به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در پنج بخش منتشر میشود. (بخش سوم)
غرور و سقوط
به قلم سر آنتونی پارسونز سفیر سابق انگلیس در ایران
مقدمه نویسنده
میخواستم به سئوالاتی که سالهاست، از روزی که تهران را در اواخر ژانویه 1979 چند روز پس از پرواز شاه از تهران ترک کردم آزارم میدهد پاسخ دهم. آیا من به عنوان سفیر انگلیس در ایران، میتوانستم در سالهای پیش از انقلاب ایران دید و درک بهتری از مسائل داشته باشم؟... و اگر مسائل جامعه ایرانی را با چنین عمقی درک میکردم آیا میتوانستم به دولت متبوع خود و بخش خصوصی انگلستان توصیه کنم که در کلیه رشتهها از روابط سیاسی و استراتژیک گرفته تا مناسبات بازرگانی و مالی و نفت و فروش اسلحه روش متفاوتی نسبت به ایران در پیش بگیرند؟ و اگر ما سیاست دیگری در ایران اتخاذ میکردیم آیا زیانی که پس از سقوط رژیم متوجه انگلستان شد کاهش مییافت؟(ص260)
چقدر از زبان خود شاه در آخرین ماههای انقلاب شنیدم که با کنایه و استعاره و نقل مطالبی از زبان مردم بدگمانی خود را نسبت به ارتباط ما با سرسختترین دشمنانش بازگو میکرد. روزی که من تهران را برای همیشه ترک کردم، یک ایرانی میانسال که در انگلستان تحصیل کرده و همسر انگلیسی داشت به یکی از اعضای سفارت انگلیس گفت «اگر آمریکائیها مثل ورزشکاران عمل میکردند و شکست خود را در برابر انگلیسیها میپذیرفتند این کشور آرام میشد.» به عقیده این مرد محترم ما هرگز آمریکائیها را به خاطر اینکه انحصار امتیاز نفت ایران را از دست ما گرفتند نبخشیده بودیم. ما با صبر و حوصله، یکربع قرن انتظار کشیدیم تا فرصت مناسبی برای ضربه زدن فراهم آمد. و باز به عقیده همین آقا خیلی طبیعی بود که ما برای سرنگون ساختن شاه که عامل آمریکائیها به شمار میآمد از عوامل سنتی قدیمی خود یعنی ملاها استفاده کنیم... آنهائی که دست پنهان انگلیس را در همه جا و هرکاری جستجو میکنند داستان مرا قانع کننده نخواهند یافت، ولی امیدوارم که آنها هم حداقل برای زحمتی که من، حتی در دوران بازنشستگی خود برای شرح این وقایع متحمل شدهام ارجی قائل شوند، ولو آنکه این کار را فریب دیگری بشمارند.(ص261)
1. زمینه مأموریت من
هنگامیکه من و همسرم در اواخر پائیز سال 1973 وارد تهران شدیم برای سالهای مأموریت خود در ایران دوران پر از شادی و هیجانی را در پیش روی خود میدیدیم... من با روحیات شاه کمی آشنائی داشتم و هوش و ذکاوت و توانائی او در کار سلطنت برای من قابل ستایش و احترام بود. معهذا عظمت دربار پهلوی و تشریفات مفصل و مقررات سختی که در روابط یک دیپلمات با شاه وجود داشت برای من که به تشریفات ساده ارتباطات با مقامات کشورهای عربی عادت کرده بودم کمی سخت و نامطبوع بود. خوشبختانه من نخستوزیر وقت ایران امیرعباس هویدا را از پانزده سال قبل میشناختم و با او روابط دوستانه و نزدیک شخصی داشتم.(ص263)
من این نکته را میدانستم که بسیاری از ایرانیها به نژاد آریائی خود مینازند و اعراب را قومی پست و حقیر میشمارند. آیا آنها ترجیح نمیدادند که به جای من یک دیپلمات انگلیسی که سابقه خدمت او به جای کشورهای عربی در اروپا و آمریکا بوده باشد به مقام سفارت انگلیس در ایران منصوب گردد؟... ایران برای ما یک منبع مهم نفت و یک متحد با ارزش استراتژیک در این بخش آشفته و متلاطم بود و علاوه بر آن یک بازار در حال گسترش سریع برای صادرات انگلستان، اعم از وسائل و تجهیزات نظامی یا کالاهای ساخته شده و مصرفی به شمار میرفت... در پروندههای مربوط به ایران در وزارت خارجه چند نقطه منفی به چشم میخورد. سابقه رژیم شاه در مسائل مربوط به حقوق بشر بد بود.(ص264)
ما میدانستیم که عناصر مذهبی در ایران سرسختانه با برنامههای شاه برای تبدیل ایران به یک کشور صنعتی و مدرن و ترویج معیارهای تمدن غرب در این کشور مخالفت میکنند... در مقایسه با ضعف و پراکندگی نیروهای مخالف چنین به نظر میرسید که شاه مهار قدرت را در ایران کاملاً به دست گرفته و با اقداماتی در زمینه توسعه اقتصادی و اجتماعی و بهبود وضع زندگی مردم از نظر مادی مخالفان خود را با فاصله زیادی در عقب گذاشته است.(ص265)
ما چنین احساس میکردیم که شاه روزبهروز از جامعهای که بر آن سلطنت میکند دورتر میشود و هر چه منزویتر میگردد بیشتر به ارتش و نیروهای امنیتی خود متکی میشود.(ص266)
میبایست طوری در ایران عمل میکردم که کمترین سوءظنی درباره مداخله در امور داخلی ایران یا تماسهای پنهانی با مخالفان شاه به بار نیاورد، زیرا کشف چنین مداخلات و تماسهائی لطمه شدیدی به روابط ما با شاه وارد میساخت.(ص267)
2. بدمستی و هوشیاری (1975-1974)
مدت زیادی از آغاز مأموریت من در ایران نگذشته بود که دریافتم سیاستهای شاه هر چه برای مردم ایران در جهت پیشرفت و رفاه مادی به بار آورده باشد راحتی و خوشبختی به بار نیاورده است.(ص269)
یورش به سوی آنچه «تمدن بزرگ» خوانده میشود جای آرامش و تأنی سنتی دنیای اسلام را گرفته، ولی از شوق و هیجان و شادابی و سرزندگی که قاعدتاً در یک جامعه در حال پیشرفت سریع دیده میشود خبری نیست... هدف شاه از طرحی که نام آنرا تمدن بزرگ گذاشته بود بیشتر مادی بود و پیشبینی میشد ایران را به کشوری کاملاً توسعه یافته و صنعتی تبدیل نماید که در مقام تشبیه و مقایسه از آن به عنوان ژاپن دوم آسیا یا ژاپن آسیای مرکزی یاد میشد... «تمدن بزرگ» شاه فقط ناظر بر مسئله بالا بردن سطح زندگی و رفاه مادی مردم ایران نبود. او میخواست ایرانیان را از مسیر زندگی سنتی اسلامی خود خارج کرده و ایران را در آغاز قرن بیست و یکم به یک کشور اروپائی مبدل سازد.(ص269)
در نیمه دوم سال 1974 من خود را قادر به ترسیم نتایج احتمالی ضربه حاصله از طرحهای انقلابی شاه برای مردم ایران میدیدم (و باید بگویم که شاه را بیتردید دارای افکار انقلابی میدانستم)... ولی رونق اقتصادی که در اوایل سال 1974 آغاز شد تنگناها و تضادهائی را نیز با خود همراه داشت. تزریق ناگهانی درآمدهای هنگفت حاصله از افزایش قیمت نفت در دسامبر 1973، بدون افزایش سطح تولید، تعادل عرضه و تقاضا را در بازار ایران برهم زد و به تورم و گرانی بیسابقهای انجامید که نرخ آن به اعتراف مقامات دولتی در حدود بیست درصد در سال و عملاً خیلی بیشتر از آن بود... همین مشکلات ثبات و استحکام زیربنای اجتماعی کشور را تهدید کرده و نقشههای شاه را به خطر میانداخت.(ص270)
طبقه متوسط جدید، که پس از طبقه مرفه و بسیار ثروتمند بیشتر از همه از رژیم پهلوی بهرهمند شده بودند به نوبه خود از عوارض تورم و گرانی در رنج بودند و برای یک کارمند عالیرتبه دولت یا یک مدیر بخش خصوصی پرداختن هفتاد درصد درآمد برای اجارهخانه امری عادی به نظر میرسید. تندروی و بلندپروازی شاه و عظمت بعضی از برنامههای مورد علاقه او که جامعه ایرانی ظرفیت جذب آنرا نداشت روال عادی زندگی مردم ایران را برهم زد و جمعیت روستائی کشور را هم که وسائل تأمین معاش خود را کنار گذاشته و به شهرها روی آورده بودند به جمع ناراضیان افزود... من بعضی از روستاهای ایران را هم که اساس زندگی و زراعت سنتی آنها درهم ریخته و ماشین الات جدیدکشاورزی جای آنها را گرفته بود از نزدیک بازدید کردم. در این روستاها شرکتهای جدید کشت و صنعت که بیشتر با کمک و مشارکت خارجیان تأسیس شده بود جای کشاورزی سنتی را گرفته و روستائیان را که از زمینهای خود بیرون رانده شده بودند در نقاط دیگری اسکان داده بودند، و این دهقانان بیزمین که احساس میکردند مورد ظلم و ستم واقع شدهاند گاه دست به اغتشاش و خرابکاری میزدند... زنندهترین نوع تضاد در خودنمائی و فخرفروشی طبقات مرفه و نو کیسههای شمال شهر و وضع فلاکتبار و آشفته تودههای مردم در جنوب تهران مشاهده میشد.(صص3-272)
همزمان با انجام مراسم بازیهای آسیائی در حدود ده هزار نفر از دانشجویان و اشخاص مظنون از طرف ساواک بازداشت شده بودند، زیرا خاطره ترور ورزشکاران اسرائیلی در بازیهای المپیک مونیخ هنوز در اذهان زنده بود و میخواستند از وقوع حوادث مشابهی در جریان بازیهای آسیائی جلوگیری کنند. من از مدارس و دانشگاههای ایران هم که به سرعت در حال گسترش بودند دیدن کردم، ولی در کنار این توسعه بیسابقه عدم رضایت و مخالفت با رژیم هم در دانشگاهها گسترش مییافت و ساواک به طور روزافزونی برای کنترل امور دانشگاهها و مراکز آموزش عالی مداخله میکرد. فعالیتهای پر دامنهای که بر اثر افزایش درآمد نفت در کشور آغاز شده بود گیج کننده بود، ولی در کنار آن فساد هم با ابعاد وحشتناکی توسعه مییافت.(ص272)
کمتر کسی میتوانست تجسم کند که چگونه ممکن است روزی این رژیم ساقط شود. رژیم چنان مستحکم و استوار به نظر میرسید که حتی در صورت فقدان شاه، بر اثر بیماری یا حادثه یا گلوله یک تروریست فرو ریختن اساس رژیم بعید مینمود... نتیجه اینکه به اعتقاد من، ایران در پایان سال 1974 برای انگلستان مانند همه کشورهای دیگر جهان میدان مناسبی برای شرطبندی و آزمودن شانس به شمار میآمد.(ص273)
یک بانکدار ایرانی مطلع و تیزهوش در اواسط سال 1974 و پیش از آنکه صدای شکستگی در اقتصاد ایران شنیده شود به من گفت «افزایش قیمت نفت فاجعهای برای ایران به بار خواهد آورد». زیرا شاه با تکیه به درآمدهای هنگفت نفتی طرحهائی را به موقع اجرا گذاشت که هم نامتناسب با نیازهای واقعی ایران و هم غیرعملی و غیر واقعبینانه بود... دولت سیاست فشار و اختناق را در پیش گرفته و در عین حال فاسد و نالایق بود. ولی آنچه بیشتر از هر چیز جلب توجه میکرد ناتوانی شاه در جلب حمایت افکار عمومی از سیاستها و برنامههای خود بود. پشتیبانی از شاه منحصر به جمعی متملق و چاپلوس یا کسانی بود که مستقیماً از برنامههای او منتفع میشدند، در حالیکه اکثریت مردم با خشم و بدگمانی یا بیتفاوتی از این برنامهها استقبال میکردند... با گذشت زمان، شاه که قدرت بیشتری یافته بود نه فقط حاضر به تعدیل روش خود در حکومت نشد، بلکه به نظریات و عقاید اطرافیان خود هم اعتنا نمیکرد و حتی نسبت به وزیران خود اعتماد نداشت. پارلمان بیش از پیش مطیع و فرمانبردار شد و نقشی جز مهر تأیید نهادن بر تصمیمات شاه و دولتهای منصوب او نداشت.(ص274)
من نظر خود را درباره اوضاع ایران در همان موقع، اینطور برای بازرگانان انگلیسی و کسانی که دستاندر کار تجارت و معاملات مالی با ایران بودند تشریح کردم: ایران یکی از کشورهای جهان سوم است و در هیچیک از کشورهای جهان سوم تغییرات ناگهانی امر غیرمنتظرهای به شمار نمیآید. اگر شما میخواهید در اینجا کار کنید باید این ریسک را هم بپذیرید. بنابراین اولین کاری که اینجا میکنید اینست که تا میتوانید کالاهایتان را بفروشید و فقط در صورتی سرمایهگذاری کنید که برای فروش کالاهایتان چارهای جز این کار نداشته باشید. اما اگر مجبور باشید در اینجا سرمایهگذاری کنید به میزان حداقل ممکن سرمایهگذاری نمائید و صنایعی را انتخاب کنید که قطعات و لوازم آن از انگلستان وارد شود- مانند صنایع مونتاژ که در واقع سوار کردن قطعات صادراتی انگلیسی در ایران است. در این محدوده و با توجه به این نکات من معتقدم که ایران یکی از بهترین بازارهائی است که شما میتوانید برای مصرف کالاهای خود در جهان سوم پیدا کنید... در نیمه سال 1975 ایران برای نخستین بار پس از افزایش درآمد نفت با مضیقههائی روبرو شد و بودجهای که در نیمه دوم این سال به پارلمان ایران داده شد در حدود دو میلیارد دلار کسری داشت.(ص275)
حجم پنجمین برنامه عمرانی پنجساله کشور بر اثر افزایش درآمد نفت به دو برابر افزایش یافت، ولی برنامههای توسعه نظامی کشور و حرص و ولعی که برای به دست آوردن سلاحهای مدرن به کار میرفت با برنامههای عمرانی به رقابت برخاسته بود... یک برنامه مبارزه با فساد با سروصدای تبلیغاتی زیاد به موقع اجرا گذاشته شد و بعضی از بازرگانان و مدیران شرکتها مجازات شدند و در این جریان یکی از نزدیکان شاه هم مورد تعقیب قرار گرفت... به طور خلاصه سال 1975 پس از بدمستیها و دیوانگیهای سال 1974 یک سال هشیاری و ارزیابی تازه بود. فقط نیروهای مسلح از باد سرد خشم و تندخوئی شاه مصون ماندند... در نیمه اول سال 1975 دوازده قتل سیاسی در ایران اتفاق افتاد که دو تن از افسران آمریکائی و یکی از اعضای سفارت آمریکا نیز در میان آنان بودند. در شهرستانها هم چند مورد عملیات تروریستی و انفجار روی داد که از آنجمله انفجار بمب در انجمن ایران و آمریکا و شورای فرهنگی بریتانیا در مشهد بود.(ص276)
جوانان تحصیل کرده و دانشگاهیان روز به روز از رژیم بیگانه و دورتر میشدند و بین آنها و گروههای افراطی ارتباطات محسوس و ملموس به وجود آمده بود... اقشار مذهبی هم که هرگز شاه و پدرش را به خاطر درهم شکستن اساس قدرت آنها نبخشیده بودند از اقداماتی که شاه در جهت مدرنیزه کردن کشور و تبدیل جامعه سنتی ایران به یک جامعه غربی و غیرمذهبی به عمل میآورد نگران و ناراضی بودند.(ص277)
البته از نظر رژیم نقاط مثبت و امیدوارکنندهای هم وجود داشت. به اعتقاد من روستائیان و عشایر ایران که بیش از پنجاه درصد جمعیت کشور را تشکیل میدادند در مجموع زندگی بهتری نسبت به گذشته داشتند. زندگی در روستاها تغییر زیادی نکرده بود، ولی آنچه تغییر یافته بود در جهت بهبود اوضاع بود... مهمتر از همه، طبقه جدیدی از کارگران بودند که در نتیجه اجرای برنامههای جدید صنعتی کردن کشور در کارخانههائی که در اطراف همه شهرهای بزرگ احداث شده بود به کار مشغول شده و کم و بیش از کار و زندگی خود راضی بودند.(ص278)
اما بیشترین استفاده از توسعه اقتصادی کشور و برنامههای تمدن بزرگ شاه نصیب نیروهای مسلح، ثروتمندان و طبقه متوسط بالای جامعه، تکنوکراتها، مقامات دولتی، صاحبان صنایع، بانکداران و صاحبان شرکتها و افراد طبقات متوسطی میشد که در این مجموعه کار میکردند... کدام حکومتی در ایران میتوانست کاری بیش از آنچه پهلویها برای آنها کرده بودند انجام دهد؟ از سوی دیگر هیچ نشانهای از تشنج و عدم رضایت در سازمان نیروهای مسلح ایران که پایه اصلی قدرت شاه را تشکیل میداد به چشم نمیخورد.(ص279)
نتیجهگیری کلی من از اوضاع ایران در سال 1975 این بود که با وجود بعضی نارسائیها و مشکلات سیاسی و اقتصادی خطر عمدهای رژیم ایران را تهدید نمیکند. ایران یک نمونه کلاسیک از دگرگونی سریع یک جامعه سنتی خاورمیانه به یک کشور مدرن و توسعه یافته و یا حداقل در حال نزدیک شدن به چنین هدفی بود.(ص280)
استراتژی کلی او در برنامههای تمدن بزرگ بر این پایه قرار داشت که با افزایش فعالیتهای اقتصادی و تأمین رفاه عمومی و پیشرفت در سطح ملی زمینهای برای نفوذ و فعالیت مخالفین سنتی خود که بیشتر از عناصر مذهبی بودند باقی نگذارد و اقدامات مخالفان تجددخواه خود را هم خنثی کند... مطبوعات را به کلی مهار کرده و به صورت یک ابزار تبلیغاتی مطیع و گوش به فرمان درآورده بودند. با دانشجویان ناراضی مانند دشمن رفتار میشد و خشونت پلیس بیشتر متوجه آنها بود. ساواک در همه جا حضور داشت و سایه یک حکومت پلیسی بر سراسر کشور سنگینی میکرد... به موازات این شدت عمل و استفاده از قوه قهریه برای حل مسائل سیاسی و اجتماعی شاه با یک تصمیم ناگهانی و خودسرانه در ماه مارس سال 1975 سیستم چند حزبی کشور را که بیش از پیش جنبه نمایشی و مسخره به خود گرفته بود از میان برداشت و به جای آن یک سیستم تک حزبی به وجود آورد.(ص281)
شاه در بازیهای سیاسی تازه خود به طبقه جدید کارگران صنعتی امید زیادی بسته و میخواست مرحله تازه انقلاب سفید خود را در مورد کارگران به موقع اجرا بگذارد، هدف او ایجاد تغییراتی مشابه اصلاحات ارضی در زمینه صنعتی و کارگری بود. شاه فرمانی در این زمینه صادر کرد و از صاحبان صنایع و کارخانهها خواست که 49 درصد سهام صنایع و کارخانجات خود را به کارگران بفروشند و برای اجرای این فرمان مدت زمان محدودی درنظر گرفته شد... دولت امتیازات و امکانات زیادی برای خرید سهام کارخانهها در اختیار آنها گذاشت، ولی باز هم استقبال کارگران در حد مطلوب نبود. اما این تصمیم بیشتر بر روی صاحبان صنایع و کارخانهها و مؤسسات گوناگون اقتصادی کشور اثر گذاشت... اعتقاد من، که در همان موقع هم ابراز نمودم این بود که اگر شاه به جای تأکید و فشار برای صنعتی کردن کشور و توسعه کشاورزی به مسائل اجتماعی و اصلاحات اداری توجه بیشتری معطوف میداشت میتوانست بسیاری از آثار منفی سیاست توسعه اقتصادی خود را خنثی نماید.(ص282)
قدر مسلم این بود که دوام رژیم شاه و توفیق او در اجرای برنامههایش به سود ما بود. بعید به نظر میرسید که رژیم دیگری در ایران منافع اقتصادی و بازرگانی و هدفهای سیاسی و استراتژیک ما را در ایران بهتر از رژیم شاه تأمین نماید... شاه خاطرات تلخی از گذشته داشت و شبح مداخلات انگلیس در امور ایران او را رها نمیکرد. به اعتقاد من بهترین کاری که ما میتوانستیم در آن شرایط انجام دهیم حداکثر استفاده از موقعیتهای بازرگانی و مشارکت فعالانه در بخشی از امور اجتماعی و اداری بود که حدود و امکانات آنرا قبلاً ترسیم کرده بودم.(ص283)
3. رژیم پهلوی
با هر معیار و هر مفهومی که قضاوت کنید شاه به معنی رژیم بود و پادشاه و کشور معنی مترادفی داشتند. شاه در مرکز دوایری قرار داشت که نقطه ارتباط آنها با یکدیگر فقط شخص شاه بود. دربار، خانواده سلطنتی، دولت، سیستم حکومتهای محلی یا استانداران، نیروهای مسلح، ساواک و پلیس همه به طور مستقل عمل میکردند و به طور جداگانه و مستقیم با شاه تماس داشتند و از شاه فرمان میبردند.(ص284)
در اواخر سال 1975 من روابط نزدیکی با شاه برقرار کرده و به طور متوسط هر دو یا سه هفته یکبار به تنهائی یا همراه دیگران او را ملاقات مینمودم. این ملاقاتها در حدود دو سال ادامه یافت... [شاه] مردی بسیار پرکار بود و در راه تحقق بخشیدن به رویاهای خود برای ایران سخت میکوشید. او خود را وقف این آرزوها کرده بود و به همین جهت جز بعضی تفریحات ورزشی وقت زیادی برای استراحت و تفریح نداشت.(ص285)
در دسامبر سال 1973 شاه یکی از کارگردانان اصلی افزایش بیسابقه بهای نفت بود، ولی بعد از آن به کشورهای غربی که بیش از همه از افزایش بهای نفت متضرر شده بودند نزدیکتر شد و در کنترل افزایش بهای نفت به کمک آنها شتافت... سیاست شاه متمایل به آمریکا و اروپای غربی بود ولی برای حفظ موازنه و جلب رضایت همسایه شمالی روابط بازرگانی و همکاریهای فنی و صنعتی خود را با شوروی و کشورهای اروپائی شرقی توسعه میداد و در تکمیل این سیاست بعدها محتاطانه با چینیها هم روابط نزدیکی برقرار کرد... اما شاه در مسائل مربوط به سیاست داخلی ایران رویه متفاوتی داشت. من از آغاز مأموریت خود در ایران به این نکته پی بردم که شاه به طور خطرناکی از مسائل پیرامون خود منزوی شده و در میان جلال و شکوه سنتی سلاطین ایران محصور مانده است.(ص286)
من نخستین بار در اوائل مأموریتم در ایران با این جنبه از زندگی شاه آشنا شدم. در ماه مه سال 1974 من همراه شاه از یک مجتمع کشت و صنعت در جنوب غربی تهران که با کمک و مشارکت انگلیسیها احداث شده بود (و یکی دو سال بعد ورشکست شد) بازدید به عمل آوردم. پیش از ورود شاه به مجتمع تدابیر امنیتی ویژهای به عمل آمده بود و من با کمال شگفتی مشاهده کردم که در برنامه بازدید شاه فقط ملاقات با مدیران خارجی مجتمع پیشبینی شده و صدها کارگر ایرانی نمیتوانند شاه را در جریان بازدید از این مجتمع ببینند.(ص287)
در این مدت با شگفتی دریافتم که بسیاری از صحنههای نمایش حضور شاه در میان مردم ساختگی است. در جریان افتتاح بازیهای آسیائی المپیک در تابستان سال 1974 جمعیت صدهزار نفری که در استادیوم گرد آمده بودند با دقت از میان افراد ارتش و اعضای حزب حاکم و سازمان زنان و تشکیلات مشابه انتخاب شده بودند... ماشین تبلیغاتی حکومت نظیر آنچه اورول (نویسنده کتابهای 1984 و قلعه حیوانات- م) در آثار خود توصیف کرده است بر افسانه پیوند ناگسستنی شاه و ملت تأکید میکرد و میکوشید واقعیت انزوا و دوری او را از مردم پردهپوشی نماید.(ص288)
شاه درباره مسائل بینالمللی و سیاست خارجی ایران با دیپلماتهای خارجی مشورت میکرد و نظرات خارجیان را درباره سیاست خارجی خود به دقت گوش میداد. او از قبول بعضی نارسائیها یا شنیدن بعضی نظرات انتقادآمیز در این زمینه شانه خالی نمیکرد.(ص289)
ولی درباره امور داخلی ایران که خارجیها از سخن گفتن درباره آن با شاه پرهیز میکردند، به عقیده من فقط مطالبی به شاه گفته میشد که خواهان شنیدن آن بود. سازمانهای اطلاعاتی خودبین و مغرور او مانند وزیران تکنوکرات و متملقین درباری در این زمینه یکی از دیگری بدتر بودند و دوری و انزوای او از جامعه که همین عوامل موجبات آنرا فراهم ساخته بودند مانع از آن بود که شاه اطلاعات دست اول و قابل اطمینانی از احوال و افکار ملت خود به دست آورد... آیا او میبایست به ملکه اجازه میداد که کنگره زرتشتیان جهان را در وسط ماه رمضان در تهران برپا کند و به مناسبت این کنگره یک مجلس پذیرائی با شامپانی در کاخ سطنتی ترتیب دهد؟ آیا تشکیل فستیوالهای بینالمللی سالانه فرهنگی شیراز (جشن هنر شیراز- م) با نمایشهای بیمعنی و مبتذل آن سودی برای ایران دربر داشت؟(ص290)
با وجود این او نسبت به عناصر مذهبی و رهبران آنها اعلان جنگ علنی نکرده بود، او خود به شعائر مذهبی احترام میگذاشت و در مراسم مذهبی شرکت میکرد و بسیاری از مقامات برجسته مذهبی به دستور او کمکهای محرمانهای از بودجه دولت دریافت میداشتند. پس معمای این تضاد در رفتار او چه بود و چرا از سوئی به کسانیکه فکر میکرد مخالف او هستند در خفا کمک میرساند و از سوی دیگر موجبات نارضائی بیشتر آنها را با تشویق بعضی کارهای بیمعنی و غیرضروری فراهم میساخت؟... من شهبانو را از هر جهت مکمل شاه و تعدیل کننده بعضی خصوصیات او یافتم. در جائیکه شاه ترس و وحشت را در مردم القاء میکرد ملکه مظهر عطوفت و محبت بود... او بر امور فرهنگی و هنری نظارت داشت و اقدامات قابل توجهی در زمینه رفاه اجتماعی و امور خیریه به عمل آورده بود. او میخواست منبع الهام، برای کارهای عامالمنفعه و نوعدوستانه برای قشر بالای جامعه باشد و چون مثل شاه تحت سرپرستی پدر خشن و مسلطی تربیت نشده بود طبعی آزادمنش داشت، برونگرای و علاقمند به حشر و نشر با مردم بود و نسبت به مردم بیشتر احساس نزدیکی و همدلی میکرد... شهبانو برای هنر سنتی و آثار هنری سنتی ایران ارزش و اهمیت زیادی قائل بود و میکوشید این هنر را در برابر هجوم عوارض «تمدن بزرگ» از خطر نابودی نجات دهد.(صص2-291)
اما من دلم برای او میسوخت، زیرا آنچه در مخیله شهبانو برای آینده فرهنگی و هنری ایران وجود داشت، با همه زیبائی و ارزشمندی آن برای کشوری مانند ایران قابل هضم به نظر نمیرسید. همانطور که قبلاً هم اشاره کردم اثر سیاسی برنامههائی نظیر جشن هنر شیراز خیلی شدید بود و بسیاری از برنامههای این جشن که بیجهت به هنرهای رادیکال و نو اختصاص یافته بود به هیچوجه با مقتضیات جامعه ایرانی تطبیق نمیکرد. چرا میبایست اینقدر پول صرف تبلیغ و ترویج هنرهای اروپائی و جمعآوری مجموعههای هنری اروپا گردد و چنان مراکز فرهنگی و هنری بزرگی، خارج از ظرفیت اداره آن از طرف ایرانیان تأسیس شود. در سلسله مراتب قدرت در ایران، پس از شهبانو نوبت به علم وزیر دربار میرسید... او مقامات مختلفی را در سطوح عالی پیموده و در دوران شورش بازار تهران در سال 1963 (مقصود حوادث خرداد 1342 است-م) نخستوزیر ایران بود. علم شخصاً دستور تیراندازی به طرف مردم را صادر کرده بود و خود او در سال 1975 ضمن صحبت درباره حوادث آن زمان ضمن اعتراف به این مطلب گفت «من چارهای جز این کار نداشتم... اعلیحضرت خیلی رقیقالقلب هستند و از خونریزی خوششان نمیآید...»(ص293)
خانواده او [علم] نسل اندر نسل طرفدار انگلیس بودند، ولی این دوستی و رابطه نه به خاطر منافع شخصی یا نوکرمآبی و چاپلوسی، بلکه به خاطر اعتقادی بود که به سودمند بودن دوستی انگلیس برای حفظ منافع ایران داشتند... علم بارها برای من اعتراف کرد که دیگر توان و روحیه لازم را برای رویاروئی و جرو بحث با شاه ندارد و از اینکه شاه در اندیشههای خودخواهانه و مغرورانهاش روزبهروز غیرقابل انعطافتر و سرسختتر میشود رنج میبرد.(ص294)
خانواده سلطنتی- خواهران و برادران متعدد شاه- هر یک شغل و مسئولیتی در زمینههای مختلف داشتند. اموری که به آنها محول شده بود در عین ارتباط با کارها و وظایف ارگانهای دولتی حالت بالنسبه مستقلی داشت و تابع دولت نبود... از نظر سیاسی خانواده شاه گرفتاری بزرگی برای او به شمار میآمدند. بوی تند و مشمئز کننده فساد آنها در همه جا به مشام میرسید، و این فساد به خصوص در سالهای رونق اقتصادی ایران ابعاد وسیعتری یافت... به جز شخص شاه که وضع دیگری داشت کمتر کسی از اعضای خانواده سلطنتی و وابستگان نزدیک آنها از این اتهامات مصون بودند و انتشار شایعات راست یا دروغ در اطراف آنها خود یکی از عوامل گسترش خشم و نارضائی در میان مردم بود... میتوانم بگویم که حتی اگر ده درصد این ادعاها و شایعات هم مقرون به حقیقت بوده باشد قابل دفاع نیست.(ص295)
یکی از سازمانهای مستقل وابسته به دربار که نقش مهمی بازی میکرد و افتراها و اتهامات زیادی در اطراف آن جریان داشت بنیاد پهلوی بود... هدف از تشکیل بنیاد پهلوی در آغاز تمرکز پولهای حاصله از فروش املاک سلطنتی و استفاده از آنها در امور عمرانی بود و بانکی هم به نام بانک عمران در کنار بنیاد به وجود آمد تا اعتبارات لازم را برای فعالیتهای عمرانی به خصوص در روستاها فراهم سازد... با شایعاتی که درباره کارهای بنیاد در رابطه با خلافکاریهای بعضی از اعضای خانواده سلطنتی منتشر میشد خیلیها آنرا سازمان فاسدی میدانستند که عواید خود را بین شاه و اعضای خانواده سلطنتی و طفیلیهای دوروبر آنها تقسیم میکند.(ص296)
من در دوران خدمت خود در کشورهای مختلف هرگز چنین ترکیبی از شخصیتهای قابل و بااستعداد ندیدهام. اکثر وزیران و مسئولان سازمانهای دولتی ایران، به جز یکی دو مورد استثنائی، مردانی با تحصیلات و تجارب عالی و مهارت و استعداد کافی و دارای پشتکار و توانائی فوقالعاده برای انجام وظایف خود بودند و ظرفیت بیانتهائی برای کارهای سخت داشتند... نخستوزیر، امیرعباس هویدا دوست نزدیک من بود و من بدون احساس شرمساری او را تحسین میکنم... او با ایمان و اعتقاد، و به طور خستگیناپذیر برای ترقی و نیکبختی کشورش کار میکرد... هویدا و همکاران او خدمت به شاه را یک وظیفه میهنی میدانستند و با پذیرفتن شیوه حکومت او از هیچ تلاشی برای جلب رضایت شاه و انجام برنامههای او فروگذار نمیکردند.(ص297)
در این محیط آکنده از ترس و عدم اطمینان بعید به نظر میرسید که هویدا و هیچیک از وزیران او بتوانند در برابر حالات عجیب و غریب شاه و برنامههای نامعقول او مکنونات قلبی خود را بیان کنند و نظری برخلاف میل و رأی شاه بر زبان بیاورند. من حتی تردید دارم که در برابر تصمیم ناگهانی شاه درباره دو برابر شدن حجم پنجمین برنامه پنجساله ایران که از بزرگترین اشتباهات او و عامل عمدهای در ایجاد هرج و مرج اقتصادی در ایران در سالهای رونق بود بحث و گفتگوی جدی صورت گرفته باشد.(ص298)
به طور کلی بر اثر فقدان بحث آزاد و تحلیلی در کابینه و بین اعضای دولت و شاه، با وجود تلاش صمیمانه کسانیکه میخواستند به تمایلات جاهطلبانه ارباب خود جامه عمل بپوشانند وقت و پول زیادی تلف میشد و بسیاری از کارها به سامان نمیرسید. علاوه بر همه آنچه گفته شد رژیم پهلوی بر دو بنیاد اصلی قدرت استوار بود که عبارت بودند از ارتش و ساواک... دو قدرت بزرگ خارجی، یعنی انگلستان و روسیه تزاری، که در سال 1907 ایران را به مناطق نفوذ بین خود تقسیم کرده بودند مجبور شدند برای حفظ امنیت این مناطق نیروهای خود را در ایران نگاهدارند. برای برقراری امنیت در مناطق شمالی یک نیروی قزاق به فرماندهی افسران روسی به وجود آمد و در مناطق جنوبی کشور نیز نیروئی به نام پلیس جنوب به فرماندهی افسران انگلیسی تشکیل شد.(ص299)
موفقیت شاه در ایجاد یک ارتش نیرومند در سال 1975 فراتر از حد تصور نسل پیشین بود. شاه از اوائل دهه 1960 تسلط خود را بر نیروهای مسلح ایران تثبیت کرد و تعیین تمام پستهای حساس را در ارتش در انحصار خود گرفت... وحدت فرماندهی فقط در وجود شاه تحقق مییافت و فرماندهان نیروها هرگز بدون حضور او جلسه مشترکی تشکیل نمیدادند. رئیس ستاد مشترک واقعی این نیروها خود شاه بود.(ص300)
قشر بالای افسران ارشد یا امرای ارتش در مراسم و تشریفات نظامی با سینههای پر از مدال و نشان قابل تشخیص بودند (و ما گاهی از کثرت این مدالها و نشانها شگفتزده شده و از خود میپرسیدیم در کدام جنگی این نشانها نصیب امرای ارتش ایران شده است). تبختر و افاده و طرز راه رفتن و خرامیدن آنها بیشباهت به افسران آلمانی و آمریکائی نبود. به خصوص در میان امیران ارشد نیروهای زمینی مردان کلهشق و احمق بسیاری بودند که شایستگی را در نخوت و گردنفرازی میدانستند.(ص301)
و بالاخره باید از ساواک نام برد که مطبوعات غرب در اواسط دهه 1970 دیوی از آن ساخته بودند... رئیس ساواک ژنرال نعمتالله نصیری مرد زیرک و کاردانی نبود. او مردی کماطلاع و کند ذهن بود که فقط به خاطر وفاداری به شاه و جلب اعتماد وی هنگامیکه فرمانده گارد سلطنتی بود ترقی کرد... ساواک در دورانی که نصیری ریاست آنرا به عهده داشت به جای طرح نقشههای دقیق و اساسی برای مبارزه با خرابکاری و فعالیتهای ضد رژیم، به یک رشته اعمال خشونتآمیز و وحشیانه و ایجاد مزاحمتهای بیمورد و نابجا برای طبقات مختلف مردم پرداخت.(ص302)
آنچه برای من حیرتآور بود این بود که اگر ساواک نارضائی و مخالفت با رژیم را آنقدر وسیع میدانست که چنین تدابیری را ضروری تشخیص میداد چرا به فکر یک چاره اساسی برای کاستن از این نارضائیها نمیافتاد و به علاوه برای اعمال کنترل و مراقبت چه نیازی به آنهمه وحشیگری و خشونت بود؟... نتیجهای که میخواهم از آن بگیرم اینست که رژیم پهلوی به نظر من ترکیبی از جنبههای خوب و تحسینآمیز و بد و نفرتانگیز بود.(ص303)
اما در مجموع، با همه شکستها و ضعفها و بیتصمیمیها، رژیم در سایه قدرت نظامی خود محکم و استوار به نظر میرسید... این تصویر کلی ایران در پایان سال 1975 بود و ما با ترسیم چنین تصویری از ایران به سال 1976، سال برگزاری مراسم پنجاهمین سال سلطنت خاندان پهلوی قدم نهادیم.(ص304)
4. سفارت
در اواخر سال 1975 من با جلب موافقت وزارت امور خارجه انگلستان با توجه به اولویتهای روز تغییراتی در سازمان سفارت دادم. مهمترین اولویت ما در آنزمان افزایش صادرات انگلیس به ایران و ترتیب مسافرت و ملاقات هیئتهای بازرگانی انگلیس با مقامات ایرانی و تهیه اطلاعات و راهنمائیهای لازم درباره فرصتهای بازرگانی تازه در ایران بود.(ص306)
ما بر تعداد پرسنل این قسمت افزودیم و معاون مطلع و مجرب من «جرج چالمرز» سرپرستی امور بازرگانی و اقتصادی و مالی و نفتی را به عهده گرفت. به این ترتیب قسمت بازرگانی سفارت به مغز و کانون اصلی فعالیتهای سفارت انگلیس در ایران تبدیل شد. حتی وابستههای نظامی سفارت در ارتش و نیروی هوائی و نیروی دریائی ایران هم بیشتر به کار فروش تجهیزات نظامی انگلیس به ایران یا ترتیب اعزام هیئتهائی برای تعلیم استفاده از سلاحهای خریداری شده و مورد سفارش از انگلستان اشتغال داشتند و وظایف سیاسی و اطلاعاتی آنها در درجه دوم اهمیت قرار گرفته بود.(صص7-306)
از جمله سازمانهای دولتی و نظامی ایران که با ما ارتباط داشتند ساواک و شهربانی و سازمان اطلاعات نظامی ایران بودند. بخشی از این فعالیتها به تعهدات ما در سازمان پیمان مرکزی (سنتو) که ناظر بر کنترل فعالیتهای جاسوسی و خرابکارانه و تهدید خارجی بود مربوط میشد و مبادله اطلاعات درباره وضع کشورهای همسایه ایران را هم که از نظر سوقالجیشی برای انگلیس و ایران حائز اهمیت بودند دربر میگرفت.(ص307)
من میخواستم شبح دخالت انگلیس را در امور داخلی ایران از اذهان ایرانیان بزدایم و به همین دلیل تصمیم گرفتم از بعضی منابع اطلاعاتی شناخته شده انگلیس در ایران استفاده نکنم. در اواخر سال 1975 تعداد کثیری از اتباع انگلیس که شماره آنها بین 15000 نفر تا 20000 نفر در نوسان بود در ایران زندگی میکردند... پیمانکاران انگلیسی به فعالیت در رشتههای گوناگون از قبیل ساختمان، نیروگاههای برق و تأسیسات نظامی و دریائی، اسکله و کارگاه و مجتمعهای ساختمانی اشتغال داشتند. تهران مرکز فعالیت عده کثیری از بانکداران و حسابرسان و معلمین و بازرگانان و پیمانکاران انگلیسی بود که اکثراً در کار خود موفق و راضی بودند.(صص8-307)
ما در مسافرت به نقاط مختلف ایران از اتباع خود یا ایرانیانی که با آنها ملاقات میکردیم به عنوان یک مأمور اطلاعاتی که در اصطلاح امروزی جاسوس معنی میدهد استفاده نمیکردیم. البته ما علاقمند بودیم که از زبان آنها اطلاعاتی درباره اوضاع محلی به دست آوریم و در ضمن میدانستیم که چه سئوالاتی را در چه زمینه و محدودهای عنوان کنیم. ما این موضوع را در تماس با منابع ایرانی خود هم رعایت مینمودیم و به طور خلاصه به هیچوجه قصد نداشتیم کاری محرمانه و نادرست انجام دهیم.(صص9-308)
سفارت انگلیس در تهران در درجه اول حفظ منافع اقتصادی و بازرگانی و مالی انگلستان را در ایران در مدنظر داشت و بیشتر به صورت یک نمایندگی بازرگانی برای افزایش صادرات انگلیس به ایران عمل میکرد. نه فقط اعضای قسمت بازرگانی که مسئول مستقیم انجام این وظایف بودند، بلکه مأموران سیاسی و نظامی سفارت هم به نحوی بیشتر اوقات خود را به امر توسعه صادرات انگلیس به ایران اختصاص داده بودند. حتی شورای فرهنگی بریتانیا هم از این جو تجارتی مصون نمانده و علاوه بر گنجاندن اصطلاحات اقتصادی و تجارتی در آموزش زبان انگلیسی و تشکیل کلاسهای ویژه برای امور بازرگانی دستاندرکار عرضه خدمات فرهنگی و آموزشی به ایران شده بود.(ص309)
5. انگیزههای «آزاد سازی» (1977-1976)
شاه پس از دو سال تجربه به این نتیجه رسیده بود که پول هر قدر هم که زیاد باشد همه مسائل را حل نمیکند، بلکه نیروی انسانی ماهر، سخت کوشی و وجدان کار، افزایش سطح تولید، جلوگیری از ضایعات و بالاخره بینش و آگاهی از عواملی است که به اندازه پول و امکانات مالی برای پیشرفت برنامهها ضرورت دارد... پیشرفت در بخش صنایع از همه بیشتر و چشمگیرتر به نظر میرسید، هرچند هدفهای برنامه تحقق نیافته بود. در بخش کشاورزی پیشرفتی حاصل نشده بود و ادعای دولت درباره رشد هفت درصد در این بخش پایه و اساس درستی نداشت... برنامه توسعه منابع آب پیشرفتهائی کرده بود، ولی در زمینه توسعه ارتباطات و حمل و نقل پیشرفتی به چشم نمیخورد. توسعه جادهها و خطوط راهآهن در حدود بیست درصد برنامه انجام شده بود و در کار توسعه تأسیسات بندری هم کار به کندی پیش میرفت. در زمینه امور اجتماعی ناکامی بیشتر محسوس بود و به طور مثال در مورد تعلیمات فنی و حرفهای که ایران نیاز شدیدی به آن داشت تعداد کسانیکه تحت تعلیم قرار گرفته بودند نود درصد کمتر از میزان پیشبینی شده بود.(ص312)
ما از ارزیابی کلی خود از اوضاع چنین نتیجه گرفتیم که شکست و فتور در برنامههای اجتماعی شاه بیش از موارد دیگر در درازمدت برای او زیانبخش خواهد بود... البته نمیتوان گفت که او در رسیدن به این هدف به کلی ناموفق بود. ایران در سالهای 1950 نسبت به همه همسایگانش (به جز افغانستان) عقب مانده به شمار میآمد و در مقایسه با آن دوران، ایران به پیشرفتهای عظیمی نائل آمده بود. ولی باید این نکته را در نظر گرفت که در سال 1976 بر اثر افزایش درآمدها و دستمزدها، به خصوص در میان کارگران صنعتی و ساختمانی قدرت خرید و تقاضا و توقعات آنها هم بالا رفته بود و برآورده نشدن این تقاضاها آنها را در برابر جریانات سیاسی تأثیرپذیر میساخت.(صص4-313)
در اواخر همین سال (1976) من متوجه این مطلب شدم که شاه درباره مسائل جاری کشور، به خصوص در زمینه اقتصادی با اعضای دولت خود و مسئولین امر به طور جدی مشورت میکند و برخلاف سالهای گذشته به آنها اجازه میدهد نظرات خود را آزادانه بیان کنند. در زمینه سیاسی هم علائم بهبود و پیشرفتهائی احساس میشد... انتخابات مجلس جدید ایران که برای نخستین بار در اواسط سال 1975 با سیستم تک حزبی انجام شد با وجود محدودیت رقابت بین کاندیداهای تعیین شده از سوی حزب، در این محدوده بالنسبه آزاد بود.(ص314)
به موازات این تحولات، در گفتگوهای خصوصی و دوستانه با ایرانیانی که باآنها آشنا شده بودم این احساس به من دست میداد که ایران یک حکومت پلیسی با معیارهائی که ما از حکومتهای دیکتاتوری در دست داریم نیست... آزادی دیگری که مردم ایران ازآن برخوردار بودند آزادی مسافرت به خارج و نقل و انتقال ارز بود. در اواسط سال 1976 طبق برآوردهای ما ماهانه در حدود یک میلیارد دلار پول به وسیله بخش خصوصی و اشخاص حقیقی از ایران به خارج منتقل میشد که خود علامت بدی برای اقتصاد ایران و نشانه احساس عدم امنیت بود.(ص315)
گروههای افراطی هم در میان دانشجویان اعضا و طرفدارانی داشتند. این گروهها از سال 1975 تاکتیک مبارزه خود را تغییر داده به فعالیتهای زیرزمینی مشغول بودند. در مبارزات مسلحانه بین این گروهها و نیروهای امنیتی در طول سال 1976 در حدود دویست و پنجاه نفر کشته شدند. با وجود این در سال 1976 نسبت به سال قبل تشنجات وحوادث کمتری در محیط دانشگاهها به وقوع پیوست... برداشت کلی من از اوضاع ایران در پایان سال 1976 به طور خلاصه از این قرار بود که این کشور پس از عوارض نامطلوب حاصله از ناکامیهای دوران رونق اقتصادی در بخاری از عدم اطمینان و بیتصمیمی نسبت به آینده فرو رفته است. چنین به نظر میرسید که در کوتاه مدت سیاستهای دولت احتیاط آمیزتر و معقولتر و منطقیتر از گذشته خواهد بود. حزب واحد جدید کشور کم و بیش جا میافتاد. در مبارزه با فعالیتهای تروریستی موفقیتهائی نصیب دستگاههای امنیتی شده و کشور سال نسبتاً آرامی را در پشت سر نهاده بود. اوضاع عمومی کشور کمی بهبود یافته و از فشار و اختناق به طرز محسوسی کاسته شده بود.(صص7-316)
در جبهه مخالف، با وجود افزایش علائم نارضائی در جامعه نسبت به سالهای قبل از رونق اقتصادی، هنوز نیروئی که بتواند رژیم را تهدید کند وجود نداشت... یک «وضع انقلابی» که مقدمه یک حرکت انقلابی است در جامعه دیده نمیشد... مسئلهای که در محافل سیاسی و سطح بالای جامعه مطرح بود توانائی شاه در تبدیل ایران به یک کشور مدرن و صنعتی بدون از هم گسیختن جامعه ایرانی و چگونگی انتقال قدرت به پسر او پس از گذر از این مرحله بود.(ص317)
پرزیدنت نیکسون و پس از او پرزیدنت فورد اعتماد فوقالعاده و نامحدودی نسبت به شاه داشتند... در جریان بازدید نیکسون از ایران در سال 1972، شاه موفق شد از او برای خرید انواع تسلیحات از آمریکا کارت بلانش بگیرد و بدون هیچگونه کنترل و محدودیتی هر نوع سلاح آمریکائی را به استثنای اسلحه اتمی از آمریکا خریداری کند... با خروج نیروهای انگلیسی از منطقه خلیج فارس در سال 1971 و سلب تعهدات انگلستان برای دفاع از این منطقه نیکسون تصمیم گرفت این خلاء را با تقویت ایران و سایر کشورهای منطقه پر کند. ایران میتوانست در اجرای دکترین نیکسون که مبتنی بر تفویض مسئولیتهای دفاعی هر منطقه به کشورهای آن منطقه بود یک نقش اساسی و نمونه ایفا کند.(ص318)
شاه نگرانی خود را از پیروزی کارتر در انتخابات ریاستجمهوری آمریکا در نوامبر 1976 پنهان نمیکرد... پیروزی کارتر یک دوران عدم اطمینان و بلاتکلیفی در روابط ایران و آمریکا به دنبال داشت... نکته شگفتانگیز اینست که شاه درست همین موقع را برای اجرای سیاست جدید آزادسازی یا «فضای باز سیاسی» خود انتخاب کرد.(ص319)
من واقعیت را نمیدانم، ولی در آنموقع این استدلال را نپذیرفتم و حالا هم نمیتوانم قبول کنم که شاه تحت فشار مستقیم کارتر ناچار از دادن آزادیهای سیاسی به مردم شده است. در واقع نخستین نشانههای تغییر رویه شاه و اولین روشنائی ضعیف سیاست آزادسازی او در اواخر سال 1976 و چند ماه قبل از روی کار آمدن کارتر نمودار شد... موضوعی که من هرگز نتوانستم آنرا درک کنم اینست که چرا مردی با ذکاوت و تیزهوشی شاه باید چنان زمان نامناسبی را برای اعمال سیاست جدید خود انتخاب کند. شاه هنگامی سیاست جدید آزادسازی خود را به موقع اجرا گذاشت که وعدههای پیشرفت اقتصادی و رفاه اجتماعی تحقق نیافته و تلاش برای تغییر زیربنای جامعه ناموفق مانده و افقهای روشنی که شاه وعده آنرا به مردم میداد در زیر ابرهای تیره پنهان شده بود. زمانی نامناسبتر و نامیمونتر از این برای کاستن از کنترل سیاسی و اعطای آزادی به مردم قابل تصور نبود... شاه تحت تأثیر چند عامل این تصمیم را به موقع اجرا گذاشت و عامل اصلی در این میان برنامه انتقال سلطنت به پسرش بود.(ص320)
شاه احساس میکرد که دیگر فرصت زیادی ندارد (و حالا میتوانیم بگوئیم که او به علت بیماری مهلکی که از آن رنج میبرد عجله زیادی برای اجرای نقشههای خود داشت) و میخواست دست به ابتکار سیاسی تازهای برای فراهم ساختن زمینه انتقال سلطنت به پسرش و تثبیت موقعیت او در زمان حیات خود بزند.(ص320)
اگر این سیاست به نتیجه میرسید کمال مطلوب بود، و اگر شکست میخورد شاه هنوز این توانائی را در خود سراغ داشت که کمربندها را سفت کند و وضع را به حال اول برگرداند... ولی با گذر از سال 1976 به سال 1977 کاملاً مشهود بود که در مقایسه با سالهای گذشته جو تازهای در کشور به وجود آمده است، آزادیهای سیاسی تازهای به مردم داده شد و رفتار با مخالفان و ناراضیان به طور محسوسی بهبود یافت.(ص321)
به کمیته بینالمللی صلیب سرخ اجازه داده شد از زندانهای ایران بازدید به عمل آورد. قانون جدیدی درباره منع زندانی کردن اشخاص بدون محاکمه وضع شد. و همراه با این اقدامات آزادی بیان و قلم در محدوده معینی تأمین گردید... یک تحول چشمگیر و تازه در این دوره انتشار نامههائی به امضای وکلا و نویسندگان و دانشگاهیان و اعضای احزاب سیاسی غیرقانونی مانند گروههای وابسته به جبهه ملی بود... اما این هوای تازه و آزادیهای سیاسی با بهبود وضع اقتصادی کشور همراه نبود... تورم اوج تازهای یافت و نرخ آن به سی درصد رسید که نسبت به سالهای 1975 و 1976 به مراتب بدتر بود... کمبود نیروی برق و خاموشیهای پیدرپی در شهرها هم به صنایع لطمه زد و هم بین مردم ناراحتی زیادی به وجود آورد.(ص322)
برای من شنیدن سخنان جوانان ایرانی که با صراحت و شدت از اوضاع انتقاد میکردند و ضمن انگشت نهادن بر روی اشتباهات گذشته راههای جبران این اشتباهات و اصلاح امور کشور را در آینده مورد بحث قرار میدادند نیروبخش و امیدوار کننده بود... شاه آغاز این عصر تازه را با وادار ساختن امیرعباس هویدا به استعفا از مقام نخستوزیری به صورت نمایشی در معرض دید و توجه مردم قرار داد.(ص323)
یک خصوصیت دیگر دوران حکومت او اطاعت مطلق از شاه و وابسته کردن کابینه و تمام سیستم سیاسی کشور به شخص شاه بود، به طوریکه میتوان گفت کابینه او در واقع تیم مجریان فرامین شاه یا به قول خود هویدا مدیران اجرائی شرکتی بودند که شاه در رأس آن قرار داشت.(ص324)
در پائیز سال 1977 جو سیاسی ایران دچار تلاطم شدیدی شد، وضعی که به نظر من متزلزلتر از هر زمان دیگری از بدو ورود من به تهران در اوائل سال 1974 بود.(ص324)
با توجه به این امر و اطمینان از اینکه حادثهای رخ نخواهد داد ما تردیدی در ادامه فعالیت برای تشکیل بزرگترین و طولانیترین فستیوال فرهنگی که انگلستان تاکنون در خارج از این کشور برپا کرده است به خود راه ندادیم... در آخرین ماههای سال 1977 شاه در مقابله با وضعی که خود به وجود آورده بود دچار اشتباهات زیادی شد. او خود به مردم امکان داد که عقاید و نظرات خود را بیان کنند و با اعطای این آزادی در واقع آنها را برای آغاز یک گفتگوی آزاد با رژیم دعوت کرد.(ص325)
وقتی که در اواخر پائیز چند گروه فعال سیاسی دست به تشکیل اجتماعاتی زدند مورد حمله و ضرب و شتم قرار گرفتند... به موازات آن در دفاتر کار و اطراف منازل بعضی از کسانی که جرأت کرده بودند از رژیم انتقاد کنند بمبهائی منفجر شد.(ص325)
اینکه گفته شد ارتجاع سرخ و سیاه (اصطلاح مورد علاقه شاه در مورد مخالفانش) در پشت سر این تظاهرات و اجتماعات بودهاند واقعیت نداشت. این اجتماعات نخستین بار از طرف گروههای معتدل و میانهرو برپا گردید و زنان و مردانی که در این اجتماعات شرکت کردند در زمره کسانی بودند که میتوانستند نطفه اصلی یک حزب سیاسی واقعی را تشکیل دهند. شاه میتوانست با یک سیاست عاقلانه این حزب جدید را در جهت جلب مشارکت مردم در امور سیاسی سازمان دهد، کاری که از حزب خشک و بیروح رستاخیز ساخته نبود... از شانس بد روابط ما با ایران در اواخر سال 1977 به علت رسیدگی به یک پرونده فساد و سوءاستفاده در لندن به مرحله باریکی رسیده بود. یک مأمور انگلیسی که در این پرونده متهم بود در یک مورد پای شاه را هم به میان کشیده بود. انعکاس این موضوع در رسانههای انگلیسی شاه را عصبانی کرد و من چندین بار برای رفع سوءتفاهم درباره این موضوع با شاه و هویدا که در آنموقع وزیر دربار بود ملاقات کردم.(ص326)
فستیوال بینالمللی هنری شیراز (جشن هنر شیراز) که سالانه برگزار میشد از آغاز به علت نوآوریها و نمایشاتی که با روحیات جامعه سنتی و اسلامی ایران تطبیق نمیکرد موجب تضادها و مباحثاتی شده بود... جشن هنر شیراز در سال 1977 از نظر کثرت صحنههای اهانتآمیز به ارزشهای اخلاقی ایرانیان از جشنهای پیشین فراتر رفته بود. به طور مثال یک شاهد عینی صحنههائی از نمایشی را که موضوع آن آثار شوم اشغال بیگانه بود برای من تعریف کرد. گروه تاتری که این نمایش را ترتیب داده بودند یک باب مغازه را در یکی از خیابانهای پر رفت و آمد شیراز اجاره کرده و ظاهراً میخواستند برنامه خود را به طور کاملاً طبیعی در کنار خیابان اجرا کنند. صحنه نمایش نیمی در داخل مغازه و نیمی در پیادهرو مقابل آن بود. یکی از صحنهها که در پیادهرو اجرا میشد تجاوز به عنف بود که به طور کامل (نه به طور نمایشی و وانمودسازی) به وسیله یک مرد (کاملاً عریان یا بدون شلوار- درست به خاطر ندارم) با یک زن که پیراهنش به وسیله مرد متجاوز چاک داده میشد در مقابل چشم همه صورت میگرفت... من به خاطر دارم که این موضوع را با شاه در میان گذاشتم و به او گفتم اگر چنین نمایشی به طور مثال در شهر «وینچستر» انگلستان اجرا میشد کارگردان و هنرپیشگان آن جان سالم به در نمیبردند. شاه مدتی خندید و چیزی نگفت.(صص8-327)
در ماه اکتبر در دانشگاه تهران تشنجاتی بر سر عدم مراعات شعائر مذهبی روی داد، که احتمالاً واکنشی در برابر جشن هنر شیراز بود.(ص328)
موردی که به خاطرم میآید مربوط به دانشگاه صنعتی تهران است که در آنموقع دانشگاه آریامهر نام داشت. یکی از اساتید این دانشگاه به من گفت که بر اساس یک بررسی آماری، 65 درصد دانشجویان این دانشگاه تمایلات مذهبی دارند و بیست درصد کمونیست یا متمایل به چپ هستند، ولی باقیمانده دانشجویان هم که ظاهراً بیطرف هستند در صورت بروز اختلاف به گروههای اسلامی میپیوندند. پائیز سال 1977 همچنین نقطه آغاز فعالیتهای جدید آیتالله خمینی و ظهور مجدد او در صحنه سیاست ایران است.(صص9-328)
در ماه اکتبر یک دوره جلسات شعرخوانی در مرکز فرهنگی آلمان غربی در تهران برگزار شد که طی آن شاعران ایرانی منتخبی از اشعار خود را برای حاضران قرائت میکردند... جمعیت کثیری در این جلسات شعرخوانی شرکت کرد و طبق برآوردی که شد 620000 نفر در عرض یکهفته در این جلسات حضور یافتند.(ص329)
در جریان مسافرت شاه به آمریکا تلویزیون ایران هم یک فیلم خبری از چگونگی استقبال از شاه و شهبانو در واشنگتن پخش کرد که طی آن جریان تظاهرات ایرانیان مخالف شاه در برابر کاخ سفید و زد و خورد آنها با تظاهرکنندگان موافق و بالاخره دخالت پلیس و استعمال گاز اشکآور برای متفرق ساختن تظاهرکنندگان نمایش داده شد... میلیونها ایرانی که جریان را از تلویزیون تماشا میکردند با شگفتی این صحنه را دیدند که چگونه شاه و شهبانو و رئیسجمهوری آمریکا و همسرش هنگام نواختن سرودهای ملی دو کشور و انجام مراسم استقبال دستمال به دست گرفته و اشکهای خود را پاک میکنند.(ص330)
اگر اقبال زنده میماند و فرصت مییافت حرفهایش را با شاه در میان بگذارد، شاید در آن شرایط اثر زیادی نمیکرد، همچنانکه من فکر میکردم اگر نظریات خود را به شاه ابراز کنم نتیجهای نخواهم گرفت.(ص331)
اکنون که پس از گذشت شش سال این خاطرات را به روی کاغذ میآورم باید از ملالانگیزترین وارونه گوئی سال 1977 نیز یادی بکنم، که در دیدار یکشبه پرزیدنت کارتر و بانو از تهران در 31 دسامبر و شب سال نو اتفاق افتاد... من نمیدانم چه کسی این نطق را برای کارتر نوشته بود، چون دوستان من در سفارت آمریکا حاضر به افشای این موضوع نشدند، ولی لحن اغراقآمیز آن زننده و تهوعآور بود... کارتر ایران را واحه صلح و ثبات در یک منطقه آشوبزده خواند و بالحنی پر آب و تاب از محبوبیت شاه و عشق مردم ایران نسبت به وی سخن گفت. تردیدی نیست که آنشب شاه از سخنان کارتر غرق شادی و سرور شد و دیگر دلیلی برای نگرانی درباره ادامه حمایت آمریکا از خود و خاندانش نداشت.(ص332)
6. مراحل سقوط (1979-1978)
مدتی بود که شاه و مقامات دولتی از پخش نوارهای بیانات آیتالله خمینی و تأثیر فزاینده آن در ایجاد تشنج و هیجان عمومی احساس نگرانی میکردند. در اوائل ژانویه تصمیم گرفته شد که برای بیاعتبار کردن خمینی مطالبی علیه او منتشر شود.(ص334)
من گفتگوی جالبی را که چند هفته بعد از این واقعه با هویدا داشتم به خوبی به خاطر میآورم... سئوالاتی که من مطرح کردم به طور خلاصه از این قرار بود که چرا شاه به تمایلات و خواستهای مردم برای برقراری رابطه و گفتگو با او پاسخ مثبت نمیدهد؟ او از اعمال خشونت آمیزی نظیر آنچه در قم روی داد چه نتیجهای میخواهد بگیرد؟ و بالاخره اینکه اوضاع را چگونه میبیند؟ پاسخ هویدا به این سئوالات، که هرگز آنرا فراموش نمیکنم به طور خلاصه از این قرار بود: خوب... تونی شما مفهوم گفت و شنود (دیالوگ) را از نظر اعلیحضرت همایونی میدانید. از نظر ایشان گفت و شنود یعنی اینکه من میگویم، شما بشنوید. او همین است و تغییر نخواهد کرد... بزرگترین اشتباهی که آموزگار، به خاطر اشتیاق و علاقه شدید به صرفهجوئی در خرج پول دولت مرتکب آن شده قطع بودجهایست که ما برای کمک به ملاها و جلب رضایت آنها اختصاص داده بودیم. من از شاه خواستهام که این اعتبار را دوباره برقرار کند. با وجود این شما خیلی نگران نباشید. اوضاع آنقدرها هم بد نیست. ما اگر چند تانک به خیابانها بیاوریم اوضاع آرام خواهد شد، ولی فعلاً احتیاجی به این کار نیست... چند روز بعد از این گفتگو هم هویدا به من تلفن کرد و سربسته گفت که شاه پیشنهاد او را برای برقراری مجدد اعتبار کمک به ملاها پذیرفته است.(صص6-335)
در اولین ملاقاتی که پس از واقعه تبریز با شاه داشتم بیآنکه شخصاً اظهار نظری راجع به اوضاع سیاسی ایران بکنم نظر شاه و ارزیابی او را از اوضاع پس از وقایع قم و تبریز جویا شدم... شاه اضافه کرد خیلیها از جمله مسئولین ساواک پیشنهاد میکنند که نسبت به مخالفان شدت عمل نشان داده شود ولی او قصد تغییر رویه خود را نداشت و میگفت تصمیم گرفته است به تدریج آزادیهای بیشتری به مردم بدهد و حاضر به بازگشت از این راه نیست. او از کمونیستها و عناصر رادیکال که در میان دانشجویان رخنه کرده بودند یا جبهه ملی و گروهها و احزاب سیاسی قدیمی وحشتی نداشت. تنها مایه نگرانی او ملاها بودند که آنها را کینهتوزترین دشمنان خود میدانست و چون از نیروی آنها در حرکت دادن تودهها آگاه بود از آنان حساب میبرد. آشتی و تفاهم بین شاه و عناصر مذهبی دشوار به نظر میرسید. آنها هرگز پدر شاه را به خاطر از میان بردن امتیازاتی که ملاها در دوران سلطنت سلسلههای پیشین داشتند نبخشیده و سلطنت او و پسرش را مشروع و قانونی نمیدانستند.(ص337)
استفاده از نیروی نظامی ایران برای سرکوبی اغتشاش دیگر امری عادی شده بود و در هر درگیری عده بیشتری کشته میشدند که خود موجب برگزاری مراسم سوگواری در روز چهلم واقعه، اغتشاش و درگیری و کشته شدن جمعی دیگر و ادامه دور چلهها میگردید... سیل هیئتهای بازرگانی خارجی همچنان به سوی ایران روان بود و هیچکس تصور نمیکرد که در دهانه یک کوه آتشفشان و در حال غرش نشسته است.(ص338)
طبقه تحصیلکرده و روشنفکر که در رشتههای مختلف فعالیت میکردند از اینکه به تقاضاهای آنها برای تأمین آزادیهای بیشتر، لغو سانسور مطبوعات، استقلال قوه قضائیه و احساس مسئولیت و جوابگوئی دستگاههای دولتی در برابر مردم ترتیب اثر داده نمیشد ناراضی بودند. پس از حوادث قم جناح مذهبی عملاً رهبری جریانات مخالف را به دست گرفته و در موعظههای خود در مساجد و مراسم مذهبی به طور علنی به دولت حمله برده و آتش احساسات و هیجانات عمومی را دامن میزدند... به طور خلاصه شاه ابتکار عمل را از دست داده بود و سیاست فضای باز سیاسی او که یک عمل تاکتیکی به شمار میآمد و مبتنی بر یک استراتژی کلی نبود با اشتباهاتی که در اجرای آن به کار رفت نه فقط نتیجه مطلوبی به بار نیاورد، بلکه بر اشتهای مردم برای به دست آوردن آزادیهای بیشتر افزود.(ص341)
اما من هنوز باور نداشتم که شاه در معرض یک خطر جدی قرار گرفته باشد و این بحران روزی به سقوط او بیانجامد... اگر او مصمم به ادامه سیاست آزادسازی خود بود، قطعاً به قدرت خود برای متوقف ساختن این برنامه و شدت عمل در صورت احساس ضرورت اطمینان داشت... در اوائل سپتامبر (اواسط شهریور 1357-م) که به تهران بازگشتم در اوضاع ایران تغییرات چشمگیری حاصل شده بود و رژیم پهلوی در معرض خطری به مراتب جدیتر از گذشته به نظر میرسید.(ص342)
شاه با انتخاب شریفامامی به مقام نخستوزیری میخواست چنین وانمود کند که با گذشته بریده و قصد دارد به ارزشهای سنتی و اسلامی کشور بازگردد ولی سوابق شریفامامی در بنیاد پهلوی با این هدف سازگار نبود.(ص343)
در نخستین قدم تقویم شاهنشاهی را که فوقالعاده مورد توجه و علاقه شاه بود از میان برداشت و تقویم گذشته ایران را که جبنه مذهبی داشت جایگزین آن کرد. تقویم شاهنشاهی یکی از نامعقولترین اقداماتی بود که شاه در چند سال قبل به آن دست زده و موجبات خشم و بدگمانی عناصر مذهبی را نسبت به خود فراهم ساخته بود... در پایان ماه رمضان جمعیت کثیری پس از برگزاری مراسم نماز مخصوص این روز از شمال تهران به طرف جنوب راهپیمائی کردند. این تظاهرات با چنان نظم و ترتیبی برگزار شد که همه را به تحسین و اعجاب واداشت و دولتیان هم به مهارت و کارآیی گردانندگان این تظاهرات غبطه خوردند.(ص344)
برای اولین بار تاکتیک تازهای در جلب دوستی و محبت نظامیان به کار گرفته شد و عدهای از تظاهرکنندگان با گذاشتن شاخههای گل در لوله تفنگ سربازان آنها را به دوستی و برادری با خود فراخواندند... ژنرالها که احساس خطر میکردند سرانجام موفق شدند شاه و نخستوزیر را به تجدید نظر در سیاستهای خود و صدور فرمانی درباره منع تظاهرات و اجتماعات بدون کسب اجازه قبلی وادار سازند.(ص345)
پس از انتشار خبر بازگشت من به تهران شایعاتی در شهر منتشر شد دائر بر اینکه من در راه بازگشت به تهران در نجف به ملاقات آیتالله خمینی رفتهام تا با وی درباره سرنگون ساختن شاه تشریک مساعی نمایم! توضیح اینکه من با هواپیمای شرکت هواپیمائی بریتانیا در برنامه پرواز عادی این شرکت از لندن به تهران مراجعت کردم.(ص346)
شاه در میان این گفتگو از من پرسید که آیا ما میتوانیم با استفاده از نفوذ خود بین ملاهای معتدل آنها را برای کنار آمدن با دولت رام کنیم؟ من در پاسخ گفتم که به علت بدگمانی او نسبت به ما، من و اسلاف نزدیکم از هرگونه تماس با مقامات روحانی پرهیز کردهایم... شاه سپس با لحنی شکوهآمیز گفت که نمیداند چرا مردم پس از آنهمه کار که برای آنها انجام داده است اینطور علیه او برگشتهاند. او نظر مرا میخواست و من در پاسخ گفتم به گمان من این پدیده علل متعددی دارد. یکی از مهمترین عوامل که کمتر مورد توجه قرار گرفت هجوم سیل آسای روستائیان به شهرها و تشکیل یک طبقه بیریشه و ناراضی پرولتاریا در شهرها بود.(صص8-347)
شکاف عمیق طبقاتی و مظاهر زشت زندگی مادی و دست نیافتن به زندگی راحتی که آرزوی آنرا داشتند آنها را به طور طبیعی به سوی پناهگاه دیگری سوق داد و این پناهگاه مذهب بود که در اعماق روح و جان آنها ریشه داشت. اما آنچه مردم شهرنشین و طبقه متوسط را به طرف مخالفان کشید عدم اعتماد روزافزون بین دولت و مردم و شکاف عمیق و پرنشدنی بین آنها بود. ایران به سرزمین وعدههای انجام نیافته مبدل شد و مردم اعتقاد خود را به حرفها و برنامههای مقامات دولتی از دست دادند.(ص348)
در پایان این ملاقات شاه سئوال غیرمنتظرهای را مطرح کرد و گفت آیا دولت انگلستان هنوز از او پشتیبانی میکند؟ و در تکمیل این سئوال افزود که امیدوار است ما این واقعیت را دریابیم که استقرار هر رژیم دیگری در ایران از نظر منافع انگلستان کمتر مطلوب خواهد بود. من با اشاره به مضمون پیام نخستوزیر انگلستان که در ابتدای ملاقات به شاه تسلیم کرده بودم اطمینانهای لازم را به او دادم و گفتم میتواند روی این قول من حساب کند که ما نه از انجام تعهدات خود طفره خواهیم رفت و نه درصدد بیمه کردن منافع آینده خود با مخالفان برخواهیم آمد. شاه از نتیجه این ملاقات راضی به نظر میرسید.(ص348)
ایرانیها، از شاه گرفته تا دولتمردان و سیاستمداران دست پائین هرگز این مطلب را فراموش نکرده بودند که بخش فارسی رادیوی بی.بی.سی. در اوائل جنگ دوم جهانی و با هدف ضمنی تضعیف موقعیت رضاشاه و برکناری وی از سلطنت تأسیس شد. حتی پس از گذشت چهل سال قانع کردن ایرانیها درباره اینکه بی.بی.سی یا رادیو لندن زبان دولت انگلیس نیست غیرممکن به نظر میرسید. من هر آنچه در قوه داشتم برای قانع کردن شاه و وزیرانش در این مورد به کار بردم و سعی کردم این مطلب را به آنها بقبولانم که بی.بی.سی تشکیلات مستقلی است، دولت انگلیس خط مشی آنرا تعیین نمیکند و آنچه آنها به عنوان مطالب تحریکآمیز و تبلیغات خرابکارانه ازآن یاد میکنند چیزی جز تفسیر و تحلیل عادی و بیطرفانه یک ایستگاه رادیوئی آزاد و بیقید و بند نیست. ولی تلاش من بینتیجه بود و سوءظن و بدبینی نسبت به بی.بی.سی همچنان برجای ماند... ملاها هم باورشان شده بود که از حمایت انگلستان برخوردارند و تفسیرها و خبرهای رادیو لندن دلیل پشتیبانی دولت انگلیس از آنهاست.(ص349)
تردیدی نیست که اگر بی.بی.سی از نظر مالی یک سازمان مستقل و خودکفا بود و قسمتی از هزینههای آن از طرف وزارت خارجه و امور کشورهای مشترکالمنافع انگلیس تأمین نمیشد من در قانع کردن مخاطبین ایرانی خود درباره استقلال سیاسی این دستگاه مشکلات کمتری داشتم... من شاه را کمتر از یک هفته بعد دوباره ملاقات کردم... او نگران روش آمریکائیها بود و میترسید آنها با مخالفانش علیه او توطئه کنند. البته شاه در مذاکرات خود با همتای آمریکائی من (سولیوان) همین نگرانی را از احتمال توطئه مشترک انگلیسیها با مخالفان بیان کرده بود. شاه میخواست مجددا از پشتیبانی انگلیس اطمینان حاصل کند و من این اطمینان را به او دادم. من تأکید کردم که بین ما و آمریکائیها در تهران و همچنین بین لندن و واشنگتن در سطوح بالاتر تماس و همکاری نزدیک درباره مسائل مربوط به ایران برقرار است و او میتواند اطمینان داشته باشد که وحدت نظر کامل درباره ایران بین ما وجود دارد.(ص350)
به عقیده من ریشه واقعی اغتشاشات ایران در نارسائیها و نارضائیهای داخلی بود. چاره این مشکلات و درمان این دردها هم در دست خود شاه و دولت او بود و شاه بیهوده به دنبال دستهای پنهان خارجی در پشت سر این حوادث میگشت. من با تأکید بر این مطلب که این نظر شخصی من است نه مطلبی که از طرف دولت انگلیس دیکته شده باشد، گفتم که چاره کار را در انجام انتخابات آزاد میدانم و باز با تأکید بر این موضوع که نظر شخصی خود را بیان میکنم گفتم اگر او حاضر به انجام انتخابات آزاد و سهیم کردن مردم در حکومت نشود دو راه بیشتر باقی نخواهد ماند، یکی از این دو راه سرنگونی رژیم و راه دیگر برقراری یک دیکتاتوری خشن نظامی است... شاه نظریات مرا پذیرفت و گفت با اینکه دیگر اطمینان زیادی به دوام سلطنت خود ندارد از ادامه سیاست آزادسازی دست برنخواهد داشت... او چهار دستورالعمل برای دولت شریفامامی صادر کرد: نخست اینکه فساد باید ریشهکن گردد. دوم با آیتاللههای میانهرو مذاکره شود. سوم اولویتهای بودجه از طرحهای پر خرج زیربنائی به اجرای طرحهای کوتاه مدت در زمینه نیازهای فوری طبقات پائین از قبیل خانهسازی و احداث مدارس و بیمارستانها تغییر یابد و چهارم اینکه دولت باید خود را برای انجام انتخابات آزاد در موعد مقرر آماده سازد و در فرصت باقیمانده تشکیلاتی به وجود آورد که طرفداران رژیم اکثریت کرسیهای پارلمان آینده را اشغال کنند. چند روز پس از مراجعت به تهران به ملاقات هویدا رفتم... به عقیده او مشکل اساسی بیتصمیمی شاه و ناتوانی او در ارائه یک سیاست روشن و مشخص به مردم و قاطعیت در اعمال این سیاست بود.(صص1-352)
من هنوز شانس زیادی برای بقای رژیم پهلوی میدیدم و در عین حال پیشبینی میکردم که از قدرت شاه به مقدار زیادی کاسته خواهد شد و رژیم ایران شکل مقبولتر و دمکراتیکتری به خود خواهد گرفت... اما درباره سیاست خودمان، نظر من این بود که ما به هیچوجه نباید سیاست خود را در ایران تغییر دهیم و به فکر طفره رفتن از انجام تعهدات خود یا تضمین منافع خود در شرایط متفاوت باشیم.(ص354)
روز اول اکتبر کارگران و کارکنان و متخصصین فنی شرکت ملی نفت ایران، پست و تلگراف، بانک ملی و سازمان آب و بعضی از مؤسسات صنعتی و شرکتهای بیمه دست به اعتصاب کامل یا محدود زدند. تقاضاهای آنها عمدتاً اقتصادی و رفاهی از قبیل افزایش دستمزد و کاهش ساعات کار و سایر مزایای شغلی بود... شریفامامی میگفت تقاضاهای اقتصادی و رفاهی بهانه است و اگر این تقاضاها هم برآورده شود تقاضاهای سیاسی به دنبال خواهد آمد.(ص355)
روز هفتم اکتبر ناگهان خبر رسید که خمینی به پاریس رفته و در آنجا به سه تن از پیروان قدیمی خود ابوالحسنی بنیصدر، صادق قطبزاده و ابراهیم یزدی پیوسته است.(ص357)
در روز هفتم اکتبر ترم جدید دانشگاهها آغاز میشد، در حالیکه به نظر من افتتاح دانشگاهها در آن شرایط کار عاقلانهای نبود و دولت میتوانست تا برقراری نظم و آرامش آنرا به تأخیر بیاندازد. من قبلاً نظر شخصی خود را در این خصوص به شاه یا شریفامامی ابراز کرده و گفته بودم اگر دانشگاهها افتتاح شود دانشجویان پس از اجتماع در محوطه دانشگاه از رفتن به کلاسها خودداری کرده به موج تظاهرات خواهند پیوست. همینطور هم شد.(ص358)
شریفامامی برای جلب افکار عمومی به برنامه مبارزه با فساد حرکت تازهای داد و دستور بازداشت عدهای از مقامات سابق دولتی را صادر کرد... همه این کارها در جای خود و به موقع خود سودمند بود، ولی در شرایطی جامه عمل پوشید که بافت کلی دستگاه حکومت را بیش از پیش در خطر متلاشی شدن قرار داد... دولت همچنان سیاست آزادسازی را دنبال میکرد. تعداد بیشتری از زندانیان سیاسی آزاد شدند و قوانین و مقررات تازهای برای تأمین آزادی مطبوعات و آزادی اجتماعات و آزادی در محیط دانشگاهها وضع گردید. همه این تدابیر در جای خود صحیح بود، ولی جلب توجه نکرد و در مقایسه با پیام ساده و قاطع خمینی که «شاه باید برود» برد زیادی نداشت. به تدریج این موضوع روشن میشد که کلید حل بحران نه در دست رهبران جبهه ملی، نه گروههای افراطی چپ و راست و نه حتی در دست دولت است. آینده به روش رهبران مذهبی بستگی داشت.(ص360)
در این میان ژنرالها مرتباً به شاه فشار میآوردند که به آنها اجازه داده شود موج فزاینده اغتشاش را با شدت عمل فروبنشانند. آنها گسترش اغتشاشات را نتیجه سیاست لیبرال شریفامامی میدانستند و حتی در مورد آزادی مطبوعات که یکی از موارد اختلاف نظامیان با دولت بود چندین بار مستقیماً دخالت نموده و چندتن از روزنامهنگاران را بازداشت کرده بودند.(ص361)
روز 17 اکتبر دولت رسماً پایان سانسور را اعلام داشت و آزادی مطبوعات را تضمین کرد. این ماجرا بر نارضائی و خشم نظامیان افزود و جناح نظامی و غیرنظامی رژیم رویاروی هم قرار گرفتند. در اواسط اکتبر من و سولیوان با تأیید و موافقت نخستوزیر با ژنرال اویسی فرماندار نظامی تهران ملاقات کردیم. ما به او گفتیم که شایعاتی در میان افسران ارتش منتشر شده دائر بر اینکه انگلیس و آمریکا از یک کودتای نظامی یا تشکیل یک دولت نظامی در ایران حمایت میکنند. منظور ما از این ملاقات تکذیب این شایعه و تأکید بر بیاساس بودن آنست. هر دو دولت ما در این مورد اتفاق نظر دارند که تنها راهحل بحران پیشرفت تدریجی به سوی دمکراسی است.(ص362)
روز سی و یکم اکتبر شاه به من گفت که «ما مثل برفی که در آب انداخته باشند داریم آب میشویم و باید هر چه زودتر چارهای بیاندیشیم»... شاه هنوز در فکر تشکیل یک دولت نظامی نبود و به دنبال چهرهای میگشت که بتواند کشور را آرام کند و راه پیشرفت به سوی دمکراسی را هموار سازد.(ص363)
شاه در درجه اول عبدالله انتظام شخصیت مورد احترام و وزیر اسبق خارجه ایران را برای تصدی مقام نخستوزیری و تشکیل دولت جدید در نظر گرفت. او بیش از هشتاد سال داشت ولی حائز شرایطی بود که شاه برای تفویض مسئولیت تشکیل کابینه جدید در نظر داشت. اگر انتظام حاضر به قبول این مسئولیت نمیشد شاه سروری رئیس پیشین دیوانعالی کشور را در نظر گرفته بود. او مسنتر از انتظام بود ولی حسن شهرت و نیکنامی او میتوانست شانس موفقیت او را تضمین نماید. در صورتی که این دو نفر از قبول مسئولیت نخستوزیری خودداری میکردند شاه دکتر علی امینی وزیر دارائی سالهای دهه 1950 و نخستوزیر سالهای دهه 1960 را برای تصدی مقام نخستوزیری در نظر داشت... من و سولیون نظر شاه را تأیید کردیم. ما قبلاً از دولت شریفامامی حمایت کرده و مخالفت خود را با راهحل نظامی بحران ابراز داشته بودیم.(ص364)
سولیوان و من به او توصیه کردیم که تاریخ انجام انتخابات را جلو بیاندازد و با متوجه ساختن افکار عمومی به مسئله انتخابات فعالیتهای مخالفان را در این جهت متمرکز سازد... من از آن بیم داشتم که شاه برای انحراف افکار عمومی سیاست «تعقیب گرگها» را در پیش بگیرد تا خود از معرکه جان سالم بدر ببرد. در این مورد نگرانی من بجا بود، زیرا در ادامه این صحبت شاه گفت که «نصیری باید زندانی شود و شاید هویدا هم...».(ص365)
گرایش نیروهای میانهرو به طرف آیتالله خمینی برای شاه فال نامبارکی بود، ولی تردیدهای خود او در دادن امتیازاتی به جبهه ملی و سایر عناصر میانهرو و امید عبثی که به امکان موفقیت شریفامامی بسته بود سرانجام این نیروها را به سمت خمینی کشانید... من دوباره تأکید میکنم که در هر ملاقاتی که با شاه داشتم این موضوع را یادآوری میکردم که آنچه میگویم نظر شخصی من است و بر اساس دستورات لندن صحبت نمیکنم، هر چند تمام این مطالب به وزارت امور خارجه انگلیس گزارش میشد و اگر نظریات مرا تأیید نمیکردند بیدرنگ تذکر میدادند.(ص366)
سنگینی بار تحلیلهای من در گفتگو با شاه، در مواردی که به ریشهیابی بحران میپرداختیم این بود که فوران خشم و هیجان عمومی علیه رژیم نتیجه طبیعی پانزده سال فشار و اختناق در جریان پیشرفت برنامههای مدرنیزاسیون او میباشد، مضافاً بر اینکه این برنامهها خود با معتقدات مذهبی و سنتی ایرانیان در تعارض بوده و نیروهای سنتگرا را به طور طبیعی به مخالفت با رژیم وادار ساخته است.(ص367)
مخالفت من با تشکیل دولت نظامی همانطور که قبلاً هم متذکر شدم دو دلیل عمده داشت. نخست اینکه نظامیان ایران به کلی در کار حکومت، آنهم در سیستم پیچیدهای مانند سازمان اداری دولت ایران بیتجربه بودند و بوروکراسی اداری ایران در چنان شرایطی با آنها همکاری نمیکرد. دیگر اینکه تشکیل یک دولت نظامی به گمان من به یک اعتصاب همگانی منجر میشد و با فلج اقتصادی کشور سقوط رژیم تسریع میگردید.(ص368)
روز اول نوامبر من و سولیوان ملاقات دیگری با شاه داشتیم... شاه به ما گفت که انتظام را برای تشکیل دولت جدید قانع کرده است. او همچنین گفت که پیامی از کریم سنجابی که در پاریس است دریافت داشته و در این پیام سنجابی اطلاع داده است که خمینی را به خودداری از ادامه حملات خود به رژیم قانع کرده است، به شرط آنکه فوراً درباره رژیم سلطنتی به آراء عمومی مراجعه شود... از سوی دیگر ژنرالها روزبهروز بر فشار خود میافزودند و از شاه میخواستند به آنها اجازه بدهد کار را به دست خود بگیرند و «کشور را نجات دهند». شاه مقاومت میکرد و معتقد بود که سپردن کار به دست نظامیها هیچ مسئلهای را حل نخواهد کرد.(ص369)
روز چهارم نوامبر شاه سولیوان و مرا دوباره به کاخ فرا خواند... به طوریکه شاه نقل میکرد برژینسکی به او گفته بود که آمریکا از هر تصمیمی که وی برای فائق آمدن بر بحران اتخاذ نماید، اعم از تشکیل یک دولت ائتلافی یا دولت نظامی پشتیبانی خواهد کرد. شاه نظر رسمی دولتهای متبوع ما را درباره تعیین یک نخستوزیر نظامی جویا شد... بحث ما در حدود دو ساعت به طول انجامید و در آخر مسائل پراکندهای در آن عنوان شد... ولی تأکید کرد که پیشنهاد سنجابی را برای انجام رفراندوم درباره رژیم نخواهد پذیرفت... برای آخرین بار من نظر منفی خود را درباره دخالت دادن نظامیها در مسئله ابراز داشتم و گفتم به اعتقاد من این کار منجر به یک اعتصاب عمومی خواهد شد و ارتش از مقابله با این اعتصاب عاجز خواهد ماند.(صص371-369)
روز بعد، پنجم نوامبر (14 آبان 1357-م) بالاخره بالون به هوا رفت و کاری که نباید بشود شد. من در دفتر مشغول کار بودم که در حدود ساعت ده صبح به من اطلاع دادند فرستادهای از سوی بعضی از رهبران مذهبی میخواهد فوراً با من ملاقات کند... نظر آنها این بود که تنها راه جلوگیری از بروز یک فاجعه اینست که شاه از کشور خارج شود و اداره امور کشور را به یک شورای دولتی تحت ریاست یک افسر بازنشسته و معروف بسپارد. این شورا یک دولت آشتی ملی تشکیل خواهد داد و انتخابات پارلمانی تحت نظارت این دولت انجام خواهد شد. اولین وظیفه این مجلس اتخاذ تصمیم درباره آینده کشور خواهد بود. خود او (کسیکه به ملاقات من آمده بود) و رهبران مذهبی قم اطمینان داشتند که مجلس مورد بحث به نفع بقای رژیم سلطنتی در چهارچوب قانون اساسی سال 1906 رأی خواهد داد و اختیارات شاه را به حدود مقرر در این قانون محدود خواهد ساخت.(صص2-371)
مرا به اتاق شاه راهنمائی کردند، سولیوان قبل از من آنجا بود... او در صدد تبرئه رفتار حیرتانگیز نظامیان در جریان حوادث روز برنیامد و بالعکس گفت که چون تمام اقدامات سیاسی او برای رفع بحران با شکست مواجه شده چارهای جز تعیین یک نخستوزیر نظامی ندارد و میخواهد نظر هر دو ما را درباره این موضوع بداند... من مجبور بودم نظر شاه را تأیید کنم، زیرا هیچ راهحل دیگری به نظر نمیرسید و تهران نمیتوانست تحمل تکرار چنین روزی را داشته باشد.(ص377)
سئوال اول رفتار نیروهای مسلح و علت سکون و بیتفاوتی آنها در برابر حوادث ناگوار روز گذشته بود... هدف هم این بود که وضع به صورتی درآید که شاه چارهای جز تشکیل یک دولت نظامی نداشته باشد. واقعه روز گذشته را به هیچ صورت دیگری نمیشد تعبیر کرد. گروههائی که دست به خرابکاری و آتش زدن ساختمانها و مغازهها زدند دستجات کوچکی بودند که متفرق ساختن آنها کار مشکلی نبود، ولی نظامیان به تماشای اعمال آنها اکتفا کرده و هیچگونه واکنشی نشان ندادند... سئوال بعدی این بود که چه کسی یا چه گروهی به سفارت ما حمله کرده و علت این حمله چیست؟... بسیاری از کارمندان ایرانی ما معتقد بودند که حمله به سفارت از طرف مأموران ساواک و نظامیان ایرانی که به لباس شخصی ملبس بودند صورت گرفته است. دلیل آنها چه بود؟ برای اینکه درسی به ما بیاموزند تا از مخالفت با تشکیل دولت نظامی دست برداریم.(ص378)
روز ششم نوامبر شاه شخصاً پیامی برای مردم فرستاد و آنها را به حفظ آرامش دعوت کرد. شاه بدون توجه به معانی مستتر در کلماتی که ادا میکند به مردم اطمینان داد که دوران فساد و ستم سپری شده و در آینده همه کارها در چهارچوب قانون اساسی صورت خواهد گرفت... اما با وجود استقرار دولت نظامی شهرستانها آرام نشد و اعتصابات توسعه یافت.(ص381)
من روز هفتم نوامبر مجدداً با شاه ملاقات کردم. موضوع مبارزه با فساد فکر او را به خود مشغول داشته بود. اولین خبری که به من داد بازداشت ژنرال نصیری رئیس سابق ساواک و ژنرال خادمی رئیس پیشین هواپیمائی ملی بود... شاه پس از کمی تأمل به من گفت که ژنرالها میخواهند هویدا را هم بازداشت کنند. من دیگر نتوانستم خودداری کنم و گفتم اعلیحضرت میدانند که من و هویدا بیست سال است با هم دوست هستیم، ولی آنچه مرا وادار به سخن گفتن میکند سابقه دوستی من با او نیست. او سیزده سال نخستوزیر شاه بوده است. توقیف او در حکم توقیف شاه است، محاکمه او در حکم محاکمه شاه است و محکومیت او محکومیت شاه تلقی خواهد شد... در ادامه صحبت به شاه گفتم که اگر او واقعاً خواهان مبارزه با فساد است باید از این موضوع آگاه باشد که در تهران شایع شده است افراد خانواده سلطنتی (که تقریباً همه آنها از کشور خارج شده بودند) قصد دارند پس از استقرار دولت نظامی به تهران مراجعت کنند و کارهای خود را از سر بگیرند... اضافه کردم «من واقعیت را نمیدانم، ولی همه فکر میکنند که خانواده پهلوی در مرکز دایره فساد قرار دارد.».(صص1-382)
صبح روز بعد به ویلای کوچک هویدا در شمال تهران تلفن کردم و با کلمات رمز و ایما و اشاره به او گفتم که میترسم ارباب سابقش او را به دست دشمنانش بدهد و تا وقت باقی است باید به فکر نجات خود از این مخمصه باشد. هویدا خندید و گفت «تونی عزیز... من یک ایرانی هستم و کاری نکردهام که از آن شرمسار باشم. من به هیچوجه خیال فرار ندارم»... من روز یازدهم نوامبر دوباره با شاه ملاقات کردم و از دستور بازداشت چندتن دیگر از وزیران و مقامات گذشته مطلع شدم. یکی از بازداشت شدگان غلامرضا نیکپی شهردار سابق تهران و یکی از دوستان نزدیک من بود. تنها گناه نیکپی این بود که صادقانه و فعالانه برای اجرای برنامههای غیرممکن و غیرعملی مدرنیزاسیون شاه در مورد پایتخت رو به گسترش ایران کوشید و سرانجام او هم در رژیم جدید به جوخه اعدام سپرده شد.(ص383)
علی امینی و انتظام که اکنون مشاوران ارشد شاه به شمار میآمدند به او توصیه میکردند که از کشور خارج نشود. من هم این نظر را پذیرفتم... در این ملاقات یکبار دیگر مسئله «بی.بی.سی» مطرح شد. شاه گفت که برنامههای فارسی رادیو لندن این فکر را در مردم القاء میکند که انگلیسیها از مخالفان او جانبداری میکنند... من از کوره در رفتم و گفتم اگر دیگری این تهمت را به ما میزد جواب کوتاه و خشنی دریافت میکرد. اگر کسی آنقدر احمق باشد که تصور کند دولت انگلستان نفرت و خصومت مردم را با حمایت علنی از رژیم به جان میخرد و در خفا با مخالفان زدوبند میکند جایش در تیمارستان است.(ص384)
روز دوازدهم نوامبر من برای اولین بار با نخستوزیر جدید ژنرال غلامرضا ازهاری ملاقات کردم... ما اولین گفتگو از سلسله مباحثاتی را که درباره برنامههای فارسی «بی.بی.سی» داشتیم، در همان روال معمولی به عمل آوردیم، با این تفاوت که ازهاری- شاید با اطلاع از گفتگوی تند من با شاه، در این مورد با احتیاط بیشتری صحبت میکرد و این مطلب را قبول داشت که نباید سیاست رسمی بریتانیا را با برنامههای «بی.بی.سی» مرتبط دانست.(ص385)
دامنه اعتصاب در وزارتخانهها، سازمانهای خدمات عمومی، مطبوعات، دانشگاهها و دبیرستانها گسترش یافت و دولت نظامی هرگز قادر به کنترل آنها نشد... پرداخت حقوقها و دستمزدها به تأخیر افتاد و کارگرانی که دستمزدشان پرداخت نشده بود به انقلاب پیوستند... اقتصاد ایران در حال متلاشی شدن بود و کارشناسان اروپائی و آمریکائی که تخصص آنها برای زیرسازی بنای این اقتصاد و به راه انداختن مجدد آن ضرورت داشت به سرعت ایران را ترک میگفتند و یا مجبور به ترک ایران میشدند.(ص387)
در برابر این اظهارنظرها و پیشنهادات ضد و نقیض، شاه در سه مورد مصمم به نظر میرسید: نخست اینکه نباید کشور را ترک کند، زیرا خروج او موجب متلاشی شدن ارتش و هرج و مرج خواهد شد. دوم اینکه دولت نظامی باید یک دولت موقتی و انتقالی معرفی شود و تلاش برای تشکیل یک دولت غیرنظامی، احتمالاً تا ژانویه ادامه یابد. و سوم اینکه از شدت عمل و سرکوب به نحوی که نظامیها خواهان آن بودند پرهیز شود، زیرا شاه چنین عملی را مثمرثمر نمیدانست و پیشبینی میکرد که شدت عمل موجب آغاز مرحله دیگری از انقلاب و تبدیل تظاهرات به عملیات تروریستی و خرابکاری و شورش مسلحانه خواهد شد.(ص388)
قدرت و اعتبار آیتالله خمینی به قدری افزایش یافته بود و شعار ساده او که شاه باید برود و یک جمهوری اسلامی جایگزین آن بشود طوری جا افتاده بود که هیچ تدبیری برای مقابله با آن کارگر نمیافتاد و هیچیک از گروهها و شخصیتهای سیاسی معتدل نمیتوانستند این بنبست را بشکنند... در اواخر ماه نوامبر ما به این نتیجه رسیدیم که وفاداری نیروهای مسلح به رژیم نیز در حال تزلزل است.(صص9-388)
ماه محرم روز اول دسامبر آغاز میشد... درست در رأس ساعت 9 که دولت مقررات حکومت نظامی و منع رفت و آمد را اعلام کرده بود جمعیت به خیابانها ریختند و مردم در پشتبام خانههای خود فریاد «اللهاکبر» سر دادند... در این ساعت برق شهر هم قطع شده بود و ما در تاریکی در مقابل در سفارت ایستاده و به صدای گیج کننده شلیک تیر و توپ که با فریادهای «الله اکبر» به هم آمیخته بود گوش میکردیم... روز بعد رادیوی دولتی ایران اعلام کرد که هفت نفر در جریان حوادث شب گذشته کشته کشته شده... ولی با اطلاعاتی که خود ما کسب کردیم تعداد کشتهشدگان آنشب در حدود پانصد نفر بود.(ص391)
راهپیمائیهای تاسوعا و عاشورا از نظر عظمت و انضباط و یکپارچگی نمونه و بیسابقه بود... در خیابانها یک سرباز یا پلیس دیده نمیشد ولی نظم جمعیت فوقالعاده و بینظیر بود.(ص393)
راهپیمائیهای عظیم تاسوعا و عاشورا نتایج فوری و مؤثری داشت. اولین نتیجه آن تقویت موضع ملاهای تندرو تهران در برابر ملایان معتدل و محافظه کار قم و مشهد بود. نتیجه دیگر پیوستن همه گروههای سیاسی و غیرمذهبی مخالف به مخالفان مذهبی رژیم و پذیرفتن رهبری آنها و بالاخره نتیجه نهائی اثبات شکست دولت نظامی و ناتوانی آن در اداره امور مملکت و کنترل اوضاع بود...(ص394) ادامه دارد ...