به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در دو بخش منتشر میشود. (بخش دوم)
… از سوی دیگر راههای قانونی را باز گذشتهام تا اگر از کسی حقی ضایع شده است بتواند از طریق قانون احقاق حق کند و…» با این که با جوش و خروش این توضیحات را به امام میدادم ولی اخم ایشان باز نشد. من که دیگر حرفی برای گفتن نداشتم با تندی گفتم:«البته ما کسانی نیستیم که به سینه روستاییان گلوله بزنیم.» تا این را گفتم، امام لبخند زدند و به قدری انبساط خاطر پیدا کردند پس از اینکه چهره ایشان باز شد و لبخند زدند، شروع کردند به نصیحت کردن، لحن ایشان یک مرتبه تغییر کرد و پدرانه مرا نصیحت کردند که یک وقت تحت تاثیر القائات کمونیستی قرار نگیرم. بدین ترتیب سوءتفاهم رفع شد و خوشحال از خدمت امام به اصفهان بازگشتم.(ص238)
خوانین و فئودالهایی که در سمیرم دور او (ناصرخان قشقایی) جمع شده بودند، مطالباتی داشتند که همان پس گرفتن زمینهایی بود که کشاورزان تصرف کرده بودند، این هم بدان معنی بود که ما کشاورزان را سرکوب کنیم و زمینها را به خانها و فئودالها بازگردانیم. از دفتر امام هم برای من پیغام آوردند که ناصرخان را یکجوری راضی نگه دارم.(ص238)
در اصفهان، ناصرخان تقاضای خوانین و رؤسای عشایر را مطرح کرد. پس گرفتن زمینها در آن موقع غیرممکن بود. از طرفی ناصرخان را هم باید راضی میکردم. پیشنهاد کردم که به جای زمینهای تصرف شده، قیمت آنها به خوانین و روسای عشایر پرداخت شود. ایشان هم قبول کرد. من درحضور ناصرخان، به عوامل استانداری اصفهان دستور دادم که هر چه ایشان میخواهند باید در اختیارشان قرار گیرد؛ به اصطلاح او را تحویل گرفتم. ناصرخان از نزد ما راضی برگشت و بدین ترتیب مانع شدم که زمینها را از کشاورزان بگیرند و در عین حال طبق فرمان امام ناصرخان را راضی کرده بودم. (صص240ـ239)
ناصرخان که به اصفهان آمده بود در مذاکراتش با من گفت:«ما سالها در خارج از کشور تبعید بودیم و در دوران اوجگیری انقلاب خیلی به ما مراجعه شد و خیلی ما را تطمیع کردند تا حرکتی بر ضدانقلاب و امام شروع کنیم، اما ما نپذیرفتیم. چون حاضر نبوده و نیستیم که امام را رها کنیم.» این عین کلماتی بود که ناصرخان به من گفت... (ص240)
... یکی از هموطنان کلیمی به نام آقای قدوشی صاحب کارخانهای بود که طبق گزارشها خیلی مرتب و منظم مشغول به کار بود... من در جلسه در جمع مدیران صنعتی و صاحبان صنایع گفتم: از نظر من آقای قدوشی مدیر موفق و نمونه است.» حاضران تعجب کردند که مسلمان انقلابی تازه از زندان آزاد شده، یک کلیمی را به عنوان مدیر نمونه معرفی میکند. بعدها که من نماینده مجلس شدم، روزی همان قدوشی به مجلس آمد و تقاضای ملاقات کرد. چون اسمش در خاطرم بود او را پذیرفتم. با ظاهر مرتب و شستهرفتهای آمده بود. گفت: «آقای بجنوردی! آن کارخانهای را که شما از من در مدیریت آن تعریف کردی و گفتی که نمونه است، از من گرفتند و مصادره کردند.»... بعد از مدتی شنیدم که ایشان را به اتهام جاسوسی برای اسرائیل اعدام کردند. من از قاضی دادگاه قدوشی که بعداً نماینده مجلس شد، پرسیدم که چرا آقای قدوشی را اعدام کردید؟ جواب داد: «جاسوس اسرائیل بود» و بیشتر از این توضیحی نداد. (ص243)
با این که اینگونه تظاهرات هیچ کدام واقعاً اصالت نداشت و فقط تاکتیکی بود که از سوی گروههای چپ و ضدانقلابیون برای بیثباتی و اغتشاش به اجرا درمیآمد، برای مقابله با این بحرانهای ساختگی چارههایی اندیشیدم. با مسئولان جهاد سازندگی صحبت کردم و قرار گذاشتیم هرکس برای کار به استانداری مراجعه کرد به جهاد معرفی شود تا در روستاها یا هرجایی که جهاد نیاز دارد کار کند. همین کار را هم کردیم ولی عدهای از این بیکاران بعد از دو سه روز باز میگشتند و شعار میدادند: «جهاد سازندگی که نان و کار نمیشود!»(ص248)
درباره مسئله بسیار مهمی چون ریاستجمهوری- آن هم اولین رئیسجمهور اسلامی ایران- ... تقریباً همه ما بر شخص آیتالله دکتر بهشتی اتفاق نظر داشتیم. من شخصاً از طرفداران کاندیداتوری ایشان بودم. وقتی شورای مرکزی بر آیتالله بهشتی اتفاقنظر پیدا کرد و کاندیداتوری ایشان از طرف شورای مرکزی مسلم شد، این مسئله به اطلاع حضرت امام (ره) رسید ولی ایشان فرمودند که از روحانیون کسی کاندیدا نشود... (ص249)
... من نیز در اصفهان به دوستان و آشنایان سفارش میکردم که به حبیبی رأی دهند و خودم نیز به آقای حبیبی رای دادم. اما واقعیت این است که در آن دوران بیشتر مردم ایران فکر میکردند که بنیصدر مورد تایید امام است.(ص250)
با پایان گرفتن مراسم انتخابات و افتتاح مجلس اول، کار من در استانداری اصفهان نیز به پایان رسید و برای تصدی نمایندگی مردم تهران در مجلس دوره اول به تهران آمدم.(ص251)
بحرانگروگانگیری آمریکاییها در تهران، آن هم پس از شکست حمله نظامی آمریکا به ایران و سقوط هواپیماها و هلیکوپترهای آمریکایی در طبس در اوج خود بود. از مرزهای ایران و عراق نیز اخبار بدی میرسید و روزی نبود که نیروهای عراقی به خاک ایران تجاوز نکنند. در چنین اوضاع و احوالی مجلس شورای اسلامی آغاز به کار کرد. (ص252)
اولین کاری را که مجلس باید به آن میپرداخت موضوع اعتبارنامهها بود. این موضوعی جنجالی و یکی از میدانهای مبارزه جناحهای رقیب بود که در کوبیدن یکدیگر گاه کار را به جاهای تأثرآمیز و تأسفبرانگیز میکشاندند. به خاطر دارم که اعتبارنامه یکی از نمایندگان مطرح بود و شخصی در مخالفت با او ضمن صحبت تهمت ناموسی به او زد... (ص253)
یکی ازاعتبارنامههای جنجالی که در مجلس مطرح شد اعتبارنامه آقای سیدحسن آیت بود. افراد وابسته به جناح روحانیت نوعاً از او طرفداری میکردند و افراد طرفدار بنیصدر و نهضت آزادی هم با او مخالف بودند. عدهای هم در همه زمینهها- از جمله اعتبارنامه آیت- مستقل میاندیشیدند و از موضع مستقل، با او مخالف بودند. من از آن دسته بودم. آقای آیت در آن روزها مسائلی را مطرح میکرد که به صلاح انقلاب نبود، با مرحوم دکتر مصدق شدیداً مخالف بود.(ص245)
...در مسائل مختلف نمایندگان صحبت میکردند، موافق یا مخالف بودند، بحث و درگیری داشتند و به هرحال نظرات مختلف ارائه میشد؛ اما در پشت این داستان، برای ناظران باتجربه روندی مشهود بود که به سوی حذف مخالفین و یک سو شدن مجلس و سایر نهادهای قدرت در کشور میانجامید و این برای انقلاب و کشور خطرناک بود.(ص254)
از طرف دیگر با توجه به سوابق تاریخی، میدانستم که حاکمیت یک جناح خاص در ایران نتیجهاش چیست و به کجا منتهی خواهد شد؟ میدانستم که انحصار حاکمیت در دست یک جناح و از بین بردن هرگونه صدای مخالف منجر به حاکمیت استبداد میشود… (ص255)
... روزی در مجلس نطق پیش از دستور سخت به امیرانتظام حمله کردم و گفتم چرا باید وضع طوری باشد که امیرانتظامها به مقام وزارت برسند و فرزندان انقلاب و زنداندیدهها و زجرکشیدهها کنار باشند؛ قریب به این مضامین مطالبی اظهار کردم. بعد از پایان نطق، آقای مهندس بازرگان- خدا رحمتش کند- یادداشتی برای من فرستاد و سئوال کرد که شما چه دلایلی برای محکوم بودن آقای امیرانتظام دارید؟ اما چرا علیه امیرانتظام صحبت کردم؟ حقیقت این بود که اولاً آن روزها هیچ تردیدی نسبت به عملکرد دادگاههای انقلاب و قوهقضائیه وجود نداشت؛ حال اگر این روزها در این باره تردیدهایی ابراز میشود بیشتر بستگی به نحوه عملکرد قوه قضائیه دارد. بنابراین با توجه به مطالبی که در دادگاه درباره امیرانتظام مطرح شد، از نظر من او یک جاسوس بود. ثانیاً صرفنظر از اتهام جاسوسی و محکومیت وی در دادگاه انقلاب، امیرانتظام واقعاً با انقلاب اسلامی سنخیتی نداشت… (ص257)
دست آخر بنیصدر نامهای خطاب به مجلس نوشت که مضمون آن این بود که اگر میخواستم نخستوزیر انتخاب کنم سلامتیان را انتخاب میکردم،اما چون میدانم مجلس به ایشان رأی نمیدهد ده نفر را معیین میکنم و هر یک از این ده نفر را که مجلس انتخاب کند قبول دارم. در آن نامه بنیصدر، دلایلی را برای شایستگی و توانایی سلامتیان آورده بود و نیز به ترتیب حروف الفبا نام ده نفر را ذکر کرده بود که یکی از آنها من بودم. قبلاً هم بنیصدر با من در مورد نخستوزیری صحبت کرده بود و من به ایشان گفته بودم که شما سوابق انقلابی مرا میدانید. من اگر بر سر کار بیایم مسئله تعدیل ثروت و عدالت اجتماعی در سرلوحه برنامههایم قرار دارد. (ص258)
در پاسخ به این اقدام بنیصدر، مجلس هم سه نفر را تعیین کرد تا از میان ده نفر مورد قبول رئیسجمهور، یک نفر را انتخاب کنند. اگر اشتباه نکنم سه نفر عضو تعیینکننده نخستوزیر عبارت بودند از آقایان خامنهای (مقام معظم رهبری فعلی)، شیخ محمد یزدی و پرورش؛ ظاهراً این سه نفر لیست ارائه شده از طرف بنیصدر را بررسی میکنند و یک به یک نامها را حذف میکنند تا نوبت من و آقای رجایی میشود. (ص259)
شاید بشود گفت که علت اصلی تشکیل دولت رجایی شخص حضرت امام (ره) و تأیید ایشان بود. ایشان تمام این درگیریها و دوگانگیها را با چشمی پدرانه و با وسعت نظر مینگریستند و رضایت نمیدادند که هیچیک از نیروهای اسلامی حذف شوند. (ص260)
از ابتدای شروع به کار مجلس به عضویت کمیسیون دفاع درآمدم. ریاست کمیسیون دفاع مجلس با آقای خامنهای- آیتالله خامنهای مقام معظم رهبری- بود. مرحوم شهید محلاتی معاون اول کمیسیون بود و من نیز معاون دوم بود.(ص261)
... در اول انقلاب نقلو انتقالات مختلفی در واحدهای ارتش انجام شده بود و هر فرد ارتشی با توجه به اوضاع بیسامان اوایل انقلاب، خود را به محل و مکانی که میخواست منتقل کرده بود؛ مثلاً یک توپچی خودش را به شهرستان منتقل کرده بود و در آنجا کار دفتری میکرد (!) … (ص262)
در دومین روز حمله و تجاوز عراق، در مجلس نطق مختصری کردم و گفتم حمله عراق به ایران، فقط یک تجاوز نیست، بلکه یک توهین بزرگ به ملت ایران نیز هست... بعد از جنگ جهانی اول و تجزیه امپراتوری عثمانی، سرزمین عراق تحت حمایت انگلستان قرار گرفت و پس از مدتی نیز ظاهراً مستقل شد. در سال 58 میلادی، عبدالکریم قاسم کودتا کرد و سلطنت دستنشانده عراق را برانداخت؛ حال کشوری با این سابقه، چه طور به خود جرأت میدهد به یک ملت قدیمی و بااقتدار که به تازگی بزرگترین انقلاب را خلق کرده است، حمله کند؟ من در ادامه نطق خود تاکید کردم که هیچکس حق مذاکره با عراق و قبول آتشبس را ندارد و جنگ فقط با تسلیم کامل عراق باید به پایان رسد… (ص263)
... شهر مهم خرمشهر- که تا پیش از جنگ مهمترین بندر ایران بود- به محاصره نیروهای عراقی درآمد. بیش از چهل روز پاسداران و مردم داوطلب در خرمشهر مقاومت کردند و هر روز فریاد استمداد و استغاثه آنها بلند بود و میخواستند که نیروی کمکی به خرمشهر فرستاده شود و شهر سقوط نکند؛ اما فرماندهی کل قوا با بنیصدر بود و ایشان معتقد بودند که خط دفاعی باید از خرمشهر عقب بکشد. (ص264)
پیش از حمله عراق و دقیقاً پس از ناکامی حمله نظامی آمریکا به ایران- واقعه طبس- امام دستور تشکیل نیروی بسیج را دادند. بسیج تشکیل شد و در ابتدای امر ریاست یا بهتر بگوییم فرماندهی آن را روحانی جوانی به نام آقای مجد بر عهده داشت که از طرفداران بنیصدر بود. پس از شرو ع جنگ، با توجه به نیاز کشور و شوق روزافزون مردم برای مقابله با متجاوزان، مسئله انضمام بسیج به سپاه مطرح شد. من در کمیسیون دفاع از طرفداران سرسخت انضمام بسیج به سپاه بودم. آقای خامنهای رئیس کمیسیون دفاع- حضرت آیتالله خامنهای رهبر فعلی- نیز همین نظر را داشتند.(ص265)
پس از آنکه امام (ره) حل قضیه گروگانها را بر عهده مجلس گذاشتند، در مجلس با رایگیری، کمیسیون هفتنفره برای حل و فصل ماجرای گروگانها انتخاب شد که من نیز عضو آن کمیسیون بودم... غیر از ما هفت نفر نماینده منتخب مجلس و آقای خاتمی (به صورت آزاد) مرحوم حاج احمد آقا خمینی هم از طرف امام در جلسات این کمیسیون حضور مییافتند.(ص267)
پیشنویس تصمیمات کمیسیون را آقای سیدمحمد خامنهای تنظیم کردند که البته اساس آن همان طرح حاج احمد آقا بود. همان شرایط ایشان را کمیسیون قدری شسته و رفته کرده و به مجلس ارائه داد. (ص269)
... بلافاصله آقای بهزاد نبوی از طرف دولت مأمور شد که مصوبات مجلس را به اجرا بگذارد. تلاشها و پیگیریهای آقای بهزاد نبوی منجر به توافقالجزایر شد... در ابتدای کار، ما- نمایندگان مجلس- هیچگونه اطلاعی از مفاد توافق الجزایر نداشتیم و پیامدهای آن را هم طبعاً نمیدانستیم؛ ولی به تدریج آشکار شد که توافق خوبی نبود و میتوانست خیلی بهتر تنظیم شود. ظاهراً حقوقدانهای ما آن قدر ورزیده نبودند که آن توافق و پیامدهای آن را به خوبی بررسی کنند و بسنجند. مثلاً یکی از مواد توافق این بود که شکایات تبعه آمریکا، علیه دولت جمهوری اسلامی ایران و هرکسی که تابعیت ایرانی دارد، در دادگاههای آمریکایی قابل رسیدگی است؛ در این جا توجه نکرده بودند که درآمریکا داشتن تابعیت دوگانه امکانپذیر است ولی در ایران مجاز نیست… (ص270)
... من و عدهای از نمایندگان- اگر اشتباه نکنم ده نفر بودیم- اعلامیهای را امضا کردیم که در آن ضمن اینکه سیاستها و روشهای بنیصدر را محکوم کرده بودیم، از روشهایی که طرف دیگر برای مقابله با رئیسجمهور اتخاذ میکرد نیز انتقاد کرده بودیم... (ص271)
یک شب که به منزل آمدم، همسرم گفت که از دفتر رئیسجمهور چند بار تلفن زدهاند و با شما کار دارند. به دفتر رئیسجمهور(بنیصدر) تلفن زدم و پرسیدم: «چه کار دارید؟» اطلاع دادند که آقای رئیسجمهور میخواهند همین الان شما را ببینند. ساعت 11 شب بود. به دفتر رئیسجمهور رفتم و او را دیدم. ایشان میخواست مرا قانع کند که فرماندهی سپاه را بپذیرم. من قبول نکردم… ضمن صحبتهایش گفت:«شما با این سوابقی که دارید فرماندهی سپاه را برعهده بگیرید، تو سپاه را داشته باش من هم ارتش را دارم. میتوانیم چهره خاورمیانه را عوض کنیم!» وقتی گفت که چهره خاورمیانه را میتوانیم عوض کنیم به او نگاه کردم دیدم حالتی نظامی و ژنرالمآبانه به خود گرفته است؛ فوراً در ذهنم خطور کرد که این آدم بدجوری امر برایش مشتبه شده و خودش را در هیئت ناپلئون میبیند… (صص273ـ272)
فردای روزی که فرماندهی من اعلام شد، در مجلس بودیم که دیدم حاج احمدآقا- رحمتالله علیه- از دور میآید و به من نگاه میکند. مثل اینکه با من کاری داشت. ایستادم تا ایشان رسیدند. با هم دیدهبوسی کردیم. احمدآقا گفت: «اگر شش نفر را در ایران قبول داشته باشیم یکی از آنها شما هستید. شما فرماندهی سپاه را قبول نکنید. من میخواهم آبروی شما حفظ شود. به جای آن پیشنهاد میکنم که مدیریت صدا و سیما را به شما بدهند... من به احمدآقا گفتم که اصولاً فرماندهی را قبول نکرده بودم و نمیدانم چه طور شد که به عنوان فرمانده سپاه اعلام شدم و میخواستم نامهای به بنیصدر بنویسم و به او یادآور شوم که فرماندهی را قبول نکردهام.(ص273)
کمی بعد از این ماجرا روزی حاج احمدآقا مرا دید و تقریباً با دلخوری پرسید:«شما چرا به بنیصدر گفتید که به حرف من فرماندهی سپاه را قبول نکردهاید؟ در شرایط فعلی لازم است روابط من با بنیصدر تیره نشود»… فکر کردم این حرف احمدآقا از کجا آب میخورد؛ به این نتیجه رسیدم که بنیصدر با شیوه مخصوصی که داشت به او یکدستی زده و از قضا موفق شده است. همین نکته را به احمدآقا یادآور شدم. اما ایشان تقریباً متقاعد نشد و با همان دلخوری از من جدا شد… (ص274)
... یکی از دلایلی که من از حزب استعفا دادم این بود که خود را به دفتر امام نزدیکتر احساس میکردم. ما از لحاظ سوابق خانوادگی با امام و بیت ایشان سابقه نسبتاً طولانی داشتیم و اینکه من چندبار تقاضای ملاقات کنم و وقت ندهند، برای من قدری سنگین و در عین حال نامفهوم بود. روزی موضوع را با آقای انصاری که در دفتر امام بودند درمیان گذاشتم و ایشان گفتند: «واقعیت این است که حاجاحمدآقا قبول نمیکند» فهمیدم که حاجاحمدآقا- رحمتالله علیه- با من به کلی قهر کرده است(!) شاید یکی از دلایلی که تصمیم گرفتم سیاست را به کنار بگذارم و به کارهای فرهنگی رو آورم همین ماجرا بود... (ص274)
سال 1360 آغاز شد و امام در پیام نوروزی، سال 60 را سال قانون اعلام کردند... اما این پیام و این هشدار هم کارساز نشد و بنیصدر و منافقین و دیگر گروههای مخالف امام راهی را که از قبل پیش گرفته بودند همچنان بیمحابا ادامه میدادند. روز به روز جو سیاسی کشور ملتهبتر و متشنجتر میشد... بلافاصله پس از عزل بنیصدر از فرماندهی کل قوا، در مجلس زمزمه طرح عدم کفایت سیاسی مطرح شد... در همین گیرودارها من و آقای حجتی کرمانی و آقای انواری و آقای محلاتی پیش امام رفتیم. ما چهار نفر عناصر مستقل و بیطرف بودیم و مقید بودیم درباره موضوع به این مهمی از نظر امام آگاه شویم. میخواستیم امام تکلیف ما را روشن کند. به همین دلیل در ملاقات با امام با ایشان عرض کردیم که هر چه شما بگویید ما همانکار را خواهیم کرد. (صص276ـ275)
... مقدمتاً خدمت امام عرض کردم شما هر دستوری بدهید ما عیناً همان را انجام میدهیم، سپس ادامه دادم اینکه گفته میشود برکناری بنیصدر بدون پیامد و ضایعات خواهد بود حرف درستی نیست. تمام گروههای مخالف نظام جمهوری اسلامی، کمونیستها و منافقین دست به مبارزه مسلحانه خواهند زد. خوش خیالی است که فکر کنیم اینها کاری نمیکنند. تلفات ما هم قطعاً سنگین خواهد بود. امام فرمودند: «آخر به من گزارش دادهاند که بنیصدر با منافقین در ارتباط است». من عرض کردم: «هرچه شما دستوربدهید ما اجرا خواهیم کرد». فرمودند: «من سه شرط برای بقای بنیصدر میگذارم. اگر این سه شرط را قبول کند میتواند بماند. اول اینکه ارتباطش را با منافقین قطع کند و گروهکها را محکوم کند. دوم اینکه از این به بعد هیچجا سخنرانی نکند و سوم اینکه دفترش را از عناصر نامطلوب پاکسازی کند.» (ص276)
برای رساندن این پیغام آقای انواری نیامدند و من و مرحوم محلاتی و آقای حجتی نزد بنیصدررفتیم و سه شرط حضرت امام را به اطلاع بنیصدر رساندیم. بنیصدر پس از شنیدن پیام رو کرد به آقای محلاتی و بنا کرد به ایشان حمله کردن که شما التقاطی هستید و فلان کار را کردهاید و چهطور و چه طور... دستم را زدم روی میز و بلند گفتم:«سید اینها میخواهند تو را بردارند این سه شرط را قبول میکنی یا نه؟» بنیصدر با من رودربایستی داشت و آنطور که با آقای محلاتی برخورد میکرد با من برخورد نمیکرد. به محض این که جمله من به پایان رسید، سرش را پایین انداخت و شاید به مدت یک دقیقه به فکر فرو رفت.سپس گفت: «شرایط را میپذیرم»… اما از همان فردای این دیدار بنیصدر برخلاف قول خود عمل کرد و به هیچیک از این سه شرط عمل نکرد… من اگرچه از امضاکنندگان اولیه طرح عدم کفایت سیاسی او نبودم ولی به هنگام رأی گیری، همراه با اکثریت قاطع نمایندگان رای به عدم کفایت سیاسی او دادم. (ص277)
روز هشتم تیرماه 60 صبح زود محافظم آمد که به مجلس برویم. اسمش محمد بود و بعدها در جبهه به شهادت رسید. تا مرا دید گفت:«همه چیز تمام شده. همه را کشتند.» گفتم:«چه شد؟ قضیه چیست؟» معلوم شد شب گذشته در دفتر حزب جمهوری اسلامی جلسهای بوده و بر اثر انفجار بمب دکتر بهشتی و چندتن از وزرا و عده زیادی از نمایندگان مجلس و مدیران و مسئولان به شهادت رسیدهاند.(ص278)
گروههایی که در مجلس تا آن زمان از بنیصدر حمایت و با شهید بهشتی نیز تا میتوانستند مخالفت کرده بودند، اگرچه در برخوردها و گفتو گوهای فردی این جنایت را محکوم کردند،اما رسماً هیچگاه اطلاعیهای در محکومیت این فاجعه ندادند. (ص279)
بعد از جریان، فعالیتهای تروریستی و آدمکشی منافقین به شدت افزایش یافت؛ تا آنجایی که به مردم عادی در کوچه و خیابان حمله میکردند. در صندوق قرضالحسنه مساجد بمب میگذاشتند و خلاصه اوضاع عجیبی بود. روزی نبود که چند نفر مردم عادی یا مسئولان ترور نشوند. آن روزها من عضو کمیسیون دفاع بودم و در جلسات کمیسیون بولتنهای مربوط به تلفات جبهه و مسائلی از این قبیل مطرح میشد. پس از عملیات تروریستی منافقین، آمار مربوط به فعالیتهای آنان نیز در کمیسیون دفاع مطرح میشد؛ شاید باور نکنید ولی روزهایی بود که تعداد تلفات مردم در اثر حملههای تروریستی منافقین از تعداد تلفات نیروها در جبهههای جنگ بیشتر بود. (ص280)
این بار آقای خامنهای از سوی مردم به ریاستجمهوری انتخاب شدند؛ آرای ایشان حتی از آرای آقای رجایی بیشتر بود و این نشان میداد که هرچه انقلاب و نظام بیشتر مورد هجوم عناصر ضدانقلاب قرار میگرفت، بیشتر از سوی مردم حمایت و در حقیقت محافظت میشد؛… شاید برای اولینبار پس از مدتها در صحن مجلس بین نیروهای خط امام- در داخل خودشان- یک خطکشی نامرئی به وجود آمد. نخستین رایزنیها در مجلس حکایت از آن میکرد که آقای خامنهای، دکتر ولایتی را برای نخستوزیری زیر نظر گرفتهاند؛ عدهای از نمایندهها که به اصطلاح انقلابیتربودند به نخستوزیری آقای ولایتی تمایل نداشتند و ایشان را تجسم افکار انقلابی خود نمیدانستند... (ص284)
تعطیلات مجلس بود که من به دعوت رسمی دولت لیبی به آن کشور مسافرت کردم. روزی سفیر لیبی در تهران نزد من آمد و دعوت جلود- نفر دوم لیبی- را به من ابلاغ کرد. من دعوت او را نپذیرفتم و مؤدبانه گفتم که در شرایط فعلی میخواهم در کنار خانوادهام باشم. سفیر رفت و برگشت و گفت: «آقای جلود خانواده شما را هم دعوت کرده است.» من هم همراه خانوادهام- همسرم و دو فرزند خردسالم حسن و حسین- به لیبی رفتم… (ص285)
شرکت ایران در کنفرانس جبهه پایداری انعکاس خوبی در داخل و خارج داشت. وقتی برگشتم آقای رفسنجانی مرا که دید لبخندی زد و گفت کارت عالی بود. حتی در زندانها، منافقین که در زندان برای اعضایشان تبلیغ کرده بودند که نظام جمهوری اسلامی ایران با آمریکا و اسرائیل سروسری دارد، دچار مشکل شدند و بسیاری از اعضای زندانی آنها مسئلهدار شدند.(ص286)
با شرایط سختی که در اثر فعالیتهای منافقین و کمونیستها به وجود آمده بود و علیرغم آن که ظرف مدت کوتاهی عده نسبتاً زیادی از عناصر رده بالای نظام ترور شده بودند، اما کشور در اثر اتحاد و همبستگی و حمایت همهجانبه مردم روز به روز ثبات بیشتری پیدا کرد. کم کم جبهههای جنگ که مسئله اصلی کشور بود، سروسامانی به خود گرفت و اولین پیروزیهای نظامی با شکستن محاصره آبادان و سپس با آزادی مهران و چند نقطه مهم و استراتژیک آغاز شد. (ص287)
پس از آزادی خرمشهر، عدهای از نمایندهها به خصوص جناح متمایل به نهضت آزادی معتقد بودند که فرصت خوبی پیش آمده و باید جنگ را تمام کرد. عدهای هم ایدهآلیستی فکر میکردند و میگفتند باید تا کربلا برویم.به هرحال در کریدورهای مجلس بین نمایندگان در این باره بحث وجود داشت؛ میشود گفت که اکثراً با ادامه جنگ موافق بودند، به خصوص که هنوز بخشهای وسیعی از خاک ایران در اشغال دشمن بود… (ص289)
در همان ایام با خانوادهام برای زیارت به سوریه رفتم. در آنجا مهمان آقای مؤید بودیم. در حرم حضرت رقیه یک نفر به من نزدیک شد و گفت یک افسر فلسطینی میخواهد با شما صحبت کند... پس از کمی صحبت پرسیدم: «از من چه میخواهید و منظور اصلی شما از این دعوت و این صحبتها چیست؟» در پاسخ گفت: «یاسر عرفات در بیروت در محاصره است و ما برای نجات ایشان معتقدیم که اگر ایران حتی صدنفر بسیجی با آن پیشانی بندهای الله اکبر به کمک ما بفرستد، اسرائیلیها وحشت میکنند و این در سرنوشت جنگ ما در بیروت موثر است.(ص292ـ290)
در بازگشت به تهران همانطور که قول داده بودم، تقاضای او را با آقای هاشمیرفسنجانی در میان گذاشتم... سرانجام نیز عده زیادی نیرو به لبنان اعزام شد... اما در این موقع حضرت امام خیلی درایت به خرج دادند. چون احساسات به قدری زیاد بود که فقط حضرت امام میتوانست جلوی آن را بگیرد. کنترل پاسدارها و بسیجیها جز به وسیله امام غیرممکن بود؛ اما امام با درایت تمام اعلام کردند که راه قدس از کربلا میگذرد و بدین وسیله فهماندند که اول باید سرنوشت جنگ با صدام مشخص شود و بعداً ما به تجاوز اسرائیل برسیم. (ص291)
با نزدیکتر شدن روزهای پایانی دوره اول مجلس، بیشتر به طرحی که از مدتها در ذهنم داشتم فکر میکردم و دنبال راهی بودم که هر چه زودتر به دنبال آن کار بروم، یعنی به دنبال تأسیس مرکزی برای دائرهالمعارف نویسی به شیوه علمی.(ص292)
... با همه این احوال به سفارش عدهای از دوستانم خود را برای دوره دوم مجلس از شهر اصفهان کاندیدا کردم. کاندیدای مستقل و غیروابسته به هیچ حزب و گروهی. (ص293)
... مایلم شرح دهم که چه شد که یک انقلابی حرفهای از سیاست به معنای اصطلاحیاش کنار کشید و به یک کار علمی سنگین دراز مدت- که نوعاً انقلابیون با این گونهکارها بیگانه هستند- روی آورد. (ص294)
این مسئله مرا خیلی رنج میداد که میدیدم با این ذخایر عظیم فرهنگی اسلامی و ملی دربرابر این اندیشههای بیگانه تقریباً خلع سلاح هستیم. مثلاً اگر میخواستیم در برابر تئوری شناخت آنها، تئوری شناخت خودمان را بیان کنیم تقریباً میشود گفت که دستمان خالی بود. چون تئوری شناخت بر مبنای فلسفه اسلامی را باید از کتب فیلسوفان بزرگی چون ابنسینا، فارابی، خواجهنصیر و ملاصدرا «استخراج» میکردیم. در باب مسائل فقهی روز باید به کتب فقهی قطور و غیرقابل درک برای جوانانی که متخصص در این رشته نبودند مراجعه میکردیم. بنابراین به تدریج به این صرافت افتادم که لازم است کار فرهنگی گستردهای برای تدوین فرهنگ و معارف اسلامی انجام گیرد. (ص295)
با این روحیه که از آقای کروبی سراغ داشتم برای کار دائرهالمعارف به ایشان مراجعه کردم و موضوع را با ایشان در میان گذاشتم. همانطور که انتظار داشتم برخوردی مثبت و سازنده کرد. بلافاصله خانه بسیار مجللی را در نزدیکی پل رومی که تحت توقیف بنیاد شهید بود، در اختیار ما گذاشت. ماهی 30 هزار تومان هم برای شروع به کار به ما اختصاص داد. (ص300)
مدتی بعد آقای کروبی بودجه ماهانه ما را به شصت هزار تومان در ماه رساند... آقای کشفی نماینده مجلس، کتابخانه خوبی در حدود 5000 جلد داشت؛ آقای کروبی کتابخانه آقای کشفی را برای ما خرید و این نقطه آغاز شکوفایی کتابخانه ما بود. (ص301)
به هر حال بعد از تجربهها و دقتنظر در کارها متوجه شدم که شاکله اصلی و شالوده دائرهالمعارف بر دو چیز استوار است؛ اول نیروی متخصص و باسواد و کارآمد؛ و دوم منابع مالی که به کمک آن بتوان متخصصان و باسوادان را جذب کرد و برای آنها کتاب و منبع و ماخذ و جا و محل و … فراهم کرد… برای رفع مشکلات مالی دائرهالمعارف، روزی یکی از دوستان پیشنهاد کرد که سیگارهای قاچاق را که ارگانهای مسئول، کشف و ضبط میکنند، با اجازه دولت و پس از باندرولشدن از سوی اداره دخانیات، دائرهالمعارف به فروش برساند. من در این پیشنهاد اشکالی ندیدم و به دخانیات مراجعه کردم؛ معلوم شد همزمان با ما بنیاد شهید هم همین پیشنهاد را به دخانیات داده است. بالاخره با اجازه هیئت دولت دخانیات سیگارها را باندرول کرد و قرار شد 70% درآمد آن از آن بنیاد شهید باشد و 30% هم از آن دائرهالمعارف.(ص304ـ303)
یکی از اولین کسانی که به ما پیوست. آقای دکتر شعار بود. دکتر شعار چهرهای فرهنگی و دانشگاهی بود و گرفتاریای هم برایش پیش آمده بود که من برای رفع آن کمک کردم و از همانجا ایشان با ما رفاقتی پیدا کردو بالاخره عضو هیئت علمی دائرهالمعارف شد و شروع به فعالیت کرد. آقای دکتر شعار، دکتر تفضلی را پیشنهاد کرد. دکتر تفضلی هم چهره نامدار و باسوادی بود و ما واقعاً از آمدن او به دائرهالمعارف خوشحال شدیم... (ص304)
... یکی از دانشمندانی که شخصاً به سراغش رفتم مرحوم دکتر عبدالحسین زرینکوب بود. در زندان آثاری از او را خوانده بودم و دریافته بودم که مردی دانشمند و دارای دقت نظر و انصاف علمی است... (ص306)
کمی بعد مرحوم استاد دکتر عباس زریاب خویی و نیز آقای دکتر مجتبایی هم به جمع دایرهالمعارف پیوستند و هیئت علمی ما به تدریج در سطحی بالا شکل گرفت... (ص307)
حال که صحبت از منابع و توسعه کتابخانه دائرهالمعارف شد،لازم میدانم که در اینجا از کسانی یاد کنم که کتابخانه شخصی خود را به دائرهالمعارف دادند و باعث توسعه و غنای آن شدند. از اولین کسانی که کتابخانه خود را در اختیار دائرهالمعارف گذاشت، آقای حجتیکرمانی بود... آقای ایرج افشار که کتابخانه عظیمی- شاید بیش از ده هزار جلد همراه با هزاران سند- داشت که به دائرهالمعارف دادند. جریان وصیت دکتر زرینکوب و کتابخانه ایشان را هم قبلاً شرح دادم... (ص309)
... برای دستیابی به ساختمان و محل مناسب اقدام کردم. ابتدا به حضرت آیتالله منتظری- که در آن زمان قائممقام رهبری بودند- مراجعه کردم و با توصیه ایشان قرار شد که زمین مناسبی در اختیار ما قرار گیرد. مرحوم حاج اعتصام، زمینی را در کاشانک شناسایی کرد و بالاخره با تلاش فراوان آن مرحوم و توصیه آیتالله منتظری این زمین را که شصت هزار متر مربع وسعت داشت، برای مرکز دائرهالمعارف گرفتیم.(ص311)
... یکی از کارهایی که به منظور ایجاد درآمد مستمر برای دائرهالمعارف کردیم وامی بود که از بانک صادرات گرفتیم و با آن در منطقه داشلی برون در ترکمن صحرا، یک دریاچه پرورش ماهی به وسعت 600 هکتار راه انداختیم. زمین آنجا را از وزارت کشاورزی گرفتیم و با کمک و مجوز آقای مهندس جمالی- رئیس وقت شیلات- طرح پرورش ماهی را راه انداختیم. (ص312)
... یکی از این ساختمانهای نیمهتمام را که در میدان محسنی واقع بود ما برای دائرهالمعارف خریده بودیم. این ساختمان، یک پاساژ نیمه تمام بود که مجوز تجاری هم نداشت... یادم افتاد که روزی آقای کرباسچی – شهردار وقت تهران- در منزل مرحوم حاجاحمدآقا خمینی به من گفته بود:«آقای بجنوردی،چرا خودت را به زحمت ایجاد درآمد برای دائرهالمعارف میاندازی، بهتر است شما هیچ فعالیتی نکنید و تمام هم و غم خود را صرف کارهای علمی بکنید. تامین مخارج دائرهالمعارف را به عهده شهرداری بگذارید.» (ص313)
این تنها کمک آقای کرباسچی به دائره المعارف نبود، شهرداری در طول آن سالها به ما کمک بلاعوض هم میکرد... من باید اعتراف کنم که آقای کرباسچی از مدیرانی است که واقعاً نه فقط به گردن مردم تهران بلکه به گردن ملت ایران حق دارد... مردم ایران نباید کرباسچی و خدمات برجسته او را فراموش کنند؛ ما اگر خدمات مدیران لایق را نادیده بگیریم در واقع عدم رشد فکری خود را نشان دادهایم… (ص314)
دائرهالمعارف چند سال با اقساطی که از شهرداری میگرفت- سالی صد میلیون تومان- به حیات خود ادامه داد. در طول این چند سال هم کار اصلی دائرهالمعارف را دنبال کردیم و پروژه احداث ساختمان مرکز دائرهالمعارف را پیش بردیم... (ص315)
... در تمام این سالهای کنارهگیری و سکوت، احساسم این بود که دمکراسی و آزادی داروی شفابخش و ضروری برای پیشرفت و توسعه کشور و نجات انقلاب اسلامی است. بنایراین وقتی آقای سیدمحمد خاتمی خود را نامزد ریاستجمهوری کردند من سکوت چند سالهام را شکستم و از آقای خاتمی حمایت کردم... (ص326)
با شروع ریاستجمهوری آقای خاتمی، مشکلات مالی و اقتصادی دائرهالمعارف از بین رفت. ایشان از همان ابتدا به طور جدی از دائرهالمعارف حمایت کردند و اگر کمکهای ریاستجمهوری و سازمان برنامه و بودجه و وزارت ارشاد نبود، ساختمان دائرهالمعارف به این زودیها به پایان نمیرسید.(ص316)
از کسانی که در دوره پس از دوم خرداد به ما کمک زیادی کرد آقای دکتر مهاجرانی- وزیر وقت ارشاد و فرهنگ اسلامی- بود ایشان برای حمایت از فعالیتهای فرهنگی بودجهای در اختیار داشت که این بودجه از محل سود سپردههای مربوط به حج عمره تأمین میشد. (ص316)
... قرار شد سازمان برنامه و بودجه هم برای تکمیل ساختمان مرکز و هم برای ادامه کار و هزینههای جاری مرکز، ردیف بودجهای در نظر بگیرد... (ص317)
... حتی کسی مثل آقای دکتر احسان یارشاطر در مصاحبهای با صدای آمریکا از دائرهالمعارف بزرگ اسلامی به عنوان بزرگترین حرکت فرهنگی بعد از انقلاب یاد کرد و گفت که دائرهالمعارف از کتابهایی است که مورد استفاده آنهاست... شخصیتهای صاحب نام ایرانی در خارج همچون دکتر سیدحسین نصر و دکتر احسان نراقی نیز با دائرهالمعارف همکاری و ارتباط علمی دارند. (ص318)
آن روز که در کوههای دارآباد دستگیر شدم، در خواب هم نمیدیدم که بیست سال بعد در نزدیکی همان محل دستگیری روز و شبم به کارهای علمی و فعالیتهای فرهنگی خواهد گذشت. هنوز هم وقتی از پنجره دفترم در ساختمان دائرهالمعارف به کوههای دارآباد- که در یک کیلومتری آنجاست- نگاه میکنم مثل این است که که در حال دیدن رویا هستم... (ص320)
----------------------------------------------
نقد و نظر دفتر و مطالعات و تدوین تاریخ ایران
کتاب «مسی به رنگ شفق» را باید بحق روایتی ارزشمند از بخشی از آنچه بر نیروهای فعال و استعدادها و توانمندیهای ملت ایران در دوران حاکمیت مطلق آمریکا بر این مرز و بوم رفت، بدانیم.
آقای سیدکاظم بجنوردی در بیان خاطراتش به عنوان کسی که سیزده سال از عمر خویش را در زندانهای شاه به سر برده است، خواننده را به تاریکخانههایی میبرد که یادآوری آنها برای نسلهای حاضر و آینده کشور بسیار حیاتی و ضروری است. البته ایشان به دلیل گذراندن بیشتر ایام اسارت خود در زندان قصر، به طور مستقیم در جریان آنچه در سایر زندانها مانند قزلقلعه و کمیته مشترک و بویژه اوین میگذشته، قرار نداشته و طبعاً به روایت آنها نپرداخته است. «اوین» به عنوان مرکز شکنجههای قرون وسطایی در سالهای پایانی عمر رژیم پهلوی که در آن بسیاری از مبارزان با سبعیتی غیرقابل تصور به شهادت میرسیدند، حکایتهای بسیار تلختری دارد که بیتردید بازگویی آنچه بر اسوههای مقاومت و رشادت ملت ایران رفته، میتواند نسل جوان ما را به حفظ استقلال به دست آمده، راغبتر گرداند.
خواننده در یک نگاه کلی به این کتاب اگرچه از این که در دوران مبارزه با استبداد داخلی و استعمار خارجی، به عنوان مقطعی فراموش نشدنی از تاریخ ملت ایران، فرزندان این دیار در عنفوان جوانی دارای اطلاعاتی گسترده و شجاعتهایی قابل تحسین بودهاند، احساس غرور میکند اما برخی از تقسیمبندیهای صورت گرفته در آن را نیز قابل فهم و درک نمییابد.
برای نمونه در پشت جلد کتاب، این عبارت به چشم میخورد: «در این کتاب با مردی آشنا میشوید که زندگی پرماجرای خود را با سیاست و انقلابیگری حرفهای آغاز کرد، اما در نهایت راه دیگری برگزید.» از نگاه یک خواننده، انتخاب «راه دیگر» از سوی آقای بجنوردی بسیار مبهم است و برای او این سؤال را مطرح میسازد که منظور از راه دیگر، چه راهی است؟ مگر پرداختن به مسائل علمی و فرهنگی، راهی متفاوت از راه مبارزه برای استقلال است؟ آقای بجنوردی در بخشی از خاطرات خود جمله مندرج در پشت جلد را به گونهای دیگر بیان میکند: «مایلم شرح دهم که چه شد که یک انقلابی حرفهای از سیاست به معنای اصطلاحیاش کنار کشید و به یک کار علمی سنگین درازمدت - که نوعاً انقلابیون با این گونه کارها بیگانه هستند - روی آورد.» (ص294)
این جمله از یک سو با آنچه در پشت جلد آمده است تفاوت اساسی دارد و از دیگر سو توضیحات ذیل آن، هرگز مفهوم پیمودن «راه دیگر» را به ذهن متبادر نمیسازد چراکه صاحب خاطرات در زندان و در مواجهه با افکار و اندیشههای الحادی و التقاطی، ضرورت کار فرهنگی گستردهای را با همه وجود احساس کرده و این نیاز را اینگونه بیان میدارد: «وقتی حکم اعدام من به حبس ابد تبدیل شد، در زندان کاری جز مطالعه نداشتم و روزها و شبها تا دیر وقت کتاب میخواندم… بنابراین بتدریج به این صرافت افتادم که لازم است کار فرهنگی گستردهای برای تدوین فرهنگ و معارف اسلامی انجام گیرد. به دلائلی فکر میکردم که نوشتن یک دایرهالمعارف میتواند پاسخگوی چنین نیازی باشد. بنابراین میتوان گفت که فکر نوشتن و تدوین یک دایرهالمعارف از همان سالهای اولیه زندان با من همراه بود.» (ص295)
براساس آنچه در این فراز آمده است حتی از نگاه آقای بجنوردی در آن ایام، توجه جدیتر به امور فرهنگی چون دایرهالمعارف نویسی، نه تنها به عنوان «راهدیگر» تلقی نمیشد، بلکه اقدامی در جهت عمق بخشیدن بیشتر به اطلاعات و دانش سیاسی ـ اعتقادی عناصری بوده است که با همه وجود در مسیر مبارزه با وابستگیها و سلطه بیگانه بر کشور گام برمیداشتند. البته عملاً نیز شخصیتهای وزینتر سیاسی چون آیتالله طالقانی در حالی که دوسوم از دوران فعالیتهای مبارزاتی خود را در زندانهای شاه سپری کرده بودند هرگز از کارهای عمیق علمی و فکری غافل نماندند که از جمله آنها نگارش مجموعه تفسیر چند جلدی «پرتویی از قرآن» توسط این بزرگوار در آن ایام سخت تعقیب و زندان بود.
بنابراین اگر دایرهالمعارف نویسی در امتداد همان اهداف مبارزاتی آقای بجنوردی- یعنی تقویت ارکان استقلال کشور بعد از پایان دادن به سلطه بیگانه- باشد، نه تنها نمیتوان به آن «راه دیگر» اطلاق کرد، بلکه باید آن را دقیقاً ادامه همان راه با ویژگیهای دوران تولید فکر و سازندگی به شمار آورد. حال چگونه است که تدوین کنندگان کتاب، تمایل به القای این مطلب دارند که مبارزه با آمریکا و دست نشاندهاش یعنی شاه، با کار علمی و فرهنگی دو راه متفاوت به شمار میآیند؟ این نکتهای قابل تأمل و درخور توجه است.
آقای بجنوردی در سن 19 سالگی مبارزه با رژیم پهلوی را با گرایش مسلحانه آغاز میکند، در صورتی که در همان زمان بسیاری از شخصیتهای برجسته، مبارزه فرهنگی را پی میگرفتند و اعتقاد چندانی به حرکتهای مسلحانه نداشتند زیرا اصولاً مبارزات مسلحانه شهری و روستایی را الگوهای اقتباس شده از روسیه و چین، بدون هیچگونه انطباقی با شرایط اجتماعی- فرهنگی جامعه ایران، میدانستند. در رأس این نوع نگرش و تفکر، حضرت امام قرار داشتند که با تکیه بر آگاهی تودهها ضمن عدم تأیید اقدامات مسلحانه، تحولی بزرگ را با کمترین هزینه متصور در ایران پیگرفتند. این در حالی بود که صرفاً در مبارزات مسلحانه الجزایر با تکیه به همان الگوهای خارجی، نزدیک به دو میلیون نفر جان خود را از دست دادند.
در مورد گام برداشتن شتابزده حزب ملل اسلامی در مسیر مبارزه مسلحانه بدون برخورداری از کمترین آمادگیها حتی براساس همان الگوها، بحثهای فراوانی مطرح است که به دلیل گویا بودن خاطرات آقای بجنوردی از این موضوع میگذریم. اما نکتهای که از خاطرات دوران زندان ایشان قابل تأمل مینماید، موضع وی نسبت به سازمان مجاهدین خلق است. قبل از طرح این مسأله لازم به ذکر است که موضعگیریهای آقای بجنوردی را در ارتباط با این گروه، در این کتاب و طی سالهای گذشته کاملاً اصولی میبینیم. لذا آنچه در اینجا مورد بحث ما قرار دارد، تفکیک مبارزان آن دوران به لحاظ تیزبینی و سرعت عمل در قبال پدیدههای پیچیده سیاسی است. برخی شخصیتهای برجسته سیاسی و فکری در اولین مواجهه با اندیشههای مارکسیستی مجاهدین خلق وظیفه خود دانستند تا با اعلام موضع سریع، صریح و قاطع، چهره نفاق آنان را برای مردم آشکار سازند.
برای تشخیص میزان استقلال رأی و چگونگی مواجهه آقای بجنوردی با فضاسازیها و همچنین تیزبینی سیاسی ایشان، این موضوع را میتوان به عنوان شاخص مورد توجه قرار داد. آقای بجنوردی در شرح اولین ملاقات خود با مسعود رجوی، به اخذ جزوه «شناخت» سازمان از وی اشاره دارد و سپس میافزاید: «من اجمالاً آن را مطالعه کردم و دیدم که طابقالنعل بالنعل یک جزوه مارکسیستی است و شرح و بسط همان اصول دیالکتیک است.» (ص147)
ایشان همچنین در توصیف شرایط سال 50 میگوید: «بر سر رهبری زندانیان سیاسی بین دو گروه مجاهدین خلق به رهبری مسعود رجوی و چریکهای فدایی خلق به رهبری بیژن جزنی، رقابت شدیدی بود. دیگر گروهها ازجمله گروههای مذهبی که از سالها پیش آغاز کرده بودند و حتی خود ما، در این مقطع از تاریخ زندان سیاسی نقش فعالی نداشتیم، اکثریت با این دو گروه بود و ما در سایه بودیم. من تمام فعالیتهایم را قطع کرده بودم و فقط کتاب میخواندم.» (ص149)
ایشان در ادامه خاطراتش می افزاید: «بعد از شرکت در جلسه، مسعود آمد و گزارش جلسه را داد و گفت: جزنی پیشنهاد کرد خودش نماینده مارکسیستها باشد و من – رجوی- نماینده مسلمانها. من نپذیرفتم و به جزنی گفتم ما هم مارکسیست هستیم! من از این حرف مسعود خیلی تعجب کردم و پرسیدم: جداً گفتی مارکسیست هستی؟ گفت: بله من واقعاً هم مارکسیست هستم.» (ص149) حال نکتهای که در این مورد برای خواننده قابل هضم نخواهد بود این که چگونه آقای بجنوردی پس از وقوف بر مارکسیست بودن دارودسته رجوی در همان ابتدای ورود آنان به زندان، برنامههای اعتقادی گروه خود را کاملاً تعطیل میکند چرا که در این صورت زمینه جذب نیروهای «حزب ملل اسلامی» به این گروه مارکسیستی ـ که البته به صورت پیچیدهای تظاهر به اسلام نیز میکرد ـ تسهیل میشد.
آقای بجنوردی همچنین در چند قسمت دیگر از خاطراتش به چگونگی عملکرد خود در قبال جوی که سازمان مجاهدین خلق بر زندان حاکم ساخته بود، اشاره دارد: «من تا آن موقع عضو فعال زندان بودم و جوانهای زیادی را تربیت کردم، ولی از وقتی که مجاهدین خلق به زندان آمدند همه فعالیتهای من قطع شده بود.» (ص151)
نکته دیگری که در همین زمینه توجه خواننده را به خود جلب میکند نوع برخورد آقای بجنوردی با مسعود رجوی حتی بعد از انتشار بیانیه تغییر مواضع ایدئولوژیک در سال 54 است: «پس از انتشار بیانیه تغییر مواضع ایدئولوژیک در خارج از زندان و اعلام مواضع کمونیستی سازمان، حتی بین عدهای از مجاهدین داخل زندان نیز اختلاف افتاد... من به مسعود رجوی گفتم: با شما صحبتی دارم، برویم در حیاط تا صحبت کنیم. شب بود و ما در تاریکی در حیاط قدم میزدیم و صحبت میکردیم. به مسعود رجوی گفتم: تا امروز خوب یا بد، شما در زندان رهبری مبارزه را داشتید اما از این به بعد با این مواضع کمونیستی که از سوی سازمان اعلام شده دیگر هیچ فرد یا گروه مسلمانی شما را قبول ندارد. من قبل از ورود شما- اعضای سازمان مجاهدین- در زندان فعالیت داشتم. کلاس درس و تفسیر و تحلیل داشتم. وقتی که شما آمدید فعالیتهایم را قطع کردم، اما از این به بعد مثل گذشته فعالیتهایم را شروع میکنم. خواستم قبلاً به تو گفته باشم که ناراحت نشوی». (ص181)
خاطرات آقای بجنوردی بصراحت مشخص میسازد که ایشان در مورد مجاهدین خلق نه تنها با قاطعیت و صراحت وارد میدان نمیشود و اطلاع خود را از مارکسیست بودن آنها رسماً اعلام نمیکند، بلکه با تعطیل کردن تمام برنامههای فرهنگی گروهش، میدان را در همه زمینهها به این مارکسیستهای مسلماننما واگذار مینماید. حتی در سال 54 نیز که رسماً سازمان مجاهدین خلق مارکسیست بودن خود را اعلام میدارد، ایشان با مراجعه به رجوی، ضمن تلاش برای کسب رضایت وی، فعالیتهای فرهنگی «حزب ملل اسلامی» را از سر میگیرد. البته لازم به ذکر است که تأکید بر این نکته در این مقال، به لحاظ وجود تردید در موضع کنونی آقای بجنوردی نسبت به مارکسیست و تروریست بودن این گروه نیست، بلکه هدف روشن شدن تفاوت در برخورد با نیروهای منحرفی است که قدرت جوسازی فراوانی داشته و دارند. همان گونه که در این کتاب نیز آمده است بسیاری از مبارزان به محض اطلاع از مارکسیست بودن نیروهای جمع شده حول مسعود رجوی در زندان، صف خود را از این گروه جدا ساختند، اما به نظر میرسد آقای بجنوردی تا حدود زیادی متأثر از جو غالب بوده است زیرا وی با وجودی که اذعان دارد نیروهای «حزب ملل اسلامی» جذب رجوی میشدند، صحنه را کاملاً خالی میکند: «ورود مجاهدین به زندان، صحنه را برای ما عوض کرد. آنها جوان و فعال و تحصیلکرده و خوشبرخورد و پرجاذبه بودند. من احساس کردم که افراد ما کم کم از کنترل خارج میشوند و دیگر بجز عدهای انگشت شمار، تبعیتی از ما ندارند.» (ص145)
در چنین شرایطی که نیروهای «حزب ملل اسلامی» به سوی اندیشههای مارکسیستی سوق مییافتند آقای بجنوردی ترجیح میدهد نه تنها به تبلیغ اندیشه اصیل اسلامی نپردازد، بلکه حتی نمایندگی مسعود رجوی را از سوی طیف مسلمان بپذیرد و در مقابل جو حاکم شده توسط مجاهدین خلق کاملاً تسلیم شود، اما شخصیتهایی چون آیتالله انواری علاوه بر تحمل فشارها و شکنجههای عوامل شاه، بایکوت و فشار روانی شدید نیروهای رجوی را نیز بر خود پذیرا میشدند تا بتوانند سخن حق خویش را در آن فضای اختناقآمیز به دیگران برسانند.
آقای بجنوردی پس از پیروزی انقلاب و در قبال جریان بنیصدر (ترکیبی از نیروهای التقاطی چپ و التقاطی راست سرمایهداری) نیز موضعی کاملاً مشابه داشته است. ایشان تا آخرین روزها نه تنها ارتباط خود را با این جریان حفظ میکند بلکه تلاش دارد تا حتی امام را نیز از موضعگیری علیه بنیصدر منصرف سازد. آقای بجنوردی پس از عزل شدن بنیصدر از فرماندهی کل قوا توسط امام و زمزمه طرح «عدم کفایت سیاسی» وی در مجلس، به اتفاق سه تن دیگر خدمت امام میرسند تا به اصصلاح کسب تکلیف کنند، اما از فحوای مطالب رد و بدل شده مشخص است که در این ملاقات، جلوگیری از حذف بنیصدر دنبال میشده است: «مقدمتاً خدمت امام عرض کردم شما هر دستوری بدهید ما عیناً همان را انجام میدهیم، سپس ادامه دادم این که گفته میشود برکناری بنیصدر بدون پیامد و ضایعات خواهد بود حرف درستی نیست. تمام گروههای مخالف نظام جمهوری اسلامی، کمونیستها و منافقین دست به مبارزه مسلحانه خواهند زد. خوشخیالی است که فکر کنیم اینها کاری نمیکنند. تلفات ما هم قطعاً سنگین خواهد بود... امام فرمودند: آخر به من گزارش دادهاند که بنیصدر با منافقین در ارتباط است.» (ص276)
وی بعد از این ملاقات، حامل سه شرط امام برای بقای بنیصدر میشود که در این راستا، نوع انتقال پیام نیز بیانگر نکتهای قابل تأمل است: «دستم را زدم روی میز و بلند گفتم: سید، اینها میخواهند تو را بردارند. این سه شرط را قبول میکنی یا نه؟»
در اینجا قصد نداریم به نوع دوستی آقای بجنوردی با آقای بنیصدر خدشهای وارد آوریم زیرا از میزان این دوستی که موجب میشود رئیسجمهور وقت، ایشان را رسماً به عنوان فرمانده سپاه معرفی کند (البته وی به توصیه مرحوم سیداحمد بعد از چند روز طی اطلاعیهای از این مسئولیت سرباز میزند) همگان مطلعند، بلکه هدف مشخص ساختن این نکته است که چگونه جریانی به صورت آگاهانه یا ناآگاهانه همواره در عقب قافله حرکت میکند تا از بیشترین قدرت مانور سیاسی در شرایط و احتمالات مختلف برخوردار باشد، هرچند به طور قاطع نمیتوان یک نظر کلی را در مورد انگیزههای هر یک از اعضای این جریان ابراز داشت.
در جریان تصدی استانداری اصفهان توسط آقای بجنوردی نیز این خصوصیت به صورتی کاملاً پررنگ رخ مینمایاند. در حالی که عناصر جریان تند حاکم بر این استان برخلاف ضوابط شرعی و از طریق مجاری رسمی و غیررسمی، حکم به قتل انسانها میدادند یا در مصادره اموال بعضاً هیچ ضابطه و حتی دستورات بازدارنده نهادهای مافوق را رعایت نمیکردند و… آقای بجنوردی همان مشی همراهی یا سکوت را در پیگرفته، حال آن که بنا به اعلام امروزشان، آن عملکردها را بعضاً چندان نمیپسندیده است. متأسفانه در آن زمان حتی عتاب مستقیم حضرت امام نیز نتوانست ایشان را متوجه واقعیتها برای اتخاذ مواضع اصولیتر در برابر آنها نماید: «درست یادم نیست که به چه دلیلی، شورای انقلاب دستور توقف اجرای طرح تقسیم زمین را صادر کرد. به جهاد سازندگی نوشتم که این طرح را با مسئولیت من ادامه بدهند. عدهای از مغرضین به خاطر همین برنامه نزد امام رفته بودند. آن موقع امام در قم بودند- و شکایت کرده بودند... به محضر امام که رسیدم، همان طور که شریف گفته بود ایشان را بسیار ناراحت و عصبانی دیدم، طوری که به من اخم کرده بودند... پس از این که چهره ایشان باز شد و لبخند زدند، شروع کردند به نصیحت کردن، لحن ایشان یک مرتبه تغییر کرد و پدرانه مرا نصیحت کردند که یک وقت تحت تأثیر القائات کمونیستی قرار نگیرم.» (ص238)
برای روشن شدن علت نگرانی امام در مورد تندرویها به ذکر صرفاً یک گزارش بسنده میکنیم. آیتالله ناصر مکارم شیرازی که در سال 59 به عنوان عضو شورای عالی قضات شرع برای بازرسی به اصفهان سفر میکند طی مطلبی در روزنامه کیهان ضمن ابراز تأسف از تخلفات بیشمار در اصفهان میگوید: «فکر نمیکنم در هیچ نقطهای از کشور چنین باشد» (کیهان 14/2/1359)
متأسفانه تندرویها در اصفهان در ایام استانداری آقای بجنوردی صرفاً در موضوع مصادرههای بیرویه خلاصه نمیشد، بلکه حذف فیزیکی عناصر غیرهمراه با جوی که یک جریان سیاسی بر آن استان حاکم کرده بود، به عنوان یک پدیده نامتجانس با انقلاب اسلامی به صورت بارزی در آن ایام خودنمایی میکرد. ایشان در خاطرات خود در این زمینه میگوید: «در اینجا لازم است به نکتهای اشاره کنم و آن حضور و وجود دارودسته سیدمهدی هاشمی در اصفهان بود. سیدمهدی هاشمی در اصفهان و به خصوص در نجفآباد و لنجان و بعضی جاها نفوذ داشت و افرادی در نهادهای مختلف از او حرف شنوی داشتند. این افراد نوعاً تندرو و مستبد به رأی بودند و هرکسی را که با آنان سر سازش نداشت به راحتی متهم میکردند، اما من در اصفهان بنا به توصیه حضرت امام سیاست مستقلی داشتم و بیطرفانه رفتار میکردم.» (ص221)
البته در این توضیح آقای بجنوردی و موضع بحقشان در مورد جریان مهدی هاشمی قصد تشکیک نداریم، اما دستکم واکنش ایشان را در قبال ترور فیزیکی یکی از شخصیتهایی که سرسازش با باند حاکم بر اصفهان نداشت مورد مداقه قرار میدهیم تا پایبندی آقای استاندار را در عمل نسبت به این مواضع محک زنیم.
روایت نقل شده در این خاطرات در مورد ترور رئیس کمیته انقلاب اسلامی اصفهان تا حدودی گویاست: «خوشبختانه قاتلان بحرینی (بحرینیان) در محل واقعه توسط افراد کمیته دستگیر شده بودند و در زندان کمیته بودند... برای اینکه حادثهای خارج از ضوابط قانونی رخ ندهد دستور دادم که این دو زندانی به شهربانی منتقل شوند؛ به اعضای کمیته پیغام دادم که به این قضیه حتماً رسیدگی خواهم کرد و اینها حتماً محاکمه خواهند شد.» (ص220)
در عملکرد آقای بجنوردی در قبال این ماجرا چند ابهام وجود دارد: اول این که چرا آقای بجنوردی دستور میدهد ضاربین شهید بحرینیان تحویل شهربانی شوند، در حالی که به نفوذ باند مهدی هاشمی بر تمام ارگانها و ادارات بجز کمیته انقلاب اسلامی کاملاً واقف بوده است؟ دوم این که چرا ایشان از نتیجه پیگیریهای خود در این زمینه سخنی به میان نمیآورد؟ سوم اینکه چرا آقای بجنوردی به نقل کامل این ماجرا نمیپردازد و بخش اصلی آن یعنی کشاکشها را برای فراری دادن ضاربان از مجازات در اصفهان و عزم راسخ مرکزیت انقلاب در تهران برای محاکمه دستگیر شدگان، منعکس نمیسازد؟
ترور شهید بحرینیان گرچه اولین اقدام گروه مهدی هاشمی برای حذف فیزیکی مخالفان خود نبود، اما به دلیل مسئولیت این قربانی، ماجرا ابعاد گستردهای یافت و این موضوع مسئولان انقلاب را متوجه بخشی از واقعیتهای پشت صحنه سیاسی اصفهان کرد. «امید نجفآبادی» به عنوان یکی از اعضای گروه مهدی هاشمی که در مقام قضا رسماً تخلفات فراوانی داشت ظاهراً این بار به صورت غیررسمی و در خفا حکم قتل رئیس کمیته انقلاب اسلامی را صادر کرده بود. از آنجا که خوشبختانه در این ماجرا مردم سریعاً به صحنه میآیند و پس از درگیری با ضاربان، دو نفر از آنان را دستگیر میکنند، احساس نگرانی در باند حاکم ایجاد میشود لذا سه تن از اعضای گروه مهدی هاشمی مأموریت مییابند تا برای فراری دادن ضاربان وارد عمل شوند، اما به دلیل آمادگی، قبل از هرگونه عملی دستگیر میشوند. براساس مندرجات مطبوعات آن زمان، دفتر امام و دادستان کل انقلاب کتباً خواستار انتقال دستگیر شدگان به تهران میشوند زیرا با توجه به نفوذ باند مهدی هاشمی در اصفهان امکان کشف حقیقت و مجازات عاملان اصلی اینگونه ترورها در استان وجود نداشت، اما پرهیز از اعزام ضاربان به تهران مسأله را غامضتر ساخت که نقل کامل این ماجرا از حوصله این مختصر خارج است.
تنها پیگیری آقای بجنوردی در مورد این ترور، زمانی است که ایشان به عنوان نماینده مردم اصفهان در مجلس شورای اسلامی حضور مییابد. ایشان نحوه پیگیری را این گونه روایت میکند: « در دوره اول مجلس شورای اسلامی آقای امیدنجفآبادی نماینده بود، من نیز نماینده بودم، روزی به او ایراد گرفتم که: به چه مجوز شرعی حکم ترور بحرینی (بحرینیان) را صادر کردی؟ برخورد تندی کرد و جواب درستی نداد.» (ص221)
متاسفانه باید اذعان داشت، علیرغم وعده داده شده توسط آقای بجنوردی به مردم اصفهان، هیچگونه مطلب و اظهار نظری از ایشان، چه در مقام استاندار و چه در مقام نمایندگی مردم، در مخالفت و محکومیت عاملان این جنایت و دیگر جنایات این گروه (که بنا بر همین قول بر ایشان ناشناخته نبودند) در رسانههای کشور منعکس نشده است.
آنچه در مورد سه فراز از زندگی سیاسی آقای بجنوردی مورد تأمل قرار گرفت، یک جمعبندی در مورد شخصیت ایشان به دست میدهد که قطعاً بر عملکردهای وی در حوزه فرهنگ نیز سایه خواهد افکند. کما این که تعریف و تمجیدهای وی از برخی افراد، خود بهترین گواه بر این مدعاست. به عنوان مثال مسئول دایرهالمعارف بزرگ اسلامی در آخرین فصل از کتاب خاطرات خود، از همکاری آقای احسان نراقی با این مجموعه و تعریف آقای احسان یارشاطر (یا به قول مرحوم زنده یاد جلال آلاحمد «بار قاطر») از کار فرهنگی صورت گرفته در قالب دایرهالمعارف، به خود میبالد. گفتنی است احسان یارشاطر که از مروجان فرهنگی رژیم پهلوی به شمار میآمد، در همان دوران به حدی در تملقگویی از شاه و دربار راه افراط را پیمود که حتی از سوی افرادی با دیدگاههای غیراسلامی مانند آقای احمد شاملو قابل تحمل نبود و تعابیری در مورد وی به کار میگرفتند که به لحاظ محظورات اخلاقی، از بیان آن درمیگذریم.
اگر آقای بجنوردی در دوران استبداد صرفاً با چند مأمور دون پایه شهربانی و یک مشت عوامل ساواک مبارزه کرده و خود را در تعارض با طراحان و برنامهریزان فرهنگی و سیاسی دستگاه شاه نمیدیده است، امروز میتواند به نزدیکی با تئوریسینها استبداد مباهات ورزد. آیا فراموش شده است که در زمان اسارت مرحوم دکتر شریعتی، احسان نراقی از طرف ساواک برای به اصطلاح منفعل کردن این شخصیت مبارز، چندین نوبت به زندان میرود و ضمن تعریف و تمجید از دستاوردهای دوران پهلوی برای تطمیع شریعتی تلاش میکند؟ یا آقای احسان یارشاطر بعد از کودتای آمریکایی 28 مرداد اولین کسی است که سازمانی منسجم را برای سانسور کتاب در کشور بنا میگذارد و به عنوان عضو تحریریه ارگان جامعه بهائییان در ایران چه خدماتی به این فرقه مینماید؟
البته گذشته و حال چنین افرادی روشنتر از آن است که یک زندانی دوران شاه خود را با آنان در تعارض نبیند. شاید انتخاب «راه دیگر» در این زمینه صادق باشد و نه پرداختن به کار علمی.
در آخرین فراز از این سخن براین نکته تأکید میورزیم که براساس بیانات آقای بجنوردی در این کتاب، نه تنها برخی کمکها از سوی مسئولان را که همزمان در دایرهالمعارف بزرگ اسلامی شاغل بودهاند، نباید به مثابه فرهنگ پروری آنان قلمداد کرد، بلکه براساس عرف رایج در همه جهان، چنین کمکهایی سوءاستفاده از منابع عمومی محسوب میشود و پیگرد قانونی دارد زیرا مسئول کمک کننده، خود به عنوان حقوق بگیر موسسه غیردولتی کمک گیرنده در این امر ذینفع بوده و باید در مقابل قانون پاسخگو باشد.
با تشکر
دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران