به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در سه بخش منتشر میشود. (بخش دوم)
من از تاریخ 30 آذر 43 به پادگان سلطنتآباد رفتم و تا شهریور سال بعد آنجا ماندم. چهار ماه دوره عمومی بود و پنج ماه در دانشکده سررشتهداری تعلیم دیدم.(ص252)
تیمساران و فرماندهان ارتش به دو جناح بهاییها و مسلمانها تقسیم شده بودند. تیمسار ضرغامی، جاهد و اویسی، افسرهای مسلمان بودند و سرلشگر ایادی و تأییدی بهایی بودند. بهاییها در ستاد بزرگ ارتشداران هم نفوذ داشتند... در ستاد بزرگ ارتشداران افراد حجتیه و ضدبهایی هم بودند و در ضد اطلاعات هم نفوذ داشتند. مثلاً ستوان نخعی، فرمانده دسته ما، آدم مذهبی بود.(ص260)
یکی از همدورههای دانشکده که قبل از من به ارتش رفته و در ستاد پشتیبانی لجستیکی کار میکرد و بسیاری از پروندههای کارکنان ارتش زیر دستش میآمد، میگفت: «پروندههای لواط و مسایل جنسی، خیلی زیاد است.» شوخیهای افسرها هم اغلب در زمینه مسایل و انحرافات جنسی بود. در دانشکده افسری، سه سال به طور شبانهروزی، سروکارشان با جوانها بود و ذهنشان را هم بیشتر، همین مسایل پر میکرد.(ص262)
بعد از دوره افسری، در همان دانشکده سررشتهداری مشغول خدمت شدم.(ص263)
در ارتش، بین افسران و درجهداران و سربازان، به طرز آشکاری، تبعیض و اختلاف وجود داشت... شنیدهام که حضرت علی(ع)، خودش درخت میکاشت، کار میکرد و کسی متوجه نمیشد که او رهبر و فرمانده است. متأسفانه سازمانهای روشنفکری هم دچار این عارضه هستند و در آنها، رهبران نسبت به تودهها، جایگاه برتری دارند. سازماندهی رجوی در زندان، همینگونه بود.(ص266)
افسرها وقتی به شاه انتقادی داشتند، مستقیم نمیگفتند؛ ار رضاشاه تعریف میکردند؛ بدون اینکه نکته مثبتی از شاه بگویند. مثلاً میگفتند: «رضاشاه عجب آدم قاطعی بود.» با تعریف زیاد از این ویژگی او، معلوم میشد که غیر مستقیم ضعفی از شاه را در نظردارند.(ص270)
دوستان قرنی هم در زندان، از رزمآرا خیلی تعریف میکردند. برای افسرها الگو بود. خودش چند کتاب درباره جغرافیای مرزهای ایران نوشته بود. در دانشکده افسری هم درس میداد و مدیریت خوبی داشت... زمانی که در ارتش خدمت میکردم، جنگ ظفار اتفاق افتاد. جبهه خلق برای آزادی خلیج عربی، مبارزه مسلحانه با حکومت مسقط و عمان و دیگر دشمنان را شروع کرده بودند و منطقه آزاد شده ظفار را تشکیل داده بودند.(ص271)
در ارتش، اعلام کرده بودند که هر افسر و درجهداری بخواهد داوطلبانه به ظفار برود، اسمنویسی کند. به یک درجهدار، ماهی 9000 تومان میدادند، در حالی که حقوق یک سرهنگ، 1800 تومان بود.(ص272)
سال 53 که نابینا شدم، 16 ماه در سلول انفرادی اوین بودم. یک بار صدای عزاداری شنیدم. گوشم را کف زمین گذاشتم، صدا از زیر بود. سربازها، سرودها و نوحههای خیلی مترقی و انقلابی میخواندند. با خود گفتم: «اصلیترین دشمن اینها چریک است. به عنوان محافظ این چریکها، سربازهایی گماردهاند. حالا در درون اوین، در قلب سربازها، امام حسین (ع) میجوشد، عاشورا موج میزند.»(ص273)
بعد از ترور منصور، حالت اضطراری در پادگان به وجود آمد و آماده باش دادند... به منزل رفتم و لباسهایم را عوض کردم. بعد به مدرسه مروی سر زدم. مرحوم شهید مطهری، آقای توکلی و آقای رضا اصفهانی، وقتی درس نداشتند، جلو حجره مینشستند... آن روز همه خوشحال بودند. از آقای مطهری چنان خندهای ندیده بودم. آقا رضا هم از خوشحالی اختیار از دستش رفته بود. میگفت: «کسانی که این کار را کردهاند میشناسم.» گفتم: «منصور در مجلس، درباره آیتالله خمینی صحبت کرد و گفت که من افکار این آدمها را نابود میکنم.» آقا رضا گفت: «دیدی که قبل از اینکه فکر بقیه را نابود کند، مغز خودش نابود شد.»(ص275)
فهمیدم حاجی عراقی و امانی و بخارایی را دستگیر کردهاند... به دنبال این ترور، ابتدا خوشحالی وسیعی بین نیروها و جوانها به وجود آمد، اما بعد که دستگیری وسیعی انجام شد و حاجی عراقی و یارانش را گرفتند، بعضیها دچار یأس شدند. میگفتند: «یکی را ترور کنیم، در مقابل، چند نفر آدم کارآزموده را میگیرند.» آیتالله انواری، امانیها، بخارایی، صفارهرندی و نیکنژاد را گرفته بودند... تا مدتی به آنها «قَتَله منصور» میگفتند، اما در زندان، نام مؤتلفه را برای خود انتخاب کردند. از شکل حرکت آنها هم این اسم در میآمد. چون قبلاً آقای عسگراولادی، حاجی عراقی و حاجی شفیق، به صورت سه جریان جدا از هم کار میکردند. حرکت امام خمینی که شروع شد، اینها از طریق ایشان به یکدیگر معرفی و متحد شدند.(ص276)
اطلاعات شهربانی، تجربه شکنجه در 15 خرداد را هم داشت و آنها را شکنجه وحشتناکی کردند و قضیه را کشف کردند. گویا آقای انواری در محفلی گفته بودند که فتوای ترور منصور را آیتالله مطهری داده بود، ولی به نام من تمام شد؛ اما این قضیه را لو نداده بود. آقای رفسنجانی هم در جلسه پرسش و پاسخ دانشگاه، به مناسبت سالگرد شهادت آیتالله مطهری، گفت: «آیتالله مطهری، در یک حرکت سرّی، فتوای ترور منصور را داده بودند و این خیلی سرّی بود.»(ص277)
حادثه سیاسی دیگری که در دوران سربازی من اتفاق افتاد، ماجرای ترور شاه بود... پس از آن، آقایان کامرانی، نیکخواه، منصوری و پورکاشانی را دستگیر کردند.(ص278)
دکتر طاهرزاده از دوستان قرنی که گاهی به خانهاش میرفتم، گفت: «فرمانده لشگر گارد شاهنشاهی، هاشمینژاد، به فرمانده تیپ گارد گفته بود که پدرسوخته مادر... این را که نماز شب میخوانده است، تو چرا در گارد مخصوص اعلیحضرت گذاشتی؟»... آن زمان، دکتر سامی و دکتر پیمان، به جرم عضویت در جاما (جبهه آزادیبخش ملی ایران) دستگیر شده بودند. آنها عملی انجام نداده بودند، ولی تشکیلات آنها لو رفته بود. دکتر سامی با پورکاشانی در زندان دوست بود و با هم کار میکردند. پورکاشانی، کتاب «سیر تحولات اجتماعی» را ترجمه کرده بود. دکتر سامی هم از این کتاب تعریف، و خواندن آن را توصیه میکرد. این کتاب را آقای بابایی، به نام دیگری ترجمه کرد که در سازمان، جزو کتابهای آموزشی بود و در زمینهسازی فکری ضربه 54 هم نقش داشت. نویسنده این کتاب، با دیدگاه روسی، پنج دوره تاریخ و ماتریالیسم تاریخی را به طور مبسوط تشریح کرده بود، به طوری که در ذهن جا میافتاد.(ص279)
اواخر دوره سربازیام، حادثه دیگری اتفاق افتاد. افسر بودم و در دانشکده سررشتهداری خدمت میکردم. تشکیلات حزب ملل اسلامی لو رفت. چندین گردان، به اُزگُل و بالای کوه رفتند و آنها را محاصره کردند. فرمانده ما، با عدهای از دوستانش، برای دوره عالی ستاد درس میخواند، همه آنها وحشت کرده بودند... 90 نفر را گرفته بودند. در محلی به شکل اردوگاه سیم خاردار، دور آنها کشیده و آنها را زندانی کرده بودند. اطلاعات شهربانی آنها را دستگیر کرد.(ص280)
نیروهای زندان در آن زمان عبارت بودند از اعضای نهضت آزادی، مؤتلفه، متهمان ترور شاه، کمیته انقلابی حزب توده، چند نفر از افسرهای حزب توده، اعضای جاما مثل دکتر سامی و دکتر پیمان، افراد حزب ملل اسلامی و عدهای از طلبهها و عدهای هم از دستگیرشدگان 15 خرداد، مثل مردم ورامین، اینها مجموعه زندانیان سیاسی کشور بودند.(ص281)
خدمت سربازی که تمام شد (خرداد 1345- ژوئن 1966)، در آنجا مشغول کار شدم. دو روز در اداره بودم و با رؤسا مقداری صحبت کردم. روز سوم، مرا به جزیره لاوان فرستادند.(ص283)
در آن روزها، چون از مبارزه دست کشیده بودم، مضطرب و ناراحت بودم. احساس شرمندگی میکردم از اینکه هیچ ارتباطی با مبارزان ندارم؛ در حالی که آیتالله طالقانی و مهندس بازرگان و بسیاری از دوستان، در زندان بودند، برای پر کردن این خلاء کارهای خطرناک و ماجراجویانهای میکردم.(ص291)
مسئلهای که رنجم میداد، این فکر بود که مبارزه، شلاق و شکنجه دارد. من از اولین نیروهای ملی- مذهبی بودم که شکنجه شدم و طعم شلاق را چشیدم؛ حالا اگر یکی را لو میدادم، خیلی شرمنده میشدم. این دغدغه مرا خیلی عذاب میداد. مبارزه، لو دادن داشت و آن هم موجب کدورتهای زیادی میشد.(ص292)
به هر حال، این دغدغه و بحران، شرکت فعال مرا در مبارزه به تأخیر میانداخت.(ص293)
من با مرحوم حنیفنژاد، اختلاف فکری داشتم. من اهل تئوری نبودم. او معتقد بود که باید کار فکری کرد، شناخت داشت، و میگفت که بدون تئوری نمیتوان عمل کرد. من میگفتم که اینها حرفهای روشنفکری است و باید عمل کرد... در دوره دانشگاه هم خیلی اهل عمل بودم... مثلاً برای چاپ پرتوی از قرآن، همه کار میکردم... ولی یک بار خودم ننشستم بخوانم که این چه کتابی است. تراب، هم همین طور بود؛ بدون اینکه عمقی پیدا کند، خیلی کار عملی میکرد. به هر چیزی سری میزد و مطالعه میکرد؛ ولی من حتی به اندازه او هم مطالعه نمیکردم... اما من در عمل پیگیر نبودم. آنها در زمینه تئوری کار کردند، کادرسازی کردند و تعداد زیادی شدند. صلاحیت ارایه استراتژی را پیدا کردند. در آن شرایط خفقان، تربیت 200 کادر مکتبی که از موضع مکتب دست به اسلحه ببرند؛ خیلی ارزشمند بود. انشعابهایی که آن زمان، در سازمان به وجود آمد، همه از جانب تیپهای عملی بود. مثلاً آقایان حسن افتخار، دانش و غرضی، میخواستند سریعتر دست به عمل بزنند. سال 47 هم که اردشیر و عدهای دیگر رفتند، از همین موضع بود. آقای عبدی هم میگفت یا ترور شاه، یا بقیه کارها فایده ندارد، که از آن بیعملی درمیآمد.(صص4-293)
بعد از این دوره، مقامهای شرکت به من گفتند که به تهران بیا و در مرکز مهندسی کار کن. علتش را پرسیدم، گفتند «قدرت مهندسی و طراحیات خوب است؛ به تهران بیایی، مفیدتر خواهی بود.»(ص296)
خاطره جنجالی دیگری هم دارم. شرکت «فلوپترول» که کارش را قبلاً شرح دادم، اشتباهات فاحشی، مرتکب شده بود.(ص297)
سرانجام آقای استافورد، مدیر عملیات، سر میز من آمد و قضیه را به او گفتم. ایشان گفت: «محال است.»... انگشت کوچکم را در انگشت کوچک او انداختم و شرط بستم. یک روز به دفترش رفتم و محاسبات را انجام دادم. شفیلد، بعد به اتاقم آمد و از جانب استافورد از من خیلی تشکر کرد. یک انگلیسی به نام آقای «کلارک»، شرکت فلوپترول را در ایران اداره میکرد. آقای شفیلد، او را احضار و اشتباههای آنها را گوشزد کرد. او قول جدی داد که از این به بعد کارها را خودش کنترل کند و نتیجه را برای شرکت بفرستد. خیلی ترسیده بود که مبادا کارهای آنها را به شرکت دیگری واگذار کنیم... در این زمان، مسئولان شرکت، به این نتیجه رسیده بودند که مرا برای دوره دیدن به آمریکا بفرستند.(ص298)
سرانجام، بعد از یک ماه معطلی، جواب پاسپورت آمد. ارز لازم را هم گرفتم و یکی از روزهای شهریور یا مهر سال 1347، برابر با اکتبر 1967، از تهران به سوی آمریکا پرواز کردم.(ص299)
از دالاس، به تگزاس غربی هم رفتیم. آنجا هم یک مرکز نفتی دارد. رئیس منطقه آنجا به لاوان هم آمده بود. او مرا به جاهای مختلف برد و همه قسمتها را نشان داد و گفت: «به ایران که میروی، شیرهای نفت را باز باز کن.» آنجا متوجه شدم، این محبتی که میکنند، بیدلیل نیست، مرا به اینجا آوردهاند که دوره ببینم و به ایران برگردم و شیرهای نفت را بیشتر باز کنم. از آن پس، از محبتهایشان متنفر شدم.(ص301)
در مدتی که در لافایت بودم، با جمع ایرانیان دانشگاه لوییزیانای جنوبی ( U.S.L ) آشنا شدم و در جلسههای آنها شرکت میکردم... دیگری دختر مرحوم حیات داودی بود که رژیم او را در سال 42یا 43 اعدام کرده بود. من آقای حیاتداودی را میشناختم. آن زمان نیروهای ملی از او به نیکی یاد میکردند و میگفتند که علت اعدام او این بود که او مالک جزیره خارک بود و نمیخواستند سر به تنش باشد. او را به جرم دخالت در شورشهای فارس تیرباران کردند. دختر او با شوهرش در کلبهای اطراف لافایت زندگی میکردند. یک بار به منزلشان رفتم. خانه آنها یک اتاق 4*3 چوبی بود و دستشویی و حمام هم داخل آن بود.(ص304)
جمعاً چهار تا پنج ماه در آمریکا بودم. دو هفته مرخصی سالیانه خودم را در کشورهای اروپا و خاورمیانه گذراندم و سپس به ایران بازگشتم.(ص305)
یکی از مسایل مهم آمریکا، حفاظت از مخازن نفت است. دولت آمریکا معتقد است که این نفت به نسلهای بعدی متعلق است و تا جایی که میتوانند، نفت خودشان را استخراج نمیکنند. سعی میکنند از خارج، نفتِ ارزان بخرند و یا منابع انرژی اتمی را به کار بیندازند و یا گاز مصرف کنند. از نفت خاورمیانه، یک میلیارد بشکه، ذخیره استراتژیک دارند.(ص306)
وقتی از سفر برگشتم، حنیفنژاد، از وضعیت جامعه آمریکا پرسید. گفتم: «خیلی منظم است.» گفت: «این نظم، نظمی امپریالیستی است، نظم انقلابی نیست. گرچه همین نظم، خیلیها را جذب میکند. نظم انقلابی این است که هرکس بالاتر است، اطاعتش بیشتر است، ولی در نظم ارتجاعی، هر چه آگاهی بیشتر باشد، نافرمانی بیشتر میشود.»(ص308)
در آمریکا، همچنان، بحران درونیام زیاد بود... در حالت دوگانگی بودم که زندگی آیندهام را چگونه تنظیم کنم؛ کار نفت و مهندسی را ادامه دهم یا تمام وقت مبارز شوم. خلایی داشتم که چیزی آن را پر نمیکرد. به کارهای سخت و خطرناک دست میزدم. قبل از سال 50، هشت بار تا دم مرگ رفتم که خدا نجاتم داد. اما این خلاء همچنان وجود داشت.(ص313)
سال اولی که به شرکت نفت رفتم، جزو بنیانگذاران ایرانی اسکله بودم... وقتی چاهها به نفت رسید و نفت به جزیره آمد و کمپ و خانهای ساخته شد، سروکله پارتیدارها پیدا شد. آقایی به فرودگاه میآمد، میپرسیدم کیست؟ میگفت: «پسر تیمسار اشرفی.» دیگران هم مثل او، آشنا و یا فامیل مقامات بودند... در شرکت نفت لاوان بسیارکار کردم و زحمت کشیدم، ولی بعد پارتیدارها آمدند و شرکت را قبضه کردند و به آنهایی که زحمت کشیدند، دیگر توجهی نداشتند. گاهی انقلاب را هم به ماجرای آنجا تشبیه میکنم. عدهای برای انقلاب زحمت میکشند و عدهای دیگر میآیند و میوهچینی میکنند... یکی از مسایلی که در شرکت نفت وجود داشت، تضاد میان تحصیلکردههای ایران و خارج بود. مهندس نفت دانشکده فنی را با گرید 11 و مهندس نفت تحصیلکرده آمریکا را با گرید 13 استخدام میکردند و همه مخارج او را هم میدادند که از آمریکا به ایران بیاید.(ص316)
آقای حسن میرمحمد صادقی، منزلی دو طبقه در خیابان بهار، کوچه صارم، پلاک70 داشت. یک طبقه آن را با تلفن اجاره کردیم و مستأجر و همسایه ایشان شدیم . او از افسران ناسیونالیستی بود که در سال 1317 با محسن جهانسوز و عدهای دیگر در ارتش میخواستند علیه رضاشاه کودتا کنند، اما دستگیر و زندانی شدند.(ص320)
آقای میرمحمد صادقی، بعد از آزادی از زندان، با مظفر بقایی و خلیل ملکی نشریه «شاهد» را منتشر میکردند... در دوران وزارت دکتر مصدق خیلی به ایشان نزدیک شد و از یاران وفادار او بود... ایشان در سیاسی کردن مجدد من خیلی نقش داشت. یک بار به اتفاق ایشان به منزل آقای اللهیار صالح رفتیم. آقای امیرعلایی و مهندس رضوی هم آنجا بودند. آقای رضوی میگفت: «دکتر مصدق ادعای انقلابی بودن نداشت؛ اصلاحطلب بود.» آقای صالح میگفت: «این فلسطینیها مگر میتوانند کاری بکنند؟ مگر میشود با آمریکا مبارزه کرد؟ چهار تا چریک میخواهند با آمریکا جنگ کنند؟ مبارزه با آمریکا شوخی نیست.»(ص322)
اواخر سال 47 که رفت و آمدم به جزیره زیاد شد و سفر آمریکا پیش آمد، از دانشکده انصراف دادم. در شرکت قرار شد، مدیر آموزش شوم. به همین دلیل، برای گذراندن دوره مدیریت و آموزش و ایمنی، مرا به آمریکا فرستادند... همزمان با این مسایل، ارتباطم را با سعید محسن زیاد کرده بودم. سعید به اتاقی که کرایه کرده بودم، میآمد و با همدیگر صحبتهای زیادی میکردیم. قبل از رفتن به سفر با حنیفنژاد هم تماس گرفتم و با او صحبت کردم. آقای میرمحمد صادقی هم نشانی آقای علی خوانساری را در آمریکا داد که با او تماس بگیرم.(صص4-323)
بنیصدر معتقد بود که باید تیپهای خوشفکر را جمع کرد، ولی دکتر مجابی معتقد بود باید معیارهای اخلاقی را هم در نظر داشت. اما بنیصدر چندان اهمیتی به این مسئله نمیداد. کار سیاسی برایش مهمتر بود.(ص324)
از ابتدا که به نیویورک رفتم، با بچههای کنفدراسیون تماس گرفتم. به آقای علی خوانساری که آقای میرمحمد صادقی معرفی کرده بود، تلفن زدم. به هتل آمد. او در ایران با جریان خنجی همکاری داشت و در آمریکا گرایشهای مارکسیستی پیدا کرده بود... آقای خوانساری در آنجا با دوستانش، آقای دکتر قائممقامی، دکتر پارسا و آقای منصور رحمانی، جبهه ملی دوم را تشکیل داده بودند.(ص325)
تماس با این نسل جوانی که معتقد به شیوههای انقلابی بودند، بر روی من، خیلی تأثیر گذاشت؛ جوانانی که روحیه انقلابی داشتند و شیوههای انقلابی را هم ممکن میدانستند... کنفدراسیون، شب عید جلسهای داشت که دکتر شایگان نیم ساعتی در آن سخنرانی کرد و تبریک گفت. بعد هم مراسم عید و رقص و آواز محلی برگزار شد. بچهها در خارج، جزوهای درباره انقلاب کوبا و جمعبندی جنگ چریک شهری چاپ کرده بودند. آنها را به ایران آوردم. بعدها متوجه شدم شهید حنیفنژاد آنها را فتوکپی کرده و به عنوان جزوه آموزشی به بچهها داده است.(ص326)
بعد از اتمام دوره، هنگام بازگشت، یک هفته در فرانسه و یک هفته در آلمان ماندم و سپس به ایران برگشتم... در هامبورگ بارهایم را داخل ترمینال راهآهن گذاشتم و به مسجد هامبورگ رفتم. آقای بهشتی را در آنجا دیدم. ایشان از فعالیتهای آنجا میگفت. مجله «مکتب مبارز» را منتشر میکردند و کارهایی در زمینه مسایل ایدئولوژیک انجام میدادند.(ص327)
در مورد 15 خرداد اعتقاد داشت که شورشی کور بود. میگفت: «مقالهای که مسعودی در روزنامه اطلاعات نوشت، به نظر من درست است.»(ص328)
از خارج، مقداری کتاب با خودم آوردم و آنها را به حنیفنژاد دادم. دو جلسه با او صحبت کردم و گفتم: «میخواهم کاری مستمر بکنم و به این نتیجه رسیدهام که فعالیت سیاسی دایمی داشته باشم.» آن زمان، خانه حنیف، در بلوار الیزابت روبهروی پارک لاله، شماره 444، طبقه چهارم بود... سعید محسن آنجا را به قیمت ماهی 600 تومان کرایه کرده بود. اصغر بدیعزادگان نیز که آن زمان، دانشیار دانشکده فنی بود، به آنجا رفت وآمد داشت. با حنیفنژاد مطالعه جزوه «چشمانداز پرشور» و «مبارزه چیست؟» را شروع کردیم... در اردیبهشت سال 48 که من عضو سازمان شدم، واقعاً حجم کار و مطالعه مدونی که انجام شده بود، شگفتآور بود. حنیفنژاد میگفت: «این کاری که تدوین شده، حاصل مطالعه نزدیک به 3000 جلد کتاب است.»(ص329)
وقتی وارد سازمان شدم، فکر میکردم آقایان علی دانش و حسن افتخار و غرضی هم با محمد آقا هستند، اما بعد از مدتی متوجه شدم که چنین نیست... قبلاً حنیفنژاد، سعید محسن، بدیعزادگان، غرضی، علی دانش و حسن افتخار، در یک جریان بودند. به تدریج سعید محسن و حنیف و عبدی با هم ارتباط بیشتری پیدا میکنند. عبدی نیروی ایدئولوژیک و پر مطالعهای بود؛ نمیدانم چطور ارتباط آنها با آقا عبدی بیشتر، و با حسن آقا و مهندس غرضی کمرنگتر میشود و آنها اعتراض میکنند.(صص1-330)
حنیفنژاد خطبه، «متقین» (همام) نهجالبلاغه را برایم خواند که زندگی مرا متحول کرد... محمدآقا از دانش سیاسی، تشکیلاتی، علمی و مذهبیاش استفاده میکرد و خطبه را چنان توضیح میداد که مفاهیم آن کاملاً در آدم جا میافتاد.(ص331)
محمدآقا درباره «والذین هم عن اللغومعرضون» میگفت: «برخی میگویند که مثلاً شطرنج و مفاسد جاری لغو است. ولی لغو اصلی که در فرهنگ قرآن آمده، این است که انسان از کاراصلی دست برداشته و به کار فرعی دست بزند. مثلاً در شرایطی که مبارزه با رژیم شاهنشاهی اصل است؛ به این مشغول شود که پارک و جاده بسازد.»(ص332)
از آن پس، علی میهندوست مسئول من شد. خدا رحمتش کند. خواندن کتاب راه طی شده را شروع کردیم و بعد کتابهای شناخت و تکامل و راه انبیاء، راه بشر و اقتصاد به زبان ساده را خواندیم... کار مدونی که سازمان انجام داده بود، خیلی مرا جذب کرد. قبلاً میگفتم که باید عمل کرد و کار تئوریک فایدهای ندارد؛ ولی در این چند سال آنها کار متراکم عظیمی کرده بودند. کتابهای شناخت، راه انبیاء راه بشر، تکامل، اقتصاد به زبان ساده، مبارزه چیست؟ چشمانداز پر شور و... مدون شده بود. روی قرآن و نهجالبلاغه کار زیادی کرده بودند. کتابهایی درباره عمل، درباره تضاد و سایر کتابهای انقلابی را خوانده و نقد و بررسی کرده بودند.(ص333)
کتاب راه طی شده نیز جالب بود. سه سری سئوال داشت؛ سئوال مقدماتی، متوسط و عالی. در بخش سئوالات عالی، پرسشها خیلی ایدئولوژیک میشد. حنیف میگفت: «سئوالات راه طی شده را همراه جوابها به مهندس بازرگان دادیم. خوانده بود و گفته بود که شما زمانی شاگردان من بودهاید، ولی حالا استاد من شدهاید.»(ص334)
حنیف میگفت: «مهندس بازرگان یک سرمایه مبارزاتی است. در هر مقطع زندگی، مبارزه کرده و عنصر صادقی است. ما نمیخواهیم او چریک شود. وقتی مبارزه مسلحانه شروع شود، توقع داریم که بگوید من اینها را میشناسم؛ حتی تأیید هم لازم نیست.»(ص335)
البته مهندس بازرگان بیش از اندازهای که حنیفنژاد از او توقع داشت؛ مایه گذاشت. علاوه بر اینکه گفت آنها را میشناسم، گفته بود آدمهای خوبی هم هستند... حنیف معتقد بود بچهها باید قرآن را حفظ کنند. میگفت: «سری آیههای جنگ و جهاد و آیههای آخر آلعمران را حفظ کنید.»... اوایل که به زندان اوین افتاده بودم، هیچ کتابی نداشتم. آیههایی را که از حفظ بودم، میخواندم. شهرام هم یک سری آیه از حفظ بود. فیروزیان و بچههای دیگری که مثل جواد برائی از شیراز آمده بودند؛ هر کدام بخشی از قرآن را حفظ بودند. وقتی همه جمع میشدند، میدیدیم که چند جزء قرآن را داریم.(ص336)
بچهها بر روی پرتوی از قرآن کار زیادی کرده بودند؛ به خصوص بر روی قسمتهایی که به اصل اول، یعنی حرکت یا اصل تضاد، و تأثیر متقابل و جهش مربوط بود و اصولاً آن چیزهایی که از آن روش در میآمد... پای ثابت خانه بلوار الیزابت، مسعود رجوی بود. من از روز اول جذب او شدم. خیلی خوشخنده و خوشاخلاق بود. من هم با او در یک جهت بودم. به شوخی میگفتیم که جبهه ترکها و غیر ترکها، حنیف و سعید جبهه ترکها و ما هم جبهه فارسها بودیم.(ص337)
حنیف میگفت: «رشد مسعود، بادکنکی است. در اثر زیادی مطالعه، غرور پیدا کرده است.» بعدها که به لبنان رفته بودند، در پایگاه، اختلاف اصغر و مسعود به حدی رسیده بود که با هم حرف نمیزدند و یکدیگر را تحمل نمیکردند. حنیف میگفت: «ما چقدر به اصغر گفتیم که کتاب بخوان. مسعود همه این کتابها را که اصغر نخوانده، مطالعه کرده است. معلوم است که مغرور میشود و غرورش کار دست ما میدهد.»(ص338)
در بحثهایی که میشد، سعید و محمد و مسعود و جهانگیر و اصغر شرکت میکردند، اما مسعود از دیگران، خیلی خوش بیانتر بود... مهندس غرضی هم با بچهها ارتباط داشت. گاهی به حنیفنژاد و سعید محسن سر میزد و با هم صحبت میکردند. میدانست که اینها کار سیاسی میکنند.(ص339)
درباره اصول دیالکتیک از حنیفنژاد پرسیدم: «فرق ما با مارکسیستها چیست؟ آنها اصول دیالکتیک را قبول دارند، ما هم قبول داریم.» گفت: «بابا، اصل حرکت اصلاً از ما مذهبیها بوده است. «هراکلیت» هم در یونان این اصل حرکت را مطرح کرد و اصلاً کاری به «مارکس» ندارد. این دیالکتیک مال ماست. حرکت جوهری را ملاصدرا مطرح کرده است. مارکس چه حقی دارد که این را تصاحب کند.»... در زمینه آموزشهای سازمان، حنیفنژاد میگفت: «در آموزشها، یک راه انبیا داریم ویک راه بشر. روی قرآن، نهجالبلاغه، پرتوی از قرآن، کتابهای مهندس و کتابهای آیتالله مطهری کار میکنیم که اینها راه انبیاء را نشان میدهد.» راه بشر را هم تقسیمبندی کرده بود. در زمینه اقتصاد، کتاب اقتصاد به زبان ساده وجود داشت. تحلیلهای سیاسی و روش تفکر، بر اساس دیالکتیک بود. علم را هم از کتابهای «پلانک» میگرفتند.(ص340)
قبلاً هم که با حنیفنژاد نزد آیتالله بهشتی رفته بودیم، ایشان روی کتاب راه طی شده، تأکید داشت.(ص341)
خانه جمعی بلوار، مرکز آموزش بود. از هر گوشه جامعه کسی میآمد، خبرهایش را میگفت، تحلیل و ریشهیابی میشد... برداشتهایی که حنیفنژاد در کوه میگفت، چکیده وجودش بود و برای من خیلی مفید بود. او دیالکتیسین نبود، بلکه او را چنین مییافتی که در دریای دیالکتیک افتاده و دست و پا میزند تا به ساحل نجات برسد و به حقایق برتری دست یابد.(ص342)
یک روز محمد آقا را دیدم خیلی خوشحال به نظر میرسید. از سفر مشهد بازگشته بود و از ملاقاتش با آقای خامنهای خیلی تعریف میکرد میگفت: «کتاب امام حسین (ع) را به ایشان دادم خواندند و خیلی تشویقمان کردند.»... محمد آقا میگفت: «روحانی به این روشنی ندیدم.» ملاقات با آقای خامنهای بخشی از تئوری قطبها بود. البته همزمان حنیفنژاد با قطبها و شخصیتهای دیگری هم برخورد داشت که بعداً فهمیدم.(ص344)
بچهها تصمیم گرفته بودند که با جنبش فلسطین رابطه برقرار کنند.(ص334)
حسین روحانی به اروپا رفت تا از طریق دکتر مجابی که با محمود همشری، نماینده فلسطینها، دوست بود؛ با آنها تماس بگیرد. ولی از طریق اروپا، بچهها موفق به تماس نشدند.(ص345)
نامهای برای دکتر مجابی نوشتم و به خیابان شاهرضا (انقلاب فعلی) که با حسین روحانی قرار داشتم رفتم و نامه را به او دادم. چندی بعد، دکتر مجابی، نامه نوشت که دوست شما رسید، آدم پختهای است؛ که فهمیدم حسین روحانی با او ارتباط گرفته است. حسین، کار ایدئولوژیک، زیاد کرده بود. بخش زیادی از قرآن را حفظ بود... گرچه بچهها از طریق اروپا نتوانستند با فلسطینیها ارتباط برقرار کنند، اما آنهایی که به قطر رفته بودند، موفق شدند.(ص346)
در آن زمان، من مسئول آموزش بودم، به مدیرعامل گفتم: «شرکت نفت قطر که مقرّ آن در دوحه است، سیستمی آموزشی به نام «مولتی اسکیل ترِینینگ» یعنی «آموزش چند مهارته» دارد. اگر به قطر بروم، این طرح را اینجا پیاده میکنم.» گفت: «به تهران که رفتی، یادت نرود نامهاش را بنویس.» من همچنین کردم و مقدمات سفر به قطر مهیا شد... در آن زمان، با بهروز باکری آشنا شده بودم. او فهرستی از کتابهای «مائو»، «چهگوارا»، انقلاب الجزایر و انقلاب فلسطین تهیه کرد و گفت: «اینها را از خارج بیاور» که حدود 150 جلد کتاب میشد. کتابهای شناخت، راه انبیاء راه بشر، اقتصاد به زبان ساده، و تکامل و... را هم دادند که برای بچهها به قطر ببرم.(صص9-348)
چیزی که برایم تازگی داشت، نوع زندگی بچهها بود. اتاقی کرایه کرده بودند که حیاط کوچکی داشت. کف اتاق، نه موزاییک و نه آجر، بلکه خاکی بود. قسمتی از آن را حصیر انداخته بودند و روی حصیر کار میکردند. فضا انباشته از مگس بود. بچهها، خرمای کیلویی یک ریال و دو ریال با ماهی ارزان میخریدند و سرخ میکردند و میخوردند. زندگی آنها خیلی محقر بود. حالت پرکاری آنها را هم دیدم. مطالعه میکردند، گزارش مینوشتند؛ ارتباطها را تنظیم میکردند و...(ص350)
بچهها با فلسطینیها ارتباط داشتند، اما آنها شک کرده بودند که مبادا این بچهها جاسوس سیا باشند. بعد که متوجه شدند با من آشنا هستند، شک و تردیدشان برطرف شد. آن رابط فلسطینی هم که در وزارت نفت قطر بود، فهمید و به آنها اشاره کرد که دوست شما آمد.(ص351)
پس از این که کارم در قطر تمام شد، به مقصد انگلیس، آنجا را ترک کردم... در انگلستان، دوره یک ماهه نامهنگاری فنی را گذراندم... در لندن، آقای رضا قنادیان را دیدم و به خانهاش رفتم. با نیروهایی که در لندن بودند، ملاقات داشتم و در جلسههای آنها شرکت میکردم... آقای قنادیان میگفت: «فقط دکتر تقیزاده، در انجمن اسلامی دانشجویان لندن، یک تحلیل مذهبی از قیام 15 خرداد، ارایه داد. سایر تحلیلها طبقاتی بود.»(صص4-353)
در پاریس، با آقایان مجابی، برلیان، احمد سلامتیان، عبدالباقی آیتاللهی، بنیصدر، حبیبی و قطبزاده برخورد داشتم.(ص354)
دکتر مجابی از آقای مهدی مظفری، به لحاظ فکری و اخلاقی، خیلی گله داشت. از بنیصدر هم ناراحت بود که با این گرایشهای بدِ اخلاقی، برخورد فعالی نمیکند... در فرانسه، نیروهای مختلف، هر کدام مجلهای داشتند. مثلاً برلیان، خودش مجله چاپ میکرد. قطبزاده و بنیصدر هم که جبههملی سوم را داشتند، هر کدام نشریهای منتشر میکردند. همه در جستجوی خبرهای جدید از ایران بودند.(ص355)
بهار سال 49 بود که به ایران آمدم. از سفر، گزارشی به بچهها دادم. مضمون نوشتهام این بود که باید کارهای عملی انجام داد.(ص363)
خبر خوشی که به من دادند، این بود که مذاکرات با فلسطینیها به ثمر رسیده است. اصغر بدیعزادگان رفته و به جمع بچهها در لبنان پیوسته بود، که بتوانند مذاکرات را شروع کنند.(ص364)
وقتی از انگلیس برگشتم، میخواستند بچهها را به لبنان و فلسطین بفرستند، دوره ببینند. این سفرها پولهایی هم لازم داشت. آن زمان، اندوختهای حدود 120 هزار تومان داشتم؛ طی چکی آن را به بچهها دادم که خرج این قضیه شد.(ص365)
یکی از ویژگیهای سازمان این بود که وابستگی را قبول نداشت. به نظامهای انقلابی مثل چین و شوروی و لیبی و الجزایر و حتی به سازمانهای انقلابی هم نمیخواست وابسته شود... فلسطینیها گفته بودند: «اگر بخواهیم در ایران یا خلیجفارس عملیاتی داشته باشیم، آیا شما به ما کمک میکنید؟» شهید بدیعزادگان جواب مختصر و پرباری داده بود که شما اگر به ما کمک کنید و ما خودکفا شویم، این بهترین کمک به خود شما است.(ص367)
به دنبال بچههایی که به فلسطین رفته بودند، مسعود هم از طریق خلیج فارس به فلسطین رفت. در پایگاهی که بودند، خیلی چیزها یاد گرفتند؛ ولی مسئلهای که همه چیز را تحتالشعاع قرار داده بود، اختلاف مسعود و اصغر بود... مسعود در لبنان، حالت طلبکاری داشت. به ایران آمد، باز هم مسئلهاش حل نشد. همانطور که گفتم، در زندان، بازجوییهای خودش و نیز مقاومت اصغر را دید که گرچه بدنش سوخته بود، ولی چیزی نگفت؛ بسیار متأثر شد و گریه کرد.(ص371)
ماجرای ربودن هواپیما، توسط بچههایی که در دوبی زندانی شده بودند، نیز مربوط به همین دوران (زمستان49) است. شش نفر از بچهها در دوبی، در خیابان، راه میرفتند. به آنها به عنوان دزد مشکوک میشوند. آنها را به زندان میبرند و نگه میدارند... سرانجام دوبی تصمیم گرفت آنها را با هواپیما تحویل ایران بدهد. بچهها از این امر مطلع شده بودند. آن شش نفر، موسی خیابانی، کاظم شفیعیها، محمد یقینی، جلیل سیداحمدیان و محمود شامخی و یک نفر دیگر بودند. حسین روحانی، سیدمحمدصادق سادات دربندی و رسول مشکین فام، برای نجات آنها رفته بودند.(ص372)
حسین روحانی، در سفر بعدیام به پاریس، این قضیه را برایم تعریف کرد. در همه مراحل که آن واقعه را بازگو میکرد، به «حلقههای واسط» تکیه میکرد. میگفت: «بلیت گرفتن ما کار خدا بود...»... حسین آن حادثه را با ظرافتهای خاصی میگفت که من از این نگرش او به خدا تعجب کردم.(ص373)
مرکزیت مجاهدین هم طی نشستی، ردیابی کرده بود که اگر این 9 نفر را تحویل ایران بدهند، اسم و مشخصات بعضی از آنها لو رفته و از این طریق، به سایر بچهها خواهند رسید که این ضربهای است جبرانناپذیر... حنیفنژاد، خودنویسی با جوهر نامریی به مرحوم طالقانی داد و ایشان، نامهای برای مرحوم امام خمینی (ره) نوشت. این پیام را به خارج فرستادند و تراب آن را نزد امام برد. ایشان هم خیلی خوشحال شد و پرسید: «این کار بچه مسلمانهاست؟» تراب گفت: «بله.» سپس مرکب نامریی را مریی کرده و برای امام خوانده بود. آیتالله طالقانی همان آیه مربوط به 9 نفر اصحاب کهف را مثال زده بودند و بچهها را تأیید کرده بودند. امام خمینی گفته بودند: «بعثیها آدمهای عوضی و وابسته و انگلیسی هستند، و من بنا ندارم از آنها خواهش کنم.» سرانجام، بچهها از طریق فلسطینیها آزاد شدند.(ص374)
تحلیل فلسطینیها آن زمان این بود که بین 13 کشور عرب، فقط الجزایر، آن هم تا حدی، قابل اطمینان است. به بقیه اطمینان نداشتند، ولی با همه آنها رابطه داشتند و کار میکردند... پس از آزادی، به زیارت مرقد حضرت علی (ع) و امام حسین (ع) رفته بودند و سپس از عراق، تمام 9 نفرشان به فلسطین اعزام شدند. به گمانم، بعد از آن، حسین به پاریس آمده بود. در آزادی آنها، تراب خیلی نقش داشت... واقعاً نمیدانم رجوی یادش هست که صدام بچهها را در زندان چه شکنجههایی کرد که حالا با آنها پیوند خورده است؟(صص6-375)
حدود اسفند 49 بود که عموی من برای معالجه قلب پسرش میخواست به فرانسه برود. به من گفتند که آنها را همراهی کنم، چون با آنجا آشنا نیستند. موافقت کردم و رفتم. بچهها قبل از رفتن ما، خبرها را به طور نامریی در کتابی نوشتند و من آن را به پاریس بردم و به بچههای آنجا دادم... همزمان، بهروز باکری و حسین روحانی هم در پاریس بودند. آقای مجابی و شامخی را هم پیدا کرده و با هم جلساتی داشتند.(ص376)
باکری هم در فرانسه، مقداری کارهای بچهها را انجام میداد. نامههای آنها را پست میکرد؛ وسایل الکترونیکی و عکاسی که احتیاج داشتند، تهیه میکرد. بعد از وارد شدن من به پاریس گفت: «باید به لبنان بروم.» که رفت و در پایگاه فلسطینیها به برادران پیوست. از مجموعه بحثهایی که با سلامتیان داشتم، به این نتیجه رسیدم که او و دوستانش جنگ چریکی شهری را قبول دارند، اما معتقدند که باید حرکتی سیاسی به عنوان مقدمه کار نظامی آغاز بشود.(ص377)
با دکتر بنیصدر، در خیابان راه میرفتیم؛ میگفت: «اینها (چریکها) اشتباه میکنند. باید برای پیروزی انقلاب باقی بمانند. این جوانها که خودشان را دم تیر میدهند، باید بمانند و انقلاب را اداره کنند.» در ضمن، من از جانب آقای صدر حاج سیدجوادی، مقداری پول برای آقایان حبیبی و بنیصدر برده بودم.(ص378)
از فرانسه به لبنان رفتم... تراب را دیدم و به همراه او به مسافرخانه خودم برگشتیم. نامهها و وسایلی که همراه آورده بودم، به او دادم. از جمله 17 هزار تومان پول ایرانی را به فرانک یا دلار تبدیل کرده بودم که به مسئولان فلسطینی بدهم، این پول در روز عید فطر، در مسجد هدایت، جمعآوری شده بود.(ص379)
آن زمان در ایران، ماجرای سیاهکل پیش آمده بود و 13 نفر از فداییان را اعدام کرده بودند. ماجرای آنها به این ترتیب بود که وقتی ماجرای سیاهکل پیش میآید، همگی مخفی میشوند. حدود یک ماه بعد میبینند، خبری نشد، دوباره به سر کارهایشان باز میگردند. غافل از آنکه در این مدت، ساواک، آقای حسنپور را در اوین شکنجه میکرده است؛ به طوری که یک پایش را که عفونت پیدا کرده بود، قطع کردند، تا بتوانند شکنجه را ادامه دهند.(ص380)
شبکه فداییها از طریق شلاق لو رفت. یعنی ساواک، هیچگونه نفوذی در آنها نداشت که از راه تعقیب و مراقبت به آنها برسد. فقط از طریق شلاق و شکنجه بود. این مسئله، رشد مبارزه و شکست ساواک را نشان میداد... حرکت فداییها، در جمع مجاهدین، تأثیر گذاشت. میگفتیم: «ما میگوییم باید عمل کرد، ولی آنها زودتر از ما عمل کردند.»(ص381)
مجاهدین میگفتند: «ما باید تور پلیسی را بشکنیم، تا تور پلیسی نشکند، هیچ استراتژیای عملی نخواهد شد.» به همین دلیل، قیام شهری را مطرح کردند که ماموران ساواک و رجال منفور را ترور کنند و برخی اماکن را آتش بزنند. به دنبال آن، ارتش مجبور میشد در شهرها حکومت نظامی کند و با مردم درگیر شده و مردم هم متقابلاً درگیر میشدند. همزمان، عمده نیروهای مجاهد به کردستان میرفتند و نیروی کمی هم در شهرها باقی میماندند... خط مشی سیاهکل، سه ویژگی داشت؛ بیاعتمادی مطلق به تودهها؛ صعود به جای سقوط؛ و تحرک مطلق. ولی این اصول در عمل، به بنبست رسید.(ص382)
بعد از ضربهای که سازمان در سال 50 خورد و عدهای دستگیر شدند و مسایل جمعبندی شد، به این نتیجه رسیدیم که ما از این تور پلیسی، ضربه خوردیم. بچهها میگفتند: «ما که در استراتژی این قدر به پلیس اهمیت میدادیم و حتی با فلسطینیها و نیز چریکهای فدایی، بر سر همین مسئله اختلاف داشتیم، چه شد که از همین پلیس ضربه خوردیم؟ ذهنیت ما در کجا اشتباه بود؟... بهار و تابستان سال 50، بچههایی که به فلسطین رفته بودند، به تدریج برگشتند، مسعود رجوی پس از بازگشت، به دانشگاه رفت و امتحانش را داد و لیسانس گرفت.(ص384)
این تجربه را ساواک و اطلاعات شهربانی، در سیاهکل و در رابطه با فداییها به دست آورده بودند. همین تجربه را در مورد مجاهدین پیاده کردند. فکر کنم از عید سال 50، تعقیب و مراقبت ساواک شروع شده بود و تا شهریور سال 50، یعنی شش ماه تمام، ادامه داشت. به 16 خانه جمعی هم رسیده بودند.(ص385)
در آن شرایط، امام خمینی (ره)، جشنهای 2500 ساله را طی اعلامیهای تحریم کرده بود. از آن چنین برداشت شد که کاری باید انجام داد... در این زمان، مجموعاً 20 تیم کامل تشکیل شده بود. هر تیمی یک مسئول سیاسی داشت... تیم ما در خانه گلشن مرکّب از پرویز یعقوبی، مهندس سماواتی، سیدی کاشانی و مهندس فیروزیان بود که از عید به بعد، به امجدیه میرفتیم. در آنجا، در پیست دو، نیم ساعت میدویدیم و تمرینات چریکی میکردیم.(ص386)
من فکر میکنم بعد از قضیه هواپیما ربایی، بچههایی که خارج بودند، با امام خمینی (ره) مطرح کرده بودند که خط مجاهدین، قیام شهری است. البته قبلاً چنین خطی هم بود. ولی با اتفاقاتی که اواخر سال 49 در سیاهکل و سپس در شهر رخ داد، این خط مشی تغییر کرد و به همین تیمها و حرکتهای کوچک رسید، نه حالت قیام. بعد از شهریور سال 50 که دستگیریها شروع شد، به خانه تیمی و حرکتهای کوچک تغییر شکل پیدا کرد... ما سعی داشتیم که در جشنهای 2500 ساله، به بخشی از شبکه برق لطمه بزنیم و با کمبود برق، نظام شاهنشاهی را در یک تضادی قرار دهیم که یا به مردم بها دهد و یا به جشنها.(ص387)
این 20 تیم خودکفا، اگر به همان شکل هماهنگ پیش میرفت، با آموزشهای الکترونیک و مدارسازی و اشتغال، متفجّرات، جعل و ورزش و تمرین سنگین، میتوانستند تهران را به آتش بکشند.(ص388)
من با شهید عسگریزاده و فیروزیان و سماواتی، در گروه اطلاعات بودم... در خانههای جمعی هم ویژگیهای افراد معلوم میشد. یک بار حنیفنژاد گفت: «فلانی، برای اینکه به مطالعه بپردازد، غذا نپخته است؛ در حالی که این از تنبلیاش است و باید غذا بپزد و بعد مطالعه کند. برای فرار از غذا پختن، نمیتواند بگوید که من کار و مطالعه دارم.»... خانههای تیمی، خود یکی از منابع آموزشی بود. باعث میشد که روحیهها بالا برود.(ص389)
در آنجا، از فساد نیز جلوگیری میشد. وقتی که روابط جامعه فاسد بود، این خانهها زمینه خوبی برای رشد روحی و اخلاقی و پیوندهای عاطفی آدمها بود.(ص390)
در گروه اطلاعات، مشخص بود که شناساییهای سازمان زیاد است. کاغذهای زیادی به گروه میآمد. هر کدام، فقط یک شماره و یا اسم مستعار داشت. خبر خوانده میشد و اگر ابهامهایی داشت، از طریق شماره یا اسم مستعار، برگشت داده میشد تا تکمیل شود. شناسایی ساواکیها زیاد میآمد و در دفترچهای ثبت میشد. 1300 ساواکی بدون اینکه نفوذی در ساواک داشته باشیم، شناسایی شدند. از اماکن رژیم، شیوهها و افراد سرشناس رژیم و رجال منفور و اماکن ساواک، گزارش تهیه میشد تا در استراتژی قیام، عده زیادی از رجال منفور بین ساواکیها، ترور شوند.(ص392)
اطلاعات سه دسته میشد؛ ساواک، رژیم و رجال منفور که هر دسته به سه بخش شیوهها، اماکن و اسامی تقسیم میشد. تقریباً تمام وجوه وابستگی رژیم، در این اطلاعات میآمد.(ص393)
گروه اطلاعات، تا دو ماه بعد از دستگیریهای اول شهریور، رو نشد. در اثر اشتباهاتی رو شد که خواهم گفت.(ص394)
روابط جمع، گستردهتر، و کارها هم مقداری نابسامان شده بود... من مکرراً این بینظمیها را دیده بودم. با پرویز یعقوبی مطرح کردم که قصد دارم از جمع استعفا دهم. او شوکه شد و گفت: «چرا؟» گفتم: «یکی از اصول سازماندهی ما این است که روابط، صادقانه و برادرانه و محدود باشد. این روابط صادقانه و برادرانه، در روابط، محدود امکان دارد؛ ولی ما روابطی گسترده پیدا کردهایم و کدورتها زیاد و کارها، هرج و مرج و بینظم میشود...»... در ضمن، شناسایی بچهها از یکدیگر، زیاد شده بود. چون هر جمعه همه کوه میرفتند و شناسایی جدیدی پیش میآمد.(ص395)
در ماههای آخر، برای جلوگیری از این پراکندگی و گستردگی، مرکزیت سازمان، دو قسمت شد. مرکزیت 11 نفره و پنج نفره بود. در مرکزیت یازده نفره، همه مسایل را نمیشد مطرح کرد و به تصمیمگیری رسید. مسایل و اختلافاتی که در بین فلسطین رفتهها بود، دایم مطرح میشد. به همین دلیل، مرکزیت پنج نفره درست شد که حنیفنژاد و بهمن بازرگان و سه نفر دیگر بودند... نمیدانم چرا به تعقیب و مراقبتهایی که میدیدیم، توجه عمیقی نمیکردیم. البته اگر میخواستیم توجه کرده و آنها را جدی بگیریم، باید تمام خانههای جمعی را تخلیه میکردیم.(ص396)
در هفتهای که گذشت، با یکی از برادران، درباره وقایع سال 1350 و دستگیری وسیع بچههای سازمان، صحبت میکردم... بحث بر سر این بود که آیا جنبش مجاهدین چریکی بدون ایدئولوژی بوده است یا نه؟ توضیح دادم که حنیفنژاد، محصول تمام کوششهای نضهت آزادی و انجمن اسلامی و جبهه ملی بود... از سال 42 با دوستان به این جمعبندی رسید که به دوران کسب صلاحیت و کار مکتبی نیاز دارند و شروع به کار کردند... تا سال 50، محمدآقا و بچههای بالای سازمان، در مقابل عملزدگی در سازمان، مقاومت میکردند... اما با قضیه عمل و سیاهکل که در شمال ایران شروع شد و مسایلی که به وجود آمد، شورای مرکزی یا حنیفنژد به این رسیده بودند که دو سال آموزش ایدئولوژیک برای اعضای جدید، زیاد است.(ص399)
به این رسیده بودند که چند کتاب را به یک کتاب تبدیل کنند. کتاب شناخت، تکامل و راه انبیاء راه بشر را در یک کتاب فشرده کنند و انجام این کار به محمدآقا محول شده بود. ایشان، مدتی قبل از ضربه سال 50، نشست و آنها را فشرده کرد و به یک کتاب شناخت تبدیل نمود که بعدها به «شناخت محمدآقا» معروف شد... ضربهای که خوردیم، ناشی از کمبود کار ایدئولوژیک نبود؛ بلکه تحلیل سازمان این بود که کار ایدئولوژیک زیاد شده و ما از نظر عملی عقب هستیم. بعد که ضربه سال 50 وارد شد، تحلیل همه بچههای سازمان این بود که این ضربه، ناشی از ذهنیت در عمل است. یعنی ما به دستاوردهای خود عمل نکردیم.(ص400)
اما حنیفنژاد، در تحلیل ضربه، از ایدئولوژی چیزی نگفته بود. همه را به ادامه کار ایدئولوژیک سفارش میکرد، ولی به ضعف یا نارسایی سیستماتیک در ایدئولوژی نرسیده بود.(ص401)
یکی از انتقاداتی که حنیف بعد از دستگیری به خودش کرده بود این بود که در شرایطی که سازمان نیاز به کار تاکتیکی و استراتژیک داشت، اشتباه بود که او یکی دو هفته به محل امنی رفته و سه کتاب شناخت را به یک شناخت تبدیل کند. میگفت: «گرچه ایدئولوژی اصل است و باید خیلی کار کرد، ولی آن همه وقت گذاشتن روی تدوین ایدئولوژی در آن شرایط، کاری غیر ایدئولوژیک بود. عمل صالح ما این بود که روی مسایل تاکتیکی و سازماندهی و استراتژیک سازمان، وقت بگذاریم؛ سازمانی که روابطش نامحدود شده بود و مشکلات زیادی داشت.»(ص402)
با سعید محسن هم در اوین صحبت میکردیم؛ پرسیدم: «علت این ضربه چه بود؟» گفت: ما گرچه انتقاد به خود و دیگران را آزاد گذاشته بودیم و واقعاً دیکتاتوری وجود نداشت؛ ولی جریان انتقاد نمیتوانست به وجود آید... علت ضربه این بود که ما کسانی را عضوگیری کردیم که اسلام را از ما یاد گرفتند و در برابر کار پرعظمت و ایدئولوژی مدون قرار گرفتند که چند سروکله از جامعه بالاتر بود. به همین دلیل، در برابر ما خود کمبین شدند و پروسه انتقاد، خشک شد.»... سعید محسن در تحلیل ریشه ضربه میگفت: «ما باید بیشتر با بچههای صاحبنظر کار میکردیم، و اگر یکی از آنها میآمد، احتمال این که جلو ضربه گرفته شود، بیشتر بود.»(ص404)
به آن برادر گفتم: «اواخر سال 52 از بهرام آرام پرسیدم چرا تقی شهرام (با توجه به خصلتهایی که از تقی میشناختم) تا این مرحله در سازمان بالا رفته و این همه اطلاعات و قدرت دارد؟ بهرام درد دلش شروع شد و گفت: من میدانم و حرفهای ترا قبول دارم ولی چه کنیم؟ شهرام کم آدمی نیست. درست است که مغرور است و این را همه میدانیم، ولی غرورش زمینهدار است، یعنی پرکار هم هست. مثلاً یک شب مینشیند و 40 صفحه مینویسد. این غرورش انگیزهای برای حرکت اوست.»(ص405)
در سازمان مجاهدین، پروسه انتقاد وجود داشت. هرکس میتوانست انتقاد کند. استقبال هم میشد. حتی رهبران تشویق میکردند که انتقاد خوب است. اما این همه کار ایدئولوژیک با عظمتی که شده بود، تلویحاً مِنّتی بود که رهبران بر سر اعضا گذاشته بودند؛ بدون اینکه تحت این عنوان باشد؛ خود اعضاء به این میرسیدند، خودکمبینی در برابر این همه عظمت، جریان انتقاد را متوقف میکرد.(صص8-407)
شب اول شهریور سال 1350 بنا بود، مجلس عقد من و خانم حوری بازرگان برگزار شود... تلفن زنگ زد. خانم پوران بازرگان بود. با حالت ناراحتی گفت: «این ساواکیها به خانه ما ریختهاند و با مسلسل، منصور را بردند، ما نمیدانیم چه کنیم.(ص408)
صبح به اداره رفتم. اول بلوار کریمخان منتظر تاکسی بودم (تاکسی در آن موقع کورسی یک تومان بود). اتفاقاً مهندس بازرگان نگهداشت که مرا برساند.(ص410)
به ایشان گفتم: «دیشب پوران خانم تلفن زد و گفت که منصور بازرگان را گرفتهاند.» دیدم ناگهان صورتش برافروخته شد و دستش شروع به لرزیدن کرد. خبر داشتم که مهندس با بچهها ارتباط دارد. هم با منصور بازرگان و هم با حنیفنژاد ارتباط داشت.(ص411)
از جنوب خیابان گلشن به طرف بالا راه افتادم. به آن منطقه نباید نزدیک میشدم؛ بهروز هم گفته بود: «نیا.»، ولی رفتم. دیدم وضعیت حصیر هم عادی است. با خود گفتم که بروم و بگویم که پرویز را گرفتهاند... تصمیم گرفتم وانمود کنم که اشتباه آمدهام. برگشتم و از پلهها، دو پله و سه در میان، تا پایین آمدم. دمِ در، یک ساواکی کلت را پشت گردنم گذاشت. دستبند به من زدند و با ترس و لرز، مرا سوار ماشین کردند... مرا صدا زدند و با چند نفر ساواکی سوار اتومبیل شده و مرا به سمت زندان بالا (اوین) بردند.(صص3-412)
جلد دوم آنها که رفتند
وقتی سال 61 و 62 از زندان آقای لاجوردی آزاد شدم، برایم روشن بود که در زندانها شکنجه وجود دارد. با عدهای از نمایندگان مجلس و دوستان موضوع را مطرح کردم. گفتم: «شهادتنامهای پر کنیم و برای امام بفرستیم، شاید اطرافیان مسائل را نگویند. اگر عده زیادی شهادت دهند، برای امام تکلیف میشود.»(ص5)
به هر حال در یک خط مشی تودهای هم ممکن است کسی جرأت نکند با مسائل برخورد نماید و خدا را اصل گرفته و با هر چه غیر خداست برخورد کند. ما دیدیم که آیتالله منتظری با این که قائممقام بودند. همه این مسائل را برای امام مینوشتند و مجموع برنامههایشان موجب شد که از قائممقامی کناره بگیرند. در همین خط مشی تودهای میبینیم برخی یا صلاحیتش را نداشتند و یا به انگیزههای مختلف، قدرت برخورد با رهبری را نداشتند.(ص6)
بعد از مدتی مرا از زندان قزلقلعه از طریق اتوبان پارکوی (چمران فعلی) به زندان اوین بردند... مسعود رجوی را کمالی بازجویی میکرد. او را خوابانده بود و میزد، مسعود هم یک به یک اسم کوچک بچهها را میگفت... بعدها (در عمومی زندان اوین) از مسعود پرسیدم: «در آن روز، تو که نمیدانستی چطوری لو رفتی و چه کسانی دستگیر شدهاند. در خانهای که تیم خودت بود دستگیر شدی، چطور اسامی دیگران را میگفتی؟ میگفت: «بعد فهمیدم که لو رفتهاند.» کمی از دست من ناراحت شد. توقع نداشت با بیاعتمادی با او برخورد کنم، اما جواب قانعکنندهای نداد.(ص16)
فردا عدهای را جمع کردند و از همه عکس گرفتند. هر چه همراه داشتند از آنها گرفتند و همه را به قزلقلعه فرستادند... خیلی از بچهها آنجا بودند، سادات که یک بار آزاد و دوباره دستگیر شد و زیر شکنجه به شهادت رسید، تقی شهرام، ناصر جوهری، کریم رستگار، برادر لطفعلی بهپور که فامیلش تفنگدار بود (که بچهها به شوخی به او «فامیل مسلح» میگفتند) و حمید مشکینفام.(ص17)
آقایان غلامعلی حدادعادل و مجید حدادعادل هم آنجا بودند. مجید با بچههای سازمان کار میکرد و پلیس با تعقیب و مراقبت به خانهاش رسیده بود... ولی غلامعلی حدادعادل بعد از یک ماه آزاد شد، رابطه تشکیلاتی هم نداشت.(ص18)
بعدها فهمیدم وقتی سعید محسن را دستگیر کردند و فهمیده بود که همزمان، سی، چهل نفر دستگیر شدهاند، احساس کرده بود که سازمان لو رفته است. سپس عکسها را جلویش گذاشته بودند تا طبقهبندی کند و ردیف یک و دو و سه مسئولیت را مشخص نماید... او مرا جزو طبقه سوم دستهبندی کرده بود. سعید تصمیم گرفته بود کاری کند که عدهای نجات پیدا کنند. آنها که در مرکزیت بودند، پذیرفته بودند که ردیف یک هستند و این تقسیمبندی در وضعیت افراد خیلی تأثیر داشت... بعد از یکی دو هفته مرا به زندان اوین بند یک، اتاق یک بردند.(ص19)
مسعود رجوی هم چیزهایی درباره من نوشته بود و میگفت: «اینها را به این نیت نوشتم که فشار روی تو کمتر شود»، ولی وضع بدتر شد.(ص21)
اوراق بازجویی را به دستمان دادند که کجا رفتید و چه کردید؟... مثلاً میخواستم نم پس ندهم، در صورتی که همه چیز معلوم شده بود. روز اول به همین نحو سؤالها را جواب دادم. نوشتم کار ما تحقیق درباره قرآن و نهجالبلاغه بود و سازمان مثل حسینیه ارشاد است که کمیسیونهای مختلف دارد و اسمی از اسلحهها یا کمک مالی نبود.(ص22)
بعد از دو ماه که حنیفنژاد را دیدم، گفت: «یک رقم بیست و پنج هزار تومانی مطرح بود و میگفتند از چه کسی گرفتی؟ من دیدم برای این که کسی لو نرود، بهترین کس تو هستی.»... یکی از موارد کدورت بین من و مسعود، همین مسئله بود که گفتم: «چرا این حرف را زدی؟ وقتی میگویی لطفی کنار کشیده بود و میخواست ازدواج کند و ما برای ازدواج به او پول دادیم، اولاً پول دادن برای ازدواج را باور نمیکردند، ثانیاً کسی را که کنار کشیده باشد عنصری ضعیف قلمداد میکردند و فشار بیشتری به او میآوردند تا حرف بزند.»(ص23)
مورد دیگر هم به خاطر این بود که من بازجویی او را دیده بودم، در حالی که روابط ما پیش از آن و در بیرون، خیلی خوب و صمیمی بود.(ص24)
این موج جدید که بدون این لذات سرحال و شاداب بودند و روحیه داشتند، برای دیگران جالب بود. آنها برای اولین بار با عنصری مذهبی مواجه میشدند که دگم نبود و جمود نداشت، به حرفها گوش میداد و مؤمن بود، نمازش را هم میخواند و برای نماز خواندنش هم دیگران را اذیت نمیکرد...(ص25)
البته بعدها که تعداد ما زیاد شد و دیدند بچهها آموزشهای یکسانی دارند و کادرسازی شده است، ناخودآگاه باعث بروز واکنشهایی در آنها شد. مثلاً آقای بابایی ضمن این که از بچهها خوشش میآمد و آنها را تأیید میکرد میگفت: «این برداشتهای نوینی که از مذهب وجود دارد، چرا ده یا بیست سال پیش وجود نداشت؟» تعادل آنها به هم خورده بود. او میخواست بگوید، این برداشتهای مذهبی شما ناشی از تضاد طبقاتی است. یعنی در اثر گسترش کمپرادور صنعتی و مالی و تجاری، یک سری طبقات رو به اضمحلالاند و لذا افکار و مواضعشان تند شده است.(ص26)
آقای بابایی میگفت: «یکی از همپروندهایهایم به نام ماشاءالله رزمی با خانمش ملاقات داشته است. خانمش گفته بود حالا که تو در زندان هستی، وضع زندگی من بهتر است، چرا که آیتالله خمینی فتوا داده است به خانواده زندانیان سیاسی برسند و مذهبی و غیر مذهبی را هم تفکیک نکرده است. مردم هم به خانواده ما خیلی میرسند و خواروبار، برنج و روغن و گوشت برای ما میآورند.» احساس کردیم این کار در تألیف قلوب جریان چپ به سمت اسلام و مبارزه تأثیر گذاشته است.(صص7-26)
آقای فرج سرکوهی از گروه ستاره سرخ نیز در میان ما بود که شب و نیمه شب و وقت و بیوقت برای بازجویی میبردند. هر که را دستگیر میکردند فرج را هم میبردند. آقا فرج از کسانی بود که مدتی قبل از سال 1350 از گروه ستاره سرخ جدا شده بود.(ص27)
در هفتهای که در قزلقلعه بودم، مهندس غرضی را نیز دیدم. او از لو رفتن سازمان خیلی ناراحت بود... روزی که مهندس غرضی به خانه بهمن میرود در آنجا دستگیر میشود... به هر حال بهمن چیزی نگفته بود و تمام بچهها سعی در نجات او داشتند که همین طور هم شد. دادگاهی که علی میهندوست و مسعود رجوی و عدهای دیگر در آن محاکمه میشدند، مهندس غرضی را تبرئه کرد. پس از ضربه 1350، مهندس غرضی به من میگفت: «شاید تا سالها چنین جریانی با این عمق و عظمت و با این درک اسلامی پیدا نشود.»... بچهها سرود قسم را ساخته بودند: به حق خداوند سبحان قسم، که ما انتقامی ستانیم سخت... فرهنگ اسلامی در این سرود خیلی تجلّی داشت. حمید بهرامی این سرود را ساخته بود و بچهها در زندان به صورت دستهجمعی میخواندند... هر کدام از بچهها شاید دویست تا سیصد آیه را از حفظ بودند. نهجالبلاغه بلد بودند و این منظره برای مهندس غرضی عجیب و جاذب بود.(ص38)
مهندس توسلی هم در قزلقلعه بود. ماجرای او این بود که جریان لو رفتن سازمان را مهندس سحابی برای قطبزاده نوشته و به کمک مهندس توسلی برای پاریس پست کرده بود. اما صندوق پستی پاریس را ساواک میشناخته و کنترل میکرده است. این نامه کشف شد و خبرش هم به پاریس رسید. پس از آن مهندس سحابی و مهندس توسلی را در ارتباط با این نامه دستگیر کردند.(ص39)
در آستانه برگزاری جشنهای 2500 ساله، دستگیریها زیاد شده بود. هفدهم مهرماه بود و ما هم منتظر بودیم. بچههای بیرون خواسته بودند روی خواهرزاده شاه (شهرام پسر اشرف پهلوی) عمل کرده و او را گروگان بگیرند و در مقابل زندانیها را آزاد کنند... این عملیات طرحی برای نجات زندانیها بود. اتومبیلی که برای این کار کرایه شده بود، به نام اصغر بدیعزادگان بود و از آن طریق اصغر لو رفت... اصغر استاد دانشگاه بود... وقتی اصغر به منزل یکی از بستگان دورش میرود، در آنجا توسط اطلاعات شهربانی دستگیر میشود. اصغر را شکنجه فراوانی میدهند، ولی چیزی نمیگوید. سپس پایش را میسوزانند. آن قدر مقاومت کرده بود که استخوانهای نشیمنگاهش هم سوخته بود... حسینی میگفت: «پاهای او را ما این طور نکردیم، ما نسوزاندیم» میخواست بگوید که برخورد اطلاعاتیها با ساواک فرق میکند و آنها وحشی هستند و لتوپار میکنند.(ص40)
در جلد اول خاطرات گفتم که قبل از سال 1350 شناسایی دکل برق انجام شده بود... بچهها شناسایی را ادامه داده بودند و وارد مرحله عملی شده بودند... اما بیخبر از این بودند که همان شب چریکهای فدایی رفته بودند و بمبی در آنجا کار گذاشته بودند که دکل را کمی کج کرده، ولی نینداخته بود. نیروهای انتظامی و پلیس همه بسیج شده بودند. بچهها هم بیخبر از همه جا با اتومبیل به محل میروند و به دام میافتند. مهندس سماواتی، علیرضا تشیّد، محمد سیّدی کاشانی (بابا) و نبی معظمی با هم بودهاند.(ص41)
در مورد موفق نبودن عمل، در سازمان به جمعبندی رسیدند که ما نمیتوانیم عمل بزرگ بکنیم. قضیه ربودن شهرام آن طور شد و دکل هم که شکست خورد. حنیفنژاد به یک جمعبندی درونی رسیده بود، اما فکر عمل بزرگ از بین نرفته بود.(ص42)
به علت این که دستگیریها زیاد بود، آنها فقط روی نقاط حساس دست میگذاشتند که اول به خانههای تیمی و بعد هم به جاسازیها و اسلحه برسند. افراد مرکزی برایشان مهم بود و روی من فشار زیادی نبود. بیشتر دنبال حنیفنژاد بودند، یا پی اسلحهها میگشتند، مراد دِلفانی گفته بود اینها اسلحه دارند.(ص43)
بعد از دستگیری حنیفنژاد و بقیه، بچهها در مقطعی بنا میگذارند جای اسلحهها را بگویند. در جاسازی، کتابچهای هم وجود داشته است که اسم ساواکیها در آن بود. گروه اطلاعات از اینجا لو میرود. محمود عسکریزاده، مهدی فیروزیان، ناصر سماواتی و مرا به عنوان اعضای اصلی گروه اطلاعات خواستند و در اتاق بازجویی در یک ردیف نشاندند.(ص44)
محمود با صبر و حوصله منابع کسب همه این اطلاعات را توضیح داد که از کجا بوده است. بیشتر منابع ما روزنامهها بود و شناسایی دانشجویان در دانشکدهها، شناساییهایی که خود اعضا داشتند کنار هم گذاشته شده و تطبیق داده میشد. به تدریج این اطلاعات به صورت مجموعه نفیسی درآمده بود...(ص45)
جشنهای 2500 ساله تمام شد. در این دوره، قبل از جشنها خیلی از گروهها را از بین بردند. برخی در زندان تحلیل میکردند که جشنهای 2500 ساله توطئهای بوده است برای این که همه گروهها فعال شوند و رو بیایند و آنگاه بتوانند همه را سرکوب کنند.(ص47)
بازجو منوچهری با تعجب بسیار به یکی از بچهها فحش داده بود که چگونه است شما یکدیگر را لو میدهید اما هنگام مواجهه همدیگر را در آغوش میکشید.(ص48)
از رضا رضایی در رابطه با این بلوفها چنین نقل میکنند که ساواک به او اعتماد کرده بود. علتش هم این بود که نام بسیاری از افراد لو رفته و سوخته را در بازجویی گفته بود. سعید محسن به طریقی اسامی را به او رسانده بود... وقتی علی میهندوست بازداشت شد، سعید محسن به همین طریق همه لو رفتهها را به او رساند و علی هم اسم آدمهای سوخته را گفت. او 92 تک نویسی از همین آدمهای لو رفته داشت.(ص51)
من به عضویت خودم اعتراف نکردم، پروندهام را در حد کمک مالی و مطالعات فرهنگی نگه داشتم و تازه کمک مالی را هم به صورت قرضالحسنه اعتراف کردم. چون میدانستم مطلبی که در پرونده مکتوب شده است، وقتی به دادستانی ارتش میرود، روی آن جرم میبرند.(ص52)
سعید محسن و برادران دیگر از این که قضیه مراد دِلفانی را به من نگفته بودند حالت شرمندگی داشتند و ناراحت بودند که چرا مشورت نکردهاند. چون من او را در زندان قزلقلعه میشناختم و نسبت به او مشکوک بودم... در همین اوضاع و احوال بود که موسی نصیراوغلی خیابانی را هم به اتاق ما آوردند. او را خیلی شکنجه کرده بودند ولی او اعتراف نکرده بود... مقاومت او به حدی بود که حتی حسینی جلاد، شکنجهگر اوین نیز به او احترام میگذاشت. روحیه حسینی این طور بود که برای آدمهای مقاوم احترام خاصی قائل بود.(ص53)
بازجوهای ساواک در ابتدا فکر کردند که چه خوب است این نیروی مذهبی را که به زندان آمده، با مارکسیستها هم بند و هم سلول کنند، تا از درگیری آنها شاید چیزی عاید ساواک شود... ولی به علت تجربه، پختگی بچهها و کار کادرسازی که شده بود و همچنین بینشی که از مطالعه گذشتهها به دست آورده بودند، ساواک در هدفش موفقیتی به دست نیاورد... ناگفته نماند که در بعضی سلولها و بندها، بحثهای فلسفی بین مذهبیها و مارکسیستها به وجود میآمد که زود قطع میشد. سعی ما در اتاق خودمان این بود که مکتبمان را در عمل و با کردار و رفتار نشان دهیم. درباره مسائل استراتژیک و تاکتیکی در حد مجاز بحث میکردیم اما تا جایی که به مباحث فلسفی کشیده نشود. ما عقلانیت فطری را بر بحثهای فلسفی ترجیح میدادیم.(ص55)
قبل از این که سعید و موسی به اتاق یک بند بیایند، محمد بازرگانی و مجتبی آلادپوش فکرهایی کرده بودند و ریشهیابی ضربه شهریور سال 1350 را در غرور حنیفنژاد میدیدند... محمد بازرگانی و مجتبی آلادپوش نیز روی تحلیلشان اصرار میورزیدند و میگفتند: «ما جایی برای اظهار نظر نداشتیم و تصمیمات از بالا گرفته میشد.» بعداً که علی باکری به بند عمومی آمد... او میگفت: «غروری در کار نبود، بلکه حنیفنژاد بسیار خاضع و افتاده بود. منتها روی مسئلهای که همه ما بایستی فکر میکردیم، او فکر بیشتری میگذاشت و ما فکر نمیکردیم. وقتی به جلسه وارد میشدیم، میدیدیم یک سرو گردن از ما جلوتر است و نظرش عملاً بر ما میچربد. نمیتوان اسم این را غرور گذاشت... بچههای دانشجو در برابر ما مثل موم بودند و برخورد فعالی نمیکردند. یک بار از چند نفرشان پرسیدیم که شما از کی تقلید میکنید؟ گفتند: از حنیفنژاد و سعید محسن، اما سعید خودش قبول نداشت از او تقلید شود. پروسه متوقف شدن انتقادچنین بود که این عده چون با کار وسیع ایدئولوژیک روبه رو میشدند، خودکم بین شده و فکر میکردند که همه مشکلات را سازمان میداند.(صص7-56)
بعدها شنیدیم که محمد بازرگانی و مجتبی آلادپوش و حسین قاضی، انتقادهای خود را از حنیفنژاد پس گرفتهاند و روابطشان هم خیلی صمیمانه بود. البته محمد آقا و رسول مشکینفام تا لحظه شهادت به بند عمومی آورده نشدند.(ص58)
ساواک از نگه داشتن مذهبیها و مارکسیستها در یک جا و اختلاف انداختن بین آنها و گزارشگیری از آنها مأیوس شد، سرانجام مذهبیها را به یک بند و مارکسیستها را به بند دیگر منتقل کردند... علاوه بر نماز جماعت، صبحها پس از نماز، قرآن با صوت نیز خوانده میشد. معمولاً مهدی ابریشمچی قرآن را میخواند و موسی خیابانی هم ترجمه میکرد.(ص59)
ریشهیابی محمد آقا از ضربه 50 به بند عمومی رسید. او علت ضربه را عمل نکردن به دستاوردها میدانست و این که عمل نکردن به دستاورد ناشی از ضعفهایی بوده است که افراد داشتند... عباس فیضپور بعداً به من گفت که محمدآقا 50 صفحه ریز از خودش انتقاد کرده بود. من آنها را خواندم و پاره کردم و گفتم این موجب میشود که بچهها خودکم بین بشوند.(ص60)
تا جایی که یادم میآید در آن اتاق افراد زیر بودند: علی (بهروز باکری)، رضا باکری، تقی شهرام، مهدی خسروشاهی، حسین قاضی، علیاکبر نبوی، مجتبی آلادپوش، کاظم شفیعیها، عبدالنبی معظمی، مهدی فیروزیان، یزدان حاجحمزه، حاجی یزدانی از تبریز، احمد حنیفنژاد، سعید محسن، محمد بازرگانی، مسعود رجوی، رضا ملکمحمدی، فتحالله خامنهای، ناصر سماواتی، مهدی ابریشمچی، موسی خیابانی، شاید محمود عسکریزاده و بهمن بازرگانی هم در آن جمع بودند... در این اتاق بود که بهروز از تجربه بازجوییها میگفت که عمده لو رفتنها به وسیله شلاق بود... برخی معتقد بودند که ضربه سال 50 ناشی از مذهبی بودن و ایدئالیسم ما بود، در حالی که فداییها هم که مارکسیست بودند ضربهای مشابه ما و حتی هولناکتر از ما خوردند. بهروز معتقد بود که ضربه 50 یک ضربه تاریخی به جنبش مسلحانه بوده است. شرایط طبیعی و تاریخی ما ایجاب میکرد چنین ضربهای بخوریم. یک رشته ذهنیتهایی در عمل وجود داشت، از جمله این که شناختی عمیق از ساواک نداشتیم و بنابراین ضربه طبیعی بود.(صص61-60)
رضا رضایی با صبر و متانت زیاد ساواکیها را به درون خیابانها و کوچه و پس کوچهها میکشید تا به ظاهر احمد (برادرش) را دستگیر کند و تحویل آنها بدهد. در این مدت، رضا تجربیات خود را از راههای گوناگون به احمد منتقل میکرد.(ص63)
وقتی آقای محمد محمدی را دستگیر کردند، مقاومتی از خود نشان داد که جمعبندی حنیفنژاد را تغییر داد... البته وقتی احمد رضایی در فاز نظامی بود، در سر قرار هفت نفر ساواکی را کشت و خود نیز به شهادت رسید و با این کار نقطه عطفی به وجود آورد که حتی به غیر مذهبیها هم نیرو داد.(ص64)
خاطره مهمی که یادم هست، جوّی است که در زندان به وجود آمده بود و آن خودکمبینی بود که بایستی شهید بدهیم زیرا ما درگیری نداشتهایم. بر اساس این خودکمبینی سعی میشد در دادگاهها تند رفته و جبران کنیم. خلاصه کاری کنیم تا اعدام شویم و شهادت به سراغ ما هم بیاید، برای این که سازمان به ضعف یا سازش متهم نگردد.(ص65)
همانطوری که میدانید مرحله اول استراتژیک مجاهدین، قیام شهری و مرحله دوم رفتن به روستا یعنی کردستان بود... از جمله این نیروها یکی منصور بازرگان بود. او در آستانه انتقال خود به کردستان بود تا در آن خطّه جا بیفتد... ناصر صادق هم که مرتب بین تهران، کرمانشاه و کردستان در رفتوآمد بود. وی مسئول تدارکات بود تا اسلحه و ملزومات دیگر را به آن منطقه برساند. خلاصه کارهایی در شرف انجام بود. علت این که بخشی از استراتژی سازمان را توضیح دادم، این بود که رابطه مراد دِلفانی با منصور بازرگان را روشن کرده باشم. دوستی و ارتباط آنها از سال 1343 در بند عمومی زندان قزلقلعه شروع میشود.(صص6-65)
یک بار منصور به سازمان اطلاع میدهد که در کرمانشاه دوستی دارد که میتواند اسلحه تهیه کند. به وی میگویند که این دوستی را حفظ کن. مسئله اسلحه با مراد مطرح میشود... بچهها هم احساس کرده بودند که مراد دارد مسلمان میشود و کشش مذهبیاش زیاد شده است. او ناصر صادق را به کرمانشاه دعوت میکند و او را به جاهای دیدنی میبرد... مراد میگوید من با گروهی فعالیت دارم و قضیه شما را به آنها هم گفتهام. بنا میشود ملاقاتی بین رهبر این گروه و مسئول ناصر انجام شود. این ملاقات توسط حنیفنژاد در قزوین انجام شد. حنیفنژاد بعدها میگفت که آن نفر دیگر یعنی مسئول مراد گویا «عصّار» بازجوی ساواک بوده است... منتها آنان نه اسم ناصر صادق را میدانستند و نه حنیفنژاد را و فقط آدرس منزل منصور بازرگان را میدانستند. از آنجا که ناصر صادق به آن منزل رفتوآمد میکرد، با موتور او را تعقیب و مراقبت کرده و طی شش ماه به خیلی از خانهها رسیده بودند.(صص7-66)
ناصر صادق صحبتهایش را چنین ادامه میداد که یک بار نزدیک میدان مخبرالدوله با موتور حرکت میکردم، یک افسر راهنمایی جلوی مرا گرفت، کارت شناسایی خواست و سپس کارت را به درون کیوسک راهنمایی میدان برد. منظورشان این بوده است که اسم او را بدانند. فکر میکنم بعد کارت را به او پس داده باشند. با فهمیدن اسم و فامیل و شماره شناسنامه به آدرس منزل ناصر صادق دست پیدا میکنند و از این به بعد ناصر صادق را از منزلش تعقیب میکنند و به نُه یا شانزده خانه جمعی میرسند؛ نظیر خانه گلشن که نقش ستادی داشت، خانه مسعود رجوی، خانه جدید منصور و پوران و حوری، خانه خرمشهر، منزل بهمن بازرگانی و... نسبت به همه این خانهها در اوّل شهریور 1350 در یک شب و یک روز عمل کردند.(ص67)
در اتاق یک بند یک که بودیم، درباره اسم سازمان بحث میشد. یادم میآید سعید محسن پیشنهاد میکرد «نهضت آزادی» بگذاریم... مسعود رجوی پیشنهاد کرد که اسم نهضت آزادی مناسب نیست و مرز ما را با رفرمیسم مشخص نمیکند. سعید محسن میگفت همه ما الهام گرفته از نهضت آزادی و ادامه جریان نهضت آزادی هستیم.(ص70)
بالاخره توافق شد که اسم جمع مذهبیمان را «نهضت مجاهدین خلق ایران» بگذاریم و طی پیام مکتوبی به خارج از زندان، این تصمیم را اطلاع دادیم... ولی در زمستان آن سال، بچههای بیرون به نام «سازمان مجاهدین خلق ایران» اعلام موجودیت کرده بودند... وقتی ضربه شهریور 50 پیش آمد و عده زیادی دستگیر شدیم جمعمان اسمی نداشت و ساواکیها ما را به نام «مذهبیها» میخواندند... توضیح این که قبل از اسمگذاری هم در بیرون و هم در درون زندان واژه «جمع» را برای خودمان به کار میبردیم.(ص71)
یکی از مراحل بازجوییهای مجدد، به خاطر لو رفتن جاسازیها بود. در بازرسی خانههای جمعی، متوجه جاسازیها نشده بودند. اما درخانه جمعیای که مسعود رجوی مسئول آن بود، نوشتهای به خط مسعود پیدا کرده بودند که «تا جاسازی درست تهیه نکنید، مدرک تحویل نمیدهم»... کشف جاسازیها ضربه بزرگی به سازمان و روابط داخلی و خارجی ما زد.(ص72)
گویا برای 15 روز مستمر کار جمعبندی ادامه داشت. در این جمعبندیها رضا باکری، مهدی خسروشاهی و تقی شهرام جزو منتقدین و به اصطلاح جناح چپ بودند و مسعود رجوی از روند سازمان دفاع میکرد... مرحوم طالقانی و دیگر قطبهای ملی- مذهبی، حرکت مجاهدین را تأیید کرده بودند و بین جوانهای مذهبی ولولهای افتاده بود... مهندس سحابی و مهندس توسلی به علت فرستادن نامهای به خارج و تأیید و تبلیغ برای بچهها دستگیر شده بودند. حمایت امثال آیتالله طالقانی و مهندس سحابی و مهندس بازرگان نقش زیاد و مؤثری در شناساندن بچهها به جامعه داشت و به همین دلایل بود که مجاهدین به صورت یک جنبش جدا از تودهها در نیامدند.(ص74)
یک بار مسعود رجوی به جای کاغذ سیگار از کاغذ جعبه بیسکوئیت استفاده کرد و چون این کاغذها از آهار خاصی برخوردار بود و خش و خش میکرد، فرد پیامرسان قادر نشده بود آن را در جاسازی بدن استتار کند. از همین طریق بود که مطلب مهمی لو رفت و منجر به اعدام بچهها هم شد... در همین دوران بود که شخصیت مسعود رجوی زیر سئوال رفت. از هر طرف هم نقل قولهایی میشد. حنیفنژاد گفته بود که غرور مسعود بالاخره ضربه خواهد زد و این را اعضای شورای مرکزی شنیده بودند... مسعود که در آن جمع چهل نفره عرصه را بر خود تنگ دید، گفت: «نمیدانم چرا بیشتر مشهدیها مغرورند و من چهارمین مشهدی هستم که مغرورم. اولی دکتر شریعتی، دومی جلال فارسی و سومی امیر پرویز پویان.»... وقتی او مجبور میشد که غرورش را بشکند، به دنده دیگری میافتاد؛ گریه، مظلومیت و خودکمبینی... نظیر وقتی که در زندان قصر در سال 1351 در انتخابات رأی نیاورد و احساس کرد جوّ اکثریت بچهها علیه اوست.(ص76)
مهدی ابریشمچی نیز هم سلول مسعود احمدزاده بود... وی با شنیدن دیدگاههای مهدی ابریشمچی، به او گفته بود: «شما یک پوسته ایدئالیستی دارید و مثل جوجه که رشد میکند و پوسته را میشکند، این پوسته ایدئالیستی در حال شکستن است و به زودی هسته ماتریالیستی آن بیرون میزند و نمایان میشود. اینها را مهدی برای همه نقل میکرد.»(ص79)
همانطور که پیشتر گفتم، سعیدمحسن اطلاعات لو رفته را به رضارضایی رساند و رضا هم با دادن این اطلاعات، اعتماد ساواک را جلب کرد و با ارتباطاتی که در زندان وجود داشت، محمّد حنیفنژاد و سعید محسن به او توصیه کردند از اعتماد حاصل شده استفاده و فرار کند.(ص80)
نمیدانم اطلاعیه اعلام موجودیت از خارج زندان به درون آمد یا آن را از طریق رادیو بغداد شنیدم... خبر آن بسیار خوشحال کننده بود... تراب حقشناس و حسین روحانی که در خارج بودند. این برادران دست به چاپ دستاوردهای سازمان زدند و کتاب «شناخت» محمد آقا را که نتیجه و تلفیق سه کتاب بود، چاپ کردند. ابتدا تمامی آن را همراه با آیات قرآنی که در پاورقیها ذکر شده بود، چاپ کردند و سپس چاپ جدیدی از آن ارائه کردند که اثری از آیات قرآن در آن نبود. منظورشان هم این بود که مبارزین غیر مذهبی در خارج، به خواندن کتاب شناخت ترغیب و تشویق شوند و پیش فرضی که نسبت به مذهب دارند، مانع خواندن این کتاب نشود.(ص81)
احمد رضایی با قاطعیت زیادی بقایای سازمان را در بیرون سازماندهی کرد و بچهها را به فاز عملیات کوچک کشاند. اما بالاخره، هنگامی که وی بر سر قراری میرود که علامت سلامتی مشکوک داشته است او را محاصره میکنند. احمد هم با هفتتیر خود چند نفر از ساواکیها را میکشد و در پایان عملیات، خود را به شهادت میرساند.(ص82)
چند ماه بعد از شهریور 1350، گروهی را دستگیر کردند که بیشتر اعضایش گرایش به آثار مائوتسه تُنگ داشتند و به آنها چپِ چینی میگفتند. یکی از اعضای این گروه به نام کورش یکتایی را به بند ما آوردند.(ص85)
بعدها که به زندان شیراز رفتم، شنیدم که سیروس نهاوندی از زندان فرار کرده و طی اطلاعیهای جنبش مسلحانه را تأیید نموده است. بچههای فدایی خیلی از بیانیه او خوشحال شده بودند که دیگر گروههای چپ هم مشی مسلحانه را تأیید کردهاند. او به شمال رفته بود و تمامی گروههایی را که پتانسیل مسلحانه داشتند یا در آستانه مبارزه مسلحانه بودند شناسایی کرده بود. بعدها فهمیدیم که او همه را لو داده است. تحقیقات بعدی نشان داد که فرار سیروس نهاوندی با هماهنگی ساواک بوده است و ضربه کاری به جنبش مسلحانه وارد کرد.(ص86)
نمیدانم روز عاشورا بود یا شب تاسوعا، مراسم بدین شکل شروع شد که حاجی یزدانی نوحهای خواند و بچهها عزاداری کردند. سپس ورزش عصر شروع شد و پس از نرمشها، دور اتاق به صف یک نفره میدویدیم و نوحه انقلابی میخواندیم.(ص89)
حنیفنژاد از جلوی در سلول ما رد شد، پنجره را باز کرد و سرکی به درون کشید و گفت: «جملهای که میهندوست در دادگاه گفته درست نبود.» میهندوست گفته بود: «ما مسلمانیم، اما مارکسیسم را قبول داریم.» حنیفنژاد گفت: «میهندوست باید به این صورت میگفت که ما مارکسیسم را به عنوان یک تجربه انقلابی قبول داریم، مثل تجربه چین و شوروی و کوبا.»(91)
این را هم بگویم که جدا کردن تجربه انقلابی از بار فلسفی و تئوری انقلابی کار بسیار مشکلی است و این کار هم انصافاً در شأن حنیفنژاد و بنیانگذاران سازمان بود. پس از شهادت بنیانگذاران و اعضای شورای مرکزی و به دنبال مطالعه تجربه انقلابهای شوروی، چین و کوبا و چهگوارا در بولیوی، بار فلسفی آن هم به درون سازمان و آموزشها راه یافت و چنان شد که دیدیم. اگر عمری باشد، مکانیزم آن را بازگو خواهم کرد.(صص2-91)
محمد حیاتی از کادرهای بالای انجمن حجتیه بود که با آقای شیخ محمود حلبی بنیانگذار و رهبر حجتیه رابطه بسیار نزدیک داشت و انجمنهای حجتیه شمال تحت مدیریت او بود. به قول خودش او توانسته بود طی یک کودتای آموزشی، قرآن و نهجالبلاغه را در جلسات انجمن حجتیه آموزش دهد.(ص92)
محمد حیاتی در همان خانهای که دستگیر شده بود که حنیفنژاد و مشکینفام دستگیر شده بودند.(ص94)
موسی آدمی عارف و ساکت بود و بالاترین آرزویش این بود که ای کاش او را نزد حنیفنژاد میبردند و از چشمه فیض او بهره میبرد. با او قرآن میخواند و مطلب یاد میگرفت. برتری حنیفنژاد بر خودش را خیلی قبول داشت و دایم به زبان میآورد.(ص95)
نمازمان در درون سلول به جماعت برگزار میشد و ورزشمان هم خیلی مرتب شده بود.(ص97)
محمود ]عسگریزاده] چه در اتاق یک بند یک، چه در این اتاق و چه در آخرین دیداری که در سلولهای پایین داشتیم پیشبینی میکرد که حتماً آنها را اعدام خواهند کرد. در بند یک میگفت: «چون در گروه اطلاعات بودهایم، حتماً ما را اعدام میکنند.»، ولی در آخرین ملاقات، از پنجره سلول پانزده گفت: «چون قرار است نیکسون در دهم خرداد 1351 به ایران بیاید، حتماً ما را قبل از ورود او قربانی میکنند.»... محمود علیرغم این که کتاب اقتصاد به زبان ساده را نوشته بود به ظاهر میبایستی انگیزهاش در مورد تضاد کار و سرمایه خیلی قوی باشد، ولی برای تضاد خلق و امپریالیسم در عمل انگیزه خیلی قویتری داشت و انگیزههای اسلامیاش هم خیلی قوی بود.(ص101)
زمستان سال 1350، دادگاه یازده نفره ناصر صادق و علی میهندوست تشکیل شد و دادگاه دیگر همرزمان از بهار سال 1351 شروع شد... در دادگاهی که برای ما تشکیل دادند، چهار نفر بودیم. متهم ردیف یک، فتحالله خامنهای، متهم ردیف دوم، محمد اکبریآهنگر، متهم ردیف سوم خودم (میثمی) و متهم ردیف چهارم نیز دکتر طباطبایی بود... توافق شده بود که من به دفاع قانونی و ملایم بپردازم و فتحالله خامنهای از انقلاب فلسطین دفاع نماید و خود را عضو الفتح بنامد. وی در فلسطین دوره دیده بود و این در پروندهاش نیز ثبت شده بود.(ص102)
روز اصلی دادگاه ما همزمان شد با دادگاه حنیفنژاد و مشکینفام... در دادگاه اول، فتحالله خامنهای به زندان ابد محکوم شد، محمد اکبری و من سه سال زندان و دکتر طباطبایی هم گویا به یک یا دو سال زندان... ساواک هیچ وقت کشف جزوه گروه اطلاعات را به دادرسی ارتش گزارش نکرد، چرا که اگر ساواک جزوه اطلاعات را ضمیمه پرونده بازپرسی ما میکرد، ثباتش نزد ارتشیها و شاه فرو میریخت. سروصدای آن جزوه را در همان ساواک خفه کردند. اگر آن مطرح میشد، خود من هم یا اعدام میشدم یا به حبس ابد، محکوم... حنیفنژاد در دادگاه اول به زندان ابد محکوم شد و دکتر میلانی هم با حنیفنژاد در یک دادگاه محاکمه میشد.(ص105)
وقتی دادگاه نظر او را درباره مارکسیستها پرسید، حنیفنژاد دادگاه را به کتاب مرحوم علامه کاشف الغطاء ارجاع داد که عین جملات او را منشی دادگاه ثبت کرده بود. در کتاب مرحوم کاشفالغطاء آمده است که وقتی با سرمایهداری و امپریالیزم روبهرو هستیم، تضاد با مارکسیستها جنبه فرعی دارد و بایستی به اولویتها توجه کرد. در دادگاه پاسخهایش پرخاشگرانه نبود و قهرمان بازی در نیاورده بود... نمیدانم ما چهار نفر را از روی اشتباه یا عمد به سلول حنیفنژاد بردند... از خارج از زندان توصیههای زیادی میشد که حنیفنژاد و دوستانش زنده بمانند. از سوی دیگر، تحلیل حنیفنژاد این بود که با شهادت احمد رضایی، مقاومت محمد محمدی و عملیات کوچک بچهها که شروع شده بود، جایی برای خون دادن بیشتر نیست.(ص106)
در این تحلیل بود که به عمق اندیشههای او پی بردم و این که هدفش قهرمان شدن نبود... به مسعود رجوی، بهروز باکری، میهندوست، ناصر صادق و محمد بازرگانی حکم اعدام داده بودند، در حالی که اینها جرمشان از محمد آقا به اصطلاح سبکتر بود.(ص107)
آیتالله شریعتمداری به شاه تلگراف زده بود که حنیفنژاد را اعدام نکنند. شاه جواب خشنی داده و گفته بود: «آقای شریعتمداری از شما متعجب هستم که از یک خرابکار دفاع کردهاید.»(ص108)
از مجموعه صحبتهایی که میشد، بیشتر بوی توطئه به مشام میرسید، این که بخواهند به حنیفنژاد حبس ابد بدهند... احساس من در آن موقع این بود که میخواهند معاملهای و سازشی در سطح جنبش انجام دهند یا حداقل تلقی یک سازش و معامله را به وجود آورند... مسعود در سطح زندان قزلقلعه از نیروهای مذهبی و غیر مذهبی نظر خواهی کرده بود که حنیفنژاد چه باید بکند. همه آنها نظرشان این بوده است که باید کاری کند تا زنده بماند. مسعود این مطلب را بدون رمز، آن هم روی یک کاغذ داخل بیسکوئیت نوشته بود. او این کاغذ را که آهار داشت داخل آستین نبی معظمی جاسازی کرده بود که در دادگاه کشف شد. ساواک پی برد که استراتژی بچهها، بقای رزمنده است و میخواهند بمانند. لذا احساس کرده بود که دارد فریب میخورد و قضیه فرار رضا رضایی تکرار میشود. مسئله دوم، لو رفتن مکتوبات اصغر بدیعزادگان بود که خیلی تند بود. در آن نوشته شده بود که به صغیر و کبیر ساواکیها رحم نکنید... بعد از لو رفتن این دو مطلب، دادرسی ارتش، دوباره عدهای از بچهها را که ماده قانونی سبکتری برایشان در نظر گرفته شده بود به بازپرسی فراخوانده و ماده قانون مربوط به اشرار را برای آنها گرفتند که اعدام شوند.(ص109)
تحلیل حنیفنژاد این بود که ما اشکال اصولی نداشتیم، فقط به دستاوردهایمان عمل نکردیم. ریشه این عمل نکردن هم خصلتهای روشنفکری و طبقاتی و رفاه بوده است.(ص110)
به این نتیجه رسیدم که عزیزترین افراد ما حنیفنژاد بود و ضربهای که ما خوردیم از همین عزیزترین افراد بود. او مسئله خصلتی نداشت، بنابراین مسئله در مشکلات معرفتی بوده است. از خودم پرسیدم که حنیفنژاد به چه چیز بیشتر علاقهمند بود؟ به خودم پاسخ دادم: «بازرگان و کتاب راهطی شده.» بعد به این نتیجه رسیدم که شاید چارچوب «راه انبیا و راه بشر» اشکال داشته باشد. چرا باید راه بشر از راه انبیا جدا باشد؟ با همین تفکر بود که دستاوردهای مارکس و انگلس به عنوان راه بشر مطرح شد و بچهها به سمت آن رفتند یا در اقتصاد سراغ لاسال و ریکاردو و مارکس را گرفتند.(ص111)
پیام مهمی از طرف عبدالرسول مشکینفام و محمدآقا دریافت داشتیم... نوشته بودند توطئه در کار است که بین خانوادههای مارکسیستها و مذهبیها اختلاف بیندازند، همچنین در بین زندانیها. به این ترتیب که بگویند کادرهای پایین و ردیف دو را اعدام کردهاند و به کادر رهبری حبس ابد دادهاند. مطلب دیگر در آن پیام این بود که به خاطر اهمالهایی که کادر رهبری کرده است، مستحق است که در درون اعدام شود (اعدام انقلابی). به این رسیده بودند که حنیفنژاد که سمبل ایدئولوژیک است خودش را اعدام کند و از نظر بیرونی هم توطئه ساواک بدین وسیله خنثی شود... به یاد ندارم که کسی مخالف بوده باشد. به همین خاطر هر چه روز موعود نزدیکتر میشد ما نگرانتر میشدیم.(صص2-111)
در همین ضمن که به موعد «خود اعدامی» نزدیک میشدیم و نگرانی هم افزوده میشد، تحلیلی آمد که این قضیه متوقف شده است. پیشنهاد شده بود که حنیفنژاد در دادگاه دوم دفاع ایدئولوژیک بکند و سپس اگر به او حکم ابد دادند، در مورد اجرای حکم اعدام تصمیم گرفته شود.(ص113)
دستگیری مهدی رضایی و دادگاه او نقطه عطفی در گرایش نسل جوان به مبارزه بود.(ص114)
به یاد دارم که خبر اعدام چهار نفر یعنی محمد بازرگانی، بهروز، ناصر صادق و علی میهندوست خیلی محمدآقا را شوکه کرده بود.(ص116)
همزمان با اعدام آن چهار نفر، مسعود را به قزلقلعه منتقل کردند. در روزنامهها هم اعلام شد که آن چهار نفر اعدام شدند و مسعود رجوی به علت همکاریهایی که در طول بازجوییها کرده، با یک درجه عفو به حبس ابد محکوم شده است. مسعود با شنیدن این خبر خیلی شوکه میشود و تشنج شدیدی پیدا میکند. مقداری سیانور نیز در اختیار داشته و میخواسته خودکشی کند. او نمیتوانست چنین جوی را تحمل کند. اما عباس داوری او را نجات میدهد.(ص116)
برادر مسعود رجوی، دکتر کاظم رجوی در سازمان ملل فعالیتهای زیادی کرده بود که مسعود را اعدام نکنند.(ص117)
من در دادگاه دوم به دو سال حبس تأدیبی محکوم شدم و فتحالله خامنهای به اعدام محکوم شد که مثل عدهای دیگر به حبس ابد تبدیل شد.(ص118)
وقتی خبر دادگاه دوم حنیفنژاد به بچهها رسیده بود، نبوی نوری خیلی خوشحال بود و میگفت: «حنیفنژاد در دادگاه کفشش را در آورده و آن را به طرف عکس شاه پرتاب کرده و خیلی پرخاشگری نموده است.»(ص119)
چند روز قبل از اعدام گروه دوم بچهها، یعنی حنیفنژاد و یارانش، مرا به زندان جمشیدآباد بردند. فکر کنم همان روز 4 خرداد بود که بقیه بچهها از جمله بهمن بازرگانی را نیز از اوین آوردند... بهمن که آمد، خبر اعدام پنج نفر را با خودش آورد.(ص121)
اصغر، بچهها را مخاطب قرار داده و گفته بود: «ما میرویم، زندهباد اسلام، زندهباد خلق، مرگ بر امپریالیسم و مرگ بر سگهای زنجیری او، شاه و ایادیاش»... بعد از اجرای حکم اعدام این 5 نفر، به بقیه کسانی که حکم اعدام گرفته بودند یک درجه تخفیف داده شد، از جمله فتحالله خامنهای، موسیخیابانی، کاظم شفیعیها، محمد سیّدیکاشانی، علیرضا تشید، ابراهیم آوخ و عبدالنبی معظمی که حکم اعدامشان به حبس ابد تبدیل شد.(ص122)
پیش بهمن رفتم و گفتم: «مسئولیت ما سنگین است و نباید بیکار بنشینیم. در جمعی که حدود 21 نفر از بچههای مجاهد هستند، روی استراتژی کنونی بحث کنیم و ببینیم در این مقطع بعد از شهادت بچهها، چه باید کرد و استراتژی سازمان چه گونه باید باشد.» بهمن موافقت کرد. سه گروه برای بررسی استراتژی شکل دادیم... گویا تعداد گروه سوم که مهدی محصل در آن بود، کم بود که در دو گروه دیگر ادغام شدند و در نهایت تبدیل به دو گروه استراتژی شدیم. مسائلی که از این مقطع باید بگویم، یکی نتایج کار همین دو گروه بود.(ص124)
بهمن در زمینه استراتژیک و دانش طبقاتی قوی بود، ولی از نظر ایدئولوژیک به معنای دانش قرآنی ضعف داشت... در اوین، جزوهای به نام «منشأ ایمان» نوشت که ریزنویسی شده بود و بچهها آن را میخواندند. وقتی آن را مطالعه کردم، در ابتدا متوجه نشدم که با اسلام مغایرتهایی داشته باشد، اما مجتبی آلادپوش که خوانده بود میگفت ظرافتهایی دارد که با آموزشهای سازمان فرق میکند. بهمن در آن جزوه با الهام از نظریه پاولوف که درباره بازتابهای انعکاسی کار کرده بود این جزوه را نوشته و منشأ ایمان را به محیط خارج نسبت داده بود.(ص125)
بهمن در آنجا نقطه وحدت اصولی جمع مجاهدین بود. من از حسین قاضی شنیدم که مهدی محصل مسائلی دارد. او تمام وقت رمان میخواند و میگفت از این طریق است که ما میتوانیم لایههای اجتماعی را درک کنیم. حسین میگفت که گاهی نمازهایش را نمیخواند. او به مسائلی رسیده بود که با آموزشهای سازمان مطابقت نداشت... دو گروه به نتیجه مشترک رسیدند، یکی این که عملیات «کوچک کوچک» ادامه یابد، ضمن اینکه سیر رشد موزون هم داشته باشد، دوم این که این عملیات باید در شهرها انجام شود و سوم این که عملیات کوچک برای دشمن مشکل روانی ایجاد میکند...(ص126)
بهمن معتقد بود باید به روشنفکران تکیه کرد... ولی محمدحیاتی که در گروه ما بود میگفت که عضوگیری از جوانان هیئت بنیفاطمه چه اشکالی دارد؟... بهمن میگفت: «مبارزه با فساد موجب میشود که ما بسیاری از روشنفکرها را که مبارز هم هستند از دست بدهیم و آنگاه تنها جنبه فکری به خودمان بگیریم. اما بچههای دیگر معتقد بودند که اگر فساد سیستماتیک باشد و دولت آن را ترویج کند، این مبارزه اشکالی ندارد...»(ص127)
مبنای کار استراتژیکمان هم، این بود که نتایجی که بدان دست مییابیم به بیرون منتقل کنیم، ولی تصمیمگیری با جنبش مسلحانه بیرون از زندان باشد... معتقد بودیم که ما در فاز چنین عملیاتی نیستیم، ولی به طور موقت، مثلاً بعد از اعدام چهار نفر اول و پنج نفر دوم میتواند چنین عملیاتی به طور استثنایی حالت انتقامی داشته باشد و عمل بزرگی انجام شود. با همین تحلیل، بچههای زندان عمل اعدام ژنرال پرایس را که همزمان با ورود نیکسون به وسیله انفجار انجام شد تأیید میکردند.(ص128)
گریزی به زندان قصر بزنم. در آنجا برای تقی شهرام توضیح دادم که چگونه گروههای استراتژیک تشکیل شد و به چه نتایجی رسیدیم و اختلافات و نقاط مشترک کدام بود. شهرام به طور ریز و دقیق همه را یادداشت میکرد... رضا رضایی پس از فرار به سازمان پیوست، عملیات کوچک کوچک» را راه انداخت.(ص129)
به مناسبت ورود نیکسون به ایران، عملیات ترور ژنرال پرایس در دستور کار بچههای بیرون قرار گرفته بود.(ص130)
انفجارهای دیگر را یادم نیست، ولی در مجموع دَه انفجار به مناسبت ورود نیکسون انجام شد... در ضمن وقتی نیکسون از کنار دانشگاه آریامهر (شریف واقفی فعلی) و نیز خوابگاه دانشگاه تهران میگذشت، علیه او تظاهرات و سنگپرانی شده بود. ساواک هم خیلیها را دستگیر کرد... به این ترتیب، موج دانشجویان به زندان راه پیدا کرد. آنها با عناصر مجاهد پیوند میخوردند و با کولهباری از تجربیات و یک قرار مخفی، آزاد میشدند و از این طریق با سازمان ارتباط میگرفتند... حسن جعفری یکی از کادرهای چریکهای فدایی خلق بود که ابتدا به اعدام محکوم شده بود و سپس با یک درجه تخفیف حبس ابد گرفت... برای او توضیح میدادم که بسیاری از کادرهای فدایی اعدام شدند و تقریباً شبکه آنها مضمحل شده است. حالا اگر این حرکتهای مجاهدین در بیرون نبود، کلاً جنبش مسلحانه به یأس کشیده میشد. او این تحلیل را قبول داشت.(صص2-131) ادامه دارد ...