تاریخ انتشار : ۲۵ ارديبهشت ۱۳۸۹ - ۰۹:۳۶  ، 
کد خبر : ۱۴۳۲۷۲

گزیده‌ای از کتاب «در جست‌و‌جوی امر قدسی» (بخش سوم)


به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در سه بخش منتشر می‌شود. (بخش سوم)

نقد و نظر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران
کتاب «در جست‌وجوی امر قدسی» را به لحاظ موضوعی می‌توان به دو بخش تقسیم کرد؛ یک بخش حاوی دیدگاههای فلسفی و عقیدتی دکتر سیدحسین نصر است که در آن عمدتاً نقطه نظرات ایشان درباره مسائلی مانند سنت، تجدد، امر قدسی، تصوف، عرفان، فلسفه اسلامی و امثالهم شرح داده شده است و بخش دیگر به مسائلی مانند وضعیت خانوادگی، ارتباط با شخصیتهای علمی، مذهبی و سیاسی، طی کردن مدارج تحصیلی و دانشگاهی، مسئولیتهای فرهنگی و سیاسی، اظهار نظر راجع به شخصیتها و وقایع مختلف و امثالهم اختصاص دارد که در یک نگاه کلی می‌توان آنها را تحت عنوان «مسائل تاریخی» طبقه‌بندی کرد.
در این نوشتار، فارغ از آن که با دیدگاههای فلسفی، عرفانی و عقیدتی دکتر نصر موافق باشیم یا مخالف، و همچنین ضمن اذعان به شأن و جایگاه علمی و تحقیقاتی ایشان، باب بحث را درباره این مسائل مسدود نگه می‌داریم؛ چرا که ورود به این مباحث، ما را از هدف اصلی این جزوه که نقد و بررسی مسائل تاریخی است، دور می‌سازد. البته لازم به ذکر است که در بررسی آن بخش از مطالب کتاب که جنبه تاریخی دارد، چه بسا اشاره‌ به برخی دیدگاههای نظری ایشان ضروری باشد؛ لذا در موارد مقتضی، تنها به قدر نیاز برای ایضاح مسائل تاریخی، این‌گونه مطالب مورد استناد واقع خواهند شد.
کتاب «درجست‌وجوی امر قدسی» را باید شناسنامه دکتر نصر در ابعاد نظری و عملی عرفان و فلسفه به حساب آورد؛ به عبارت دیگر مطالعه این کتاب، خواننده را قادر می‌سازد تا ضمن آگاهی از دیدگاههای نظری دکتر نصر پیرامون مقولاتی مانند عرفان، فلسفه، اسلام، سنت و امثالهم، با نحوه سلوک ایشان در زندگی شخصی، اجتماعی و سیاسی نیز آشنا شود. تنها از طریق این آشنایی دو وجهی است که می‌توان قضاوت جامع و نسبتاً دقیقی راجع به شخصیت ایشان داشت که به نظر می‌رسد تهیه‌کنندگان این کتاب هم در پی آن بوده‌اند. در واقع باید اذعان داشت که دکتر نصر در طول چند دهه گذشته، چه قبل از انقلاب و هنگام حضور در ایران و چه پس از انقلاب و حضور در خارج کشور، هرگز چهره ناشناخته‌ای نبوده است. از سوی دیگر، اظهار نظر درباره شخصیت ایشان نیز همواره همراه با مناقشات و افراط و تفریط‌هایی بوده است و هر یک از طرفین بخشی از نظرات یا رفتارها و عملکردهای وی را برای اثبات صحت رأی خویش مورد استناد قرار داده‌اند. اما کتاب «در جست‌وجوی امر قدسی» حاوی مجموعه‌ای از نظرات و عملکردهای دکتر نصر به صورت توأمان است که می‌تواند ملاک و مبنای خوبی برای قضاوت باشد.
برای توفیق در این زمینه، یکی از نکات مهم، توجه کافی به نحوه ارتباط میان «نظر» و «عمل» است. این مسئله را در مورد هر شخصیتی باید یکی از شاخصه‌های اصلی قضاوت قرار دهیم. اگر فرض را بر خوب و مثبت بودن «نظر و دیدگاه» یک فرد بگیریم، این مسئله به تنهایی هرگز نمی‌تواند برای قضاوت درباره وی کافی باشد. البته این سخن بدان معنا نیست که یک نظریه و طرز تفکر را نتوان به تنهایی و فارغ از هر مسئله دیگر مورد ارزیابی و سنجش قرار داد، اما این کار به تنهایی، برای دستیابی به یک قضاوت تاریخی جامع پیرامون اشخاص و گروهها، بشدت نارسا و ناقص است. یک خلبان خوب و ورزیده، کسی نیست که صرفاً با مطالعه کتابهای فراوان و نشستن در کلاسهای آموزشی و گذراندن دوره‌های مربوطه، به لحاظ نظری وارد به فنون پروازی شده باشد. خلبان خوب کسی است که علاوه بر آگاهیهای آموزشی و تئوریک، بتواند هواپیما را از زمین بلند کند، آن را در آسمان بخوبی هدایت نماید، از مسیر پرواز منحرف نشود، در هوای متلاطم و توفانی کنترل هواپیما را از دست ندهد، هنگام بروز نقص فنی توانایی هدایت هواپیما را در شرایط اضطراری داشته باشد و در نهایت بتواند هواپیما را به سلامت به مقصد رسانده و به زمین بنشاند. اما اگر فردی تمامی کتابهای مربوط به فنون پرواز را خوانده و کلیه دوره‌ها را هم گذرانده باشد ولی عملاً نتواند هواپیما را از زمین بلند کند یا هنگام پرواز، مسیر را گم کند و به جای شهر الف، از شهر ب سر درآورد یا در صورت مواجه شدن با هوای توفانی، دست و پای خود را گم کند و تصمیمات نادرست بگیرد، هرگز نمی‌توان وی را به معنای واقعی کلمه «خلبان» دانست.
دکتر نصر در کتاب حاضر به تشریح دوره‌های تحصیلی دانشگاهی و نیز تحقیقات و مطالعاتش روی مسائل مختلف فلسفی، عرفانی و عقیدتی می‌پردازد. اینها همه همان‌گونه که پیش از این نیز اشاره شد، در جای خود قابل تحسین و احترام است، اما باید دید ایشان چه نوع ارتباطی میان «نظر» و «عمل» (تئوریک و پراتیک) برقرار کرده بود و آن همه تحقیق و تفحص دانشگاهی و همنشینی با شخصیتهای بزرگی مانند علامه طباطبایی و دیگر بزرگان در عرصه‌های دین و فلسفه و حتی تصوف- با همان تعریفی که ایشان از این واژه به دست می‌دهند- چه تأثیری بر عملکردها و رفتارهای اجتماعی و سیاسی ایشان گذارده بود.
برای ورود به این بحث ابتدا جا دارد افکار و عقاید دکتر نصر را از زبان خود ایشان بشناسیم. ایشان در جایی، عالَم فلسفی خود را چنین تعریف می‌کند: «...عالم فلسفی من ترکیبی است میان جاویدان خرد که من مدافع و از جمله نمایندگان آنم، و سنت اسلامی که در راه احیای آن کوشیده‌ام و خود را از پیکره آن جدا نمی‌دانم.»(ص92) البته بدیهی است این عالَم فلسفی در طول سالیان درازی شکل گرفته و قوام یافته است. دکتر نصر جوان پس از اخذ دکترا و ورود به ایران، ابتدا در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران که از آن به عنوان مرکز اصلی تفکر در ایران یاد می‌کند(ص102) مشغول تدریس می‌گردد و در فضای «پوزیتیویستی نوع اگوست کنتی» حاکم بر این دانشکده، تصمیم به معرفی «فلسفه اسلامی» و نیز فلسفه شرقی می‌گیرد. وی سپس به تکمیل آموزه‌هایش در حوزه فلسفه اسلامی می‌پردازد، چرا که درمی‌یابد آنچه در این زمینه در غرب از اساتید بزرگی چون ولفسن و ژیلسون آموخته بود، کامل و کافی نبوده است.(ص121) بدین منظور در جلسات درس آقا سیدمحمد کاظم عصار شرکت می‌کند و پس از آشنایی با علامه طباطبایی، به حلقه شاگردان ایشان می‌پیوندد و با آیت‌الله مطهری نیز در این حلقه آشنایی و صمیمیت پیدا می‌کند. آشنایی با هانری کربن فصل دیگری در پویش فلسفی و عرفانی دکتر نصر است و سپس دورانی از بحث و فحص فلسفی در حوزه‌های اسلامی، شرقی و غربی در زندگی ایشان آغاز می‌گردد.
در پی این‌گونه تلاشها و نیز بهره‌گیری از محضر اساتید بزرگ دیگری مانند سیدعبدالحسین قزوینی و مهدی الهی‌قمشه‌ای، دکتر نصر اظهار می‌دارد: «روی هم رفته من از تربیت فشرده فلسفی به شیوه سنتی برخوردار شدم چرا که می‌خواستم تا جایی که می‌توانستم آموزش سنتی را جهت تکمیل آموزشهایی که در غرب دیده بودم، تجربه کنم.»(ص135) حاصل این گونه تعلیم و تعلمات چنان است که دکتر نصر را به اتخاذ دیدگاههایی درباره خود وامی‌دارد و در واقع ایشان در جای جای این کتاب، خود را در زمینه فلسفه و عرفان این‌گونه به مخاطبان معرفی می‌کند: «من خود را در مسیر اصلاح‌طلبانی مانند عبده و مانند او نمی‌دانم بلکه فروتنانه خود را احیاگر اندیشه اسلامی و پاره‌ای از سنت فلسفی اسلام می‌بینم اما بسیاری چیزها گفته‌ام که به ذهن ملاصدرا و میرداماد نرسیده است چرا که فلسفه اسلامی نه چیزی مرده که سنت فلسفی سرزنده‌ای است.»(ص130) در پی این ادعای سترگ، دکتر نصر خود را به عنوان امید علامه طباطبایی و هانری کربن برای احیای سنت عقلانی ایران قلمداد می‌کند: «کربن به احیای سنت عقلانی ایران و معرفی تازه‌ای از آن علاقه‌مند بود. و اما علامه نیز البته به این امر سخت علاقه‌مند بودند... گفتنی است که هم علامه و هم کربن در این باره نگاهشان به من بود چون من نیز خود را یکسره وقف همین وظیفه حفظ، احیاء و معرفی سنت فکری اسلامی کرده بودم و از این رو هر دوی آنها مرا همچون حلقه ارزشمندی میان خودشان می‌دیدند.»(ص161)
بر مبنای همین برداشت از خود است که دکتر نصر خویشتن را در کنار علامه طباطبایی و کربن، زمینه‌ساز اقبال فرهیختگان جدید به فلسفه اسلامی می‌شمارد: «کوشش‌های علامه طباطبایی، کربن و خود من از سویی، و تلاش فیلسوفان سنتی جوان‌تری همچون آشتیانی و مطهری از دیگر سو، زمینه‌ساز اقبال فرهیختگان جدید به فلسفه اسلامی شد و رفته رفته پژوهشگران جوان‌تری پا به میدان نهادند.»(ص163) البته در این فراز جای تعجب است که چرا دکتر نصر خود را در کنار علامه و کربن از یک سو و شخصیتهایی مانند آشتیانی و مطهری آن هم به عنوان «فیلسوفان سنتی جوان‌تر» از سوی دیگر، قرار داده است. حال آن که این هر دو دستکم به لحاظ سنی بزرگتر از وی بوده‌اند. به هر حال حاصل سخن ایشان را درباره خود می‌توان در این جمله دانست: «احساس می‌کنم که عمیقاً در سنت اسلامی و به ویژه در سنت اسلامی- ایرانی ریشه دارم؛ احساس می‌کنم که ریشه در تعالیم ابن‌سینا، سهروردی، ملاصدرا، مولوی، جامی، و ابن‌عربی دارم و دیگران هم تا اندازه‌ای بر من تأثیرگذاشته‌اند اما با این همه من ریشه در حقیقت جهانی یا همان جاویدان خردی دارم که منحصر به جهان ایرانی یا حتی کل جهان [معاصر] نیست بلکه به راستی که جهان شمول است.»(ص201)
اما برای تکمیل این مقدمه شایسته است اشاراتی نیز به برخی تعریف‌های دکتر نصر از سنت و تصوف داشته باشیم تا آشنایی بیشتری با مواضع فکری و نظری ایشان حاصل شود: «من هیچ جنبه‌ای از فرهنگ ایرانی را جدای از اسلام نمی‌بینم؛ حتی سیزده‌بدر که بخش جدایی ناپذیر سزندگی در ایران است... به این ترتیب من هیچیک از عوامل فرهنگ ایرانی را جدای از اسلام نمی‌دانم.»(ص229) ایشان به لحاظ فردی نیز خود را کاملاً مقید و ملتزم به احکام شرعی معرفی می‌کند: «من از بیست سالگی با حیات معنوی سر و کار داشته‌ام. این ارتباط منحصر به نوشتن درباره تصوف نیست بلکه بیش از هر چیز دیگری شامل زیستن عارفانه است و از آنها گذشته البته من در التزام عملی به اسلام نیز بسیار جدی بوده‌ام. من از بیست سالگی هرگز یک روز و حتی یکبار هم نمازم را ترک نگفته‌ام و هیچ‌گاه روزه‌ام را نشکسته‌ام...»(ص241) تعریفی که ایشان از تصوف می‌دهد نیز بسیار در خور توجه است: «بر این نکته انگشت می‌گذارم که عمل به تصوف تنها در چارچوب دین اسلام میسر است و این دو [اسلام و تصوف] در طول زندگی‌ام هرگز از همدیگر جدا نبوده‌اند.»(ص242) دیدگاه دکتر نصر درباره سنت هم حاکی از پیوند وثیقی است که ایشان بین آن و دین قائل است: «سنت در کاربرد ما از آن، به معنای حقایق دارای خاستگاه قدسی و منشاء وحیانی است با تفاوتهای ظریفی که در سنت‌های گوناگون درباره آن هست؛ همه این سنت‌ها متفق‌القولند در این که سنت به معنای حقایقی است که سرچشمه‌اش از قلمروی معنوی، از خدا، و به زبان مابعدالطبیعی از حقیقتی غایی است که در هر تمدن دینی- تاریخی، جزئیات و [نحوه] انتقال ویژه‌ای داشته است... به این ترتیب سنت به معنای متداول کلمه نه تنها به معنای دین است بلکه در دل آن جای دارد.»(ص259) و در مقابل، تجدد و تجددگرایی را چنین تعریف می‌کند: «ما سنت‌گرایان- از جمله خود من- اصطلاح تجددگرایی را به شیوه‌ای مبهم، فقط بر چیزهایی اطلاق نمی‌کنیم که امروزه رواج دارد بلکه آن را شیوه نگرشی خاص به جهان می‌دانیم که در حقیقت در دوره نوزایی شروع شد... آنچه انسان‌گرایی، عقل‌گرایی و دوره نوزایی نامیده می‌شود، حقیقت مطلق و نهاییِ متعالی از سطح انسان‌ها را انکار کرده و از نظام الهی به [نظام] انسانی فرو می‌افتد. تجددگرایی خود انسان را «مطلق» می‌گیرد و به معنایی به انسان جنبه مطلق می‌بخشد.»(صص260-259)
به این ترتیب با شناختی نسبی از دیدگاهها و نیز سلوک و رفتار شخصی دکتر نصر، اینک می‌توانیم به بررسی دیگر ویژگیهای ابعاد نظری و عملی ایشان در حوزه‌های سیاسی و اجتماعی بپردازیم. مهمترین مسئله در این زمینه، دیدگاه دکتر نصر درباره رژیم پهلوی و نیز عملکرد ایشان در آن برهه، بویژه نوع قضاوت درباره دیدگاهها و عملکردهای خود در آن دوران است.
در یک نگاه کلی، دکتر نصر دید مثبتی به رژیم پهلوی دارد؛ لذا باید پرسید چگونه فردی که خود را یک «فیلسوف اسلامی سنت‌گرا» می‌خواند می‌تواند این طرز تلقی را از آن دوران داشته باشد؟ مسئله مهم آن که دیدگاه کنونی دکتر نصر (زمان انجام گفت‌وگوی حاضر) نیز مؤید نگاه آن هنگام است و هیچ‌گونه نقادی و یا تشکیکی به آن نگاه مشاهده یا احساس نمی‌شود. به عنوان نمونه، ایشان در مورد نوع نگاهش به پهلوی اول در ایام نوجوانی، می‌گوید: «من شخصاً برای رضاشاه که در کودکی به چشم شگفتی به او می‌نگریستم احترام بسیاری قائل بودم به این دلیل که او دستور اجرای برنامه‌ای به نام «پرورش افکار» را داده بود که هفته‌ای یک بار برگزار می‌شد.»(ص37) و اندکی بعد می‌افزاید: «رضاشاه برای من، چنان‌که برای بسیاری از جوانان آن روزگار، گونه‌ای قهرمان بود» سپس ضمن انتقاد از نسنجیدگی و شتابزدگی «سیاستهای مربوط به کشف حجاب» که به تقلید از آتاتورک در ایران به اجرا درآمد و نیز سیاست «دست اندازی به زمین‌های مردم»، خاطر نشان می‌سازد که با این همه «او برای ما نوجوانان قهرمانی ملی بود که ویژگی‌های مثبتش بر ویژگی‌های منفی او می‌چربید.»(صص40-41)
البته این که ایشان در دوران کودکی و نوجوانی و در فضا و شرایط آن هنگام، رضاخان را به عنوان یک «قهرمان ملی» می‌دیده است، می‌تواند موضوع چندان با اهمیتی محسوب نشود، هرچند که این نوع نگاه به رضاخان آن هم در سن کودکی، با قدرت تجزیه و تحلیل مسائل به مقتضای آن سن، قطعاً نمی‌تواند به دلیل صدور «دستور اجرای برنامه‌ای به نام پرورش افکار» بوده باشد؛ بنابراین باید در جست‌وجوی علت دیگری برای شکل‌گیری این نگاه نزد دکتر نصر در آن سن و سال گشت که البته به سرعت و به سهولت نیز می‌توان آن را در لابلای صحبتهای ایشان درباره وضعیت خانوادگی، دوستان و معاشران پدر و نیز شأن و جایگاه پدر در دستگاه و دیوان اداری و سیاسی آن هنگام یافت: «او از سیاست نیز برکنار نبود، پدرم عضو نخستین مجلسی بود که پس از انقلاب مشروطه بنیانگذاری شد و در تدوین قانون اساسی هم دستی داشت. از همین رو، نزدیک‌ترین دوستانش مردانی مانند محمدعلی فروغی و محتشم‌السلطنه اسفندیاری، از مقامات بلندمرتبه سیاسی کشور بودند.»(ص12) وجود فراماسونهای برجسته در حلقه دوستان نزدیک پدر دکتر نصر و نیز وضعیت فرهنگی- خانوادگی ایشان که خود نام «نه بی‌دینی بلکه گشودگی نسبت به غرب»(ص18) را بر آن می‌نهد، می‌تواند کمک شایانی به خوانندگان برای فهم علل و عوامل نگاه بسیار مثبت «سیدحسین» به رضاخان در سنین کودکی بنماید. از طرفی جایگاه پدر ایشان به عنوان سخنران ثابت جلسات «پرورش افکار» که خود رضاخان نیز در آن حضور می‌یافت، حاکی از میزان نزدیکی این خانواده به دربار پهلوی است؛ بنابراین می‌توان درک کرد که یک کودک در آن شرایط سنی، خانوادگی و احساسی، به «شاه» به عنوان یک قهرمان نگاه کند، اما جمله‌ای که دکتر نصر در ادامه گفتار خویش راجع به قهرمان دوران کودکی‌اش می‌گوید، نکته مهم دیگری را در خود نهفته دارد: «من غیر از او هیچ قهرمان بزرگ سیاسی را در [خاطره] خود سراغ ندارم.»(ص41) نکته‌ای که در این جمله جلب توجه می‌کند، مهر تأیید زدن بر انگاره‌های دوران کودکی در سنین پیری و پختگی است؛ بدین معنا که ایشان همچنان رضاخان را یک «قهرمان بزرگ سیاسی» می‌داند و جز او نیز تاکنون قهرمان سیاسی دیگری را در قرن معاصر برای ایران سراغ ندارد.
شخصیت رضاخان به عنوان یک قزاق بیسواد، اما در عین حال متهور و ماجراجو که اواخر قرن گذشته شمسی، نظر مأموران استعمار انگلیس در منطقه را به خود جلب کرد، تاکنون مورد بحث و بررسی‌های فراوانی قرار گرفته است و دستکم در مورد پاره‌ای خصوصیات وی، می‌توان اتفاق‌نظر گسترده‌ای میان مورخان مشاهده کرد. البته دکتر نصر دو انتقاد رقیق از رضاخان ‌دارد که یکی درباره به کارگیری «سیاستهای بسیار نسنجیده و شتابزده» در کشف حجاب و دیگری «دست‌اندازی به زمین‌های مردم» است. جالب این که در هر دو مورد ایشان از به کارگیری الفاظ و عباراتی که بیانگر «دیکتاتوری» رضاخان باشد، اجتناب می‌ورزد، در حالی که از دکتر نصر به عنوان یک فرد سنت‌گرا انتظار می‌رفت حداقل اشاره‌ای به سیاستها و برنامه‌های اجرا شده به دست رضاخان در جهت نابود سازی سنتها و جاری کردن تجدد در سطحی‌ترین و مبتذل‌ترین شکل خود در ایران، داشته باشد و این همه البته به سطح فکر و شخصیت نازل این عنصر برگزیده انگلیسی باز می‌گشت، تا جایی که تعابیر مأموران انگلیسی درباره رضاخان به صراحت این مسئله را مورد اشاره قرار می‌داد. سِر پرسی لورین، وزیر مختار انگلیس در ایران، رضاخان را «سربازی پرعزم و ماجراجو ولی کم‌سواد» می‌خواند و در نامه‌ای به تاریخ 11 ژانویه 1922 (21 دی1301) به لرد کرزن - وزیر امور خارجه وقت انگلیس - خاطر نشان می‌سازد: «با در نظر گرفتن اصل و نسب و پرورش نازل [رضاخان] طبیعی است که او مردی تحصیل نکرده و کم سواد است.» (سیروس غنی، ایران، برآمدن رضاخان، برافتادن قاجار و نقش انگلیسیها، ترجمه حسن کامشاد، انتشارات نیلوفر، تهران، چاپ سوم، 1380، ص276) همچنین پیش از وی، نُرمن - وزیر مختار وقت انگلیس- نیز رضاخان را «دهاتی جاهل ولی زبل» خوانده بود.(همان، ص240) بنابراین بدیهی است فردی با این خصوصیات، اساساً از قدرت فکری لازم برای برنامه‌ریزیهای فرهنگی سازنده برخوردار نیست و یکسره به آلت فعل سیاستهای بیگانه و ابزار کار داخلی آنها یعنی محافل فراماسونی تبدیل می‌گردد. مبارزه شدید و بیرحمانه‌ای که در دوران رضاخان با دین و سنت و فرهنگ ایرانی- اسلامی تحت پوشش سیاستهای باستان‌گرایانه آغاز گردید، حاصل عملی شدن چنین سیاستهایی بود. در حوزه سیاست نیز حاکمیت یک فرد با اصل و نسب و پرورش نازل، دیکتاتوری سیاه و سنگینی بود که نفسها را در سینه‌ها حبس و کشتار و حبس و تبعید را بر کشور حاکم ساخت. این مسئله به حدی واضح و روشن است که حتی کسانی که در مجموع با نگاه مثبت به رضاخان می‌نگرند نیز قادر به کتمان آن نیستند: «از حدود سال 1311 تا کناره‌گیری از سلطنت در شهریور 1320 خودکامه‌تر شد و حالت مطلق‌اندیشی‌اش بیشتر بروز کرد. دیکتاتوری به تمام معنا شد. مشغله و وسواس فکری رضاشاه که پسرش به تاج و تخت برسد و دودمانش ادامه یابد، رفته رفته ابعاد بیماری کژخیالی به خود گرفت...»(سیروس غنی، همان، ص423)
علی‌رغم این همه و مسائل بسیار دیگری که در کتابهای مختلف مضبوط است و بعید می‌نماید که دکتر نصر از آنها بی‌اطلاع باشد، ایشان همچنان از رضاخان به عنوان تنها قهرمان ایران طی سده اخیر نام می‌برد و نه تنها متعرض خصائل زشت و ناپسند و عملکردهای ویرانگرش نمی‌شود، بلکه به نوعی درصدد پاک کردن پاره‌ای از این صفات از جمله دیکتاتوری برمی‌آید. اشاره به ماجرای سخنرانی پدر در جلسه پرورش افکار و خواندن شعری کنایه‌آمیز از سعدی و اشاره با دست به رضاخان، اگرچه به ظاهر، انتقادی را متوجه رضاخان می‌سازد، اما در واقع یکی از بزرگترین و بارزترین صفات منفی وی یعنی دیکتاتوری و خشونت بی‌حد و حصرش را نفی و انکار می‌کند؛ چرا که علی‌رغم انتقاد گزنده ولی‌الله‌خان نصر از وی، رضاخان به هنگام خروج از آن مجلس، تنها به ذکر همین یک جمله اکتفا می‌کند که «ولی‌الله خان! خوب ما را تنبیه کردید» و هیچ واکنشی فراتر از این نسبت به وی صورت نمی‌گیرد.(ص39) این در واقع دموکراتیک‌ترین رفتار در برابر یک انتقاد بسیار گزنده است. حتی اگر واقعی بودن این ماجرا را بپذیریم، آیا جای تعجب نیست که دکتر نصر از میان تمامی رفتارهای سیاسی رضاخان تنها این مورد را به عنوان یک نمونه بارز و مشخص ذکر کرده است؟ آیا قتل و حبس و شکنجه دهها نیروی مبارز دیگر ارزش اشاره کردن را هم نداشت؟
با توجه به آنچه درباره این بخش از کتاب آمد، در خوشبینانه‌ترین حالت باید گفت نگاه مثبت دکتر نصر به دوران رضاخان و شخص وی قاعدتاً نمی‌تواند مبتنی بر دلایل و براهین عقلی و تاریخی و مستند، و متکی به اسناد و شواهد تاریخی باشد، بلکه بیشتر بر اساس احساسات و تمایلات شخصی و فردی ایشان به عنوان عضو یک خانواده متعلق به طبقه اشرافیت دیوانسالار است. در حالی که اگر دکتر نصر، نه در خانواده ولی‌الله خان نصر، بلکه در یک خانواده معمولی متولد شده و رشد کرده و به مدارج علمی حاضر رسیده بود، به یقین نوع نگاه وی به دوران پهلوی اول و نیز ارزیابی‌اش از آن دوران با آنچه اینک مطرح شده است، تفاوت بسیاری داشت. در چارچوب این فرض می‌توان پنداشت که در صورت مزبور، مسلماً ایشان به عنوان یک فرد سنت‌گرا، از نقش و تأثیر شبکه‌های فراماسونری در تخریب فرهنگ و سیاست ایران طی سده اخیر، سخن به میان می‌آورد و در قبال این مسئله مهم و تعیین کننده، سکوتی مطلق و سنگین اتخاذ نمی‌کرد.
در دوران پهلوی دوم، دکتر نصر علاوه بر حفظ دیدگاه خاص خود به این رژیم، پای در صحنه عمل اجتماعی نیز می‌گذارد و از نزدیک با مسائل مختلف آشنا می‌گردد. نخستین تجربه وی در این زمینه، تدریس در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران است و به مرور زمان پستها و مسئولیتهای دیگری از جمله ریاست دانشکده ادبیات، معاونت دانشگاه تهران، ریاست دانشگاه صنعتی آریامهر و ریاست دفتر فرح دیبا را عهده‌دار می‌گردد. بدیهی است چنین مسئولیتهایی به خودی خود این قابلیت را داشته است که دکتر نصرخواه ناخواه با واقعیتهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی کشور آشنا گردد؛ بویژه از آنجا که ایشان تحصیلات خود را در رشته فلسفه به پایان رسانده بود انتظار می‌رفت که تعمق و تدقیق بیشتری در امور داشته باشد و به نحو جامع‌تری، مسائل را بررسی و ریشه‌یابی کند. از سوی دیگر، حساسیتهای ایشان روی مسائلی مانند سنت و تجدد، و نیز تلاش و تمایل برای حفظ استحکام سنتها قاعدتاً می‌بایست علل و عوامل اصلی تخریب فرهنگ، سنت و دین را برای ایشان آشکار و مکشوف می‌ساخت.
البته دکتر نصر در جاهایی، اشاراتی به برخی علل و عوامل دارد: «نخستین چیزی که در دنیای جدید رخ داد این بود که در پی دنیوی سازی مکان و زمان، زندگی نیز از تقدس افتاد و در پی آن انسان جدید به جایگاه مکان مقدس، حتی فکر هم نمی‌کرد... از دست رفتن سرچشمه امر قدسی کم‌کم دنیوی سازی جهان ما را که البته شامل مکان و نیز فضای طبیعت دست نخورده هم بود، در پی داشت.(ص100) اما همان‌گونه که ملاحظه می‌شود این سخنان به حدی کلی است که گویی یک جریان اجتناب‌ناپذیر در طول تاریخ، فارغ از اراده انسانها و جوامع، همه را به همراه خود به سوی هدف معینی می‌کشاند. البته با توجه به شناختی که از طرز تفکر ایشان داریم، می‌دانیم این گونه تبیین مارکسیستی از تاریخ و سیر تحول جوامع، مورد پذیرش ایشان نیست، لذا جای تعجب دارد که چرا دکتر نصر بدین نحو کلی و بدون ورود به جزئیات مسائل، سخن می‌گوید تا فضائی برای چنین برداشتهایی از نظرات ایشان ایجاد شود. در واقع از ایشان انتظار می‌رفت که برای تبیین وضعیت فرهنگی و فکری حاکم بر ایران دوران پهلوی و زمان حضور و فعالیت در ایران، اندکی دقیق‌تر و مشخص‌تر به تبیین علل و عوامل آن می‌پرداخت، نه آن که به جریان دنیوی‌سازی به صورت کلی و با فاعل مجهول اشاره کند. مسلماً در آن صورت، سیاستها، برنامه‌ها و عملکردهای حاکمیت و حکومتگران، می‌بایست یکی از بخشهای اصلی تجزیه و تحلیل ایشان را تشکیل می‌داد. با توجه به این مسئله، آیا می‌توان پنداشت که دکتر نصر برای احتراز از ورود به چنین مباحثی، به کلی گویی درباره علل به راه افتادن جریان سنت‌زدایی، دین ستیزی و تجددگرایی مبتذل و سطحی در ایران پرداخته است؟
نکته جالبتر این که هرچند دکتر نصر درباره علل و عوامل عینی و داخلی روند تخریب سنتها در ایران، در مجموع سکوت اختیار کرده یا با بیان برخی کلیات به سرعت از روی مسئله‌ای با این اهمیت رد شده است، اما آنجا که از بازسازی سنتها و رونق‌یابی فلسفه اسلامی سخن به میان آمده، وارد جزئیات نیز شده و از اقدامات پهلوی‌ها و به ویژه فرح دیبا در این زمینه یاد کرده است. در کنار هم گذاردن این دو وجه قضیه، تصویری را پیش چشم می‌نشاند که گویی یک جریان اجتناب‌ناپذیر تاریخی، آثار و تبعات دنیوی‌سازی و تقدس زدایی و خشکیده شدن سرچشمه امر قدسی را بر ایران دوران پهلوی بر جای می‌نهاد و در این میان پهلوی‌ها، سعی و کوشش می‌کردند تا به تجدید سنتها و جاری ساختن دوباره امر قدسی در مملکت بپردازند.
تشکیل «انجمن شاهنشاهی فلسفه» در سال 1352 از جمله مواردی است که دکتر نصر حمایت فرح دیبا از آن را تلویحاً به عنوان یکی از شاخصه‌های دلبستگی وی به احیای فرهنگ و تمدن ایرانی و اسلامی قلمداد می‌کند: «خود کلیبانسکی به تهران آمد و من ترتیب ملاقات او را با ملکه دادم. او بنا به صحبت‌هایی که با هم داشتیم به عرض ملکه رساند که تأسیس مؤسسه‌ای فلسفی در ایران کار مهمی است؛ مؤسسه‌ای که همواره مرکز بزرگ اندیشه خواهد بود. چون من در چندین طرح فرهنگی با ملکه همکاری نزدیک داشتم به من گفت که درباره این کار فکری بکنم. این مربوط به پایان سال 1973 و آغاز سال 1974 بود... تنی چند از صاحبنظران این حوزه و علاقه‌مندان به فلسفه را جمع کردم و با آنها درباره این طرح به رایزنی پرداختم. همه آنها هم داستان بودند که چنین مؤسسه‌ای باید سازمانی مستقل و از پشتیبانی مستقیم ملکه برخوردار باشد. کسانی که با آنها در این باره مشورت کردم شامل مرتضی مطهری، سیدجلال‌الدین آشتیانی، عبدالله انتظام، یحیی مهدوی، محمد شهابی، مهدی محقق و کسانی مانند اینها و البته هانری کربن بود.»(صص166-165)
حتی اگر فرض را بر این بگذاریم که کلیه نامبردگان، نظری مشابه و یکسان درباره وابستگی انجمن مزبور به دربار و شخص فرح دیبا داشته‌اند- که بسیار بعید می‌نماید- این مسئله به هیچ وجه اثبات کننده جایگاه فرهنگی «ملکه» نیست چرا که به عنوان مثال شخصیتهایی مانند شهید بهشتی و شهید باهنر نیز با ورود به دستگاه آموزش و پرورش و به دست‌گیری زمام تدوین کتابهای تعلیمات دینی توانستند از یک موقعیت، به نفع پیشبرد اهداف اسلامی و انقلابی خویش بهره‌گیرند، بدون آن که حضور آنها در یک دستگاه رسمی رژیم پهلوی، به معنای تأیید صلاحیت و مقبولیت رژیم و حتی همان دستگاه از نظر آنان باشد. فعالیتهای تبلیغی، ارشادی و سیاسی استاد مطهری همزمان با حضور در این انجمن و نیز تدریس در دانشکده الهیات و معارف اسلامی، مؤید این نظر است که ایشان علی‌رغم نامشروع دانستن رژیم و خاندان پهلوی، از موقعیتهای مناسب برای تحکیم مبانی تفکر اسلامی و صیانت از سنتها و آداب و رسوم دینی و ملی در مقابل تهاجم بی‌امان غرب‌گرایی بهره می‌گرفت. در واقع مبارزات آشکار و پنهان ایشان در عرصه‌های سیاسی و فرهنگی- که دکتر نصر نیز به آن اشاره‌ای تخطئه‌آمیز دارد (ص132)- و سپس حضور پررنگ و مؤثر در حرکت انقلابی مردم در سالهای 56 و 57 همگی حاکی از آن است که استاد مطهری توجه و عنایت لازم را به ریشه‌های اصلی مفاسد و کژرویها در آن دوران داشته و به صرف مشاهده چند مورد خاص که از ظاهری آراسته برخوردار بوده‌اند، دچار غفلت یا اشتباه در تحلیل مسائل نمی‌شده است. این دقیقاً عکس حرکتی است که در آن برهه زمانی از دکتر نصر مشاهده می‌شود؛ یعنی مجذوبیت در مقابل امور جزئی و حاشیه‌ای و غفلت از مسائل اساسی و بنیانی.
آیا براستی می‌توان پذیرفت که دکتر نصر از آنچه توسط رژیم پهلوی رقم خورده، بی‌اطلاع بوده است؟ آیا می‌توان باور کرد که شخصیت واقعی اعضای خاندان پهلوی، بویژه فرح دیبا که دکتر نصر «در چندین طرح فرهنگی» با وی همکاری نزدیک داشته، از ایشان پوشیده مانده باشد؟ با این همه چگونه است که ایشان چنین تحلیلی از محمدرضا و فرح به دست می‌دهد: «شاه طرفدار سرسخت فناوری جدید و مدرنیزاسیون بود و با این همه، ایران را بسیار دوست می‌داشت. چنین نبود که او کشورش را دوست نداشته باشد بلکه فکر می‌کرد که مدرن شدن به سود ایران است و جوانب منفی این امر را تشخیص نمی‌داد. اما ملکه بسیار دلبسته فرهنگ ایرانی و ابعاد گوناگون آن بود.»(ص171) البته دکتر نصر پس از انتقاد ظریف و خفیفی از محمدرضا، بلافاصله به گونه دیگری درصدد نشان دادن دلبستگی شدید وی به حفظ فرهنگ و سنتهای ملی و مذهبی از طریق بومی کردن علوم و فناوری روز، برمی‌آید: «یک روز پس از آن که به ریاست دانشکده ادبیات بازگشته بودم، از دربار با من تماس گرفتند و شاه به من گفت: «همه این سال‌ها شما درباره اهمیت پاسداری از فرهنگ ایرانی سخن گفته‌اید و من اندیشیده‌ام که شما در عین حال چهره‌ای دانشگاهی هستید که معاون [دانشگاه] و رئیس [دانشکده] هم بوده‌اید. می‌خواهم که فرصتی استثنایی به شما بدهم. هیچ دانشگاهی نزد من عزیزتر از دانشگاه آریامهر نیست. سعی کن آن را به نحو احسن اداره کنی و علوم و فناوری جدید را بومی ایران کرده و آنها را با فرهنگ ما هرچه هماهنگ‌‌تر سازی.»... چنین چیزی، کار یک شبه نبود اما من بی‌درنگ پس از آن که رئیس دانشگاه شدم، دپارتمان علوم انسانی را تأسیس کردم...»(ص172-171)
اینک برای تحلیل دقیق‌تر این‌گونه اقدامات، مناسب است تحلیلی کلان از شخصیت پهلوی‌ها داشته باشیم. فرح دیبا در خاطرات خود تحت عنوان «کهن‌ دیارا»، ضمن ستایش از اقدامات رضاخان در ایران که به تقلید از کمال آتاتورک در ترکیه انجام یافت، از آنها تحت عنوان «یک انقلاب صنعتی و فرهنگی بدون خونریزی» نام می‌برد.(فرح دیبا، کهن دیارا، بی‌جا، 2004 میلادی، ص46) آن‌گاه دوران تحصیل خود در مدرسه «ژاندارک» تهران را زمینه‌ساز تغییرات فرهنگی‌اش و تبدیل شدن از «کودکی خجول و منزوی به دختری متکی به خود و برون‌گرا»(همان، ص 51) عنوان می‌کند. وی سپس برای ادامه تحصیل به دبیرستان رازی می‌رود: «مدرسه رازی مختلط بود و نام‌نویسی من در این مدرسه نشانی بود از روشن‌بینی مادرم. برای من که در مدرسه ژاندارک با پسران مدرسه سن‌لویی به گردش‌های جمعی رفته بودم، مختلط بودن مدرسه رازی، تعجب‌آور نبود. من به رفت و آمد با پسران همسال خود عادت داشتم.»(همان،ص62) غوطه‌ور شدن در چنین فرهنگ و رویه‌ای که به کلی بیگانه و در تضاد با اعتقادات و سنتهای ملی و مذهبی بود، فرح دیبا را در سنین جوانی به شب‌نشینی‌های جوانان دهه 30 در آن شرایط فکری و فرهنگی می‌کشاند: «مادرم که میان تربیت سنتی و گشایش ذهن من به روی دنیا در تردید بود، بر من سخت نمی‌گرفت و گهگاه اجازه می‌داد تا نیمه شب در خارج از خانه بمانم.»(همان، ص63) فرح با چنین پیشینه فرهنگی و تربیتی برای ادامه تحصیل به پاریس می‌رود و البته بنا به دلایلی که از ذکر آنها خودداری می‌ورزد، سال اول تحصیلش «پایان درخشانی نداشت» و ناچار به تجدید آن می‌شود. فرح دیبا مورد توجه جهانگیر - تفضلی وابسته فرهنگی ایران در پاریس - به عنوان یکی از منتخبان برای ملاقات با «شاه» قرار می‌گیرد.(همان، ص72)
جالب است بدانیم «مئیر عزری»- سفیر رژیم صهیونیستی در دوران پهلوی- از تفضلی به عنوان «یکی از بهترین دوستان فرهنگ اسرائیل» یاد می‌کند: «تفضلی را باید یکی از بهترین دوستان فرهنگ اسرائیل نیز بخوانم، همکاریهایش را مردم اسرائیل هرگز فراموش نخواهند کرد... نامبرده یکی از کسانی بود که انگیزه آشنایی‌ی شاه با شهبانو فرح پهلوی گردید. فرح دیبا آن روزها در پاریس دانشجوی آرشیتکت بود، در دیداری که شاه با دانشجویان ایرانی در پاریس انجام می‌داد، سرنوشت، دوشیزه جوان ایرانی را همنشین پادشاه کشورش کرد.» (مئیر عزری، یادنامه، چاپ بیت‌المقدس، سال 2000م.، ص194) البته در این که «سرنوشت»، یک دختر مستغرق در فرهنگ و آداب و رسوم مبتذل غربی و بی‌استعداد در تحصیلات دانشگاهی را «همنشین پادشاه کشورش» کرد یا سرویسهای جاسوسی صهیونیستی چنین فردی را در آن جایگاه قرار دادند، جای تأمل بسیار وجود دارد اما به هر حال واقعیت آن است که «ملکه» در همان گامهای نخست برای تصاحب این جایگاه، روحیات غرب‌گرایانه خود را بشدت بروز داد و تمامی وسایل عروسی و جهیزیه خود را از پاریس تهیه کرد: «در آن زمان هرگز به ذهنم خطور نمی‌کرد که چهار ماه بعد در بازگشت به پاریس در هتل کرییون اقامت خواهم کرد و برای تهیه جهیزیه ملکه آینده ایران، یک بار دیگر به سراغ فروشگاه‌های پاریس خواهم رفت.»(فرح دیبا، کهن دیارا، ص74) حتی در زمان برگزاری مراسم عروسی نیز، این طراحان و آرایشگران پاریسی هستند که تمامی امور مربوطه را برعهده دارند و حتی در دوخت لباس «ملکه‌ ایران» از سنتهای فرانسوی بهره می‌گیرند: «لباسی که ایوسن لوران برایم طراحی کرده بود، در گوشه‌ای از اطاقم بر چوب رختی آویخته بود. خواهران کاریتا برای آرایش من از پاریس آمده بودند... هنگام پوشیدن لباسی که روی آن با نخ‌های نقره‌‌ای و رشته‌های مروارید (البته مصنوعی) نقش‌های ایرانی نقده دوزی شده بود، به اهمیت کار هنرمندان پاریس پی بردم، آنها برایم آرزوی سعادت در زندگی جدید کرده بودند و به رسم فرانسویان از نخی به رنگ آبی در دوخت لباسم استفاده کرده تا پریان پسری را که آرزوی پادشاه بود، به من عنایت کنند.»(همان، ص98)
این مسائل هر چند ریز و جزئی به نظر می‌رسند، اما بخوبی می‌توانند بن‌‌مایه فکری فرح دیبا را از ابتدا در مقام «ملکه» نشان دهند و ریشه‌های آنچه بعدها به شکل جشن‌های دو هزاروپانصد ساله و جشن هنر شیراز و دیگر اقدامات ضدفرهنگی و ضدارزشی دربار، بروز و ظهور پیدا کرد، باز نمایند. البته شرح آنچه در طول نزدیک به این دو دهه گذشت و به تخریب فرهنگ و سنت مردم ایران انجامید، در حوصله این بحث نیست، اما شاید بتوان ماحصل و جوهره آن را در نگاهی گذرا به جشن هنر شیراز مشاهده کرد. سِرآنتونی پارسونز سفیر انگلیس در ایران در کتاب خود به نام «غرور و سقوط» درباره این مراسم می‌نویسد: «من دلم برای او می‌سوخت زیرا آنچه در مخیله شهبانو برای آینده فرهنگی و هنری ایران وجود داشت، با همه زیبایی و ارزشمندی آن برای کشوری مانند ایران قابل هضم به نظر نمی‌رسید. همان‌طور که قبلاً هم اشاره کردم اثر سیاسی برنامه‌هایی نظیر جشن هنر شیراز خیلی شدید بود و بسیاری از برنامه‌های این جشن که بی‌جهت به هنرهای رادیکال و نو اختصاص یافته بود به هیچ وجه با مقتضیات جامعه ایرانی تطبیق نمی‌کرد. چرا می‌بایست اینقدر پول صرف تبلیغ و ترویج هنرهای اروپایی و جمع‌آوری مجموعه‌های هنری اروپا گردد و چنان مراکز فرهنگی و هنری بزرگی، خارج از ظرفیت اداره آن از طرف ایرانیان تأسیس شود.»(خاطرات دو سفیر، ترجمه محمود طلوعی، چاپ سوم، تهران، 1375، ص293)
اما این‌گونه برنامه‌ها و سیر شدت‌گیری ابتذال و انحراف در آن به صورتی بود که نه تنها برای جامعه ایران قابل هضم نبود، بلکه در نهایت تحت مدیریت عالیه فرح دیبا سر از جایی درآورد که به اذعان سِر آنتونی پارسونز، از حد تحمل و قابلیت هضم جوامع اروپایی نیز فراتر رفت: «فستیوال بین‌المللی هنری شیراز (جشن‌ هنر شیراز) که سالانه برگزار می‌شد از آغاز به علت نوآوری‌ها و نمایشاتی که با روحیات جامعه سنتی و اسلامی ایران تطبیق نمی‌کرد، موجب تضادها و مباحثاتی شده بود... جشن هنر شیراز در سال 1977 از نظر کثرت صحنه‌های اهانت‌آمیز به ارزش‌های اخلاقی ایرانیان از جشن‌های پیشین فراتر رفته بود. به طور مثال یک شاهد عینی صحنه‌هایی را از نمایشی را که موضوع آن آثار شوم اشغال بیگانه بود برای من تعریف کرد... یکی از صحنه‌ها که در پیاده‌رو اجرا می‌شد تجاوز به عنف بود که به طور کامل (نه به طور نمایشی و وانمودسازی) به وسیله یک مرد (کاملاً عریان یا بدون شلوار- درست به خاطر ندارم) با یک زن که پیراهنش به وسیله مرد متجاوز چاک داده شده می‌شد در مقابل چشم همه صورت می‌گرفت... من به خاطر دارم که این موضوع را با شاه در میان گذاشتم و به او گفتم اگر چنین نمایشی به طور مثال در شهر «وینچستر» انگلستان اجرا می‌شد کارگردان و هنرپیشگان آن جان سالم به در نمی‌بردند. شاه مدتی خندید و چیزی نگفت.»(صص328-327) ویلیام شوکراس نویسنده کتاب «آخرین سفر شاه» نیز دقیقاً چنین نظری در مورد وضعیت فرهنگی جشن هنر شیراز و نمایش مزبور دارد. از نظر او نیز اگر چنین نمایشی در هریک از شهرهای انگلیس یا آمریکا برگزار می‌شد «جنجال بر پا می‌کرد و منجر به بازداشت هنرپیشگان می‌شد» (ویلیام شوکراس، آخرین سفر شاه، ترجمه عبدالرضا هوشنگ‌مهدوی، نشر البرز، 1369، ص115) به خاطر همین جنبه‌های فرهنگی فرح، شوکراس چنین نظری را درباره وی ابراز می‌دارد: «اما فرح یک جنبه دیگر هم داشت که شاید برای شاه مشکوک‌تر بود. او نماینده یک جریان قوی نفوذ غرب به شمار می‌رفت»(همان، ص112)
اما بد نیست واکنش فرح دیبا را نیز در قبال این نمایش مورد توجه قرار دهیم: «شیراز، همچنین، آزمایشگاهی برای اندیشه‌های تازه به شمار می‌رفت و می‌توانست موجبات دگرگونی افکار را فراهم آورد تا جایی که بعضی ادعا کردند که فستیوال، بستر واکنش‌های اسلامی و یکی از دلایل فروپاشی سلطنت بود. از قرار معلوم یکی از نمایشنامه‌ها که توسط یک گروه مجار اجرا می‌شد، موجب تعجب و رنجش برخی از مردم شد. من این نمایش را که مورد اعتراض قرار گرفته بود، شخصاً ندیدم، اما مخالفین رژیم که دنبال فرصت بودند، مأمورین امنیتی که همواره آزادی عمل مدیران فستیوال را نمی‌پسندیدند و نیز مخالفان من، این رویداد را خصوصاً بعد از انقلاب، بهانه‌ای برای انتقادات خود قرار دادند.»(فرح دیبا، کهن‌دیارا، صص225-224) ریاست عالیه جشن هنر شیراز، پس از گذشت سالها از آن ماجرا، در حالی که قطعاً از محتوای نمایش مزبور آگاه است، همچنان نمی‌خواهد بپذیرد آنچه در آن «فستیوال» روی داد، ابتذال محض و یک توهین آشکار به مردم ایران بود و جالب این که چنین فاجعه‌ای را تنها موجب رنجش «برخی از مردم» عنوان می‌کند. این نوع قضاوت مسلماً نمی‌تواند بی‌ارتباط با جوهره فکری و فرهنگی «ملکه» باشد که از دوران نوجوانی در وی شکل گرفته و به مرور زمان ریشه دوانیده و سرانجام بدان حد رسیده است که درباره مستهجن‌ترین نمایش ممکن- و حتی غیرقابل اجرا در انگلیس و آمریکا- به گونه‌ای صحبت می‌کند که گویی اتفاق چندان مهمی نیفتاده است!
واکنش فرح دیبا در برابر انتقاداتی چون افراط در غربزدگی و ولخرجی در جریان برگزاری جشنهای موسوم به 2500 ساله نیز به همین سیاق، مبتنی بر انکار، متهم ساختن مخالفان به بزرگنمایی و در نهایت تبختر و بی‌اعتنایی به مردم است: «موج انتقاد علیه هزینه‌های تجملی از غرب آغاز شد و روزنامه‌نویسان از هیچ‌گونه گزافه‌گویی در این زمینه دریغ نمی‌کردند. این چگونه سلطنتی است که لباسش را «لان‌ون» تهیه می‌کند و غذایش را ماکسیم در حالی که مردمش هنوز نیازمند نان و مدرسه‌اند؟ این تصویر با همه زیاده‌روی‌ها و مردم فریبی‌ها که در عرضه آن به چشم می‌خورد، طبیعتاً مورد استفاده مخالفین ایرانی رژیم قرار گرفت و تا حد زیادی هدف واقعی برگزاری جشن‌های تخت‌جمشید را دگرگون کرد.»(فرح دیبا، کهن دیارا، ص210) اما ما در اینجا نه به گزارش روزنامه‌نویسان و نه بزرگنمایی‌های مخالفان، بلکه به سخنان هوشنگ نهاوندی، یکی از وفادارترین عناصر رژیم پهلوی و کسی که مدتها ریاست دفتر فرح دیبا را نیز عهده‌دار بوده است، درباره این مراسم نگاهی می‌اندازیم: «در مورد هزینه‌ها، هیچ خستی به خرج داده نشد. مؤسسه «باکارا» سفارشی برای ساختن چندین هزار قطعه وسایل میز شام ضیافت بزرگ را دریافت کرد. یک خیاط فرانسوی بسیار مشهور که همیشه لباس‌های شهبانو را می‌دوخت، سی دست لباس روز و به همان شمار لباس شب برای ندیمه‌هایی که قرار بود میهمانان گرانقدر را طی سه روز اقامت‌شان همراهی کنند، تهیه دید... مؤسسه‌ی «الیزابت آردن» به منظور هدیه دادن به مدعوین یک نوع ویژه محصولات آرایشی به نام «فرح» ابداع کرد. کمپانی «هاویلند» یک سرویس قهوه‌خوری ساخت که فقط یک بار از آن استفاده شد.»(هوشنگ نهاوندی، آخرین روزها پایان سلطنت و درگذشت شاه، ترجمه بهروز صوراسرافیل، مریم سیحون، لس‌آنجلس، 1383، ص23)
وی همچنین می‌افزاید: «شام را رستوران «ماکسیم» تهیه کرده بود و دویست خدمتکاری که غذاها را سرو می‌کردند، همه از مؤسسه Potel & Chabot پاریس آمده بودند، به جز دو تن که مأمور پذیرایی از شاه بودند که به این نکته حساس بود.»(همان،ص31) و نکته جالبتر این که خیمه‌های بسیار گران قیمتی که برای این مراسم سه روزه برپا شد و انواع و اقسام لوازم و تجهیزات برای راحتی میهمانان در آن فراهم آمده بود، به صورتی بود که پس از اتمام مراسم، جرئت نیافتند که به مردم اجازه بازدید از آن را بدهند: «بعدتر، که مراسم پایان یافت، هیچکس نمی‌دانست با آن خیمه‌گاه، با همه اشیای گرانقیمت و زینت‌آلاتش چه باید کرد، حتی نمی‌شد آن را به عموم نشان داد، زیرا ایرانیان که از جشن‌ها برکنار مانده بودند، خشمگین بودند.»(همان، ص24) البته خشمگینی مردم ایران از این بابت نبود که توفیق! حضور در این مراسم را نیافته بودند، بلکه به خاطر مشاهده هجوم یک رژیم وابسته به غرب بر دین و آیین و سنتهایشان بود و نیز بی‌اعتنایی مطلق حاکمان به وضعیت اقشار مختلف در اقصی نقاط کشور و صرف هزینه‌های سرسام‌آور به خاطر خوشگذرانیها و جاه‌طلبیهای شخصی نیز آزارشان می‌داد. برای پی بردن به میزان بی‌عدالتی در این شرایط کافی است این سخن آقای عبدالمجید مجیدی - رئیس سازمان برنامه و بودجه پهلوی - را موردتوجه قرار دهیم که در سال 1355- یعنی 5 سال پس از جشنهای 2500 ساله - در حالی که رژیم شاه برای چند سال متوالی از درآمدهای هنگفت نفتی برخوردار شده بود- مردم کاشان «بیشتر تقاضاهایشان در حد ساخت و ایجاد یک قبرستان، ایجاد یک درمانگاه، ایجاد یک فرض کنید... فاضلاب، مدرسه و این قبیل چیزها بود.»(خاطرات عبدالمجید مجیدی، تهران، انتشارات گام نو، 1381، ص50)
این مسئله حاکی از شدت عقب‌ماندگی کشور آن هم در سطح شهرهایی مانند کاشان است و از همین نکته می‌توان به وضعیت نقاط دور افتاده روستایی پی برد. با این همه، آنچه در اینجا مد نظر قرار دارد، بیش از برآورد هزینه ریخت و پاشها و خوشگذرانیها در آن شرایط، توجه به نوع نگاه و تفکری است که پشت این قضیه قرار دارد. آیا هیچ نسبتی ولو اندک و ناچیز میان نگرشی که به برگزاری جشن‌های 2500 ساله و جشن هنر شیراز و دهها مورد ریز و درشت دیگر از این قبیل می‌انجامد با سنتها و فرهنگ اسلامی و اصالتهای ایرانی، می‌توان یافت؟ آیا در حالی که جوهره فکری و فرهنگی خانواده سلطنتی، نه تنها بیگانه، بلکه در تضاد با سنتها و فرهنگ اسلامی است، معدود کارها و تصمیماتی که جنبه نمایشی و ظاهرسازی داشته و به مقتضای شرایط، برای کسب پرستیژ صورت می‌گرفته است، می‌توانند مبنای قضاوت قرار گیرند؟ با توجه به این مسائل است که این سخن دکتر نصر باید مورد تأمل قرار گیرد: «البته از دیگر سو، شاه مرا خوب می‌شناخت و با ملکه هم سالیان سال در چندین طرح- حتی پیش از آنکه رئیس دفترش باشم- کار کرده بودم. او درباره بسیاری امور با من مشورت می‌کرد و از نظر فکری به او نزدیک بودم چرا که هر دوی ما هدف مشترکی داشتیم که کوشش برای نگهداشت فرهنگ سنتی ایرانی بود. مثلاً نخستین همایش درباره «معماری سنتی» در اسلام را که بسیار هم مهم بود، با حمایت ایشان سازماندهی کردم. درباره «نخستین همایش طب سنتی» هم همین‌طور بود.»(ص186) با توجه به آنچه دکتر نصر پیرامون افکار و عقاید خود بیان داشته و گزیده‌ای از آنها در ابتدای این مبحث به خاطر شناخت بیشتر ایشان آمد و از سوی دیگر آنچه درباره دیدگاهها و برنامه‌ریزیها و عملکردهای فرح دیبا در جهت تخریب فرهنگ و سنت اسلامی و ایرانی بیان شد، این سخن دکتر نصر را چگونه باید تحلیل و تفسیر کرد؟
انتصاب دکتر نصر به ریاست دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) نیز آن‌گونه که ایشان بیان می‌دارد نمی‌تواند بر مبنای خواست شاه برای بومی کردن علوم و فناوری جدید و در مجموع به لحاظ احترامی که محمدرضا برای سنت‌ها و اصالت‌های ملی و مذهبی قائل بوده، صورت گرفته باشد، چرا که اساساً نوع تفکر و نگرش پهلوی دوم هیچ سنخیتی با این امور نداشت و او چه به لحاظ شخصی و چه به لحاظ وابستگیها و سرسپردگیهای جدی و عمیق، به چیزی جز غربی کردن کشور در تمامی سطوح و شئون فکر نمی‌کرد. سِر آنتونی پارسونز که چند سال مسئولیت سفارت انگلیس در ایران را برعهده داشت، به صراحت این خصیصه محمدرضا را بیان می‌دارد: «یورش به سوی آنچه «تمدن بزرگ» خوانده می‌شود جای آرامش و تأنی سنتی دنیای اسلام را گرفته ولی از شوق و هیجان و شادابی و سرزندگی که قاعدتاً در یک جامعه در حال پیشرفت سریع دیده می‌شود خبری نیست... هدف شاه از طرحی که نام آن را تمدن بزرگ گذاشته بود بیشتر مادی بود... «تمدن بزرگ» شاه فقط ناظر بر مسئله بالا بردن سطح زندگی و رفاه مادی مردم ایران نبود. او می‌خواست ایرانیان را از مسیر زندگی سنتی اسلامی خود خارج کرده و ایران را در آغاز قرن بیست و یکم به یک کشور اروپایی مبدل سازد.»(خاطرات دو سفیر، ص269) البته وی در جای دیگر منفعت حاکمیت چنین رژیمی را برای غرب، از جمله انگلیس، خاطرنشان می‌سازد: «قدر مسلم این بود که دوام رژیم شاه و توفیق او در اجرای برنامه‌هایش به سود ما بود. بعید به نظر می‌رسید که رژیم دیگری در ایران منافع اقتصادی و بازرگانی و هدفهای سیاسی و استراتژیک ما را در ایران بهتر از رژیم شاه تأمین نماید.»(همان، ص283)
براستی چگونه است که سفیر انگلیس در تهران بروشنی مشاهده می‌کند که حرکت کلی دستگاه سیاسی حاکم بر ایران در مسیر نابودی سنتها و جایگزینی مفاهیم، ملاکها، ارزشها، رفتارها و مظاهر تمدنی غرب در این سرزمین قرار دارد و آن را به صراحت بیان می‌دارد، اما دکتر حسین نصر از بیان این واقعیت آشکار طفره می‌رود و به هر نحو ممکن درصدد توجیه و تفسیر مسائل برمی‌آید؟ آیا ایشان نمی‌تواند این واقعیتها را مشاهده کند یا آن که «نمی‌خواهد» آنها را ببیند؟
در اینجا توضیح این نکته نیز ضرورت دارد که انتصاب دکتر نصر به ریاست دانشگاه صنعتی آریامهر، برخلاف آنچه ایشان قصد القایش را دارد، به هیچ رو به خاطر تصمیم و خواست باطنی‌ شاه برای حفظ سنتها و بومی‌کردن علوم و فناوری جدید نبود، بلکه دقیقاً هدف معکوسی را دنبال می‌کرد. همان‌گونه که می‌دانیم، پس از شتاب گرفتن حرکتهای ناشی از وابستگی سیاسی و فرهنگی رژیم شاه به آمریکا و فرهنگ غربی، واکنشهای اسلام خواهانه و اصالت‌جویانه اقشار جامعه، بویژه دانشجویان، نیز شدت یافت. در این میان تندترین و غلیظ‌ترین فضای سیاسی و اسلامی، بر دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) حاکم بود. سِر آنتونی پارسونز به نقل از یکی از دوستان خود، آماری راجع به درصد حضور طیفهای مختلف فکری دانشجویی در دانشگاه مزبور می‌دهد که قابل توجه است: «موردی که به خاطرم می‌آید مربوط به دانشگاه صنعتی تهران است که در آن موقع دانشگاه آریامهر نام داشت. یکی از اساتید این دانشگاه به من گفت که بر اساس یک بررسی آماری، 65 درصد دانشجویان این دانشگاه تمایلات مذهبی دارند و بیست درصد کمونیست یا متمایل به چپ هستند، ولی باقیمانده دانشجویان هم که ظاهراً بیطرف هستند در صورت بروز اختلاف به گروههای اسلامی می‌پیوندند.»(خاطرات دو سفیر، ص39) اگرچه این آمار متعلق به سال 1356 است، اما می‌تواند گویای فضای کلی حاکم بر دانشگاه به هنگام انتصاب دکتر نصر هم باشد. در واقع با توجه به شرایط موجود، این انتصاب نه به خاطر ایجاد هماهنگی میان سنت و تجدد در دانشگاه مورد علاقه شاه، بلکه به منظور بهره‌گیری از وجهه مذهبی دکتر نصر برای کنترل حرکتهای اسلام‌خواهانه و انقلابی دانشجویی و در صورت ضرورت، سرکوب این حرکتها تحت ریاست یک فرد معروف به سنت‌گرا و مسلمان، بوده است. البته ایشان خود نیز در فرازهای بعدی سخنان خود به این واقعیتها اشاره دارد: «در دانشگاه آریامهر دانشجویان و نیز استادان نه تنها گرایش سیاسی داشتند بلکه بعضی‌ها بسیار دو آتشه بودند اما من هم امتیازاتی داشتم. اول از همه این که من شخصی کاملاً دانشگاهی بودم و هیچ کس نمی‌توانست اعتراض کند و بگوید: «آنها یکی از عمال خود را به ریاست دانشگاه گماشته‌اند.» و چیزهایی مانند آن که اغلب در دانشگاه تهران مطرح می‌شد. دوم آن که پیشینه من در علوم [جدید] کمتر از آشنایی‌ام با علوم انسانی نبود. سوم آن که دانشجویان مذهبی این دانشگاه که از جمله داغ‌ترین دانشجویان در سیاست بودند، می‌دانستند که نمی‌توانند همچون کسانی که دیندارتر از من هستند، بر من خرده بگیرند.»(ص175)
متأسفانه دکتر نصر از تمامی این امتیازات خود در جهت مقابله با موج اسلام‌خواهی و استقلال‌طلبی در این دانشگاه و دفاع از یک رژیم وابسته، ضد دین، ضد سنت و ضد منافع ملی، بهره‌ می‌گیرد و به تعبیر خود دست به کار خطرناکی می‌زند که «احتمالاً پس از جنگ جهانی دوم نخستین بار بود که در ایران اتفاق می‌افتاد.»(ص176) تصمیم به محروم کردن دانشجویان اعتصابی از نیمسال تحصیلی، براستی در فضای دانشگاهی، چنان تند و «خطرناک» بود که حتی هویدا - نخست‌وزیر وقت - از پذیرفتن مسئولیت آن سر باز زد و دکتر نصر سرانجام تأیید این اقدام را از شخص شاه گرفت.(ص177) آیا جای تعجب نیست که دکتر نصر به عنوان فرد مدعی دفاع از سنتها و دین، به عنوان دو جزء به هم پیوسته، که خود را احیاگر فلسفه اسلامی و جستجوگر امر قدسی به شمار می‌آورد، تندترین واکنش را در قبال دانشجویانی که آنها نیز جز احیای دین و دفاع از سنتها و شکوفایی امر قدسی در کشور نمی‌خواستند، نشان می‌دهد؟ آیا بهتر نبود ایشان که بخوبی از هدف شاه برای بهره‌گیری از وجهه مذهبی او برای مقابله با دانشجویان مذهبی آگاه بود، در این میانه، دستکم راه بی‌طرفی را در پیش می‌گرفت؟ آیا براستی رژیم شاه قدر و ارزش آن را داشت که دکتر نصر شخصیت و موقعیت خود را چتر حمایت از آن در فضای دانشگاهی کند؟ براستی چه عاملی باعث شد تا دکتر نصر، مسیر معکوسی را بپیماید؟
پرسشهای فوق هنگامی به صورت جدی‌تری مطرح می‌شوند که این گفته دکتر نصر را در کتاب حاضر به خاطر آوریم: «من خودم با اقدامات سیاسی مخالفم. من وظیفه و رسالت دیگری دارم. به عقیده من ریشه‌ای‌ترین اصلاحات از بالا، یعنی از قلمرو فکر شروع می‌شود چرا که نخستین انحرافات هم از همین گستره برمی‌خیزد.»(ص133)
اگر این سخن را اعتقاد باطنی دکتر نصر به شمار آوریم، آن‌گاه تحلیل این قضیه برای ما بسیار غامض خواهد بود که چرا ایشان در زمان اوج‌گیری اعتراضات سیاسی دانشجویان مسلمان به رژیم شاه، راضی به قبول مقام و موقعیتی می‌شود که ناگزیر از اتخاذ مواضع سیاسی و سپس ورود به صحنه عمل سیاسی است؟ حتی اگر بپذیریم که ایشان قبل از قرار گرفتن در چنین موقعیتی، آگاهی لازم را از تبعات آن نداشته - که بعید می‌نماید- طبعاً پس از مدتی، از آگاهیهای لازم در این زمینه برخوردار شده است؛ لذا می‌توانست به سبب مخالفتش «با اقدامات سیاسی»، از این پست کناره‌ گیرد، اما نه تنها چنین نمی‌شود بلکه همان‌گونه که آمد، ضمن وقوف بر سوءاستفاده رژیم از وجهه مذهبی خود، شدیدترین نوع برخورد با دانشجویان معترض و انقلابی را در پیش می‌گیرد و حتی در کتاب حاضر از «برخورد فیزیکی» با معترضان نیز دفاع می‌کند: «مسئله به کارگیری زور، گاهی گریز ناپذیر است آن هم هنگامی که طرف مقابل زور به کار می‌برد؛ یعنی اگر شما دانشجویانی داشتید که پنجره‌ها را می‌شکستند و تلویزیون‌ها را (که از مالیات عمومی خریدار[ی] شده و متعلق به دانشجوی خاص نیست) از اتاقشان به بیرون می‌انداختند، چه می‌کردید؟ تنها می‌نشستید و تماشا می‌کردید؟ کسی باید برخیزد و بگوید: «این کار را نکنید» و اگر باز هم ادامه دادند، باید متوسل به زور شد... اگر شما هم مسئول جان چند هزار دانشجو بودید و گروهی دویست، سیصد نفره زندگی را بر بقیه ناممکن می‌کردند، راهی جز این نداشتید که نخست به آنها تذکر شفاهی بدهید و در مرحله بعد تهدیدشان کنید اما اگر هیچ کدام اینها کارگر نیفتاد، برای جلوگیری از ایجاد اغتشاش راهی جز برخورد فیزیکی نخواهید داشت.»(صص180-179)
بی‌آن که بخواهیم وارد جزئیات مسائل شویم و به تشریح دقیق فضای سیاسی حاکم بر دانشگاهها، تعداد و درصد دانشجویان معترض، روند شتاب‌آمیز اوج‌گیری اعتراضات، بویژه از سوی طیف گسترده دانشجویان اسلام‌گرا، و از سوی دیگر تشدید سرکوبگری از سوی رژیم پهلوی و مسائلی از این قبیل بپردازیم، تنها به همین اکتفا می‌کنیم که «به هر تقدیر» دکتر نصر در کوران مسائل سیاسی قرار گرفت و با جدیت نیز وارد عمل سیاسی شد. وی سپس با قرار گرفتن در مقام ریاست دفتر فرح‌ دیبا، در عالی‌ترین سطوح سیاسی به فعالیت پرداخت. بنابراین بیان این که «من خودم با اقدامات سیاسی مخالفم» چه معنایی دارد و به چه قصد و منظوری از سوی ایشان ابراز گردیده است؟
برای پاسخگویی به این سؤال و حل این معما، باید به اظهارات دکتر نصر در ارتباط با فعالیتهای سیاسی آیت‌الله مطهری به طور خاص و اوج‌گیری نهضت اسلامی علیه رژیم پهلوی به طور عام توجه کرد. البته قبل از ورود به بحث، ذکر این نکته ضروری است که در چارچوب طرح این موضوع، به اجبار وارد بحث دیگری نیز خواهیم شد که امیدواریم موجب گسسته شدن مطلب نگردد.
اگر به سیر تنظیم مطالب کتاب «در جست‌وجوی امر قدسی» توجه کنیم، ملاحظه می‌شود که جمله «من خودم با اقدامات سیاسی مخالفم...» بعد از آن که دکتر نصر با نقل قولی از علامه طباطبایی، فعالیتهای ارشادی، سیاسی و مبارزاتی آیت‌الله مطهری را مورد انتقاد و بلکه تخطئه قرار می‌دهد، بیان می‌گردد: «بارها می‌شد که علامه به شوخی می‌گفت: «آقای دکتر؛ به من نگاه کن؛ به آقا مرتضی بگو کارش را در زمینه فلسفه به سر و سامانی برساند و از ارائه این همه سخنرانی‌های عمومی در جاهای مختلف دست بردارد.» چرا که مطهری حتی همان وقت‌ها برخلاف میل علامه بیشتر وقتش را به فعالیتهای مبارزاتی می‌گذراند و علامه بر آن بود که این واقعاً مایه شرمندگی است، چرا که مطهری به لحاظ فلسفی بسیار مستعد بود. مطهری تا اندازه‌ای متجدد بود. او در میان مواضع سنت‌گرایی و تجدد گیر کرده بود و مسئله را در ذهن خود به طور کامل حل نکرده بود، اما با این همه بسیار بااستعداد بود.»(ص132) هرچند در پذیرش خبرهایی که راوی واحد دارد و هیچ شاهد و سند و قرینه دیگری برای اثبات آن یافت نمی‌شود باید تأمل کرد، بویژه اگر راوی مزبور نیز از موضع خاصی به ذکر وقایع پرداخته باشد، اما در اینجا بی‌ آن که بخواهیم به ضِرس قاطع راجع به صدق و کذب این مدعای دکتر نصر اظهار نظر کنیم، ابتدا به تجزیه و تحلیل آن می‌پردازیم و سپس ادامه بحث را درباره نظر دکتر نصر پیرامون فعالیتهای سیاسی پی می‌گیریم. این که بنا به ادعای دکتر نصر، علامه طباطبایی خواستار آن شده باشد که آقای مطهری کارش را در زمینه فلسفه به «سر و سامانی» برساند تلویحاً این مطلب را به ذهن خواننده القاء می‌کند که از نظر علامه، استاد مطهری هنوز در مراحل مقدماتی فلسفه بوده یا حداکثر آن که اندکی از مراحل عالی را طی کرده، اما هنوز تفکر فلسفی در او قوام نیافته و به سر و سامانی نرسیده است. در نقل قول دکتر نصر، شاهد صدق این مدعا چنین بیان شده است که آقای مطهری بیشتر وقت خود را صرف فعالیتهای مبارزاتی می‌کرد و طبیعتاً فرصت لازم برای به سر و سامان رسیدن کارش در زمینه فلسفه از کف او خارج شده بود. از طرفی این‌گونه عملکردهای شهید مطهری برخلاف میل علامه طباطبایی و از نظر ایشان، «واقعاً مایه شرمندگی» بوده است. این جمله دکتر نصر مبنی بر این که «مطهری به لحاظ فلسفی بسیار مستعد بود» در ادامه عبارات سابق، چنین معنا و مفهومی را به ذهن متبادر می‌سازد که مطهری هنوز در مرحله، «استعداد» باقی مانده بود و این استعداد به دلیل ورود وی به امور سیاسی و مبارزاتی، امکان شکوفایی و تبدیل به فعلیت را نیافته بود. در پایان نیز دکتر نصر هرچند مجدداً به بااستعداد بودن مطهری اشاره می‌کند، اما با بیان این که او «در میان مواضع سنت‌گرایی و تجدد گیر کرده بود» مطهری را ناتوان از حل این مسئله برای خود و جامعه قلمداد و او را همچنان حداکثر در همان مرحله «استعداد» ارزیابی می‌کند.
برای کسانی که اولاً از رابطه دیرینه استاد و شاگردی میان علامه طباطبایی و شهید مطهری آگاه باشند و بدانند که مطهری کوشاترین، بارزترین و باسوادترین شاگرد علامه بوده است، ثانیاً از رابطه عاطفی میان آن دو مطلع باشند و بدانند که مطهری عزیزترین شخص نزد علامه بوده است، ثالثاً از عمق و گستره احاطه مطهری بر مسائل فلسفی نه تنها اسلامی، بلکه غربی اطلاع داشته باشند و تعریف و تمجیدهای اساتید برجسته فلسفه را از ایشان خوانده یا شنیده باشند، رابعاً از همراهی قلبی علامه طباطبایی با امام خمینی(ره) و جریان مبارزاتی ایشان آگاهی داشته باشند – کما این که دکتر نصر خود به این واقعیت اشاره دارد که علامه طباطبایی «از اوضاع حاکم بر ایران در آن زمان یکسره ناراضی بود»(ص188)- باور کردن آنچه ایشان از علامه نقل قول می‌کند و به آن بزرگوار منتسب می‌سازد، بسیار دشوار و بلکه غیرممکن است. البته این را می‌توان پذیرفت که علامه با توجه به تبحر آقای مطهری در فلسفه خواستار صرف وقت بیشتری در این حوزه از سوی ایشان برای ارتقای سطح کلی فلسفه و به ویژه فلسفه اسلامی در ایران و جهان اسلام - آن هم در قالب نوعی مبارزه با سیاستها و برنامه‌ریزیهای غربگرایانه رژیم وابسته پهلوی - شده باشد، اما معنا و مفهوم عبارات و واژه‌های به کار گرفته شده توسط دکتر نصر، بکلی با این مسئله متفاوت است.
حال شایسته است تأملی بر گفته‌های دکتر نصر درباره خود داشته باشیم: «فروتنانه خود را احیاگر اندیشه اسلامی و پاره‌ای از سنت‌ فلسفی اسلام می‌بینم اما بسیاری چیزها گفته‌ام که به ذهن ملاصدرا و میرداماد نرسیده است.»(ص130) و نیز: «فکر می‌کنم شاید من نخستین کسی باشم که تاکنون این‌گونه آموزش دیده است: «یعنی فلسفه جدید، فلسفه قرون وسطی و در کنار آن، فلسفه اسلامی را از منابع غربی آن هم از زبان بزرگترین استادان غربی مانند ولفسن و ژیلسون آموختم و در تکمیل آن، فلسفه سنتی اسلامی را هم از بزرگترین استادان زنده در ایران فرا گرفتم.»(ص135) ایشان همچنین خود را باعث و بانی نگارش برخی کتب مهم توسط علامه طباطبایی معرفی می‌کند: «مهم است که از نظر تاریخی اشاره‌ای بکنم که علامه طباطبایی را به نوشتن کتاب‌های بدایه‌الحکمه و نهایه‌الحکمه- که امروزه از کتاب‌های درسی رایج در قم است- برانگیختم... درباره کتابهای قرآن در اسلام و شیعه در اسلام نیز من همین نقش را داشتم.»(ص127) بدین ترتیب دکتر نصر خود را تلویحاً به عنوان نزدیکترین فرد به علامه طباطبایی مطرح می‌کند و جالب اینجاست که در فرازهای بعدی کنار علامه و هانری کربن قرار می‌دهد و آیت‌الله مطهری و سیدجلال‌الدین آشتیانی را در رده «فیلسوفان سنتی جوان‌تر» به شمار می‌آورد (ص163). در این زمینه حداقل دکتر نصر می‌بایست به مسن‌تر بودن مطهری و آشتیانی از خود توجه کافی می‌کرد و از به کارگیری واژه «جوان‌تر» برای آنها خودداری می‌ورزید، هرچند که به نظر می‌رسد ایشان برای رده‌بندی خود در مقام اساتید و جای دادن دیگران در طبقات بعدی، و به منظور احتراز از صراحت لهجه بیش از حد در این زمینه، چاره‌ای جز به کارگیری واژه «جوان‌تر» نداشته است که البته در اینجا به لحاظ معنای خاص واژه، صدق نمی‌کند.
همچنین به گفته دکتر نصر علامه طباطبایی در آستانه پیروزی انقلاب و زمانی که ایشان ریاست دفتر فرح را عهده دار شده بودند خطاب به ایشان می‌گویند: «مشعل آموزش‌های اسلامی در دستان شماست و باید که خیلی خوب مراقب خودتان باشید‌»(ص188) و نیز هنگام چشم فرو بستن از جهان در سال 1364، ضمن قطع امید کامل از داخل کشور، ایشان را که در خارج کشور سکنی داشته است، روشن نگهدارنده مشعل معرفت و حکمت می‌خواند: «علامه در بستر مرگ افتاده بودند... ایشان دست‌شان را بالا آورده و یقه کت او را گرفتند و او را به پایین به طرف خود کشیدند به گونه‌ای که دهان ایشان نزدیک گوش دوستم بود و گفتند: «پیغامی برای دکتر نصر دارم. به او بگو من بسیار خوشحالم که او اینجا نیست. به او بگو مشعل معرفت و حکمت را روشن نگهدار تا روزی که بتوان دوباره آن را در ایران برپا کرد.» این آخرین پیام او برای من بود.»(ص189)
گذشته از شکوفایی مباحث فلسفی، عرفانی و شناخت شناسانه در حوزه‌های علمیه، دانشگاهها، پژوهشگاهها و انجمنهای مختلف در کشور در سالهای بعد از انقلاب و دستاوردهایی که در این زمینه حاصل آمده است، با مقایسه‌ آنچه دکتر نصر درباره آیت‌الله مطهری و خود می‌گوید، به نکاتی دست می‌یابیم که می‌تواند ما را در یافتن پاسخ معمای مذکور کمک نماید. چگونه است که اگر آیت‌الله مطهری بخشی از وقت خود را مصروف سخنرانی‌های ارشادی و فعالیتهای سیاسی کند، از سر و سامان دادن به کارش در زمینه فلسفه باز می‌ماند، اما مسئولیتهایی مانند ریاست دانشکده ادبیات، معاونت دانشگاه تهران و ریاست دانشگاه صنعتی آریامهر که مسئولیتهای سنگین و وقت‌گیری را بر شانه یک فرد می‌گذارد تا جایی که به تعبیر دکتر نصر «فرصت سر خاراندن» را هم از ایشان می‌گیرد(ص165)، مشکل و معضلی در زمینه پویش و تعالی اندیشه فلسفی برای دکتر نصر به وجود نمی‌آورد و حتی ایشان قادر می‌شود علی‌رغم صرف وقت و انرژی فراوان در امور اجرایی و اداری، به مرزهایی از فلسفه دست یابد که پای ملاصدرا و میرداماد هم بدانجا نرسیده است؟ بر اساس کدام منطق، صرف وقت آیت‌الله مطهری در امور مبارزاتی از نظر علامه طباطبایی مایه شرمندگی قلمداد می‌شود، اما قرار گرفتن دکتر نصر در مقام ریاست دانشگاه صنعتی آریامهر و باز کردن چتر حمایتی از رژیم پهلوی و نیز سالیان سال همکاری با «ملکه» در چندین طرح- پیش از انتصاب به ریاست دفتر وی- بلامانع بوده است و هیچ تذکری نیز از سوی علامه به ایشان داده نمی‌شود؟ در نهایت چطور می‌توان پذیرفت که علامه طباطبایی «آقا مرتضی» را در این حد از استعداد و توانایی می‌دانسته که اگر به کارهای ارشادی و مبارزاتی بپردازد، از سر و سامان دادن به کار فلسفی‌اش باز می‌ماند، اما دکتر نصر را از چنان توانمندی خارق‌العاده‌ای برخوردار می‌دیده که یکسره از حوزه‌های علمیه در سراسر کشور و بویژه حوزه علمیه قم و نجف قطع امید کرده و مشعل آموزشهای اسلامی را در دستان ایشان می‌بیند و نیز در زمان حضور دکتر نصر در خارج از کشور طی سالهای اولیه بعد از انقلاب و درگیر بودن با انواع و اقسام مسائل و مشکلات، وی را تنها فرد ممکن برای روشن نگه داشتن مشعل معرفت و حکمت به شمار می‌آورد؟
با تأمل در این مسائل است که دو نوع نگرش در حوزه دین را می‌توانیم تشخیص دهیم. یک نگرش که ایت‌الله مطهری پبرو آن است با بهره‌ گیری از آموزه‌های دینی، مبارزه با استبداد، فساد، وابستگی و روند به ذلت کشاندن یک ملت مسلمان در برابر بیگانگان را مورد تأیید قرار می‌دهد و بدین منظور گام نهادن در مسیر آگاهی بخشی به توده‌ها و برانگیختن توان ملی به منظور دستیابی به عزت و استقلال را امری قدسی به شمار می‌آورد. اما نگرش دیگر که دکتر نصر آن را نمایندگی می‌کند، نه تنها حرکت در مسیر مبارزه با نظام سلطه را تشویق نمی‌کند بلکه آموزه‌های دینی، عرفانی و سنتی را به گونه‌ای توجیه و تفسیر کرده و به خدمت می‌گیرد که از تطابق و هماهنگی بالایی با چنین نظامی برخوردار شده و بلکه به صورت پشتیبان و حامی آن در می‌آیند و طبعاً توده‌های مردم را نیز به اسم دین و عرفان و گاه تحت عنوان پرهیز از ورود به امور سیاسی، به همین راه می‌کشاند. این نگرش البته مورد تأیید نظام سلطه جهانی و خرده نظام‌های وابسته آن قرار دارد و همواره از سوی آن به انحای گوناگون ترویج و تبلیغ و حمایت شده است. در قالب این نگرش است که دکتر نصر می‌تواند خود را دارای «هدف مشترک» با «ملکه» بداند اما از سوی دیگر به مقابله با دنشجویانی بپردازد که هدفی جز اعتلای اسلام و زوال یک نظام وابسته و فاسد، نداشتند. همچنین در قالب همین نگرش است که فعالیت سیاسی آیت‌الله مطهری به نوعی مورد تخطئه واقع می‌شود اما حضور پررنگ خود ایشان در عرصه‌های مختلف سیاسی در جهت همکاری با رژیم ضداسلامی پهلوی، نه تنها هیچ عیب و ایرادی ندارد بلکه حرکتی در جهت احیای سنت‌ها و ترویج دین و عرفان قلمداد می‌گردد. بنابراین باید گفت مسئله بر سر صرف وقت در امور سیاسی نیست؛ چرا که در این صورت دکتر نصر خود می‌بایست عامل به این توصیه باشد، لذا جمله ایشان را باید بدین نحو تکمیل کرد که «من خودم با اقدامات سیاسی «علیه رژیم پهلوی» مخالفم»، وگرنه هرگونه فعالیتی در جهت تحکیم پایه‌های آن رژیم، بدون اشکال بوده، کما این که خود ایشان در آن مسیر گام برداشته است.
اما گذشته از اقداماتی که در مقام ریاست دانشگاه صنعتی آریامهر توسط ایشان صورت می‌گیرد، پذیرش تصدی ریاست دفتر فرح دیبا، نمونه دیگری از این نحو عملکرد دکتر نصر را به نمایش می‌گذارد. ایشان توصیه «بسیاری از علما» را دلیل پذیرش این مسئولیت برمی‌شمرد، و به دنبال آن جمله‌ای گنگ و مبهم راجع به آیت‌الله مطهری بیان می‌دارد: «می‌دانستم که پذیرش پست ریاست دفتر ویژه فرح در آن زمان کار خطرناکی است و ممکن است به بهای زندگی‌ام تمام شود اما در عین حال نمی‌توانستم پاسخ منفی بدهم وقتی کسانی همچون مطهری را در نظر می‌آوردم و آینده کشور را در خطر می‌دیدم.»(ص188) اگر منظور ایشان آن است که آقای مطهری ازجمله توصیه کنندگان برای پذیرش مسئولیت مزبور بوده، گذشته از مبهم بودن این جمله، حداقل دو اشکال اساسی دیگر بر آن وارد است. اول این که استناد به سخن فردی که خود در قید حیات نیست و عدم ذکر شاهد زنده یا سند متقن و معتبر برای اثبات مدعا، آن استناد را به لحاظ تاریخی غیرقابل پذیرش می‌سازد. دوم آن که به لحاظ منطقی چگونه می‌توان پذیرفت که آیت‌الله مطهری خود سالها در مسیر مبارزه با رژیم پهلوی گام بردارد و به تعبیر دکتر نصر در همان زمانی که ایشان ریاست دفتر فرح را می‌پذیرد، از نظرها پنهان شده و به فعالیتهای زیرزمینی روی ‌آورد اما به ایشان توصیه کند در پست و مقامی قرار گیرد که امکان مصالحه بین «آیت‌الله خمینی با شاه» (ص187) را فراهم آورد! به هر حال بسنده کردن به بیان «بسیاری از علما» و تکرار آن در جای جای نقل این مسئله، مشکلی را از ضعف سند مورد ادعای دکتر نصر حل نمی‌کند. مسلماً دکتر نصر که خود زمانی ریاست دانشگاه ادبیات دانشگاه تهران را عهده‌دار بوده و در تحقیق و پژوهش در حوزه علوم انسانی از سابقه و تبحر کافی برخوردار است بخوبی این نکته را می‌داند که برای سندیت یافتن ادعاها، باید دقیق‌ترین و مشخص‌ترین ارجاعات مربوطه قید شود. به عنوان نمونه، هنگامی که ایشان از زبان یک «دوست» به نقل پیغام علامه طباطبایی در بستر مرگ برای خود به منظور روشن نگه داشتن مشعل معرفت و حکمت می‌پردازد، اگرچه ممکن است این نقل قول برای شخص ایشان حجیت داشته باشد، اما حداقل انتظار خوانندگان و مخاطبان این سخنان آن است که نام آن «دوست» را بدانند تا امکانی برای ارزیابی این مدعا برایشان فراهم آید.
فارغ از این مسئله، انتصاب دکتر نصر به ریاست دفتر فرح دیبا، در چارچوب یک سلسله ظاهرسازیهای اسلامی توسط رژیم صورت گرفت که البته هدفی جز فریب افکار عمومی نداشت، کما این که انتصاب جعفر شریف‌امامی نیز با همین قصد و هدف بود. این مسئله به حدی آشکار بود که حتی مردم عادی نیز بلافاصله به این طرح رژیم برای رهایی از بحران موجود یا حداقل، کاستن از فشار آن پی بردند. سخنان دکتر نصر در این کتاب نیز به گونه‌ای است که تلویحاً گویای همین واقعیت است: «این امر را پذیرفتم چرا که پای آینده کشور در میان بود نه این که در آن زمانه پر خطر این کار را از سر بلندپروازی و ورود به عرصه سیاست یا چیزی مانند آن کرده باشم. زیرا احساس می‌کردم که تنها کسی بودم که می‌توانستم همچون میانجی به ایجاد موقعیتی کمک کنم که در آن مثلاً آیت‌الله خمینی با شاه مصالحه کنند و نوعی «حکومت سلطنتی اسلامی» برپا گردد که در آن علما نیز درباره امور مملکتی اظهارنظر کنند اما ساختار کشور دچار تحول نشود. بسیاری از علما نیز هدفی جز این در ذهن نداشتند.»(ص187)
بهتر است این نکته را در نظر داشته باشیم که هنگام قبول این مسئولیت از سوی دکتر نصر، حدود هشت ماه از آغاز نهضت انقلابی مردم و سرکوب شدید آنها (که شهدا و مجروحان بسیاری را برجای گذارده بود) می‌گذشت و هر روز این حرکت، ابعاد وسیع‌تری می‌یافت؛ بنابراین کاملاً معلوم بود که دیگر فرصتی برای «مصالحه» باقی نمانده است.
از طرفی، مقارن با پذیرش مسئولیت توسط ایشان و روی کار آمدن شریف‌امامی به عنوان نخست‌وزیر، کشتار 17 شهریور صورت می‌گیرد و این واقعه، هرگونه شک و تردیدی را برای مصالحه بین امام خمینی(ره) و شاه از بین می‌برد. مهمتر از همه این که به فاصله حدود دو ماه بعد از آن، تظاهرات تاسوعا و عاشورا در تهران، حتی برای خود محمدرضا این امر را مسجل می‌سازد که دیگر امکانی برای بقای رژیم وابسته او وجود ندارد. بنابراین حتی اگر بپذیریم که دکتر نصر با نیت مورد اشاره خود- که در اصل آن نیز بحثهای فراوانی وجود دارد و به خاطر اجتناب از تطویل مطلب از ورود به آنها می‌پرهیزیم- مسئولیت مزبور را پذیرفته بود، آیا هر یک از وقایع مزبور نمی‌توانست وی را به بی‌فایده بودن پیگیری این هدف مجاب سازد و از ادامه آن مسیر باز دارد؟ آیا اساساً تجربه چند ساله در مقام ریاست دانشگاه صنعتی امیرکبیر و تلاشهای بی‌ثمر و نافرجامی که به انحای گوناگون در جهت کنترل حرکتهای انقلابی دانشجویی از سوی ایشان صورت گرفته بود، کافی نبود تا دکتر نصر را به این باور برساند که هیچ راهی برای نجات یک رژیم عمیقاً فاسد و ظالم وجود ندارد؟ آیا براستی دکتر نصر با وجود مطالعات در حوزه مسائل علوم انسانی و دوستی و رفاقت با شخصیتهایی مانند شهید مطهری، قادر به درک این واقعیت ساده نبود یا آن که نمی‌خواست چنین واقعیتی را بپذیرد؟
متأسفانه عملکردهای بعدی دکتر نصر، حکایت از آن دارد که پذیرش این واقعیت توسط ایشان، کاری سخت و دشوار و بلکه غیرممکن بوده است. احمدعلی مسعود انصاری که از جمله همراهان و کارگزاران پهلوی‌ها هنگام فرار از ایران بوده، در خاطرات خود ضمن ذکر فعالیتهایش در جهت هماهنگ ساختن وابستگان رژیم پهلوی و برنامه‌ریزی برای سرنگونی نظام نوپای جمهوری اسلامی به حضور دکتر نصر در این حلقه اشاره می‌کند: «در آن موقع خود اویسی تا حدودی نقش فعال داشت و برآوردهایی هم برای مقابله با نظام جدید ایران کرده بود... پس از نیویورک به پاریس رفتم. در آنجا ضمن تماس قرار ملاقاتی با بختیار گذاشته شد و به دیدار ایشان رفتم و کل ماجرا و نظر شاه را با ایشان در میان گذاشتم. ضمناً گفتم که قبلاً در آمریکا با نصر و نهاوندی و اویسی و انصاری ملاقات کرده‌ام و مختصری از مطالب مورد مذاکره با آقایان را برای بختیار بیان کردم.»(احمدعلی مسعود انصاری، پس از سقوط، تهران، انتشارات مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سپاه، ص182)
حضور دکتر نصر در محافل و مجامعی مانند «بنیاد مطالعات ایران» که با سرمایه اشرف پهلوی آغاز به کار کرد، به عنوان یکی از مشاوران برجسته، یا فعالیت در کنار اشخاصی مانند محمدجعفر محجوب و احسان یارشاطر در مجله «ایران‌نامه» و تحرکات و فعالیتهایی از این قبیل حکایت از آن دارند که ایشان نتوانسته‌ است با واقعیتهای موجود کنار بیاید.
در پایان باید گفت کتاب «در جست‌وجوی امر قدسی» بخوبی می‌تواند این نکته را برای مخاطبان روشن سازد که چنانچه میان «نظر» و «عمل» هماهنگی و تعامل مثبت وجود نداشته باشد، این جستجو قطعاً به فرجام مطلوب و سازنده‌ای نخواهد رسید. در عین حال با توجه به شخصیت علمی دکتر سیدحسین نصر، امید است ایشان با تأملی دوباره در زندگی سیاسی خویش، راهی را برگزیند که بازتابی از عقاید، عرفان و فلسفه اسلامی در صحنه عمل باشد. خوشبختانه باید گفت مردم ایران از چنان بزرگواری‌ای برخوردارند که حاضرند از اشتباهات و لغزشهای افراد درگذرند و پذیرای آنها باشند. دعوتهایی که بعضاً از دکتر نصر برای حضور در ایران نیز به عمل آمده است باید در همین چارچوب مورد توجه و ارزیابی قرار داد، اما گویا در این زمینه تنها یک مشکل وجود دارد؛ دکتر نصر حاضر نیست مردم ایران را به خاطر سرنگونی رژیم پهلوی ببخشد.

با تشکر
دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات