به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در سه بخش منتشر میشود. (بخش دوم)
فصل دوازدهم: سکوت در توفان جنبشها
تاریخ، در مدت قریب به دو قرن که ایران بویژه در شمال شرقی آن دستخوش توفانهای استقلالطلبانه بود، در مورد یهودیان این سرزمین ساکت است... با اینهمه واقعیتهای تاریخی انکار ناپذیری هست که بیاری آنها میتوان تا حدودی به وضع یهودیان ایران در این دوران پی برد. یکی از این واقعیتها آنستکه قلب جنبشهای ایرانیان خراسان بود که در آنروزگاران مرزهائی گستردهتر از امروز داشت و در آن جمعیت کثیری از یهودیان میزیستند. یهودیانی که در کیش و آئین خود استوار بودند و مدتها از نظر مالی مراکز مذهبی بابل را پشتیبانی میکردند. (ص200)
واقعیت مهم دیگر آن بود که بابل، مغز فعال جامعه یهود دنیا، گرچه پیوندش با تیسفون بریده شده بود اما یهودیان ایران هنوز با بابل در ارتباط بودند و از آنجا که تمامی ایران بزرگ دیروز که بابل یکی از ایالات آن بود بدست خلفا اداره میشد یهودیان این منطقه همچنان با بابل همبستگی داشتند و از نقش و مقام این کانون یهودیت در رهبری ایرانیان یهودی چیزی کاسته نشده بود.(صص201-200)
تاریخ یهود در سطح جهانی گواه آنستکه هر زمان بین دو ملت یا دو قوم نبردی در گرفته، چه نبرد سیاسی و چه مذهبی، یهودی در این میان قربانی فجایع انسانی شده است. در اینکه دوران مورد بحث از این وضع مستثنی بوده جای تردید است.(ص201)
تا قبل از نهضتهای ملی، یهودی مالیاتی میپرداخت تا «محافظت» شود و حق حیات داشته باشد و اینک میبایست وجوه سنگینتر دیگری میپرداخت تا از پیوستن به سپاه اسلام معاف گردد و جانش در امان بماند.(ص201)
از جانب دیگر چون یهودیان از «شروط» عمر سخت رنج میبردند و امید داشتند که با روی کار آمدن شیعیان آن مقررات غیر انسانی پایان پذیرد، آشکار و نهان از مبارزه شیعیان با سنیان، ولو آنکه به نام قیام ملی انجام میگرفت، جانبداری میکردند اما فتح شیعیان نه تنها برای این اقلیت مذهبی آسایش و آرامش ببار نمیآورد که گاه وضع را بدتر هم میکرد.(ص202)
مبارزه دو فرقه اسلامی، تشیع و تسنن، زیر لوای آزادی و استقلال، رقابتی در یهودی ستیزی بین آندو پدید آورد و کار را بجائی کشاند که حتی فردوسی شاعر سنی مذهب در شاهنامهاش که بزرگترین حماسه ملی ایرانست «جهودان» را زیر شلاق تحقیر و بیاحترامی گرفت.(صص203-202)
در دوره اسلامی، دانشمندان برجستهای در دنیای یهود پیدا شدند که به دو تن از آنها که در خطه خلفا میزیستند، اشاره میکنیم. یکی سعدیا در بابل و دیگری حسدای در اسپانیای اسلامی.(ص203)
«سعدیا بن یوسف (Saadiah ben Joseph (942-882» بزرگترین دانشمند و رهبر یهودیت در دوره گئونیم بابل بود... بسال 921 کتابی در رد عقاید قارائیم نوشت و از سال 922 تا آخر عمر در بابل زیست... وی نخستین یهودی است که در مذهب یهود و قوانین آن کتابهای مهمی به زبان عربی تألیف کرده است. در کتاب «613 فرمان»، این فیلسوف یهودی عقاید مذهبی بنیانی یهودیت را به روشنی بیان کرده است... تورات را بزبان عربی ترجمه کرد و کتاب «تفسیر» را بر آن نوشت.(ص204)
سعدیا آخرین عالم یهودی در شرق و حسدای نخستین عالم یهودی در غرب است. «حسدای ابن شپروت (Hisdai ibn Shaprut (970-915» که پیش از این در بحث از یهودی شدن قوم خزر از او نام بردهایم در اسپانیا میزیست. حسدای نخستین شخصیت ممتاز یهودیست که در دستگاه دولت اسلامی اسپانیا مقامی والا یافت... حسدای از سوی دولت، رهبری جامعه یهودیان اسپانیا را به عهده داشت و توانست مقام و موقعیت یهودیان این کشور را بدان حد برساند که بتدریج از بابل و مراکز مذهبی آن که بسرعت رو به سستی و ناتوانی میرفت بینیاز گردند.(ص205)
در همین دوره داغِ جنبشها، وضع یهودیان خزر نیز دگرگون گردید... میتوان براساس نوشته مسعودی مسافرت یهودیان به خزر و اختلاط با آنان را یکی از رویدادهای تاریخ یهود ایران در این ایام دانست. از جانب دیگر یهودیان خزر بسبب آشوبهای داخلی به شمال ایران کوچیدند.(ص206)
در مورد بابل و رابطه یهودیان ایران با آن در این دوره آنچه گفتنی است درخشندگی تابناک این ایالت بسبب وجود سعدیا و افول و از هم پاشیدگی ابدی مراکز مذهبیاش بسبب اختلافات رؤسای قوم و انتقال کانون یهودیت از این ایالت به ایالت اندلس در اسپانیاست.(ص207)
دیری نپائید که اختلاف تازه دیگری در گرفت. اختلاف میان داود بن زکای و سعدیا بن یوسف. اوّلی رئیس جامعه بود و دوّمی رئیس سورا... سرانجام کار داوری به بارگاه خلیفه کشید. در سال 932 خلیفه «الکبیر al-Kabir» سعدیا را از پست ریاست دارالعلم سورا محروم و او را خانه نشین کرد. یوشیا حسن را نیز به خراسان تبعید نمود و ریاست جامعه یهود را به داود بنزکای باز گرداند... سعدیا نوشته است: «یهودیان خراسان دیگر از پیشوایان روحانی بابل پیروی نمیکنند.»(ص208)
فرقه قارائیم که پایه آن در ایران گذارده شده بود در این عصر گسترش بیشتر یافت و هواداران و مُبلغان آن در شهرهای بینالنهرین و ارض موعود و سوریه و مصر الی کریمه مرام خود را توسعه دادند و مبارزات خود را با ربانیم و حامیان تلمود بجائی رساندند که گاه، در بعضی شهرها، نفوذ بسیار یافتند.(ص210)
از جمله کسانی که اسماعیلیان با آنها میانه خوبی نداشتند یهودیان بودند که در همه جا آنانرا سخت بستوه میآوردند و جان و مالشان را در معرض خطر قرار میدادند... اغماض خلفای اموی که همچنان بر اسپانیا حکومت میکردند موجب شده بود که این کشور به مهد پناهندگان یهودی بدل شود و بسیاری از یهودیانی که در شرق و غرب مورد اذیت و آزار قرار داشتند به این خاک پناه ببرند.(ص211)
بزرگترین رویداد پایان سرنوشت سورا و پومبدیتا و نیز از میان رفتن مقام ریاست جامعه یهود در بابل، یعنی مرجع مذهبی برای یهودیان ایران بود... قدرت و اعتبار بغداد که یهودیان توانگر و ممتاز را بسوی خود میکشاند نیز در زوال مراکز مذهبی بابل بیاثر نبود و دوره گئونیم را بپایان عمر خود نزدیکتر کرد. حتی بزرگمر دی چون «شریرا بن حنینا (Sherira ben Hanina (1006-906» که بسال 968 به ریاست پومبدیتا برگزیده شد کاری از پیش نبرد.(ص212)
شریرا خود در پاسخ به پرسشهای مذهبی بسیار پرکار و پرتوان بود. در جواب سئوالی که در سال 987 از او درباره چگونگی تدوین میشنا و تلمود شد کتابی نوشت که جزء آثار مهم تاریخ مذهب یهود گردید... سرانجام ضرباتی که محیط اجتماعی بر دو دارالعلم بزرگ دنیای یهود که یهودیت را در ایران بمدت چندین قرن رهبری مینمودند وارد آورد کار خود را کرد و اختلافات پیشوایان جامعه یهود مزید بر علت شد و پایههای این دو سازمان فرهنگی یکباره از ریشه بدر آمد. سورا در سال 1034 و پومبدیتا در سال 1038 برای همیشه بسته شد... بدنیسان [بدینسان] وظیفه بزرگ رهبری یهودیت در بابل، ایالتی که پیش از اسلام از هر نظر جزئی از ایران بود و پس از آن نیز از جهت فرهنگی و اجتماعی پارهای از ایران ماند پایان گرفت و ایالت اندلس در اسپانیا پرچم رهبری یهودیت را برافراشت.(ص213)
بخش هفتم دوران سلجوقیان، مغولان و تیموریان از 1308 تا 1502 م.
فصل سیزدهم: ایران، کشتارگاه یکتاپرستان
طغرل اوّل بسال 1038 نیشابور را گرفت وخود را شاه خواند. اندکی بعد برگرگان و طبرستان و خوارزم چیره شد و دیری نپائید که خطه سلجوقیان از ترکستان تا دریای مدیترانه گسترش یافت.(ص214)
از آغازِ پادشاهی شاهان سلجوقی سیاستمداران ایرانی در دستگاه حکومت راه یافتند و به کشورداری پرداختند. یکی از بزرگترین این دولتمردان ایرانی نژاد خواجهنظام الملک معروف است که آلب ارسلان ویرا به وزارت برگزید و او 55 سال وزیر بود و کتاب «سیاستنامه» را نوشت. این وزیر سیاستمدار در سال 1092 بدست فدائیان اسماعیلی نزدیک نهاوند ترور شد... در همین زمان «اتسز Atsiz» خوارزمی، یکی از امیران لشگر سلجوقی، بیتالمقدس را فتح کرد.(ص215)
اتسز سردار نظامی در شمال شرقی ایران نیروئی شکست ناپذیر بهم زد و دودمان خوارزمشاهیان را بنیان گذاشت که تا سال 1223 دوام یافت... خوارزمشاهیان توانستند بر منطقهای وسیعتر حکمرانی کنند اما سرانجام بوسیله مغولان از پای درآمدند.(ص216)
هجوم چنگیز و قومش به شهرهای ایران و تارومارها و کشت و کشتارهای آنان هفت سال تمام از 1220 تا 1227 بدرازا کشید.(ص217)
در این زمان صوفیگری که نوعی عرفان اسلامی است به عنوان درمان دردهای اجتماع و مرهم زخمهای پر درد ناشی از مصائب ملی رواج بسیار گرفت. هجوم دوّم مغولان در سال 1256 به رهبری هلاکوخان، نوه چنگیز، روی داد. هلاکو قلعهالموت پایگاه اسماعیلیان را بکلی نابود کرد و در سال 1258 بغداد را گرفت. المعتصم آخرین خلیفه عباسی را دستگیر و او را محکوم به اعدام با ضربات لگد کرد.(ص218)
محمود غازان ایلخانی (1304- 1295) مذهب بودا را ترک گفت. وی در نوروز نخستین سال پادشاهی در تبریز به دین اسلام گروید و بر حسب فرمانی که صادر کرد مغولان را به این دین خواند و آنرا مذهب رسمی دولت ایلخانیان اعلام داشت... در این دوره یک یهودی زاده دانشمند وزیر کشور شد. مالیاتها تحت نظم در آمد.(ص219)
بار دیگر چون ضعف سیاسی پیش آمد هر امیری در هر کجا که بود خود را حاکم خواند. جلایریان، چوپانیان، مظفریان و سربداران هر کدام برای خود دستگاه حکومت بپا کرده بودند. تیمور در سال 1393 بساط همه را برچید... پس از مرگ تیمور امپراتوری او میان پسرانش تقسیم شد. شاهرخ پسر ارشد تیمور (47-1405) حکومت ایران را در دست گرفت... در زمان شاهرخ شاه، تسنن بار دیگر قدرت گرفت و نیروئی بوجود آمد که بعداً تشیع صفوی با آن به مقابله برخاست... خاندان «قراقویونلو» یا صاحبان گوسفند سیاه که از دشمنان تیموریان بودند در آذربایجان به قدرت رسیدند و خاندان «آق قویونولو» یا صاحبان گوسفند سفید در دیار بکر علم فرمانروائی را برافراشتند. در سال 1501 اسماعیل صفوی به حکومت ترکمنان پایان بخشید. دوره چند صد ساله سلجوقیان، مغولان و تیموریان گرچه سرشار از رویدادهای تلخ و سیاه بود با اینهمه، جنبش علمی و ادبی که از آغاز ظهور اسلام در ایران آغاز شده بود در این عصر شکوفاتر شد و علم و حکمت و شعر و ادب و فلسفه و نجوم و تاریخنگاری و جغرافیا نویسی به حدی رسید که از معتبرترین ادوار تاریخ ایران گردید.(صص221-220)
فصل چهاردهم: رنگی دیگر از فرازها و فرودها
در زمان سلجوقیان ترک تبار (1157-1038) که پهناوری امپراتوریشان مرزهای چین تا سواحل مدیترانه را در بر میگرفت آزادی یهودیان ایران محدود شد.(ص222)
یهودیان ایران در این دوره بار دیگر شاهد جان گرفتن پیکر نیمه جان «شروط عمر» شدند. تحقیر و آزار آنان بدست افراطیون مذهبی و سنتگرا جزء برنامه کار درآمد... یهودیان بدون داشتن وصله زرد رنگ جرأت ظاهر شدن در کوی و برزن نداشتند. در سال 1062 میخانهها را که منبع درآمدی برای مسیحیان و یهودیان بود بستند و اینکاریست که در قرون بعد نیز تکرار شد.(ص223)
خواجه نظامالملک وزیر گرچه در «سیاستنامه»اش توصیه میکند که اهل ذمه در امور دولتی استخدام نشوند، با چند یهودی که در بانکداری و امور مالی تخصص داشتند روابط دوستانهای برقرار کرد.(ص224)
پیش از این چند بار از «بنیامین بن یونا اهل تودلا Benjamin ben Jonah of Tudela » بزرگترین جهانگرد یهودی اسپانیائی قرون میانه نام بردهایم. این جهانگرد بزرگ سفرش را اندکی پس از پایان گرفتن حکومت سلجوقیان آغاز کرد. او اهل تودلا، شهری یهودینشین در اسپانیا، بود. سفرنامهاش که عنوان اصلی آن «سِفِر هَمَصعوت...» (کتاب سفرها) است از معتبرترین آثار مستند تاریخی است... در حدود سال 1159 سفرش را آغاز کرد و بسال 1172 به اسپانیا بازگشت. سفر او 14 سال طول کشید. بنیامین تودلائی به بابل و ایران هم سفر کرد... این جهانگرد به خدمات فرهنگی و علمی و ادبی یهودیان بسیار علاقمند بوده و تا آنجا که توانسته شرح اینگونه خدمات را برای آیندگان بجای گذاشته.(صص225-224)
امپراتور روم شرقی، همینکه برای جلوگیری از نفوذ سلجوقیان در آسیای صغیر دست یاری بسوی پاپ دراز کرد، شورای پیشوایان اعظم مسیحی با حضور پاپ تصمیم مهمی را اعلام داشت: «مسیحیان دنیا! برای نجات اورشلیم و شکست اسلام بپا خیزید!» فرمان پاپ «اوربان دوّم Uraban II» که محتوای آن در عبارت بالا خلاصه میشد بسال 1095 صادر شد و یکباره در سراسر اروپا جوشش و جنبشی بپا گردید که تا سال 1270 ادامه یافت و لااقل هشت نبرد بزرگ که در تاریخ جهان به جنگهای صلیبی معروف است در فاصلههای زمانی و بدستور پاپهای دیگر در گرفت و اورشلیم گاه در دست مسلمانان و گاه در دست عیسویان بود.(ص228)
قربانیان واقعی این جنگها بویژه از آنروی که نام اورشلیم در میان بود یهودیان اروپا بودند. پیشوایان مسیحی توده مردم را علیه یهودیان میشوراندند و برای تحریک واقعی مردم شایعه کهنه پیشین را در مورد چگونگی درگذشت عیسی بر سر زبانها میانداختند. یهودیان وحشتزده و هراسان از اروپا- جز اسپانیای اسلامی- بسوی شرق پناه میجستند و در آسیای صغیر و روسیه سکنی میگزیدند... ... به ناگاه یک ماشیح ساختگی درقلب آذربایجان، یکی از مراکز مهم تجمع یهودیان در آنزمان، ظاهر شد. نام اصلی این «ماشیح» که در عالم یهود جنبش مسیحائی گستردهای پدید آورد «منحم ابن سلیمان Menahem ibn Solomon » بود. منحم اهل عمادیه شهری نزدیک موصل بود اما در آذربایجان میزیست.(صص230-229)
[منحم] نام فامیل او «الدوجی» بود که به «الروحی» و بعد «الروی» معروف شد و در منابع تاریخی همه جا به نام «داود الروی David Alroy» از او یاد میشود. جنبش وی به احتمال قوی در سال 1121 در میان یهودیانی که در کوهپایههای آذربایجان و کردستان میزیستند آغاز شد.(ص230)
عده زیادی از هوادارانش در آذربایجان که به او ایمان آورده بودند حتی پس از مرگ این «ماشیح» به او وفادار ماندند و به نام «منحمی» ها معروف شدند. بنیامین تودلائی تاریخ مرگ او را حوالی 1160 در دوران خوارزمشاهیان میداند.(ص231)
نمونهای از آماری که بنیامین تودلائی از یهودیان ایران در کتاب سفرنامه خود آورده از این قرار است: همدان 30000 نفر، اصفهان 15000 نفر، شیراز 10000 نفر ، عمادیه 25000 نفر، طبرستان 4000 نفر، شوش 7000 نفر، غزنین 80000 نفر، سمرقند 50000 نفر، آذربایجان 100جامعه، رودبار 4 جامعه گوآنکه بسختی میتوان بدرستی این آمار اطمینان داشت اما اعداد ولو آنکه کاملاً دقیق نباشند نشان از پراکندگی آنان در سراسر خاک ایران پیش از هجوم مغولان دارند... از جهت فرهنگ و مذهب بوسیله پیشوایان روحانی یهود که در بغداد میزیستند هدایت میشد.(ص234)
جهانگرد یهودی دیگر به نام «پتحیاح بن یوسف هَلاوان Petahiah ben Joseph ha-Lavan» اهل شهر «رِجنزبرگ Regensburg» که پس از بنیامین تودلائی به خاور سفر کرده گفتههای ویرا تائید میکند. پتحیاح در حوالی 1175 آغاز سفر کرد... در اورشلیم، صلیبیون پس از نخستین فتح خویش تمام ساکنان یهودی را قتل عام کرده بودند. پتحیاح در این شهر فقط یک یهودی را به نام «ابراهام رنگرزAbraham The Dyer » دید که صلیبیون به حرفه او نیاز داشتند. (جودائیکا 13:340). بهرحال این جهانگرد کل جمعیت یهودیان ایران در محدوده آنزمان را 1200000 نفر برآورد کرده است که هر چند این رقم در برابر آمار قرون بعدی یهودیان ایران آنهم در مساحتی محدودتر اغراق آمیز بنظر میرسد ولی حکایت از ازدیاد جمعیت یهودیان در ایرانِ آن روزگاران دارد.(ص235)
در دوره پادشاهی ارغون خان (1291- 1284) پزشک یهودی دربار بنام «سعدالدوله الصفی ابن هیبتالله Sad al-Dawla ibn Hibbatalleh» (مرگ 1291) در سایه هوش و کاردانی خود اعتماد شاه را جلب کرد.(ص237)
سعدالدوله که در دربار ایلخانی حاسدان و بدخواهان بسیار پیدا کرده بود پس از انتصاب به وزارت به رسم معمول زمان، بیدرنگ مخالفان خود را از کار برکنار کرد و پستهای مهم دولتی را به افراد قابل اعتماد از مغولان، مسیحیان و بویژه از یهودیانی که بیشتر منسوبان خود او بودند سپرد.(ص238)
در یک جشن دیوانی سعدالدوله و هوادارانش را دستگیر کردند. عدهای از آنها را هماندم کشتند و «وزیر یهودی» را روز بعد اعدام کردند. بنا به نوشته «ابن فتوحی» بدنبال این ماجرا حمله بر یهودیان تبریز، بغداد، و دیگر شهرهای بزرگ یهودینشین آغاز شد و بسیاری از یهودیان در این آشوبها جان باختند.(ص239)
شایعه دشمنی سعدالدوله با اسلام از اتهامات پوچ بیپایه کودکانهایست که تاریخ یهود نه تنها در ایران که در سراسر جهان نظایر آنرا بسیار دیده است؛ اتهاماتی که کاریآند و موجب مرگ و نیستی یهودیان میشوند.(ص240)
در حالی که کشتار و آزار یهودیان پس از مرگ ارغون و اعدام سعدالدوله تا قریب پانزده سال ادامه داشت از هم گسیختگی کارهای دولتی و بینظمی امور حکومتی بویژه در زمینه مسائل مالی وجود مرد با تدبیری همانند سعدالدوله را در زمان فرمانروائی غازان خان که پس از ارغونخان پادشاهی میکرد لازم میشمرد و اینبار قرعه فال به نام مرد بزرگی افتاد که از پدر و مادری یهودی زاده شده بود و تحت شرایط محیط اسلام آورده بود. و او «رشیدالدین فضلالله ابن ابی اخیر ابن علی الهمدانی Rashid al-Din Fadl Allah ibn Abi al-Khayr ibn Ali al-Hamadani» نام داشت که درسال 1247 در همدان بدنیا آمد و بسال 1318 در تبریز درگذشت. رشیدالدین پزشک، مورخ و سیاستمدار کاردانی بود که از سال 1298 تا زمان مرگش در دوره ایلخانیان بعنوان وزیر الوزراء خدمت کرد... مهمترین اثرش «جامع التواریخ» است که آنرا بسال 1302 بپایان برد... اولین «تاریخ جهانی» در دوره قرون وسطی است. رشیدالدین در این اثر فصل جدائی را به «تاریخ بنیاسرائیل» اختصاص داده که حکایت از چیرگی نویسندهاش به زبان عبری و آشنائی عمیق او به تورات دارد و میتوان آنرا نخستین تاریخ یهود به زبان فارسی بشمار آورد.(صص243-242)
غازان خان جدید الاسلام پس از آنکه همه مغول زادگان را به کیش اسلام خواند «فرمانی دیگر بدست مامورین مخصوص به بلاد اطراف فرستاد که کلیساها و کنیساها و صومعهها را ویران کنند...»(اقبال؛ خیام 507)... پس از مرگ غازان خان برادرش سلطان محمد خدابنده الجایتو (1316-1304) پادشاهی را در دودمان ایلخانی ادامه داد.(ص244)
دژخیمان بسال 1316 نخست فرزند خواجه را که پیالهدار سلطان بود و شانزده سال بیش نداشت در برابر دیدگان پدر کشتند و بعد آن وزیر فرزانه را در سن 73 سالگی در نزدیکی تبریز به دو نیم کردند. این واقعه شوم در آغاز پادشاهی ابوسعید ایلخانی روی داد.(ص245)
در پی اعدام رشیدالدین، برای یهودیان، همان وقایعی روی داد که پس از کشته شدن سعدالدوله روی داده بود: بسیاری از یهودیان از جمله شخصیتهای علمی و ممتاز با تهدید به دین اسلام گرودیدند و گروه بسیار دیگری جان خود را خاصه در آذربایجان از دست دادند... بیگناهی رشیدالدین که به اثبات رسید و پردههای نیرنگ و ریا که بکنار رفت برای بار سوّم کسی را به وزارت خواندند که خون یهودیت در رگهایش روان بود و او خواجه غیاثالدین محمد پسر خواجه رشیدالدین فضلالله بود که در دانش دوستی و نیکخواهی و بلند طبعی شهرت داشت. شگفتا که «امرای مخالف، پادشاه ایلخانی را بقتل آن وزیر دانشمند که پس از پدر از بزرگترین مربیان اهل علم و ادب و از کریمان عهد خود بود واداشتند و پادشاه خواجه را در سال [1327] بکشت» (اقبال؛ خیام 543). (صص246-245)
دوران سلسله ایلخانی جز از جهات سیاسی و اجتماعی از نظر شعر و ادب و دانش نیز برای یهودیان ایران دوره پر اهمیتی است... در این دوره بود که شاهین بزرگترین شاعر یهودی ایران میزیست... مهمترین اثرش براساس شرح وقایع تاریخی کتاب مقدس یا عهد عتیق است و «کتاب شرح شاهین بر تو را Sefer Shsrsh Shshian al ha-Torah» نام دارد. شاهین این اثر را که در سال 1359 بپایان رسانده در چهار بخش به نظم درآورده: «موسی نامه»، «اردشیر نامه»، «عزرا نامه» و کتاب پیدایش».(ص247)
سال 5070 عبری مذکور برابر با سال 1310 میلادی و همزمان با پادشاهی سلطان محمد خدابنده است. اینکه چرا نه مولانا شاهین و نه امینا که هم عصر بودهاند از کشتارها و مصیبتهای زمان ارغون چیزی نگفتهاند پرسشی است بجا که پاسخ قاطعی بر آن نمیتوان یافت.(صص250-249)
گرویدن نفیس ابن داود به اسلام و پذیرش دین مسیحیت بوسیله ابن عبری بهترین گواه است که در قرونی که ایران بوسیله حکومت مغولان اداره میشد چه با زور و تهدید و چه با تشویق و تبلیغ یهودیان را از دین اجدادی خود دور میکردند و این عامل پس از کشتارها، دومین عاملی بود که جمعیت انبوه یهودی ایران را رو به کاهش بیشتر میبرد.(صص251-250)
عصر تیموری در ایران از برای یهودیان نیز با قتل و کشتارهای همگانی که پیروان ادیان دیگر از جمله مسلمانان را در برمیگرفت آغاز شد.(ص251)
عده یهودیانی را که در این دوره کشته شدند، یا از ایران گریختند و یا تغییر مذهب دادند میتوان نزدیک به 350 هزار تن تخمین کلی زد.(ص252)
بخش هشتم دوران صفویان از 1502 تا 1722 م.
فصل پانزدهم: ایران، جولانگاه جاسوسان اروپا
زمانی که اسماعیل صفوی بسال 1501 در اردبیل قیام کرد ایران بیشتر بصورت ملوکالطوایفی آنهم بدست حاکمان ترک نژاد اداره میشد.(ص254)
امپراطوری عظیم عثمانی که مذهب تسنن در آن رواج داشت با افول حکومت مذهبی در بغداد از نظر قدرت مذهبی در دنیای اسلام نیز بیرقیب شد و «خلیفه استانبول» جانشین «خلیفه بغداد» گردید، خلیفهای که سلطان هم بود و شمشیر برنده و براق سیاست را نیز در دست داشت. یهودیانی که از شکنجه و آزار و کشتار اروپائیان جان بلبشان رسیده بود به ترکیه عثمانی پناه میبردند و این پناهندگی پس از هولوکاست اسپانیا تشدید گردید. در امپراطوری عثمانی، یهودیان دارای مدرسه و کنیسا و راب بودند.(ص256)
با تکیه زدن اسماعیل صفوی بر تخت پادشاهی و اعلام آنکه شیعهگری مذهب رسمی ایرانست، رابطه ایران و عثمانی رو به تیرگی گذارد. سلطان سلیم عثمانی (1520-1512) که مردی سفاک بود حکم به قتل عام شیعیان آسیای صغیر داد و خون چهل هزار نفر مسلمان بیگناه را تنها به جرم شیعه بودن بر زمین ریخت. و بعد در سال 1516 به ایران حملهور شد و در نبردی که به نام جنگ چالدران معروف گردید سپاه شاه اسماعیل را شکست داد و شهر تبریز را تسخیر کرد.(ص257)
... در زمان شاه طهماسب (1576-1524) نخستین «سفیر» انگلیس به نام «آنتونی جنکینسون Anthony Jenkinson» از جانب ملکه الیزابت انگلستان بهمراه رشوههائی چشمگیر بنام «تحف و هدایا» بدربار ایران راه مییابد و دیری نمیگذرد که جاسوسان و توطئهچینان اروپائی بنام تاجر و جهانگرد و نقاش و هنرمند و سفیر و امیر و مشیر و مشاور و نماینده و مأمور و مبلغ و معلم به ایران سرازیر میشوند.(ص258)
هنگامیکه آنتونی شرلی به همراه برادرش رابرت شرلی در سال 1598 بدربار شاه عباس راه یافتند جز هدایای گرانبهای معمول ارمغانهای دیگری بهمراه داشتند و آن سلاحهای نوین نظامی بود که شیعیان ایران میتوانستند آنرا علیه سنیان بکار گیرند... دیری نگذشت که در دوره پادشاهی شاه عباس اول ایران با سلاحهای تازه، جنگ با عثمانیان را در دامنهای گستردهتر ادامه داد.(ص259)
صفویان همینکه قدرت را بدست گرفتند به روحانیان شیعه اختیاراتی وسیع دادند و با ارثی کردن رهبری روحانیت استبداد مذهبی را در سطوح مختلف برقرار داشتند... جای شگفتی نیست که در زمانی که به اسم رواج تشیع سنی آزاری و سنی کشی در ایران رواج یافته بود عیسویان بویژه ارامنه در رفاه بسر میبردند و شاه عباس آنان را از جلفای آذربایجان به جلفای اصفهان برد و در پناه خویش قرار داد. این خود نشانی دیگر از نفوذ عمیق اروپای مسیحی در ایران شیعه است.(ص260)
شگفتتر آنکه شاه عباس بزرگ «رابرت شرلی» را بعنوان سفیر خود نزد شاهان اروپا فرستاد تا اتحاد با آنان علیه عثمانی را بر پایههای استوار بنا گذارد و او در آلمان، ایتالیا، اسپانیا، انگلستان و نیز روم از طرف شاه عباس با سلاطین این کشورها مذاکره کرد.(ص261)
دوران صفویان بخاطر خفقان فکری دوره خاموشی شعر و ادب و فلسفه و دانشهای دیگر است.(ص262)
فصل شانزدهم: اوج ضد یهودیگری
ایران و عثمانی در جنگ و جدال بودند. ایران، سنی و یهودی میآزرد و میکشت و حامی عیسویان بود و عثمانی در مقابل، شیعه و عیسوی میکشت و از یهودیان حمایت میکرد.(ص264)
در دوره صفویان، بعلت تبلیغات گسترده ملانمایان مفهوم «نجس» بودن یهودیان مرزی بین این قوم و دیگر ایرانیان کشید و یهودیان را در سرزمینی که پیش از خیلی از ملیتهای دیگر در آن زیسته بودند با رنج آورترین مصائب روحی و جسمی روبرو ساخت. در هیچیک از دودمانهای پیشین ایران، یهودی ستیزی تا بدین حد با ابعادی گسترده و در زمانی دراز وجود نداشت.(ص265)
گذشته از ستمگریهای روزانه، رابطه جامعه یهود با پیشوایان روحانی آن در بغداد بکلی قطع شده بود... نماینده رسمی یهودیان ایران، راب بزرگ اصفهان که از جانب رئیس جامعه یهود در بغداد انتخاب میشد مقام خود را از دست داد و هرگونه رابطه یهودیان ایران با یهودیان خارج از مرزهای کشور قطع گردید... در داخل ایران نیز هیچگونه رهبری مذهبی متمرکز یا از هم جدائی وجود نداشت... رئیس جامعه یهود یک «ناسی» بود که ربای یا «دیان dayyan» دیگری ویرا همکاری میکرد. ناسی مسئول گردآوری جزیهها و پرداخت آن به عمال محلی بود.(ص266)
جالب است که علیرغم محدودیتهای مرزی در این دوره سپاه «پیامآوران صیون» به عنوان مسافران معمولی از ارض موعود به ایران راه مییافتند و در گردآوری اعانه برای مؤسسات مذهبی اورشلیم با جوامع پراکنده یهودی ایران تماس میگرفتند.(ص267)
پس از استقرار حکومت عثمانی بر ارض مقدس جمعیت یهودیان ترکیه که در سال 1488 بسیار اندک شده بود رو به افزایش نهاد و شماره یهودیان استانبول بسبب کوچ یهودیان اسپانیا بدان دیار به سیهزار رسید و کنیساهای بسیار در خاک عثمانی بنیاد یافت. حمایت عثمانیان از قوم یهود یکی دیگر از علل ضدیت صفویان با یهودیان بود.(صص271-270)
در زمان شاه طهماسب، با ورود جنکینسون سفیر انگلیس، پایههای اعمال ضد انسانی اروپای ضد یهود در ایران گذارده شد.(ص271)
«پدرو تکسیرا Padro Teixeiera» در سال 1580 میلادی عده یهودیان اصفهان را بین هشت الی ده هزار فامیل برآورد کرده است.(ص272)
شاه عباس سیاست داخلی را در دست روحانیان شیعه و سیاست خارجی را در اختیار «مأموران اروپائی» خاصه برادران شرلی قرار داد. به اعتقاد سرجان ملکم هرگز سابقه نداشت که اعتبارات و اختیاراتی تا این حد وسیع و مهم که به برادران شرلی داده شد به مأموران خارجی دیگر داده شده باشد.(ص273)
میتوان از «دل کارسیا» سفیر اسپانیا نام برد که در واقع نماینده عصر تفتیش عقاید و آراء و رواج دهنده سختگیری بر یهودیان ایران بود.(صص274-273)
شاه عباس به هرج و مرج رایج در ایران پایان داد و در دوره پادشاهی او دزدی و راهزنی بسیار کاهش یافت و زورگوئیهای سرداران سپاه متوقف گردید. صنعت و کشاورزی و بازرگانی رونق گرفت و کاروانسراها وقهوهخانههای فراوانی در جادهها ساخته شد.(ص274)
مصائب یهودیان با انتقال پایتخت از قزوین به اصفهان در سال 1597 شدت یافت... آنچه بیش از همه به ازدیاد بدبختی و فشار بر آنان افزود مقررات مندرج در کتاب جامع العباسی بود که در این زمان بقلم شیخ بهاءالدین محمد عاملی نوشته شد.(ص275)
قانون معروف ارث برای یهودیان جدیدالاسلام... در زمان صفویه وضع شد. براساس این قانون وقتی یکی از خویشان دور یا نزدیک یهودی جدیدالاسلام فوت میکرد تمام دارائی متوفی متعلق به وی میگردید. بسبب این فتوا که تا سال 1880 برجای ماند امکان از هم پاشیده شدن خانوادههای یهودی بسادگی فراهم میآمد.(ص275)
در عهد شاه عباس بزرگ بر اثر رنجهای مذهبی توجه روحانیان یهودی به «کبالا» یا «قبالا» فزونی یافت و «کبالیست» شدن یکی از مرهمهای روحی گردید که بهمراه آرزو و انتظار برای ظهور ماشیح رواج فراوان گرفت.(ص276)
بنا به یک روایت «... شاه عباس حکم کرد که بایستی یهودیان مسلمان گردند یا کشته شوند. مجتهدی با این فکر مخالفت کرد و گفت بهتر است با بزرگان آنها مباحثه دینی شود. نتیجه بدان جا رسید که هفتاد سال به یهودیان فرصت دهند تا اگر در این مدت ناجی موعود آنها نیامد و آنها را نجات نداد، مسلمان گردند وگرنه کشته شوند. چون یهودیان از این ستون به آن ستون را فرج میدانستند پذیرفتند» (کهن صدق)... دید توده مردم ایران به اقلیتی که اینک انگ «کافران نجس» به پیشانی داشتند به کلی عوض شد و از این هنگام «جهود آزاری» میان عامه بیسواد معمول گردید.(ص277)
«داود روبنی David Reuveni » (مرگ 1538) در نیمه اول قرن شانزدهم پاسخگوی امیدها و آرمانهای مسیحیائی برای قوم رنج آشنای یهود شد.(ص278)
و اینک زمانی بود که یهودیان ایران عهد خود را عمل کنند و چون مسیح ناجی آنانرا نجات نداده بود و از پیمانشان با دولت صفویه هفتاد سال گذشته بود به دین اسلام بگروند. شاه عباس دوم که از سال 1642 تا 1667 پادشاه بود فرمان داد که تمام یهودیان مسلمان شوند و این تغییر مذهب از اصفهان آغاز گردید.(ص280)
میبایست سوگند یاد کنند که از گذشته مذهبی خود بریدهاند و اجازه میدهند دخترانشان با مسلمانها ازدواج کنند و اسامی اسلامی خود را به ثبت برسانند و از آن پس بنام جدیدالاسلام خوانده شوند.(ص281)
مظالم شاه عباس دوم و صدر اعظم کینه جویش نسبت به یهودیان موجب شد که جمعیت این قوم در ایران بسرعت رو بکاهش برود. بنا به نوشته تاورنیه در عصر او اصفهان 600 و کاشان 1000 یهودی داشت و در قم فقط ده خانواده یهودی زندگی میکردند.(ص282)
مبارزه بیرحمانه و زورگویانه شاه عباس دوم و اعوان و انصار او برای مسلمان کردن تمامی یهودیان ایران همه وقت به پیروزی نیانجامید. در بسیاری موارد شکست بدنبال داشت و پیروزیها نیز گاه از «حیله جنگی!» برخوردار بود و با تظاهر ساختگی و موقتی، دشمن کینهجو پس رانده میشد و بجای خود مینشست.(ص285)
وقتی رئیس قورچیان حکم آزادی مذهب یهود را از شاه عباس دوم گرفت از آن برای اخاذی از یهودیان کاشان و اصفهان استفاده کرد. با این فرمان یهودیانی که احساس رفع خطر کردند به یهودیت باز گشتند ولی یهودیانی که در میان گروهی محاصره شده بودند ناچار بودند برای فرصت بهتری تأمل کنند... گذشته از علل داخلی، علت بزرگ خارجی دیگری که بازگشت نو مسلمانان یهودی را به یهودیت در زمان شاه عباس دوم مانع گردید تسلیم شبتای صبی در برابر سلطان عثمانی در همین ایام بود. یهودیانی که به اجبار به اسلام گرویده بودند با این رویداد ننگآور از یهودیت قطع امید کردند و آرزو و آرمان ظهور ماشیح برای نجات قوم یهود از آنهمه مصائب خرد کننده در وجودشان کشته شد.(ص286)
یکی دیگر از علل عدم بازگشت جدیدالاسلامها را بدین یهود خودسری و یکدندگی محمد بیگ اعتمادالدوله میدانند که مرتب ایندسته از نو مسلمانان را به اشکال مختلف میآزمود و همینکه کوچکترین نشانهای از تمایل آنان به بازگشت به یهودیت میدید به آزارهای سخت و کشت و کشتار آنان میپرداخت و در این راه هیچ چیز حتی فرمان شاه هم جلودار او نبود.(ص287)
شاردن درباره وضع اجتماعی یهودیان دوره صفویه مینویسد: «من در تمام کشور، حتی یک فامیل یهودی که بتوان آنرا ثروتمند خواند یا آنکه دچار پستی نشده باشد ندیدم...»(شاردن6:201).(ص291)
به عقیده فیشل انقراض سلسله صفویان در اثر حمله افغانها موجب نجات یهودیان از انهدام کامل گردید.(ص291)
نامدارترین شاعر این عصر بابائی لطف کاشانی معاصر شاه عباس دوم است که سرگذشت یهودیان را در دوره صفویان تا اواخر دوره این پادشاه بنظم درآورده.(ص295)
بنا به نوشته فیشل یک کشیش ایتالیائی بنام «ج. وچییتی (G. Vecchietti (1619-1552» که برای گردآوری دستخط ترجمههای گوناگون فارسی تورات که در شهرهای همدان، اصفهان، شیراز، لار و یزد انجام گرفته بود در سال 1605 به ایران سفر کرد از طرف شاه عباس اول مامور شد که کتاب زبور و انجیل (عهد جدید) را بفارسی برگرداند و در ترجمه زبور ربانیم اصفهان ویرا یاری دادند و بسال 1618 این ترجمه صورت پذیرفت.(ص295)
گذشته از شعر و ادب و دانش، یهودیان ایران در زمان صفویان از نظر حفظ هنر خدماتی بزرگ به جامعه ایران کردند و در این زمینه بویژه نگهبان موسیقی ایرانی بودند و آنرا در نهان حفظ کردند.(ص295)
فصل هفدهم: تاریخنامه بابائی لطف
«بابائی ابن لطف Babai ibn Lutf» شاعر و وقایع نگار یهودی در سال 1656 آغاز به نگارش کتاب «اَنوسی Anusi» کرد. این کتاب در شرح رویدادهای دوره صفویه در مجبور کردن یهودیان به قبول دین اسلام است. «اَنوسیم... » یهودیانیاند که به اجبار تغییر مذهب دادهاند، اما در پنهان دین خود را حفظ میکنند.(ص296)
در شهر لار یک یهودی به نام ملا مردخا جز آنکه ذبح میکرد خود به گوشتفروشی هم اشتغال داشت. جامعه یهود لار به این رویه اعتراض داشتند... نقشهای که او در آن حال در سر میپروراند نقشهای شوم بود. او میخواست نه تنها از همشهریان خود بلکه از همه یهودیان ایران انتقام بگیرد. زن و فرزندانش را به زور واداشت تا نزد خان لار بروند و اشهد بگویند و مسلمان بشوند. از آن پس ملا مردخای «ابوالحسن لاری» خوانده شد و بدتر از هر ملای مسلمان زاده ضد یهود دیگری در برابر یهودیان پر و بال گسیخته ایران صفوی قد علم کرد و به انتقامجوئی پرداخت. ابوالحسن به نزد روحانیون شیعه رفت و از آنها فتوا گرفت که اجرای 18 قانون علیه یهود واجبالاجرا است. اغلب این قوانین پیش از آن وضع شده بود اما یکی از آنها که بشکلی تازه عنوان شد آن بود که یهودیان باید کلاه یازده شاخه که هر شاخه آن به یک رنگ باشد بر سر بگذارند و سه ذرع پارچه سرخ دور آن بپیچند.(ص298)
صدرالدین، ابوالحسن را احضار کرد و فتوای کلاه یازده شاخه را دید و بعد اندکی در فرم ورنگ کلاه تغییر داد و به ابوالحسن لاری گفت میتواند بهمه شهرستانهای ایران برود و این فتوا را بمرحله اجرا بگذارد. کار تمام بود. یهودی باید آن کلاه مضحک را بسر میگذاشت.(ص299)
یهودیان فرحآباد که از گرجستان و مردمی سرسخت بودند حاضر نشدند زیر فرمان ابوالحسن لاری بروند... همه پذیرفتند و طرح غرق کردن او را در بحر خزر ریختند و بدان عمل کردند... [خواجه] لالهزار آنچه را که واقعیت داشت گفت، و شاه بخاطر خدمات گذشته او از کشتن وی و یهودیان دیگر گذشت بشرط آنکه همگی آنان بیهیچ گفتگو دین اسلام را بپذیرند. چارهای دیگر باقی نماند و یهودیان فرحآباد ناگزیر مسلمان شدند. امّا بسیاری در اختفا مذهب اجدای خود را حفظ کردند.(ص307)
سیمانطوب یکی از رؤسای جامعه یهود اصفهان این موفقیت را به حساب خود گذاشت و با همکیشانش تغییر رفتار داد و از آنها پول طلب کرد... نتیجه اختلافها بالا گرفت و رقبای سیمانطوب که ریاست جامعه را طلب میکردند وارد کارزار شدند و کار به زد و خورد و دعوا کشید و حتی در کنیسای روز شنبه قیامتی بپا شد.(ص309)
شاه از اتهامات او گذشت و سیمانطوب و خانوادهاش همگی مسلمان شدند... شاه به سیمانطوب که مسلمان شده بود دستور داد شهر به شهر مسافرت کند و هر کجا کتاب جادوئی [منظور کتاب کبالا میباشد که کتاب مذهبی یهودیان بود، است] یافت گردآوری و نابود کند.(ص310)
[سیمانطوب] به هر شهری که میرفت از یهودیان بهانه میگرفت و اموالی جهت خود بدست میآورد. زخریا، رئیس جدید یهودیان که مأمور بود برای نواب پول جمع کند، اجباراً یهودیان را تحت فشار قرار میداد... یک یهودی جدیدالاسلام به نام حاجی رضا که پیشکار نواب شده بود مالیات سرانه یهودیان را از چهل تومان به شصت تومان افزایش داد. به این کار قناعت نکرد و هر روز در جستجوی بهانهای برای اخاذی از یهودیان بود.(ص311)
شاه [عباس] با عصبانیت امر داد که هر چهار روحانی [یهودی] را اعدام کنند... هر روز از پنج تا ده نفر یهودی را دستگیر میکردند و بهمین سان خون آنها را میریختند. این جنایت بمدت شش ماه در میدان پایتخت صفویان ادامه داشت.(صص312-311)
پس از جنگ و گریزهای زمان شاه عباس کبیر، زمانی فرامیرسد که بسبب رویداد شبتای صبی و روی شدن دست این ماشیح دروغین و نیز پایان مهلت هفتاد سالی که روحانیان شیعه به یهودیان ایران داده بودند ضد یهودیگری ابعادی بسیار گستردهتر مییابد و این زمان، دورانی است که شاه عباس دوم، کودک ده ساله بر تخت جلوس میکند و کشور عملاً بدست ملایان و ملانمایان متعصب اداره میشود.(ص312)
محمد بیگ یهودیان را خواست و بدانها گفت: شما مردمی پلید و نجس هستید و نباید میان مسلمانان زندگی کنید. شما با این فقر و ناداری و تنگدستی اگر نخواهید مسلمان بشوید به امر شاه، همین امروز باید از شهر بیرون بروید.(ص314)
محمد بیگ، ظالم مغول تبار، به آنها گفت: تمام یهودیان کشور یا باید مسلمان شوند و یا همه از ایران بروند.(ص316)
محمد بیگ که خود را پیروز مییافت بهر یک از نو مسلمانان خلعتی داد. مقرر شد که به هر مرد جدیدالاسلام یک تومان و نیم، بهر طفل پنج قران و بهر فقیر ژنده پوش دو تومان، از محل موقوفه چهارده معصوم بپردازند... این فاجعه که در اصفهان رویداد محمد بیگ را دلشاد کرد و به شاه گفت: بهتر آنستکه همین روش در مورد شهرستانها نیز انجام گردد... شاه پذیرفت. صدراعظم به هجده شهر ایران نامه و مأمور فرستاد.(ص317)
ناگهان خبر رسید که سپهسالار مرد مقتدر دولت شاه عباس دوم برای همین منظور وارد شهر میشود. نطنز 3000 یهودی داشت و آنان تابع یهودیان کاشان بودند... سپهسالار نخست ملاالعازار، پیشوای مذهبی را به پذیرفتن دین اسلام خواند... سپهسالار دستور داد قورچیان شکمش را با شمشیر بدرند. چند تن از مریدان العازار التماس کنان از او خواستند که بپذیرد و سرسختی نکند. العازار پذیرفت و اشهد گفت... بعد از او ملا شلمو که مردی تکیده و لاغر اندام بود اجباراً مسلمان شد و بدنبال او یکی دو پیشوای مذهبی دیگر بهمین سرنوشت دچار آمدند.(صص319-318)
یهودیان همگی روزه گرفتند، صدقه دادند و بر پای تربت استر گریه و زاری کردند. خان همدان فرمان کذائی محمد بیگ را به آگاهی آنان رساند... پس از جر و بحث بسیار و با تجربهای که در دیگر شهرها پیش آمده بود یهودیان تسلیم شدند. گروهی مسلمان شدند و هر کدام یک تومان انعام گرفتند و گروهی مخفیانه از شهر گریختند و به استانبول و بغداد کوچ کردند. کنیساهای شهر بسته شد و جدیدالاسلامها را روانه مساجد کردند.(ص320)
در میان یهودیان این سامان [خوانسار و گلپایگان] مردی بود به نام ابراهام که عازم اصفهان شد و عریضهای به شاه نوشت... این عریضه گرچه جان ابراهام را به خطر انداخت ولی شاه را خوش آمد و حکم آزادی یهودیان گلپایگان و خوانسار و خرمآباد را صادر کرد.(ص322)
عوبدیا از یهودیان ساکن اصفهان بود که مدتی کارهای اداری همکیشان را به عهده داشت و به امور آنان میرسید. اما اندک اندک از میدان اختیارات خود پای فراتر گذاشت... و با کمک اعتمادالدوله زشتکاریهای فراوان کرد و جامعه یهود را به تنگ آورد. پینحاس نامی که آسیابان بود بر آنشد که بمدد رفقایش کار عوبدیا را یکسره کند.(ص323)
پادشاه بخشم آمد و امر کرد که قوم یهود را در ایران تماماً در یک روز بقتل برسانند... برحسب تصادف باملا محسن شهریاری که یکی از روحانیان پاک اندیشه بود به مشورت پرداخت... براثر پند آن روحانی آگاه توفان آرام شد و یهودیان از خطری جدی جستند.(ص324)
در فرحآباد، یهودیان در زمان شاه عباس اول مسلمان شده بودند اما شاه صفی به آنان آزادی بخشید و بیشتر آنان به دین اجدادی خود بازگشتند؛ اما در عصر شاه عباس دوّم مأموران دولت وارد شهر شده همان شرایط سخت رایج را بدانها پیشنهاد کردند: یا از ایران بروید و یا مسلمان شوید. وگرنه بقتل خواهید رسید.(ص326)
این زجرهای کشنده عدهای را از دین بدر کرد و عدهای دیگر همچنان ایستادگی کردند... در قم نیز روحانی نمائی بود که با قوم یهود سخت دشمنی میکرد... به آنان تکلیف کرد که تورات و زبور را به آب بشویند. کل جمعیت یهودی شهر مسلمان شوند و گوشت و ماست را با هم بخورند. یهودیان زیر فشار پذیرفتند که اسلام بیاورند بشرط آنکه تورات و زبور را به آب نشویند.(صص328-327)
یزد و کرمان نیز از جمله شهرهائی بودند که اعتمادالدوله، حاکمان آنها را مأمور اسلام آوردن یهودیان کرده بود.(ص330)
یکی از مجتهدین خداترس کاشان بنام ملامحسن فیض خواست به یهودیان کمکی کرده باشد. از آنها خواست اسامی خود را به او بدهند تا نزد شاه رفته آزادی مذهبشان را کسب کند... به نزد شاه رفت و خواست او را متقاعد کند که حکومت باید دست از یهودی آزاری و یهودی کشی بردارد، اما اعتمادالدوله بد اندیش به خرابکاری پرداخت و سخنان مجتهد خیر اندیش را بیاثر گذاشت.(ص332)
به تحریک ضد یهودان در کوی و برزن بعضی را که وصله بر سینه داشتند با کارد و خنجر و چماق کشتند و هیچ یک از قاتلان دستگیر نشد. عدهای دیگر از آنها را آنقدر زجر و شکنجه دادند تا آنکه مجبور شدند بدین اسلام درآیند... بابائی لطف میپرسد: آیا وقایع تاریخی خرابی «بیت همیقداش» در اورشلیم را خواندهاید؟ خرابی کنیساها در آنروز همانگونه بود. شهری که مانند یک اورشلیم کوچک بود اکنون برای یهودیان به یک ماتمکده بدل شده بود.(ص333)
اعتمادالدوله... پایان کارش بجائی رسید که با یک لاقبا بیخانه و خانمان چون موجودی منفور از دربار رانده شد... محمد بیگ چون سگی در بند، از شاه کتک خورد و دندانش ریخت و دهانش پرخون شد و بزیر زنجیر درآمد و دار و ندارش از او گرفته شد. «نفی بلد» گردید و به زندان افتاد. داستان هامان، در سرزمین پارس، بار دیگر تکرار میشد. پس از گرفتاری او یهودیان کاشان نفسی براحتی کشیدند و بدنبال پرداخت مبلغی مالیات سرانه، یا جزیه اهل ذمه، توانستند کنیساهای خرابشده گذشته را آباد کنند و بار دیگر در «شبات آنخی» زیر سقف ستایشگاه در برابر تورات قیام کنند... بابائی لطف در پایان «کتاب انوسی» از خداوند تمنای آزادی برای قوم یهود میکند و آرزوی خود را برای بنای معبد سوم ابراز میدارد... آنچنانکه از تاریخچه آراکل تبریزی دانستیم دامنه هولناک ضد یهودیگری بویژه در عصر سیاه شاه عباس دوم و صدراعظم سنگدلش محمد بیگ اعتمادالدوله، سراسر ایران حتی دهات و قصبات را هم فرا میگرفت.(ص334)
مدارک مستند قطعی برای نشان دادن اوضاع یهودیان روستانشین در دوره صفویان در دست نیست.(ص335)
بابائی فرهاد نوه بابائی لطف که در عصر شاه سلطان حسین صفوی و نادرشاه میزیسته مانند پدربزرگ خود وقایع زمان خویش را، نه بدان تفصیل و دقت، به نوشته درآورده است.(ص336)
بخش نهم دوران افشاریه و زندیه از 1722 تا 1794 م.
فصل هجدهم: دودمانهای کوتاه عُمر
فساد درونی دوران صفوی ظواهر زیبای آنرا در زمان سلطان حسین از هم پاشید و پای افغانها را به ایران کشاند... بدینسان شهری که بقول شاردن 160مسجد، 48 مدرسه عالی روحانی، 1800 کاروانسرا، و 273 حمام داشت بدست دشمن افتاد.(ص337)
تاجگذاری نادر بسال 1736 رویداد... نادر به پنج شرط پادشاهی را پذیرفت که یکی از آنها رواج مذهب تسنن در ایران و جلوگیری از برتری جوئی شیعیان بود... شگفت آنکه نادر با همه پیروزیهایش، در میان مردم زمان خویش پایگاهی نیافت. زیرا از یکسو اصرار در برانداختن مذهب شیعه و ترویج تسنن میکرد و از سوی دیگر در محو نام و نشان صفویان که با تظاهرکاریهای خویش در قلوب عامه مردم راه یافته بودند کوشا بود.(ص339)
کریمخان در سال 1750 به حکومت ایران رسید و تا 1779 در این مقام باقی ماند.(ص340)
نفوذ اروپائیان استعمارگر در زمان زندیان آشکارتر شد.(ص340)
فصل نوزدهم: توفانهای آرامش ناپذیر
آنچه را که در مدت چهارده سال یعنی از 1722، ورود محمود افغان به اصفهان تا بر تخت نشستن نادر بسال 1736 گذشت بابائی فرهاد کاشانی، نوه بابائی لطف بدنبال تاریخنامه نیای خود به شعر آورده است... سیاستهای شوم دولتیان که ناشی از زهرپاشی اروپائیان بود افکار عامه مردم را نسبت به جامعه یهود مسموم کرده بود.(ص342)
محمود افغان بر تخت نشست... دوره مغول تکرار شده بود و مسلمان و یهودی با هم کشته میشدند. اشرف افغان هر روز صدها نفر را در میدان اصفهان بدار میکشید. حالا نوبت شیعه کشی بود.(ص343)
نادر بهر شهری وارد میشد باج و خراج فراوان میگرفت. با چهار هزار سپاهی وارد شهر [کاشان] شد. داود ناسی، رئیس جامعه یهودیان با جمعیتی از مردان به پیشواز نادر رفت.(ص343)
بنیامین که زیر فشار کوبنده و خرد کننده قرار گرفته بود به داود ناسی گفت: بیا مسلمان بشویم و خود را آسوده کنیم. پس گفتند: ما مسلمانیم و هر چه داشتیم نثار کردیم... نادر از این سخن شادمان شد. به آنها شادباش گفت. خلعت به آنان بخشید.(ص344)
در هر خانه یهودی در کاشان، انگار یکی از نزدیکان مرده بود؛ همه عزادار بودند.(ص346)
بابائی فرهاد، آنگاه سخن را به اقدامات میرابوالقاسم کاشانی مجتهد معروف برای آزادی یهودی مذهبان میکشاند و چنین مینویسد: یهودیان نزد این سید روحانی رفتند و از او برای بازگشتن به دین اجدادی خود مدد طلبیدند... سید به شیراز نزد نادر رفت. نادر از وضع یهودیانی که در کاشان اسلام را پذیرفته بودند پرسید. میرابوالقاسم جوابداد که کسی را با جبر نمیتوان از دین خود برگرداند.(ص347)
نادر گفت: میرابوالقاسم! من آنها را بتو بخشیدم... نادر فرمانی نوشت. آنرا مهر کرد و به سید داد و سید با آن فرمان به شهر بازگشت. اهالی شهر به پیشوازش رفتند. مجتهد همینکه داود را دید به او گفت: برو راحت باش که کارها درست شد. حالا یهودیان میتوانند کنیساهایشان را باز کنند. جزیه بدهند و آزاد باشند.(ص348)
ماشیح رفائل شاعر دیگر یهودی این عصر درباره همین رویدادها میگوید: ... در ماه سیوان حکم آزادی یهودیان به کاشان رسید. کنیساها را باز کردیم و مشغول دعا و نماز شدیم. پس از آنکه داود ناسی مجبور شد اسلام بیاورد ابراهام یزدی بجای او رئیس جامعه شد... ما، در زمان شاه عباس ثانی هفت سال و در زمان نادر هفت ماه تظاهر به مسلمانی کردیم. بار دوم با پرداخت خراجی به مبلغ ششصد تومان به مأموران نادر توانستیم آزادی مذهب را بدست آوریم.(صص349-348)
کتاب بابائی فرهاد به جامعیت «کتاب انوسی» اثر پدر بزرگش نیست اما کمابیش مانند همان کتاب پایانی نیمه خوش دارد. در آن اثر هامان عصر به سزایش میرسد و در این کتاب دشمنان یهود با سایهای از راز زندگی فنا ناپذیر قوم و حمایت الهی از او آشنا میشوند و در یهودی ستیزی کوتاه میآیند.(ص350)
بهر تقدیر از نظر تاریخ یهود میتوان دوره نادرشاه را بعد از حکومت صفویان مشابه دوره رضاشاه پس از سلسله قاجار دانست. توفان ضد یهودیگری در این دوره فرو نشست اما این فرو نشستن بخاطر حمایت مطلق از یهودیان نبود. بلکه جلوگیری از نفوذ بیچون و چرای ملا نمایان آن آرامش را بوجود آورد... در زمان سلطنت نادرشاه «راب هانی» از اورشلیم به کاشان آمد و به تدریس کتب مذهبی پرداخت. بتدریج رابهائی دیگر در دوره حکومت زندیان از اسرائیل به این شهر آمدند و کاشان مرکز رابها و روحانیون یهودی گردید و بار دیگر بصورت یک اورشلیم کوچک درآمد (بولتن آلیانس. سال 1907. شماره 32، ص66). (ص351)
در مورد ترجمه کتب مقدسِ یهودیان در زمان نادر، والتر فیشل مینویسد: «نادر دستور داد که چهار کتاب مقدس یعنی تورات و زبور و عهد جدیدو قرآن به فارسی ترجمه شوند و برای اجرای این امر همچنین 4 نفر از علمای روحانی یهودی اصفهان را انتخاب کرد که تحت نظر میرزا مهدی خان بودند...»(فیشل، اصفهان ص16) (صص352-351)
جامعه یهود تهران بسال 1745 در عصر نادر بوجود آمد. آنچه را نادر در مورد یهودیان پیش از رسیدن به سلطنت انجام داد در ادامه کارهای قبلی صفویان بود اما همینکه بر تخت نشست با محدود کردن فعالیتهای ملایان جلو ضد یهودیگری را سد کرد.(ص352)
از سیاستمردان دوره لطفعلی خان که نقش مهمی در امور سیاسی مملکت بخصوص در دربار داشت، حاجی ابراهیم خان است که پدرش حاجی هاشم یا آشر نام داشت و جد وی از جدیدالاسلامها بود.(ص354)
بخش دهم دوران قاجاریان(آز آقامحمّدخان تا مظفرالدینشاه) از 1794 تا 1907 م.
فصل بیستم: انحطاط مهد آزادی
امیرکبیر صدراعظم ایران که او را بزرگمردی همپای رشیدالدین فضلالله همدانی، سیاستمرد نامدار یهودی زاده، دانستهاند گامهای مهمی در راه بهبود زندگی مردم برداشت... ارتش را نظم داد. مدرسه دارالفنون را بنیاد گذارد و بالاتر از همه جلو نفوذ روحانیان را سد کرد. اما ویرا معزول کردند و دستش را از کارها کوتاه. «یکی از آمال امیرکبیر آن بود که روحانیون از آنچه مربوط به سیاست کشور یا قضایای عرفی است اجتناب نمایند... اما همین خواست و آرمان امیرکبیر موجب شد که دشمنان پیش دستی کنند و حکم اعدام او را از ناصرالدینشاه بگیرند و در حمام فین کاشان شاهرگهایش را قطع کنند.»(ص360)
ناصرالدینشاه که بمنظور جمعآوری وجوه، امتیازات انحصاری به بیگانگان میداد با اعتراض مردم و علمای روشن ضمیر مذهبی روبرو شد. از جمله این امتیازات انحصار کشت و تجارت تنباکو بود که هسته انقلاب مشروطیت را بوجود آورد... از این پس، روحانیان با پشتیبانی مردم، بویژه بازاریان، در برابر دستگاه خودسر حکومت ایستادند. دولت ایران سخت کوشید تا با توقیف و تعقیب و حمله و حبس بابیان و بهائیان آتش خشم ملایان را فرو بنشاند و آنها را با حکومت هماهنگ و همصدا کند.(ص361)
فصل بیست و یکم: بیمها وامیدها
بر سر کار آمدن آقامحمدخان قاجار با آن اعمال جنون آمیزش ترس در دلهای یهودیان سرزمین کوروش افکند. و این زمانی بود که انقلاب کبیر فرانسه و اعلام تساوی حقوق یهودیان با دیگر شهروندان آن سامان و نیز عطای آزادی به یهودیان اتریش، از دورها بوی عطرآگین نسیم آزادی را به ایران میآورد.(ص364)
یوسف ولف مینویسد که یوسف مغربی به یهودیان بخارا و سمرقند و تاشکند که رهبر مذهبی نداشتند قرائت تورات را آموخت. این مرد روحانی یهودیان را تشویق میکرد که به اورشلیم مهاجرت کنند. وی تا پایان عمر در بخارا ماند و در سن 81 سالگی درگذشت. نخستین کسانی که به راهنمائی او به ارض مقدس کوچیدند یک پدر و پسر از شاگردان او بودند که از راه بغداد به اورشلیم رفتند. ربی داود دبت هیلل David d,Beth Hillel (مرگ 1848) جهانگرد و دانشمند یهودی که در ایام پادشاهی فتحلیشاه به ایران سفر کرد و پس از بنیامین تودلائی بزرگترین سیاحی است که از ایران دیدن کرده در سال 1827 در بغداد، در راه سفرش به ایران آن پدر و پسر را ملاقات کرده است. هیلل در کتاب محققانهاش «از اورشلیم تا مدرس» که درسال 1832 انتشار یافت مینویسد: «در بخارا سه هزار فامیل یهودی وجود دارد.» (هیلل 93). (ص366)
بنا بگفته «حاخام یدیدیا شوفط»، پیشوای مذهبی معاصر یهودیان ایران... که خود اهل کاشان است، مسجد بزرگ حاجی میرزاحسین نراقی، پیش از دوره قاجار، از کنیساهای معتبر کاشان بوده که بعداً تغییر بنا و نام داده است. شرح زندگی و سرنوشت یهودیان در نخستین سالهای دودمان قاجار آنچنانکه باید به نوشته در نیامده و ناگزیر پارهای از آن رویدادها را از زبان «ملا آقا بابا دماوندی» که از جد خود شنیده است در اینجا میآوریم.(ص370)
به یقین میتوان گفت که مصائب یهودیان در عصر آقا محمدخان از زمان صفویه بدتر بوده و شماره یهودیان ایران با شتابی بیشتر به تحلیل رفته است... جالب است که با انتخاب تهران در سال 1796- سال تاجگذاری آقا محمد- بعنوان پایتخت عدهای از یهودیان گیلعاد و شیراز و اصفهان و کاشان به این شهر مهاجرت کردند.(ص372)
ملا آقابابا در ایام جوانی، بسال 1822 تغییر مذهب داد. در آن عصر جمعیت محله یهود تهران رو به افزایش نهاده بود و مهاجران یهودی شیراز در این محله سکنی میگزیدند. محله تهران دو ملا داشت که با هم در رقابت بودند. یکی ملا رحمیم (مرگ 1870) و دیگری ملا آقابابا. شماره هواداران ملا رحمیم بیشتر از تعداد هواخواهان ملاآقا بود. ملا رحمیم اعتقاد داشت که رقیب او مقررات و دستورات معاینه و ذبح را بدرستی انجام نمیدهد. یک روز شنبه صبح که جماعت در کنیسا گرد آمده بودند بحث دراین موضوع بمیان آمد و به نحوه کار ملا آقابابا ایراداتی گرفته شدو ذبح او تحریم گردید... [مردم] دسته جمعی خوراکها را در زبالهدانی سر چال خالی کردند. ملا آقابابا با دیدن این صحنه زندگی مذهبی خود را تمام شده دانست زیرا دیگر میان جمعیت یهودی نمیتوانست اعتباری داشته باشد... به تنها چاره ممکن توسل جست: ترک یهودیت و پذیرش اسلام... قضیه ملا آقابابا که در مذهب جدید «محمدرضا جدیدالاسلام» نام گرفت موجب تهیه کتابی بنام «منقول الرضا یا ردالیهود» گردید که در عصر ناصرالدینشاه با چاپ سنگی انتشار یافت.(ص375)
هدف کتاب «ردالیهود» در آنستکه با آوردن دلیل و برهان از تورات و کتب انبیای اسرائیل اعمال نادرست یهودیان را نشان دهد... واقعه تأثر انگیز ملا آقابابا رحمیم در عصر فتحعلیشاه، ضربه هولناکی بر پیکر رنجور یهود ایران وارد آورد و نفرت از یهودیان را دو چندان کرد.(ص376)
از این زمان ضد یهودیگری در ایران شکل تازهای بخود گرفت و قیافه خوفناک دشمن خندان شد چرا که یهودی به تمسخر نیز گرفته شد... در آغاز پادشاهی محمد شاه شورشهای جدیدی در اصفهان بوقوع پیوست که طی آن 130 نفر یهودی هلاک و عده بسیاری زخمی شدند. از جمله قربانیان این شورش ملا آقابابا حاخام بزرگ اصفهان بود.(جوئیش انسیکلوپدیا 6:659) (ص378)
سند معتبری که از این زمان بجای مانده حاکی از آنست که علیرغم آنچه در مشهد میگذشت بعضی از علمای بزرگ تهران فتواهائی مبنی بر حفاظت از یهودیان صادر میکردند... چنین سند محکمی، هرچند برای نکات محافظهکارانهاش مثل حبس یا جریمه مالی بسبب بازگشت به دین یهود ممکنست مورد ایراد قرار گیرد، یک مدرک مهم در تاریخ یهود ایران از نظر توجه به حقوق یهودیانست. بویژه آنکه پنج مجتهد فتوا دهنده در پای آن صحه گذاردهاند. اما همین سند محکم مهم، در بدو تولد به تاریخ پیوست. متن آن نه برای توده مردم تعبیر و تفسیر شد و نه آنکه موجب شد جلو سیل ستیزه جوئی شیوخ با یهودیان گرفته شود.(ص379)
گذشته از آنکه مسلمانان با تهدید و زور و فشار عدهای را به دین اسلام کشانده بودند میسیونرهای اروپائی که کارشان دعوت دیگر مردم به مسیحیت بود فرصت مناسبی بدست آورده بودند و فزون بر اینها ظهور کیش تازه به رهبری سید علیمحمد باب هر روز کسانی از جامعه را بسوی آن میکشاند. تبلیغ برای گرویدن در آئین نو میان یهودیان، در بیشتر شهرها بویژه در همدان و کاشان و اراک و تهران بسیار اثر بخش بود و جامعه یهود ایمان افرادش را یک یک و دو دو از دست میداد... بزرگترین هدیهای که بابیان به جامعه یهود میدادند آن بود که نجس بودن افراد آنرا باور نمیداشتند.(ص380)
بسیاری از یهودیان این عصر بسبب متلاشی شدن تشکیلات اجتماعی، از بین رفتن مدارس مذهبی و بیاعتبار شدن پیشوایان روحانی در اثر ستمگریهای دولتی، معیارها و ارزشهای دین خود را از یاد برده بودند... این مسلمان بهائی شده، یهودی را بخانه خود میخواند، با او دست دوستی میداد، به او مهربانیها میکرد و به او میگفت که پیشوای آئین نوین گفته است که افراد بشر همه برابرند و تفاوتی بین آنها نیست. تمام اینها موجب میشد که کششی بسوی جنبش مذهبی جدید در بین یهودیان پیدا شود و گاه همینکه بزرگ یک خانواده این راه را تا انتها طی میکرد افراد دیگر هم از او پیروی میکردند.(ص381)
یهودیت در عصر قاجار از برای اینان عبارت بود از اجرای مراسمی که گاه رنگ خرافات بخود میگرفت و یهودی که یا خودش و یا همسایهاش از راه فالگیری و طالعبینی روزگار میگذراند... گفتنی است که اغلب یهودی تبارانی که با ترس و تهدید به اسلام گرویده بودند بهائی شدند و در شمار مبلغان جدی این ایمان درآمدند. بنا به گفته سلیمان کهن صدق اولین کسانی که در خراسان بابی شدند بعضی از جدید الاسلامهای شهر تربت حیدریه بودند. پارهای از یهودیان بهائی شده به همکیشان پیشین خود میگفتند یهودیت مانند جامه کهنه فرسودهایست که باید آنرا کنار گذاشت. و یهودیان رنج کشیده نیز این گفتهها را بسادگی باور میداشتند و همینکه از دین خود دست میکشیدند با هم دینان دیروز خود سرناسازگاری آغاز میکردند. در سطح ملی نهضت باب و بهاءالله نه تنها شکنجههائی را علیه پیروان کیش نو ببار آورد بلکه آتش ضد یهودیگری را نیز دمید.(ص382)
تنها رابطه با یهودیت خارج از مرز از طریق روحانیانی ایجاد میشد که گاه از طریق «شلیحیم Shelihim» (مأموران مذهبی) از حبرون و طبریه و صفاد و اورشلیم به ایران و افغانستان میرفتند تا از این جامعههای دور افتاده طلب کمک مالی کنند.(ص383)
از رویدادهای دیگر زمان ناصرالدینشاه واقعهایست که «منشه منوچهری مازندرانی» در سال 1945، زمانی که بیش از صد سال از عمر او میگذشت، برای مؤلف این کتاب تعریف میکرد... از جمله کشته شدگان یک مرد چاق یهودی بود به نام دانیال مختار که جسد او را داغ کردند تا روغنش را برای معالجه زخم بدست بیاورند. تا سالها «روغن دانیال جوده» در شهر بابل از داروهای شفابخش مردمی بود که بردگان جهل بودند.(ص384)
در دوره قاجار جز مهاجرت، به اسلام آوردن اجباری و افزایش مرگ و میرناشی از قحطی و خشکسالی و وبا و طاعون و مالاریا که همه از عوامل کاسته شدن جمعیت یهودیان در ایران بود، عامل مهم دیگری هم عرض اندام کرد و آن گرویدن فردی و اختیاری به ادیان اسلام، بهائی و عیسوی بود که اولی را بیشتر قانون ارث موجب میشد و دومی را مبلغان ادیان دیگر هدایت میکردند.(ص386)
بهتر آنست که شجرهنامه یکی از خانوادههای بزرگ یهودیان تهران را که بعضی افراد آن به سه مذهب دیگر درآمدند از نظر بگذرانیم. این خانواده بزرگ فامیل حکیم رفائل بود که دو نفر از پسران او حکیم حقنظر و حکیم موسی پزشکان خانوادگی ناصرالدینشاه بودند و اصل و نسب آنها از خوانسار بود.(ص387)
... در حالی که نسل حکیم رفائل در مبانی مذهبی یهود استوار بود اما به علت ضربات روحی این مبانی چنان سست و شکننده شد که در سه نسل بعد، حتی در خانوادهای که پشت در پشت پزشک بودند و زندگی مرفهی داشتند یهودیت رو به ناتوانی رفت و اسلام و عیسویت و بهائیت در آن رسوخ پیدا کرد... از آنجا که رشوه دادن به آخوند نمایان یکی از راههای گریز از مرگ و فلاکت بود عدهای برای روز مبادا، به مال اندوزی، پرداخته بودند. احساسات و عواطف خانوادگی و صمیمیتهای دوستانه از بین رفته بود. اغلب برای یک اختلاف کوچک بین دو شریک دعوائی سخت در میگرفت و بجنگ بین دو خانواده منتهی میشد. چون راههای کسب و کار همه بسته بود «قانون ارث» بهترین انگیزه برای جمعآوری مال بود و از اینرو کسانی به مسلمانی میگرویدند تا وارث دارائی خویشان شوند. تنها وجود آلیانس و امید به فردا بود که در اواخر دوره ناصرالدینشاه روحی تازه در کالبد نیمهجان جامعه یهود ایران دمید.(ص388)
فصل بیست و دوم: دیدگاه جهانگردان
در دوران قاجار نیز مانند دوران صفویان چند جهانگرد خارجی به ایران سفر کردند و سفرنامههائی به نوشته درآوردند که گاه بشکلی گویا وقایع آنزمان را باز میگویند. سه تن از این جهانگردان، هیلل، بنیامین و نیمارک یهودی بودند.(ص390)
والتر فیشل که خود از پژوهشگران بنام تاریخ و فرهنگ یهود ایرانست سفرنامه هیلل را که چاپ نخست آن در سال 1832 انجام یافت با توضیحات کافی بزبان انگلیسی تجدید چاپ کرده است.(ص392)
آماری که ربی داود دبتهیلل از یهودیان شهرهائی که دیدن کرده بدست میدهد دقیقتر از آماریست که از منابع دیگر میتوان بدست آورد. گو اینکه این ارقام همه شهرهای ایران را در برنمیگیرد اما اگر آنرا «آمارگیری نمونه» بدانیم و به سراسر ایران تعمیم دهیم کل جمعیت یهودی ایران را در زمان سفر او میتواند فقط در حدود 25000 نفر ذکر کرد و این خودگواه آنستکه کشتارها، تغییر مذهبها، و گریزها به خارج از ایران با سرعتی شتابنده عده یهودیان را هر روز از روز پیشین کمتر کرده است.(صص398-397)
فلاندن که در سالهای 40-1839 در همدان بود تعداد آنان را در این شهر دویست خانواده ذکر میکند. و ربیهیلل هم در سفر نامهاش دویست خانواده مینویسد.(ص398)
در پیوست سفرنامه شاردن که یکی از جامعترین سفرنامههای مربوط به ایران است میخوانیم که: «... [در سال 1811] عده یهودیان 30 تا 35 هزار نفر است... علت اختلاف 35 هزار و 25 هزار که در بالا گفته شد آنستکه این جهانگرد اواسط دوره فتحعلیشاه را بدست میدهد و حال آنکه 25 هزار یهودی مربوط به اواخر زمان این شاه است... جمعیتی که در زمان سلطان سنجر سلجوقی فزون از یک ملیون نفر بود در عهد قاجاریه به 25 هزار نفر تقلیل یافته است... بطور کلی 145 هزار نفر از یهودیان ایران در عصر فتحعلیشاه کاسته گردید. قریب 100 هزار نفر در اثر جدا شدن قفقاز و گرجستان و 45 هزار نفر بواسطه کشتار و فرار از مرز. (صص399-398)
بنیامین دوم بین سالهای 1848 تا 1851 در شرق رد پای ده اسباط گمشده را جستجو میکرد و در هر یک از شهرهای کرمانشاه و همدان و یزد و کاشان و اصفهان و بوشهر و بعضی دیگر از شهرهای ایران هر کدام چند صباحی بسر برد و سفر نامهای نوشت که موقعیت یهودیان ایران را در دوره سلطنت ناصرالدینشاه باز میگوید.(ص399)
بنیامین دوم در قسمتی دیگر از سفرنامهاش مینویسد: اصفهان 400 خانوار یهودی و سه کنیسا و 8 حاخام دارد. کاشان 180 خانواده یهودی دارد. در یزد 150 فامیل یهودی زندگی میکنند و وضع یهودیان این شهر ناگوار است. تهران 500 خانوار، 8 کنیسا و چند حاخام دارد... شیراز بیست سال پیش از سفر من 3000 فامیل یهودی داشت اما 2500 خانواده مجبور به تغییر مذهب شدهاند. این شهر نُه کنیسا دارد.(ص401)
گوبینو سفیر فرانسه در دربار ایران راجع به آن عصر مینویسد: «... بسیاری از یهودیان را که مسلمان کرده بودند به دین موسی برگشتند... یهودیان دارای علمائی هستند که دارای اطلاعات تلمودی و فلسفی میباشند. خیلی موجب تعجب من شد روزیکه ملاحظه کردم یکی از آنها با علاقه خاصی از اسپینوزا با من صحبت نمود و راجع به نظریه کانت از من توضیحاتی خواست. این اسامی و این افکار و عقاید با وارد نمودن کتب از اروپا به آنها میرسد. برای کسب اطلاعات و معلومات و ایجاد رابطه، بمنظور روشن نمودن مسائل مذهبی و مشکلات قانونی و حقوقی، با رابهای بزرگ اورشلیم تماس میگیرند.(ص402)
افرائیم نیمارک Ephraim Neumark(تولد؟ 1860) که خود جهانگرد بود از کودکی با پدر و مادرش در ارض مقدس سکنی گزیده بود. ولی در سن 23 سالگی از طبریا به سوریه و کردستان و عراق و ایران و افغانستان سفر کرد و پس از سیاحت سه سالهاش سفرنامه خود را زیر عنوان «مِسَع به اِرتص هکِدم...» (سفر به سرزمین باستان) تألیف کرد.(صص405-404)
نیمارک آمار یهودیان ایران را چنین بدست میدهد: کرمانشاه 250 نفره، کنکاور 15 نفر، نهاوند 30 نفر، تویسرکان 15 نفر، بروجرد 80 نفر، همدان 5000 نفر (800 خانواده)، تهران 6000 نفره (1000 خانواده)، کرمان 30 نفر، مشهد 2400 نفر (400 خانواده). (ص407)
فصل بیست و سوم: تبریز، مشهد و تهران
در اوائل دوره قاجار در حدود 7000 نفر یهودی در تبریز میزیستند.(ص409)
ملا آقا دماوندی که او را میتوان تاریخ متحرک دانست سال وقوع این رویداد شوم را، سال قبل از طاعون بزرگ در عهد فتحعلیشاه میدانست و چون این طاعون در سال 1831 در گرفت، طبعاً واقعه کشتار یهودیان تبریز باید در حوالی 1830 میلادی باشد.اما بطور قطع نمیتوان این تاریخ را پذیرفت.قتل عام یهودیان تبریز به احتمال زیاد در اوائل حکومت آقا محمد خان رخداده است...کلیات حکایت ملا آقا بابا را بولتن آلیانس سال 1902 شماره 37 تایید میکند.(ص410)
یکی از بازرگانان یهودی که در کارش موفق تر ازدیگران بود وثروتی بیش از دیگران بهم زد مورد توجه و ارجاع مسلمانان قرار داشت... یکی از منشیان این بازرگان،ریشارد مسیحی بود. چند مرد از دشمنان یهود ریشارد را آلت دست قرار دادند. کودکی را که شاید به او هم تجاوز کرده بودند کشتند و شبانه جسد آن کودک بیگناه را بکمک ریشارد در انبار بازرگانی مرد یهودی پنهان کردند.(ص410)
خون جلو چشم مردم متعصب را گرفت. به یکدم بسوی محله یهودیها هجوم بردند و بیدرنگ به کشتن بیگناهانی که از شایعه شوم شهر بی خبر بودند پرداختند...از آن پس تبریز تا سالیانی دراز از یهودیان تهی شد.(ص411)
طاعون 1831 که از آذربایجان آغاز شد سراسر ایران را فرا گرفت... بهر تقدیر از زمان کشتار دسته جمعی یهودیان آذربایجان که در نخستین سالهای عصر قاجار رویداد دیگر در تبریز و اردبیل و سایر شهرهای این خطه یهودی سکونت دائمی نگزید.(ص412)
مشهد از موج نابود گرائی که در عهد قاجار جوامع یهود را در شهرهای تبریز، رضائیه، ارومیه و دیگر شهرهای آذربایجان محو کرد در امان نماند. درماه مارس 1838 در یک روز مذهبی گروهی متعصب کهنهگرا که با شایعهای بیاساس برانگیخته شده بودند به محله یهودیان هجوم بردند، کنیساها را به آتش کشیدند و توراتها را سوزاندند. اگر روحانیون مذهبی پای در میان نمیگذاشتند و از جانب یهودیان به شورشگران قول نمیدادند که همه یهودیان مشهد مسلمان میشوند هیچ یهودی در این شهر زنده نمیماند. با این تغییر مذهب اجباری و دستهجمعی، جامعه یهود مشهد رسماً از میان رفت و به گروه جدیدالاسلام بدل گردید.(ص413)
جهانگردان قرن نوزدهم چون «ولف Wolff» و «وامبری Vambery» و «نیمارک Neumark» اظهار میدارند که بخش عمدهای از جامعه یهود افغانستان را یهودیان گریخته از مشهد تشکیل میدهند.(صص415-414)
رحمیم میشائیلی، مرد کهنسال، در سال 1948 به نگارنده چنین میگفت: در هفتاد سال پیش (؟1878) تهران 3000 نفر یهودی داشت. مشاغل آنها بیشتر دوره گردی، پیلهوری، عرقکشی، نوازندگی و زرگری بود.(ص418)
عزرا یعقوب که بزرگترین بازرگان آنزمان بود و بین تهران و منچستر رابطه تجاری برقرار کرده بود مردی بود خیر و نیکوکار... در یک روز زمستان سرد که از کوچه حاجیها بسوی بازار میرفت، نزدیک مدرسه مروی، سید ریحانالله را دید که در انتظار یک مرد برف پاروکن ایستاده است. سید، همینکه عزرا را دید مثل گرگی که در کمین طعمهای باشد بسوی او جهید و پارو را بدستش داد و از او خواست بام و حیاط و جلو خانه او را از برف پاک کند.(ص420)
تا پاسی از نیمروز گذشته عزرا یعقوب سرگرم برف پارو کردن بود و چون به خانه بازگشت در بستر بیماری افتاد و در سال 1895 در سن چهل سالگی درگذشت.(ص421)
محله یهودیهای تهران در بخش عودلاجان واقع بود.(ص422)
با وجود همه مرارتها و رنجهای شبانهروزی مادی و معنوی، یهودیان که حتی در همان بیغوله نفرتزا میکوشیدند با سواد باشند و بخوانند و بدانند تمام سختیها را با وعدهایکه انبیاء اسرائیل برای روز آزادی آنان داده بودند تحمل میکردند... در برابر همه این مصائب و در همان محلهای که حتی ظاهرش بیننده را به تأثر وامیداشت، یهودیان برای اداره امور اجتماعی تشکیلاتی خاص خود داشتند.(ص425)
فصل بیست و چهارم: بلواهای یکهتازان کینهتور
از بلواهائی که در این عهد علیه یهودیان رویداد سه بلوا اهمیت بیشتر یافت؛ بلوای ملا عبدالله، بلوای سید ریحانالله و بلوای شیخ ابراهیم... ملاعبدالله که یک دختر یهودی را به زور به اسلام خوانده بود و او را به عقد مسلمانی درآورده بود چون آگاه شد که یهودیان از این عمل او نزد حاکم شکایت بردهاند کینه بدل گرفت و در صدد انتقام برآمد. در شب کیپور که یهودیان در کنیساها جمع بودند از شهر فریاد جمیعت ضد یهود بلند شد و جماعت شتابان کنیسا را ترک گفتند.(ص427)
یهودیان همدان در بدترین شرایط میزیستند. آنها که توانستند، پنهانی به تهران و بغداد گریختند. پیروان ملا عبدالله هر روز فریاد میکشیدند که اگر یهودیها مسلمان نشوند باید کشته شوند.(ص428)
مدت هفت سال فشار بر یهودیان همدان ادامه داشت. در بین 30 نفر یهودی که در تلگرافخانه بدام افتادند و اجباراً مسلمان شدند میرزا مهدی لالهزاری و حکیم طاهر و حکیم رحمیم و ملا ابراهیم پس از چندی بهائی شدند وبدیعالحکماء و حاجی سلیمان عیسویت را پذیرفتند.(ص429)
در بهار سال 1897 یکسال پس از کشته شدن ناصرالدینشاه... پنجسال پس از آشوب ملا عبدالله، سید ریحانالله که مانند بسیاری از ملاها هوس بلند آوازگی در سر داشت فتوی داد که یهودیان باید وصله برلباس خود بزنند. بولتن آلیانس مینویسد: «... هنگام سلطنت [ناصرالدین] شاه مرحوم اوضاع یهودیان تهران خوب بود. فقط در شهرستانها آنها را اذیت میکردند اما متاسفانه دیروز 16 مه همه چیز عوض شد...(بولتن آلیانس1897،ش22،ص75)».(صص430-429)
در پی این پیشامد آلیانس نامهای به وزارت امور خارجه فرانسه و نامهای هم به شاه ایران نوشت. «انجمن یهودیان انگلستان» نیز توسط وزارت خارجه انگلیس اقدام کرد.(ص431)
در روز جمعه 18 ژانویه 1901 شیخ ابراهیم که تا آنروز ناشناخته بود هنگام وعظ در مسجد شاه از مضرات شرابخواری و منع مسکرات سخن راند و مردم را برانگیخت تا هر چه شراب و عرق در تهرانست از ببن ببرند و خمرهها را بشکنند. وی در این ماجرا ارمنیان و یهودیان هردو را مقصر دانست اما تیر تهمت و تنبیه را متوجه یهودیان کرد.(ص432)
رئیس جدید مدرسه آلیانس تهران، «نیسیم لوی Nissim Levi» در گزارش خود به کمیته مرکزی در این باره مینویسد: «در پی این واقعه بلافاصله بهمراه دو نفر از بزرگان جامعه یهود به سفارت انگلیس رفتم و شارژ دافر را از وقایع آگاه کردم... این اعتراضها و دادخواستها خیلی زود اثر کرد زیرا که از جانب حاکم تهران چند قزاق برای حفظ مدرسه و محله گماشتند. دولت برای تعیین میزان خسارت کسانی را مامور کرده است...» مسیو لوی در گزارش 24 ژانویه همانسال مینویسد: «... تاکنون 25 نفر توقیف شدهاند. مسئول واقعی شیخ ابراهیم است که هنوز پیدا نشده. خسارات مالی را 30 هزار تومان که معادل 15 هزار لیره است برآورد کردهاند».(ص433)
پیرمردی دنیا دیده بود بنام «شمس الاطبا افلاطونی». او روزی از من پرسید : آیا واقعه شیخ ابراهیم را بخاطر داری؟ گفت: ...مرا به نهار دعوت کن تا برایت بگویم... شیخ را دلتنگ دیدم. سبب را پرسیدم. گفت: از وقتی که این آخوند خراسانی در مسجد شاه بالای منبر میرود دیگر مردم توجهی بمن ندارند. مجلس من سرد و بیروح شده. به او گفتم: دردی که درمان دارد جای غم ندارد. از فردا برو بالای منبر و شروع کن از جهودها بد گفتن. مگر ندیدی آسید ریحانالله چه کرد؟(ص434)
فصل بیست و پنجم: آلیانس، ستارهای در ظلمت
پیامد تلاشهای بزرگان یهود اروپا خلق سازمانهای جهانی معتبری بود که در سطح جهانی به یهودیان خدمتهای گرانبهائی کرد. تأسیس «اتحاد جهانی یهود Alliance Israelitr Universelle» در پاریس که بسال 1860 برای یاری به یهودیان دنیا به ریاست «آدولف کرمیو Adolphe Cremieux» نماینده پارلمان فرانسه تشکیل گردید خود داستانی جدا دارد.(ص436)
نمایندگان برجسته یهودی اروپا عازم استانبول شدند و پس از ملاقات و بحث و گفتگو با سلطان عبدالمجید در تاریخ 6 نوامبر 1840 فرمانی از او گرفتند که براساس آن در خاک عثمانی یهودیان را از اتهام کشتن غیر یهودیان برای انجام مراسم مذهبی تبرئه میکرد. از آن تاریخ تا دو دهه بعد فکر اینکه برای همبستگی یهودیان دنیا باید یک اتحادیه جهانی بوجود آید قوت گرفت و در سال 1860 بمدد چند نفر از یهودیان روزنامهنگار و وکیل و استاد و بازرگان «آلیانس ایزرائلیت انیورسل» با هدفهای کلی زیرین بوجود آمد. 1- کوشش جهانی برای آزادی یهودیان و اعتلای سطح فکری آنان. 2- یاری به آنها که بخاطر یهودی بودن با ظلم و زجر و فشار و تعقیب دست بگریبانند. 3- حمایت از هرگونه نشریهایکه در این راه قدم بردارد... تا نیمه قرن بیستم آلیانس جمعاً 64 مدرسه در مراکش، ایران، اسرائیل، لبنان، تونس و سوریه تأسیس کرد و آمار دانش آموزان این مدارس از مرز 20000 نفر گذشت.(ص437)
نخستین کسی که سران آلیانس فرانسه را از وضع دردانگیز یهودیان ایران آگاه کرد دکتر «ژاکوب ادوارد پولاک Jacob Eduard Polak » (1891- 1820) طبیب و نویسنده یهودی اهل بوهیما بود که از سال 1856 تا 1860 در مقام پزشک مخصوص ناصرالدینشاه در دربار ایران خدمت کرد.(ص438)
سازمان «اتحاد جهانی یهود» پیش از آنکه در ایران اقدام به تأسیس مدرسه کند، از طریق بولتن خود اوضاع یهودیان ایران را به آگاهی جهانیان رساند. حوادثی که در شهرهای ایران روی میداد از دید همکاران این نشریه که ارگان آلیانس بود دور نمیماند و در عین حال پس از نشر هر خبر تأثرآوری از طریق سفارتخانههای دول اروپائی شکوائیههائی به دولت عرضه میشد و هر شکایت را بطور جدی پیگیری میکردند.(ص440)
ناصرالدینشاه به اروپا سفر کرد و وارد پاریس شد. بولتن آلیانس، در شماره شش ماهه اول سال 1874 صفحه 176 نوشت: «روز شنبه 12 ژوئیه 1873 اعضای کمیته مرکزی آلیانس، طبق وقتی که به آنها داده شده بود، در هتل پارلمان فرانسه که محل اقامت شاه ایران است در ساعت معین حضور بهم رساندند. جناب میرزاملکمخان وزیر امور خارجه ایران هیئت کمیته مرکزی را در سالون پذیرائی بحضور شاه معرفی کرد.(ص442)
کرمیو پرسید: «آیا ممکن است اعلیحضرت اجازه تقاضائی را به اینجانب مرحمت فرمایند.» شاه موافقت کرد و کرمیو گفت: اعلیحضرتا! آلیانس ایزرائلیت مایل است که اتباع یهود شما نسبت به وظایفی که نسبت به وطن و پادشاه خود دارند آشناتر گردند. از اینرو لازم است که از کودکی بمدرسه بروند و با علم و فرهنگ بار آیند، ما پیشنهاد میکنیم، همانطور که در بعضی از شهرهای شرق عمل کردهایم، در چند شهر ایران نیز مدارسی تأسیس کنیم و مخارج اداره آنها را خود عهدهدار شویم. آیا این پیشنهاد مورد تصویب ملوکانه واقع میگردد؟ شاه به زبان فرانسه پاسخ داد: بله. من از مدارس شما حمایت خواهم کرد. آقای کرمیو! با صدراعظم ترتیب امور را بدهید من آنرا تصویب میکنم.(صص444-443)
در هر شهر اروپائی که ناصرالدینشاه قصد سفر داشت کمیتههائی از یهودیان تشکیل گردید تا از وی برای بهبود موقعیت و شرایط زندگی یهودیان ایران درخواست شود.(ص446)
در سال 1874 وزارت امور خارجه فرانسه به سفیر خود در تهران دستور داد که در کوششهای آلیانس ایزرائلیت نهایت همکاری را بعمل آورد.(ص447)
در سال 1875، مسلمانان همدان علیه یهودیان شوریدند و یک مرد یهودی را بنام «یهودا باباسمح» به این اتهام که کفر گفته نزد حاجی میرزا هادی مجتهد بردند... نماینده شاه، آقای عبدالرحیم، با حکم کتبی به امضای «حسین» وارد همدان شد. براساس بند سوم این حکم به عضدالدوله دستور داده شده بود که: «به رؤسای محل اطلاع داده شود که اگر منبعد در اثر تحریکات آنها یا آخوندها عمل خصمانهای علیه یهودیان انجام شود شدیداً مورد مجازات قرار خواهند گرفت.» احقاق حق یهودیان ایران، از چند قرن گذشته تا آنروز به این شکل رسمی و علنی بسیار تازگی داشت.(ص448)
میرزاحسینخان سپهسالار که پیش از دیدار با مأموران آلیانس از یهودیان جانبداری میکرد پس از آن در دفاع آنان بیشتر میکوشید و هرگاه پیش میآمد جلو شورش عامه را علیه یهودیان میگرفت... نخستین جوانی که برای آموزش به فرانسه رفت خداداد پسر حکیمالیاهو بود (بولتن آلیانس شش ماهه دوم 1875 ص22). در تاریخ هفتم فوریه 1880 آدولف کرومیو در سن 84 سالگی درگذشت.(ص449)
ناصرالدینشاه در 1889 با میرزاعلیاصغرخان امینالسلطان بار دیگر به اروپا سفر کرد. در 4 جولای 1889 هیئت دیگری از یهودیان انگلستان به رهبری «آلبرت ساسون Albert Sasoon» ملاقاتی با شاه در کاخ بوکینگهام ترتیب دادند. اعضای این هیئت عبارت بودند از «لرد روتچیلد Lord Rothschild» «سِر جی. گلداسمید Sir G. Goldsmid» و «سباگ منتفیوری Sebag Montefiore» در این دیدار، درخواست برای تأسیس مدارس یهودیان در ایران محور اصلی همه گفتگوها بود.»(صص451-450)
دوره پادشاهی مظفرالدینشاه بسال 1898 برای یهودیان آغاز یک نقطه عطف بود زیرا که در این زمان پس از سالها تلاش و کوشش سرانجام مدرسه اتحاد تهران تأسیس شد. و ستارهای در آسمان ظلمانی زندگی یهودیان ایران درخشیدن آغاز کرد... در ژوئیه 1898 مسیو کازس وارد تهران شد. ورود وی برای همه یهودیان ایران و خاصه آنها که در پایتخت میزیستند چنان شورو هیجانی برانگیخت که در تاریخ یهود ایران سابقه نداشت.(ص452)
ورود مسیو کازس مصادف با ادامه هیاهوی سید ریحانالله در مورد «وصله جودی» بود. کازس میدانست که رفع این فتوی به آسانی مقدور نیست. پس نزد سید ریحانالله رفت و از او خواست که موافقت کند بجای وصله زشت بزرگی که از پارچه قرمز رنگ بود، یهودیان یک علامت فلزی بروی سینه نصب نمایند. سید موافقت کرد. کازس بیاری زرگران و ریختهگران یهودی تعدادی نشان آلیانس را که دو دست فشرده بهم بود از برنج یا نقره ساخت. نشانها را که بازگو کننده «اتحاد» میان یهودیان دنیا بود بین یهودیان تهران توزیع کرد. نصب نشان آلیانس بر سینهها، به قلبها آرامش بخشید.(صص454-453)
در پی تأسیس این مدرسه، آلیانس فرانسه در سال 1900 در همدان، در سال 1901 در اصفهان، در سال 1903 در شیراز و سنندج و در سال 1904 در کرمانشاه مدارس دیگری تأسیس کرد. از آنجا که در این سالها یهودیان ایران بین دو قطب یکی مسیونرهای مسیحی و دیگری مجامع بهائی قرار داشتند، ایجاد مدارس آلیانس در بقای دین آنها نقش مهمی بازی کرد (جودائیکا 13:318) (ص453)
ژُرف کازس نخستین نماینده آلیانس در تهران خانهای را اجاره و مدرسه اتحاد را بنیان گذاشت و ریاست آنرا بمدت کوتاهی عهدهدار شد.(ص454)
دانشآموزان در ابتدا نزدیک به 300 نفر بودند و علاوه بر این مدرسه، در چند کنیسا زبان عبری و تورات بصورت مکتب خانهای تدریس میشد... در سال دوم تعداد دانشآموزان به 421 نفر رسید که 304 نفر آنان برایگان درس میخواندند و 117 نفر دیگر در خور قدرت مالی خانوادههایشان ماهیانهای به مدرسه میپرداختند... از نوامبر1898 هر روز به 60 نفر از کودکان تنگدست نهار داده میشد.(ص456)
در سال 1899 مدرسه آلیانس دخترانه تهران گشایش یافت و مادام «ابیب Abib» به اتفاق همسرش مأمور اداره آن شدند. این مدرسه در نخستین سال 40 دانشآموز داشت. یکسال بعد مسیو و مادام باسان برای اداره مدرسه آلیانس نوبنیاد همدان از پاریس وارد این شهر شدند. کل دانشآموزان مدرسه اتحاد همدان در نخستین سال تأسیس (1900) 561 نفر بود که 215 نفر آنان دختر بودند... پس از ژُزف کازس، مسیو لوی به ریاست مدرسه اتحاد تهران برگزیده شد... در همین سال مسیو کونفنیو از پاریس وارد اصفهان شد تا مدرسه آلیانس آنجا را افتتاح کند... مدرسه آلیانس شیراز در سال 1903 بریاست مسیو شفر گشایش یافت.(ص457)
بخش یازدهم دوران انقلاب مشروطیت و دودمان پهلوی از 1907 تا 1979 م.
فصل بیست و ششم: ایران بین دو انقلاب
... مجلس شورا با قرارداد 1919 به مخالفت برخاست و اخراج کارشناسان مالی و نظامی انگلیس را از ایران خواستار گردید.(ص462)
در همین زمان یک افسر ایرانی از بریگاد قزاق بنام رضاخان در کارزار سیاست ایران ظاهر شد. او در سال 1921 با همکاری سید ضیاءالدین طباطبائی روزنامهنگار جنجالی با یک کودتای پیروزمندانه کنترل تمام نیروی نظامی ایران را در دست گرفت. کوششهای رضاخان بین سالهای 1921 تا 1925 و موفقیتهای چشمگیر او در مقام وزیر جنگ و نخستوزیر ایران، ارتش را چنان به او وفادار و مردم را بحدی به او امیدوار کرد که در سال 1925 مجلس مؤسسان، احمدشاه، آخرین پادشاه قاجار را از سلطنت خلع و پادشاهی را به رضاشاه پهلوی تفویض کرد.(صص463-462)
او عملاً دین را از سیاست جدا کرد و در اینکار تا آنجا پیش رفت که در دوره او تائید مصوبات مجلس بوسیله گروه پنج نفری روحانیون که جزئی از قانون اساسی بود بدست فراموشی سپرده شد. کوتاه کردن دست مذهبیون از سیاست بسیار بسود اقلیتهای مذهبی ایران تمام شد. این محیط که رضاشاه، خواسته یا ناخواسته، برای آنان بوجود آورد آنها را در اینکه او یک ناجی ملی است با دیگر مردم مصیبت زده ایران همصدا کرد.(ص463)
با تجدید قرارداد 1901 شرکت نفت انگلیس و ایران در سال 1933 امتیازاتی به ایران داده شد. البته این قرارداد تجدید نظر شده بعدها نمودار استثمار ایران بوسیله دول استعمارگر بکمک عمال داخلی آنها شناخته شد.(ص463)
از سال 1961 بدینسو اصلاحات زیر بنائی و برنامههای ساختمانی بر پایه سیاست استقلال ملی پیش میرفت. اصول اساسی در سیاست خارجی حمایت از تصمیمات سازمان ملل و همزیستی مسالمتآمیز بود. ایران میکوشید با همه ملل دیگر برای بهرهگیری دو جانبه روابط دوستانه و استوار برقرار کند و در این میان با بعضی کشورها، از جمله آمریکا، رابطهاش نزدیکتر بود.(ص466)
فصل بیست و هفتم: در مرز آزادی
یکی از این روحانیون، سید جمالالدین واعظ، پدر نویسنده معروف ایران سید محمد علی جمالزاده بود که در دوران انقلاب، یک روز شنبه، در کنیسای «حاداش» واقع در محله یهودیان تهران حضور یافت و در نطق تاریخی خود راجع به مشروطیت، یهودیان را از آزادیهائی که برخوردار خواهند گردید آگاه ساخت.(ص469)
همه این گزارشهای کوتاه، با وجود تضادی که بین آنها دیده میشود نشانگر آنستکه انقلاب مشروطیت، یهودیان را در مرز آزادی قرار داد. دیگر این دولت و ایادی آن نبودند که خود مستقیم در یهودی آزاری دست داشتند و یا غیر مستقیم دست دشمنان را باز میگذاشتند. بلکه این بازماندههای ایام پیشین بودند که هنوز خود را در همان محیط سیاه گذشته میدیدند.(صص472-471)
علیرغم تداوم این شیوه فکری، در وضع یهودیان ایران جهشهائی انقلابی پدید آمد... یکی از پر ارجترین این جهشها آزادی شغلی بود... وجود مشاوران و کارشناسان و مدیران بلژیکی و سوئدی و آمریکائی در رأس گمرکات و مالیه در ژاندارمری خیلی از جوانان یهودی را که بزبانهای خارجی آشنائی داشتند به این ادارات دولتی جلب کرد. یهودی که تا آنزمان کاسب و دورهگرد بود اکنون مقامی، هرچند کوچک، در دستگاه دولت یافته بود.(ص474)
پس از آلیانس، مدرسه دارالفنون تهران که نقش دانشگاه آنروز را داشت دومین مؤسسه فرهنگی مورد علاقه جوانان یهودی بود... عدهای از جوانان در خیابان لالهزار که آنزمان همچون شانزهلیزه پاریس قدر و منزلتی دیگر داشت دکانهای تازه گشودند و وارد فعالیتهای اقتصادی شدند. چند نفری که توان مالی داشتند برای ایجاد روابط بازرگانی بین ایران و خارج به اروپا رفتند... شگفت است که آزادی نسبی یهودیان بجای آنکه آنانرا به یادگیری و بحث و بررسی و نیز رواج متون مذهبی بیشتر شائق کند، از این فعالیت دورشان نگه داشت.(ص475)
در دوره اوّل عزیزالله سیمانی به نمایندگی از طرف جامعه یهود به مجلس رفت. نمایندگی او یکی از ضعیفترین و ناپختهترین کارهای یهودیان بود که در این مرحله از تحول سیاسی انجام گرفت و پایهای سست برای دورههای بعدی گذارد. در حالی که نماینده زرتشتیان، ارباب جمشید، با اعتماد کامل بر کرسی نمایندگی تکیه زد نماینده یهودی ظاهراً به این عنوان که اکثریت نمایندگان با نظر انزجار به یهودیان مینگرند بفوریت استعفا داد و جامعه یهود ناگزیر سید عبدالله بهبهانی پیشوای روحانی و رهبر بزرگ مشروطه را برای دفاع از حقوق یهودیان برگزید.(ص476)
آخرین رئیس جامعه یهود یا رش گالوتا ملا «آبراهام بن ملا آقابابا» بود که در تابستان 1910 در گذشت و مراسم خاکسپاری و ترحیم او با شکوه و جلال تمام برگزار گردید... پس از درگذشت ملا آبراهام آقابابا مقام «رئیس جامعه یهود» یا رش گالوتا در ایران عملاً از میان رفت زیرا که با انتخاب نماینده یهودیان در مجلس شورای ملی و سازماندهی جدید در نظام نوین دولتی ایران دیگر نیازی بوجود این مقام احساس نمیشد.(صص477-476)
تحول بزرگ دیگری آغاز میگردد که آنرا سرآغاز فصلی نوین در تاریخ ادبیات یهود در ایران باید دانست و آن انتشار روزنامه «شالم» بمدیریت مردخای مراد شالم از سال 1915 است. بیگمان نشر این روزنامه چند سالی پس از انقلاب مشروطیت راه را برای ترقیات اجتماعی آتی یهودیان هموار ساخت.(ص478)
مذهب بخصوص میان طبقه جوان، قدرت گذشته را نداشت. فقدان پیشوایان عالیمقام روحانی، بعد از درگذشت ملا آبراهام آقابابا، آخرین رئیس جامعه یهود، لطمهای دیگر بر بنیان مذهب میزد... جامعه یهود تهران که از آزادیهای نسبی سرمست شده بود و بخاطر دینداریاش در گذشته رنجها کشیده بود نگران آموزش تاریخ یهود و زبان و ادبیات عبری به کودکان خود نبود و این ضربهای بود که در برابر همه نیکیهای رژیم جدید بر پیکر یهودیت در ایران متجدد وارد میآمد.(ص479) ادامه دارد ...