سنجابی همچنین در مورد انتقاد اعضای جبهه ملی از بازی دکتر مصدق با برگه حزب توده - یا بهتر بگویم مشکوکترین جناح آن که موجب وحشت تودههای مردم شد؛ همان مردمی که در قیام سیتیر بنا به دعوت و فراخوان آیتالله کاشانی به خیابانها ریختند و نهضت ملی شدن صنعت نفت را تحکیم بخشیدند- میگوید: «... روز سالگرد 30 تیر بود که آن تظاهرات صورت گرفت و مرحوم خلیل ملکی آمد و نگرانی خودش را به من اظهار کرد. آقا! دیگر چه برای ما باقی مانده، تودهایها امروز آبروی ما را بردند، این آقای دکتر مصدق میخواهد با ما چه کار کند... بنده هم آمدم خلیل ملکی و داریوش فروهر و مرحوم شمشیری و ... را با خودم نزد دکتر مصدق بردم. خلیل ملکی آنجا تند صحبت کرد. گفت آقا! مردمی که از شما دفاع میکنند همینها هستند. کم هستند زیاد هستند همینها هستند. چه دلیلی دارد که شما قدرت توده را این همه به رخ ملت میکشید و این مردم را متوحش میکنید...» (خاطرات سیاسی دکتر کریم سنجابی، نشر صدای معاصر، چاپ اول، سال 1381، ص154) و در فرازی دیگر آزادی عمل دادن به حزب توده به ویژه به جناح تندرو آن که طی آن مستقیماً در انظار عمومی و در نشریاتشان به مقدسات مردم حملهور میشدند و برای تضعیف جایگاه مذهب از هیچگونه توهینی فرو گذار نبودند، به نوعی حساب شده عنوان میشود: «س: ... فکر نمیکنید دکتر مصدق یک کمی زیادهروی کرده است در بازگذاشتن دست حزب توده در آن زمان؟ ج: مصدق تودهایها را خوب میشناخت. یک وقتی خود او به من گفت: من سه بار سوار تودهایها شدهام». (همان، ص215)
آقای بهنود نیز در کتاب خود به نزدیکی شاخه نظامی حزب توده (که در آن زمان کیانوری در رأس آن قرار داشت) با دکتر مصدق اشاره دارد: «رهبران حزب توده که با آغاز به کار دولت مصدق، از آزادی عمل بیشتری برخوردار شده بودند، نظر داشتند که مصدق آمریکایی است و همه این ماجرا برساخته کمپانیهای بزرگ نفتی است، به همین جهت او را بدتر از قوام و رزمآرا میدانستند. مریم و کیانوری ابتدا چندان تحلیل روشنی نداشتند و هرچه زمان جلوتر میرفت، آنها بیشتر به سوی مصدق متمایل شدند، اما نه رهبران گریخته به شوروی (طبری، روستا، رادمنش و کشاورز) و نه آنها که در تهران بودند (قاسمی، بقراطی، جودت، یزدی) حرف مریم و کیانوری را قبول نداشتند.» (ص389) و در فرازی دیگر میافزاید: «وقتی هیئت به مصدق خبر داد که برخلاف گفته بقائی و مکی این تودهایها نبودهاند که زد و خورد را آغاز کردهاند، روابط مصدق با مریم بهتر شد. حالا او میتوانست با تلفن اندرونی تماس بگیرد، مصدق به اندرون برود و دور از چشم همه، با مریم و شوهرش سخن بگوید. این خط ارتباطی بود که کس دیگری در اختیار نداشت.» (ص391) در اینجا میتوان حدس زد کسی که اطلاعات کودتا را مخفیانه به مصدق میداده احتمالاً کیانوری بوده است. هرچند دکتر کریم سنجابی از هویت او اظهار بیاطلاعی میکند، اما از آنجا که شاخه نظامی توده در آن دوران بسیار پرقدرت بود و در همه جای ارتش نفوذ داشت و هیچ تحرکی از چشم این شبکه دور نمیماند، فرد مطلع کننده مصدق نمیتواند کسی جز مسئول شاخه نظامی حزب توده باشد. اما تصور دکتر مصدق از سواری گرفتن از حزب توده زمانی محک میخورد که شاخه نظامی این حزب در روز کودتای 28 مرداد، علیرغم برخورداری از امکانات گسترده و نیروهای نظامی فراوان، اقدام چندانی برای خنثی کردن کودتا نمیکند و دقیقاً همان سیاست مسکو را پیگیری میکند که یازده تن طلاهای ایران را در دوران دولت مصدق تحویل نمیدهد، اما بلافاصله بعد از سقوط مصدق تسلیم دولت کودتا مینماید. هرچند برخی برخورد دیرهنگام مصدق در روز 27 مرداد با حزب توده را دلیل این انفعال عنوان میکنند، اما این امر نمیتواند دلیل انفعال شاخه مخفی نظامی باشد. البته آن گونه که در تاریخ ثبت است، دشمنان استقلال ایران از بازی دکتر مصدق با این جریان ضدمذهبی بهره بیشتری بردند زیرا این امر به جریانات مرموز و مشکوک این امکان را داد تا در خیابانهای تهران ضمن سردادن شعارهای «درود بر استالین» به مقدسات مردم توهین کنند. این جسارتهای حساب شده به شدت مردم را از حرکت استقلالطلبانه خود مأیوس ساخت و این تصور را در جامعه ایجاد کرد که ممکن است ایران به زیر یوغ اتحاد جماهیر شوروی درآید، بنابراین زمانی که دولت مصدق با برخی اهداف سیاسی- که از آن ذکری به میان نمیآید- امکان اینگونه تحرکات را فراهم میکند، انگلیسیها نیز چپ دست ساختهای را سامان میدهند تا یأس سیاسی سنگینی را بر فضای جامعه حاکم سازند. میتوان گفت حاصل سیاست سواری گرفتن از شاخه نظامی توده و مسئول آن (یعنی کیانوری) موجب شد تا هم در جبهه خارجی از نگرانی از خطر قرار گرفتن ایران در زیر پرچم سرخ بهره لازم گرفته شود و هم در جبهه داخلی در روز کودتای 28 مرداد هیچ نشانی از حمایت تودههای مردم نیابیم و صحنه برای چاقوکشان و بدکاران دارودسته شعبان جعفری و عوامل بیگانه کاملاً خالی شود.
در آخرین فراز از این نقد باید به این نکته اشاره کرد که نویسنده، صرفاً نام سه زن بیارتباط با یکدیگر را بهانهای برای روایتگری رمانگونه خود کرده است. والا به زندگی اشرف پهلوی که همه تاریخنگاران از وی به عنوان مجموعهای از زشتیها و پلیدیها یاد کردهاند به دلایلی خاص بسیار اندک میپردازد. ایران تیمورتاش نیز از آن جهت که در تاریخ معاصر ایران وزن چندانی نداشته است نمیتوانسته محوریتی از کتاب را به خود اختصاص دهد. اما مریم فیروز به عنوان زنی مدیر که البته از سیاست درک چندانی نداشته است (همانگونه که آقای بهنود نیز به آن اذعان دارد، ص355) و حلقه وصل یک جریان سیاسی مهم در تاریخ معاصر این مرز و بوم با جریان حاکم در دوران پهلوی دوم بوده است، نقش مهمی در این اثر دارد.
نقش مریم فیروز که جریان غربگرا در کشور را با جریان شرقگرا مرتبط میسازد و به عبارت بهتر یکی از حلقههای ارتباطی این دو جریان به شمار میآید در برخی مقاطع تاریخی همچون نهضت ملی شدن صنعت نفت، بسیار سرنوشت ساز است و باید به طور مستقل از سوی تاریخپژوهان مورد توجه قرار گیرد. «این سه زن» البته به مطالب پراکنده ارزشمندی در این زمینه اشاره دارد که میتواند به رفع برخی ابهامات کمک کند، هرچند این کتاب دارای اشتباهات تاریخی قابل توجهی است که از آنها نباید غفلت کرد.
با تشکر
دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران