به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در سه بخش منتشر میشود. (بخش سوم)
نقد و نظر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران
انتشار کتاب «پرنده نوپرواز» در تابستان سال 1383 و در حالی که 23 سال از شورش مسلحانه شکست خورده اعضای اتحادیه کمونیستهای ایران در آمل میگذرد و بساط بلوک کمونیستی شرق نیز سالهاست که از صحنه بینالمللی برچیده شده است، بیش از آن که اصل و کنه این ماجرا را پیش روی خوانندگان قرار دهد، ما را با این واقعیت مواجه میسازد که تلاش برای تحریف تاریخ انقلاب اسلامی از دامنه بسیار گستردهای برخوردار است تا جایی که حتی یک گروه کوچک و گمنام مائوئیستی اوایل دهه 60 نیز که هیچگاه حتی در بین گروههای چپ و در اوج فعالیتها و جنجالهای آنها، دارای شأن و پایگاهی نبوده، اینک در شرایطی که کمونیسم، چه از نوع روسی و چه از نوع چینی آن، شوق و رغبتی را در دل کسی برنمیانگیزد، گام در چنین مسیری نهاده است و سعی دارد با داستانسراییهای مجعول، تصویری واژگونه از اوضاع، شرایط و وقایع سالهای آغازین انقلاب به نسل حاضر ارائه دهد. حاصل این اقدام، اگرچه هیچ دستاوردی برای کمونیسم و سوسیالیسم و به طور کلی چپرویهای مارکسیستی در بر نخواهد داشت، اما به زعم تنظیم کنندگان این کتاب میتواند انقلاب اسلامی و نظام برخاسته از آن را در ذهنیت نسلهایی که خود از نزدیک شاهد و ناظر مسائل و تحولات اوایل انقلاب نبودهاند، دچار خدشه سازد و مبانی استقرار نظام را زیر سؤال برد. این هدفی است که در مقیاسی وسیعتر و عمیقتر از سوی دستگاهها و محافل سیاسی غربی طی دو دهه گذشته پی گرفته شده است و البته تهیه و تدوین کتابهایی از این دست را نیز، هرچند علیالظاهر وابسته به عناصر چپ باشند، نمیتوان از آن خط مشی کلی جدا دانست.
در این چارچوب، کتاب «پرونده نوپرواز» که علیالظاهر خاطرات «یکی از رفقای شرکت کننده در مبارزه مسلحانه سربداران و قیام آمل» است، از آنجا که نام حقیقی یا حتی مستعار گوینده این خاطرات را در برندارد طبعاً در پیشگاه پژوهشگران و نویسندگان تاریخ نمیتواند از ارزش و اعتباری برخوردار باشد، اما در عین حال نباید نادیده گرفت که نویسندگان این کتاب از طریق خلق فضاهای جنگی و عملیات چریکی، تلاش کردهاند تا توجه طیف جوان و نوجوان را به خود معطوف سازند و فضای لازم را برای ایجاد ارتباط با این طیف از جامعه فراهم آورند اما افراط در جعل واقعیات، هرگونه زمینهای را برای محقق ساختن این هدف از بین برده است. بررسی محتوای این کتاب، بروشنی ناراستیهای آن را عیان میسازد.
نخستین نکتهای که در «پرنده نوپرواز» جلب توجه میکند، محصور بودن کامل گروههای چپ در تزها و تئوریهای مارکسیستی، لنینیستی و مائوئیستی در زمان پیروزی انقلاب اسلامی و ماهها و سالهای پس از آن است، به طوری که اساساً قدرت مشاهده و درک واقعیتها را از دست داده بودند. به همین دلیل در چارچوب تحلیلی آنها، آنچه میبایست در ایران محقق میشد، انقلابی با ماهیت سوسیالیستی و مارکسیستی بود. طبعاً این خواسته به هیچ رو در جامعهای مسلمان و دارای ریشههای عمیق دینی، قابل پیاده شدن نبود. در دوران اوجگیری نهضت انقلابی مردم در سالهای 56 و 57 به رهبری امام خمینی(ره) نیز هرگز کوچکترین حرکت و فعالیتی از سوی جامعه مبنی بر تقاضای برپایی حکومتی چپگرا در کشور مشاهده نشده و در فریادها و شعارهای مردمی، «جمهوری اسلامی» به عنوان خواست و اراده همگانی مطرح گردیده بود، اما علیرغم این همه، جزمیت چپگرایان بر تزهای مارکسیستی، آنها را همچنان از همراهی با عموم مردم وا میداشت و نقشهایی از قبیل «روشنفکران آوانگارد» که مسئولیت نجات جامعه از رفتن به بیراهه را بر دوش دارند، در ذهن آنها ترسیم میکرد. براساس چنین ذهنیتی بود که نیروهای جوان و کمشمار گردآمده در گروههای متعدد چپ، به کمتر از قرار گرفتن در جایگاه رهبریت سیاسی و اداری جامعه قانع نبودند و هر یک خود را برترین نیروی برآمده از تاریخ این سرزمین به شمار میآوردند.
نخستین تأثیر این غرور کاذب و تحلیل غیرواقعی، انشعابهای مکرر این گروهها از یکدیگر بود، به صورتی که در همان ابتدای انقلاب با انبوهی از این دست گروههای چپگرا مواجه شدیم: «... در واقع پس از انقلاب این موضوع به امر رایجی تبدیل شد که هر چند نفر فعال مارکسیست که دور هم جمع میشدند خود را حزب یا سازمان مینامیدند و ادعا میکردند که پیشاهنگ راستین طبقه کارگر هستند.» (مازیار بهروز، شورشیان آرمانخواه، انتشارات ققنوس، 1380، ص183) البته نانوشته نباید گذارد که اگرچه تمامی این گروهها اعم از کوچک و بزرگ یا باسابقه و خلقالساعه، چنین ادعایی داشتند، اما از روش یکسانی در حوزه فعالیتهای سیاسی پیروی نمیکردند. به عنوان نمونه، حزب باسابقهای مثل حزب توده که وابستگی همهجانبهای به اتحاد جماهیر شوروی داشت و از خط مشی آن کشور پیروی میکرد، راه و روش به ظاهر دوستانه و همراهانهای را با نظام نوپای جمهوری اسلامی در پیش گرفت و تحت پوشش چنین رفتاری به اقدامات مورد نظر حزب و «برادر بزرگتر» دست یازید تا جایی که به اعتراف نورالدین کیانوری از ارائه اطلاعات نظامی به شوروی نیز خودداری نکرد و بدین ترتیب تا آخرین مراحل حیات در مسیر جاسوسی و خدمت به بیگانه گام برداشت: «سرهنگ فوق جوانی را که با او بود با نام «لئون» به من معرفی کرد و هر سه در پارک قدم زدیم. در این گردش درخواست دستیابی به اطلاعات اف14 از سوی کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی به اطلاع من رسید... این یک اشتباه فوقالعاده بزرگ حزب کمونیست اتحاد شوروی بود که از دبیرکل یک حزب کمونیست، آن هم حزبی با 40 سال سابقه، چنین درخواستی را بکند. اشتباه عمیقتر من این بود که این درخواست را پذیرفتم و این اطلاعات را به شورویها دادم.» (خاطرات نورالدین کیانوری، انتشارات اطلاعات، 1371، صص545-544)
اما احزاب و گروههای جدیدتر که غالباً حول یکی دو تن از شخصیتهای انشعابی از احزاب باسابقهتر و با حضور نیروهای جوان و کماطلاع شکل میگرفتند، به واسطه غلبه فضای احساسی و هیجانی بر آنها، مسیرهای پرتنش و خشونتآمیز را انتخاب میکردند و بزودی سر از فعالیتهای تروریستی یا درگیریهای نظامی درمیآوردند. اگرچه پشتوانه عظیم مردمی نظام جمهوری اسلامی امکان هرگونه موفقیتی را از این گروهها سلب میکرد، اما در عین حال با توجه به اوضاع و احوال بسیار حساس پس از انقلاب و توطئههای گسترده آمریکا علیه نظام، بیتردید ایالات متحده بیشترین منفعت را از این گونه فعالیتهای ایذایی گروههای چپگرا میبرد. به این ترتیب مفهوم «چپ آمریکایی» در ادبیات سیاسی ما شکل گرفت که باید امام خمینی(ره) را واضع اصلی آن به شمار آورد. این مفهوم در واقع یکی از کلیدیترین مفاهیم برای تحلیل وقایع سالهای نخستین انقلاب اسلامی محسوب میشود و بدون توجه کافی به آن نمیتوان درک صحیحی از بسیاری مسائل این دوران داشت. اتفاقاً در آن مقطع زمانی این مفهوم کاملاً در افکار عمومی مردم ایران جا افتاده بود، چرا که خدمترسانی اینگونه گروههای تابلودار چپ به آمریکا به صورت محسوس و ملموسی در پیش روی جامعه قرار داشت.
به عنوان نمونه، در وقایع کردستان که تنها یک هفته پس از پیروزی انقلاب اسلامی آغاز شد اگرچه به ظاهر گروههای چپ در آن منطقه سردمدار تحریکات و تحرکات بودند، اما از نظر مردم این وقایع در کلیت خود جز یک توطئه آمریکایی محسوب نمیشد و البته روند حوادث و گذشت زمان نیز صحت و دقت این جهتگیری افکار عمومی را به اثبات رسانید. در ترکمن صحرا هم گروههای چپ نقش مشابهی برعهده داشتند و قضاوت مردم درباره آنها نیز جز در خدمت اهداف و منافع آمریکا بودن، نبود؛ بنابراین اگرچه گروههای چپ با گرایشهای فکری و سیاسی به شوروی یا چین و بعضاً کوبا و آلبانی در حال فعالیت بودند و در اقصی نقاط کشور آشوبهایی میآفریدند که هزینههای جانی و مالی فراوانی در آن مقطع حساس بر کشور و انقلاب تحمیل میکرد و مشکلات عدیدهای بر سر راه مردم به وجود میآورد، اما علیرغم این همه، هیچگاه مردم تضاد اصلی خود و انقلابشان را با کشورهای شوروی و چین احساس نکردند و همواره دستها و عوامل آشکار و پنهان آمریکا را مسبب اصلی و واقعی اینگونه وقایع میدانستند و البته حق هم همین بود. واقعه آمل در پنجم و ششم بهمن 1360، در شرایط و فضایی به وقوع پیوست که مسائل بیش از پیش برای مردم روشن شده بود.
در این برهه غائله آفرینیهای گروههای وابسته در کردستان اگرچه کمابیش ادامه داشت، اما تا حد زیادی فروکش کرده بود. ترکمنصحرا و خوزستان نیز دورهای از ناآرامی و اغتشاش را پشت سرگذارده بودند. انتشار پارهای اسناد و مدارک به دست آمده از لانه جاسوسی آمریکا، حقایق بیشماری را مکشوف ساخته و اعترافات گسترده برخی اعضا و عوامل گروههای ضد انقلاب، پرده از بسیاری مسائل درونی این گروهها برداشته بود. در عین حال، تحمیل جنگی سراسری و همهجانبه به کشور از یک سو و رویکرد گروههای ضدانقلاب، به ویژه سازمان مجاهدین خلق، به عملیات تروریستی و به شهادت رسانیدن جمع زیادی از مسئولان بلندپایه و نیز مردم عادی، جلوههای دیگری از توطئه جهانی علیه انقلاب اسلامی را به نمایش گذارده بود. حاصل تمامی این قضایا آن بود که مردم هوشیارتر، صبورتر و مصممتر از قبل در صحنه دفاع از انقلاب ایستادند و تهاجم نظامی گسترده به خاک ایران با فداکاری و ایثارگری جوانان غیور بسیجی، ارتشی و سپاهی مهار و دشمن پس از پیشرویهای اولیه بناچار زمینگیر شد و در هراس از تهاجم نیروهای ایران به سر میبرد.
همچنین اقدامات تروریستی و خرابکارانه گروههای ضدانقلاب نیز تا حد زیادی مهار شده بود و مردم و نظام بر پیامدهای ناشی از وقایع 7 تیر و 8 شهریور فائق آمده بودند. به این ترتیب نوعی احساس پیروزی و امیدواری در این برهه از زمان بر جامعه حکمفرما بود و گروههای ضد انقلاب جز دست یازیدن به فعالیتهای پراکنده تروریستی، هیچ راه دیگری پیش روی خود باز نمیدیدند. این فضایی است که در توضیحات «فردناشناس» (راوی وقایع آمل) درباره اوضاع و احوال سال 60 نیز به گونهای مورد اشاره قرار میگیرد: «میخواهم حال و هوای جامعه را در سال 60 توضیح دهم... متاسفانه طی این سالها برخی تلاش کردند سال 60 را سال بدی تصور کنند و تحت عنوان این که انقلاب شکست خورد بر دستاوردهای انقلابی آن سال خاک بپاشند... در تابستان داغ آن سال، در گوشه و کنار کشور و در کوچه و پس کوچههای هر شهر بوی باروت به مشام میرسید. انقلابیون آن دوره سرشار از روحیه فداکاری، از خودگذشتگی و خدمت به خلق بودند... ما در صحنههای گوناگون مبارزه، از سنگرهای نبرد کردستان تا درگیریهای خیابانی، از میدانهای جنگ انقلابی تا زندانهای جمهوری اسلامی شاهد چنین برخورد و روحیهای از جانب کمونیستها و انقلابیون بودیم... این روحیه بهیچ وجه بیان ماجراجویی و سرگشتگی دیوانهوار نبود. ضرورت تاریخ اسلحه را در مرکز سیاست ایران قرار داد و نسل ما این وظیفه را در دست گرفت.» (صص19-18)
گذشته از ادبیات خاص فرد ناشناس، سخنان وی بخوبی حاکی از حاکمیت یأس و ناامیدی گسترده این گروهها به واسطه مقاومت مردم و حمایت بیدریغ آنان از نظام است. از سوی دیگر همگان میدانند بوی باروتی که در کوچه پس کوچههای هر شهر و دیار به مشام میرسید ناشی از عملیات تروریستی کوری بود که با بمبگذاریها یا تیراندازیها، مردم را به صورت جمعی یا فردی به خاک و خون میکشید. در حقیقت، این نوعی انتقامگیری از جامعهای به شمار میآمد که پایبند به اعتقادات خود و مصمم به حفظ یکپارچگی ملی و میهنی خویش بود. آنچه تحت عنوان «ضرورت تاریخ» نیز یاد شده است جز خودخواهی و خوی دیکتاتوری ناشی از تفکرات کمونیستی نبود که از مردم میخواست یا حاکمیت جمعی قلیل و بیگانه از خود را بر خود بپذیرند یا آماده باشند تا آماج گلولهها و بمبهای آنها قرار گیرند.
البته فرد ناشناس در این بخش از صحبتهایش به این نکته اشاره ندارد که گذشته از کوچه پسکوچههای هر شهر و دیار، بوی باروت در مرزهای غربی کشورمان نیز از جنوبیترین تا شمالیترین نقطه آن پیچیده بود. به این ترتیب غیرتمندان عرصه دفاع از میهن و انقلاب از دو سو آماج قرار میگرفتند. تعدادی از آنها در جبهههای جنگ به خاک و خون کشیده میشدند و آنان که جان سالم از دست دشمن متجاوز به در میبردند، در کوچه پس کوچههای هر شهر و دیار هدف حملات کور تروریستی واقع میشدند و البته کار به همین جا نیز خاتمه نمییافت.
نابرابری تجهیزات و ادوات جنگی در دو جبهه نیروهای بعثی متجاوز و مدافعان ایران اسلامی، مسئلهای نیست که بر کسی پوشیده باشد. این نابرابری به ویژه در ماههای نخست جنگ و علیالخصوص در مورد نیروهای بسیجی و سپاهی حاضر در جبههها به نحو چشمگیری مشاهده میشد. نیروهای بعثی در قالب دوازده لشکر کاملاً مجهز و مسلح، سازماندهی و وارد خاک ایران شده بودند. در این میان تعداد زیادی از نیروهای داوطلب مردمی و سپاهی براساس احساس تکلیف دینی و ملی خود به جبههها عزیمت کرده بودند، اما یکی از مهمترین مسائل و مشکلات این بود که اسلحه و تجهیزات کافی برای ارائه به آنها وجود نداشت، به ویژه آن که حضور بنیصدر در مقام فرماندهی کل قوا و نوع نگاه وی به بسیج و سپاه مانع از آن میشد که حتی در حد مقدورات نیز سلاحهای انفرادی و سبک در اختیار داوطلبان قرار گیرد. با این همه، نیروهای بسیجی با روحیهای فداکارانه و شجاعانه، مقاومتهایی حماسی را در برابر لشکرهای پیاده و مکانیزه متجاوز بعثی شکل دادند که در تاریخ ثبت است. در چنین شرایط بحرانی و بغرنجی که حتی یک قبضه اسلحه یا آرپیجی هفت، حکم کیمیا را در جبههها داشت، کمونیستهای مدعی دفاع از «خلقهای ایران» با نفوذ به جبههها به کار اسلحه و مهمات دزدی مشغول شدند تا با آتشافروزی در دیگر نقاط کشور، از پشت بر ملت ایران خنجر بزنند و یار و یاور متجاوزان به این آب و خاک باشند. فرد ناشناس بروشنی این نحوه عملکرد خود و دوستانش را در این کتاب بازگو کرده است: «بخش اصلی سلاحها از کردستان و جنوب به تهران منتقل شد. سلاحهای نیمه سنگین چون آرپیجی7 عمدتاً از جبهههای جنگ جنوب گردآوری شده بود. جنگ ایران و عراق جنگ طبقه ما نبود و شرکت بخشی از نیروهای ما در آن جنگ هیچ منفعتی برای طبقه ما نداشت. اما تنها فایدهای که به ما رساند تهیه این قبیل سلاحها بود... حتی در یک مورد برخی از سلاحها توسط رفقایی چون سهیل سهیلی (یوسف گرجی) از جبهه جنگ آبادان با هلیکوپتر به اهواز منتقل شد... بدین طریق مجموعاً حدود 60 الی 70 اسلحه از انواع مختلف با مقدار زیادی مواد منفجره و مهمات گردآوری شد.» (ص32)
علاوه بر خیانتی که در آن اوضاع و احوال توسط چنین گروههایی به واسطه سرقت اسلحه و مهمات از جبههها صورت گرفت و هرگز از عهده پاسخگویی به آن برنخواهند آمد، نوع تحلیل آنها از جنگ در آن برهه نیز فاقد هرگونه مبنای منطقی است. فارغ از این که چه اختلافها و حتی تضادهایی در داخل کشور وجود داشت، واقعیت این بود که میهن ما در آن برهه هدف یک تهاجم نظامی گسترده واقع شده و صدام حسین بروشنی و با صراحت تمام، تصرف و ضمیمه ساختن بخش قابل توجه و استراتژیکی از خاک ایران را به عراق اعلام داشته بود. به این ترتیب تمامیت کشور ما در مقابل واقعیتی تلخ قرار گرفته بود که اساساً ربطی به طبقه و ایدئولوژی و گرایشهای سیاسی و امثالهم نداشت. دفاع از میهن، وظیفهای است که بردوش همگان قرار دارد و چنانچه کسی از غیرت و حمیت و شجاعت برخوردار باشد، یقیناً در این راه کوتاهی نخواهد کرد. از سوی دیگر، تمامی آمارها و ارقام و اسناد به جا مانده از آن دوران حاکی از این واقعیت است که اقشار پایین دستی جامعه در هر شغل و رستهای اعم از کارگر، کشاورز، کارمند و غیره، بیشترین حضور را در جبهههای دفاع در برابر متجاوزان، داشتهاند. بنابراین گروههایی که خود را نماینده طبقه کارگر و کشاورز میدانستند و تمامی اقدامات خود را در رابطه با این «طبقه» توجیه میکردند، اگر یاری به آنها نمیرساندند دستکم نمیبایست اقدام به دزدیدن مهمات و اسلحه از جبههها بکنند و آحاد این طبقه را از کمترین امکانات و تجهیزات دفاعی در برابر متجاوزان تا دندان مسلح، محروم سازند.
البته این نوع تحلیل از جنگ به دلیل آن که هیچگونه پشتوانه منطقی و استدلالی نداشت- همانند دیگر نظریات و طرحها و فعالیتهای این گروه- در تحلیلهای درون سازمانی نیز بتدریج با مشکل مواجه شد. در واقع حقایق این جنگ به حدی روشن و واضح خود را مینمایانند که امکان نادیده گرفتن آنها غیرممکن میگردد: «موضوعی که بحث حول آن، شکل حادی به خود گرفت مسئله چگونگی برخورد به ماهیت جنگ ایران و عراق بود. رفیق ریاحی عکسالعمل بخشهایی از مردم که پس از «فتح خرمشهر» توسط ارتش و سپاه، از خود نشان دادند و به طور خودبخودی به خیابانها ریختند و آن را جشن گرفتند نشانی از عادلانه بودن این جنگ از جانب ایران میدانست.» (ص172)
البته باید گفت دستیابی به همین نتیجه نیز به دلیل غوطهور بودن اعضای اتحادیه کمونیستها در تصورات غیرواقعی خویش، بسیار دیرهنگام و پس از فتح خرمشهر یعنی در سوم خرداد ماه 61 صورت میگیرد، حال آن که کافی بود پیش از آن نگاهی عمیقتر به نحوه ارتباط مردم و جنگ انداخته میشد و با پی بردن به حقایق، از رویارویی با مدافعان کشور و شلیک به سوی آنها در پشت جبهه، اجتناب میگردید.
طراحی عملیات شورش مسلحانه در آمل نیز در فقدان چنین نگاههای عمیقی به مسائل فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و نیز بینالمللی صورت میگیرد. در حالی که کشور تمامی توان خود را برای دفاع از تمامیت ارضی و استقلال میهن بسیج کرده و جنگ و درگیری با شدت تمام در جبههها ادامه دارد، ناگهان گروهی کمتر از یکصد نفر تصمیم میگیرند تا از طریق تصرف نظامی شهر آمل، حرکتی را برای تحت فرمان درآوردن تمامی کشور آغاز کنند! هیچ چیزی بهتر از توضیحات فرد ناشناس نمیتواند میزان خامی، تخیلی و در عین حال خیانتبار بودن این حرکت را برملا سازد.
آنچه نخست در این طرح جلب توجه میکند، تحلیلی است که اتحادیه از جامعه ایران و خط سیر یک حرکت انقلابی برای به دستگیری قدرت در این جامعه برمبنای آموزههای مائو دارد: «ما متعلق به نسلی بودیم که با آموزههای مائو بر سر این که «قدرت سیاسی از لولهتفنگ بیرون میآید» و «خلق بدون ارتش خلق چیزی ندارد» تعلیم یافته بودیم و عمیقاً اعتقاد داشتیم که بدون یک انقلاب قهرآمیز تودهای نمیشود از گند و کثافات و مصائب جامعه کهنه رها شد» (ص22) به طور کلی استغراق در تئوریها و نظریات مائوئیستی و بیگانه از جامعه و شرایط ایران، به حدی بود که حتی پس از مواجه شدن با مسائل و مشکلات اولیه در طرح تهاجم به آمل، رهبریت گروه - سیامک زعیم- برای حل این مشکلات، همچنان به چیزی جز نظریات مائو درباره عملیات نظامی فکر نمیکند: «در آن دوره کل رهبری بویژه رفیق شهاب [سیامک زعیم] خیلی تحت فشار بود. صد آدم جنگی جان برکف، گرسنه و خسته چشم به دهان رهبران دوخته بودند و هر جلسه رهبری با نگاههای منتظر و پرسشگر رفقا روبرو بود. تمام آن دوره رفیق شهاب خواب نداشت، تنها کتابی که داشتیم یعنی 6 اثر نظامی مائو را مطالعه میکرد و مدام درگیر بحث و گفتوگو با رفقای مختلف میشد.» (ص69) جالب این که افراط در این قضیه حتی انتقاد برخی از دوستان و همراهان را به همراه دارد و در این چارچوب، توجه به شرایط متفاوت ایران و چین به رهبری سازمان گوشزد میشود: «رفیق سهیل به شوخی به رفیق شهاب میگفت این قدر شش اثر نظامی مائو را نخوان، ما را تا آخر عمر در جنگل نگه میداری...» (ص82)
البته بیگانگی با شرایط، صرفاً به این مسئله ختم نمیشد، بلکه قیاس معالفارق بین شرایط خود و اوضاع و احوال دوران اوجگیری نهضت اسلامی مردم علیه رژیم شاه و به ویژه درگیریهای روزهای واپسین عمر آن رژیم نیز که منجر به پیروزی انقلاب در روز 22 بهمن 57 گردید، توهماتی را در ذهن برنامهریزان این شورش مسلحانه جای داده بود: «نوک تیز طرح، ایجاد یک گروه نظامی زبده و متحرک بود که قرار بود به صورت برقآسا عمل کند، دادگاه انقلاب اسلامی را که در مدخل ورودی شهر قرار داشت، تصرف کند. آنجا محل نگهداری بخشی از زندانیان سیاسی بود. روی زندانیان به عنوان یک نیروی اولیه حساب شده بود... سازمان دادن این گروه قوی و متحرک، ناظر بر جمعبندیای بود که کاک اسماعیل از قیام مسلحانه تودهای 22 بهمن ماه سال 1357 در تهران داشت. در آن قیام که از منطقه نیروی هوایی آغاز شد گروههای مسلح مردم یک به یک کلانتریهای محل را تسخیر میکردند و مسلح میشدند و با تمرکز قوا سراغ پادگانهای نظامی میرفتند.» (صص47-46) در نظر گرفتن یک سلسله فعالیتهای نظامی صرفاً در دو سه روز پایانی عمر رژیم شاه و نادیده گرفتن انبوهی از مسائل سیاسی، فرهنگی و عقیدتی پشت سر آن، محدودیت افق دید رهبران اتحادیه کمونیستها را در شکلدهی یک حرکت عظیم تودهای که بتواند جابجایی قدرت را در سطح کلی در پی داشته باشد، نشان میدهد.
موضوع دیگری که در خاطرات فرد ناشناس، به گونهای تصنعی بر آن تأکید مکرر صورت میگیرد، طرح ادعای برخورداری شورشیان مسلح عضو اتحادیه کمونیستها از حمایتهای بیدریغ و گسترده مردمی در طول ماههای استقرار در جنگل و نیز هنگام غائلهآفرینی در شهر آمل است. آنچه باعث میشود تا این تصویرسازی و جعل واقعیت بسرعت از پرده بیرون افتد، افراطی است که بدون توجه به جوانب آن از سوی فرد ناشناس در این زمینه صورت میگیرد. در تصویر ارائه شده، مردم کاملاً حامی شورشیان اتحادیهای هستند و به هر نحو ممکن از آنها پشتیبانی به عمل میآورند و بیصبرانه مشتاق آنند تا این نیروها هرچه زودتر شهر آمل را آزاد سازند و بلافاصله پس از آن نیز دیگر شهرهای کشور آزاد شوند و طبعاً یک حکومت کمونیستی اداره امور مملکت را برعهده گیرد. طبعاً نخستین سؤالی که با فرض صحت این گونه ادعاها مطرح میشود آن است که اگر چنین همراهی، همدلی و هماهنگیای میان مردم و اتحادیه وجود داشت، چرا حرکت این اتحادیه به فرجام مورد نظر طراحان آن نرسید؟ آیا در صورت درستی این مسئله، همانطور که اتحادیه انتظار داشت نمیبایست به محض آغاز عملیات، مردم گروه گروه به آنها میپیوستند و با تصرف کلانتریها و مراکز نظامی- همانگونه که در 22 بهمن 57 اتفاق افتاد- بسرعت مسلح میشدند و قدرت را به اتحادیه منتقل میساختند؟ آیا میتوان با طرح اقدامات سرکوبگرانه، انفعال مردم را که تا آن حد همدل و پشتیبان اتحادیه بودند، توجیه کرد؟ مگر نه آن که در آخرین روزهای عمر رژیم شاهنشاهی، شدت فشار حکومت نظامی به حداکثر خود رسیده و حتی طرحی برای برپایی یک کودتای خونین نیز تدارک دیده شده بود. آیا زمانی که پس از اعلام حکومت نظامی از ساعت 4 بعدازظهر روز 21 بهمن 57، حضرت امام مردم را به خیابانها فرا خواندند، کسی واهمهای از سرکوبگری نظامیان و کودتاچیان به خود راه داد؟ واقعیتی که مورد اذعان فرد ناشناس نیز قرار دارد آن است که مردم در آن روز علیرغم تمامی خطرات جانی، یکپارچه به ندای امام پاسخ گفتند و بیهراس از کشته شدن راهی خیابانها گردیدند. اگر تصویری که این فرد ناشناس در طول اظهارات خود ترسیم میکند، حقیقت داشت دستکم میبایست گوشهای از صحنههای 21 و22 بهمن 57 آنگونه که انتظار آن را میکشیدند به شکل مقاومتهای مردمی، به منصه ظهور میرسید، اما هنگامی که ملاحظه میشود اعضای این گروه پس از یک حرکت کور، با برجای گذاردن تعدادی کشته و مجروح، ناچار از دست زدن به یک عقبنشینی عجولانه و بیبرنامه میشوند، ناگهان تمامی تصویرسازیهای فرد ناشناس، رنگ میبازد.
از طرفی اگر چنین حمایتها و همراهیهای ادعایی، صورت واقعی و حقیقی داشت، سایر گروههای ضدانقلاب از جمله منافقین که به طور جدی در پی براندازی نظام جمهوری اسلامی بودند، میبایست از طرح عملیات مسلحانه در آمل استقبال به عمل میآوردند و با گرد آمدن حول این برنامه، اهداف خود را به نحو جدیتری دنبال میکردند. اما همانگونه که فرد ناشناس خاطرنشان میسازد، هیچگونه حمایتی از این برنامه به عمل نیامد: «با بسیاری از گروههای سیاسی هم در سطح سراسری و هم در سطح محلی تماسهایی گرفته شد. مشکل اصلی این بود که بسیاری از گروهها بویژه گروههای چپ هنوز پیام سیاسی کودتای سال 60 را درنیافته بودند و صرفاً آن را دعوای درونی ارتجاع ارزیابی میکردند... رفقای سازمان چریکهای فدایی خلق ایران (اقلیت) میگفتند ما خودمان برنامه داریم. رفقای سازمان مارکسیستی- لنینیستی توفان در منطقه برخی همکاریها با ما داشتند... دو تن از مسئولین مجاهدین در شمال یکبار به کناره جنگل آمدند و رفیق ریاحی با آنان ملاقاتی داشت. آنان کماکان روی خط عملیات پراکنده بودند.» (ص39)
در این زمینه بویژه توجه به نوع موضعگیری سازمان مجاهدین (منافقین) درخور اهمیت است. در آن برهه، این سازمان جدیترین و خشنترین نوع عملکرد را در قبال نظام داشت و از دیگر سو دارای وسیعترین شبکههای تیمی، نفوذی و عملیاتی بود، به طوری که توانسته بود در دو عملیات تروریستی 7 تیر و 8 شهریور، جمع زیادی از مسئولان و بلندپایگان نظام را به شهادت برساند. در طول ماههای بعد از این وقایع نیز شبکههای منافقین در مناطق مختلف کشور بشدت مشغول فعالیت بودند و به جمعآوری اطلاعات و اخبار و نیز فعالیتهای تروریستی خود ادامه میدادند. در این حال پاسخ سرد و منفی نمایندگان این سازمان به اتحادیه کمونیستها برای پیوستن به شورش مسلحانه در آمل بروشنی حاکی از آن است که سازمان منافقین براساس اطلاعات خود، هرگونه پشتیبانی مردمی از آن را منتفی میدانست، لذا کوچکترین احتمالی برای پیروزی آن قائل نبود؛ در غیر این صورت یقیناً با این حرکت همراه میشد و البته هیچگونه نگرانی نیز از این که پس از پیروزی (!) قدرت به دست اتحادیه بیفتد نداشت، چرا که با توجه به سابقه فعالیت و تعداد نیرو و به ویژه روشهای خاص و کاملاً ابتکاری مسعود رجوی برای کنار زدن رقبا، بسادگی قادر بود از پس اتحادیه کمونیستها برآید. اما نه تنها هیچیک از این گروهها به برنامه مزبور نپیوستند بلکه حتی اتحادیه کمونیستهای ایران از این که بتواند برنامه شورش مسلحانه خود را به تصویب و تأیید تمامی اعضای خود برساند نیز ناتوان بود. لذا اعضای کمشمار آن، به دو گروه اکثریت و اقلیت تجزیه شدند و اختلافات میان آنها به حدی رسید که مخالفان از ارائه امکانات سازمان به این بخش شورشی نیز جلوگیری به عمل میآوردند: «مشکل واقعی که در بقیه بخشهای تشکیلات با آن روبرو بودیم برخورد منفعلانه و کارشکنانه اقلیت سازمان بود. عملاً تشکیلات تهران تحت نفوذ و کنترل آنان قرار داشت و آنان در بسیاری مواقع حاضر نبودند امکانات سازمان را در اختیار فعالیتهای تدارکاتی جنگل قرار دهند.» (ص65) البته جای این سؤال نیز وجود دارد که اگر گروه مخالف در اقلیت بودند، چگونه تشکیلات مرکزی در تهران را در اختیار داشتند و به چه طریقی قادر بودند از انتقال امکانات سازمان به گروه جنگل جلوگیری به عمل آورند؟ در پاسخ به این سؤال میتوان چنین پنداشت که فرد ناشناس، در این زمینه نیز بسان بسیاری موارد دیگر با اقدام به وارونهگویی، جای اکثریت و اقلیت را با یکدیگر عوض کرده است.
اوج افراط در وارونهنمایی وقایع زمانی است که فرد ناشناس در بازگویی وقایع آمل مدعی میشود مردم منطقه از به شهادت رسیدن نیروهای بسیجی و سپاهی به دست شورشیان اتحادیه کمونیستها، حمایت به عمل میآوردند. وی در بیان این مسئله یک نکته مهم را تعمداً نادیده میگیرد و آن شکلگیری نیروی بسیج و سپاه پاسداران از متن توده مردم است. به عبارت دیگر اعضای سپاه و بسیج کسی جز خود مردم نبودند و البته در آن مقطع از زمان اکثریت آنها نیز در جبهههای غرب و جنوب در راه دفاع از میهن مشغول جانبازی و ایثارگری بودند. اتفاقاً همین پیوند و بلکه یگانگی جامعه و بسیج بود که زمینههای پایمردی مستمر این نیروی نوپا را در جبههها فراهم آورده بود و علیرغم وارد آمدن تلفات و خسارات به آن، هرگز خللی در حضور بسیج و سپاه در نقاط مرزی مشاهده نشد. تنها کافی است با نگاهی گذرا به تشییع جنازه شهدای جنگ تحمیلی در آن دوران و مشاهده تابوتهای شهدا بر روی دستان امواج عظیم انسانی در تمامی شهرها و روستاها و شنیدن شعارهایی که علیه آمریکا و رژیم بعثی سرداده میشد، میزان محبت و عشق مردم به شهدا و نفرت آنها از دشمنان را دریافت. حال آیا براستی برای مردم تفاوتی داشت که قاتل فرزندان آنها چه کسانی باشند؟ بیتردید اگر نفرت مردم از عوامل داخلی آمریکا که دست خود را به خون فرزندان غیور ایران زمین آغشته میکردند، بیشتر از تنفر از خود آمریکا و اسرائیل نبود، کمتر از آن نیز نبود. خوشبختانه واقعیتها در این باره به حدی روشن، مستند و آشکارند که با داستانسراییهایی از این دست امکان خدشهدار کردن آنها وجود ندارد: «ما از طریق اهالی روستاهای اطراف پیغام دادیم که میتوانند از طریق مردم جنازهها را تحویل بگیرند ولی نه اهالی حاضر به همکاری با رژیم بودند و نه خود رژیم اقدامی کرد. تنها پدر یک درجهدار ارتشی برای بردن جنازه فرزندش به جنگل آمد، با کلی بدگویی از رژیم و این که فرزندش را مجبور کردند که با ما بجنگد. او به ما کمک مالی داد.» (ص63) یا در جای دیگری ادعا میشود: «از صبح اول وقت مردم روستای «اسکومحله» دور پاسگاه ژاندارمری جمع شده بودند. همگی ناراحت و نگران و عبوس و عصبی بودند. اما به محض این که اولین سری جنازههای دشمن به پاسگاه سرازیر شد، گل از گل مردم شکفت. ذوق زده شدند و علناً از شکست رژیم و پیروزی ما ابراز خوشحالی کردند.» (ص58)
البته ناگفته نماند که چنین تصویرسازیهایی از جامعه و اوضاع و احوال آن و افراط در وارونه گویی مسائل، هرچند که ابتدا عملی ناشیانه و بلکه تمسخرآمیز به نظر میآید، اما با دقت در این مورد و موارد مشابه میتوان حرکتی را به منظور تکرار مکرر دروغهای بزرگ برای جا انداختن آنها در ذهن نسل جوان و تثبیت اینگونه جعلیات در تاریخ، مشاهده کرد.
بررسی اظهارات فرد ناشناس در زمینه عملیات نظامی اتحادیه کمونیستهای ایران، زوایای دیگری از تحریف واقعیات را در این خاطرهگویی، آشکار میسازد و البته در لابلای این اظهارات، مواردی را نیز میتوان یافت که حاکی از حاکمیت روحیه ماجراجویی، هیجانزدگی و قدرت طلبی کور بر این سازمان است. فرد ناشناس خود نیز در لابلای مطالب اظهار شده، با نگاه امروزین به وقایع گذشته، خطاها و اشتباهات فاحش در برنامهریزیها و عملکردهای آن هنگام اتحادیه را متذکر میشود اما در عین حال تلاش دارد تا تصویری حماسی از کلیت این ماجرا ارائه دهد. مسلماً برای گروهی که به پیروی از آموزههای مائو قصد دارد قدرت سیاسی را از مجرای لوله تفنگ به دست گیرد و به اجرا درآورد و بدین منظور خود را در نقش و هیبت «ارتش خلق» تصور میکند، هیچ امری ضروریتر و بایستهتر از برنامهریزی دقیق و همهجانبه برای عملیات در پیش رو وجود ندارد. اما با مرور این خاطرات مشخص میشود که طراحان این ماجرا، حتی بدیهیترین و سادهترین اصولی را که در چنین عملیاتی باید مورد توجه قرار داشته باشد، نادیده گرفتهاند: «این که پس از آزادسازی شهر چگونه به پیشروی ادامه دهیم چندان مورد بحث قرار نگرفته بود. ایدههایی بود که به سمت شهرهای دیگر پیشروی کنیم و آنها را هم تصرف کنیم. اما آنچه که رویش حساب شده بود تأثیر سیاسی آن بر سراسر کشور بود و نقشی که این قیام در برانگیختن مردم در جاهای دیگر داشت.» (ص47) بر این نوع طرحریزی عملیات نامی جز خیالپردازی نظامی و سیاسی نمیتوان گذارد. عمق این خیالپردازی زمانی آشکار میشود که پیروزی در این عملیات صددرصد فرض شده و لذا هیچ برنامه و دستور کاری برای عقبنشینی نیروها در صورت شکست احتمالی عملیات، طراحی نشده باشد: «مسئله عقبنشینی فقط در حد مشخص کردن یکی دو نقطه در جنگل- آن هم نه چندان روشن و واضح و رسماً اعلان شده- طرح شده بود تا ارائه یک نقشه عقبنشینی منظم در صورت شکست احتمالی.» (ص100)
وجود چنین نقص و نقصانهای عظیمی در طراحی عملیاتی که هدف آن فتح کل کشور است (!) باعث میشود تا فرد ناشناس در طول اظهارات خود دچار تناقضگوییهای مکرر درباره اشخاص مختلف شود، چرا که از یک سو قصد دارد تا هریک از اعضای اتحادیه و بویژه مسئولان آن را تا حد ممکن بزرگ و در نظریهپردازیهای سیاسی و طراحی عملیات نظامی از جمله اعجوبهها و نوادر دوران قلمداد کند و از سوی دیگر در مواجهه با واقعیات انکارناپذیر و غیرقابل کتمان، ناچار از بیان نقاط ضعف و کاستیها و نواقصی میگردد که هیچ سنخیتی با تعاریف قبلی ندارد. به عنوان نمونه وی در ابتدا چنین تصویری از «کاک اسماعیل»؛ فرمانده اصلی عملیات نظامی شورش به دست میدهد: «کاک اسماعیل با مهارت فراوان و به سرعت رفقا را سازماندهی کرد و فرمانهای نظامی مناسب صادر کرد. این از جمله تواناییهایش بود که میتوانست زود ارزیابی اولیه کسب کند و برپایه آن سریعاً تصمیم صحیح بگیرد. در ضمن، شناختش از نیروهای تحت فرمانش عامل مهمی در تعیین آرایش قوای صحیح بود. او میدانست که در صحنه جنگ کجا استقامت و پایداری لازم است، کجا جسارت و شهامت. کجا قاطعیت در امر تصمیمگیری و چالاکی لازم است، کجا نیازمند صبر و حوصله بیشتر.» (ص59) اما علیرغم تمامی این تعریف و تمجیدها، در درگیری کوچکی که روز 17 آذر 60 بین نیروهای شورشی اتحادیه و تعدادی از نیروهای بسیجی در روستای رزکه صورت گرفت، کاک اسماعیل نه تنها نتوانست علیرغم شناساییهای قبلی و هجوم غافلگیرانه، هیچگونه موفقیتی به دست آورد، بلکه از سوی فرد ناشناس- برخلاف تمجیدهای قبلی- به عدم قاطعیت در تصمیمگیری و پیشبرد نقشه متهم میشود: «خود کاک اسماعیل فرماندهی عملیات را برعهده گرفت... پس از یک ساعت و نیم نبرد کاک اسماعیل از طریق بیسیم به گروه امین اسدی فرمان پیشروی برای تصرف پایگاه داد. اما زمان زیادی نگذشته بود که فرمان را لغو کرد... کاک اسماعیل هنگام نبرد قاطعیت کافی را برای پیشبرد نقشه از خود نشان نداد و فرمان پیشروی را لغو کرد.» (صص74و77)
قابلیتها و هوشمندیهای (!) نظامی کاک اسماعیل بویژه در زمان عملیات اصلی این گروه هنگام انتقال افراد از جنگل به شهر در آخرین ساعات روز چهارم بهمن بیش از پیش نمایان میشود. طبق اظهارات فرد ناشناس، پیش از آغاز عملیات، راههای ورود به شهر، توسط یک گروه چند نفره مورد شناسایی قرار میگیرد و مدت زمان لازم برای عبور از این مسیرها محاسبه میگردد. اما نکتهای بسیار ساده و بدیهی از چشم مسئولان سیاسی و نظامی این گروه پنهان میماند و آن تفاوت میان حرکت یک گروه چند نفره با یک دسته نزدیک به صد نفر بوده است. تنها در مرحله انتقال نیرو به شهر است که کاک اسماعیل فرمانده نظامی گروه و دیگران به این تفاوت پی میبرند: «ارزیابی اولیهمان از زمان لازم برای رسیدن به شهر که مبتنی بر رفت و آمد یک گروه چند نفره از این مسیر بود غلط از آب درآمد. از نظر زمانبندی تفاوت کیفی است بین حرکت یک گروه کوچک چندنفره با حرکت یک گروه صدنفره.» (ص103)
در اینجا این سؤال مطرح میشود که اساساً چرا این گروه کوچک شورشی با وجود تمامی ضعفهای خود توانست یک گروه صدنفره را در جنگل برای مدت چند ماه مستقر سازد و علیرغم درگیریهای پراکندهای که در طول این مدت به وقوع پیوست، اقدامی جدی برای سرکوب آنها در جنگل و ختم غائله صورت نگرفت؟ برای پاسخگویی به این سؤال، باید به شرایط ویژه جنگی در آن مقطع از زمان توجه کرد. در یک نگاه کلی باید گفت پس از تهاجم سنگین ارتش بعثی به ایران، طبیعتاً بخش عمدهای از تواناییهای نظامی و دفاعی کشور در قالب نیروهای بسیجی، سپاهی و کلیه نیروهای نظامی و انتظامی، راهی جبههها شد، اما در این مقطع از زمان یعنی نیمه دوم سال 60 و پس از سد شدن راه پیشروی نیروهای متجاوز و زمینگیر کردن آنها، مسئولان و فرماندهان جنگ در حال برنامهریزی برای هجوم به دشمن و بیرون راندن آنها از خاک میهن بودند. به همین دلیل بسیج نیروها و اعزام گسترده و سریع آنها به جبههها در دستور کار قرار داشت که در نهایت به انجام عملیات فتحالمبین در نخستین روزهای سال 61 و آزادسازی بخشهای وسیعی از مناطق اشغال شده انجامید. در این مقطع شاید بتوان گفت تعداد نیروهای بسیجی و سپاهی در کلیه شهرها در کمترین حد ممکن قرار داشت و تمامی توجهات نیز معطوف به تدارکات لازم برای انجام عملیات بزرگ تهاجمی به دشمن بود.
اتفاقاً از لابلای خاطرات فرد ناشناس نیز بخوبی میتوان چنین وضعیتی را مشاهده کرد. به عنوان نمونه در اوایل پاییز 60 نیروهای آنها براحتی وارد جنگل میشوند و چند ده تن بار «از مهمات و تجهیزات نظامی تا چندین تن مواد غذایی» نیز به جنگل انتقال داده میشود. (ص34) فرد ناشناس بدون اشاره به وضعیت جنگی کشور و اعزام نیروها به جبههها، علت سهولت در انتقال نیرو و تدارکات به جنگل را «ضعف و بیپایگی مفرط رژیم در آن دوره» (ص34) میداند، اما این صرفاً تلاش ناموفقی برای کتمان حقیقتی درخشان از یک سو و «خیانتی بزرگ» از سوی دیگر است. در جای دیگر فرد ناشناس با بیان آمار نیروهای سپاه در اوایل پاییز بخوبی وضعیت نیروهای مستقر در شهر را روشن میسازد: «نیروی نظامی دشمن در شهر هم خیلی گسترده نبود. مقر سپاه در مواقع عادی 20 تا 30 نفر نیرو داشت.» (ص50) با توجه به این که جهت کلی حرکت نیروها از شهرها به جبههها برای انجام عملیات فتحالمبین بود بنابراین قطعاً تا روز پنجم بهمنماه اگر از این تعداد نیرو کاسته نشده باشد، بر آن افزوده هم نشده است. بنابراین میتوان گفت که اگرچه درگیریهای پراکندهای تا زمان عملیات اصلی نیروهای اتحادیه کمونیستها صورت گرفت، اما به دلیل رویکرد عمومی نیروهای سپاه و بسیج به جبهههای جنگ و نیز قلت تعداد حاضرین در شهر آمل، درگیری گستردهای با نیروهای اتحادیه تدارک دیده نشد و بلکه امکانات لازم را بدین منظور در اختیار نداشتند.
در واقع وقتی فرد ناشناس میگوید: «رفیقمان حشمت اسدی بعد از این که نیروها به جنگل منتقل شدند دو سری اسلحهای که قبلاً به شهر برده شده بود را پشت وانتی انداخت و یک گونی رویش انداخت و از جلوی پاسگاههای کنترل رژیم گذشت و آنها را به جنگل آورد» (ص35) این خود بهترین شاهد برای درک میزان حضور نیروهای بسیجی و سپاهی و انتظامی در شهر است، به طوری که «حشمت اسدی» به سبب عدم حضور این نیروها، با خیالی آسوده به نقل و انتقال تعداد زیادی اسلحه به صورت تقریباً آشکار میپردازد. این البته وضعیتی کمابیش مشابه در دیگر شهرها نیز بود که بیشترین حجم نیروهای بسیجی و سپاهی و نظامی خود را به جبههها اعزام داشته بودند. بنابراین آمار و ارقامی که فرد ناشناس درباره بسیج «نزدیک به 2000 – 1500 نفر سپاهی و ارتشی» (ص54) در روز 21 آبان 60 به منظور سرکوب یک جمع تقریباً صدنفره میدهد، جز اوهام و تخیلات دُن کیشوتی وی نمیتواند باشد، چرا که در این صورت بیتردید هیچ اثری از این جمع باقی نمانده بود. طبعاً اگر فرد ناشناس میتوانست تصور دقیقی از دو هزار نفر نیروی مسلح داشته باشد، هرگز چنین ادعایی را مطرح نمیکرد، به ویژه آن که گفته شود تهاجم یک چنین نیرویی، تنها یک کشته و دو زخمی از آنها گرفت! (ص57)
راحتی و سهولت ورود نیروهای مسلح اتحادیه کمونیستها به شهر آمل در ساعات پایانی روز پنجم بهمن ماه نیز تأکید مجددی بر حضور غالب نیروهای بسیجی و سپاهی در جبهههای جنگ و قلت تعداد این نیروها در سطح شهر است: «مسئولیت انتقال قوا را رفیق غلامعباس درخشان (مراد) برعهده گرفت. قرار شد با همان وانتی که برای حمل غذا از آن استفاده شد نیروهای هر واحد عملیاتی به محلهای مورد نظر که از قبل شناسایی شده بود، منتقل شوند. حوالی ساعت هشت و نیم شب انتقال قوا آغاز شد... رفقا میبایست از خیابانهای مرکزی و منطقه تجاری شهر عبور میکردند و تا چند متری بسیج میرفتند... طی همین دوره با هر رفت و آمد وانت، گروههای دیگر هم به راحتی و به دقت در محلهای از قبل تعیین شده مستقر شدند و سنگر گرفتند... ساعت یازده و نیم شب رفیق فرامرز فرزاد، فرمان آغاز عملیات را صادر کرد.» (صص107-106) هنگامی که این نیروها به راحتی پشت وانت به صورت مسلح وارد شهر میشوند و در نزدیکترین فاصله به مقرهای بسیج و سپاه استقرار مییابند، میتوان حدس زد که در آن زمان چه تعداد نیروی بسیجی و سپاهی در شهر حضور داشتهاند.
اما علیرغم این همه، به گفته فرد ناشناس که غلو بسیاری میکند نیروهای شورشی تنها به مدت 4 ساعت امکان در دست داشتن ابتکار عمل را مییابند: «مجموعه عملیات فوق تقریباً 4 ساعتی به درازا کشید. ابتکار عمل و تعرض کلاً در دست ما بود، توانستیم ضمن ضربه زدن به دشمن، قوایش را در مقرها میخکوب کنیم، ماشینهای گشت شبانه سپاه را نابود کنیم، بنوعی کنترل جنوب غربی شهر به دست ما افتاد... در واقع با روشن شدن هوا، عملیات ما حالت تدافعی به خود گرفت و ما ابتکار عمل را از دست دادیم.» (صص111-110)
از این گفته بخوبی پیداست که تمامی ادعاهای فرد ناشناس در طول این خاطرات مبنی بر حمایتهای بیدریغ مردمی از آنها کاملاً بیمبناست، چرا که اگر چنین بود، در زمانی که ابتکار عمل در دست آنها قرار داشت میبایست مردم- همانگونه که در 22 بهمن 1357 عمل کردند- وارد کار میشدند و با تصرف مراکز نظامی، شهر را در اختیار نیروهای اتحادیه کمونیستها قرار میدادند. بویژه این که به گفته فرد ناشناس یکی از اعضای سرشناس سازمان مجاهدین در محلهای که بیشترین امیدواری برای کسب حمایتهای مردمی از آنجا میرفت، تلاش کرد تا عدهای را به حمایت از این گروه برانگیزد: «محمد معادی که از فعالین سرشناس مجاهدین در این محله بود در خانهها را به صدا درآورد و به همه اعلام میکرد که سربداران شهر را گرفتهاند و راه گریزی برای مزدوران خمینی باقی نمانده است» (ص109) از سوی دیگر این گروه با به شهادت رساندن ناجوانمردانه تعدادی از نیروهای پاسدار نیز سعی کرد قدرت و زور بازوی خود را به مردم نشان دهد تا آنها از روی ترس یا با اعتماد به قدرت این گروه، به فعالیت در جهت حمایت از آنها بپردازند: «در جلوی بیمارستان شیر و خورشید با حکم رفیق حشمت اسدی، شش تن از پاسداران مسلح توسط رفیق حسین ساری اعدام شدند.» (ص109)
بنابراین هنگامی که ملاحظه میشود علیرغم تمامی این مسائل و نیز قلت عددی نیروهای سپاه و بسیج، این گروه حداکثر تا هنگام روشن شدن هوا توانست جولانی در بعضی مناطق شهر دهد و سپس ناگزیر از عقبنشینی شد، میتوان جهت حرکت و اقدامات مردمی را بخوبی تشخیص داد؛ بدین ترتیب تمامی بافتههای ذهنی فرد ناشناس درباره حمایتهای مردمی از آنها، نقش بر آب میگردد.
البته وی برای توجیه دلیل شکست این شورش، به یک انتقال نیروی ده هزار نفری به آمل اشاره میکند: «رژیم شبانه در حال اعزام قوای نظامی خود از سراسر شمال و دیگر مناطق ایران بود... در مجموع، رژیم نزدیک به ده هزار تن از قوای ارتشی و پاسدار و بسیجی را برای سرکوب قیام ما متمرکز کرد.» (صص112-111) تنها اندکی تأمل در گفتههای همین فرد پوچی این ادعا را اثبات میکند. به گفته وی عملیات از ساعت یازده و نیم شب آغاز گردید (ص107) و مدت چهار ساعت ابتکار عمل در دست آنها بود (ص111) و با روشن شدن هوا عقبنشینی این نیروها آغاز شد.(ص116) اگر وضعیت کلی کشور، اوضاع و احوال نیروهای مسلح و به ویژه بسیج و سپاه، اعزام گسترده نیروها از تمامی شهرها به جبههها، وضعیت حمل و نقل نظامی و غیره را در نظر بگیریم، طبعاً در طول این چهار ساعت، آن هم در دل شب و در منطقه کوهستانی آمل، به هیچ وجه امکان اعزام نیرو و استقرار آنها در این شهر وجود نداشته است.
بنابراین حتی اگر قائل به این باشیم که در طول روزهای بعد صدها هزار نیروی نظامی نیز به شهر آمل گسیل داشته شده باشند، این مسئله هیچ ربطی به شکست عملیات اتحادیه کمونیستها ندارد، چرا که آنها قبل از ورود این نیروها ابتکار عمل را از دست داده و وادار به فرار شده بودند. اما واقعیت این است که تنها نیروی کمکی که به این منظور به آمل اعزام گردید، جمعی از نیروهای سپاه چالوس بودند که آنها نیز در طول روز بعد- و نه در طول درگیریهای شبانه- به این منطقه رسیدند و در واقع به تعقیب نیروهای فراری و پاکسازی منطقه پرداختند. همچنین گفتنی است که در طول ساعات اولیه تهاجم غافلگیرانه نیروهای شورشی، حدود 40 تن از نیروهای بسیجی و سپاهی و نیز مردم شهر به فیض شهادت نائل آمدند اما نیروهای مردمی بسرعت توانستند با تسلط بر اوضاع، به عقب راندن شورشیان بپردازند. بنابراین شکست نیروهای اتحادیه، از جمع قلیلی از نیروهای بسیجی و سپاهی صورت گرفت که البته از حمایتهای گسترده و بیدریغ مردم این شهر برخوردار بودند. در واقع طرح ادعای اعزام ده هزار نیروی نظامی به آمل در آن مدت کوتاه یا حتی در طول روز بعد، از آنجا ناشی میشود که فرد ناشناس عدد ده هزار را بدرستی نمیشناسد یا آن که هیچ تصوری از نقل و انتقال نیروهای نظامی ندارد، چرا که در آن هنگام حتی نیروهای واکنش سریع ایالات متحده آمریکا نیز قادر نبودند در طول 4 ساعت اقدام به جمعآوری ده هزار نیروی نظامی از سراسر یک کشور و انتقال آنها به یک نقطه بکنند.
گذشته از پارهای داستانپردازیهای بیمبنا و پوچ درباره رشادتها و دلاوریهای نیروهای اتحادیه یا ترس حاکم بر نیروهای بسیجی و سپاهی- که در آن موقع رشادتهای آنان در برابر دوازده لشکر تا دندان مسلح عراقی، چشم جهانیان را خیره ساخته بود- یا توصیف کمکهای بیپایان مردمی به شورشیان، فرد ناشناس در مراحل پایانی خاطرات خود، به بیان نکاتی میپردازد که قابل تأمل است. وی اگرچه در طول صحبتهایش بارها از حمایتهای مردمی سخن می گوید، اما در نهایت خشم و کینه خود را نسبت به مردم نمیتواند پنهان دارد و به صراحت ضرورت قلع و قمع آنها را در جریان یک «انقلاب کمونیستی» مورد تأکید قرار میدهد: «هر انقلاب در عمل با دو مسئله مشخص روبروست، یکی طبقات مرتجع به عنوان آماج اصلی انقلاب و دیگری آنچه که بدان اردوی دشمن مینامیم و مرکب از بازوهای مسلح و غیرمسلح سرکوبگر دشمن است. اینها لزوماً از موقعیت طبقاتی مانند سرمایهداران و زمینداران بزرگ برخوردار نیستند اما آماج انقلابند و در پروسه جنگ انقلابی باید ارادهشان را در هم شکست و خردشان کرد.» (ص119)
گاهی ترسیم برخی صحنهها از سوی فرد ناشناس به گونهای صورت میگیرد که لبخند را بر لب مینشاند و البته این ظن و گمان را نیز برمیانگیزد که چه بسا وی اساساً در این وقایع حاضر نبوده و آنچه بیان میدارد صرفاً از روی گفتهها و یادداشتهای دیگران به انضمام داستان پردازیهای شخصی است. به عنوان نمونه صحنه درگیری در سطح شهر چنین تصویر شده است: «در برخی مکانها، رفقا بویژه رفقای محلی برای مردم سخنرانیهای کوتاه ایراد کردند. آنان اهداف قیام را توضیح دادند و از مردم خواستند که به صفوف ما بپیوندند و از هرگونه کمکی که از دستشان برمیآید دریغ نکنند... مردم وقتی نیاز ما به غذا را دیدند هر یک به فراخور حالشان مواد غذایی و سیگار در اختیار ما گذاشتند. بسیاری از ما سئوال میکردند که نهار هستید یا نه؟... از صبح تا ظهر جوانان و نوجوانان دور و بر سنگرهای ما را گرفته بودند. برای هر شلیکی که بسوی دشمن میشد دست میزدند و ما را تشویق میکردند.» (صص120-119) کافی است صحنه درگیری و تعقیب و گریز و تیراندازی و مسائل مختص جنگ درون شهری را در نظر گرفت و در کنار آن یکایک مسائلی را که فرد ناشناس میگوید تجسم کرد تا مایههای طنز درون این صحبتها، خنده را بر لبان هر خوانندهای بنشاند.
پایان کار اتحادیه و نحوه رفتار اعضای آن در زندان و دادگاه نیز تأمل برانگیز است: «در مجموع به غیر از دو سه تن از شرکت کنندگان در دادگاه که به عامل رژیم بدل شده بودند و نهایت همکاری را با دادستان رژیم یعنی اسدالله لاجوردی در زندان و همچنین در دادگاه به عمل آورده بودند، در رابطه با بقیه میتوان گفت که با درجات متفاوتی از مقاومت و ضعف روبرو بودیم. تا آنجا که میدانیم کسی آشکارا از کمونیسم دفاع نکرد، برخی بصراحت گفتند کمونیسم شکست خورد، برخی سکوت کردند، کسی به افشای رژیم جمهوری اسلامی و آن دادگاه قرون وسطایی و فشارها و شکنجههایی که بر آنان روا شده بود، دست نزد، برخی از دادن هرگونه اطلاعات و اسرار سازمانی سرباز زدند و برخی دیگر پارهای از اطلاعات خود را بیان کردند. در مجموع میتوان گفت کسی به دفاع فعال از مواضع ایدئولوژیک- سیاسی سازمان و مشخصاً قیام سربداران برنخاست... شاخص اصلی این دادگاه، دفاعیات رفیق ریاحی بود. برمبنای آن بخشهایی از دفاعیات وی که در تلویزیون و مطبوعات پخش شد، میتوان گفت که او به مجیزگویی از رژیم نپرداخت و از عملکرد سازمان تا مقطع سی خرداد دفاع کرد و قیام سربداران را به تحلیل غلط سازمان بعد از سی خرداد منتسب کرد و از پیامدهای آن ابراز تاسف کرد و در ضمن حاضر نشد بگوید مسلمان شده، هرچند که خود را مارکسیست هم اعلام نکرد. دادگاه نشانه چند شکست مهم بود. شکست انقلاب دوم ایران، شکست کمونیستهای انقلابی در هدایت آن انقلاب و به طور مشخص شکست قیام آمل.» (صص179-177)
اگر به این نکته توجه داشته باشیم که فرد ناشناس در طول بیان وقایع آمل از چه ادبیات غلوآمیزی برای قهرمان جلوه دادن اعضای اتحادیه کمونیستها بهره جسته و در جای جای آن، از کاهی کوهی ساخته است، آنگاه اظهارات فوق را نیز باید به همان نسبت بزرگنمایی شده از واقعیت، به شمار آوریم و طبعاً با کنار گذاردن لایههای غلوآمیز از این سخنان میتوان به شدت و میزان سرخوردگی و وادادگی اعضای شورشی اتحادیه کمونیستها پی برد.
کتاب «پرنده نوپرواز» اگرچه به قصد تحریف واقعیتهای سیاسی، فرهنگی و اجتماعی سالهای پس از پیروزی انقلاب اسلامی نگاشته شده است، اما اگر اندکی دقت و تأمل در مطالعه آن صورت گیرد، گذشته از عیان شدن جعلیات آن، میتوان آثار و تبعات بیگانگی از فرهنگ ملی و دینی و فاصلهگیری از جامعه خود را در سرنوشت این گروه بروشنی مشاهده کرد. سرنوشت اتحادیه کمونیستهای ایران، آیینه عبرتی است برای تمامی کسانی که در مخالفت با منافع ملی مردم ایران، در مسیر تأمین منافع و خواستههای بیگانگان گام برمیدارند و در این راه اگرچه ممکن است رنج بسیاری نیز ببرند، اما جز یأس و پشیمانی و سرخوردگی، حاصلی به دست نخواهند آورد و برای همیشه، خاطرهای تلخ و نفرتانگیز از خود در حافظه تاریخی مردم این سرزمین برجای میگذارند.
با تشکر
دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران
اسفند 84