به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در سه بخش منتشر میشود. (بخش اول)
زندگینامه
اشرف پهلوی در چهارم آبان 1298 در تهران به فاصله نیم ساعت از برادر همزادش متولد شد. همزمان با آغاز دوران تحصیلات ابتدایی وی، رضاخان به پادشاهی میرسد. لذا به نظر میآید اشرف بیشتر تحت آموزشهای خصوصی در کاخ قرار گرفته باشد. در خاطرات اشرف هیچگونه ذکری از آموزشگاههای محل تحصیل وی به میان نیامده است. بنابراین مشخص نیست که وی اصولاً مدرک دوران متوسطه را اخذ کرده یا خیر؟ به طور کلی وی از تحصیلات قابل اعتنایی برخوردار نیست و صرفاً به علاقه خویش به ریاضیات اشاره دارد. (ص61)
اولین ازدواج وی با علی قوام است که به اعتراف خویش کاملاً صوری بوده و هر یک به زندگی خود مشغول بودهاند. بعد از خروج رضاخان از کشور، او از همسر رسمی اول خود جدا میشود و در جریان سفری برای دیدار پدر در آفریقای جنوبی در قاهره با یک راننده تاکسی به نام احمد شفیق (مصری) آشنا میگردد که بعد از مدتی زمینه انتقال وی را به ایران فراهم میسازد. هرچند اشرف در این خاطرات در ابتدا به همسر دوم ابراز علاقه مینماید، اما معترف است که روابطش با وی نیز همچون همسر اول بوده است. وی بعدها با بوشهری ازدواج کرد، اما چنانکه در خاطرات خود به صراحت ابراز میدارد این ازدواج صرفاً به توصیه برادرش برای سرپوش گذاشتن بر روابط خصوصیاش بوده و هرگز معنای دیگر برای اشرف نداشته است. در جریان نخستوزیری دکتر مصدق، این همزاد محمدرضا به دلایل مختلف نامطلوب تشخیص داده شد و از کشور اخراج گشت، اما در خارج کشور به ارتباطاتش با بیگانگان ادامه داد و در کودتای 28 مرداد نقش ویژهای ایفا کرد. از این زمان به بعد اشرف به بهانههای مختلف به طور مداوم سفرهایی به خارج داشت و ترجیح میداد برای فعالیتهای متنوعش! بیشتر در حال تردد باشد. اشرف عاقبت توانست جایگاه مناسبی در سازمان ملل برای خود ایجاد کند. تعیین شدن به عنوان یکی از اعضای هیئت نمایندگی ایران، عضویت در کمیسیون حقوق بشر، ریاست کمیسیون حقوق بشر و نیز ریاست هیئت نمایندگی ایران (هفت سال) بهانههای خوبی برای اقامت 16 ساله و پرخرج وی در خارج از کشور بود. اشرف در داخل کشور نیز فعالیتهایی در پوشش امور زنان و امور خیریه داشت که وی را زبانزد عام و خاص ساخت. شناخت جامعه ایران از وی موجب شد که دومین بار همزمان با اوجگیری اعتراضات سراسر ملت ایران در شهریور 57، برادرش وی را از ایران تبعید کند تا عملکردهایش بر دامنه اعتراضات مردم نیفزاید. اشرف بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به عنوان دومین کسی که ثروت نجومی از ایران خارج کرده بود (بعد از محمدرضا) زندگی اشرافی خود را در آمریکا ادامه داد.
---------------------------------------------
رضاخان
میتوانم او را به همان صورتی که در آن زمان بوده است در نظر خود مجسم کنم، مردی درشت اندام و بلند بالا، قوی، بانشاط و پرجوش و انرژی، که در حیاط آجرفرش خانهمان به دور حوض آب قدم میزد و سیگار میکشید- سیگار ایرانی میکشید که آنهمه مورد علاقهاش بود. او در آنروز سرد پائیز چهارم آبان 1298 در حالی که نفرات بریگاد قزاق در اطرافش بودند، انتظار میکشید. سه سال پیش خواهرم، شمس، بهدنیا آمده بود، و حالا رضاخان پهلوی، فرمانده بریگاد قزاق، در انتظار تولد پسری بود. این انتظار و هیجان هنگامی از بین رفت که سربازی با شتاب وارد حیاط شد و گفت: «پسرست.» اما موقعی که پدرم به داخل ساختمان شتافت تا بچهای را- که وارثش بود- ببیند، مامائی که زایمان مادرم در زیر نظر او انجام میشد جلوی او را گرفت و گفت: «صبر کنید. یک بچه دیگر هم هست.» پنج ساعت بعد که من متولد شدم، دیگر از شور و هیجانی که به هنگام تولد برادرم پدید آمده بود، اثری دیده نمیشد... این حقیقت که من در همان روزی متولد شده بودم که محمدرضا پهلوی، ولیعهد و شاه آینده ایران به دنیا آمده بود، همیشه این فکر را در من تقویت میکرد که هرگز نباید از پدر و مادرم انتظار داشته باشم محبت و علاقه خاصی نسبت به من اظهار نمایند.
با وجود این در سراسر دوران کودکی، همین رابطه، و نیز همزاد بودن با برادرم، به من قوت قلب میبخشید، و عمیقترین احساس وابستگی به خانواده را، که ممکن است در آدمی باشد، در من به وجود آورده بود... پدرم درباره دوران کودکی خود بسیار به ندرت صحبت میکرد، اما از همان سخنان محدودش این موضوع برایم روشن شده بود که وی به علت مرگ پدر و به سبب آنکه مادرش حاضر نشده بود زیر نظر خانواده شوهر زندگی کند (و به این جهت آنها کمک مالی خود را به او قطع کرده بودند)، با سختی و تنگدستی بزرگ شده بوده است. ولی همین شرایط سخت زندگی، او را مردی نیرومند و پرطاقت ساخته بود... چون پدربزرگ من مردی نظامی بود، پدرم هم تصمیم گرفته بود سرباز بشود... هنگامی که پدرم شانزده ساله و در حال رشد بود، قدش متجاوز از 183 سانتیمتر بود. او برای سربازی وارد بریگاد قزاق شد. بریگارد قزاق عبارت از یک واحد ضربتی نظامی بود (با معیارهای ایران) و در آن زمان تنها نیروی جنگی مدرن کشور به شمار میرفت. به نظر من از همان آغاز خدمت نظام، برای کسانی که رضاخان را میشناختند این نکته روشن شده بود که سرنوشت او چیزی جز آن است که به صورت یک سرباز ساده باقی بماند.(صص4-31)
وی با تجاربی که کسب کرده بود به عنوان یک کارشناس درجه اول «تاکتیک» درآمد و خصوصیات یک فرد جنگی باانضباط خط مقدم جبهه را به دست آورد، اما اگر کاردانی و مهارت او تنها به همین جا ختم میشد، وی فقط میتوانست فرماندهی شایسته و ممتاز بشود. اما پیشرفت و ترقی او معلول دو موضوع بود: یکی آشنائی کامل به روانشناسی میدان جنگ، و دیگری تمایل شدید درونی او به این که با اقدامات قهرمانی و مانورهای جسورانه زندگی خود را به مخاطره بیفکند. در نتیجه همین صفات بود که به عنوان مردی شکستناپذیر مشهور گردید و توانست وفاداری بیچون و چرای افرادش را به خود جلب کند.(ص35)
ایران از اوج تمدن درخشان خود در دوره کوروش و داریوش، به صورت کشوری فقیر درآمده بود، سلسله درمانده و از نظر سیاسی ورشکسته قاجار بر آن حکومت میکرد، کشور وسیع ایران با وسعتی بالغ بر 1648000 کیلومتر مربع- به ده ایالت تقسیم شده بود، که هیچ جاده یا شبکه ارتباطی آنها را به مقر حکومت در تهران متصل نمیساخت... با وجود آن که از قرنها پیش وجود نفت در کشور کشف شده بود، ایران دارای منابع مالی یا تخصص لازم نبود که بتواند از این منبع انرژی استفاده کند. کشور در شرایط قرون وسطائی بود، بدون راههای آسفالت، بهداشت، خدمات پستی، بیمارستان، و مدرسه. نود و هشت درصد مردم بیسواد بودند، و زنان از حقوق مدنی برخوردار نبودند. عمر متوسط مردم سی سال بود و نسبت مرگ و میر کودکان در مقایسه با بیشتر کشورها خیلی زیاد بود. قدرت سیاسی مؤثر کشور در دست مالکان و سران عشایر بود (که هر کدام افراد مسلح ثابتی برای خود داشتند)، و در چارچوب یک نظام بدوی و ابتدائی عمل میکردند و بر رعایای خود نیز تسلط کامل داشتند. از یک نظر میتوان گفت ایران کشوری بود مرکب از نوعی از دولتهای ایالتی. شاه وقت، ناصرالدین شاه (1275-1227)، رئیس پوشالی و اسمی کشور بود و سران عشایر اندک احترامی برای او قائل بودند.(صص7-36)
با این دولت ضعیف، و نبودن یک حکومت مرکزی قوی و ارتش مؤثر، ایران پیوسته در معرض مداخله خارجی نیز قرار داشت. و اگر بخواهیم وضعیت آن زمان را درک کنیم بایستی به خاطر داشته باشیم که گرچه ایران هرگز به صورت مستعمرهای درنیامد، اما پیوسته در معرض تاخت و تاز و تجاوز و اعمال نفوذ قدرتهای نیرومندتر و پیشرفتهتر از خودش بود. در نظر روسیه، ایران، همانند امروز، کشوری بود با 1800 کیلومتر مرز مشترک، و راه حیاتی برای وصول به آبهای گرم. و در نظر انگلستان، ایران منطقهای بود دارای منابع طبیعی دستنخورده- به ویژه نفت که نیروی حیاتی غرب صنعتی محسوب میشد- با موقعیت ژئوپولیتیکی برای بقای امپراتوری مستعمراتی وسیع انگلستان در آسیا و آفریقا. هر یک از این دو قدرت، یعنی روسیه و بریتانیا با برقراری روابط دوستی نزدیک با تکتک سران عشایر، برای خود مناطق نفوذی در ایران ایجاد کرده بودند و هرگاه ضرورت اقتضا میکرد با نیروهای مسلح خود از آنان پشتیبانی به عمل میآوردند.
در تحت این شرایط نامساعد، و محرومیتهائی که معلول حکومت بر یک کشور فقیر ده میلیون نفری بود، ناصرالدین شاه ترجیح میداد اوقات خود را به سیر و سیاحت در پایتخت کشورهای اروپائی که دارای فرهنگ پیشرفتهای بودند، بگذراند. و هرگاه پولش ته میکشید به انگلیسیها و روسها رو میآورد. آنها هم در برابر گرفتن یک رشته امتیازات، که در واقع چیزی جز به رهن گذاشتن منابع ایران نبود، با روی باز احتیاجات مالی شاه را برطرف میکردند... این برنامه در زمان پسر وی، مظفرالدین شاه نیز ادامه یافت. او در سال 1280 امتیاز نفت جنوب را در مقابل 20000 پوند به ویلیام ناکس دارسی سرمایهگذار انگلیسی واگذار کرد. این قرارداد و قراردادهای دیگری که بعد از آن منعقد شد، نقطه عطف مبارزات سیاسی با انگلستان، و نیز مبارزات داخلی در ایران گردید، به طوری که در واقع، از آن هنگام تا انقلاب و بحران کنونی، هرگز تاریخ ایران از مسئله نفت جدا نبوده است. پس از آن تاریخ با پیدایش و رشد نهضت مشروطه مرحله جدیدی در ایران به وجود آمد که میتوان آنرا واکنشی بر ضد استثمار خارجی خواند. هدف این نهضت استقرار حکومت مشروطه در ایران و آزاد ساختن کشور از قید نفوذ خارجیان بود.(صص9-38)
تراز روسیه که نمیخواست هیچگونه نهضت مشروطهخواهی در مرزهای کشورش گسترش یابد، از شاه قاجار پشتیبانی میکرد. گروهی از افسران روسی را به ایران فرستاد تا بریگاد قزاق را آموزش دهند و آنرا رهبری کنند و وفاداری آنرا نسبت به شاه تأمین و تضمین نمایند... پدر من هرگز حرص سیاسی نداشت (حتی پس از آنهم که شاه شد، باز همواره خود را یک سرباز ساده میدانست). تمام نیروی او صرف بهبود مهارتهای نظامیش شده بود و به همین سبب به سرعت در بریگاد قزاق ترقی کرده بود، اما پیوسته از خود میپرسید چرا واحد او از افسران روسی دستور میگیرد، و چرا واحدش مأمور سرکوبی مشروطهخواهان وطنپرست شده است. آنگاه مبارزات ناسیونالیستی در ترکیه توجه او را به خود جلب کرد، و دید مصطفی کمال (که بعدها آتاتورک نامیده شد) مانند خود او یک نظامی است و درصدد است که از کشوری ویران شده که به «مرد بیمار اروپا» مشهور شده بود، ملتی نو بسازد. رضاخان پس از آنکه مبانی قدرت شخصی خود را استوار ساخت و وفاداری بیچون و چرای ارتش را به دست آورد، واحد خود را از افسران روسی تصفیه کرد، و در ماه اسفند 1299، در یک کودتای بدون خونریزی، که خوب طرحریزی و اجرا شد، دو هزار قزاق را به سوی تهران هدایت کرد و شخصاً پایتخت را تحت کنترل خود درآورد. احمدشاه، جانشین محمدعلی شاه، هنوز اسماً شاه بود، اما پدر من به عنوان فرمانده کل قوا و وزیر جنگ، قدرت مطلق را در حکومت تهران در دست داشت، و در سال 1302 نیز به نخستوزیری رسید... اینک ایران میبایست درباره شکل حکومت خود تصمیم بگیرد. پدرم طرفدار رژیم جمهوری مشابه ترکیه بود. فکر خود را با رهبران مذهبی شیعه در میان گذاشت. اما مقامات مذهبی- که طرفدار پابرجای نظام فئودالی، رژیم سلطنتی، و تمام سنتهای موجود بودند- در جلسهای که در شهر مقدس قم تشکیل شد، به پدرم گفتند که با رژیم جمهوری مخالفند. در نتیجه در 26 آذر 1304، پس از انجام مقدمات، مجلس مؤسسان انقراض سلطنت 131 ساله قاجار، و انتقال سلطنت را به سلسله پهلوی اعلام کرد و رضاخان سردارسپه را به سلطنت برگزید. در آن موقع من و برادرم شش ساله بودیم.(صص2-41)
به گذشته که نگاه میکنم، حتی موردی را به خاطر نمیآورم که پدرم هیچیک از ما را تنبیه کرده باشد، اما حضور او برای ما بچهها آنقدر ترسآور، و انعکاس صدای او در حال عصبانیت، چنان رعبانگیز بود که حتی سالها بعد، که زن کاملی شده بودم، لحظهای را به خاطر ندارم که بیترس و هراس از پدرم گذرانیده باشم. مادرم، تاجالملوک، از نظر جسمی، درست در نقطه مقابل پدرم بود. زنی کوتاه و ظریف با موی بور و چشمان سبز زیبا، قدش به زحمت به بالاترین ردیف نشانهای نظامی پدرم که بر روی لباس نظامیش قرار داشت میرسید. با وجود این مادرم هم، به طریق خاص خودش، مانند پدرم شخصیتی مقتدر داشت. در آن زمان که زنان ایران در زیر چادر «پنهان» بودند، و از هیچ حقی برخوردار نبودند، و مجبور بودند در برابر قدرت مردان تسلیم گردند، مادرم حتی از بحث و گفتگو با پدرم یا مخالفت با تصمیمهای او نمیهراسید.(ص43)
هنگامی که من و برادرم هنوز خیلی بچه بودیم، و مادرم، برادرم، علیرضا، را آبستن بود، پدرم با زن دیگری که بسیار جوان بود ازدواج کرد. (البته پدرم در 17 سالگی نیز با دخترعمویش، مریم خانم، نیز ازدواج کرده بود که وی در موقع زائیدن دخترش، همدمالسلطنه، سَرزا رفته بود)... ولی مادرم از این کار پدرم خیلی عصبانی شد چنانکه مدتها حاضر نمیشد پدرم را ببیند. شاه هم در مقابل این مخالفت غیرقابل تصور با قدرتش، هر وقت مادرم را از دور میدید، خود را پنهان میساخت. و حالا که من این ماجرا را به خاطر میآورم، فکر میکنم من بایست تحت تأثیر اینگونه اظهار وجودهای مادرم نیز قرار گرفته باشم. چه او در جامعهای که زنان نه حق ظاهرشدن در برابر مردان را داشتند و نه حق اظهارنظر، به چنان کارهایی دست میزد. پدر و مادرم سرانجام به تفاهم رسیدند. پدرم از این زن یک پسر داشت، و از زن دیگرش پنج فرزند. و ما با آنکه یازده بچه بودیم، بر طبق خواست مادرم، بچههائی که حاصل سه ازدواج مختلف بودند باید از هم جدا میبودند. (گرچه وقتی بزرگتر شدیم بسیاری از ما با هم دوست شدیم). مادر من ملکه کشور بود، و برادرم ولیعهد. بچههای دیگر با مادرانشان در قسمتهای دیگر کاخ جداگانه زندگی میکردند... شمس که اولین بچه بود دختر مورد علاقه خانواده بود. برادرم را هم که اولین پسر و ولیعهد بود همه دوست داشتند. و من خیلی زود احساس کردم که بیگانهای بیش نیستم، و باید برای خود جائی باز کنم.(صص5-44)
چون در آن هنگام همیشه احساس میکردم که از افراد خانوادهام دور و جدا هستم، تصور نمیکنم هرگز به فکرم خطور کرده باشد که من هم شاهزاده خانمی هستم، اما فقط در روز تاجگذاری پدرم، این واقعیت را برای مدتی کوتاه احساس کردم... پس از تاجگذاری، ما به قسمتی از کاخ گلستان رفتیم که فتحعلیشاه قاجار در سال 1185 برای سکونت بعضی از فرزندان و نوادههایش- که تعدادشان به دو هزار نفر میرسید- ساخته بود، اما پدرم موافقت نکرد که ما دائماً در آنجا زندگی کنیم، هر چند که خودش برای انجام امور مملکتی اوقات خود را در این کاخ میگذرانید. از نظر او کاخ گلستان به تاریخ رسوای خاندان قاجار آلوده بود- که گذشته چندان درخشانی نداشت. او میخواست کاخ اختصاصی خودش را- که کاخ مرمر نامیده شد- بسازد.(ص46)
پیش از اتمام ساختمان کاخ مرمر، پدرم در خانه کوچک و بسیار سادهای که چندان از کاخ گلستان دور نبود زندگی میکرد. البته او پادشاه بود، و میتوانست از زندگی پر تجملی استفاده کند، اما هنوز زندگی ساده نظامی را ترجیح میداد. غالباً روی زمین میخوابید و تنها چیز تجملی که داشت یک قوطی سیگار نقره بود... در قسمت رسمی کاخ گلستان تخت مرمر قرار داشت، که پدرم بر روی آن تاجگذاری کرده بود، و تخت طاووس مشهور، که صندلی دستهدار باشکوهی است مزین به الماس، یاقوت، و سنگهای قیمتی دیگر. این تخت و بسیاری از اشیاء قیمتی دیگر را 240 سال قبل نادرشاه که او را میتوان ناپلئون بناپارت ایران خواند، از هندوستان به ایران آورد. به مجرد آنکه در اقامتگاه جدید خود مستقر شدیم، رضاشاه به ما فهماند که دیگر جای سبکسری نیست. من مجبور بودم برادرم را «والاحضرت» خطاب کنم، و او میبایست خود را آماده مسئولیتهائی که در پیش داشت بکند.(ص47)
من برخلاف شمس، که راضی بود با عروسکهایش بازی کند و یا دنبال مادرم راه بیفتد، میخواستم با برادرم باشم... اما بیشتر اوقات، من و او از هم جدا بودیم. او هر روز صبح با رفقایش به طور خصوصی درس میخواند، در حالی که من و شمس جداگانه درس میخواندیم. اما وقتی که قدری بزرگتر شدیم، من اغلب میتوانستم سر ساعت یازده و نیم به او ملحق شوم تا ناهار را با پدرمان بخوریم.(ص48)
در ایران غذا را با دست میخوردند، و به جای قاشق و چنگال از نان استفاده میکردند، اما پدرم که بیشتر متمایل به آداب و رسوم غربیها بود و آنرا با پیشرفت مرتبط میدانست، میخواست که ما راه و رسم غذا خوردن غربیها را یاد بگیریم. ما هم سعی میکردیم که تمام قواعد مورد نظر او را رعایت کنیم، اما گاهی هم رفتار بچگانه خودمان را داشتیم.(ص49)
با آنکه من از پدرم میترسیدم، ولی دارای پارهای از خصوصیات او نیز بودم: من هم سرسختی، غرور زیاد، و اراده آهنین او را داشتم. اگر به من چندان توجهی نمیشد، من هم نمیخواستم مورد توجه قرار بگیرم... خیلی زود به این واقعیت پی بردم که خودم باید مسائل و مشکلاتم را حل کنم، خودم باید مستقلاً فکر و اقدام بکنم، و بهای آنرا هم بپردازم. من و خواهرم شمس وقتی که بچه بودیم با هم زیاد سازگاری نداشتیم (هرچند وقتی بزرگ شدیم با یکدیگر صمیمیت پیدا کردیم)، و شاید دلیلش این بود که با یکدیگر وجه مشترک زیادی نداشتیم. شمس، مانند مادرم ریزنقش، ظریف و بور بود. حالتی زنانه داشت، و در نقش سنتی زنان که بیشتر پرداختن به خانهداری و زندگی زناشوئی بود احساس راحت میکرد. دوست داشت با صدها عروسکی که داشت بازی کند و پیوسته چشم به انتظار روزی بود که شوهر کند و بچهدار شود. اما در نظر من تنها کسی که اهمیت داشت برادرم بود، و لحظاتی برایم حائز اهمیت بود که میتوانستم با او بگذرانم. به او اعتماد داشتم و راز دلم را به او میگفتم و نظر مشورتی او را میخواستم. و مدتها پیش از آن که به سن بلوغ برسیم، صدای او، صدای حاکم بر زندگی من شد. من از رضاشاه اطاعت میکردم چون احساس میکردم که مجبورم این کار را بکنم، اما به حرف برادرم گوش میدادم چون نمیتوانستم تصور بکنم که میتوانم کار دیگری هم بکنم.(صص2-51)
چهرههایی در آینه
من به قدری به برادرم نزدیک بودم و خود را با او یکی میدانستم که به مرور حالت پسرها را پیدا کرده بودم. هر وقت که فرصتی دست میداد دراسبسواری، یا تنیس و ورزشهای دیگر به برادرم و رفقایش ملحق میشدم. در آن سالها که امکان معاشرت آزاد مرد و زن در جامعه ما بسیار کم بود، این احساس غیرعادی به من دست داده بود که در حضور مردان بیشتر احساس راحت و آسایش میکنم. حقیقت آنست که من هنوز هم همین حالت را دارم و معاشرت با مردان را بر زنان ترجیح میدهم. من و برادرم با آنکه از نظر عاطفی به هم خیلی نزدیک بودیم، ولی خلق و خو و شخصیت کاملاً متفاوتی داشتیم. او ملایم، محتاط، و بیاندازه خجول بود، در حالی که من بانشاط، تندخو، و گاه سرکش بودم. برادرم در مقابل تمام بیماریهای دوران طفولیت تا حدی ضعیف و آسیبپذیر بود، در صورتی که من با وجود آن که جثه کوچکی داشتم (همه ما از لحاظ ساختمان بدنی شبیه مادرمان بودیم) قوی و تندرست بودم. پدرم گاه به شوخی به من میگفت: «به نظر من هر چه سلامتی در دنیا هست، همه به تو داده شده است.»(صص4-53)
پدرم چون به کمبود تحصیلات رسمی خود کاملاً آگاه بود، از اینرو تصمیمش آن بود که ما باید تحصیل کنیم، و دستکم یک زبان خارجی یاد بگیریم. به همین جهت مادام ارفع را، که همسر فرانسوی یکی از افسران ارتش بود، استخدام کرد تا به ما زبان فرانسه بیاموزد. اما ساعاتی را که ما با خانم ارفع میگذراندیم شباهتی به کار در کلاس درس نداشت، چون او در این ساعات درهای دنیای تازه و ناشناختهای را به روی ما میگشود، دنیای سحرآمیز و ناآشنا، و شهری به نام پاریس که ما را شیفته و مسحور خود ساخته بود.(ص55)
او میگفت: «والاحضرت عزیزم، من یقین دارم که شما روزی به پاریس خواهید رفت و به چشم خودتان همه چیز را خواهید دید- ساختمانهای چند طبقه را که دارای آسانسورست و انسان را تا آخرین طبقه بالا میبرد. در آنجا تمام خانهها دارای آب تصفیه شده است. بیشتر مردم باسوادند. زنان و مردان در ادارت و کارخانهها با هم و در کنار هم کار میکنند، و شبها برای خوردن شام یا رقص با هم بیرون میروند. به علاوه هیچکس در آنجا چادر بر سر نمیکند.» من این شرح و تفصیل را، مانند قصههای جن و پری که هنگام خواب شنیده بودم، نمیتوانستم باور کنم. در ایران داشتن آب تصفیه شده برای مردم، و حتی برای خانواده سلطنتی، چیز فوقالعادهای بود. زنان و مردان جدا از هم زندگی میکردند، و فقط در چهاردیواری خانه و خانواده با یکدیگر برخوردی داشتند. من به ندرت زنی را دیده بودم که بیچادر باشد، حتی مادر خودم هم در حضور مردان صورتش را میپوشانید. البته به این حقیقت واقف بودم که به این نوع زندگی معمولی یک زن خانهدار ایرانی، ولو متمول و مرفه هم باشد، علاقهای ندارم...(ص57)
با این حال من از تعطیل روز جمعه وقتی بیشتر لذت میبردم که پیش برادرم و رفقای او میرفتم. همه ما به اسبسواری خیلی علاقهمند بودیم، و من بعضی از روزها پنج تا شش ساعت از وقتم را صرف اسبسواری میکردم. هنگامی که مسابقه میدادیم، معمولاً من نفر اول میشدم. و همین امر سبب شده بود که افسانه برتری همیشگی مردان را مورد تردید قرار دهم. چیز دیگری که بسیار مورد علاقهام بود، اتومبیل بود، مخصوصاً اتومبیلهای آمریکائی، وقتی که هنوز کوچک بودم، پدرم اولین اتومبیل را برای من خرید و خوب به یاد میآورم که آن، یک اتومبیل فورد کروکی زرد رنگ مدل 1930 بود. همین که با طرز کار اتومبیل و راندن آن آشنا شدم و مهارتی پیدا کردم، به من اجازه داده شد که در خیابانهای اطراف کاخ رانندگی کنم. من از این اتومبیل، و احساس آزادی و قدرتی که به من میداد، خیلی خوشم میآمد.
با وجود تمام این فعالیتهای «مردانه»، هرگز دلم نمیخواست پسر بودم. بعکس خیلی خوشحال بودم که زنم، هرچند هرگز حاضر نشدم نقش قالبی و محدودی را که در آن روزگار برای زنان مقدر شده بود، بپذیرم. برای من نقش مردان، با آزادی عمل و حق انتخابهائی که داشتند، خیلی جالبتر به نظر میآمد، و شاید به همین جهت است که من بیشتر عمر خود را صرف فعالیت در دنیای مردان کردهام. از طرف دیگر چون دوست و همبازی دختری نداشتم، رفقای برادرم را به دوستی انتخاب کرده بودم، و بیشتر اوقات خود را با پسر مهربان و نجیبی به نام مهرپور میگذراندم. پدر او، تیمورتاش، وزیر دربار پدرم بود، اغلب من و او با هم بودیم. اسبسواری میکردیم، تنیسبازی میکردیم، و با هم صحبت میکردیم. مدتی بر این آشنائی نگذشته بود که واسطههای ازدواج درباره امکان عروسی ما دو تن، درآینده، شروع به فعالیت کردند... بحث درباره امکان چنین ازدواجی زیاد ادامه نیافت، چون پدر مهرپور متهم به شرکت در توطئهای سیاسی علیه پدرم شد و به زندان افتاد. بقیه افراد خانوادهاش (به استثنای مهرپور که برای تحصیل به سویس رفت) به دهکدهای که زادگاهشان بود فرستاده شدند. من و مهرپور، قبل از آنکه او به سفر برود، با هم ملاقات کوتاهی کردیم و به هم گفتیم که باز هم در آینده یکدیگر را خواهیم دید، هرچند که همان وقت نیز میدانستیم ممکن است این دیدار سالها طول بکشد... با وصف این، هنگامی که پدرم اعلام کرد که ولیعهد برای ادامه تحصیلاتش به مدرسه لوروزه یکی از مدارس خصوصی سویس، خواهد رفت، احساس کردم فقدان مهرپور در مقایسه با غم دوری برادرم بسیار ناچیز بوده است.(صص61-58)
پس به درسهایم پرداختم و علاقه تازهای به ریاضیات پیدا کردم. دقت و قاطعیتی که لازمه علوم ریاضی است با خلقیات شخصی من نیز کاملاً سازگار بود، و من با کمک و تشویق معلمم خیلی سریع به سطوح عالی این رشته رسیدم. تمام وقت و نیروئی را که زمانی با برادرم صرف ورزش میکردم، صرف درسهایم کردم، «برنامه»ای برای خود ترتیب دادم که تا به امروز پا برجا مانده است. من هیچگونه مشغولیت و تفننی به جز کارم نداشتهام.(ص61)
شاید هم پدرم فهمیده بود که من چقدر از دوری برادرم رنج میبرم، چه دو سال بعد از مسافرت برادرم، اعلام کرد که من و مادر و خواهرم برای دیدن ولیعهد به سویس خواهیم رفت. از لحظهای که این خبر را شنیدم تا زمانی که تهران را ترک کردیم کاملاً مواظب بودم که رفتار نامناسبی از من سر نزند، تا مبادا پدرم نظرش را تغییر بدهد. واقعاً باور نمیکردم که هم خواهم توانست برادرم را ببینم و هم به تماشای اروپای سراسر شگفتی مادام ارفع نائل آیم.(ص 62)
مسافرت با ترن- بدون در نظر گرفتن دو روزی که در برلین توقف کردیم- هشت روز طول کشید. برلین اولین شهر بزرگ اروپائی بود که دیدم. سال 1312 بود، و رئیس تشریفات دولت آلمان ورود ما را خوشآمد گفت و ما را تا سفارت ایران همراهی کرد. در سفارتخانه دسته گل بزرگی را که آدولف هیتلر صدراعظم آلمان فرستاده بود دیدیم. هیچکدام از ما در آن موقع نمیدانستیم که او چه بر سر دنیا خواهد آورد، و تأثیر آن در ایران چه خواهد بود. آن شب برای اولین بار به اوپرا رفتم- گمان میکنم اوپرای بیوه خوشحال را اجرا میکردند- و با وجود آن که موسیقیای را که میشنیدم به گوشم ناآشنا بود، شکوه و جلال سالن اوپرا، و تلالو لباس و جواهر تماشاگران در تمام مدت حواس مرا به خود جلب کرده بود. وقتی به مقصد رسیدم، قبل از آنکه ترن کاملاً متوقف شود، من از ترن به بیرون پریدم. با یک نگاه عاشق سویس شدم، کشوری که مناظرش آن قدر زیبا بود که هوش از سر انسان میبرد، و این زیبایی در ظاهر سالم و خوشحال مردم آن نیز منعکس بود. برادرم کاملاً تندرست و خوشحال به نظر میرسید، و خیلی قویتر و سالمتر از زمانی بود که در تهران بود. بلافاصله متوجه شدم که او چقدر تحت تأثیر اروپا و آداب و رسوم غربی قرار گرفته است.(صص5-64)
پس از دیدن برادرم، و آشنائی با نحوه زندگی در سویس، من هم خیلی علاقهمند شدم که در سویس بمانم. اما میدانستم که کسب اجازه از پدرم بسیار مشکل است، بدین سبب هنگامی هم که پدرم از ترکیه به لوروزه تلفن کرد، من جرأت نکردم این تقاضا را از وی بکنم. (پدرم به ترکیه رفته بود تا مصطفی کمال را، که مایه الهام او در بسیاری از برنامههایش برای ایران بود، ببیند. و در آنجا با استفاده از سیستم تلفن بینالمللی، که ما در آن زمان در ایران نداشتیم، توانسته بود با ما تماس بگیرد.) پس، من درباره این موضوع، تلگرافی برای پدرم فرستادم و از وی اجازه خواستم که در اروپا بمانم و در یک مدرسه اروپائی تحصیل کنم. پاسخ پدرم کوتاه و تند بود: «دست از این چرندیات بردار و زود برگرد.» بیهرگونه مطلب یا توضیح دیگری. این هم یکی دیگر از خصوصیات رضاشاه بود. وقتی فهمیدم که پدرم هر قدر هم به من اجازه بدهد در ایران تحصیلات بیشتری بکنم، هرگز این فرصت را پیدا نخواهم کرد که مانند برادرانم در خارج به تحصیل بپردازم، سخت ناراحت و عصبانی شدم و احساساتم جریحهدار گردید. اما با وجود این همه ناراحتی و عصبانیت، حتی فکر عدم اطاعت هم از خاطرم نگذشت. چون در دنیای خاورمیانه، حرف پدر، ولو شاه هم نباشد، همیشه باید اطاعت شود.(صص7-66)
رضاشاه تصمیم گرفته بود ایران را براساس الگوی «غرب» دگرگون کند و ایران را به قرن بیستم برساند، چون وی تبلور پویای رونق اقتصادی و قدرت را در غرب میدید. برای عملی ساختن این هدف، یعنی نیرومند و مرفه ساختن ما، نمیتوانست اجازه دهد زنان، که نصف جمعیت ناچیز ایران را تشکیل میدادند، غیرفعال و زیر پوشش چادر بمانند. از اینرو تصمیم گرفت چادر یا حجاب سنتی زنان را ممنوع اعلام کند. در اینجا باز یک نمونه از تناقضهای موجود در پدرم به چشم میخورد. زیرا در حالی که من هرگز احساس نکرده بودم که وی مایل است از کنترل شدیدی که در خانه نسبت به ما اعمال میکرد، بکاهد، این تصمیم تاریخی را گرفت که ملکه، خواهرم شمس، و مرا بدون چادر به مردم تهران نشان دهد. برای رضاشاه، و هر مرد دیگر ایرانی، اموری که به زن یا خانوادهاش مربوط میشد امری خصوصی محسوب میگردید. رسم این بود که از مرد ایرانی اول میبایست مطالبی درباره این که درآمدش چقدر است یا خانهاش چقدر میارزد پرسید، و آنگاه درباره زن یا دخترانش استفسار کرد. پدرم در خانه، حالت مردان یک نسل قبل را داشت (خوب به خاطر دارم که یک روز با پیراهنی بیآستین سرناهار حاضر شدم، و او دستور داد که «فوراً» بروم و پیراهنم را عوض کنم). اما به عنوان پادشاه حاضر شده بود احساسهای شدید شخصی خود را به خاطر پیشرفت مملکت کنار بگذارد.
وقتی که پدرم تصمیم خود را در این مورد گرفته بود، نزد ما آمد و گفت: «این دشوارترین کاری است که تا به حال مجبور به انجام آن بودهام، اما باید از شما بخواهم که برای زنان ایران سرمشق و نمونه باشید.» قرار شد که من و مادرم و خواهرم شمس بدون چادر و حجاب در مراسم جشن فارغالتحصیلی دانشسرای تهران شرکت کنیم. در زمستان سال 1314 بود که مردم برای اولین بار روی ملکه ایران و دختران او را دیدند.(صص9-68)
پس از این مراسم، قرار شد که تمام زنان حجاب خود را بردارند، و کسانیکه به انجام این کار حاضر نمیشدند به اجبار از آنان رفع حجاب به عمل آید. پدرم میدانست که میتواند به آسانی برای زنان مدرسه و امکانات اشتغال و کار ایجاد کند، اما در عین حال خیلی خوب میدانست که اگر زنان از حالت انزوا و محیط سرپوشیده خانه بیرون نیایند، چنین اقداماتی کاملاً بیفایده خواهد بود. آنان میبایست به میل یا به اجبار وارد روند اصلی جامعه بشوند. پس از آنکه ما در میان مردم ظاهر شدیم، به دستور پدرم عکس ما را در روزنامهها چاپ کردند. یکی از ملایان در ملاء عام رضاشاه را محکوم کرد که چرا اجازه داده است زنان خانوادهاش رویشان را به مردم نشان دهند. پدرم از صمیم دل یک فرد مذهبی بود، اما در عین حال به این واقعیت نیز پی برده بود که بسیاری از آداب و رسومی که موجب عقبماندگی ایران شده است، بقایای سنتهای دیرین اجتماعی است و نه از مبانی دین اسلام.
طبیعی است که در برابر فرمان کشف حجاب زنان، و به طور کلی اعلام آزادی آنان، مقاومت در مملکت ادامه یافت. ملایان این اقدام را، برای حفظ خود، و سنت دیرینهای که خود را حافظ آن میدانستند، خطری بزرگ میدیدند، اما در اینجا یک وجه تمایز مهم بین آنچه در قرآن است و تفسیری که ملایان از آن میکردند وجود داشت. و ما اگر بخواهیم به چگونگی زیادهرویهائی که حتی در این روزها به نام «اسلام» میشود پی ببریم، بایستی این وجه تمایز را درک کنیم. در واقع هدف مذهب ما، حفظ و حمایت زنان در برابر خشونت و رسوم وحشیانه دوران قبل از اسلام بود، نه این که آنان را قرنها تحت فشار و خفقان قرار دهد. دین اسلام به این رسم اعراب که گاهی دختران خود را پس از تولد بلافاصله میکشتند، پایان داد. همینطور مردان را در جامعهای که میتوانستند هر چند زنی که دلشان میخواست داشته باشند، محدود کرد که بیش از چهار زن نمیتوانند بگیرند. قاعده ارث هم که بر اساس آن به یک دختر فقط نصف سهم پسر میرسد، از لحاظ تاریخی به صورتی که امروز دیده میشود تبعیض آمیز نبود، بلکه مبتنی بر این واقعیت بود که پس از مرگ پدر، برادران از نظر مالی و اجتماعی مسئول خواهر خود بودند. از طرف دیگر حتی در قرآن، چادر به اصطلاح امروز الزامی نیست. بلکه قرآن از زن میخواهد که در رفتار و لباس خود رعایت اعتدال را بکند. ولی این حکم قرآن به حجاب منتهی گردید که از بقایای دورانهای گذشته است، اما باید به این موضوع توجه داشت که در حال حاضر در بیشتر کشورهای اسلامی حجاب به عنوان یک نماد سیاسی ضد غربی احیا شده است- نه برای اجرای یکی از احکام مذهبی.(صص71-70)
برادرم در سال 1315 تحصیلاتش را در سویس به پایان رسانید و خبر داد که میخواهد به وطن بازگردد. روز بازگشت او شادترین روز زندگی من بود. تمام خانواده به استقبال برادرم به بندر پهلوی رفتیم- بندری که برادرم چهار سال پیش از آنجا به سویس عزیمت کرده بود. من از اینکه میدیدم شهر نسبت به زمانی که برای بار اول آنرا دیده بودم تغییرات زیادی کرده است خیلی تعجب کردم. یک بولوار بزرگ و مدرن در آنجا احداث شده و تیرهای چراغ برق به ردیف در کنار ساحل نصب گردیده بود. البته این بندر به بزرگی بندرهای اروپا نبود، اما نمونه بارزی از برنامههای نوسازی پدرم به شمار میآمد.(ص73)
عروسیها
شایعاتی در کاخ شنیده میشد که پدرم برای من و شمس شوهر انتخاب کرده است. دایه و خدمتکاران من، و حتی مادرم شروع کردند به تبریک گفتن به من. اما در نظر من که در آن موقع بیش از هفده سال نداشتم، این خبر وحشتناکی بود. من از فکر ازدواج کردن هم بیزار بودم، تا چه رسد به این که با مردی که هرگز ندیده بودم ازدواج کنم. میترسیدم احساسم را با پدرم در میان بگذارم، از اینرو از برادرم خواستم که وساطت بکند، و از رضاشاه بخواهد در تصمیم خود تجدید نظر کند.(ص75)
اولین باری که چشمم به دو داماد آینده افتاد، هنگامی بود که آنان با برادرم تنیس بازی میکردند. قرار بود فریدون جم، که افسر جوان ارتش، و پسر نخستوزیر بود، شوهر آینده من شود، و خواهرم با مردی به نام علی قوام، که از خانوادههای سرشناس شیراز بود، ازدواج کند. طبیعتاً من در آنروز فقط به مردی که برای همسری من انتخاب شده بود توجه کردم. باید اعتراف کنم که هر چند هنوز علاقهای به ازدواج نداشتم، ولی او را جوانی بلندبالا، خوش اندام و باسلیقه یافتم. اما متأسفانه شمس اظهار نظر کرد که او به نامزد من بیشتر از مردی که پدرمان برای او انتخاب کرده بود علاقهمند است. چون او خواهر بزرگتر بود، حق تقدم را به او دادند، و به این سبب نامزدهای ما را رسماً عوض کردند.(ص76)
تنها جنبه خوشایندی که ازدواج برای من داشت، آن بود که با این کار، مقام و موقعیت یک فرد بالغ را پیدا کرده بودم. حالا به عنوان یک زن شوهردار اجازه داشتم هر روز با اتومبیل خودم به منزل خواهر شوهرم که در فاصله 20 کیلومتری بود، بروم. در آنجا میتوانستم ساعات طولانی تنیس بازی کنم، بعد چای و شیرینی بخورم، و از ملاقات خویشاوندان جدیدم لذت ببرم. اینگونه بازدیدها برای زنی که زندگی زناشوئی دلپذیری داشته باشد بایستی خسته کننده و ملالآور باشد، اما برای من، اینطور نبود. بعکس اوقاتی را که صرف رانندگی و یا تنیس میکردم، یا با اعضای خانواده شوهرم به گفت و گو مینشستم، وسیلهای بود تا خود را از واقعیات زندگی زناشوئیم دور نگه بدارم. در تمام دوران ازدواجم با علی قوام تا آنجا که در قدرتم بود از او دوری میکردم، شاید واکنش من نسبت به هرکس دیگری هم که به من تحمیل میشد به همین صورت میبود، به علاوه او به نظر من مردی بود سرد، حسابگر، بدون هیچگونه جاذبه، که انسان، نه میتوانست از او خوشش بیاید و نه او را دوست داشته باشد. خیلی عجیب به نظر میآید که شوهرم از این بیعلاقگی من، و یا از این که بین ما هیچگونه محبتی وجود نداشت، به هیچ وجه ناراحت نبود. چنین مینمود که او به همین راضی است که اسماً شوهر دختر شاه باشد. او کمترین توجهی به این نداشت که ما باید با هم زندگی زناشوئی واقعی داشته باشیم. ما هرگز درباره احساسهایمان با یکدیگر صحبت نمیکردیم، و از همان آغاز ازدواج در اتاق خواب مجزا میخوابیدیم و هر یک زندگی جداگانه خودمان را داشتیم.(صص8-77)
پدرم نقش و وظیفهای را که برای خودش تعیین کرده بود بیاندازه حائز اهمیت بود، زیرا او تنها با قدرت اراده و عزم راسخ خود میخواست ایران را از قرون وسطی به عصر جدید برساند- کاری که جریان تحول آن در اروپای غربی قرنها به طول انجامیده بود. یکی از کارهای مهمی که رضاشاه برای دگرگون ساختن کشور در نظر داشت بکند، ایجاد یک دولت مرکزی قوی بود. برای نیل به این هدف، ده سال تمام وقت و هم خود را صرف آرام کردن عشایر مهم- بختیاریها، قشقائیها، کردها، و لرها- کرد و آنها را زیر فرمان خود درآورد. و چون در مملکت یک زیربنای پیشرفته، جادههای ارتباطی و شبکه ارتباطی (که از اولویتهای اساسی رژیم او بود) وجود نداشت، پس از دهها مأموریت نظامی و لشکرکشی به مناطق دور که دسترسی به آنها دشوار بود، آرامش کامل در کشور حاصل شد.(ص79)
در برابر نفوذ ملایان، او به مبارزهای دست زد که ماهیتش با مبارزه با عشایر متفاوت بود. پیش از سلطنت پدرم، قدرت قضائی کشور در دست مقامات مذهبی بود. پدرم در برنامه اساسی خود، برای نوسازی ایران، نظامی قضائی غربی را (که به طور عمده مبتنی بر نظام قضائی فرانسه بود) انتخاب کرد: که شامل سلسله مراتبی از دادگاهها، و همچنین مجموعههای قوانین: قانون مدنی، تجارت و قانون جزا بود. این اقدامات اساسی برای جدا کردن «مذهب» و «حکومت»، بعدها در زمان برادرم گسترش بیشتری یافت، و منجر به واکنشی شدید و قوی بر ضد سلطنت شد. این مخالفت چندین دهه بعد به اوج خود رسید زیرا با آنکه ملایان از نظر سنتی طرفدار شاه بودند، اما هنگامی که از قدرت (و بعدها در جریان اصلاحات ارضی از ثروت) خود محروم شدند، طبیعی بود که بر ضد سلطنت برمیخیزند و با عوامل دیگر دست اتحاد میدهند. رضاشاه با در نظر گرفتن این واقعیت که مردم بیسواد قادر نیستند یک ملت پیشرو و مترقی به وجود بیاورند، برنامه آموزش ابتدائی اجباری را پایهگذاری کرد، صدها مدرسه افتتاح کرد، و در پانزدهم بهمن 1313 شخصاً سنگ بنای دانشگاه تهران (نخستین دانشگاه ایران) را بنا نهاد. و آنگاه شروع کرد به اعطای بورسهای تحصیلی دولتی به دانشجویان واجد صلاحیتی که میخواستند در خارج تحصیل کنند. این کار در زمان برادرم نیز ادامه یافت. شگفتآور است که همین اقدام نیز در سالهای بعد یکی از هستههای اصلی احساسات ضدپهلوی شد.(صص81-80)
البته او میدانست که این آغاز کار است، اما از همان روزهای اول اطمینان داشت که با وجود تمام مخالفتهائی که میشود، او خواهد توانست تمام طرحها و برنامههایش را به مرحله عمل درآورد. این مخالفتها تنها از سوی کسانی که، مانند مقامات مذهبی، از برنامههای اصلاحات او صدمه دیده بودند، اظهار نمیشد، بلکه حتی کسانی هم که از نتایج این برنامهها سود فراوان برده بودند ساز مخالف میزدند. (برادرم هم سالها بعد با چنین مخالفت دوجانبهای روبرو گردید: هم انتقاد گروههای محافظهکار که میگفتند آنچه او انجام داده «خیلی زیاد و خیلی زود» بوده، و هم انتقاد ناظران غربی و گروههای چپ در ایران که معتقد بودند آنچه شده «خیلی کم و خیلی دیر» بوده است.)(ص82)
پدرم که این همه به آینده توجه داشت، نمیتوانست از مسأله حیاتی جانشینی سلطنت غافل بماند. دخترهایش به سلامت ازدواج کرده بودند، و او اینک توجه خود را به یافتن همسری مناسب برای ولیعهد معطوف ساخته بود. کاندید ایدهآل، میتوانست شاهزاده خانمی باشد تا ایران را به کشوری دیگر نزدیکتر سازد. پدرم در این زمینه بررسیها و تحقیقاتی در سراسر خاورمیانه به عمل آورد، و پس از مذاکرات مقدماتی متعددی بین دربار تهران و دربار قاهره، سرانجام در سال 1317 اعلام شد که محمدرضا پهلوی ولیعهد ایران با شاهزاده خانم فوزیه، خواهر ملک فاروق پادشاه مصر، ازدواج خواهد کرد.(ص83)
طی سالهائی که برادرم با فوزیه زندگی میکرد و همچنین در جریان دو ازدواج بعدی او، شایعات زیادی درباره رقابت من با زنان برادرم در روزنامهها چاپ میشد. اما واقعیت امر این است که مبنای روابط من با ایشان به طور ساده این بود که من همیشه سعی کردهام هرکسی را که نقش مهمی در زندگی برادرم دارد، دوست بدارم، زیرا در نظر من، این کار جزئی از دوست داشتن برادرم بوده است... شاهزاده خانم فوزیه واقعاً اولین دوست نزدیکی بود که من داشتم. او هم، مانند دو همسر بعدی برادرم، نسبتاً خویشتندار و حتی گاهی قدری سرد بود، اما صاحب قلبی مهربان و بخشنده بود. من میدانستم که دل او برای خانوادهاش و زندگیش در مصر تنگ میشود. از این رو سعی میکردم تا میتوانم موجبات راحتی و آسایش خاطر او را فراهم کنم.(ص85)
پدرم کوشیده بود برگزاری اینگونه مجالس روضهخوانی و مراسم دیگر عزاداری، مانند زنجیرزنی و سینهزنی را که از خصوصیات دین ما است محدود کند، و در مقابل جشنها و تعطیلات غیر مذهبی (از قبیل جشن سال نو) را بیشتر رونق بخشد. مردم در این مراسم جشن میگرفتند، به پیکنیک میرفتند، یا در خیابانها مراسم مجللی برپا میداشتند. با وجود این ما از قاهره، که دارای اوپرا، تئاتر، سینما و تالارهای رقص بود خیلی عقبتر بودیم. زندگی فرهنگی تهران محدود بود به تعزیه و چند سینما.(ص86)
اینک همه انتظار داشتند فوزیه به عنوان همسر ولیعهد هر چه زودتر صاحب فرزندی گردد، به خصوص پسر. یک روز او با پیشنهادی نسبتاً عجیب نزد من آمد و نظر مرا در این مورد پرسید که آیا بهتر نیست هر دوی ما سعی کنیم در یک زمان آبستن شویم تا دوران بارداری را با هم بگذرانیم؟ با توجه به این واقعیت که من حتی تحمل دیدن شوهرم را هم نداشتم، ممکن است خیلی عجیب به نظر برسد که من چگونه حاضر شدم این پیشنهاد را مورد بررسی قرار دهم. اما به هر حال این کار را کردم. با آنکه مدتها بود که ازدواج کرده بودم اما هنوز بیست ساله نشده بودم، از این رو توطئه بچگانه، به امید داشتن فرزندی که خلاء زندگی مرا پر کند، به نظرم جالب آمد. من از مسائل جنسی هیچگونه اطلاعی نداشتم و خیلی هم از شوهرم بدم میآمد، به همین جهت مجبور شدم داروی مسکنی بخورم تا بتوانم با شوهرم همبستر شوم.
اما نقشه ما نگرفت: ما در دو زمان مختلف باردار شدیم. اول من آبستن شدم و هنگامی که پسرم، شهریار، به دنیا آمد، فوزیه- که سه ماهه آبستن بود- به دیدنم آمد و تولد پسرم را تبریک گفت. دختر او، شهناز، ششماه بعد متولد شد. پس از فوزیه، پدر و برادرم به دیدنم آمدند و به من تبریک گفتند. فقط شوهرم در آنروز نیامد که پسرش را ببیند، و این خود نشانه روشنی از چگونگی روابط زناشوئی ما در آن ایام است. پس از تولد شهریار، فاصله من و شوهرم از یکدیگر بیشتر شد. این فاصله آنقدر شده بود که دیگر حتی تحمل آنرا نداشتم که با او در یک اتاق به سر ببرم. فکر طلاق را با برادرم در میان گذاشتم. او با نظر من موافق بود، اما معتقد بود که پدرم هرگز اجازه نخواهد داد در خانواده سلطنتی طلاق جاری شود. برادرم گفت که باید صبر کنم.(صص8-87)
سالهای جنگ
دوازدهم شهریور 1318 بود و جنگ جهانی، که ما آن همه از آن میترسیدیم و دربارهاش فکر میکردیم، واقعیت پیدا کرد. من میدانستم که با توجه به موقعیتی که ما به عنوان «چهارراه» اروپا و آسیا داریم در معرض خطر خواهیم بود. موضوع اصلی بحث ما در خانه خطر جنگ بود. پدرم میدانست که اگر پای ما، مانند جنگ جهانی اول، به جنگ کشیده شود، تمام برنامههای عمرانی او در ایران متوقف خواهد شد. تاریخ نشان داد که حق با او بود. اندکی پس از حمله آلمان به لهستان، ایران اعلام بیطرفی کرد. پدرم هیتلر را دوست نداشت و هرگز از او پشتیبانی نکرد، اما باید اعتراف کنم از اینکه میدید آلمان با انگلستان و روسیه، که دشمنان دیرین ایران بودند، به مبارزه برخاسته است، تا حدی خوشحال بود. به هر حال، امید ما برای بیطرفی فقط تا تابستان سال 1320، که آلمان وارد خاک روسیه شد، بیشتر نپایید...
متفقین برای عبور از مرزهای یک کشور بیطرف احتیاج به بهانهای داشتند. البته آنها میتوانستند برای برقراری راه حمل لوازم و تجهیزات به مقصد روسیه، از پدرم تقاضای همکاری کنند، اما به جای این کار، ما را متهم به طرفداری از نازیها کردند، زیرا گروهی از مهندسان، صاحبان صنایع و دیگر متخصصان آلمانی که در برنامههای گوناگون عمرانی فعالیت میکردند در ایران حضور داشتند. آنها «پیشنهاد» کردند رضاشاه آلمانیها را از ایران اخراج کند، شاید هم به این جهت که خوب میدانستند او حاضر به این کار نخواهد شد. زیرا چنین اقدامی نه تنها ایران را از کمکهای فنی پرارزشی محروم میساخت، بلکه ممکن بود هیتلر را به دشمنی ما برانگیزد. چون از نظر آنها اخراج کارکنان غیرنظامی به منزله زیر پاگذاشتن اصول بیطرفی بود. ادامه حضور آلمانیها در ایران به آنتونی ایدن و ویاچسلاو مولوتف بهانهای را که به دنبالش بودند، داد تا از مرزهای جنوبی و شمالی وارد خاک ایران شوند و راه حمل لوازم و تجهیزات را به مقصد روسیه تعیین کنند.
در نتیجه در سوم شهریور 1320، روزی که ما از آن میترسیدیم (و هنوز هم اثر آن در ذهن من مانده است) فرارسید و به دنبال آن، حوادثی به وقوع پیوست که منجر به پایان سلطنت رضاشاه و تحمیل سالهائی سخت و دشوار بر ایران گردید. آن روز هنگامی که پدرم برای صرف ناهار آمد، چنان آشفته و غمگین و گرفته به نظر میآمد که هیچیک از ما جرأت نکردیم حرفی بزنیم. او گفت: «بالاخره آنچه که فکر میکردم اجتنابناپذیر است، اتفاق افتاد. متفقین به ما حمله کردهاند. به نظر من این پایان کار من است- انگلیسها ترتیب این کار را خواهند داد.» پدرم مخصوصاً از این موضوع بسیار ناراحت بود که علی منصور، نخستوزیر، غفلت کرده و قبلاً به وی اطلاع نداده است که هر لحظه ممکن است چنین حملهای صورت بگیرد. ظاهراً نمایندگان سیاسی ایران در اروپا به نخستوزیر تلگرافی اطلاع داده بودند که حمله متفقین به ایران تقریباً قطعی است، اما این خبر به پدرم داده نشده بود. رضاشاه احساس میکرد که چنین اقدامی معنایش آن است که در داخل دولت کسانی با نظرات او مخالف بودهاند و احتمالاً مخفیانه قرارهائی با متفقین گذاشته بودهاند.(صص91-89)
پدرم همان شب تصمیم گرفت که همه ما را به اصفهان بفرستد، چون احساس میکرد که اصفهان جای نسبتاً امنی است و به علاوه با تمام مرزها فاصله زیادی دارد.(ص92)
شنیدم، پدرم علیمنصور را برکنار کرده و محمدعلی فروغی را به نخستوزیری منصوب نموده و او نیز به سرعت ترتیب لازم برای صلح با متفقین را داده است. البته این کار بیشتر جنبه فورمالیته داشت، چون ارتش ایران طی همان چند روز اول فلج شده و نیروی دریائی کوچک کشور ما هم به کلی نابود شده بود. با وصف این، متفقین به رضاشاه اعتماد نداشتند، زیرا وی آنچنان فرمانروائی نبود که با کشورهائی که به ایران حمله کرده بودند همکاری کند. پس مبارزه علیه او از رادیوهای خارجی آغاز شد. بیبیسی، رادیو دهلی، که از طرف انگلیسیها اداره میشد، و رادیو مسکو شاه را مورد حمله قرار دادند و به شنوندگان ایرانی خود میگفتند شاه آنها دیکتاتور است، و در ضمن گفتارهای خود استعفای او را خواستار میشدند. در نتیجه، در روز 25 شهریور 1320 بیست و دو روز پس از حمله به ایران- پدرم دریافت که برای حفظ و نجات سلطنت چارهای جز کنارهگیری و استعفا ندارد. رادیو تهران اعلام کرد که محمدرضا پهلوی، شاه جدید ایران است.(ص93)
من در سراسر زندگیم رضاشاه را جز در لباس نظامی ندیده بودم، و او را همیشه مردی نیرومند و سرافراز میشناختم. اقداماتی که کرده بود نیروی فعاله زندگی او به شمار میآمد، و اینک به طور ناگهانی دیگر هدف و آرمانی برای او باقی نمانده بود و به دنیای مردان پیری پیوسته بود که دوران فعالیت و مفید بودنشان به پایان رسیده است. او در عروسی برادرم اعلام کرده بود که آرزومندست ده سال دیگر فرصت داشته باشد تا برنامههائی را که شروع کرده است به پایان برساند، اما وی دیگر نمیتوانست به این آرزوی خود جامه عمل بپوشاند.(ص94)
روزی که محمدرضا پهلوی، شاه 22 ساله جدید ایران، برای ادای سوگند به مجلس شورای ملی رفت، من از رادیو فریادهای «زندهباد شاه» را، در حالیکه کالسکه سلطنتی از خیابانها میگذشت، میشنیدم. با وصف این ما میدانستیم که او بیش از هلهله مردم به چیزهای دیگری احتیاج دارد تا بتواند این دوران بحرانی را پشت سر بگذارد. اندکی بعد اعلام شد که مجلس شورای ملی در حالی که کلیه نمایندگان کشورهای خارجی هم، به استثنای نمایندگان انگلیس و روسیه، در آن حضور داشتهاند، با کف زدنهای شدید و طولانی از شاه استقبال کرده است. با آنکه پدرم از سلطنت استعفا داده بود، متفقین هنوز راضی نشده بودند، آنها از رضاشاه میترسیدند. از اینرو تصمیم گرفتند هر چه زودتر او را از ایران تبعید کنند. پدرم از ایشان استفسار کرده بود که آیا میتواند به آرژانتین برود؟ متفقین با این پیشنهاد موافقت کرده بودند. در یکی از روزهای آفتابی و درخشان پائیز سال 1320، پدرم با سایر اعضای خانواده ما، به استثنای فوزیه، شهناز، پسر من شهرام، و من با اتومبیل اصفهان را ترک کردند و به یک کشتی که در فاصله 600 کیلومتری در خلیج فارس لنگر انداخته بود منتقل شدند. پدرم به تصور اینکه به آرژانتین خواهد رفت سوار این کشتی انگلیسی شد، و فقط پس از حرکت کشتی دریافت که انگلیسیها نظرشان را تغییر دادهاند و میخواهند او را به جای دیگری بفرستند. تبعید پدرم در جزیره موریس آغاز شد و در ژوهانسبورگ، در آفریقای جنوبی، پایان پذیرفت.(صص6-95)
شبی به خود جرأت دادم و به او گفتم که از زندگی زناشوئی خود بسیار ناراحت بودهام و چقدر دلم میخواسته است طلاق بگیرم. درست نمیدانم در انتظار چه واکنشی از طرف او بودم، اما هرگز منتظر نبودم که او با تبسمی اندوهبار دستی به پشتم بزند و بگوید: «باباجان، چرا به من نگفتی که تا این حد ناراحتی؟ چرا زودتر حرفی نزدی؟» در پاسخ گفتم: «جرأت نکردم. میترسیدم شما را عصبانی کنم.» او باز تبسمی کرد و دستم را گرفت و گفت: «نمیخواهم که باز هم خودت را درباره این ازدواج ناراحت کنی. هر چه زودتر یادداشتی به برادرت خواهم نوشت و به او خواهم گفت که کمکت کند تا طلاق بگیری.» تقریباً یک سال طول کشید تا طلاق ما عملی شد، چون شوهرم نمیخواست با جدائی از من، موقعیت اجتماعی را که کسب کرده بود از دست بدهد.(صص7-96)
پایان سلطنت پر قدرت رضاشاه، صحنه را برای ادامه مداخلات خارجی و دسیسههای سیاسی داخلی آماده ساخت. برادرم در سن 22 سالگی نمیتوانست از قدرتی که پدرم داشت بهرهمند باشد، از اینرو آنچه پیش آمد شکلی دیگر از سناریوئی بود که در آخرین سالهای دوره قاجاریه، و پیش از آن که پدرم به قدرت برسد، اجرا شده بود، یعنی تکرار برنامههائی که وقتی در مملکت یک دولت مرکزی قوی و یکپارچه وجود ندارد.(ص97)
ما چگونه میتوانستیم درسی را [که] در این سالها فراگرفته بودیم از یاد ببریم، وقتی میدیدیم با وجود تمام حرفهائی که غربیها درباره «تعیین سرنوشت ملل به دست خودشان» میزدند، واقعیت عریان همیشه این است که کشورهای قویتر اراده خود را به کشورهای ضعیفتر تحمیل میکنند؟(ص98)
در بنادر و ایستگاههای راهآهن، حق تقدم با حمل لوازم و تجهیزات جنگی بود، در حالی که محمولات ایرانیان هفتهها و ماهها در انتظار نوبت میماند. اگر هنرمندی میخواست منظره عمومی دوران جنگ ایران را نقاشی کند، میبایست خطوط طولانی و خاکستری رنگ کامیونهای استودی بیکر خارجی را ترسیم کند که از جادههای ناهموار و پرپیچ و خم- و از کنار روستائیانی که با اسب و قاطر خود صبورانه در کنار جادهها انتظار میکشیدند- عبور میکردند. در شهرها نیز صفهای طولانی در برابر دکانهای نانوائی و خواربارفروشی دیده میشد. در حالی که روسها برنج و گندم استانهای شمالی را برای مصرف خود میبردند، تهران از اعلانهای بزرگی پر شده بود که در آنها خطاب به مردم نوشته شده بود متفقین برای سیر کردن شکم آنها از کانادا گندم وارد میکنند، نیروی متفقین برای آزادی آنها میجنگند. از طرف دیگر بر تعداد مردم گرسنه و بینوا، دهها هزار لهستانی نیز اضافه شده بود که از طریق روسیه به ایران سرازیر شده بودند...
ارتشهای خارجی که ایران را اشغال کرده بودند- یعنی روسها، انگلیسها و آمریکائیها- «متفقین» نامیده میشدند، اما دولتهای آنها هر کدام جداگانه به حفظ منافع اختصاصی خود سرگرم بودند و میخواستند جای پای محکمی برای خود در ایران ایجاد کنند. در آن روزگار، یک ناظر دقیق و باهوش خیلی خوب میتوانست نشانههای جنگ سرد آینده را در ایران ببیند. متفقین که هر یک نحوه عمل جداگانهای داشتند، ایرانیان را هم به دستهها یا «جبهه»های متعدد تقسیم کردند. احزاب زیادی با ایدئولوژیهای متفاوت به وجود آمد که متشکلترین و چشمگیرترین آنها حزب کمونیست توده بود که از روسها الهام میگرفت.(صص100-99)
اعضای حزب توده در مجلس شورای ملی با گروههائی که با کشورهای دیگر ارتباط داشتند مبارزه میکردند و بدین ترتیب غالباً کار دستگاه دولت را فلج میساختند. با وجود آنکه ما مبانی اولیه یک پارلمان دموکراتیک را داشتیم، سیاستمداران ایرانی دارای طرز تفکر سازنده غربی نبودند تا بتوانند آنرا در جهت صحیحی به کار اندازند. آنان در حالی که عهدهدار امور کشور بودند، برای ایجاد تفاهم و سازش سیاسی هیچگونه مهارتی نداشتند و حاضر نبودند با مخالفان خود به گفت و شنود بنشینند. در نتیجه به سبب فقدان یک رهبر قوی و قدرتطلب، ایشان به طرزی عمل میکردند که در خاورمیانه شیوه شناخته شدهایست، یعنی طرفداری و اعلام وفاداری به قطبی و گسستن از آن و پیوستن به قطبی دیگر، و تکرار این عمل و نیز ساخت و پاخت کردن با این و آن، که عموماً برای ناظران غربی غیرقابل درک است. تقریباً هرچند ماه یک بار، یک نخستوزیر جدید از طرف شاه منصوب میشد، و در چنین جوی، قتل و ترور سیاسی یک نوع سرگرمی ملی شده بود. تروریستها عدهای از روزنامهنگاران و شخصیتهای سیاسی را به قتل رسانیدند و پس از هر قتلی هم بازار اتهام گرم میشد و هر دستهای گروه دیگر را متهم میساخت.(ص101)
مذهبیون افراطی دست راستی که سالها بود نفوذ و قدرت خود را از دست داده بودند، به اشاره انگلیسیها رفته رفته سر بلند کردند، زیرا انگلیسیها ملایان را نیروی مؤثری در مقابل کمونیستها میدانستند. سران عشایر نیز، که خلع سلاح شده و از لحاظ سیاسی آرام شده بودند، بار دیگر علم طغیان برافراشتند و مسلح شدند. متفقین برای مواد کمیابی مانند برنج و شکر سیستم جیرهبندی ایجاد کرده بودند و مقدار معینی هم کوپن جیرهبندی به سران عشایر میدادند که بین افراد خود توزیع کنند. اما سران عشایر، در عمل، کوپنها را میفروختند و با پول آن اسلحه میخریدند.(ص103)
...سران دولتهای بزرگ جهان برای شرکت در کنفرانس تهران به کشور ما آمده بودند. ما از اینکه قرار است چنین کنفرانسی تشکیل شود و تهران به عنوان محل کنفرانس انتخاب شده است، کاملاً بیخبر بودیم. به نظر من حتی امروز هم عده بسیار کمی، از تمام علل برگزاری این کنفرانس مطلعند، اما تصور ما در آن زمان این بود که کنفرانس برای اتخاذ تصمیم در مورد استراتژی مشترک انگلیس و آمریکا و روسیه تشکیل شده است تا به ترتیبی جنگ را به مراحل نهائیش نزدیک سازند.(ص104)
اگر برادرم قبلاً آن تبادل نظر آزاد را با روزولت به عمل نیاورده بود تردید دارم که میتوانست در ملاقات با استالین تا این حد از خود ایستادگی و مقاومت نشان بدهد. به نظر من روزولت نه تنها به اهمیت استراتژیک ایران پی برده بود، بلکه به ارزش روابط محکم و استوار با یکی از سران پیشرو خاورمیانه نیز آگاه بود.(ص105)
کنفرانس تهران چهار روز طول کشید و در پایان آن، در روز دهم آذر 1322، دو اعلامیه رسمی منتشر گردید. در یکی از آنها دول متفق «کمک ایران را در ادامه جنگ بر ضد دشمن مشترک» مورد تأیید قرار دادند و پذیرفتند که «جنگ مشکلات اقتصادی خاصی برای ایران به وجود آورده است.» با توجه به این نکته، آنها تعهد کردند که «هرگونه کمک اقتصادی که امکان داشته باشد در اختیار دولت ایران بگذارند.» به علاوه دول متفق اعلام کردند که آنها هم «مانند دولت ایران به حفظ استقلال، حاکمیت و تمامیت ارضی ایران علاقهمند هستند.»... سالها پس از جنگ، مطالبی درباره کنفرانس تهران نوشته میشد. طبق یکی از این نوشتهها، گویا آلمانها نقشهای برای قتل سران سه کشور متفق طی مدت اقامت ایشان در تهران داشتهاند. با وجود آن که ما هرگز خبر چنین توطئهای را نشنیده بودیم، اما این موضوع را میدانستیم که روزولت، که اول در سفارت آمریکا اقامت داشت، بلافاصله به سفارت روسیه نقل مکان کرد. ظاهراً روسها از طریق استقرار دستگاههای اطلاعاتی الکترونیکی در سفارت آمریکا توانسته بودند اطلاعاتی به دست بیاورند و مدارکی ارائه دهند مبنی بر اینکه برای قتل روزولت توطئهای در شرف تکوین است. و در نتیجه رئیس جمهور آمریکا را متقاعد کرده بودند به سفارت روسیه که کاملاً محفوظ بود نقل مکان کند.(صص7-106)
گرچه امروز همه چیز اتفاق افتاده و گذشته است، ولی احساس شخصی من آن است که مهمترین نتیجه کنفرانس تهران را باید در ایجاد روابط دوستانه بین استالین و روزولت جست، پیوند نامناسبی که به استالین چراغ سبز داد تا به اعمال نفوذ در اروپای شرقی و خاورمیانه بپردازد.(ص108)
بر اثر تبعید پدرم، خانواده تیمورتاش- و دوست دیرین من مهرپور- توانستند به تهران بازگردند. من برای اولینبار در عمرم، با مهرپور، برادر او هوشنگ، و تنی چند از دوستان آنان، زندگی اجتماعی جدیدی را که خارج از خانواده سلطنتی بود آغاز کردم. کارهائی که ما میکردیم، از قبیل گوش کردن به موسیقی، رقص، بحث درباره اخبار دنیا، همه بر اساس ضوابط غربی مناسب و مطلوب شناخته میشد، به خصوص که ناخواهری بزرگم اغلب ما را همراهی میکرد، از چارچوب اخلاق و آداب و رسوم ایرانی هم میشد گاهگاه قدمی فراتر گذاشت مشروط بر آنکه مسئله و سروصدائی در خانواده سلطنتی به وجود نیاورد و بر سنگینی باری که بر دوش برادرم بود نیفزاید. اما این روزها در مقایسه با زندگیای که قبلاً داشتم، روزهای پرماجرائی بود.(ص109)
شبهائی را که بدین ترتیب با دوستان خود میگذرانیدم، برای من فرصتی بود که کمکم درباره عشق نیز فکر کنم. این دور هم جمع شدنهای شبانه کاملاً ساده و بیآلایش بود، اما این تصور برای من وجود داشت که روزی با مهرپور ازدواج خواهم کرد. من با وجود آنکه شوهر کرده بودم، اما هنوز عشق و شوریدگی و تمام آن احساسهائی که الهامبخش شاعران، تصنیفسازان و دختران جوان بود برایم بیگانه بود. اما یک چیز را خوب میدانستم و آن این بود که احساس من نسبت به مهرپور از نوع عاطفه و دوستی بود، و نه عشق و عاشقی. در واقع، خودم فهمیده بودم که هرچه بیشتر با مهرپور و برادرش معاشرت میکنم، بیشتر به طرف برادر او، هوشنگ جلب میشوم. اندام بلند و زیبای هوشنگ، جاذبه و افسون و عمق اندیشه او که نتیجه سالها تحصیل او در انگلیس بود، مرا سخت مجذوب او ساخته بود.(صص2-111)
غم مشترک من و هوشنگ به علت مرگ مهرپور، ما دو تن را به طور عجیبی به هم نزدیک کرد. آرام با هم حرف میزدیم، از گذشتهها یاد میکردیم، و حرفهائی را که معمولاً مردم برای تسلی و تسکین خود و دیگران میگویند به یکدیگر میگفتیم. مدت زیادی نگذشت که احساس کردم حالت هوشنگ عوض شده است. یکروز، حتی قبل از آن که لب به سخن بگشاید، دانستم که میخواهد به من بگوید که دوستم دارد. قبلاً هیچ کس درباره عشق با من سخنی نگفته بود، و من هرگز کسی را نشناخته بودم تا چنین احساسی را با وی در میان بگذارم. هنگامی که هوشنگ درباره ازدواج با من شروع به حرف زدن کرد، امید زندگی با مردی که دوستش میداشتم مرا تقریباً از خود بیخود ساخت، به خصوص که شش سال تمام با ناراحتی بسیار زن مردی بودم که هرگز علاقهای نسبت به او در خود احساس نکرده بودم. میخواستم خوشحالی خودم را در این مورد با تمام اعضای خانوادهام در میان بگذارم، اما هنگامی که احساسم را نسبت به هوشنگ، به برادرم گفتم، او سرش را تکان داد و گفت وصلت و درگیری عاطفی با خانوادهای که قبلاً به خاندان پهلوی خیانت کرده است صحیح نیست. خوب میفهمیدم که او چه میگوید، اما این برداشت چقدر غیرعادلانه بود. به ملاقات هوشنگ ادامه دادم، در این دیدارها حرفهای ما بیشتر در حاشیه بود، ولی سعی میکردیم راهی پیدا کنیم که با هم باشیم.(ص113)
من سعی کردم تمام جوانب پیشنهاد هوشنگ را در نظر بگیرم. مخالفت با برادرم و فرار ما، در جو اجتماعی محدود و عقب مانده تهران، یک رسوائی بزرگ برای خانواده سلطنتی به وجود میآورد. برادرم هرگز مرا نمیبخشید و من مجبور میشدم تا ابد از گذشتهام ببرم.(ص114)
چند روز بعد، با حالتی آمیخته به ترس و هیجان، به خانه ناخواهریم رفتم. قرار بود من و هوشنگ همدیگر را در آنجا ملاقات کنیم. حاضر شده بودم به هر چه هوشنگ میگوید عمل کنم... روز بعد هم از هوشنگ خبری نشد و همینطور روز بعد از آن. پیش خود به این نتیجه رسیدم که: نظر هوشنگ تغییر کرده است. لابد مجدداً درباره این موضوع فکر کرده و متوجه شده است مرا به قدر کافی دوست ندارد. خود را سرزنش کردم که رفتار بچگانهای داشتهام و بعد، زدم زیر گریه، گریه به خاطر از دست دادن هوشنگ، و همچنین به خاطر رؤیاها و تخیلات عاشقانه جوانیم.(ص115)
دو سال بعد، پس از ازدواج هوشنگ با زنی دیگر، فهمیدم که ماجرای آن شب آخر، با آنچه من تصور کرده بودم بسیار متفاوت بوده است. داستان از این قرار بوده است که برادرم که دریافته بود من تا چه حد به هوشنگ علاقهمند شدهام، دوستش، ارنست پرون، را نزد هوشنگ میفرستد. و پرون به هوشنگ میگوید: «شاه نسبت به صمیمیت تو نسبت به خواهر خود هیچ تردیدی ندارد، اما اعلیحضرت خود را میشناسد و میداند که ازدواج او با تو سبب رنج و ناراحتی وی خواهد شد. اگر تو به راستی او را دوست داری، دیگر نباید او را ملاقات کنی.»...
با وصف این، هفتههای اولی که هوشنگ از من دور شده بود، به گوشهای پناه بردم و با احساس درونی خود که عشقم را از دست دادهام خلوت کردم. تصمیم گرفتم ایران را ترک کنم و به دیدن پدرم به آفریقای جنوبی بروم. این سفر برای من بیاندازه جالب و مهم بود. در خارج از ایران با کشورهای دیگری که از جنگ لطمه و آسیب دیده بودند آشنا شدم. با اشخاص مختلفی که هرگز فکرش را هم نمیکردم ملاقات کردم. با خطراتی روبرو شدم که هرگز نمیتوانستم حتی در مخیلهام آنها را به تصور درآورم، و برای اولین بار در زندگیم نه تنها تنهائی و انزوای دوران بچگی را احساس نکردم، بلکه متوجه شدم که تنها روی پای خودم ایستادهام و اعتماد به نفسی پیدا کردم که نشانه استقلال است. (با وجود آن که من به میل خودم به آفریقای جنوبی رفتم، اما همیشه آنرا اولین تبعید خود، از سه تبعیدی که تاکنون داشتهام، تلقی کردهام.) هنگامی که این سفر به پایان رسید و به ایران بازگشتم، میدانستم که از آن زمان به بعد اختیار آینده و زندگیم در دست خودم است.(صص7-116)
اولین مرحله سفر را با هواپیمای نظامی از تهران به قاهره رفتم و در آنجا به عنوان مهمان دربار مصر به گرمی مورد استقبال قرار گرفتم. قاهره، حتی در آن روزهای شدت جنگ، همچون شهری سحرانگیز، زیبا، اسرارآمیز و پرجوش و خروش بود. در مقایسه با پایتختهای دیگر کشورهای خاورمیانه، که به زحمت میکوشیدند از تاریکیهای دوران گذشته به در آیند، قاهره مانند جواهری میدرخشید: شهری بود بینالمللی، سرشار از سنتهای دیرینه، که از جوشش و جنبش خلاق و فکری قرن بیستم نیز برخوردار بود.(ص117)
در تهران خانواده سلطنتی، راحت، اما ساده زندگی میکرد، چنان که شاید فرق زیادی با زندگی یک خانواده خوشبخت و موفق در رده طبقه متوسط بالا در اروپا نداشت. اما زندگی دربار مصر شکوه و جلال داستانهای افسانهای پریان، و شاید هم تا حدودی قصر ورسای را در نظر مجسم میساخت... به نظر من زنان دربار مصر زیبا و شیک و خوش لباس بودند. تمام آنها اعم از این که شباهت کلاسیک به نفرتیتی داشتند یا شبیه پدر یا مادر اروپائی خود بودند، آرایش و لباس اروپائی بر تن داشتند. اما هنگامی که من با این خانمها درباره زندگیشان صحبت میکردم، پی میبردم که هرچند آنها مدتهاست حجاب و چادر را کنار گذاشتهاند، اما اثر سمبلیک آن هنوز در ایشان از بین نرفته است. و با وجود آن که بعضی از زنان مصری از محدوده آداب و رسوم اجتماعی پا فراتر گذاشته بودند، بیشتر آنان از نظر اجتماعی و جنسی گرفتار همان نوع آداب و رسوم و مقرراتی بودند که دست و پای زنان ایرانی را بسته بود. شخصیت ممتاز دربار، ملک فاروق، برادر زن برادرم، بود. اما فاروقی که من در این سفر شناختم، آن پادشاه چاق و درشت اندام و ولخرجی نبود که بعدها مورد توجه کاریکاتورسازان و طنزپردازان غربی قرار گرفت. جوانی بود خوشگل و خوش اندام، باریک و بلند، وطنپرست و آرمانطلب، با چشمانی آبی روشن که وقتی حرف میزد، میدرخشید. هنگامی که او با من درباره مسائل و محرومیتهائی که به علت مداخله زیاد و دائمی انگلیسیها در سلطنت خود با آن روبهرو بود صحبت میکرد، با وی احساس همدردی میکردم.(صص9-118)
در یکی از این میهمانیها، فاروق به من گفت که دوستم دارد و میخواهد با من ازدواج کند- این مطلب را من تاکنون به هیچکس نگفتهام. اما قبل از آنکه من بتوانم به او خاطرنشان کنم که هنوز زن شوهرداری هستم، او به سخنانش ادامه داد و گفت که ملکه فریده را دیگر دوست ندارد و میخواهد او را طلاق بدهد. با وجود آن که به نظر من فاروق مرد جذابی بود، اما من دیگر حال و حوصله آنرا نداشتم که به اظهار عشق کسی گوش کنم، به خصوص به اظهار عشق مردی که شوهر زنی است که آن زن را دوست خود میدانستم. از این رو سعی کردم بدون جریحهدار ساختن غرور فاروق او را از این فکر منصرف سازم.(ص120)
... آنجا [در مصر] با مردی آشنا شدم که بعدها شوهر دوم من شد. روزی روشن و دلپذیر بود، من در محوطه زیبای باشگاه سوارکاری سلطنتی، که در یکی از جزیرههای وسط رود نیل قرار دارد، با اسبم چهار نعل میتاختم. دوستی مرا به احمد شفیق، پسر وزیر دربار فاروق، معرفی کرد. مادر احمد اهل قفقاز بود و پدرش از اهالی ترکیه، و او موی سیاه پدر و زیبائی مادرش را به ارث برده بود. در حالی که در کنارم اسب میتاخت، من متوجه سوارکاری، نیمرخ زیبا و چهره برنزی آفتابزده او بودم و تحسینش میکردم. طی چند روز اخر اقامتم در مصر هر روز چندین بار احمد را دیدم. طرز رفتارش هم مانند ظاهر او مودبانه و با نزاکت بود و من با یک دید عینی- و نه برداشت شخصی و عاطفی- از او خوشم آمد، چنانکه ممکن بود از یک تابلوی نقاشی یا یک منظره زیبا خوشم بیاید. پیش از آنکه مصر را ترک کنم، خواهر احمد به دیدنم آمد (در خاورمیانه غالباً خواهرانند که نقش فرستاده و رابط را در مسائل مربوط به عشق و ازدواج به عهده میگیرند)، و با بیانی غیرمستقیم به من فهماند که برادرش به من بسیار علاقهمند شده و ممکن است از من تقاضای ازدواج کند. مرحله بعدی کار عبارت از این بود که بیآنکه مستقیماً از من سئوالی شود تا معلوم گردد پاسخ من به آن چه خواهد بود، من از دادن پاسخ مستقیم «آری» یا «نه» خودداری کردم و به او گفتم که در حال حاضر برنامه دیگری در پیش دارم و قرار است به دیدار پدرم بروم.(صص2-121)
خوشحال بودم که پدرم را میدیدم. همدیگر را در آغوش کشیدیم و بوسیدیم. و پیش از آنکه من بتوانم نفسی تازه کنم یا از حال او بپرسم، پدرم مرا سئوالپیچ کرد که حال برادرم چطور است؟ چه اتفاقاتی در ایران افتاده است؟ و قبل از آن که من بتوانم جواب یک سئوال را به طور کامل، بدهم، با سئوال دیگری حرفم را قطع میکرد. هنگامی که تمام رویدادها و اتفاقات را از زمانی که او ایران را ترک کرده بود برایش شرح دادم، اشک در چشمانش جمع شد و آهسته گفت: «خدایا به وطن ما رحم کن. پروردگارا، به پسرم کمک کن.»(صص4-123)
علیرضا نیز چنین مردی بود. در سن 22 سالگی جسور و صاحب ارادهای قوی بود، و درست همان بیپروائی و شجاعت پدرم را داشت. هنگامی که ما در ایران همه دور هم جمع بودیم، من اوقات خودم را همیشه با برادر همزادم میگذرانیدم، اما اینجا، طی این چند هفتهای که در آفریقا بودم، به ارزش فوقالعاده «برادرم کوچکم» که سه سال از ما کوچکتر بود، نیز پی بردم. وقتی شاد و خوشحال بود، حسابی آدم را سرگرم میکرد و در کنار او بودن خیلی لذت بخش بود. مانند بسیاری از مردان قوی، بسیار بذل و بخشش میکرد و به اصطلاح از خود مایه میگذاشت. من اگر میدانستم عمر علیرضا در این کره خاکی اینقدر کوتاه است، روزهائی را که با او گذرانیده بودم عزیزتر میداشتم. تقریباً ده سال بعد از این تاریخ، در سال 1333، او برای شکار به کرانههای دریای خزر رفت. در موقع بازگشت به تهران، در حالیکه خودش هدایت هواپیمای کوچکی را بر فراز سلسله جبال البرز برعهده داشت، هرگز به تهران نرسید تا در جشن تولد شاه و من شرکت کند. هشت روز بعد جسدش در کوهستانها پیدا شد.(صص7-126)
قبل از عزیمت، پدرم مرا به کناری کشید و با صدائی که از هیجان میلرزید گفت: «من میدانم که تو خیلی قوی هستی، اما میخواهم همیشه به خاطر برادرت قوی باشی. همیشه در کنار او بمان و به او بگو که در مقابل هر نوع خطری محکم بایستد.» در حالی که اطمینان لازم را به پدرم میدادم، احساس میکردم که او خیلی پیر شده است. حالش چندان تعریفی نداشت، و ممکن بود که دیگر او را نبینم. به دقت به صورتش نگریستم و سعی کردم خطوط چهره مردانه او را، که در آن زمان هم انسان را تحت تأثیر قرار میداد، خوب به خاطر بسپارم- گرچه حالا در چهرهاش قدری ملایمت به چشم میخورد. این آخرین باری بود که او را دیدم. در چهارم مرداد 1323، درست شش ماه پس از آن که من ژوهانسبورگ را ترک کردم، پدرم در سن 69 سالگی به بیماری قلبی درگذشت... علیرضا با اتومبیل مرا از ژوهانسبورگ به دوربان برد، و ما درست به موقع آنجا رسیدیم و پس از خداحافظی سریعی، سوار کشتی شدم. خود را به ناخدای کشتی، که مردی بلندبالا و درشت اندام بود و موی مجعد قرمز و سبیل بلند قهوهای رنگی داشت، معرفی کردم. با وجود آن که کشتی دارای هیچگونه تسهیلاتی برای مسافر نبود، ناخدا در نهایت لطف کابین خود را در اختیار من گذاشت و سعی کرد ترتیباتی بدهد که من در کشتیای که پر از لوازم و تجهیزات جنگی و عده زیادی دریانورد بود، احساس ناراحتی نکنم... [ناخدا] گفت: «والاحضرت، در این منطقه زیردریائیهای دشمن دیده شده است. من مجبورم در بندر مومباسا در کنیا توقف کنم. به من دستور داده شده است که شما را در آنجا پیاده کنم.»(صص130-129)
او [ناخدا] گفت: «والاحضرت، خیلی متأسفم. اما یقین داشته باشید شما تنها نخواهید ماند. من تلگرافی به فرماندار مومباسا فرستاده و ورود شما را به او اطلاع دادهام. او شخصی را برای استقبال از شما خواهد فرستاد. نگران نباشید، یقین دارم که شما خیلی زود به وطنتان خواهید رسید.» هنگامی که به مومباسا رسیدم، دیدم مومباسا شهر بسیار زیبائی است- تقریباً همان حالت اروپائی ژوهانسبورگ را داشت. در امتداد بولوارهای وسیع و در کنار ساختمانهای بلند و باشکوه آن، ردیفهای منظم درختان مناطق حاره و بتههای انبوه گلهای زیبا دیده میشد. نماینده فرماندار به استقبال من آمد، و مرا به اقامتگاه انگلیسیها در نایروبی برد. احساسی که از دیدن نایروبی به من دست داد آمیخته با شگفتی بسیار بود. من چیز زیادی درباره آفریقا نمیدانستم، اما انتظار نداشتم چنین محلههای مسکونی زیبائی در آنجا وجود داشته باشد، خانههایی تمیز و روشن و خوشرنگ که دورادور آنها را گلها و گیاهان قشنگی پوشانیده بودند.(ص131)
یکروز بعدازظهر، در حالی که در سرسرای اقامتگاهم نشسته بودم و لیوانی لیموناد میخوردم، مرد جوانی- که بلند بالا و بور بود، پیرهنی سفید و شلواری آبی به تن داشت و کیف کوچکی در دستش بود- وارد شد و در مقابل من ایستاد... به نظر میآمد که آدم خوبی است، از اینرو به او توضیح دادم که چطور شده است که به نایروبی آمدهام و اضافه کردم که به دنبال وسیله مسافرتی هستم که مرا به قاهره ببرد. او در جواب من گفت که خلبان است و هواپیمای کوچکی دارد که با آن مزارع کشاورزی را سمپاشی میکند.(ص132)
آخرین توقف ما در دهکدهای بود که در وسط جنگلی قرار داشت و یکی از شاخههای رود نیل از کنار آن میگذشت. خلبان توضیح داد که این دهکده از شهر جوبو زیاد دور نیست. او در آنجا مرا به اقامتگاه انگلیسیها برد. در راه به من گفت که: «به مجرد آنکه به آنجا برسیم شما را به یکی از دوستانم معرفی خواهم کرد. او شخص قابل اعتمادی است و یقین دارم به شما کمک خواهد کرد که به خرطوم بروید.» دوست او یک نقاش و نویسنده آلمانی بود که به آفریقا آمده بود تا از جنگ و خونریزی و تمدن منحط اروپائی دور باشد. نقاش آلمانی به من گفت: «من در آفریقا احساس میکنم که به طبیعت و مردمی که هنوز فاسد نشدهاند نزدیکترم.»(ص134)
اما چند روز پس از رسیدن به دهکده، چند تن از اروپائیانی که در دهکدههای مجاور زندگی میکردند و تعریف شاهزاده خانم ایرانی سیاری را شنیده بودند، به دیدنم آمدند. مهربانیهای آنان از احساس تنهائی من کاست و طولی نکشید که مانند دوستان قدیمی با هم بیاندازه صمیمی شدیم. هر شب چندتن از آنان به ملاقات من میآمدند و ما به زبان بینالمللی «بریج» با هم حرف میزدیم و یا من مشکلم را درباره اینکه چطور میتوانم به سفر خود ادامه دهم با آنان مطرح میکردم.(صص6-135)
شبها هوا قدری بهتر بود، و من و دوستانم هر روز عصر در اتاق غذاخوری بزرگ اقامتگاهمان دور هم جمع میشدیم و درباره سفر پیشنهادی من از طریق رود نیل صحبت میکردیم. بعضیها میگفتند که این یک نوع دیوانگی است، این سفری است پر از خطر و مخاطره که من حتی فکرش را هم نمیتوانم بکنم. اما باید بگویم که این اظهارنظرها و استدلالها هرگز مرا دلسرد نکرد، چون همیشه شیفته اسرار و حالات تخیلی و شاعرانه رودخانهها بودهام، شاید هم دلیل این احساس آن بود که ما در ایران رودخانه بزرگی نداشتیم. من حتی امروز هم، در تبعید، بسیار علاقهمندم که از پنجره اتاق خوابم رودخانه «ایست» را در نیویورک تماشا کنم- هرچند که این رودخانه، رودخانه بسیار آرامی است که دودکشهای ساختمانها، نور چراغهای نئون و سایه کارخانههای قدیمی در آن منعکس میشود.(ص139)
با وصف این پیش از آن که بتوانیم قایق مناسبی که بتواند ما را به این سفر ببرد پیدا کنیم، یکی از مردانی که در جمع ما بود، خبر آورد که هواپیمای کوچکی به منطقه ما آمده و خلبان آن حاضر است مرا تا خرطوم ببرد. از این که وسیلهای پیدا شده بود که میتوانستم به وطنم برگردم آنچنان هیجانزده شدم که دیگر از اینکه از سفر روی نیل بازماندهام ناراحت نگردیدم. (و یقین دارم که دوستانم نیز از اینکه نمیتوانند به این سفر بروند، متأسف نبودند).(ص140)
در فرودگاه خرطوم از اینکه یک سرهنگ انگلیسی را در انتظار خود دیدم متعجب شدم. ظاهراً خلبان هواپیما خبر آمدن مرا با رادیو به او داده بود، چون سرهنگ انگلیسی به من سلام نظامی داد و گفت: «والاحضرت، به خرطوم خوش آمدید. فرماندار کل سودان به من مأموریت داده است که به استقبال شما بیایم و شما را به کاخ ایشان هدایت کنم. فرماندار کل از شما دعوت کرده است که در مدت اقامت خودتان در اینجا مهمان ایشان باشید.» وقتی که به کاخ فرماندار کل رسیدیم، او و زنش بالای پلهها در انتظار من بودند. سخت تحت تأثیر این پذیرایی رسمی قرار گرفتم، اما احساس ناراحتی کردم و پاهایم سست شد، چون هنوز همان پیراهن خاکی رنگ بر تنم بود.(ص141)
من در حدود دو هفته در خرطوم ماندم، و با وجود بیصبری شدیدی که داشتم، به من خیلی خوش گذشت. کاخ فرماندار استخر و زمین تنیس داشت و من نتوانستم جلو خودم را بگیرم و بازی تنیس را شروع کردم. البته آنجا ویمبلدون نبود، اما من در یک مسابقه محلی بین زنان، اول، و در مسابقه با مردان، دوم شدم.(ص143)
دو روز بعد، بدون آنکه ماجرائی پیش بیاید، سوار هواپیمای نظامی دیگری شدم. از وقتی که به آفریقا آمده بودم این اولین باری بود که خودم را در یک وسیله مسافرتی مطمئن و قابل اعتماد میدیدم. بدون تردید اجداد من چنین مسافرت طولانی و پیچ در پیچی را با کاروان شتر میکردند، اما من اینک کاملاً احساس آرامش میکردم که با این وسیله نقلیه مطمئن و به طور مستقیم به طرف مقصد سفر میکنم.(ص144)
در فرودگاه نظامی قاهره ملک فاروق و ملکه فریده به استقبالم آمدند. هنوز کاملاً در کاخ عابدین جابجا نشده بودم که فاروق بار دیگر شروع کرد به سخن گفتن درباره عشق و ازدوج با من. احمد شفیق نیز خواستگاری خودش را تجدید کرد، و من به خاطر احمد مجبور بودم خیلی احتیاط کنم و قصد او را از فاروق پنهان کنم.(ص145)
شایع شده بود که فاروق روابطی با دختر جوانی به نام نریمان که از طبقه متوسط بود، پیدا کرده است. ملکه فریده هم که این شایعات را شنیده بود، نظر مرا در این مورد پرسید. فریده سه دختر داشت، ولی صاحب پسری نبود. چون از مدتها پیش تصمیم گرفته بودم کاری نکنم که مشکلات زناشوئی فریده را بیشتر کند، سعی کردم او را تسلی بدهم. به او گفتم ممکن است علاقه فاروق به نریمان سطحی باشد و با گذشت زمان از بین برود. اما چون به نظر میرسید که فاروق دیگر هیچ علاقهای به فریده ندارد و فرزند ذکوری هم برای جانشینی خود نداشت، من امیدی به ادامه ازدواج آنها نمیدیدم.(ص146)
باید اشاره کنم که پس از عزیمت من، توجه فاروق به نریمان بیشتر شد و تصمیم گرفت از فریده جدا شود. اما با مسئله مهمی روبرو بود. در آن زمان او اولین پادشاه مسلمان بود که میخواست ملکه خود را طلاق دهد و این ممکن بود تأثیرات نامطلوبی به وجود بیاورد، به خصوص که فریده خیلی مورد علاقه عمومی مردم مصر بود.(ص147)
کاملاً روشن بود که فوزیه زندگی درباری قاهره را به تهران ترجیح میدهد، و اینبار دیدار او از چند هفته به چند ماه ادامه یافت. هر بار هم که برادرم از او میخواست به تهران بازگردد، او بهانه دیگری برای ماندن خود میآورد. بالاخره فوزیه از برادرم تقاضای طلاق کرد و به نظر میرسید این کار با تشویق و صلاحدید فاروق شده است تا راه برای پایان دادن به ازدواج او و فریده نیز هموار شود.(ص147)
پس از آنکه تشریفات طلاق انجام شد، فوزیه با یکی از افسران ارتش مصر ازدواج کرد، و تا آنجا که من اطلاع دارم او از زندگی جدیدش که خیلی ساده و آرام بود، راضی بود. پس از آنکه فاروق از سلطنت خلع شد، فوزیه و شوهرش در خانهای نه چندان بزرگ در حومه قاهره اقامت گزیدند. خانواده ما ارتباط خود را با او حفظ کرد، و پس از آنکه برادرش سلطنت خود را از دست داد، ما از نظر مالی به او کمک کردیم و ترتیبات ملاقاتش را با دخترش والاحضرت شهناز در سویس فراهم نمودیم.(ص148) ادامه دارد ...