به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در پنج بخش منتشر میشود. (بخش اول)
زندگینامه
ویلیام سولیوان پیش از آن که به عنوان سفیر آمریکا در ایران منصوب شود، به مدت 4 سال عهدهدار پست سفارت ایالات متحده در فیلیپین بود. وی در این مدت مذاکرات دامنهداری را به منظور تجدید نظر در شرایط استفاده از پایگاههای نظامی و همچنین انعقاد یک قرارداد بازرگانی جدید با دولت فیلیپین آغاز کرده بود که البته نتوانست به موفقیت چندانی در آنها دست یابد. سولیوان در ژوئن سال 1977 از سوی دولت جیمی کارتر که به تازگی در انتخابات ریاستجمهوری پیروز شده بود، به عنوان سفیر آمریکا در ایران منصوب شد و این در حالی بود که پیش از آن او سابقه فعالیت دیپلماتیک در هیچ کشور اسلامی را نداشت. وی در زمان حضور خود در ایران از نزدیک شاهد آغاز حرکت انقلابی مردم و در نهایت پیروزی انقلاب اسلامی بود. مأموریت سولیوان در ایران به فاصله چند ماه پس از استقرار نظام جمهوری اسلامی پایان یافت و وی پس از بازگشت به آمریکا به دلیل اختلاف نظر با دولت کارتر، از پذیرش پست دیپلماتیک جدید خودداری ورزید و پس از 32 سال حضور در وزارت امور خارجه این کشور و نزدیک 15 سال فعالیت در سمت سفیر، بازنشسته شد.
سرآنتونی پارسونز در اواخر سال 1973 به عنوان سفیر انگلیس در تهران منصوب شد. وی پیش از آن عهدهدار مسئولیت معاونت قسمت امور خارومیانه در وزارت خارجه این کشور بود. پارسونز پس از ورود به ایران با توجه به شرایط سیاسی و اقتصادی موجود، عمده تلاش خود را بر توسعه فعالیتهای اقتصادی و بازرگانی اتباع و شرکتهای انگلیسی با ایران نهاد که سودهای هنگفت و سرشاری را نصیب آنها میساخت. وی در سالهای 56 و 57 به دنبال آغاز حرکت انقلابی مردم ایران، به یکی از مشاوران نزدیک شاه تبدیل شد به طوری که هر یک روز در میان به همراه سولیوان طی ملاقات با محمدرضا، به بررسی تحولات جاری و راهیابی برای خنثی کردن نهضت اسلامی مردم ایران میپرداخت. پارسونز در آستانه پیروزی انقلاب اسلامی، تهران را ترک کرد و به لندن رفت. وی سپس به ریاست هیئت نمایندگی انگلیس در سازمان ملل متحد منصوب شد. پارسونز قبل و بعد از این مسئولیت، مشاور خانم مارگارت تاچر در امور خارجی بود و در همین سمت بود که به نخستوزیر انگلستان توصیه کرد از پذیرفتن محمدرضا به عنوان پناهنده سیاسی در این کشور خودداری ورزد.
----------------------------------------------
مأموریت در ایران
به قلم ویلیام سولیوان آخرین سفیر آمریکا در ایران
1. مأموریت در تهران
حکومت کارتر کمی دیرتر از موعدی که انتظار میرفت برای تعیین مأمورین دیپلماتیک خود دست به کار شده بود.(ص20)
سمتی که به من پیشنهاد شد، برای من از هر حیث غافلگیر کننده یعنی پست سفارت آمریکا در تهران بود... من هرگز در یک کشور اسلامی نبوده و آداب و رسوم و فرهنگ این کشورها برای من به کلی ناآشنا بود. به همین دلیل با اینکه پست سفارت در ایران پست حساس و مهمی بود شور و شعفی از این انتصاب به من دست نداد... من و زنم هیچیک از رفتن به کشوری که در آنموقع شهرت خوبی در آمریکا نداشت و به علاوه اطلاعات و صلاحیت لازم را برای خدمت در آن نداشتیم، احساس شعف و رضایت نمیکردیم.(ص21)
آنچه بیشتر موجب ناراحتی و دلشکستگی من در مدت مأموریت مانیل شد مسائل مربوط به ویتنام بود. من در جریان مذاکرات مربوط به ویتنام که به خروج آمریکا از این کشور و خاتمه جنگ ویتنام منجر شد نقش مهمی ایفا کردم... به دنبال سقوط کامل ویتنام در سال 1975 گروهی که موفق به فرار از این معرکه شده بودند بیشتر از طریق پایگاه دریائی «سوبیک» یا پایگاه هوائی «کلارک» خود را به فیلیپین رساندند و جمع کثیری از این فراریان با هلیکوپتر در مقابل محوطه سفارت آمریکا در مانیل فرود آمدند. شوکی که بر اثر این شکست آسیای جنوب شرقی و سراسر جهان را فرا گرفت در چگونگی روابط ما با فیلیپین در دو سال آخر مأموریت من در این کشور تأثیر عمیقی برجای گذاشت. این ابهام و آشفتگی که با عواقب ناشی از ماجرای واترگیت به هم آمیخته و سیاست خارجی آمریکا را به نوعی فلج کشانده بود، به موقعیت و اعتبار ما در مانیل هم لطمه زد...(ص22)
پست سفارت آمریکا در تهران از دسامبر سال 1976 که «ریچارد هلمز» از سمت سفارت آمریکا در ایران استعفا کرده بود خالی مانده بود و به همین جهت حکومت کارتر در اشغال این پست از طرف یک سفیر تازه عجله داشت...(ص23)
در نخستین ملاقات با ونس از وی پرسیدم که دلیل انتخاب من برای پست سفارت در کشوری که هیچگونه تجربه و سابقهای درباره آن ندارم چه بوده است. وزیر خارجه در پاسخ گفت: علت انتخاب من به این سمت این بوده است که برای پست سفارت ایران در جستجوی دیپلماتی بودهاند که در کشورهائی که با حکومتهای متمرکز و استبدادی اداره میشوند تجربه کافی داشته و بتواند با یک زمامدار مقتدر و خودکامه کار کند... هدایت و سرپرستی من در این قسمت بیشتر به عهده «چارلز ناس» واگذار شد که در آنموقع ریاست قسمت ایران را به عهده داشت.(ص24)
من همچنین با اشخاص دیگری که هر یک به نحوی با امور ایران ارتباط داشتند ملاقات کردم که از آنجمله باید از «کیم روزولت» که در وقایع سال 1953 ایران (کودتای 28 مرداد 32-م) و بازگرداندن شاه به قدرت دست داشته نام ببرم... بالاخره در پنتاگون (وزارت دفاع آمریکا) با چندتن از مقامات وزارت دفاع اعم از نظامی و غیرنظامی که برنامه عظیم و پیچیده فروش سلاحهای آمریکائی را به ایران تحت نظر داشتند ملاقات و مذاکره کردم.(ص25)
قرار ملاقات من با پرزیدنت کارتر در فاصله دو سه روز پس از دیدار با برژینسکی و خارج از چارچوب مقررات وزارت امور خارجه گذاشته شد.(ص26)
کارتر در آغاز صحبت خود بر اهمیت استراتژیک ایران برای ایالات متحده آمریکا و متحدین دیگر غربی ما تأکید کرد. او سپس از شاه ایران به عنوان یک دوست نزدیک و یک متحد قابل اعتماد برای آمریکا یاد کرد و به گرمی از وی پشتیبانی نمود. کارتر همچنین اهمیت ایران را به عنوان یک عامل ثبات برای امنیت منطقه حساس خلیج فارس مورد تأکید مجدد قرار داد و در خاتمه موضوع قیمت نفت و سایر مسائل مورد علاقه بین ایران و آمریکا را متذکر شد... من سه مسئله عمده را که در نظر داشتم عنوان کردم. سئوال اول من درباره میزان فروش وسائل نظامی به ایران بود... جواب رئیسجمهوری خیلی سریع و صریح بود. او گفت که میخواهد در معامله با ایرانیها کاملاً سخی و گشادهدست باشد و در لیست سفارشات ایران هم مورد خاصی که منعی برای فروش آن وجود داشته باشد ندیده است. او مخصوصاً به تقاضای ایران برای خرید هواپیماهای ایواکس که تازه در نیروی هوائی آمریکا مورد استفاده قرار گرفته اشاره کرد و فروش آن را به ایران مورد تأیید قرار داد... پرسش دوم من پیرامون تمایل دولت ایران به خرید نیروگاههای اتمی از آمریکا بود. شاه برنامه وسیع و بلندپروازانهای برای احداث یک رشته نیروگاههای اتمی در ایران پیش از پایان قرن بیستم طرح کرده بود... پاسخ رئیس جمهوری باز هم مثبت و قاطع بود... آخرین سئوال من حساستر از سئوالات پیشین بود. من متذکر شدم که بین سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) و سازمان امنیت ایران (ساواک) از بدو تأسیس سازمان اخیر همکاری نزدیکی وجود داشته، ولی ساواک به تدریج از صورت یک سازمان اطلاعاتی ساده خارج شده و ضمن انجام وظایف اطلاعاتی خود عملاً نقش یک پلیس سیاسی را بازی میکند... وی [رئیسجمهور] تأکید کرد که همکاریهای اطلاعاتی ما با ایران، به خصوص با امکاناتی که برای نصب دستگاههای خبرگیری از شوروی در اختیار آمریکا قرار داده شده بسیار مهم و با ارزش است. رئیسجمهوری افزود که البته در زمینه حقوق بشر مسائلی وجود دارد و از من خواست که ضمن ملاقاتهای خود با شاه ایران سعی کنم وی را قانع نمایم که سیاست کلی حکومت خود را در این زمینه تعدیل کند.(صص9-27)
روزهای بعد وقتیکه درباره وظایف و مسئولیتهای آتی خود در تهران با مقامات مسئول وزارت خارجه از معاون وزارتخانه گرفته تا رؤسای قسمتها گفتگو میکردم متوجه شدم که درباره مسائل مورد بحث نظرات کاملاً متفاوتی با رئیسجمهوری دارند و یادداشت مربوط به گفتگوهای من با رئیسجمهوری ظاهراً هیچ اثری در نظرات خاص آنها نگذاشته است... این روش غیرعادی، که در آنموقع شاید خیلی به آن اهمیت ندادم در واقع ریشه بسیاری از ضعفهای درونی حکومت کارتر بود که در شکست و ناکامی سیاست آمریکا در ایران نقش مؤثری داشت. مقامات وزارت امور خارجه که از طرف گروههای مختلف ذینفوذ حزب دمکرات انتخاب شده بودند نه فقط برای نظرات و تصمیمات رئیسجمهوری احترامی قائل نبودند، بلکه گاه در جهت عکس نظرات و دستورات او گام برمیداشتند و بیشتر بر مبنای معتقدات شخصی خود عمل میکردند. وضعی که تا آنزمان غریب و بیسابقه بود.(صص30-29)
2. تهیه مقدمات در واشنگتن
از این موضوع اطلاع داشتم که بیشتر این دانشجویان مخالف رژیم شاه هستند و مخالفت آنها با رژیم روز به روز علنیتر و پر سروصداتر میشود... این تظاهرات علاوه بر اینکه با درگیریها و مزاحمتها و خشونتها مخل آسایش و آرامش مردم بود، به علت شعارهائی که تظاهرکنندگان غالباً علیه امریکا، یعنی کشور میزبان خودشان میدادند در افکار عمومی مردم آمریکا انعکاس نامطلوبی داشت.(ص31)
در گذشته تصویری که آمریکائیان از شاه داشتند تصویر رهبر روشنفکر و خیرخواهی بود که هرچند با قدرت و استبداد حکومت میکرد میخواست کشورش را از فقر و آشفتگی گذشته برهاند. اما امروز او به عنوان یک دیکتاتور ستمگر که ثروت ملت خود را به یغما برده و خواستهای سیاسی و مذهبی و فرهنگی آنان را سرکوب مینمود محکوم شناخته میشد... در واشنگتن به خصوص در کنگره آمریکا کفه ترازو بیشتر به نفع شاه سنگینی میکرد... یکی از عوامل مؤثر در جلب حمایت از شاه در واشنگتن فعالیتهای اردشیر زاهدی سفیر شاه در آمریکا بود که یکی از پرتحرکترین و فعالترین دیپلماتهای خارجی در واشنگتن به شمار میآمد و مخصوصاً به خاطر مجالس مهمانی و پارتیهای تماشائی و پرزرق و برقش شهرت داشت.(ص32)
او [زاهدی] از شاه با تکریم و احترام زیادی نام میبرد و طرز بیانش نشان میداد که تا چه اندازه به خاندان پهلوی نزدیک و وابسته است. اما وقتی که از نخستوزیر وقت ایران امیرعباس هویدا سخن به میان آمد، زاهدی نفرت و مخالفت خود را با او پنهان نکرد، و این نکته برای من عجیب و جالب توجه بود... به طور کلی من زاهدی را سیاستمداری جدی و وزین نیافتم.(ص33)
تصمیم گرفتم با مؤسسات صنعتی و بازرگانی آمریکا هم که در ایران فعالیت میکردند تماسهائی برقرار نمایم. در سال 1977 سی و پنج هزار آمریکائی در ایران زندگی میکردند که همه آنها به استثنای قریب دو هزار نفر وابسته به شرکتها و مؤسسات خصوصی آمریکایی بودند. درست است که بسیاری از این شرکتها و مؤسسات در رابطه با برنامه فروش سلاحها و تجهیزات نظامی در ایران فعالیت میکردند، ولی به هر حال همه آنها کارکنان مؤسسات خصوصی بودند و کارمند یا مأمور دولت آمریکا محسوب نمیشدند. نخستین شرکتی که در این رابطه با آنها تماس گرفتم کمپانی «بل هلیکوپتر» بود... نظر به وسعت این برنامه و لزوم تعلیم پرسنل نیروهای مسلح ایران برای به کار بردن این هلیکوپترها، شرکت هلیکوپترسازی بل بزرگترین واحد صنعتی آمریکائی بود که در ایران فعالیت میکرد... این شرکت برنامههای وسیعی برای ساختن انواع هلیکوپترها در ایران داشت و زمان معینی برای پایان این فعالیتها و تحویل کار به خود ایرانیها پیشبینی نشده بود. این موضوع بیشتر از این نظر جلب توجه مرا کرد که در آنموقع گزارشی در سنای آمریکا مطرح شده و از مخاطرات احتمالی تبدیل کارکنان شرکتهای صنایع نظامی آمریکا به عوامل مزدور تشکیلات نیروهای مسلح ایران ابراز نگرانی شده بود... سئوال کردم آیا زمانی برای پایان کار این شرکت در ایران پیشبینی نشده است؟ در پاسخ من رئیس شرکت طوری مسئله را برداشت کرد که گوئی فعالیت شرکت بل در ایران جنبه دائمی دارد و چون تمام هزینههای این عملیات به عهده دولت ایران است جای نگرانی نیست... من در پایان گفتگوهایمان نظرات خود را با صراحت تکرار و تأکید کردم که شرکت بل باید تاریخ متناسبی برای پایان عملیات خود در ایران در نظر بگیرد و زمینه را برای تحویل کارها به یک مدیریت ایرانی فراهم سازد. دومین دیدار من با یکی از تهیهکنندگان عمده تجهیزات نظامی ایران هم خیلی رضایتبخش نبود. در این ملاقات رئیس شرکت هواپیمائی نورتروپ درباره چگونگی عملیات و معاملات این شرکت با ایران توضیحاتی به من داد. ایرانیها چند سال قبل تعدادی هواپیمای شکاری جنگنده (اف-5) از این شرکت خریداری کرده و سپس مدلهای پیشرفتهتری از این هواپیما را دریافت نموده بودند. توضیحات بیشتری که در این زمینه داده شد حاکی از این بود که ایرانیها برای استفاده از این هواپیما و مراقبت و نگهداری آن تعلیمات و تجارب کافی به دست آوردهاند و این همان چیزی بود که من میخواستم کمپانی بل هم در برنامه عملیات خود در ایران در نظر بگیرد.(صص6-35)
در این دیدار دستهجمعی قریب سی تن از مقامات ارشد شرکتها و مؤسسات آمریکائی که در ایران فعالیت یا منافعی داشتند گرد آمده بودند... من از مجموع سخنانی که در این جلسه رد و بدل شد دریافتم که سرمایهگذاری و مشارکت این مؤسسات در ایران بر مبنای عدالت و تساوی حقوق استوار نیست. بیشتر این شرکتها بدون اینکه سرمایهای در ایران به کار بیاندازند قراردادهای خدماتی با دولت و مؤسسات ایرانی داشتند و بعضی از آنها هم به جای سرمایهگذاری، سرویس و خدمات خود را مبنای مشارکت در سود حاصله قرار داده بودند. نظر به اینکه من تازه از فلیپین آمده بودم و در آنجا مشکلات حاد ناشی از عدم تعادل بین سرمایه و نیروی کار را به چشم خود دیده بودم نمیتوانستم در خوشبینی دیگران نسبت به آینده اقتصاد ایران شریک باشم.(ص37)
قسمت ارتباطات کنگره در وزارت امور خارجه آمریکا برای من ترتیب ملاقاتهائی را با رئیس و اعضای کمیتههای مربوط در هر دو مجلس سنا و نمایندگان آمریکا داده بود... آنها درباره مشکلات سیاسی رو به افزایش ایران و نگرانیها و تردیدی که در میان بسیاری از آمریکائیان درباره ادامه حمایت آمریکا از رژیم شاه به وجود آمده بود هشدار میدادند.(ص38)
فعالیتهای ناراضیان و دانشجویان مخالف رژیم شاه در آمریکا در میان اعضای دفتری کمیتههای سنا و مجلس نمایندگان آمریکا اثر بیشتری گذاشته بود. بعضی از آنها از ایران هم دیدن کرده و با گروههای زیرزمینی مخالف تماسهائی برقرار کرده بودند. گروههای مخالف در داخل آمریکا نیز با این افراد تماس داشتند و به وسیله آنها بعضی از سناتورها و اعضای مجلس نمایندگان را تحت تأثیر قرار میدادند.(ص39)
3. ورود به تهران
فرماندهی نظامی آمریکا در اروپا در عین حال مسئولیت تدارکات و تأمین پرسنل گروه مستشاران نظامی آمریکا را در ایران که به نام هیئت کمک و مشاوره نظامی آمریکا در ایران معروف بود به عهده داشت.(ص41)
فرماندهی کل نیروهای آمریکا در اروپا در آنموقع به عهده ژنرال «آلکساندرهیگ» بود که در سالهای خدمتش در کاخ سفید از نزدیک با او همکاری داشتم، لیکن معاون او ژنرال «رابرت هویزر» را که در اشتوتگارت میزبان ما بود هرگز ملاقات نکرده بودم... صبح روز بعد پس از دیداری از مقر فرماندهی نیروهای آمریکا و توضیحات بیشتری که در رابطه با فعالیتهای مستشاران نظامی آمریکا در ایران و نحوه ارتباط آنها با مقر فرماندهی در اشتوتکارت [اشتوتگارت] به ما داده شد از میزبان خود خداحافظی کردیم و برای حرکت به تهران عازم فرانکفورت شدیم.(ص42)
ما بلافاصله به قسمت پذیرائی از شخصیتهای مهم و سیاسی هدایت شدیم و در آنجا با مقامات ارشد سفارت آمریکا در تهران و همسران آنها آشنا شدیم. آنها در حدود بیست نفر بودند که عده بسیار کمی از آنها را قبلاً در مأموریتهای دیگر ملاقات کرده بودیم. همه آنها از اینکه بعد از شش ماه خالی ماندن پست سفارت آمریکا در تهران، بالاخره سفیر جدیدی پیدا کرده بودند خوشحال به نظر میرسیدند.(ص43)
سفارت آمریکا در تهران فعالیت وسیع و پر دامنهای داشت. تعداد کارکنان سفارت به اضافه مأمورینی که در قسمت نظامی کار میکردند بالغ بر دو هزار نفر میشدند که با اعضای خانوادههایشان به پنج هزار نفر میرسیدند. تعداد ایرانیان وابسته به سفارت هم به دو هزار نفر بالغ میشدند و نظارت مستمر بر کار همه آنها کار سادهای نبود... بیشترین این فعالیتها شامل بخش نظامی میشد و اکثر مأمورین نظامی که برای آموزش ایرانیان جهت استفاده از سلاحها و تکنیکهای تازه به ایران اعزام میشدند مأموریتهای کوتاه مدت و یکسالهای داشتند و خانوادههای خود را به همراه نمیآوردند. از طرف دیگر ما فعالیتهائی در زمینههای سیاسی و اقتصادی و کنسولی و اطلاعاتی و اداری داشتیم و علاوه بر همه اینها گروهی از مأمورین جاسوسی هم که بیشتر با ایرانیها در ارتباط بودند در میان پرسنل ما دیده میشدند.(ص44)
وقتیکه بیشتر در این موضوع غور و بررسی کردم به این نتیجه رسیدم که اکثر مأمورین سابق آمریکا در ایران پس از یکدوره خدمت در این کشور تمایل زیادی به بازگشت به این کشور نشان ندادهاند. علت این امر شاید این بوده است که تا این اواخر محدودیتهائی برای خارجیان در ایران وجود داشته و مسائل مربوط به مدارس ویژه کودکان خارجی و بهداشت و سایر امور رفاهی هم حل نشده بود. موضوع دیگری که جلب توجه میکرد کثرت مسیحیان ارمنی در میان کارکنان ایرانی سفارت بود. تعداد بسیار کمی از کارکنان ارشد ایرانی سفارت مسلمان بودند و تعداد بسیار کمی که مقامات بالا را داشتند به خاطر تخصص و سابقهشان بود.(ص45)
در مسائل مربوط به روابط آمریکا در ایران دو موضوع بیش از همه فکر مرا به خود مشغول داشته بود. نخستین مسئله چگونگی فعالیت مستشاران نظامی ما در ایران و برنامه کلی فروش وسائل و تجهیزات نظامی به ایران بود که تجدید نظر در آن ضروری به نظر میرسید. میسیون نظامی ما در ایران تحت شرایطی شروع به کار کرده بود که سیاست کلی آمریکا بر مبنای فروش نامحدود اسلحه و تجهیزات نظامی به ایران استوار بود و هیئت نظامی ما در ایران هم بیشتر نقش مأمور خرید اسلحه برای ایران را بازی میکرد. روش کار بر این منوال بود که مقامات ایرانی صورت سفارشات تسلیحاتی خود را با مشورت مستشاران آمریکائی تنظیم میکردند و هیئت نظامی آمریکا ترتیب خرید و تحویل این سلاحها را میداد. پرداخت پول این سلاحها هم با درآمد روزافزون نفت ایران مسئلهای به شمار نمیآمد... من احساس میکردم که مستشاران نظامی ما و پرسنل زیر فرمان آنها منبعد باید بیشتر از فروش انواع سلاحهای تازه و انباشتن انبارهای اسلحه ارتش ایران به امکانات جذب این سلاحها در نیروهای مسلح ایران و تربیت کادر فنی ورزیده برای سرویس و نگاهداری آنها و افزایش کارآئی ارتش ایران در استفاده مؤثر از این سلاحها بیاندیشند... موضوع دیگری که من میخواستم به طور دقیقتر و جدیتر مورد بررسی قرار گیرد پیامدهای برنامه صنعتی شدن سریع ایران در اقتصاد این کشور بود.(ص46)
متأسفانه بخش اقتصادی سفارت که بیشترین وقت خود را در گذشته صرف کمک و راهنمائی بازرگانان و واسطههای آمریکائی برای فروش کالا به ایران نموده بود از این کار عاجز ماند. من در این مورد از واشنگتن کمک خواستم و تقاضا کردم گروهی از کارشناسان اقتصادی به این مسئله رسیدگی کنند، متأسفانه این درخواست من هم آنطور که شاید و باید جدی گرفته نشد و با همه وسواس و پیگیری در این زمینه جواب درست و قانعکنندهای دریافت نداشتم.(ص47)
به طور خلاصه سفارت آمریکا در تهران فعالیت پیچیده و گستردهای داشت و اداره آن نیازمند مدیریت و وقت زیادی بود. علاوه بر تشکیلات سفارت در تهران ما در تبریز و شیراز و اصفهان هم کنسولگری داشتیم و علاوه بر آن قسمت اطلاعات سفارت که انجمن ایران و آمریکا را زیر نظر داشت شعبات این انجمن را در مشهد و اهواز و همدان اداره میکرد.(ص48)
4. نخستین دیدار با شاه
تشریفات به سرعت و سادگی انجام گرفت، نامههایم را تقدیم کردم و بیانیه کوتاه خود را خواندم و اعضای ارشد سفارت را معرفی نمودم. تمام این مراسم با پاسخ کوتاهی که شاه به بیانات من داد در حدود پنج دقیقه طول کشید... در حال عادی مذاکرات خصوصی شاه با سفیران خارجی پانزده الی بیست دقیقه به طول میانجامید و شاه پس از پایان این مذاکرات به تالار مراجعت کرده و با اعضای ارشد سفارت هم احوالپرسی و خداحافظی میکرد، ولی ملاقات و مذاکرات من با شاه برخلاف معمول در حدود یکساعت و نیم به طول انجامید. وقتی که وارد کتابخانه شدیم شاه مرا دعوت به نشستن بر روی یکی از مبلها کرد. خودش را هم بدون تکلف بر روی مبل دیگری انداخت... شاه ابتدا در حدود نیمساعت نظرات و عقاید خود را درباره اوضاع بینالمللی بیان کرد و در مجموع تصویر بدبینانهای از اوضاع بینالمللی و منطقه ارائه کرد.(ص55)
بدیهی است که مقصود شاه از تأکید بر روی این مسائل یادآوری موقعیت کلیدی ایران از نظر سوقالجیشی و لزوم توجه بیشتر آمریکا به تحکیم روابط دوستانه خود با این کشور بود... اما نکتهای که شاه بیش از هر مطلب دیگری میخواست درباره آن کسب اطلاع کند خط مشی کلی حکومت جدید آمریکا و بهویژه سیاست پرزیدنت کارتر در قبال ایران بود. هنگامی که من سخنان رئیسجمهوری و تعلیمات وی را در جریان ملاقات کاخ سفید برای شاه بازگو کردم، آثار خوشحالی و رضایت عمیقی را در چهره او مشاهده نمودم. به طور خلاصه نخستین دیدار با شاه اثر مثبتی از وی در من گذاشت.(ص56)
محمدرضاشاه از نظر روحیه و کاراکتر با پدرش تفاوت زیادی داشته و مانند او با ایمان و اعتقاد باطنی به دنبال هدف معینی نرفته است. در ایام جوانی و اوائل سلطنت، بیشتر به دنبال تفریح و عیاشی بوده و از مسافرت به کشورهای خارجی لذت میبرد... در خارج از ایران، به خصوص در جوانی و اوائل سلطنت، شاه به زن بازی و عیاشی هم شهرت داشت.(ص57)
از نظر من که در اواخر سلطنت محمدرضاشاه از نزدیک در جریان اعمال و رفتار او بودم و به خصوص در ماههای بحرانی آخر سلطنت هفتهای چند بار او را ملاقات میکردم چهره واقعی شاه به کلی با چهره یک سلطان مقتدر و مستبد که درباریان یا مخالفان از او ساخته بودند متفاوت بود. به طور خلاصه او زمامداری نبود که توانائی و قابلیت رهبری کشورش را در شرایط بحرانی داشته باشد. در آغاز این کتاب نوشتم که وزیر امور خارجه آمریکا یکی از دلائل انتخاب مرا به مقام سفارت آمریکا در ایران آشنائی و تجارب من در کار کردن با زمامداران مستبد و خودکامه خوانده بود. مردی که من او را ملاقات کردم مسلماً از این گروه نبود.(ص58)
5. دیدارهای سیاسی
پس از آن نوبت ملاقات با مقامات دولتی رسید. به طور کلی در ملاقاتهائی که با این مقامات داشتم زرق و برق و حالت نمایشی دفاتر آنها بیشتر از شخصیت کسانی که این دفاتر را اشغال کرده بودند مرا تحت تأثیر قرار داد. البته بر این قاعده دو استثنا را باید ذکر کنم: یکی امیرعباس هویدا نخستوزیر که مردی خوش مشرب و مبادی آداب و سیاستمداری تیزهوش بود و دیگری جمشید آموزگار که در آن زمان رئیس تنها حزب سیاسی کشور محسوب میشد و بعدها در مقام نخستوزیری جانشین هویدا شد.(ص60)
ترافیک وحشتناک تهران علاوه بر بیتوجهی و عدم رعایت مقررات از طرف رانندگان و افزایش سریع تعداد وسائط نقلیه بر اثر ثروتمند شدن مردم مربوط به توسعه بیقاعده شهر تهران و تنگی خیابانهای پرجمعیتترین و پررفت وآمدترین قسمت شهر بود... جنوبیترین قسمت شهر از خانههای کوچک و کلبههای حقیر و کوچههای کثیف و پرجمعیتی تشکیل میشد که بیشتر تازهواردین به تهران و کارگران ساختمانی و کسانی که به دنبال کار از روستاها به شهر هجوم میآوردند در این قسمت سکنی میگزیدند... در این قسمت شهر [شهر قدیمی تهران] تا دامنه البرز ساختمانهای تجاری و مسکونی بلند، آپارتمانهای مدرن و ویلاهای وسیع و مجلل چهره کاملاً متفاوتی از تهران را نشان میداد. طبقه اشراف و آریستو کراسی قدیم، ثروتمندان تازه به دوران رسیده، دیپلماتهای خارجی و به طور کلی اکثر خارجیان در این قسمت شهر زندگی میکردند و بسیاری از آنان هرگز جنوب شهر را ندیده بودند.(صص1-60)
در تهران من برای اولین بار با گروه کثیری از دیپلماتهای کشورهای عربی روبرو شدم. گفتگو و معاشرت با این عده سرگرمی خوبی بود و من ترجیح میدهم فقط در این حد از آنها یاد کنم زیرا این گروه به طور شگفتآوری از اوضاع واقعی کشوری که مأمور خدمت در آن بودند بیاطلاع بودند و بیشتر به رد و بدل کردن شایعات مضحک و عجیب و غریب میپرداختند. در میان دیپلماتهای عربی مقیم تهران فقط یکنفر را باید استثنا کنم. او سفیر کویت در تهران بود که شیخ جوانی از خاندان سلطنتی کویت بود و چون قریب 9 سال در ایران خدمت کرده بود شیخالسفرا محسوب میشد. شاید مطلعترین همکاران خارجی من در تهران، که کمتر از همه به چشم میخورد نماینده سیاسی اسرائیل در تهران بود. او که یکی از دیپلماتهای ارشد کشور خود به شمار میرفت در تهران عنوان سفارت نداشت. زیرا با وجود روابط نزدیک و صمیمانه اسرائیل با حکومت شاه، چون ایران یک کشور اسلامی بود شاه ترجیح میداد روابط ایران و اسرائیل در سطح غیررسمی باقی بماند. با وجود این چون قریب هشتاد هزار یهودی در ایران زندگی میکردند و جامعه یهودیان ایران در کلیه رشتههای تجارت و اقتصاد ایران رسوخ کرده بودند دیپلماتهای اسرائیلی در تهران به شبکه اطلاعاتی وسیعی در ایران دست داشتند که نظیر آن در اختیار هیچ کشور دیگری نبود. و بالاخره باید از دوستان ایرانی خود یاد کنیم که بعضی از همکاران ما آنها را «حلقه دور سفارت» نام نهاده بودند... بعضی از آنها هم از خانوادههای متشخص و آریستوکراسی قدیم ایران بودند که در گذشته با انگلیسیها حشر و نشر داشتند و حالا میخواستند با قدرت برتر جهان غرب رابطه برقرار کنند. تقریباً همه آنها مردمانی مرفه و خوش برخورد و خوشگذران بودند.(ص62)
رفتن به مهمانی خانوادههای مرفه شمال شهری در واقع فرار از واقعیتهای تلخ زندگی در جنوب شهر و نارسائیهای خدمات شهری و رفاهی بود و دیپلماتها را از جامعه واقعی ایرانی و عدم رضایت و خشونتی که در میان مردم عادی ایران از تاجر و کاسب گرفته تا کارمندان ادارات موج میزد بیگانه میساخت... من برای آگاهی از زندگی واقعی مردم و اطلاع از خواستها و نظرات آنها با بعضی از افراد طبقه متوسط و روشنفکران تماس برقرار کردم و در این تماس به سوءظن و احساسات مخالفتآمیز آنها نسبت به خارجیان به خصوص آمریکائیان پی بردم.(ص63)
6. اقتصاد ایران
نخستین مسئلهای که پس از انجام کارهای مقدماتی و تشریفاتی فکر مرا در ایران به خود مشغول داشت مسئله اقتصاد ایران و نتایج برنامههای صنعتی شدن سریع این کشور بود...(ص64)
از آنجائیکه ایران زمینهای قابل کشت و زرع محدودی داشت، دگرگون ساختن سیستم فئودالی و علاقمند کردن کشاورزان به بهرهگیری بیشتر از زمین خود یکی از راههای افزایش محصولات کشاورزی و رسیدن به مرز خودکفائی تشخیص داده شد. لیکن اجرای برنامه اصلاحات ارضی هم به علت نارسائیها و عدم برنامهریزی صحیح نتیجه مثبتی به بار نیاورد و بالعکس با قطع ارتباط بزرگ مالکان با کشاورزان که طی سالیان دراز تجربهای در کار خود اندوخته بودند و جایگزین کردن آن با سازمانهای دولتی که تجربه و کارآئی لازم را در این کار نداشتند افزایش محسوسی در محصولات کشاورزی حاصل نشد و با ضریب بالای افزایش جمعیت نیاز کشور به واردات فرآوردههای کشاورزی و دامی رو به افزایش نهاد. توسعه شهرنشینی و برنامه صنعتی شدن کشور عامل مؤثر دیگری در رکود و توقف پیشرفت کشاورزی ایران بود... سرعت پیشرفت صنعتی و توسعه شهرنشینی در اواخر دهه 1970 به قدری بود که حتی هجوم نیروی جوان روستائی به شهرها هم جوابگوی نیاز بازار کار نبود.(ص65)
شاه چند نکته مهم را در اجرای برنامههای خود از نظر دور داشته بود. نخستین نکته تنگناهائی بود که صنعتی شدن سریع کشور بدون زمانبندی متناسب و معقول پیش میآورد. سازمانهای مالی و اداری کشور با دستگاههای مجری این طرح هماهنگی نداشتند، و مجریان طرحها برای حل مشکلات خود به آنچه در ایران حلال مشکلات خوانده میشد یعنی پول و رشوه متوسل میشدند... فسادی که از این برنامههای شتابزده اقتصادی و صنعتی حاصل شد به گمان من یکی از نقاط ضعف اساسی رژیم و از عوامل مهم سقوط آن بود. مشکل دوم از کارگران مرد جوانی ناشی میشد که برای کار در صنایع جدید یا کارهای ساختمانی از روستاها به شهرها سرازیر شدند. این کارگران جوان از محیط بسته و حقیر روستاها و شهرهای کوچک ناگهان وارد محیط باز و بیبندوباری شدند که از سوئی با معتقدات و باورهای مذهبی آنها مغایرت داشت و از سوی دیگر عقدههائی در دل آنها به وجود میآورد... این تضاد و فاصله طبقاتی گروهی را از نومیدی به سوی الکلیسم و مواد مخدر کشانید ولی در بسیاری دیگر به صورت عقدهای درآمد که باید آنرا زمینه و ماده اولیه طغیان در برابر نظام موجود به شمار آورد... از سوی دیگر بازار ایران برای جذب و مصرف کالاهائی که طرح تولید آنها ریخته شد کافی نبود و ایران میبایست برای فروش محصولات خود بازارهای دیگری در خارج پیدا کند... به تقاضای من وزارت امور خارجه آمریکا یکی از کارشناسان اقتصادی خود را برای بررسی مشکلات و نتایج برنامههای صنعتی و اقتصادی ایران به تهران فرستاد.(صص7-66)
چون از مطالعات مأمور اعزامی وزارت خارجه نتیجهای نگرفتم از سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) خواستم که تحقیقی در این زمینه به عمل آورد. سیا مأموری به تهران فرستاد که چند ماه در زمینه مسائل مورد نظر به جمعآوری اطلاعات مشغول بود، ولی پس از مراجعت وی انتظار من برای دریافت گزارش نتیجه این مطالعات بیهوده بود!.. در این مهمانی که چند تن از اعضای ارشد سفارت در آن حضور داشتند من تردیدها و نگرانیهای خود را درباره برنامههای اقتصادی ابراز داشتم و نظر مهمانان خود را درباره این مسائل جویا شدم. از جمله کسانی که در این مهمانی حضور داشتند وزیر امور اقتصادی و دارائی، رئیس بانک مرکزی، رئیس سازمان برنامه و بودجه و چندتن از مقامات و شخصیتهای اقتصادی برجسته دیگر ایران بودند... وزیر اقتصاد که خود را ناچار از سخن گفتن میدید نخست به دفاع جدی و هیجانزدهای از سیاستهای خردمندانه اقتصادی شاه پرداخت و ضمن رد نظرات و نگرانیهای من از سیاست صنعتی شدن ایران به طور دربست دفاع کرد... اولین مهمانی که مجلس را ترک گفت وزیر امور اقتصادی و دارائی بود که نزدیک رختکن مرا به کناری کشید و آهسته گفت مطالبی که شما بیان کردید کاملاً منطقی و درست بود و من با همه آنچه گفتید موافقم. آقای وزیر وقتیکه حیرت و شگفتی مرا از این بیان دریافت افزود که من در آن جلسه و در حضور آن جمع نمیتوانستم جز در دفاع از برنامههای شاه سخن بگویم!(صص9-68)
میکلوس [معاون من] افزود هیچیک از آنها که دور میز نشسته بودند نمیدانستند کدامیک از بقیه مهمانان مأمور یا رابط ساواک است و جریان مذاکرات این جلسه را گزارش خواهد کرد، در نتیجه هیچیک از آنها نمیتوانستند مطلبی ولو در پرده و ملایم در انتقاد از برنامههای شاه بر زبان بیاورند، زیرا اگر چنین گزارشی به دست شاه میرسید فردای همان روز از کار برکنار میشدند.(ص70)
در نخستین دیداری که پس از اتخاذ این تصمیم با شاه دست داد، مسئله برنامههای صنعتی شدن ایران را پیش کشیدم و نظرات خود را در این زمینه ابراز کردم. طرح این مسائل از طرف من ظاهراً برای شاه غیرمنتظره بود، زیرا با نوعی شگفتی و کنجکاوی به سخنان من گوش داد و در پاسخ مطالبی که عنوان کرده بودم با لحنی که بیشتر ستیزهجویانه بود به دفاع از سیاستها و برنامههای خود پرداخت.(ص70)
تا آن زمان شاه تقریباً هر ده روزیکبار به من وقت ملاقات میداد. در این ملاقاتها وی گاهی مطالبی را عنوان میکرد که میبایست نظر واشنگتن درباره آنها خواسته شود و گاهی که مطلب خاصی در میان نبود شاه به بیان نظرات خود درباره مسائل بینالمللی و منطقهای اکتفا میکرد و انتظار داشت که این مطالب به واشنگتن منعکس شود. اما پس از آن جلسه بحث درباره مسائل اقتصادی شاه دیگر تمایلی به ملاقات با من نشان نداد و یک فترت طولانی در دیدارهای من با شاه پیش آمد... با وجود این، در طول مدتی که از دیدار شاه محروم بودم اطلاع یافتم که شاه وزیران مسئول خود را در امور اقتصادی برای بررسی و تجدید نظر کلی در برنامههای اقتصادی ایران فرا خوانده و جلسات بررسی مسائل اقتصادی در سطح وزیران سه یا چهار هفته به طول انجامیده است. در پایان این مطالعات شاه تغییراتی را در برنامههای اقتصادی کشور اعلام داشت و متعاقب آن هویدا که طولانیترین دوران صدارت را در ایران پشت سرگذاشته بود به مقام وزارت دربار منصوب شد و جمشید آموزگار دبیرکل حزب واحد سیاسی کشور به مقام نخستوزیری رسید. زمامداری آموزگار در واقع سرآغاز تغییرات اساسی در سیاستهای اقتصادی ایران بود. پس از یک دوران طولانی ولخرجی و ریختوپاش، آموزگار سیاست ریاضت اقتصادی را در پیش گرفت... روشی که در اعمال این سیاستها به کار گرفته شد و برگشت از سیاست اقتصادی گذشته به قدری خشن، سریع و ناگهانی بود که بازرگانان و صاحبان صنایع و به طور کلی جامعه اقتصادی ایران را شوکه کرد و واکنشهای نامطلوبی به بار آورد... به این ترتیب حکومت شاه در اصلاح اشتباهات و زیادهرویهای گذشته در زمینه اقتصادی روشی به کار گرفت که مشکلات تازهای بر مشکلات گذشته افزود و نارضایتیهای تازهای به ویژه در میان بازاریان به وجود آورد.(ص71)
7. نیروهای مسلح ایران
در سال 1953 هنگامیکه شاه در مبارزه با نخستوزیر وقت ایران دکتر مصدق شکست خورد و به ایتالیا گریخت، این ارتش بود که با رهبری ژنرال زاهدی موجبات بازگشت او را به تخت و تاج فراهم ساخت. از آن تاریخ به بعد نیروهای مسلح ایران بار دیگر به صورت عامل اصلی تثبیت قدرت وحکومت شاه درآمدند و تقویت و سازمان دادن ارتش در مرکز توجه شاه قرار گرفت.(ص73)
تفاوت میسیون نظامی آمریکا در ایران با هیئتهای نظامی در سایر کشورهای جهان این بود که پرسنل نظامی آمریکا در ایران عملاً جزو نیروهای مسلح ایران به شمار میآمدند و در اواخر سلطنت شاه به استثنای شش نفر از افسران ارشد آمریکائی بقیه مستشاران و کارکنان آمریکائی نیروهای مسلح ایران حقوقبگیر دولت ایران بودند... در وهله اول دریافتم که فرماندهی مستقیم هر یک از شاخههای مستقل نیروهای مسلح، یعنی نیروی زمینی، نیروی هوائی و نیروی دریائی عملاً با شخص شاه است... شاه هر یک از فرماندهان نیروها را جداگانه و در روزهای معین به حضور میپذیرفت و به این ترتیب شخصاً جزئیات امور مربوط به هر یک از نیروها را تحت نظر داشت... ولی ستاد مشترک نیروهای مسلح ایران و رئیس آن فاقد قدرت و اختیارات معمول سازمانها و مقامات مشابه نظامی در کشورهای دیگر بودند و بیشتر به صورت یک دفتر طرح و هماهنگی عمل میکردند.(صص5-74)
دو افسری که از بحث درباره مسائل سیاسی پرهیز نداشتند دریادار حبیباللهی فرمانده نیروی دریائی و ژنرال قرهباغی فرمانده ژاندارمری بودند.(ص75)
یک چهره جالب توجه و تا حدی مرموز در میان افسران برجسته شاه که من خیلی کم او را ملاقات کردم و هرگز نتوانستم دوبدو با او گفتگو کنم ژنرال فردوست رئیس بازرسی کل شاه بود... گفته میشد که او بیش از هر افسر دیگری به شاه نزدیک است و شاه او را «چشم و گوش» خود میخواند.(ص76)
نیروی دریائی کوچکترین بخش نیروهای سهگانه ایران به شمار میرفت که بیشتر وظیفه گشت در سواحل شمالی خلیجفارس و مراقبت از بنادر و جزائر ایران را به عهده داشت. به جز دو کشتی جنگی ساخت آمریکا و تعدادی قایق توپدار انگلیسی، مهمترین واحد رزمی نیروی دریائی ایران یک واحد هاور کرافت بود که در جزیره خارک متمرکز شده بود. این واحد که تعداد قابل توجهی هاورکرافت مجهز در اختیار داشت بیشتر برای مراقبت از تنگه هرمز یا گلوگاه خلیجفارس در نظر گرفته شده بود... شاه برنامههای وسیع و بلندپروازانهای برای نیروی دریائی خود داشت و میخواست به یک قدرت دریائی در خارج از محدوده خلیجفارس تبدیل شود.(ص77)
از نیروهای سه گانه، شاه به نیروی هوائی خود اهمیت خاصی قائل بود و در جزئیات کارهای این نیرو نظارت میکرد. او که خود خلبان ماهری بود از آخرین پیشرفتهای تکنولوژی هوائی آگاهی داشت و انواع هواپیماهای مورد لزوم نیروی هوائی ایران را شخصاً انتخاب میکرد. افزایش ناگهانی درآمد نفت فرصتی به دست شاه داد تا به آرزوهای خود برای تقویت نیروی هوائی ایران جامه عمل بپوشاند. ابتدا هواپیماهای جنگنده (اف-5) برای نیروی هوائی ایران خریداری شد و بعد از آنکه خلبانان و تکنیسینهای نیروی هوائی در استفاده از این هواپیماها ورزیده شدند شاه تعدادی هواپیمای (اف-4) سفارش داد که پیچیدهتر و قویتر از هواپیماهای اف-5 بود و در نتیجه تعداد بیشتری از پرسنل فنی آمریکائی برای نگاهداری آنها استخدام شدند... تئوری نظامی شاه در استفاده از این هواپیماها بر این اساس استوار بود که یکصد و پنجاه فروند هواپیمای اف-14 مجهز به موشکهای فونیکس برای پرواز در ارتفاع بالا مورد استفاده قرار بگیرند و سیصد هواپیمای اف-16 به صورت پوشش حفاظتی از این هواپیماها در ارتفاع کم پرواز کنند. شاه تصور میکرد که این 450 هواپیما با هواپیماهای دیگری که قبلاً در اختیار نیروی هوائی ایران قرار گرفته بود توانائی مقابله با خطر حملات هوائی از خارج را خواهند داشت.(ص78)
برای اجرای این طرح و استفاده مؤثر ازنیروی هوائی، ایران به یک رشته تأسیسات زیربنائی و زمینی هم احتیاج داشت... شاه بلافاصله پس از اطلاع از وجود این هواپیماها برای خرید آن با آمریکائیها وارد مذاکره شد و هیئتی از نیروی هوائی آمریکا که قبل از موافقت با فروش هواپیمای ایواکس به ایران برای بررسی امکانات احداث ایستگاههای رادار زمینی به ایران آمده بود پس از برآورد هزینه چند میلیارد دلاری احداث شبکه رادار زمینی برای پوشش کامل هوائی ایران استفاده از هواپیماهای ایواکس را برای ایران بیشتر مقرون به صرفه دانست. شاه سفارش ده فروند از این هواپیماها را داد ولی معامله ایواکسها با ایران بعدها جنجالی به پا کرد که در فصل دیگری به آن اشاره خواهد شد. علاوه بر همه این نیروها شاه از ایجاد یک واحد از نیروهای هوابرد (هوانیروز) خیلی احساس غرور میکرد. این نیرو که با استفاده از تجارب جنگ ویتنام از آمریکائیها اقتباس شده بود هلیکوپترهای زیادی لازم داشت. هلیکوپترهای مورد نیاز ایران نیز از طرف شرکت هلیکوپترسازی بل تأمین میشد... تعداد زیادی از آمریکائیها برای تعلیم پرواز و مراقبت این هلیکوپترها به استخدام ارتش ایران درآمدند.(صص9-78)
با اینکه شخصاً بر این عقیدهام که بسیاری از نقشههای نظامی شاه خیالی و غیرعملی بود و با وجود اینکه بسیاری از وسائل و تجهیزات مدرن نظامی که از طرف رژیم شاه خریداری شده یا سفارش داده شده بود بدون کمک و حضور مستمر کارشناسان خارجی در حد مطلوب قابل بهرهبرداری نبود تصور نمیکنم برنامههای نظامی شاه و خرید اسلحه فراوان از طرف او نقش عمدهای در انقلاب ایران ایفا کرده باشد. البته این مسئله قابل بحث است که هزینههای گزافی که صرف تجهیزات نظامی و تقویت نیروهای مسلح ایرانی میشد در صورتیکه برای برنامههای رفاه اجتماعی مصرف میشد نتایج بهتری به بار میآورد، اما این نکته را هم باید در نظر داشت که ایران برای برنامههای رفاهی و اجتماعی خود پول کافی در اختیار داشت و پرداخت قسمتی از پولهای حاصله از درآمد نفت برای خرید اسلحه میتوانست نقش متعادل کنندهای در مهار کردن تورم داشته باشد... مهمترین ایراد و انتقادی که به برنامههای نظامی ایران وارد بود جذب قسمت مهمی از نیروهای جوان و فعال کشور به خدمت در بخشهای گوناگون نیروهای مسلح ایران است، در حالیکه با کمبود نیروی فعال و کارآمد در بخشهای صنعتی و اقتصادی کشور استفاده از این افراد در صنایع و اقتصاد کشور نتایج سودمندتری به بار میآورد... یک نقطه ضعف دیگر در برنامههای خرید اسلحه و تجهیزات نظامی از طرف ایران فساد و سوءاستفادههای کلانی بود که در حاشیه آن صورت میگرفت.(ص80)
سلاحهای سبک را بیشتر خود ایرانیها با مدرنیزه کردن صنایع نظامی که قبل از جنگ دوم جهانی به وسیله آلمانیها بنیان نهاده شده بود میساختند و نکته جالب توجه اینکه در مدرنیزه کردن این صنایع اسرائیلیها نقش عمدهای داشتند. ژنرال طوفانیان معاون وزارت جنگ که مسئول تدارکات و خریدهای نظامی نیروهای مسلح ایران بود با اسرائیلیها روابط نزدیکی داشت و در نتیجه همین همکاری و با کمک کارشناسان اسرائیلی بعضی از سلاحهای ساخت اسرائیل برای استفاده نیروی مسلح ایران نیز ساخته میشد.(ص81)
برنامه این بازدید بین دفتر مستشاران نظامی در تهران و پرسنل آمریکائی تبریز تنظیم شده بود، ولی وقتیکه برای این بازدید به مرکز فرماندهی نظامی تبریز رفتم با صحنه غیرمنتظرهای روبرو شدم و از ورود من به داخل محوطه جلوگیری کردند. معلوم شد که طبق مقررات نیروی مسلح ایران هیچ خارجی حق ورود به محوطه نظامی را ندارد و چون هیئت مستشاری آمریکا بدون اطلاع فرماندهان و افسران ذیربط ایرانی ترتیب این بازدید را داده است از این نکته غافل بوده است (سئوالی که در اینجا ممکنست پیش آید اینست که چگونه آمریکائیان در داخل محوطه نیروهای مسلح ایران مشغول کار و فعالیت بودند. برای حل این مشکل آمریکائیها در استخدام نیروهای مسلح ایران بودند و ظاهراً ابوابجمعی نیروهای مسلح ایران به شمار میآمدند). مشکلی که پیش آمده بود فوراً به تهران اطلاع داده شد و نظر به اهمیت موضوع شخص شاه را در جریان امر گذاشتند. شاه برای بازدید من از تأسیسات نظامی ایران «کارت بلانش» داد، ولی به مقامات نظامی دستور داده شد که این موضوع به کلی محرمانه تلقی گردد و تقاضای هیچیک از سفیران خارجی، از جمله سفیر شوروی برای چنین بازدیدهائی پذیرفته نشود.(ص82)
شاه در یک چشم به هم زدن از صورت میزبان بیتکلف و متبسم و مهربانی که لحظهای پیش با هم صحبت میکردیم به صورت یک سلطان مستبد با قیافهای خشک و آهنین درآمد و این تغییر قیافه را با چند حرکت ساده انجام داد... به نظر من تجزیه و تحلیل روانی همین صحنه کوچک تصویر روشنی از ضعفهای درونی شاه را به دست میدهد. او ذاتاً مردی جبون و ضعیف بود و این جبن و ضعف چنانچه در فصول پیشین گفتم بیشتر از خشونت و صلابت پدر و ترس و واهمهای که از دوران کودکی از پدر خود داشت مایه گرفته بود. او قلباً و در زندگی خصوصی خود تشریفات را دوست نداشت، ولی با تمرینهای سختی که از کودکی برای ایفای نقش «شاهشاهان» فرا گرفته بود تصور میکرد بدون این تشریفات نمیتواند در نقش یک پادشاه مقتدر جلوهگر شود. به عبارت دیگر او ضعفهای درونی خود را با زرق و برق و تشریفات ظاهری میپوشاند و صحنهای که از آن یاد کردم نمایشی از تلاش دائمی او برای ظاهر شدن در نقش یک پادشاه نیرومند و پرصلابت همچون پدرش بود.(صص4-83)
8. اسلام و شیعه
یکی از نخستین سفرهای من و خانوادهام به خارج از تهران سفری به مشهد در شمالی شرقی ایران و نزدیک مرز افغانستان بود.(ص85)
پس از بازگشت از حرم به این نتیجه رسیدم که باید اطلاعات بیشتر و دقیقتری درباره اسلام و به خصوص شیعه به دست بیاورم... ولی باید اعتراف کنم که تا روزهای انقلاب به قدرت و نفوذ واقعی مذهب در جامعه ایرانی پی نبرده بودم.(صص8-87)
استاندار خراسان که در عین حال نیابت تولیت آستان قدس را به عهده داشت برای ما ضیافت ناهاری ترتیب داده بود... در اواخر مهمانی، اتفاق غیر منتظره دیگری روی داد و آن تقدیم هدایائی از طرف استاندار به خانمهای حاضر در مجلس بود. هدایائی که به همسر من داده شد یک دست جواهرات مرکب از گردنبند و گوشواره و انگشتری از طلا و فیروزه و الماس بود... من به معاون استانداری توضیح دادم که طبق قوانین و مقررات آمریکا، نمیتوانیم چنین هدایائی را بپذیریم و ناچاریم آنرا به استاندار پس بدهیم.(ص88)
مشاهدات ما در مشهد در همان سفر کوتاه نمونهای از برخورد نادرست دولت را با احساسات و معتقدات مذهبی مردم نشان میداد. با اینکه از نظر یک ناظر غربی تبدیل یک محله قدیمی به فضای سبز با تخریب یک رشته ساختمانهائی که عمر طبیعی خود را کردهاند قابل توجیه به نظر میرسد، خشونت و شدت عملی که در اجرای این طرح به کار رفت مردم مشهد را به شدت خشمگین ساخت. مردم به طور کلی استاندار را معتقد و پایبند به مذهب نمیدانستند و تفویض مقام نیابت تولیت آستان قدس و اختیارات وسیع او در نقل و انتقال اموال امام طبیعتاً نمیتوانست رضایت و اعتماد مردم را جلب نماید... شاه با اینکه خود را معتقد به مبانی مذهبی و یک مسلمان واقعی میدانست در گفتگوهای خصوصی خود با من از رهبران مذهبی ایران به عنوان مردانی با افکار پوسیده و مغزهای متحجر یاد میکرد و از فساد و طمع و پولپرستی آنها سخن میگفت. شاه مدعی بود که روحانیون سد راه پیشرفت مملکت هستند و به خاطر حفظ قدرت و منافع مادی خود با برنامههای اصلاحی او مخالفت میکنند.(ص89)
حتی در اوائل دوران مأموریت من در تهران که مقاومتهائی از طرف روحانیون در برابر برنامههای شاه به چشم میخورد، روزی در دیدار با سفیر شوروی این موضوع را با وی در میان گذاشتم و نظر او را درباره قدرت و نفوذ واقعی رهبران مذهبی جویا شدم. سفیر شوروی گفت که به نظر او رهبران مذهبی توانائی مقابله با برنامههای شاه را ندارند و هرگز نمیتوانند از زیر ضرباتی که در گذشته از رژیم شاه خوردهاند سربلند کنند!(ص90)
به نظر روحانیون مخالف، آمریکائیها نه فقط از برنامهها و سیاستهای شاه حمایت میکردند، بلکه طراح و الهامدهنده این برنامهها و سیاستها بودند. به همین جهت جز بعضی از روحانیون که با حکومت شاه همکاری میکردند، دیگران از تماس با ما پرهیز داشتند و هیچیک از اعضای سفارت و مأموران اطلاعاتی که با ما همکاری داشتند نتوانستند اطلاعات قابل توجهی از آنها بدست آورند... اطلاعاتی که در نتیجه این تماسها به دست آوردیم نشان میداد که مخالفت با رژیم در میان قشری از مردم که معتقدات مذهبی دارند در حال گسترش است و روحانیون مخالف هم به هیچوجه خود را در مبارزه با رژیم ناتوان نمیبینند. روش جدید مبارزه تطبیق آیات و تعلیمات قرآن با سیاست و مسائل اجتماعی روز و تأکید بر عدم انطباق اعمال حکومت با احکام قرآن و شریعت بود. حتی روشنفکران و جوانان تحصیلکرده هم تحت تأثیر سخنرانیها و نوشتههای یکی از متفکرین مذهبی به نام علی شریعتی گرایشهای مذهبی مبارزه جویانهای یافته بودند، زیرا گفتهها و نوشتههای شریعتی این فکر را القاء میکرد که شیعه مذهب مبارزه و جهاد است و یک شیعه واقعی نباید در مقابل حکومت جور و ستم تسلیم شود. اما هیچیک از اقدامات ما برای تماس با محافل مذهبی در رفع سوءظن آنها نسبت به آمریکائیها و سیاست آمریکا در ایران مؤثر واقع نشد...(ص91)
9. ساواک
پس از سقوط مصدق، کشف یک شبکه وسیع جاسوسی از طرف روسها در ارتش ایران شاه را به سختی تکان داد. این شبکه که به وسیله حزب توده سازمان داده شده بود صدها افسر را تا بالاترین ردههای فرماندهی شامل میشد. پس از کشف و متلاشی شدن این شبکه، شاه به فکر تشکیل یک سازمان اطلاعاتی مجهز و مدرن افتاد و برای مقابله با تشکیلات نیرومند جاسوسی روسها در ایران به دوستان آمریکائی خود متوسل شد. در سال 1957 سازمان سیا طرح و چارچوب تشکیلاتی یک سازمان جدید اطلاعاتی را به شاه داد و خود در تأسیس و سازمان دادن آن مشارکت کرد. این تشکیلات که به نام سازمان اطلاعات و امنیت کشور نامیده میشد به زودی به نام مخفف آن یعنی ساواک شهرت یافت. مأموران ساواک ابتدا دورههای تعلیماتی خود را در آمریکا میدیدند ولی بعدها اسرائیل هم به یکی از مراکز تعلیماتی ساواک تبدیل شد... از اوائل دهه 1960 و به خصوص پس از قیام سال 1963 به رهبری آیتالله خمینی ساواک به تدریج از صورت یک سازمان اطلاعاتی و ضدجاسوسی خارج شد و بخش عمدهای از آن به صورت یک پلیس مخفی برای مبارزه با مخالفان سیاسی رژیم درآمد.(صص5-94)
در این دوره، به خصوص در اواخر دهه 1960 و اوائل دهه 1970 نوعی حکومت ترور و وحشت بر ایران حکمفرما بود. نه فقط گروههای شناخته شده مخالف و مبارز، بلکه بعضی از سیاستمداران معروف و روشنفکران و خانوادههای مرفه و متجدد هم از تعقیب و آزار ساواک مصون نبودند. بعضیها به طور اسرارآمیزی ناپدید یا ربوده میشدند. شکنجه در زندانها به صورت امری عادی درآمده بود و بعضی از زندانیان زیر شکنجه کشته میشدند... همه اینها در زمانی صورت میگرفت که شاه با اجرای برنامههای اصلاحی معروف به «انقلاب سفید» خود میخواست فقر و جهل و بیعدالتی را از کشور خود ریشه کن سازد و آنرا به سوی دروازههای «تمدن بزرگ» هدایت کند.(ص96)
مجموعه این عوامل باعث شد که ساواک در مبارزه با مخالفان روش ملایمتری در پیش گرفت و هنگامیکه حکومت کارتر در آمریکا بر سر کار آمد شکنجه زندانهای ایران ظاهراً منسوخ شده بود. با همه این احوال ساواک هنوز در ایران و خارج از ایران بسیار بدنام بود و تصمیم پرزیدنت کارتر درباره حفظ ارتباط سازمان سیا با ساواک، علیرغم وعدههایش درباره تعمیم حقوق بشر در جهان تصمیمی دشوار و حساب شده بود. البته باید تأکید کنم که سیا نه در عملیات ساواک بر ضد مخالفان سیاسی رژیم دخالتی داشت و نه بازداشتهای خودسرانه و قتل و اعمال شکنجه در زندانهای ساواک را تأیید میکرد. همکاری سیا با ساواک در سالهای اخیر فقط در زمینه مبادله اطلاعات و منحصراً در جهت مبارزه با فعالیتهای جاسوسی شوروی و اقمار آن در ایران بود. متأسفانه در ایران بعد از انقلاب این واقعیت نادیده گرفته شده و بسیاری از جنایات و اعمال خشونتآمیز که خود ایرانیها مبتکر آن بودهاند به سیا و آمریکا نسبت داده میشود.(صص7-96)
نصیری مرا در ویلای مجللی که محل پذیرائی مهمانان ساواک بود پذیرفت... نظر ژنرال را راجع به کتاب «سقوط 79» که به تازگی منتشر شده و نقشی هم برای وی در این داستان خیالی قائل شده بودند پرسیدم. این سئوال ظاهراً مترجم ما را خیلی ناراحت کرد، و نصیری هم ابتدا از این سئوال بهتزده و دستپاچه شد. معلوم شد که رئیس سازمان امنیت ایران از وجود چنین کتابی که درباره شاه ایران نوشته شده و شهرت جهانی یافته بیاطلاع است... متأسفانه باید بگویم که روابط ما با ساواک در زمینه مبادله اطلاعات هم خیلی ثمربخش نبود و ما فقط بدنامی رابطه با ساواک و عواقب ناگوار آنرا تحمل کردیم... اما مواردی بود که اطلاعات ساواک از اطلاعات سیا صحیحتر و دقیقتر بود که به عنوان یک نمونه بارز باید موضوع افغانستان را ذکر کنم... کودتای کمونیستی افغانستان تقریباً در همان تاریخی که ایرانیها پیشبینی کرده بودند اتفاق افتاد و مقامات سیا بعداً اعتراف کردند که اطلاعات ایرانیها بهتر از اطلاعات ما بوده است. البته بدون در نظر گرفتن این جنبه همکاریهای اطلاعاتی ما با ایران، آنچه از نظر واشنگتن خیلی حائز اهمیت بود موافقت ایران با استقرار دو ایستگاه نیرومند جاسوسی و خبرگیری ما در شمال ایران بود. به وسیله این دو ایستگاه ما تمام فعالیتهای نظامی روسها در جمهوریهای آسیای مرکزی، به خصوص آزمایشهای موشکی آنها را تحت نظر داشتیم و دستگاههای الکترونیکی بسیار دقیق و حساس این ایستگاهها تمام پیامها و مخابرات الکترونیکی روسها را در تمام منطقه تا خلیجفارس ضبط میکرد.(صص9-97)
10. بازرگانان، نفت و روشنفکران
مطالعات اخیر من درباره ایران هم نشان میداد که در طول تاریخ ایران بازار نه فقط نبض تجارت و اقتصاد کشور، بلکه مرکز تحریکات و فعالیتهای سیاسی و منشاء اصلی جنبشهای مهم اجتماعی بوده است.(ص100)
با وجود اهمیت بازار در اقتصاد و سیاست ایران، متأسفانه سفارت آمریکا در ایران رابطه درخور توجهی با بازار و بازاریان نداشت، در حالیکه در گذشته ارتباطات نزدیکی بین آمریکائیها و بازاریان وجود داشته است. کیم روزولت نماینده پیشین سیا در تهران به من گفته بود که در سال 1953 ما از طریق نفوذ در بازار و جلب همکاری بعضی از بازاریان که از خطر به قدرت رسیدن کمونیستها در ایران نگران بودند توانستیم عدهای را به خیابانها بریزیم و مقدمات سقوط مصدق و بازگشت شاه را فراهم کنیم... پس از تحقیق دریافتیم که یکی از علل این قطع رابطه اینست که بسیاری از بازاریانی که در گذشته با ما ارتباط داشتهاند در این مدت بازار تهران را ترک گفته، بعضی صاحب کارخانه و واحدهای صنعتی و برخی دیگر سهامداران بانکها و شرکتهای بزرگ تجارتی هستند.(ص101)
تماس مأموران سفارت با بازاریان هم آسان نبود، زیرا بازاریها از تماس با آمریکائیها و از دیده شدن با آنها اکراه داشتند. یکی از دلائل این تردید و اکراه ترس و وحشت آنها از ساواک بود... یک دلیل دیگر عدم تمایل آنها به تماس گرفتن با ما هم قطعاً سوءظن و احساسات مخالف آنها نسبت به خود ما بود.(ص102)
قبل از جنگ دوم جهانی هم نفت یکی از عوامل اختلاف بین ایران و انگلیس بود و ایرانیها به حق شکایت میکردند که انگلیسیها سهم عادلانهای از درآمد نفت ایران را به آنها نمیدهند. نارضائی ایرانیها از این وضع پس از خاتمه جنگ اوج تازهای گرفت و به بحران نفتی سالهای 1951 و 1952 بین ایران و انگلیس منجر شد.(ص102)
این بحران آمریکا را هم وارد ماجرا کرد و آمریکائیها در مذاکرات مربوط به حل اختلافات ایران و انگلیس و جریان مجدد نفت ایران به بازارهای بینالمللی نقش فعالی ایفا کردند. بر اساس توافقی که صورت گرفت ملی شدن نفت ایران و نظارت و مالکیت ایران بر منابع نفتی خود به رسمیت شناخته شد، ولی کار اکتشاف و استخراج به گروهی از شرکتهای نفتی که به عنوان عامل شرکت ملی نفت ایران عمل میکردند واگذار گردید. شرکتهای عامل نفت ایران که به نام کنسرسیوم معروف شد علاوه بر شرکت سابق نفت ایران و انگلیس شرکتهای نفتی آمریکائی و اروپائی را هم شامل میشد و سهیم شدن آمریکائیها در این کنسرسیوم بالطبع تعداد بیشتری از آمریکائیان را به عنوان کارکنان و کارشناسان کنسرسیوم وارد ایران کرد... سیاست کلی ایران در زمان شاه این بود که ایران به تدریج از صورت صادر کننده مواد خام نفتی به تولید کننده و صادر کننده مواد تصفیه شده و محصولات پتروشیمی مبدل گردد.(ص103)
فقط شرکت آمریکائی دوپون با مشارکت یک شرکت خصوصی ایرانی یک کارخانه متوسط محصولات پولیستر احداث کرد که از همان آغاز کار غیر اقتصادی به نظر میرسید... تنها شرکت خارجی که حاضر به سرمایهگذاری عمده در صنایع پتروشیمی ایران شد شرکت ژاپنی میتسوئی بود که مسئولیت احداث یک مجتمع عظیم سه میلیارد دلاری را درسواحل خلیجفارس و مجاورت حوزههای نفتی ایران به عهده گرفت.(ص104)
من با سفرهائی به آبادان و اهواز و جزیره خارک با صنعت نفت ایران آشنا شدم... هنگام بازدید من از پالایشگاه فقط دوازده نفر خارجی در این پالایشگاه کار میکردند که همه آنها به تعلیم دانشجویان دانشکده نفت در کار پالایشگاه اشتغال داشتند... محیط تأسیسات نفتی اهواز با آبادان تفاوت کلی داشت. در تأسیسات نفتی اهواز تعداد زیادی کارشناسان آمریکائی که قبلاً در حوزههای نفتی تکزاس و اوکلاهما و لوئیزیانا کار کرده بودند دیده میشدند. روابط آنها با همکاران ایرانی خوب بود و شیوه زندگی آنها هم چندان مجلل و حسدانگیز نبود. کارشناسان آمریکائی در تأسیسات نفتی اهواز و اطراف آن کارهای فنی پیچیدهای به عهده داشتند که از آنجمله باید انژکسیون گاز و نفت به داخل چاههای نفتی برای متعادل ساختن فشار آنها را نام برد.(صص5-104)
درآمدی که در سال 1977 از این طریق [صنعت نفت] نصیب ایران شد قریب بیست و چهار میلیارد دلار بود که مهمترین منبع درآمد ارزی و بزرگترین عامل فعالیتهای اقتصادی و تولید ملی به شمار میآمد. به علت کاهش تولیدات کشاورزی و افزایش مصرف داخلی قسمتی از درآمد نفت صرف واردات مواد غذائی و محصولات کشاورزی و عرضه آن در بازارهای داخلی به قیمتهای ارزانتر از خرید میگردید. به طور مثال ایران بزرگترین وارد کننده برنج آمریکائی بود و قسمت عمده گندم مورد نیاز خود را هم از آمریکا تأمین میکرد.(ص106)
به طور کلی من صنعت نفت ایران را تا حد زیادی خودکفا و دارای خصوصیاتی سوای سایر تأسیسات و نهادهای جامعه ایرانی یافتم. شاه هم شخصاً توجه و علاقه زیادی به مسائل نفتی و گردش کار و فعالیت شرکت ملی نفت داشت و رئیس شرکت را مرتباً به حضور میپذیرفت. به واسطه مشارکت آمریکائیها در بهرهبرداری از صنایع نفت ایران و فعالیت عده زیادی از آمریکائیان دراین صنعت من طبعاً به امور مربوط به صنعت نفت ایران علاقمند شدم و مرتباً در جریان اخبار و گزارشهای مربوط به آن بودم.(ص107)
یکی از نهادهائی که من از بدو ورود به تهران میخواستم درباره آن اطلاعاتی کسب کنم سیستم دانشگاهی ایران بود. دانشگاه تهران که در مرکز این سیستم قرار داشت به وسیله رضاشاه تأسیس شده و هدف وی از تأسیس این دانشگاه ترویج فرهنگ غربی در ایران بود... در سالهای بعد از جنگ دوم جهانی با افزایش نفوذ آمریکا در ایران و کثرت دانشجویان ایرانی که برای تحصیل به آمریکا میرفتند سیستم آموزش دانشگاهی در ایران هم به تدریج «آمریکانیزه» شد.(ص107)
من از طریق آمریکائیانی که در دانشگاههای ایران تدریس میکردند اطلاعات بیشتری درباره وضع دانشگاهها و علل تشنج و ناآرامی در میان دانشجویان کسب کردم... آنها میگفتند که دانشجویان نسبت به استادان رفتار مؤدبانهای دارند و انگیزه تظاهرات و تشنجات در دانشگاهها مخالفت دانشجویان با رژیم شاه و ماهیت غیر دمکراتیک این رژیم است. مقامات کنسولی آمریکا در شهرهای دانشگاهی هم در گزارشهای خود وضع دانشگاهها و تشنجات موجود در آنها را امری عادی تلقی میکردند. آنها بر این عقیده بودند که تشنج و ناآرامی در طبیعت دانشگاهها و روحیه عصیان در جوانان در این مقطع سنی بوده و منحصر به ایران هم نیست.(ص108)
با وجود توسعه سریع آموزش عالی در ایران دانشگاههای ایران فقط ظرفیت پذیرش حدود 130000 دانشجو را در سال داشتند... به طور کلی من با ایجاد محدودیت در مسافرت جوانان ایرانی به آمریکا موافق نبودم، زیرا به فرض اینکه آنها با پایه تحصیلی ضعیفی وارد دانشگاههای آمریکا میشدند و بیش از حد معمول در دانشگاهها میماندند رفتن آنها به آمریکا و آشنا شدن آنها با فرهنگ و جامعه آمریکا برای تحکیم روابط دوستانه بین دو ملت در آینده مفید بود. البته در مقابل این نظر من استدلال مخالفی هم بود و آن اینکه اکثر این جوانان پس از ورود به آمریکا وارد فعالیتهای سیاسی میشوند و در تظاهرات پر سروصدا علیه رژیم شاه و سیاست آمریکا در ایران شرکت میکنند.(صص110-109)
گروههای دانشجوئی دیگری هم بودند که افکار و عقایدشان به کلی با دو گروه پیش گفته مغایرت داشت. این گروه دارای معتقدات مذهبی بودند و میخواستند تعالیم قرآن را با تفسیری که خود از آن میکردند در جامعه کنونی ایران پیاده کنند. گروه اخیرالذکر بیشتر از افکار و نوشتههای یک محقق ایرانی به نام علی شریعتی الهام میگرفتند... علی شریعتی در سال 1977 به بیماری سرطان در لندن درگذشت ولی طرفدارانش مرگ او را نتیجه توطئه مشترک ساواک و انگلیسیها قلمداد کردند. با وجود همکاری دانشگاههای آمریکائی با دانشگاههای ایران و حضور اساتید آمریکائی در این دانشگاهها تظاهرات در دانشگاههای ایران به طور روزافزونی رنگ ضد آمریکائی به خود میگرفت و این تغییر جهت با تظاهراتی که از طرف دانشجویان ایرانی در آمریکا صورت میگرفت تطبیق میکرد. اتهام اصلی به آمریکا در این تظاهرات این بود که آمریکا حامی و پشتیبان اصلی شاه است و یا به عبارتی که در تظاهرات دانشجوئی عنوان میشد شاه نوکر و دستنشانده آمریکا است.(ص110)
11. آواکس و اوپک
اولین بحران عمده در روابط ایران و آمریکا که در دوران مأموریت من در ایران روی داد در تابستان سال 1977 پیش آمد. این بحران مربوط به پیشنهاد فروش هواپیماهای اکتشافی و جاسوسی آواکس به ایران بود... طرفداران حقوق بشر که در جریان مبارزات انتخاباتی کارتر در کنار او بودند و چندتن از پرحرارتترین آنها در وزارت امور خارجه مشغول کار شده بودند موضوع فروش هواپیماهای آواکس را برای طرح مسئله نقض حقوق بشر در ایران مورد استفاده قرار دادند. آنها مدعی بودند که فروش این هواپیماها به ایران که در عین حال مبین حمایت حکومت جدید آمریکا از شاه خواهد بود، در حکم تأیید سیاست اختناق و فشار در ایران و برخلاف وعدههای انتخاباتی درباره مراعات مسائل مربوط به حقوق بشر در سیاست خارجی آمریکا است.(ص111)
در نتیجه بحث بیجا و پر سروصدائی در کنگره بر سر موضوع فروش هواپیماهای آواکس به ایران درگرفت و بعضی از سناتورها و نمایندگان کنگره ضمن این بحثها شخص شاه و رژیم او را مورد انتقاد قرار دادند. در پایان این بحثها مجلس نمایندگان فروش هواپیماهای آواکس را به ایران تصویب کرد ولی این پیشنهاد در سنا رد شد. شاه که از این جریان بسیار خشمگین بود به ژنرال طوفانیان دستور داد سفارش خرید هواپیماهای آواکس را لغو کند و به مقامات آمریکائی اطلاع دهد که برای تأمین تجهیزات دفاع هوائی ایران به منابع دیگری مراجعه خواهد کرد... مقامات پنتاگون (وزارت دفاع آمریکا) دست به کار شدند و در نتیجه مذاکره با رهبران کنگره به این راهحل رسیدند که هواپیماهای آواکس با کمی تغییر که متضمن برداشتن بعضی از دستگاههای حساس آن بود به ایران تحویل داده شود. وقتیکه از امکان ارائه چنین راهحلی مطمئن شدم ژنرال طوفانیان را در جریان امر گذاشتم و از شاه تقاضای ملاقات کردم.(ص113)
شاه احساس میکرد که مورد اهانت قرار گرفته و به همین جهت رغبت زیادی به انجام معامله نشان نمیداد، ولی وقتیکه توضیح دادم کار دیگری نمیتوان کرد قانع شد و موافقت خود را با خرید آواکسها اعلام داشت.(ص114)
در تابستان سال 1977 هنگامیکه اقتصاد آمریکا یک دوران بحرانی و تورمی را میگذرانید، مسئله افزایش قیمت نفت به عنوان یکی از عوامل این تورم مورد بحث قرار گرفته بود. ایران یکی از صادر کنندگان عمده نفت و شاه یکی از پیشگامان افزایش قیمت نفت بود و به همین جهت روش شاه در برابر افزایش مجدد قیمت نفت که قرار بود در سازمان کشورهای صادر کننده نفت (اوپک) مطرح شود موضوع بحث حادی شده بود.(ص114)
در بسیاری از مباحثاتی که با شاه داشتم، او با علاقه خاصی مسائل مربوط به نفت و انرژی را دنبال میکرد و گاهی در جزئیات فنی این مسائل هم وارد میشد. او معتقد بود کشورهائی مانند ایران که اقتصادشان به درآمد تمام شدنی و غیرقابل اطمینان نفت متکی است باید تا فرصت دارند منابع درآمد دیگری برای خودشان پیدا کنند و از لحاظ انرژی هم به منابع دیگر به ویژه نیروی اتمی متکی شوند. شاه علاوه بر صنایع پایه مخصوصاً به صنایع پتروشیمی اهمیت میداد و توصیه میکرد که کشورهای دیگر هم به تدریج از مصرف نفت خود به عنوان یک منبع سوخت و انرژی کاسته امکان تبدیل آنرا به فرآوردههای مفیدتر و سودآورتر فراهم سازند.(ص114)
در پایان این گفتگوها بالاخره من شاه را قانع کردم که بین افزایش قیمت نفت و افزایش بهای صادرات کشورهای صنعتی ارتباط مستقیمی وجود دارد و هر چه کشورهای تولید کننده نفت بر بهای نفت خود بیافزایند کالاهای مورد نیاز خود را گرانتر خریداری خواهند کرد.(ص116)
12. دید و بازدیدهای رسمی
حکومت شاه در ایران به عنوان نزدیکترین دوست و متحد ما در منطقه و یکی از پایههای محکم سیاستهای ما در خلیجفارس و آسیای جنوب غربی به شمار میآمد. در واشنگتن به طور کلی از شاه ایران به عنوان یک زمامدار روشنبین و یک متحد قابل اعتماد یاد میشد، و نظرات سیاسی و خطمشی کلی او معمولاً با سیاست آمریکا همراه و همآهنگ بود. بنابراین وقتیکه از شاه به عنوان یکی از نخستین رهبرانی که قرار بود با رئیسجمهوری جدید آمریکا در واشنگتن ملاقات کنند دعوت به عمل آمد، این بازدید امری عادی و دنباله طبیعی روابط رؤسای جمهوری آمریکا با شاه ایران طی سی و پنجسال گذشته بود.(ص117)
حکومت کارتر مسئله حقوق بشر و احترام به اصول و موازین حقوق بشر را از طرف کشورهای جهان به عنوان یکی از معیارهای اصلی روابط خود با کشورهای دیگر قرار داده بود و حکومت شاه به عنوان یک حکومت غیردمکراتیک که اصول حقوق بشر را نقض کرده شناخته شده بود. بنابراین با اینکه در کاخ سفید و سطح بالای حکومت آمریکا بازدید شاه از آمریکا امری کاملاً عادی مینمود، در سطوح پائینتر، چه در دولت و چه در تشکیلات حزب دمکرات نارضایتیهائی از این دعوت به چشم میخورد و بعضیها علناً از اینکه رئیس کشوری که اصول حقوق بشر را رعایت نمیکند مهمان رسمی پرزیدنت کارتر است ابراز انزجار میکردند.(ص118)
یکی از مسائلی که پیشبینی میشد در مذاکرات واشنگتن مطرح شود مسئله قیمت نفت بود... دومین مسئلهای که فکر میکردم در مذاکرات واشنگتن مطرح خواهد شد حجم خریدهای نظامی ایران از آمریکا بود... من به شاه خاطرنشان کردم که امکان کاهش در سفارش اسلحه و تنظیم برنامه دراز مدتی را برای آمادگی کامل نیروهای مسلح ایران برای فراگیری در به کار بردن سلاحهای خریداری شده و نگاهداری آنها و به طور خلاصه جذب این سلاحها را در نیروهای مسلح ایران در نظر بگیرد... موضوع سومی که اطمینان داشتم در مذاکرات واشنگتن مطرح خواهد شد برنامههای ایران و سایر کشورهای منطقه برای استفاده از نیروی اتمی بود... در این مورد شاه خیلی محکم و جدی بود. او ضمن اینکه بر طرحهای خود برای توسعه نیروگاههای اتمی پافشاری کرد، با قاطعیت فکر استفاده از این نیروگاهها را برای ساختن سلاح اتمی رد کرد و گفت اگر پاکستان هم چنین نقشههائی داشته باشد حاضر است برای صرفنظر کردن پاکستان از تعقیب این طرح با ما همکاری کند... شاه گفت که آمریکائیها باید با اطمینان خاطر با فروش نیروگاههای اتمی به ایران موافقت کنند و افزود ضمن مذاکرات خود در واشنگتن برای جلب موافقت دولت آمریکا با احداث حداقل چهار نیروگاه اتمی از طرف شرکت وستینگهاوس در ایران پافشاری خواهد کرد. در پایان خاطرنشان کردم که احتمالاً در مذاکرات واشنگتن امکان کمک و همکاری شاه برای حل اختلافات اعراب و اسرائیل و استفاده از نفوذ وی بین رهبران کشورهای عرب مطرح خواهد شد. شاه از این موضوع استقبال کرد... شاه همچنین گفت که با سادات رئیسجمهوری مصر و ملکحسین پادشاه اردن روابط نزدیک و صمیمانهای دارد و کمک اقتصادی هنگفتی در اختیار سادات قرار داده است... مهمترین هدف شاه در دیدار با رئیسجمهوری جدید آمریکا آشنائی با افکار و نظرات وی و برداشت کلی حکومت جدید آمریکا در رابطه با ایران و ارزیابی تأثیر اختلافات موجود در زمینههای سیاست داخلی در کل سیاست آمریکا نسبت به منافع استراتژیک آمریکا در منطقه و ایران بود.(صص120-119)
در اولین ملاقاتهائی که با مقامات وزارت خارجه داشتم اطلاع یافتم که در سراسر آمریکا فعالیتهای گستردهای از طرف گروههای مخالف شاه برای اجتماع در واشنگتن در جریان مسافرت وی آغاز شده و گزارشهای پلیس فدرال آمریکا (اف.بی.آی) حاکی از این بود که تظاهرات بزرگی علیه رژیم شاه در واشنگتن تدارک دیده میشود.(ص121)
ما در مدخل کاخ سفید در یک هوای روشن آفتابی از طرف پرزیدنت کارتر و بانو مورد استقبال قرار گرفتیم. شاه و شهبانوی ایران به محل مخصوص مهمانان رئیسجمهوری هدایت شدند و بقیه در جاهائی که قبلاً تعیین شده بود قرار گرفتیم... به فاصله چند دقیقه گروه مخالف صف پراکنده قوای پلیس را درهم شکستند و از موانع سستی که بین آنها و تظاهرکنندگان طرفدار شاه ایجاد شده بود عبور کردند و به سوی گروههای طرفدار شاه حملهور شدند. پلیس که گیج شده و قدرت کنترل اوضاع را از دست داده بود برای متفرق کردن جمعیت از گاز اشکآور استفاده کرد... باد ملایمی که میوزید گازاشکآور را به طرف محل توقف شاه و رئیسجمهوری و سایر مستقبلین هدایت کرد و رئیسجمهوری در حالیکه اشک چشمان خود را با دستمال پاک میکرد نطق خیرمقدم خود را ایراد کرد و شاه هم اشکریزان به وی پاسخ داد... با اینکه تظاهرات و درگیری در برابر کاخ سفید بیش از چند دقیقه به طول نیانجامید، ولی تکرار این صحنه در روی صفحه تلویزیونهای دنیا و صحنه غیرعادی اشکریختن شاه و رئیسجمهوری آمریکا هنگام سخنرانی نتیجه مطلوب مخالفان را به بار آورد...(صص4-123)
شاه ضمن بیانات خود در این جلسه نظرات خود را درباره حرکت گازانبری شوروی برای محاصره خلیجفارس و شبهجزیره عربستان از طریق شاخ آفریقا و افغانستان تشریح کرد و با اینکه هنوز کودتای کمونیستی در افغانستان روی نداده بود پیشبینی کرد که روسها از طریق افغانستان به طرف دریای عرب و اقیانوس هند پیشروی خواهند کرد... چنین به نظر میرسید که سخنان او رئیسجمهوری و مشاوران او را هم تحت تأثیر قرار داده است.(ص124)
شاه قبل از ضیافت رسمی شام که قرار بود در کاخ سفید به افتخار وی برپا شود یک کنفرانس مطبوعاتی تشکیل داد و با موقعشناسی تصمیم خود را درباره مخالفت با هرگونه افزایش قیمت نفت در کنفرانس ماه دسامبر اوپک اعلام داشت. اعلام این خبر از طرف شاه و استقبالی که در آن در وسائل ارتباط جمعی آمریکا به عمل آمد بر گرمی ضیافت شام کاخ سفید افزود و سخنان محبتآمیزی بین سران دو کشور در این ضیافت مبادله شد... نتیجه مذاکرات رویهمرفته رضایتبخش بود و شاه با این احساس که روابط خود را با حکومت جدید آمریکا بر پایه محکم و قابل اعتمادی بنا نهاده واشنگتن را ترک گفت.(ص125)
طبق برنامه تنظیم شده قرار بود پرزیدنت کارتر و بانو در آخرین روز سال 1977 وارد تهران شوند و شب سال نو را در تهران بمانند و صبح روز اول ژانویه 1978 تهران را ترک کنند. پیشنهاد این مسافرت شاه را به هیجان آورد. زیرا انجام این مسافرت نه فقط مبین استحکام روابط ایران و آمریکا و نزدیکی وی با رئیسجمهوری جدید آمریکا بود بلکه به همه مخالفان و انتقادکنندگانش در ایران و آمریکا نشان میداد که قهرمان بزرگ آمریکائی حقوق بشر، رژیم او را شایسته حمایت و مبری از اتهامات وارده تشخیص داده است.(ص126)
ملکحسین پادشاه اردن در جریان برنامه مسافرت رئیسجمهوری آمریکا به ایران قرار گرفت و به طور خصوصی از طرف شاه به ایران دعوت شد تا در جریان بازدید پرزیدنت کارتر از ایران دیداری با وی داشته باشد. در آنزمان مقدمات توافق مصر و اسرائیل که بعداً به قرارداد کمپ دیوید منجر گردید فراهم میشد و اردن میبایست حلقه بعدی این توافق در حل مسائل مربوط به فلسطینیها و ساحل غربی رود اردن باشد. با این مقدمات، مسائل مربوط به اختلافات اعراب و اسرائیل و اصول قرارداد کمپ دیوید به صورت موضوع اصلی مذاکرات پرزیدنت کارتر در تهران درآمد.(ص127)
اما نکته مهم و فراموشنشدنی این مهمانی سخنانی بود که پرزیدنت کارتر در سرمیز شام خطاب به شاه ایراد کرد. برحسب معمول سفارت نطق سنجیده و آرامبخشی برای رئیسجمهوری تهیه دیده بود. ولی در میان شگفتی ما کارتر بدون توجه به متنی که ما برای او تهیه کرده بودیم فیالبداهه شروع به صحبت کرد و مطالب اغراقآمیزی نسبت به شاه بر زبان آورد. در همین سخنرانی بود که وی از شاه به عنوان رهبر محبوب ملتش نام برد و ایران را یک جزیره ثبات در منطقه خواند، عناوینی که بعد از بروز بحران و آغاز انقلاب ایران بارها و بارها برای اثبات عدم روشنبینی رئیسجمهوری نقل و یادآوری شد.(ص128) ادامه دارد ...