به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در پنج بخش منتشر میشود. (بخش چهارم)
شاه علاوه بر صدیقی و امینی با دکتر سنجابی هم برای تشکیل یک دولت ملی مذاکره کرده بود. سنجابی در ملاقات با شاه که فکر میکنم فقط یکبار صورت گرفت گفته بود که هیچ راهحلی بدون چراغ سبز آیتالله خمینی به نتیجه نخواهد رسید، و او هم جز استعفای شاه هیچ راهحلی را نخواهد پذیرفت... به عقیده من با لغو حکومت نظامی و بازگشت سربازان به پادگانها اختلاف در میان فرماندهان ارتش بالا میگرفت و بازگرداندن نظامیان به صحنه، در صورتی که ضرورت ایجاب میکرد به دشواری امکانپذیر بود. شاه نظر مرا پذیرفت.(ص396)
روز 18 دسامبر من برای اولین بار متوجه شدم که شاپور بختیار، یکی از رهبران جبهه ملی که تحصیل کرده فرانسه و از مخالفان قدیمی شاه بود در اندیشه نخستوزیری است. آنروز من و بختیار در خانه دوست مشترکی با هم ناهار میخوردیم و درباره اوضاع نابسامان ایران بحث میکردیم... او معتقد بود که خمینی را میتوان تضعیف کرد و نیروهای طرفدار او را به تدریج از اطرافش پراکند ولی شاه باید درباره رفتار و کردار آینده خود تضمینهای محکمی بدهد تا یک سیاستمدار جدی و مصمم بتواند مسئولیت تشکیل دولت را به عهده بگیرد. او همچنین اعتقاد داشت که شاه باید از کشور خارج شود تا دست دولت در برقراری نظم و احیاء اقتصادی کشور باز باشد.(ص398)
روز 22 دسامبر سولیوان و من ملاقات طولانی دیگری با شاه داشتیم. او به ما اطلاع داد که صدیقی نتیجه مشاورات و مطالعات خود را تا روز بیست و پنجم دسامبر به او گزارش خواهد داد. شاه سپس گفت که اگر صدیقی هم نتواند کاری از پیش ببرد و اوضاع تحت کنترل در نیاید یک ضربه نظامی اجتنابناپذیر خواهد بود، زیرا دیگر بین شدت عمل و تسلیم شدن بدون قید و شرط یکی را باید برگزید.(ص399)
روز بیست و سوم دسامبر واقعه ناگوار دیگری روی داد. مدیر آمریکائی شرکت خدمات نفتی ترور شد و این حادثه خروج کارشناسان خارجی را از مناطق نفتی تسریع کرد... من قرار بود به زودی تهران را برای تصدی پست تازه خود در وزارت خارجه انگلستان ترک کنم و به همین جهت برنامهای برای خداحافظی از مقامات ایرانی و همکاران و دوستان خود ترتیب داده بودیم. روز بیست و چهارم دسامبر برای ملاقات و خداحافظی با شهبانو تعیین وقت شده بود... مراسم خداحافظی ما با شهبانو در محیط غمانگیزی برگزار شد.(صص401-400)
اردشیر زاهدی سفیر ایران در واشنگتن به تهران بازگشته و دست به فعالیت شدیدی زده بود. او از تشکیل یک حکومت قوی و اقدام نظامی برای سرکوبی مخالفان طرفداری میکرد و گفته میشد که با اطلاع و حمایت برژینسکی مشاور امنیت ملی رئیسجمهوری آمریکا دست به چنین فعالیتی زده است... در پایان سال 1978 ارزیابی من از اوضاع ایران بسیار تیره و تار بود. کشور به سرعت در کام هرج و مرج فرو میرفت. سرتاسر کشور از شهرهای بزرگ و کوچک گرفته تا روستاها در غلیان بود و دولت به معنی واقعی کلمه وجود نداشت.(ص402)
بازرگان که قبلاً از طرف آیتالله خمینی و آیتاللههای قم مورد تأیید قرارگرفته بود ماموریت داشت کارگران صنعت نفت را قانع کند که سطح تولید را تا حد تأمین مصرف داخلی کشور بالا ببرند، ولی به نظر میرسید که کارگران اعتصابی از کنترل رهبری مذهبی خارج شدهاند. روز 30 دسامبر مراکز شورای فرهنگی بریتانیا در اهواز و شیراز و مشهد و کنسولگریهای آمریکا و ترکیه در تبریز مورد حمله قرار گرفتند و خسارات فراوانی دیدند... در چنین وضع مغشوشی ناگهان نام شاپور بختیار به عنوان کاندیدای نخستوزیری بر سر زبانها افتاد... بختیار در گفتگوئی که با من داشت مطمئن و استوار به نظر میرسید. او به من گفت که شاه موافقت کرده است به عنوان استراحت یا معالجه از کشور خارج شود،یک شورای سلطنتی وظایف شاه را به عهده خواهد گرفت و فرماندهی نیروهای مسلح به دولت محول خواهد شد.(ص403)
روز 31 دسامبر بالاخره رسماً اعلام شد که بختیار به نخستوزیری منصوب شده و شاه برای استراحت و معاینات پزشکی به خارج خواهد رفت.(ص404)
در اوائل ژانویه ژنرال «هایزر» معاون فرماندهی نیروهای پیمان آتلانتیک شمالی با مأموریت ویژهای به تهران آمد. مأموریت او، تا آنجا که من اطلاع یافتم، این بود که ژنرالها را از فکر یک اقدام نظامی یا کودتا بازدارد و آنها را به پشتیبانی از حکومت بختیار پس از خروج شاه وادار سازد... توصیه من به لندن در آن شرایط این بود که مصلحت ما در کنار کشیدن خود از این جریانات خطرناک و پرپیچ و خم و بیثمر است. من دیگر حرفی برای گفتن به شاه نداشتم و در صورت ملاقات با او نمیتوانستم پیشنهاد سازندهای ارائه بدهم، زیرا به این نتیجه رسیده بودم که هر راهی که او در پیش بگیرد، چه حکومت بختیار و چه یک اقدام تند نظامی شانس بسیار ضعیفی برای موفقیت دارد... رویهمرفته من به این نتیجه رسیدم که ما با یک بحران پیچیده و ویژه ایرانی روبرو شدهایم و تنها امیدی که به حل این مسئله باقی مانده اینست که ما به کلی پای خود را از آن کنار بکشیم و بگذاریم ایرانیها خود، هر طور که میخواهند مشکل خود را حل کنند. من معتقد بودم که در این مرحله مداخله آمریکا و انگلیس جز زیان بیشتر به منافع این دو کشور ثمری به بار نخواهد آورد.(ص405)
روز ششم ژانویه بختیار دولت خود را به شاه معرفی کرد. شاه هم در جریان معرفی کابینه بیانات کوتاهی ایراد کرد و ضمن آن برای اولین بار گفت که بر اثر خستگی ناشی از فشار کار و مسئولیت باید مدتی استراحت کند و ممکنست به خارج از کشور برود.(ص406)
من روز هشتم ژانویه برای خداحافظی نزد شاه رفتم. او را بر خلاف گذشته خیلی آرام و بیخیال دیدم، حالت کسی را داشت که خود را از جریان حوادث کنار کشیده و از مسائل حاد روز طوری سخن میگفت که گوئی دیگر به او ارتباط زیادی ندارد... من گفتم او را در وضعی میبینم که آمریکائیها برای آن اصطلاح No-Win (وضعیتی که در آن امید برد و پیروزی وجود ندارد) به کار میبرند و اضافه کردم هر روز که شما بیشتر در کشور بمانید بختیار مثل برفی که در آب افتاده باشد بیشتر تحلیل خواهد رفت، و از سوی دیگر اگر کشور را ترک کنید شانس بسیار کمی برای بازگشت وجود دارد، زیرا من اعتقاد ندارم که بختیار توانائی برقراری نظم و استقرار حکومت خود را داشته باشد... [شاه] گفت هنوز نمیتواند جواب قانعکنندهای برای این سئوال خود بیابد که چرا مردم پس از اینهمه کار که برای آنها کرده است بر علیه او شوریدند؟... گفتم به نظر من علت اصلی این دگرگونی اینست که شاه میخواست مردم ایران را به چیزی بدل کند که نبودند (و به عبارت دیگر از آنها چیزی بسازد که پذیرای آن نبودند) و این تعارض سرانجام آنها را به طغیانی تحت رهبری پیشوایان مذهبی، که رهبران سنتی چنین حرکتهائی بودند وادار ساخت.(صص410-408)
کابینه بختیار و برنامه دولت او روز 16 ژانویه مورد تأیید مجلس ایران قرار گرفت و شاه و همسرش همانروز فرودگاه مهرآباد تهران را به قصد مصر ترک گفتند. رادیو ایران ساعت دو بعدازظهر خبر عزیمت شاه را پخش کرد... ناگهان همه شهر از شادی منفجر شد و صدای بوق اتومبیلهائی که در حرکت بودند در فضا پیچید.(ص410)
سربازان گارد محافظ سفارت عاقلانه چنین وانمود میکردند که در شادی مردم شریک هستند. تظاهرکنندگان روی اتومبیل زرهپوش آنها رفته و شعار میدادند و لولههای تفنگ سربازان را با شاخههای گل مسدود شده بود. من چنین منظرهای را هرگز به چشم خود ندیده بودم.(ص411)
روز بیستم ژانویه من آخرین ارزیابی خود را از اوضاع ایران به لندن فرستادم و ضمن آن نوشتم دولت بختیار قادر به حکومت نیست. بختیار هنوز در پی یافتن تکیهگاهی در میان مردم بود، در حالیکه قدرت و نفوذ آیتالله خمینی به نقطه اوج خود رسیده بود... پیشبینی من که در آخرین گزارشم به لندن منعکس است این بود که پس از اعلام تشکیل دولت منصوب آیتالله خمینی، وزیران منصوب او با حمایت نیروهای انقلابی در وزارتخانهها مستقر خواهند شد و مردم از ورود وزیران بختیار به وزارتخانهها جلوگیری به عمل خواهند آورد... پس از تشریح مطالب بالا در آخرین گزارش خود به لندن نتیجهگیری کردم که استقرار یک رژیم جمهوری در ایران امری اجتنابناپذیر است و تنها راه برای جلوگیری از خشونت و خونریزی در مرحله انتقالی کنار آمدن ژنرالها با آیتالله خمینی و به عبارت دیگر بیعت آنها با رهبر جدید است.(صص2-411)
من از نزدیک شاهد آخرین روزهای انقلاب ایران بودم و در آستانه پیروزی نهائی این انقلاب تهران را ترک گفتم... اکنون وقت آن رسیده است که من به سئوالی که در مقدمه این کتاب به آن اشاره کردم پاسخ بدهم: آیا ما میتوانستیم در سالهای قبل از انقلاب سیاست هوشمندانهتری در ایران در پیش بگیریم، و اگر چنین میکردیم و خط مشی سیاسی دیگری را در ایران تعقیب مینمودیم آیا میتوانستیم در سیر تحولات ایران اثر بگذاریم و منافع انگلستان را بهتر تأمین نمائیم؟(ص414)
7. نگاهی به گذشته
انقلاب ایران یک واقعه تاریخی است که آنرا از نظر عظمت میتوان با انقلاب فرانسه و انقلاب روسیه مقایسه کرد... انقلاب ایران، توأماً فروریختن کامل اساس یک حکومت مقتدر و مستبد و مورد حمایت یک ارتش متحد و وفادار، و برخاستن ایرانی کاملاً متفاوت از میان ویرانههای نظام سرنگون شده بود.(ص415)
چه شد که رژیم با همه امکانات اطلاعاتی خود و ناظران خارجی از دیپلماتهای خارجی مقیم تهران گرفته تا دانشگاهیان و محققین و مطبوعات غربی، و حتی مخالفان شاه تا واقعه قم و ماهها پس از آن متوجه رشد نهال چنین انقلاب عظیمی در زیر خاک ایران نشدند؟ و چرا من با همه تجربهای که در امور این منطقه داشتم نتوانستم به درستی تشخیص بدهم که در برابر چشمان من چه حوادثی در شرف تکوین است؟ من فکر میکنم پاسخ این سئوال تا آنجا که منحصراً به خود رژیم مربوط میشود تا حدی ساده باشد. در اوائل سالهای دهه 1970 شاه بیاندازه به استحکام وضع خود مطمئن و مغرور شده بود و این غرور و اطمینان ظاهراً دلائل موجهی هم داشت.(ص416)
به طور خلاصه شاه فکر میکرد که امکانات رفاه و ترقی را برای همه طبقات مردم ایران فراهم آورده، و به همین خیال بیمی از چند دانشجوی ناراضی و چند ملای گستاخ و چند بازاری حسود و طماع به دل راه نمیداد. در اواخر سال 1976 او با همین آسودگی خیال و به گمان اینکه اکثریت قاطع ملت را در پشت سر خود دارد سیاست آزادسازی یا فضای باز سیاسی خود را به موقع اجرا گذاشت. شاه به شرایط نامساعد اقتصادی و عدم رضایت مردم از وعدههای انجام نیافته و انتظارات برنیامده توجهی نکرد، و به فرض توجه به این موضوع هم تصور میکرد که هر وقت بخواهد میتواند بر اوضاع مسلط شود و هرگونه آشوب و ناآرامی احتمالی را سرکوب نماید.(ص417)
میخواهم دلائل عدم آگاهی و ناتوانی خود را در درک و پیشبینی مسائل روشن کنم. از اوائل سال 1979 و پس از پیروزی انقلاب ایران این فکر ترویج شده است که سفارتخانههای خارجی در تهران به علت نداشتن اطلاعات صحیح از پیشبینی اوضاع عاجز مانده و غافلگیر شدهاند. این موضوع تا حدی حقیقت دارد... من به این نتیجه رسیدهام که ناتوانی ما در پیشبینی حوادثی که بین ژانویه 1978 و فوریه 1979 در ایران روی داد در واقع ناشی از عدم اطلاع نبوده است. درست است که ما بیشتر وقت و نیروی خود را صرف امور بازرگانی و استفاده از فرصتهای مناسب برای افزایش صادرات خود به ایران میکردیم و باز هم درست است که ما برای جلوگیری از بروز مسائل و مشکلاتی در روابط خود با شاه در مورد تماس با مخالفان احتیاط مینمودیم، با وجود این باید اعتراف کنم که از آنچه در ایران میگذشت چندان هم بیاطلاع نبودیم. من وقتی به گزارشهای خود بین سالهای 1974 تا 1977 مراجعه کردم با شگفتی دریافتم که در این گزارشها اطلاعات زیادی درباره اوضاع داخلی ایران داده شده و بررسی و پیگیری دقیق آنها میتوانست بسیاری از مسائل را روشن کند.(صص8-417)
آنچه ما را دچار اشتباه کرد و مانع از پیشبینی صحیح سیر حوادث بعدی ایران شد عدم توجه به این مسئله بود که یک حادثه میتواند نیروهای پراکنده مخالف و گروههای ناراضی را که تشکلی ندارند برای وصول به هدف مشترکی دور هم جمع کند... بنابراین من معتقدم که ناتوانی ما در پیشبینی آنچه روی داد از نداشتن اطلاعات کافی ناشی نمیشود، بلکه نتیجه عدم توانانی ما در تجزیه و تحلیل و تفسیر صحیح اطلاعاتی است که در دست داشتیم... در اینجا من بدون تأمل خود را مقصر میدانم.(ص419)
در قرن نوزدهم و اوائل قرن بیستم مواردی اتفاق افتاد که این سه عامل قدرت، یعنی عناصر مذهبی، بازاریها و روشنفکران نیروی خود را روی هم گذاشته با بعضی از اقدامات شاه به مخالفت برخاستند و یا برای رسیدن به هدف واحدی متحد شدند.(ص421)
در اواخر دهه 1970 سه گروهی که اسلاف آنها انقلاب مشروطیت ایران را به راه انداختند، یعنی رهبران مذهبی، روشنفکران و بازاریها هر یک به دلیل جداگانهای از رژیم فاصله گرفتند. کمی پس از آنکه شاه با اعلام سیاست جدید آزادسازی، به مخالفان اجازه داد صدای خود را بلند کنند، این سه گروه سر بلند کردند و به تدریج برای رویاروئی با شاه با یکدیگر متحد شدند، حتی روشهائی هم که در این مبارزه به کار گرفته شد با آنچه در جریان انقلاب مشروطیت روی داد تشابه زیادی داشت.(ص422)
من درباره علل اشتباهات خود خیلی اندیشیده و به این نتیجه رسیدهام که اولاً همانطور که قبلاً هم اشاره کردم، من برحسب عادت و بر اساس تجارب خود در کشورهائی که قبلاً خدمت کرده بودم به اصل اولویت و برتری نیروی نظامی در سیاست این کشورها اعتقاد داشتم و همین امر باعث شد که به موقعیت و شرایط خاص ایران در این محاسبه آنطور که شاید و باید توجه نکنم... علت دیگر اشتباه من در تحلیل وقایع ایران این بود که من تغییراتی را که قریب شصت سال حکومت پهلویها در وضع اجتماعی و سیاسی ایران به وجود آورده است بیش از آنچه واقعیت داشت ارزیابی میکردم.(ص423)
البته من تحت تأثیر نمایشهای پر سروصدای رژیم قرار نگرفته بودم و آنطور که وانمود میکردند ایران شاه را مظهر رنسانس و احیای عظمت امپراتوری دوران قبل از اسلام نمیدانستم، ولی تغییر وضع جامعه ایرانی در مقایسه با دوران قبل از پهلوی واقعی و کاملاً محسوس بود.(ص424)
ما هرگز در این مورد تردید نداشتیم که اگر شاه به طور ناگهانی از صحنه خارج شود، مانند بسیاری از کشورهای دیگر جهان سوم، رژیمی که جایگزین او خواهد شد کمتر با منافع انگلستان و کشورهای دیگر غرب سازگار خواهد بود. ما چنین پیشامدی را بعید میدانستیم، ولی هرگز احتمال آنرا از نظر دور نداشته بودیم. از سوی دیگر طبیعت رژیم ایجاب میکرد که برای حداکثر بهرهبرداری از روابط خود با ایران بیش از پیش به شاه نزدیک شویم و از برانگیختن سوءظن او نسبت به خود بپرهیزیم... صاف و پوست کنده، واقعیت اینست که ایران دوران پهلوی برای انگلستان هم یک متحد با ارزش و هم یک بازار وسیع و پرمنفعت بود... اگر مسئله قیمت نفت را کنار بگذاریم، اطمینان از جریان نفت ایران، در شرایطی که نفت کشورهای عربی همواره در معرض تهدید تحریم به دلائل سیاسی بود برای انگلستان اهمیت فوقالعادهای داشت. از همه اینها گذشته، ایران در فاصله سالهای 1974 تا 1978 وسیعترین بازار صادرات انگلستان در خاورمیانه به شمار میرفت و هزاران میلیون پوند ارز مورد نیاز انگلستان را در شرایط دشوار اقتصادی تأمین میکرد... خلاصه کنم، ما روی شاه قمار کردیم و سالیان درازی در این قمار برنده بودیم. من از معدل این سیاست متأسف نیستم.(ص425)
اگر ما تشخیص میدادیم که اوضاع رو به وخامت گذاشته و رژیم مرتکب اشتباهاتی میشود، وظیفه ما این بود که به خاطر منافع ملی خود مسائل را با شاه در میان بگذاریم و سوءظن دائمی و عقده درونی شاه را نسبت به انگلیسیها نادیده بگیریم. از طرف دیگر نظر اصولی من این بود که ما وقتی میتوانیم با ایران روابط عادی و صادقانهای برقرار کنیم که گذشته را دفن کنیم و شاه را قانع سازیم که ما نه قصد مداخله در امور داخلی ایران را داریم و نه میخواهیم درباره مسائل مربوط به سیاست داخلی ایران توصیهای به او بکنیم... مسئله کاراکتر و شخصیت شاه هم مورد دیگری است که تحلیلهای ما درباره آن چندان دقیق و درست از آب درنیامد... با وجود اطلاعاتی که از تردید و تزلزل و ضعفهای دوران جوانی او داشتیم و با اینکه میدانستیم از جذبه و محبوبیت زیادی در میان مردم خود برخوردار نیست، در سالهای اخیر او را به چشم یک رهبر توانا و آگاه و در عین حال مستبد و ترسناک، با مهارت بسیار در مهار کردن حوادث و دارای حساسیت زیاد در مورد استقلال خود و کشورش در برابر مداخلات بیگانگان مینگریستیم... ما معتقد بودیم که هرگونه توصیهای درباره مسائل داخلی ایران، به خصوص از طرف ما، موجب تیرگی روابط دو کشور ما خواهد شد و به منافع ملی ما لطمه خواهد زد.(ص426)
عامل دیگری که موجب قضاوت غلط ما درباره شاه شد این بود که ما فکر میکردیم اطلاعات او درباره اوضاع داخلی کشورش خیلی بیشتر و عمیقتر از ماست. تیزهوشی شاه و اطلاعات عمیق او درباره مسائل بینالمللی این باور را در ما تقویت میکرد که وی با دسترسی به منابع گوناگون اطلاعاتی در داخل درباره مسائل داخلی کشور خود نیز همین آگاهی را دارد.(ص427)
چهار سال بعد و با امکانات بیشتر برای ادراک امری که واقع شده، من بر این نظر تأکید میکنم که پیش از سال 1978 برای ما و هر قدرت خارجی دیگر که روابط دوستانهای با ایران داشت اعمال نفوذ در شاه و امور داخلی ایران امری غیرممکن بود. او اسیر شخصیتی شده بود که خود برای خود ساخته بود و این شخصیت کاذب بین او و دوستان خارجیاش، و همچنین بین او و شخصیتهای ایرانی که نسبت به او صمیمی و وفادار بودند دیوار بلندی کشیده بود.(ص428)
رایجترین تحلیل، که اهمیت و اعتبار بیشتری به نقش ما در این ماجرا میدهد اینست که آمریکائیها با تمام قدرت و توان خود آلت فعل و ابزار اجرائی برنامهای بودهاند که به رهبری و کارگردانی انگلیسیهای مکار به موقع اجرا گذاشته شده است... رد این نظریه بسیار ساده است. من معتقدم که اگر شاه در اواخر سال 1976 سیاست «آزادسازی» خود را اعلام نمینمود و آنرا دنبال نمیکرد هنوز بر تخت سلطنت خود تکیه زده بود و اگر به بیماری سرطان میمرد پسرش جای او را میگرفت... اگر سیاست آزادسازی شاه تحت فشار آمریکائیها طرح و اجرا شده باشد، باید گفت که در انتخاب زمان اجرای این سیاست اشتباه شده است، هرچند من این مطلب را که فشار آمریکائیها علت اصلی اجرای سیاست آزادسازی شاه بوده باشد نمیپذیرم... اما برای ما، به فرض درک به موقع نامناسب بودن این موقعیت، بسیار دشوار بود که به شاه بگوئیم از اعطای آزادی به ملت خود خودداری نماید. از پرزیدنت کارتر هم که همزمان با این تحول در ایران به ریاست جمهوری آمریکا انتخاب شده بود انتظار نمیرفت که جز تأیید این تصمیم شاه سخن بگوید. من شخصاً بر این عقیده خود باقی هستم که شاه به ابتکار خود سیاست جدید آزادسازی را در ایران اعلام کرد، هرچند میتوان گفت که جلب دوستی رئیسجمهوری جدید آمریکا هم که با شعار آزادی و حقوق بشر و مبارزه با رژیمهای دیکتاتوری به این مقام برگزیده شده بود در اتخاذ این تصمیم بیتأثیر نبوده است... بین سپتامبر 1978 و ژانویه سال 1979 من و همتای آمریکائیم هر هفته چند بار تنها یا به اتفاق یکدیگر با شاه ملاقات میکردیم و با او درباره بحران جاری کشور به مشورت میپرداختیم... من قبلاً این نظریه را که ما با آمریکائیها و یا هر دو میتوانستیم با نوعی مداخله و درگیر ساختن بیشتر خود در ایران شاه را حفظ کنیم رد میکنم.(صص430-429)
اما آنچه مربوط به سیاست رسمی انگلستان و روش دولت متبوع من در این جریان است، باید بگویم که دولت دست مرا در ابراز عقاید شخصی خود به شاه باز گذاشته بود... من گزارش مذاکرات خود را با شاه به لندن میدادم و هرگز به یاد نمیآورم که لندن حتی یکبار به من تذکر داده باشد که اظهارنظر من صحیح نبوده و میبایست توصیه متفاوتی به شاه میکردم... نکته شگفت اینکه شاه و من هرگز درباره اصول و خط مشی سیاسی که میبایست برای مقابله با طوفان انقلاب ایران در پیش گرفته شود اختلافنظر نداشتیم.(ص432)
من بارها این جملات را از زبان او شنیدم که میگفت «یک راهحل نظامی راه حل واقعی نیست» و «یک دیکتاتور میتواند با کشتار مردم به حکومت خود ادامه دهد ولی یک شاه نمیتواند چنین کاری بکند».(ص432)
من متهم شدهام به اینکه شاه را در شرایطی که میبایست در ایران میماند قانع کردهام کشور را ترک کند. واقعیت اینست که خود من هم در آن شرایط از تمایل و آمادگی او برای خروج از ایران غافلگیر و شگفتزده شدم.(ص434)
تلفات جانی در جریان انقلاب ایران خیلی سنگین بود، و خدا میداند که اگر شاه تا روز خروج خود از ایران در برابر فشار عناصر تندرو مقاومت نمیکرد چه حمام خونی در ایران به راه میافتاد. شاه و من هر دو به این حقیقت پی برده بودیم که شدت عمل و حمام خون هیچ ثمری برای او به بار نخواهد آورد.(ص436)
سخن آخر
من امروز بر این عقیده هستم که از قرن شانزدهم به اینطرف فقط یک انقلاب در ایران روی داده و آن انقلابی است که رضاشاه پهلوی در ایران به راه انداخت، و پسرش محمدرضاشاه پهلوی آنرا دنبال کرد. معنی انقلاب از نظر من ویران ساختن زیربنای یک جامعه و ساختن بنای تازهای بر روی آنست که به کلی با بنای پیشین متفاوت باشد. رضاشاه دقیقاً همین کار را انجام داد.(صص8-437)
در سال 1978 ایران به سرعت از صورت یک کشور کشاورزی به یک جامعه شهری با تمام خدمات پیچیده مالی و مصرفی مربوط به آن و یک صنعت نوپا تبدیل میشد. ایران به سوی یک جامعه رفاهی با آموزش و پرورش و بهداشت همگانی پیش میرفت و به طور خلاصه از ساختار قرون وسطائی آن که در حدود شصت سال قبل به دست رضاشاه افتاد فاصله زیادی گرفته بود.(ص438)
به طور خلاصه آیتالله خمینی کار دشوار برگرداندن ماشین زمان را به شصت سال قبل و حتی جلوتر از آن با موفقیت انجام داده و رژیمی در ایران به وجود آورده است که بیشباهت به ایران قرن هجدهم نیست.(ص439)
بسیاری از تغییرات و تحولات گذشته با رضایت و خشنودی از طرف مردم ایران استقبال شده، که از آنجمله میتوان به سیستم جدید اقتصادی و مالی کشور، دستمزدهای بالا در صنایع جدید و تحولات جامعه مصرفی، آزادی زنان، استقرار امنیت، آزادی دهقانان، خدمات جدید اجتماعی، تعلیمات عمومی و غیره اشاره کرد. اگر رژیم جدید ایران نتواند این امتیازات و امکانات را برای مردم ایران تأمین کند، یا چیزی بیشتر از آن به مردم ندهد روزی فراخواهد رسید که تودههای شهری، همانطور که در نخستین فرصت مناسب در برابر شاه به پا خاستند به حرکتی تازه دست بزنند و در آنزمان رژیم درخواهد یافت که ارتش ایران، علیرغم وفاداری و ایثار پاسداران انقلاب، حاضر به حمایت از او در برابر مردم نیست. اما چه شد که انقلاب پهلویها سرانجام شکست خورد و چرا پس از گذشت آنهمه سال اینچنین در برابر نیروهائی که در گذشته نیز علیه سلاطین قاجار متحد شدند آسیبپذیر بود؟ به نظر من دو عامل اصلی موفقیت هر انقلابی سرعت و خشونت است. نیروهای سنتی در هر جامعه ریشههای عمیق و استواری دارند و ریشهکن کردن آنها کار آسانی نیست.(صص440-439)
اما رضا شاه در مدت سلطنت خود نتوانست بیش از یک خراش سطحی تغییری در زیربنای جامعه ایرانی به وجود آورد و هنگامیکه در سال 1941 سقوط کرد فقط با هیبت شخصیت خود توانسته بود نیروهای سنتی را رام و مطیع سازد. ولی این نیروها دست نخورده باقی مانده بود و در فرصتی که به دست آمد سر بر آورده سلطنت پسر و جانشین او را مورد تهدید قرار دادند.(ص441)
واقعیت اینست که شاه در اوج قدرت خود هم آنقدر خشن و بیرحم نبود که بتواند با توسل به زور نفوذ و قدرت روحانیت را از میان بردارد و در عین حال نمیتوانست جامعه ایرانی را با چنان سرعتی تغییر دهد که نفوذ آنها را به کلی خنثی کند... وقتی که نبرد نهائی در گرفت معلوم شد که اثر ضربه انقلاب پهلوی بر جامعه ایرانی آنقدر سطحی بوده است که حتی تودههای شهری هم ترجیح دادند به جای حمایت از مردی که میکوشید آنها را به چیزی که نبودند بدل کند، به رهبران سنتی و مذهبی خود روی آورند.(ص442)
در پایان نیروهای مسلح هم متلاشی شدند و این نکته به ثبوت رسید که حتی در خشنترین و ستمکارترین دیکتاتوریها هم یک حداقل رضایت و مقبولیت عامه ضروری است، که در سطحی پائینتر از آن هیچ رژیمی نباید انتظار بقا داشته باشد.(ص443)
ضمائم
1. داستان سقوط شاه از زبان کارتر(رئیسجمهور پیشین آمریکا)
من، مانند همه رؤسای جمهور پیش از خود، شاه ایران را یکی از مطمئنترین متحدین آمریکا به شمار میآوردم... ساواک با نهایت خشونت و وحشیگری با مخالفان رفتار میکرد، و من میدانستم که حداقل 25000 زندانی سیاسی در زندانهای رژیم شاه میپوسند (و شاه میگفت تعداد آنها کمتر از 2500 است!). شاه متقاعد شده بود که تنها راه مقابله با یک گروه مخالف جدی و مصمم، حذف آن است...(ص447)
در پایان دومین ملاقات و مذاکرات رسمیمان، من از او دعوت کردم که همراه من به دفتر کار شخصیام در مجاورت دفتر بیضی شکل بیاید. وقتی هر دو سیگارهایمان را روشن کردیم، از او خواستم که به من اجازه بدهد به صراحت و بیپرده با او سخن بگویم، و شاه پذیرفت.... به او گفتم «من از پیشرفتهای عظیمی که در کشور شما صورت گرفته آگاهم، و در عین حال از مسائلی که شما با آن روبرو هستید بیخبر نیستم. شما موضع مرا در مسئله حقوق بشر میدانید. امروز، شمار فزایندهای از مردم کشور شما از اینکه موازین حقوق بشر همیشه در ایران مراعات نمیشود شکایت دارند... آیا شما نمیتوانید کاری برای بهبود این شرایط بکنید، و بطور مثال با گروههای ناراضی تماس برقرار کنید یا آزادیهای بیشتری به آنها بدهید؟» شاه به دقت به حرفهای من گوش داد، مدتی به فکر فرو رفت و سپس با کمی تلخی و ناراحتی گفت «نه، من دقیقاً هیچ کاری در این مورد نمیتوانم انجام بدهم. وظیفه من اجرای قوانینی است که برای مبارزه با کمونیسم در ایران وضع شده است...»... معلوم بود که موعظه من در گوش او اثری ندارد و شاه به لزوم تعدیل سیاست خود متقاعد نخواهد شد.(ص9-448)
در طول سال 1978 شاه درصدد دادن نقش بیشتری به مردم ایران در اداره امور کشور برآمد، ولی اقدامات محدود و توأم با ملاحظه کاری او در این مورد نه فقط نظم و آرامش را به ارمغان نیاورد، بلکه موجب گسترش نارضائی عمومی شد... یک گزارش سازمان «سیا» که در ماه اوت نوشته شده بود حاکی از این بود که ایران «نه در یک وضع انقلابی، و نه حتی در شرایط پیش از انقلاب است.»... او برای جلب رضایت رهبران مسلمان روابط خود را با اسرائیل قطع کرد، ولی به تحویل نفت به اسرائیل ادامه داد.(ص450)
او (سولیوان) روز بیست و هشتم اکتبر طی پیامی بر این اعتقاد خود تأکید نمود که «شاه تنها کسی است که میتواند هم نظامیان را مهار کند و هم مسئله انتقال قدرت را فیصله بدهد...» من جداً و قویاً با هرگونه اقدامی در جهت نزدیکی به (امام) خمینی مخالفم.»... من پیامی برای او فرستادم و ضمن آن تأکید کردم که ما از هر تصمیمی که وی برای مقابله با بحران اتخاذ نماید، حتی تشکیل یک دولت نظامی پشتیبانی خواهیم کرد.(ص451)
ما درباره مخالفان شاه اطلاعات کمی داشتیم، ولی بیانیهها و شعارهای ضدآمریکائی آنها، برای قانع ساختن ما در این مورد کافی بود که برای حفظ منافع خود باید به حمایت از رژیم شاه ادامه بدهیم و هرگونه کمکی را که از ما ساخته است، برای موفقیت او در مبارزه مأیوسانهاش به خاطر حفظ تاج و تخت خود، در اختیار وی قرار بدهیم.(ص452)
بین برژنف و من نامههای متعددی در این مورد مبادله شد و به دنبال آن هر دو رسماً اعلام کردیم که استقلال ایران را محترم میشماریم. من به برژنف فهماندم که هر چند در ایران مداخله نخواهیم کرد، به تمام تعهدات خود در حمایت از شاه، تا زمانی که بحران برطرف نشده است عمل خواهیم کرد.(ص453)
گزارشهای سیا و وزارت خارجه و اطلاعاتی که از طریق دیپلماتهای خارجی مقیم تهران میرسید مرا متقاعد ساخته بود که خروج شاه از ایران ضرورتی قطعی است، ولی من هم با او در این مورد هم عقیده بودم که باید به طور شایسته، به موقع و پس از آنکه استقرار یک حکومت جانشین تضمین گردید از کشور خارج گردد... سولیوان که فکر میکرد فرصت مناسبی برای رفع بحران پیش آمده است ما را در فشار گذاشته بود که شاه را متقاعد کنیم هر چه زودتر ایران را ترک کند و بدون فوت وقت با آیتالله کنار بیائیم. من این پیشنهاد را رد میکردم و معتقد بودم که شاه و بختیار و فرماندهان ارتش بیش از هر زمان دیگری به حمایت ما نیاز دارند.(ص455)
چون سولیوان قادر به دادن اطلاعات دقیقی که ما میخواستیم از وضع ارتش ایران داشته باشیم نبود، من با موافقت هارولد براون تصمیم گرفتم ژنرال رابرت هایزر را که در آن موقع معاون فرماندهی نیروهای آمریکا در اروپا بود به تهران بفرستم. مأموریت او این بود که ما را از روحیه و مقاصد مسئولین نظامی ایران آگاه سازد و آنها را متقاعد نماید که بعد از خروج شاه، برای تثبیت رژیم در ایران بمانند... روز چهارم ژانویه میبایست برای ملاقات با رهبران فرانسه و انگلیس و آلمان به «گوادلوپ» بروم.(صص6-455)
در گوادلوپ، هیچیک از رهبرانی که با من گفتگو کردند اشتیاق زیادی به حمایت از شاه نشان ندادند. هر سه آنها فکر میکردند که شاه باید جای خود را به یک حکومت غیرنظامی بدهد و ایران را ترک کند. اما آنها در این مورد با من هم عقیده بودند که ارتش باید متحد بماند و نشان بدهد که هیچگونه تمایلی به (امام) خمینی و عناصر تندرو ندارد... بعد از بازگشت من به واشنگتن، سولیوان همچنان اصرار داشت که ما با آیتالله خمینی تماس برقرار کنیم... (امام) خمینی حاضر نشد به نحوی با بختیار کنار بیاید و تکرار کرد که هرگز از یک متحد شاه حمایت نخواهد کرد. سولیوان در این مرحله بکلی از جا در رفت و روز دهم ژانویه طی تلگرافی به سایروس ونس با عبارات خارج از نزاکت و غیرقابل قبولی اقدام ما را محکوم نمود و از آن به عنوان «یک خطای بزرگ و شاید غیرقابل جبران» نام برد.(ص457)
از آن به بعد من تصمیم گرفتم فقط به گزارشهای هایزر، که با متانت و خونسردی به تماس خود با کلیه بازیگران این نمایش حزنآور ادامه میداد، اعتماد کنم. گزارشها و تحلیلهای او هیچگونه تعارضی با واقعیتهای ملموس نداشت.(ص458)
«امروز صبح خیلی زود به ژیسکار تلفن کردم و از او خواستم با (امام) خمینی تماس بگیرد و آنچه در قوه دارد برای به عقب انداختن بازگشت وی به ایران به کار بیندازد. ژیسکار هم با من موافق بود. او به من گفت هیچ راهی برای جلوگیری از خروج (امام) خمینی از فرانسه وجود ندارد، ولی میتواند مدتی حرکت او را به تأخیر بیندازد. او گفت که دولت فرانسه از بختیار حمایت میکند...» از یادداشتهای روز 14 ژانویه 1979(ص458)
ما از طریق هایزر به کوششهای خود برای جوش دادن اتحاد نامطمئن نظامیان و دولت غیرنظامی ادامه میدادیم...(ص459)
بختیار به ما اطلاع داد که در نظر دارد در صورت بازگشت آیتالله به ایران او را بازداشت کند، ولی بعداً از این تصمیم خود عدول کرد، زیرا متوجه شد که چنین کاری آشوب و خشونت را به اوج خود خواهد رساند.(ص460)
روز 11 فوریه بختیار و پارلمان ایران هم دست از مبارزه کشیدند. مهدی بازرگان تحت حمایت آیتالله خمینی حکومت را به دست گرفت. دولت او که بیشتر از تحصیلکردههای غرب تشکیل شده بود بیدرنگ تمایل خود را به همکاری با ما اعلام داشت.(ص461)
علل و نتایج سقوط شاه از زبان ونس وزیر خارجه سابق آمریکا از کتاب HARD CHOICES
سیاست ما در قبال ایران به دلائل فوقالذکر در اصول مشابه حکومتهای پیشین آمریکا بود، اما در روابط فیمابین، در دو مورد حقوق بشر و فروش اسلحه به ایران ما نظریات متفاوتی نسبت به حکومتهای گذشته داشتیم.(ص463)
تحول اقتصادی ایران و دگرگونیهائی که «انقلاب سفید» در جامعه ایرانی به وجود آورد با تغییرات سیاسی لازم همراه نبود و عدم توجه به همین مسئله بود که پایههای قدرت سیاسی شاه را متزلزل ساخت... تصمیم شاه برای ایفای نقش اساسی در حفظ امنیت خلیج فارس با «دکترین نیکسون» که مبتنی بر تقویت کشورهای متحد آمریکا و تفویض مسئولیتهای دفاعی هر منطقه به کشورهای آن منطقه به جای دخالت مستقیم آمریکا در این کشورها بود مطابقت داشت. در سال 1972 پرزیدنت نیکسون تصمیم گرفت هرگونه محدودیتی را برای خرید سلاحهای آمریکائی از طرف ایران از میان بردارد و به شاه آزادی عمل کامل در انتخاب و خرید هر نوع سلاح آمریکایی اعطا نماید. در واقع ایران جانشین طبیعی و منطقی قدرت نظامی رو به زوال انگلستان در خلیج فارس به شمار میآمد.(ص464)
او [شاه] به خوبی از آسیبپذیری ایران در منطقه نفتخیز و بیثبات خاورمیانه آگاه بود و همواره کشور خود را در خطر تهدید توسعهطلبی تاریخی همسایه شمالی خود میدید... در سالهای 1975 و 1976 در کنگره آمریکا نگرانیهائی درباره ابعاد تجهیزات نظامی ایران و هدفهای شاه ابراز شد، ولی حکومت فورد از سیاست خود در پشتیبانی از نقش سیاسی و نظامی ایران در منطقه دفاع کرد.(ص465)
نگرانی درباره مسائل حقوق بشر در کنگره رو به افزایش بود و در صورت خودداری شاه از رعایت این مسئله ما نمیتوانستیم از پشتیبانی کنگره و افکار عمومی آمریکا در روابط استراتژیک خود با ایران برخوردار شویم.(ص466)
ما از اقداماتی که شاه در جهت رعایت حقوق بشر و محدود ساختن اقدامات غیرقانونی ساواک آغاز کرده بود استقبال کردیم. او همچنین اقداماتی در جهت تأمین آزادیهای سیاسی و جلب عناصر معتدل گروههای مخالف برای همکاری با رژیم آغاز کرد، که هر چند دیر بود از پشتیبانی ما برخوردار گردید. با وجود این مسائل مربوط به حقوق بشر از آغاز حکومت کارتر همواره بین ما و حکومت شاه مورد بحث بوده و موجب کدورتهائی شد.(صص7-466)
اضطراب و نگرانی شاه از موضع سیاست جدید آمریکا با کنترل دقیقتری که ما در زمینه فروش اسلحه به کشورهای دیگر از جمله ایران به عمل میآوردیم افزایش یافت. خلیجفارس یکی از بازارهای عمده اسلحه آمریکا بود و ایران به تنهائی خریدار نصف سلاحهای آمریکائی بود که به کشورهای خارجی صادر میگردید و ارزش کل آن به هشت میلیارد دلار در سال بالغ میشد.(ص467)
در سال 1973 شاه حاضر نشد در تحریم نفتی کشورهای عربی علیه غرب شرکت کند. ایران همچنین قسمت عمده احتیاجات نفتی اسرائیل را علیرغم مخالفت کشورهای عرب تأمین میکرد.(ص468)
من روز سیزدهم مه 1977 در کاخ نیاوران با شاه ملاقات کردم... درباره فروش اسلحه تأکید کردم که میخواهیم نیازهای تسلیحاتی ایران را تأمین کنیم و پرزیدنت کارتر تصمیم گرفته است قرارداد مربوط به فروش 160 هواپیمای پیشرفته «اف-16» را به ایران با وجود مشکلاتی که در رابطه با کنگره با آن مواجه هستیم اجرا کند. سپس گفتم که سفارش ایران برای خرید هواپیماهای پیچیده و گرانقیمت آواکس هم پس از جلب موافقت کنگره اجرا خواهد شد ولی در آینده باید ترتیبات تازهای برای تأمین سلاحهای مورد نیازایران بدهیم... گفتم که ما از قدمهائی که در ایران در جهت بهبود وضع زندانیان صورت گرفته و اجازه بازدید ناظران بینالمللی از زندانهای ایران خوشحالیم.(صص9-468)
شاه گفت که با اصول کلی سیاست آمریکا در مورد حقوق بشر مخالفتی ندارد، ولی نمیتواند به خاطر رعایت این اصول امنیت کشور خود را به مخاطره بیندازد... روز هفتم ژوئیه 1977 پرزیدنت کارتر رسماً از کنگره درخواست کرد که با فروش هفت هواپیمای آواکس به ایران موافقت کند.(ص470)
با وجود اینکه ما توانستیم سرانجام موافقت کنگره را با فروش هواپیماهای آواکس به ایران جلب کنیم مباحثات طولانی کنگره و انتقاداتی که در جریان این بحث از رژیم شاه به عمل آمد اعتماد او را به آمریکا متزلزل ساخت. شاه دیگر دریافته بود که مانند گذشته نمیتواند روی حمایت بیچون و چرای آمریکا حساب کند و با دست باز هر نوع سلاح آمریکائی را که برای ارتش خود ضرروی تشخیص میدهد انتخاب و خریداری نماید.(صص2-471)
مسافرت رسمی شاه به واشنگتن برای روزهای 15 و 16 نوامبر پیشبینی شده بود... ما در این مذاکرات سه هدف مشخص را تعقیب میکردیم:
- شاه را متقاعد سازیم که رئیسجمهوری آمریکا به روابط مخصوص آمریکا و ایران و تعهدات قبلی آمریکا نسبت به ایران کاملاً معتقد و متعهد است.
- موافقت شاه را با برقراری ترتیبات منظم و جدیدی برای تأمین نیازهای دفاعی ایران بر اساس بررسی و پیشبینی میزان این احتیاجات و امکانات خود ما جلب نمائیم.
- از شاه تعهد بگیریم که در مذاکرات ماه دسامبر آینده اوپک روش معتدلی درباره تعیین قیمت نفت در پیش بگیرد.(ص472)
پرزیدنت کارتر در روزهای 31 دسامبر 1977 و اول ژانویه 1978 در بین راه مسافرتش به اروپا و هند دیدار کوتاهی از تهران به عمل آورد. شاه هم با استفاده از این فرصت لیست سفارشات جدید نظامی خود را به ارزش بیش از ده میلیارد دلار که شامل اقلامی از ناو جنگی گرفته تا رادیو میشد به پرزیدنت کارتر تسلیم کرد. در جریان همین سفر بود که کارتر طی نطقی در سر میز شام ایران را جزیره ثبات خواند.(ص474)
تحلیل دقیقی از وضع امنیتی ایران و نیازهای دفاعی این کشور از طرف اعضای دفتر تحقیقات سیاسی نظامی وزارت امور خارجه تحت سرپرستی «لسلی جلب» به عمل آمد که به نظر من میتوانست اساس سیاست آینده ما در زمینه تأمین نیازهای دفاعی ایران قرار بگیرد.(ص475)
در نیمه اول سال 1978 تظاهرات پراکندهای که علیه رژیم در ایران آغاز شده بود گسترش یافت. تورم، فساد، فشار و اختناق و سیر نزولی اقتصاد دلائل ظاهری این تظاهرات و اعتراضات بود، ولی مغناطیسی که گروههای مختلف ناراضی را به دور خود جمع کرد اوپوزیسیون مذهبی بود.(ص476)
شاه نه میخواست اقداماتی را که در جهت دادن آزادیهای سیاسی بیشتر به مردم در سال 1977 آغاز کرده بود متوقف سازد و نه حاضر بود با خشونت و بیرحمی مخالفان خود را سرکوب نماید... سولیوان از افزایش قدرت مخالفان مذهبی شاه نگران بود و میل داشت با آنها تماسهائی برقرار کند، ولی میگفت که از طرف مقامات درباری به وی تذکر داده شده است که از برقراری چنین تماسهائی خودداری نماید. من به او گفتم که میتواند برای پی بردن به عمق و طبیعت مخالفتهائی که با شاه آغاز شده با بعضی از عناصر مخالف در سطوح پائینتر تماس بگیرد.(ص477)
چهره مسلط این جناح رهبر پرجذبه روحانی آیتالله خمینی بود که در مدتی کوتاه همه گروههای مخالف را تحتالشعاع خود قرار داد تا جائیکه سیاستمداران ملیگرا هم که عمیقاً با فکر استقرار یک جمهوری اسلامی واپسگرا مخالف بودند خواهناخواه در مدار نفوذ و قدرت او قرار گرفتند. بسیاری از مخالفان، منجمله روحانیون میانهرو که با روشهای افراطی آیتالله خمینی موافق نبودند و استقرار یک سلطنت مشروطه مبتنی بر قانون اساسی و دمکراسی پارلمانی آنها را راضی میکرد سرانجام مجبور شدند از خواستهای آیتالله خمینی برای الغاء سلطنت خاندان پهلوی و استقرار جمهوری اسلامی پشتیبانی کنند، زیرا در غیر این صورت اعتبار و موقعیت خود آنها به عنوان آزادیخواهی و مخالفت با استبداد به خطر میافتاد.(صص8-477)
شاه در عین حال برای حفظ نظم عمومی با خویشتنداری و بدون اعمال خشونت تلاش میکرد و در همان زمان سفارشاتی برای خرید وسائل ضد شورش از جمله گازاشکآور از طرف ایران به ما داده شده بود که با وجود مخالفت دفتر امور حقوق بشر در وزارت خارجه با آن موافقت شد.(ص478)
کارتر روز دهم سپتامبر ضمن گفتگوی تلفنی با شاه پشتیبانی آمریکا را از وی در اقداماتی که برای برقراری نظم به عمل میآورد تأیید کرد. سولیوان بعداً گزارش داد که تلفن کارتر به طور موقت روحیه شاه را تقویت کرده، ولی اثر آن به زودی از میان رفت و شاه دوباره دچار تردید و تزلزل شد... زاهدی ضمن تأکید بر این نکته که کمونیستها در سازمان دادن تظاهرات بر علیه رژیم شاه دست دارند این سوءظن بیمعنی و مضحک را که ما با نیروهای مخالف شاه برای سرنگونی او توطئه کردهایم تکرار نمود. کریستوفر قویاً این ادعای زشت و نامربوط را رد کرد. ما دلایل و اطلاعات محکمی درباره دخالت شوروی در تظاهرات بر ضد شاه نداشتیم، هرچند تردیدی وجود نداشت که کمونیستها قصد بهرهبرداری از این آشوب را دارند.(ص479)
در اوائل اکتبر (اواسط مهرماه 57) وزیر خارجه جدید ایران امیرخسرو افشار در نیویورک به من گفت که شاه در ادامه سیاست خود برای ایجاد فضای باز سیاسی مصمم است و امیدوار است که سرانجام بتواند مخالفان غیرمذهبی خود را از خمینی جدا کند. من حمایت قاطع آمریکا را از این سیاست به وی ابلاغ کردم.(ص480)
تولید نفت ازشش میلیون بشکه در روز به قریب یک میلیون بشکه تنزل یافته و دولت منبع عمده درآمد ارز خارجی خود را از دست داده بود. تلاش شاه برای جلب همکاری مخالفان معتدل و پیشنهاد مشارکت آنها در کارهای دولتی بینتیجه ماند و اقداماتی که برای وادار ساختن دولت عراق به اخراج آیتالله خمینی از عراق به عمل آمد نتیجه عکس بخشید، زیرا با عزیمت آیتالله به پاریس کلیه نیروهای مخالف به دور او گرد آمدند و با دسترسی وی به وسائل ارتباط جمعی و امکانات پیشرفته ارتباطی فعالیتها و تظاهرات مخالفان در ایران تحت کنترل مستقیم او قرار گرفت... همکاران من در وزارت خارجه شدیداً مخالف تشکیل یک دولت نظامی در ایران بودند و در این مورد به گزارشات سولیوان استناد میکردند.(صص481-480)
برژینسکی (مشاور امنیتی رئیس جمهوری) در جریان مباحثات مربوط به ایران به مخالفت جدی با این نظریات برخاست و وزارت خارجه را متهم کرد که تحت تأثیر مخالفان شاه قرار گرفته و شاه را «رها» کرده است. او همچنین با روش «نرم» و احتیاط آمیز وزارت خارجه درباره یک راهحل نظامی برای بحران ایران مخالف بود و از سیاست شدت عمل در ایران طرفداری میکرد.(ص482)
روز سوم نوامبر شاه نظر رئیسجمهوری را درباره استقرار یک دولت نظامی یا تلاش برای تشکیل یک حکومت ائتلافی جویا شد. ما در مقابل تصمیم دردناکی قرار گرفته بودیم. آشکار بود که قدرت شاه در حال افول بود. بالاخره تصمیم گرفتیم پیامی برای سولیوان بفرستیم و از او بخواهیم که نزد شاه برود و به او اطمینان بدهد که ما «بدون قید و شرط» از هر تصمیمی که وی برای رفع بحران اتخاذ نماید پشتیبانی خواهیم کرد.(ص483)
روز نهم نوامبر سولیوان پیامی از تهران فرستاد که نشان میداد اوضاع سیاسی ایران تا چه اندازه از هم پاشیده است. سولیوان نوشته بود که هر چند در شرایط موجود چارهای جز حمایت از شاه نداریم باید «فکر کردن به آنچه فکر نکردنی است» را آغاز کنیم... سولیوان تأکید و اصرار میکرد که اگر شاه قادر به کنار آمدن با مخالفان میانهرو و حل مشکلات خود نباشد مابین نظامیان که نیرومندترین عوامل طرفدار غرب و روحانیون که نیرومندترین گروه سیاسی مخالف هستند هماهنگی برقرار کرده با به هم پیوستن این دو نیرو منافع خود را حفظ کنیم.(ص484)
با وجود این من هنوز معتقد نبودم که شاه را به کلی رها کنیم و از حالا برای همکاری بین نظامیان و روحانیون تندرو بکوشیم، زیرا هنوز شانس موفقیت شاه برای توافق با بعضی از عناصر مخالف که بیشتر احساس مسئولیت میکردند وجود داشت و در این صورت میشد امیدوار بود که یک انتقال طبیعی به سوی یک حکومت دمکراتیک بر اساس سلطنت مشروطه در ایران صورت بگیرد... سولیوان گفت که شاه میکوشد مخالفان معتدل و غیرمذهبی خود را قانع کند که از ایفای نقش گذشته خود در اداره امور کشور و «رل امپراتوری» صرفنظر کرده و آماده پذیرفتن نقش تشریفاتی یک پادشاه مشروطه است.(ص485)
روز سیزدهم دسامبر (22 آذر 57) جلسه کمیته ویژه هماهنگی برای بررسی گزارش بال در کاخ سفید تشکیل شد... بال توصیه کرد که ما از شاه بخواهیم اختیارات حکومت را به طور کامل به یک دولت غیرنظامی تفویض کند و فقط در رأس نیروهای مسلح باقی بماند. کریستوفر این پیشنهاد را تأیید کرد ولی برژینسکی و براون (وزیر دفاع) گفتند که ما نباید چنین راهحل مشخصی در پیش پای شاه بگذاریم و او را وادار به اجرای طرح مورد نظر خود بکنیم... کارتر دستور داد که قبل از هر اقدامی نظر خود شاه را درباره تفویض اختیارات خود به یک دولت غیرنظامی جویا شویم و بدون جلب موافقت قبلی او با رهبران گروههای مخالف وارد مذاکره نشویم. با وجود این کارتر نظر ما را درباره اینکه زمان حمایت بدون قید و شرط آمریکا از شاه سپری شده تأیید کرد و گفت باید او را به نوعی مصالحه با مخالفان تشویق کنیم.(ص486)
برژینسکی کمکم به این نتیجه میرسید که یک کودتای نظامی در ایران (ترجیحاً به طرفداری از شاه) تنها امید باقیمانده برای حفظ منافع آمریکا در ایران است. من قویاً طرفدار یک راهحل سیاسی بر اساس حفظ شاه به صورت یک پادشاه مشروطه در صورت امکان، و حتی بدون او در صورت لزوم بودم و در هر دو صورت این نکته را در مد نظر داشتم که ارتش ایران باید به صورت یک نهاد محکم و مستقل محفوظ بماند... سیاست مشت آهنین که قبلاً در صحبتهای شاه عنوان شده و برژینسکی هم طرفدار آن بود به دو دلیل غلط به نظر میرسید، زیرا اولاً ارتش ایران که بیش از پنجاه درصد آنرا افراد وظیفه تشکیل میدادند قادر به انجام چنین کاری نبود و ثانیاً حمایت ما از سیاست مشت آهنین با اصولی که قبلاً مورد تأکید حکومت کارتر قرار گرفته بود تضاد داشت. به همین دلیل پرزیدنت کارتر هم از تأیید سیاست مشت آهنین خودداری کرد.(ص487)
روز بیست و ششم دسامبر (پنجم دی 57) سولیوان گزارش داد که شاه مجدداً موضوع تشکیل یک شورای سلطنتی را عنوان کرده و همچنین نظر ما را درباره سرکوبی مخالفان با استفاده از قوه قهریه جویا شده است.(ص488)
سرانجام توافق گردید به شاه پیغام داده شود که ما تشکیل یک دولت معتدل غیرنظامی را بر هر راهحل دیگری ترجیح میدهیم. در متن تلگراف این جمله هم اضافه شد که «اگر تشکیل چنین دولتی با اشکال مواجه شود و یا توانائی آن برای حکومت مورد تردید باشد، یا ارتش بیش از این در خطر متلاشی شدن قرار بگیرد چارهای جز تشکیل یک دولت محکم و مصمم نظامی زیر نظر شاه به نظر نمیرسد».(ص489)
روز دوم ژانویه (12 دی 57) شاه به سولیوان گفت که تصمیم گرفته است شاپور بختیار یکی از اعضای برجسته جبهه ملی را به نخستوزیری منصوب کند... سولیوان و شاه سپس درباره موضوع تشکیل شورای سلطنتی مذاکره کردند... سولیوان در تعقیب دستوراتی که از ما گرفت به شاه گفت که آمریکا از مسافرت او استقبال میکند و در عین حال دعوت پرزیدنت سادات را برای مسافرت به مصر به وی ابلاغ کرد.(ص490)
پرزیدنت کارتر پس از مشورت با هارولد براون، ژنرال دیوید جونز (رئیس ستاد مشترک نیروهای مسلح آمریکا) و خود من تصمیم گرفت یک افسر عالیرتبه آمریکائی را برای همکاری مستقیم با رهبران نظامی ایران به تهران بفرستد. کار این مأمور نظامی در تهران اقداماتی به منظور حصول اطمینان از وحدت نیروهای مسلح، حمایت آنها از دولت قانونی و آماده ساختن آنان برای جلوگیری از سقوط و از هم پاشیدگی کامل کشور بود. افسری که برای انجام این مأموریت انتخاب شد ژنرال رابرت هایزر بود...(ص492)
در پیامی که به دنبال سفر هایزر به تهران مخابره شد تأکید کردیم که سولیوان و هایزر باید هر چه از دستشان برمیآید برای جلب همکاری و حمایت نیروهای مسلح از دولت غیرنظامی و طرفدار غرب بختیار انجام دهند تا این دولت بتواند براوضاع مسلط شده چرخ اقتصاد کشور را به حرکت درآورد. با وجود این یادآوری کردیم که احتمال عدم موفقیت دولت هم نباید از نظر دور بماند و در صورتی که حکومت بختیار در معرض سقوط قرار بگیرد نقشههائی برای دست زدن به اقدامات ضروری به منظور خاتمه دادن به اغتشاش و خونریزی و خشونت آماده اجرا باشد.(صص3-492)
شاه با تأکید بر این مطلب که به زودی از کشور خارج خواهد شد همکاری ما را با نظامیان مورد تأیید قرار داد و گفت اگر ژنرالها از حمایت کامل آمریکا برخوردار نشوند نقشه اقدامات احتیاطی عملی نخواهد شد. اما هایزر ژنرالها را در وضع آشفته و وحشتزدهای یافت. در میان آنها نوعی بیاعتقادی نسبت به شاه در حال رشد بود و بعضی از آنها حتی نسبت به برقراری تماس و همکاری با آیتالله خمینی و نیروهای مذهبی ابراز تمایل میکردند.(ص493)
نقشه من این بود که «تئودور- الیوت» سفیر سابق و افسر عالیرتبه بازنشسته وزارت خارجه آمریکا را که قبلاً در ایران و افغانستان خدمت کرده و به اوضاع منطقه آشنائی کامل داشت برای ملاقات و مذاکره با آیتالله خمینی به پاریس بفرستم... پرزیدنت کارتر تقاضای مرا رد کرد. او از این بیم داشت که چنین اقدامی از طرف ما به معنی رها کردن شاه و تلاش به منظور کنار آمدن با خمینی در خارج از چهارچوب قانون اساسی ایران تلقی شود.(ص494)
تقاضای ما از رئیسجمهوری فرانسه این بود که از آیتالله خمینی بخواهد فرصتی برای برقراری نظم به بختیار بدهد و در ضمن یادآوری کند که در این مورد از طرف ما هم سخن میگوید. در همین جلسه تصمیم گرفته شد که هایزر در تهران بماند و فرماندهان نظامی را به حمایت از بختیار ترغیب نماید و سولیوان نیز به نوبه خود بختیار را از پشتیبانی ما مطمئن سازد. به سولیوان دستور داده شد بیدرنگ با شاه ملاقات نماید و به وی ابلاغ کند که به نظر ایالات متحده آمریکا او باید به سرعت یک شورای سلطنتی تعیین کرده و از کشور خارج شود. در این پیام دستورات قبلی ما درباره تهیه مقدمات تشکیل یک دولت نظامی در صورت شکست حکومت بختیار مورد تأیید قرار گرفت... سولیوان گفت که برژینسکی سعی میکند ژنرالهایزر را به تدارک یک کودتای نظامی وادار کند. من به سولیوان گفتم که صریحاً این مطلب را به هایزر تفهیم کند که ما با انجام یک کودتای نظامی مخالفیم و او یا هایزر به هیچ وجه نباید تحت تأثیر ارتباطات غیرمجاز قرار بگیرند.(ص495)
من در تعقیب پیشنهاد سولیوان درصدد اقداماتی به منظور ایجاد تفاهم بین آیتالله خمینی و نظامیان بودم. در این زمان ارتباطاتی بین بعضی از فرماندهان نظامی و نمایندگان خمینی در تهران برقرار شده بود... زیمرمن [رئیس قسمت سیاسی سفارت آمریکا] با یکی از اطرافیان غیر روحانی آیتالله خمینی به نام ابراهیم یزدی که ارتباطات نزدیکی با روحانیون داشت و در پاریس در نقش رابط آیتالله خمینی با غربیها ظاهر شده بود ملاقات کرد.(ص496)
در همین احوال گزارشهای سولیوان حاکی از این بود که فرماندهان نظامی روحیه خود را باختهاند. آنها نقشههای عملی و واقعبینانهای برای به دست گرفتن قدرت نداشتند و در صورتیکه دست به چنین کاری میزدند احتمالاً نمیتوانستند بیش از دو سه هفته بر سر کار بمانند... سولیوان با صراحت بیشتری درباره نظامیان ایرانی اظهارنظر میکرد و ارتش ایران را «ببر کاغذی» مینامید... سولیوان در یک پیام خصوصی برای من بختیار را مردی مصمم اما دارای افکار «دون کیشوتی» نامید که در قمار خطرناکی وارد شده و بیش از اندازه روی تواناییهای خود حساب میکند... بین بعضی از فرماندهان نظامی و آیتالله محمد بهشتی نماینده اصلی آیتالله خمینی در تهران هم ملاقاتهای محرمانهای صورت گرفته ولی نتیجه قطعی از آن حاصل نشده بود.(ص497)
روز بیست و سوم ژانویه به سولیوان و هایزر دستور داده شد که با بختیار و رهبران نظامی وارد مذاکره شوند و توافق و همکاری آنها را با اقداماتی که به منظور نزدیکی به آیتالله خمینی در پاریس آغاز شده است جلب کنند. هدف این بود که ضمن ادامه مذاکرات زیمرمن و یزدی در پاریس از آیتالله خمینی تقاضا کنیم به نمایندگان خود در تهران اجازه دهد با بختیار و نظامیان وارد مذاکره شوند و سازمان جدید سیاسی ایران یا انتقال قدرت با همکاری همه نیروهای موجود در صحنه سیاسی کشور شکل پذیرد... به هایزر دستور داده شد که به فرماندهان نظامی یادآوری کند آمادگی خود را برای اقدام ضروری حفظ نمایند ولی در عین حال این نکته را روشن سازد که بازگشت آیتالله خمینی به تهران به تنهائی دلیل کافی برای اجرای چنین نقشهای نیست.(ص498)
خمینی اخطار کرده بود که اگر بختیار و ارتش بخواهند با او مقابله کنند منافع آمریکا در ایران به خطر خواهد افتاد. اما اگر آنها ساکت بنشینند و در جریان بازگشت او به ایران مداخله نکنند تصادمی روی نخواهد داد. آیتالله خمینی این نکته را هم متذکر شده بود که بسیاری از نگرانیهای موجود درباره روش او در برابر آمریکا پس از شناسائی دولت موقتی که وی برای ترتیب انتقال رژیم و استقرار جمهوری اسلامی در ایران تعیین خواهد کرد برطرف خواهد شد.(صص9-498)
در فاصله دسامبر 1978 تا مارس 1979 بیش از 45000 نفر آمریکائی بدون هیچگونه حادثهای از ایران خارج شدند... روز 29 ژانویه بختیار به سولیوان گفت که از مراجعت خمینی به ایران ممانعت نخواهد کرد. تاکتیک بختیار در این مرحله این بود که با ورود خمینی به صحنه مبارزات داخلی ایران از قدرت معنوی و جذبه او بکاهد و به خیال خود او را «در میان سایر ملاها غرق کند!»... سولیوان در گزارش خود نوشت که «ما سعی میکنیم ارتباط خود را با تشکیلاتی که در حال فروریختن و دود شدن است حفظ کنیم، در حالیکه انقلاب پیروز شده و خمینی فاتح این انقلاب است. ما حاضر نیستیم این واقعیت را بپذیریم و خود را با آن تطبیق دهیم».(ص500)
روز اول فوریه آیتالله خمینی در میان استقبال بینظیری وارد تهران شد... روز ششم فوریه مجدداً پیامی برای سولیوان فرستادیم و ادامه پشتییبانی خود را از دولت بختیار به عنوان حکومت قانونی کشور تأکید کردیم. هایزر در این موقع تهران را ترک کرده بود و مأموریت تماس با فرماندهان نظامی برای ابلاغ حمایت ما از حکومت بختیار هم به وی محول شد... روز یازدهم فوریه نیروهای ارتش دچار تجزیه و پراکندگی شدند، فرماندهان نظامی برای جلوگیری از تلاشی کامل ارتش، نیروهای نظامی را به پادگانها فرا خواندند. بختیار برکنار و متواری شد.(ص501)
در حالیکه سولیوان و همکاران او برای نجات آمریکائیان از این مخمصه تلاش میکردند دیوید نیوسام معاون وزارت خارجه از «اتاق وضعیت» کاخ سفید به سولیوان تلفن کرد و از او پرسید آیا امکان دست زدن به کودتای فوری وجود دارد؟ سولیوان که تحت فشار شدید برای نجات جان آمریکائیها از مخمصه بود جواب زننده و خارج از نزاکتی به این سئوال داد که قابل چاپ نیست... سولیوان و مستشاران نظامی آمریکا با همکاری دولت موقت و مقامات نظامی ایران برای حفظ تجهیزات و دستگاههای نظامی و اطلاعاتی دست به کار شدند. روش دولت بازرگان در برخورد با این مسئله نشان میداد که بازرگان و همکاران او به اهمیت حفظ روابط و همکاری نظامی با آمریکا واقفند و درباره حفظ اهمیت خارجی ایران نگرانیهای بجائی دارند.(ص502)
روز شانزدهم فوریه ما رسماً اعلام کردیم که دولت ایالات متحده آمریکا خواهان حفظ روابط دیپلماتیک با رژیم جدید ایران است... با پایان گرفتن مراحل اصلی انقلاب ایران منافع ملی ما در این کشور پر اهمیت از نظر موقعیت استراتژیک ایجاب میکرد که روابط خود را با رژیم جدید ایران ولو به صورتی محدودتر از گذشته حفظ کنیم.(ص503)
با دستوراتی که از واشنگتن صادر شد سولیوان روز 21 فوریه برای نخستین بار ملاقات کوتاهی با بازرگان به عمل آورد و به او، و به توسط وی به آیتالله خمینی اطمینان داد که آمریکا انقلاب را پذیرفته و قصد مداخله در امور داخلی ایران را ندارد... روز هفدهم مارس پیام پرزیدنت کارتر به شاه درباره اینکه مسافرت وی به آمریکا در حال حاضر به مصلحت نیست به او ابلاغ شد. واکنش شاه بالنسبه آرام بود و تنها تقاضای او از فرستاده ما این بود که دریافتن جای مناسب دیگری برای اقامت او کمک کنیم.(ص504)
وقتی که ناس برای مذاکره درباره این موضوع نزد بازرگان رفت، بازرگان به او گفت که مسافرت فرزندان شاه به آمریکا مانعی ندارد، ولی بار دیگر درباره خطرات پذیرفتن خود شاه به آمریکا به وی هشدار داد.(ص505)
ما به دلایل انسانی موظف بودیم تا آنجا که بتوانیم به خانواده شاه کمک کنیم، ولی این کار تا زمانی قابل توجیه بود که منافع آمریکا و جان اتباع آمریکائی در معرض خطر قرار نگیرد.(صص6-505)
به عقیده من سقوط شاه نمونه کاملی برای بررسی چگونگی برخورد تمدن و «مدرنیزاسیون» غربی با ساختار مذهبی و اقتصادی و اجتماعی یک جامعه سنتی است.(ص506)
من اعتقاد ندارم که برخورد مدرنیزاسیون و غربگرائی با شرایط جامعه سنتی ایران سقوط سلطنت خاندان پهلوی را در ایران اجتنابناپذیر ساخته... اگر شاه این آگاهی را داشت که تجددگرائی یا مدرنیزاسیون اقتصادی و اجتماعی باید با اصلاحات متناسب سیاسی و ایجاد تشکیلات دمکراتیک همراه باشد جلوگیری از این تراژدی امکانپذیر بود... در اواسط دهه 1970 خود شاه هم متوجه عدم همآهنگی و شکاف رو به گسترش بین برنامههای مدرنیزه کردن کشور و ارزشها و مقتضیات جامعه سنتی ایران شده بود... به عقیده من آنچه شاه را به تعقیب این سیاست جدید وادار ساخت آگاهی خود او از انزوای روزافزون خاندان سلطنتی در جامعه ایرانی و تلاش برای نزدیکی به نیروهای سیاسی موجود ایران بود، نه تمکین به خواستهای ما در زمینه حقوق بشر که خیلیها آنرا دلیل دگرگونیهای سیاسی اخیر در ایران میدانند. بدون تردید شاه علاقمند بود که در نظر ما هم یک زمامدار مترقی و اصلاحطلب شناخته شود و خیلی نسبت به اتهاماتی که در غرب به عنوان یک دیکتاتور به او زده میشد حساسیت نشان میداد.(ص507)
من این نظر را هم که سقوط شاه محصول یک برنامه حساب شده از طرف دولت شوروی برای برهم زدن سیستم دفاعی و امنیتی آمریکا در خاورمیانه و آسیای جنوب غربی بوده، و یا اینکه روسها نقش تعیین کنندهای در این جریان بازی کردهاند رد میکنم... اگر ما از همان ابتدا دخالت مؤثرتری در امور ایران میکردیم و با اتخاذ یک رشته تصمیمات بنیادی برای شاه او را وادار میکردیم بر تردیدهای خود فائق گردد و قدرت خود را با مخالفانش تقسیم کند شاید کار به اینجا نمیکشید. اما شاید برای این کار هم خیلی دیر شده بود، زیرا نیروهائی که انقلاب ایران را به حرکت درآوردند ریشههای عمیقی داشتند و زمینه این انقلاب از مدتها پیش در ایران فراهم آمده بود.(ص508)
اسرار دیگری از سقوط شاه و توطئه برای کودتا در ایران از کتاب خاطرات برژینسکی مشاور امنیت ملی رئیسجمهور آمریکا از کتاب POWER AND PRINCIPLE
سقوط شاه از نظر استراتژیک نتایج مصیبتباری برای آمریکا به بار آورد و از نظر سیاسی برای خود کارتر فاجعهآمیز بود... بحران ایران مراجع تصمیمگیری را در آمریکا در برابر دو سئوال اساسی قرار داد: 1- منافع واقعی ما در ایران چیست و آنچه به خطر افتاده کدام است و نخستین اولویت برای ما در این میان کدامیک میباشد؟ 2- چگونه میتوان در یک کشور سنتی که به سرعت در حال مدرنیزه شدن است، و قدرت مطلقه فرمانروای آن در معرض تهدید یک انقلاب رو به گسترش قرار گرفته است ثبات سیاسی را حفظ کرد و یا از خارج آنرا تقویت نمود؟... پاسخ من به سئوال نخستین بیشتر بر مبنای ژئوپولیتیک و اهمیت حیاتی ایران برای حفظ و حراست منافع آمریکا و غرب در منطقه حساس نفتی خلیجفارس استوار بود.(صص2-511)
من با این عقیده بعضی از آمریکائیان لیبرال که فکر میکردند تب انقلاب را میتوان با داروی مسکن تشکیل یک حکومت ائتلافی از گروههای متخاصم تسکین داد موافق نبودم... مخالفان من فکر میکردند که راهحل مشکلی که در ایران پیش آمده کاستن از قدرت شاه و پیشرفت سریع در جهت ایجاد یک حکومت دمکراتیک یا سلطنت مشروطه است... و در تعقیب این نظر از فکر تشکیل یک حکومت ائتلافی با شرکت نمایندگان گروههای متخاصم طرفداری میکردند.(ص513)
من نمیخواهم چنین نتیجه بگیرم که ایران بر اثر روش وزارت خارجه و اشتباهات وزارت خارجه از دست رفت، چون کارتر و من بارها مستقیماً با شاه تماس گرفته و او را به اتخاذ روش محکمتری در برابر مخالفانش تشویق کردیم و اگر شاه میخواست و یا اراده لازم را برای شدت عمل در برابر مخالفانش داشت همین توصیهها و تشویقهای ما برای او کافی بود. ما میبایست با توجه به تردید و دودلی شاه، او را بیشتر برای دست زدن به کاری که حاضر به انجام آن نشد تحت فشار قرار میدادیم، یعنی او را وادار به اعمال قدرت میکردیم و سپس در انجام اصلاحات ضروری هدایت و حمایتش مینمودیم. ما چنین نکردیم و نتیجه یک تراژدی شخصی برای شاه، یک فاجعه استراتژیک برای آمریکا و یک شکست سیاسی برای کارتر بود. فاجعه ایران محور استراتژیک سپر حفاظتی منطقه حیاتی نفتخیز خلیج فارس را در برابر مداخله احتمالی شوروی در هم شکست.(ص514)
حکومت کارتر اعتقاد داشت که زمان آن فرارسیده است که در همه کشورها اصول اعلامیه جهانی حقوق بشر محترم شمرده شود و دولتها پاسخگوی خواستهای مشروع ملتهای خود باشند. در مورد ایران ما دلائل دیگری هم بر این نظر داشتیم، زیرا واکنش افکار عمومی آمریکا در برابر شهرت نقض آشکار حقوق بشر در ایران به اساس روابط با این کشور که متحد اصلی آمریکا در منطقه به شمار میرفت لطمه وارد میساخت و علاوه بر آن اگر برنامههای اقتصادی و اجتماعی شاه در جهت مدرنیزه کردن ایران با تحولاتی در زمینه تبدیل حکومت مطلقه سنتی ایران به یک حکومت متکی بر آراء عمومی همراه و همآهنگ نمیشد ثبات سیاسی این کشور در درازمدت در معرض خطر قرار میگرفت... به هر حال وقتی که بحران آغاز شد، پیگیری این فکر از طرف ما به ناتوانی شاه در تشخیص اولویتها انجامید و توصیههای بعدی ما را درباره اعمال قدرت جدی نگرفت.(ص516)
بحران ایران در طول سال 1978 در حال رشد بود، ولی ما خیلی دیر و هنگامی که این بحران به مراحل جدی آن رسیده بود متوجه اهمیت قضیه شدیم. سازمانهای اطلاعاتی ما تا اوائل پائیز 1978 هم، دوام رژیم شاه را پیشبینی میکردند.(ص517)
افسر مسئول امور ایران در شورای امنیت ملی گاری سیک نظر متفاوتی داشت. او در موارد متعددی در طول سال 1978 به من گزارش داد که اوضاع ایران متشنج و خطرناک است و نیروهای مذهبی و اجتماعی که رها شدهاند به آسانی مهار نخواهند شد.(ص518)
هر بار که ما [با شاه] وارد بحث مسائل مختلف بینالمللی میشدیم او با تیزبینی و دقت خاصی این مسائل را تجزیه و تحلیل میکرد و به خصوص درباره مسائل ژئوپولیتیک منطقه خود کاملاً مسلط و آگاه بود. در عین حال علائم مگالومانی (بیماری خود بزرگ بینی و جنون انجام کارهای بزرگ) در رفتار و گفتار او هویدا بود و اطرافیانش بیش از حد در برابر او حالت تسلیم و تمکین نشان میدادند. من در شگفت بودم که شاه در چنین محیطی چگونه و بر چه اساس تصمیمات گوناگون خود را در زمینههای مختلف اتخاذ و اجرا میکند.(ص519)
روز هشتم سپتامبر در میدان ژاله تهران نیروهای نظامی به سوی تظاهرکنندگان آتش گشودند و تعداد زیادی را به هلاکت رساندند. ونس و من توافق کردیم که از پرزیدنت کارتر بخواهیم تلفنی با شاه تماس بگیرد و حمایت و پشتیبانی آمریکا را از وی تأکید کند. کارتر پیشنهاد ما را پذیرفت...(ص520)
کاملاً آشکار بود که شاه احساس میکند سیاست حقوق بشر ما به مخالفان او پرویال داده و درباره حمایت آمریکا از خود نیز اطمینان کافی نداشت.(ص521)
روز بیست و چهارم اکتبر چارلز دونکان معاون وزارت دفاع آمریکا با شاه ملاقات کرد و به دنبال آن سولیوان گزارش داد که به اتفاق سفیر انگلیس به ملاقات شاه رفته و هر دو آنها به شاه گفتهاند یک راهحل نظامی را تأیید نمیکنند. تا آنجا که من اطلاع دارم این اظهارنظر بسیار مهم را سولیوان بدون کسب موافقت قبلی کاخ سفید به شاه ابلاغ کرده بود.(ص522)
قرار شد این پیام مستقیماً از کاخ سفید و به امضای من برای سولیوان ارسال گردد. پیام حاوی نکات زیربود:...1- ایالات متحده آمریکا بدون قید و شرط در بحران فعلی از او حمایت میکند. 2- ما به حسن تشخیص و قضاوت نهائی شاه در اتخاذ تصمیماتی که مربوط به شکل و ترکیب دولت آینده ایران است اعتماد داریم و ضرورت اقدام قاطع برای استقرار نظم و تثبیت رهبری و قدرت خود ایشان را تأیید مینمائیم... هر تصمیمی را که ایشان در مورد تشکیل دولت نظامی یا ائتلافی اتخاذ نمایند از پشتیبانی کامل ما برخوردار خواهند بود... 3- پس از استقرار نظم و قدرت حکومت، ما امیدواریم که ایشان اقدامات شایسته و احتیاطآمیزی را در جهت اعطای آزادیهای سیاسی به عمل آورند و در راه ریشهکردن فساد گامهای مؤثری بردارند.(صص6-525)
فردای آن روز، سوم نوامبر من با اجازه رئیسجمهوری از ساعت 9 و پنج دقیقه تا 9 و یازده دقیقه صبح مستقیماً با شاه صحبت کردم... من پس از تعارفات اولیه به شاه گفتم «اولاً ایالات متحده آمریکا بدون قید و شرط، و به طور کامل از شما در بحران فعلی پشتیبانی میکند... ثانیاً هر تصمیمی که شما درباره شکل و ترکیب دولت آینده خود بگیرید مورد تأیید ماست... ثالثاً ما هیچ راهحل خاصی را به شما پیشنهاد نمیکنیم و هرگونه تصمیمی را که خود مناسب بدانید تأیید خواهیم کرد»...(ص526) ادامه دارد ...