به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در دو بخش منتشر میشود. (بخش اول)
زندگینامه
جلالالدین فارسی در سال 1312 هجری شمسی در شهر مقدس مشهد به دنیا آمد و تحصیلات دوره ابتدایی و متوسطه خود را در این شهر به پایان رسانید. وی در دوران نوجوانی با کانون نشر حقایق اسلامی به مدیریت استاد محمدتقی شریعتی آشنا شد و از مباحث ایشان در موضوعات اسلامی بهره گرفت. در همین دوران با دکتر علی شریعتی و دکتر کاظم سامی نیز همکلاس بود. به دنبال تشکیل جلسات هستههای دانشآموزی و دانشجویی وابسته به نهضت مقاومت ملی در سال 1334 در مشهد تحت مدیریت دکتر شریعتی، با حضور در این جلسات به سخنرانی پرداخت. در فروردین 1340 به بغداد و سپس به بیروت و دمشق رفت و در آنجا با رژیم عبدالناصر در مصر ارتباط برقرار کرد. در بازگشت به ایران، دستگیر و در شهریور 1341 آزاد شد. پس از تأسیس نهضت آزادی، بدون آن که عضو شود، همکاری با آن را آغاز کرد. با شروع نهضت انقلابی امام خمینی(ره) در سال 1342، فارسی نیز فعالانه در آن شرکت جست. با دستگیری رهبران نهضت آزادی، وی به عنوان یکی از سه عضو هیئت اجرائیه موقت نهضت به فعالیت پرداخت اما پس از چندی به دلیل اختلاف نظر با مسئولان نهضت، از آن جدا شد. وی از سال 1342 در دبیرستان کمال (وابسته به نهضت آزادی) مشغول تدریس شد و تا سال 1349 به این کار اشتغال داشت. فارسی در سال 1344 کتاب «نهضتهای پیامبران»، در سال 1349 کتاب «انقلاب تکاملی اسلام» و در سال 1354 کتاب «حقوق بینالملل اسلامی» را به چاپ رسانید. وی در مرداد سال 1349 از کشور خارج و عازم بیروت شد، سپس به عراق رفت و با امام خمینی(ره) دیدار کرد. در زمستان همان سال، وی عازم پاریس گردید و از آنجا به بیروت بازگشت. فارسی در طول این سالها ارتباطاتی را با جنبش امل و مجلس عالی شیعیان به ریاست امام موسی صدر و نیز سازمان الفتح به ریاست یاسر عرفات برقرار ساخت که البته اختلافات با آقایان صدر و چمران موجب نزدیکی هر چه بیشتر وی به الفتح شد. فارسی در اسفند 1353 توسط مأموران بعثی در بغداد دستگیر شد و مدت چهار ماه تحت بازجویی و حبس قرار گرفت. وی همچنین در طول سالهای 52 الی 57 با سفر به لیبی و گفتگو با مقامات این کشور درصدد بهرهگیری از امکانات آن کشور برای آموزش نظامی نیروهای مبارز ایرانی برآمد که با پیروزی انقلاب، طرحهای مزبور امکان اجرایی شدن نیافت. فارسی در آذر ماه 1357 از سوی امام(ره) به عنوان رابط سازمان الفتح با امور انقلاب اسلامی تعیین شد. وی پس از پیروزی انقلاب به عضویت شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی درآمد و همچنین به نمایندگی مجلس خبرگان تدوین قانون اساسی نیز برگزیده شد. فارسی در اولین دوره انتخابات ریاست جمهوری از سوی حزب جمهوری اسلامی به عنوان کاندیدای این حزب تعیین گردید که پس از ایراد پارهای شبهات درباره ایرانیالاصل بودن وی، به صلاحدید حضرت امام(ره) از کاندیداتوری انصراف داد. وی در اردیبهشت 1359 از سوی امام(ره) به عضویت ستاد انقلاب فرهنگی برگزیده شد که در حقیقت آخرین مسئولیت رسمیاش به شمار میآید.
---------------------------------------------
در سال 1312 شمسی در شهر مقدس مشهد، پایین خیابان، کوچه عباسقلیخان، کوچه سرحوضو، به دنیا آمدم... در دبستان با دکتر کاظم سامی هم مدرسه بودم. سال اوّل دبیرستان با دکتر علی شریعتی همکلاس شدم. پدرش- استاد محمدتقی شریعتی- دبیر تعلیمات دینی و زبان عربی ما بود... دوره تحصیلم در دبیرستان با شور و حال نهضت ملّی ایران همراه بود. به مرحوم آیتالله کاشانی و شهید بزرگ سیدمجتبی نواب صفوی ارادت داشتم. در حوادث و تظاهرات نهضت ملّی شرکت میکردم و شاهد وقایع و رفتار و اعمال بسیاری از رجال آن بودم.(ص11)
در شب سیتیر 1331، باز به دعوت مرحوم کاشانی حدود پنجاه هزار نفر از مردم مشهد در همان میدان گرد آمدند تا پشتیبانی خود را از بازگشت دکتر مصدق به مقام نخستوزیری اعلام دارند... اعلام تعطیل عمومی فردا-30 تیر 1331- از طرف استاد محمدتقی شریعتی انجام گرفت...(ص12)
زمستان 1331، مرحوم نواب صفوی و جمعی از یارانش به مشهد مشرف شدند.(ص13)
چیزی به کودتای 28 مرداد 32 نمانده بود که از طرف نمایندگان طرفدار دکتر مصدق طرحی به نام طرح هیأت هشت نفره برای انتقال مقام فرماندهی کل قوای مسلح از شاه به نخستوزیر- عملاً دکتر مصدق- تهیه شد... در مشهد حدود 50 تا 100 نفر از نزدیک چهار طبقه سابق به برابر اداره پست و تلگراف آمدند تا طی تلگرافی حمایت خود را از این طرح به دولت دکتر مصدق اعلام کنند. علی شریعتی و آقای مهدی حکیمی پیشاپیش آنان بودند.(ص14)
روز 28 مرداد 32، در مشهد، دو تانک سبک با جمعی از اوباش و درجهداران، خیابانهای شهر را درنوردیدند.(ص15)
دو روز بعد، به بهانه شرکت در کنکور دانشگاه به تهران عزیمت کردم... واعظی هم از رادیو مردم را موعظه میکرد و با زحمت بسیار میخواست ثابت کند مردم تهران اصلاً موافقتی با دکتر مصدق نداشته و طرفدار مقام شامخ سلطنت و کودتاچیان بودهاند... هم او در اثبات ضرورت و حقانیت رژیم سلطنت پهلوی ادعا میکرد که حتی زنبور عسل دارای ملکهای است تا چه برسد به انسان!(صص17-16)
در سال 1333، چند نفر از رجال متدین همراه با چند ملّیگرا و سوسیالیست، در تهران تشکیلاتی را برای ادامه نهضت ملی ایران و مقاومت در برابر رژیم کودتا و دستنشاندگی، بوجود آوردند. مرحوم آیتالله حاج سیدرضا زنجانی، مهندس مهدی بازرگان، دکتر یدالله سحابی، دکتر محمدعلی خنجی، و مهندس مسعود حجازی- دو سیوسیالیست ملّیگرای متأثر از مارکسیسم- در هسته رهبری آن قرار داشتند. مرحوم آیتالله طالقانی هم از آنان حمایت میکرد... در اولین سال تأسیس آن، در مشهد سه هسته درست شد که آن را «جلسه» میخواندند... جلسه بزرگی که همانوقت به دانشآموزان و دانشجویان اختصاص داشت به همت علی شریعتی- که هنوز آموزگار بود- ترتیب یافته بود.(ص17)
تصمیم گرفتم حاصل تحقیقات یکسالهام را تحت عنوان «مسئله کلیسا» مطرح سازم.(ص18)
نخستین کسی که در مشهد گفت: ولایت باید به شکل و شیوهای طرح و تشریح بشود که بتواند جایگزین و بدیلی برای حکومتهای منحرف و فاسد و جائر وقت باشد مدیرعامل کانون نشر حقایق اسلامی بود که آن را در هر مناسبت و محفل و مجلسی عنوان میکرد. نخستین کسی هم که در مشهد به ضرورت شناسایی و برقراری حکومت اسلامی اشاره نمود مهندس بازرگان بود.(صص20-19)
در تابستان 1336، رهبری نهضت مقاومت ملی، جزوه مهمی درباره نفت و قراردادهای خائنانه جدیدی که شاه بسته بود منتشر ساخت. فعالیتهای بیدارگر دیگری هم انجام شده بود. ساواک در پی ضربهزدن و دستگیری رهبری و کادرهای فعّال آن بود. سرانجام، سحرگاهی، تنی چند از اعضای هسته اصلی نهضت مقاومت را در مشهد دستگیر کردند... چیزی نگذشت که رهبری نهضت مقاومت، برای احیای تشکیلات خراسان که آسیب چندانی هم ندیده بود آقای مهندس محمود احمدزاده را با پیام و دستورالعملی به مشهد و نزد بنده فرستاد تا مسوولیت این کار را به عهده بگیرم. آنچه مقدور و ممکن بود انجام دادم.(صص21-20)
در جناح متدین آن در تهران، این نظریه، اکثریت یافت که بهتر است فعالیتهای فرهنگی و تربیتی انجام گیرد و پا به پای آن به جهت تدارک و پشتیبانی آن فعالیتهای اقتصادی صورت پذیرد. سازمان این فعالیتها «متاع» نامیده شد که کلمه اختصاری «مکتب تربیتی عملی اسلامی» بود.(ص21)
یکی از سجایای مثبت در جناح اسلامی نهضت مقاومت ملی، و در شخص مهندس بازرگان این بود که راه فعالیت سیاسی و مبارزه مسلحانه را به روی کسانی که اهل اشکال مخاطره آمیز مبارزه بودند نمیبست. حتی آنان را تشویق و کمک هم میکرد. به طوری که بعدها یعنی در سال 43 چنان که مرحوم مهندس محمد حنیفنژاد برایم نقل کرد که مهندس بازرگان در زندان در گوش او گفته بود: «نمیبینی این رژیم با آقای طالقانی و من و دوستانمان چه میکند؟ شما جوانها باید فکری بکنید!» و آن مرحوم، از این اندرز سیاسی، دریافته بود که باید سازمانی برای مبارزه مسلحانه علیه رژیم بوجود آورد، سازمانی که ارتباط مستقیم هم با مهندس بازرگان و نهضت آزادی نداشته باشد.(ص22)
انقلاب قومیتگرا و ضد سلطنتی- ضد استعماری مصر در 23 ژوئیه 1952، مصادف با قیام سی تیر1331، روی داد... در ایران، شرکت نفت انگلیس، مرکز مداخله سیاسی در امور بود، و در مصر شرکت کانال سوئز پایگاهی برای دسائس استعماری و ایجاد و اداره شبکه جاسوسی سیاسی انگلیس بشمار میرفت.(ص24)
[عبدالتاصر] اندکی پس از بیرون رفتن آخرین واحد نیروهای اشغالگر انگلیسی، و دقیقاً در 26 ژوئیه 1956 کانال سوئز را ملّی اعلام کرد. سلسله اقداماتی که رهبری انقلاب مصر انجام داد و آخرینش ملی کردن کانال سوئز بود غرب را در موقعیتی قرار داد که چارهای جز حمله سه جانبه به مصر و سرنگون کردن رژیم عبدالناصر، نداشت.(ص28)
این سومین ملی کردن تاریخ بود، سومین باری که دولتی در برابر صاحبان خارجی امتیازات، مؤسسهای را ملی میکرد. اولی را دولت مکزیک نسبت به شرکتهای نفت آمریکایی انجام داده بود. دومی را دکتر مصدق در ایران نسبت به شرکت نفت انگلیس ایران انجام داد.(ص29)
روز 29 اکتبر 1956 (سال 1335) که قرار بود وزیران خارجه مصر و انگلیس و فرانسه با حضور داک هامرشولد- دبیرکل سازمان ملل متحد- در ژنو ملاقات و مذاکره کنند اسرائیل به صحرای سینا و خاک مصر، حمله کرد... در نخستین ساعات بامداد ششم نوامبر 1956، شوروی اخطار معروف خود را به سه دولت متجاوز غربی تسلیم کرد. این اخطاریه که لحن محکم و قاطعی داشت در واقع مرکب از دو تهدید بود: یکی خطاب به دولتین انگلیس و فرانسه، و دیگری خطاب به اسرائیل با لحن و عبارتی متفاوت. اخطار تهدیدآمیز شوروی به «اولتیماتوم بولگانین» شهرت یافته است.(صص33-32)
موضعگیریهای پیاپی ایالات متحده آمریکا در طول بحران کانال سوئز، در خور تأمل بسیار است. پیش از حمله سه جانبه به مصر، موضع این دولت نسبت به رژیم انقلابی مصر، دشمنی شدید بود. در خلال تجاوز سهجانبه، تظاهر مؤدبانه، به مخالفت با سه دولت متجاوز میکرد. پس از رفع غائله، سیاست حیلهگرانه و مزورانهای را پیش گرفت تا از نمد این ماجرا کلاهی برای خود بسازد.(ص35)
روز اول ژانویه 1957، عبدالناصر طی فرمانی، معاهدهای را که در 19 اکتبر 1954 با انگلیس بسته بود ملغی اعلام کرد و همه تأسیسات و تجهیزات مورد استفاده انگلیس در خاک خود را به تصرف درآورد. مصر برای اولین بار پس از قرنها دولتی واقعاً - اسماً و رسماً- مستقل و دارای حاکمیّت ملّی به خود دید.(ص37)
در جهان عرب، یک حرکت ضد استبدادی و ضد استعماری، زیر شعار وحدت عرب، در جریان بود.(ص38)
روز جمعه 21 فوریه 1958 در سوریه برای وحدت دو کشور و ریاست جمهوری عبدالناصر مراجعه به آراء عمومی شد. 98% به آن رأی دادند. سه روز بعد، عبدالناصر از سوریه دیدن کرد و استقبالی از او بعمل آمد که تاریخ سوریه به یاد نداشت.(ص39)
جمعی از افسران آزادیخواه و وحدتطلب عراق که با عبدالناصر تماس غیر مستقیم داشتند در 14 ژوئیه 1958 کاخ سلطنتی و رادیو و مراکز مهم پایتخت را به تصرف درآورده رژیم سلطنت را سرنگون و نظام جمهوری برقرار کردند... هیأت وزیرانی به ریاست عبدالکریم قاسم که وزارت دفاع را هم برعهده داشت تشکیل شد. عبدالسلام عارف، افسر وحدتطلب، به معاونت نخستوزیری و وزارت کشور منصوب گشت.(صص40-39)
آمریکا به شاه دستور داد تا مذاکراتی را که از چند ماه پیش با شوروی برای بستن یک پیمان دوستی و عدم تعرض شروع کرده بود قطع کند، و در برابر، زیر یک پیمان نظامی دوجانبه با آمریکا را صحه بگذارد و رسماً به حلقه اقمار آمریکا درآید. بر اثر آن، ایران به پایگاه نظامی اصلی آمریکا در منطقه تبدیل گشت.(صص41-40)
در چنین شرایط و احوالی که بر منطقه و ایران، حاکم بود... درصدد برآمدم میان جناح اسلامی نهضت مقاومت ملی ایران و قاهره ارتباط و همکاری برقرار کنم.(ص41)
این اندیشه و احساس در من و در مرحوم دکتر علی شریعتی، قویتر از دیگران بود.(ص42)
سیاست ضد مردمی و استعمارگرانه شوروی در عراق، عبدالناصر را در عراق با شوروی روبرو و درگیر ساخت... بدینسان، خط سیاست خارجی عبدالناصر، با خط دکتر مصدق و سیاست موازنه منفی او مشابهت یافت، خط عدم پرداخت امتیاز به شرق و غرب، و خط استفاده از تصادمات و اختلافات آنها با تکیه بر نیروهای آگاه مردمی.(ص42)
در اواخر تابستان 1339 و در حالی که در مرز ایران و عراق حالت فوقالعاده و خطرناک حاکم بود برای عبور از مرز، به قصر شیرین رفتم. همان روز خبر قطع روابط دیپلماتیک رژیم شاه با جمهوری متحد عرب را از رادیو شنیدم.(ص43)
در اولین روزهای فروردین 1340 از بغداد به سوریه و بلافاصله به بیروت رفتم. سپس راهی دمشق شدم. مسؤولی را که ظاهراً از قاهره آمده بود در جریان نهضت مقاومت ملّی و مخالفت گسترده مردمی با رژیم پهلوی و انگیزه اسلامی آنان قرار دادم. پس از یکماه و نیم به بغداد بازگشته وارد ایران شدم... دو سال بعد، به دستور او صادق قطبزاده به قاهره دعوت شد. در مذاکره سه ساعته او با عبدالناصر، مصر متعهد شد کمکهایی برای حرکت نیروهای اسلامی و ملّی ایران در خط مبارزه مسلحانه بکند. قطبزاده با همکاری مرحوم دکتر مصطفی چمران و دکتر ابراهیم یزدی و بعضی دیگر فعالیتهایی را انجام دادند. در رابطه با این فعالیتها، شهید چمران در لبنان مستقر شد تا ترتیب آموزش نظامی بعضی از ایرانیان را بدهد. و این اولین مهاجرتش به لبنان بود.(ص44)
در ورود به ایران، دستگیر و روانه زندان سیاسی قزلقلعه شدم. 38 روز در انفرادی سمت راست گذراندم. چند روز مانده به 30 تیر 1341، مرا به قسمت عمومی - یا حیاط زندان- آوردند. آن ایام، جبهه ملّی که تازه تجدید حیات کرده بود و نهضت آزادی ایران که چند ماهی بیش از تأسیس آن نمیگذشت به مناسبت سالگرد قیام تاریخی سیتیر، مردم را دعوت به تظاهراتی در میدان جلالیه کرده بودند.(ص45)
ابطال انتخابات از طرف شاه که دلیل روشنی بر فشار دموکراتهای آمریکا بر او بود جناح دنیادار جبهه ملی را وسوسه کرد تا با طمع پیروزی وارد صحنه مبارزه انتخاباتی شود.(ص46)
سرانجام، شاه تحت فشاری که کندی دموکرات، بر او وارد ساخت دکتر امینی را به نخستوزیری برداشت تا اصلاحات اداری و اصلاحات ارضی را به انجام رساند... امینی به اشاره آمریکا با عوامل انگلیس هم درافتاد.(ص47)
در قطعنامه پایانی اجتماع، دو خواسته مهم درج شد: آزادی دکتر مصدق از تبعید احمدآباد، و آزادی انتخابات... نهضت آزادی ایران، طی اعلامیهای با عنوان «نیرنگ آزادی!!» کوس رسوایی دولت امینی را در این حادثه و آزمایش تاریخی، به صدا درآورد. در آن خبر دستگیری جمع کثیری از طرفداران نهضت آزادی و جبهه ملّی، افشا شد.(صص48-47)
با نزدیک شدن جشنی که هر ساله در 28 مرداد به نام زندانیان سیاسی گرفته میشد تصمیم گرفتیم آن روز را در زندان عزای ملی اعلام کنیم... از جبهه و نهضت فقط 15 نفر باقی مانده بودند و با من 16 نفر میشدیم... از آن پانزده نفر، چهارده نفرشان با اصرار رئیس زندان- سرهنگ جناب- به کنار میز میوه و شیرینی رفتند. تنها یک نفرشان در کنار من بر روی صندلی باقی ماند، آن هم به بهانه اینکه سرگرم شنیدن صحبتهای من است... با صدور قرار منع تعقیب و تأیید آن در دادرسی ارتش مرکز، در نیمه شهریور 1341 آزاد شدم.(صص49-48)
برای تأمین مخارج اصلاحات ارضی، کنسرسیوم نفت به اشاره آمریکا تولید نفت را افزایش داد تا ایران به مقام سومین کشور صادر کننده نفت در جهان درآمد... شاه به زحمت توانست ملاقاتی با کندی برای خود دست و پا کند... وقتی از اطاق بیضی شکل ریاست جمهوری بیرون آمد ورقهای در جیب داشت که در آن خطوط کلی سیاست کندی در مورد شاهنشاهی ایران نوشته شده بود. بعدها، از همین ورقه، اصول ششگانه انقلاب سفید شاه، استخراج گشت.(صص53-52)
کابینه علم در 30 تیر 1341 تشکیل شد. او از ابتدای امر، بنای کوبیدن مخالفان رژیم را گذاشت.(ص54)
هیأت حاکمه پهلوی علناً به دو جناح متخاصم تقسیم شده بود. جناحی به سرکردگی دکتر امینی برای کسب قدرت و وجهه عمومی، هرچه میتوانست از مفاسد جناح دیگر و دزدی و اختلاس و بچاپ بچاپ آن میگفت.(ص54)
افشاگری امینی به قدری مستدل و اقناع کننده بود که شورای مرکزی نهضت آزادی در مرداد 1341 در نامه سرگشاده به شاه، با استناد به آن، ادعاها و اظهارات شاه را رد کرد.(صص56-55)
طرفداری از نهضت ملّی ایران و پیشتر شرکت در آن - خصیصه کسانی بود که یا مذهبی و یا دارای علائق ملّی و میهنی بودند و ضمناً از رشد و آگاهی سیاسی بهره داشتند... این مردم، در غیاب یک نهضت انقلابی اسلامی، جذب یک نهضت ملّی انسانی شدند.(ص57)
در این سالها و در فضای نیمه بازی که مورد نظرشان بود شورای مرکزی جبهه ملّی دوم را به شکلی ترتیب دادند که خطر براندازی یا تضعیف رژیم پهلوی را در برنداشته باشد. از بعضی قول گرفتند بر پیروی از دکتر مصدق پافشاری ننمایند از اعاده او به حکومت دم نزنند اسمی از پیمان سنتو و پیمان نظامی دو جانبه با آمریکا نبرند و الغای قرارداد کنسرسیوم را مطرح نسازند. شاه نیز از طریق ساواک ابوالفضل قاسمی را - که عضو کمیته اجرایی حزب ایران بود- به خدمت جاسوسی خود گرفت تا کوچکترین حرکات و حتی نیات اعضای شورا را تحت نظر داشته باشد. این کنترل پنهانی، در عمل، با موفقیت کامل روبرو نگشت، چنان که در اجتماع بزرگ و با شکوه میدان جلالیه، نام دکتر مصدق برده شد و مردم با فریاد شادی و کف زدن از آن استقبال کردند.(صص59-58)
نیروی اصیل ملّی و مردمی حاضر در صحنه سیاسی، بدین سبب در برابر رژیم عمدتاً و غالباً به صورت مقاومت منفی و عدم همکاری و عدم همراهی،عکسالعمل نشان میداد که حاضر به پیوستن به دو تشکیلات مخالفی که بعد از کودتا پدید آمدند نبود و اعتمادی به رهبری آن دو سازمان- نهضت مقاومت ملّی و جبهه ملّی دوم -نداشت.(ص59)
فروپاشی سازمان جبهه ملّی دوم، علل دیگری هم داشت. آمریکا از آن وسیلهای ساخته بود برای وارد آوردن فشار بر شاه در جهت تسلیم کامل او به برنامه اصلاحات آمریکایی. به همین جهت، وقتی شاه به خواسته آمریکا تن در داد امینی کناره گرفت و جبهه ملّی دوم، در برابر شاه و ساواک بی دفاع ماند. شاه در چنین شرایطی علاوه بر شورای مرکزی جبهه ملّی، نهضت آزادی را هم تحت فشار، قرار داد تا صحنه سیاسی را ترک گوید. دار و دسته غیر متعهد آن زیر این فشار، با نصیری قرار ترک مخامصه گذاشته زندان را به سوی خانه و کسب و کار ترک گفتند.(ص60)
بزرگترین فرقی که شرایط و احوال آن وقت با امروز یا سالهای پس از قیام 15 خرداد42 دارد تحولی است که در مرجعیت و روحانیت رخ داده است و انقلابی اساسی در بنیان تفکر و عقاید مردم، و در نتیجه، در رفتار اجتماعی و سیاسی آنان بوجود آورده است.(ص61)
اولین نطق امام(ره) در فروردین 1342 ایراد شد.(ص65)
در اردیبهشت 1340، و زمانی که در جمهوری متحد عرب،بسر میبردم، نهضت آزادی، تأسیس شد. هیأت مؤسسین آن، در 21 اردیبهشت، طی نامهای خبر تأسیس را به دکتر مصدق در احمدآباد، دادند. وی در نامه جوابیه 27 اردیبهشت، وصول خبر و تأیید کارشان را اعلام کرد... اعلامیه تأسیس به امضای مرحوم آیتالله سیدمحمود طالقانی، مهندس مهدی بازرگان، دکتر یدالله سحابی، مهندس منصور عطایی، حسن نزیه، رحیم عطایی، و عباس سمیعی، رسیده بود... این سازمان سیاسی، جهات مثبت و منفی داشت که در خور اشاره است: الف-جهات مثبت آن: در شورای مرکزی و هیأت اجرائیه آن، اکثریت با کسانی بود که متدین و آشنا با فرهنگ اسلام بودند... بیش از هشتاد تا نود درصد بدنه آن از جوانان و مردانی ساخته شده بود که متدین، ملتزم به احکام، و دارای مطالعات و آموزش اسلامی نسبتاً خوبی بودند... در تدوین مرامنامه،پیش از ذکر اصول مرام و هدفها به حکم «مبادی عالیه دین مبین اسلام» استناد شده است... نهضت آزادی، نخستین حرکت و سازمان سیاسی بود که اتحاد ملل اسلامی را وجهه همت و در برنامه سیاست خارجی خود قرار داد... با درج بند 2 اصل دوازدهم در مرامنامه فراتر از وحدت اسلامی و در سطح همبستگی و همکاری همه ملتهای دربند و آزادیخواه مجاهدت مینمود... اکثریت اعضای شورای مرکزی و هیأت اجرائیه و اکثریت قریب به اتفاق اعضا و طرفداران آن، معتقد به براندازی رژیم سلطنت و برقراری حکومت اسلامی بودند... نهضت آزادی، اولین سازمانی بود که اعلام داشت: «دین از سیاست، جدا نیست». ب- جهات منفی: باید همه مؤسسین و اعضای شورای مرکزی و هیأت اجرائیهاش آشنا با معارف و فرهنگ اسلام و ملتزم به احکامش میبودند و چنین نبودند. اگر آقایان مهندس بازرگان و دکتر سحابی را به مرحوم آیتالله طالقانی ملحق کرده واجد این دو شرط بدانیم چهار مؤسس دیگر قطعاً فاقد آن بودند... مرحوم آیتالله طالقانی در اعلامیه تأییدیه خویش شرطهایی برای کسانی که در مراکز تصمیمگیری قرار میگیرند قائل شد که به هیچ وجه رعایت نگشت... این عدم رعایت، معلول یک علّت ریشهای در شخص کارگردان اصلی نهضت، یعنی آقای مهندس بازرگان بود. وی برای تأسیس یک جمعیت اسلامی و مدیریت آن، دو خواهرزادهاش را با علم به این که فاقد شرایط و صلاحیت لازم برای چنین مسؤولیتی هستند به این امور گماشت... ترکیب مؤسسان و به تبع آن- شورای مرکزی و هیأت اجراییه، از دو دسته ملتزم به احکام اسلامی و غیرملتزم به آن، معایبی اساسی در آن سازمان بوجود آورد. از جمله، اختلاط مرامنامه را از اصول و آراء اسلامی و غیر آن سبب گشت. این اختلاط، در پارهای از مواضع و موضوعات به التقاط نیز کشید. مثلاً، در طرح اصول و هدفها به سه چیز استناد شد، به این ترتیب: «به حکم: 1- مبادی عالیه دین مبین اسلام و قوانین اساسی ایران 2- اعلامیه جهانی حقوق بشر 3- منشور ملل متحد»!(صص72-65)
در شهریور 1341 که آزاد شدم انجمنهای اسلامی دانشکدههای مختلف از بنده دعوت میکردند... از شرکت کنندگان این جلسه مخفی، شهید مهندس محمد حنیفنژاد، شهید مهندس سعید محسن، و شهید مهندس بدیعزادگان بودند. سازمان مجاهدین خلق با این جلسات و توسط کسانی که متدین و با اخلاص بودند پایهگذاری شد. در تاریخهایی که پس از انقلاب اسلامی نوشته شده، دوستان مهندس بازرگان، تکوین آن را به خود نسبت دادهاند، حال آنکه راه و رسم مبارزاتی آن از نهضت آزادی ایران جدا بود.(ص74)
اعلامیه مورخ 3 بهمن 1341 شورای مرکزی نهضت آزادی حاوی تحلیل دقیق و روشنگری از انقلاب نوع آمریکایی شاه، بود و از توطئه خارجی انقلاب سفید و آثار و نتایج شومش پرده برمیداشت. در چهارم بهمن، طی اعلامیه دیگری با این خطاب: «ملت شرافتمند، کارگران، کشاورزان عزیز ایرانی»، حرکت به اصطلاح انقلابی شاه را افشا و رسوا کرد. در این وقت، مرحوم طالقانی و مهندس بازرگان و دکتر سحابی را دستگیر کرده و به زندان قصر بردند.(ص75)
با اوجگیری مبارزه روحانیت و امام (ره) لحن و محتوای اعلامیههای نهضت آزادی محرکتر و خشنتر گشت... کمیته دانشجویان در اوایل بهار 42 اعلامیهای داد که در آن نظریاتم درباره شیوه مبارزه تا حدی در آن منعکس شده بود. زمزمهای بود از کم اثر بودن مبارزات سیاسی مسالمتآمیز، و ضرورت تجدید نظر در شیوه و برنامه مبارزاتی.(ص76)
این مطالب در ادبیات سیاسی ایران، تازگی داشت. بعدها، علمای بزرگ در اعلامیه وسخنرانیها نظائرش را مطرح ساختند.(ص78)
روز 16 مهر 1341، عنوان درشت همه روزنامهها عبارت بود از «حق رأی برای زنان». در متن خبر، از دو مطلب مهم دیگر پرده برداشته شده بود، یکی حذف قید «مسلمان بودن» از شرایط انتخاب شوندگان و دیگری جا به جا شدن «قرآن» با «کتاب آسمانی» در مراسم تحلیف انتخاب شدگان.(ص79)
در جریان این تحول، مالکان بزرگ به کارخانهدار تحول مییافتند، امّا کارخانهداری که در یک صنعت وابسته به آمریکا و غرب سهامدار باشد... دهقان، کارگر، کارمند، و بازاری بایستی به یک اسرافکار تبدیل میشد، اسرافکاری که از تولید و درآمد هرچه بیشتر و از خرج و مصرف هرچه افزونتر، ارضا شود...(ص79)
به بیان دیگر، مردم ایران باید به مترفین اسرافکار تحول مییافتند.(ص80)
پا به پای توسعه و ترویج زندگی دنیاداری و پرورش آز، بایستی فرهنگ و فلسفه و احکام و نظام ارزشی آن را ترویج کرد و به باور مردم درآورد... این کار فرهنگی به عمله متخصص خود نیاز دارد. سازمان اوقاف، از دستگاههای مأمور به تور انداختن، استخدام، به کارگیری این عمله بود. شریعتمداری و حوزهاش تا حدودی به این کار میخوردند. بیعلت نبود که دکتر امینی – اولین کارگزار سیاست و مجری طرح آمریکا – از ابتدای صدارتش با انتخاب یک معاون نخستوزیر در امور مذهبی، به جستجوی عمله مذهبی برای دینسازی برخاست. شریفالعلمای خراسانی که به این معاونت برگزیده شد نقش خود را به کمک تولیت به خوبی پیش میبرد.(صص81-80)
امام خمینی (ره) همین که خبر تصویبنامه دولت را شنیدند مراجع تقلید قم را به خانه بنیانگذار حوزه علمیه قم مرحوم آیتالله العظمی حاج شیخعبدالکریم حائری یزدی- دعوت فرمودند. در این جلسه، چند تصمیم مهم اتخاذ گشت. یکی ارسال یک تلگرام به شاه در مورد نقض شدن احکام اسلام، و دیگری برقراری همین جلسه به صورت هفتگی برای مشورت و تصمیمگیری در مورد مسائل مختلف کشور، و سومی، قرار دادن علمای شهرستانها در جریان تصویبنامه دولت و مفاسد آن و ضرورت مقابله با آن بود.(ص81)
چون دولت، ترتیب اثری به مخالفت مراجع و علمای اعلام نداد، امام(ره) در پانزدهم آبان 1341 تلگرام شدیداللحنی به او مخابره فرمودند...(صص82-81)
امام(ره) مقامی هرچه برجستهتر پیدا میکرد، در آستانه محرم 1380 قمری، یا اوایل خرداد 1342، رهبری بلامنازع مردم مبارز و دیندار را به خود اختصاص داد.(ص82)
مرحوم آیتالله طالقانی که بازداشت بود قول داد، در صورتی که آزادش کنند به منبر نرود. وقتی بیرون آمد در روز تاسوعا یا عاشورا متن اعلامیهای را نوشت که در صدر آن حدیث پیامبر اکرم (ص) درج شده بود... در آن اعلامیه، افسران ارتش را دعوت به قیام علیه یزیدیان زمان کرد. اعلامیه آن مرد بزرگ توسط دادستانی ارتش از مدارکی شد که ثابت میکرد نهضت آزادی ایران اساساً و طبیعتاً ضد رژیم است و میخواهد علیه آن قیام کند و آن را براندازد. همچنین در درون نهضت آزادی مستندی شد برای من و دیگران جهت ایجاد تحولات عمیقی که آن را با نهضت اسلامی جاری در متن جامعه، تطابق بخشد.(ص84)
سحرگاه 15 خرداد 42، امام(ره) را در خانه بازداشت کرده به تهران آوردند. قیام 15 خرداد برپا شد. رژیم، حکومت نظامی اعلام کرده دست به کشتار مردم زد. نهضت آزادی ایران، در 19 خرداد، 42، اعلامیه مناسبی درباره آن قیام تاریخی و آثار و ادامه آن، صادر کرد...(ص85)
دار و دسته غیر مذهبی در دستگاه اجرایی نهضت آزادی، اعلامیه دیگری صادر کردند. در صدر آن و پیش از عبارت «بسمهتعالی» نوشته بودند: «هوشیار باشید. تنها حکومت مصدق، حکومت ملّت ایران است.»(ص86)
به علاوه، مطلب تازهای در آن، جلب نظر میکرد: پرهیز دادن مردم از حمله به «مأمورین خارجی و سفارتخانههای خارجی». کوچکترین اشارهای در آن به آمریکا نشده بود.(ص87)
دستگاه حاکمه متهم شده بود که میخواهد ذهن ایالات متحده آمریکا را که میتواند «یاور» ملّت ایران باشد نسبت به ملّت ایران بدبین کند تا این ملت «تنها و بییاور» بماند. مردم باید به آمریکا حالی کنند که فقط سقوط شاه، و برقراری حکومت طراحان اعلامیه- که یاران مصدق میباشند- را میخواهند!(ص88)
در واقع، این دار و دسته، توسط احمد صدرحاجسیدجوادی و به اشاره دکتر امینی، سعی میکردند نهضت آزادی ایران را که رهبران متعهدش دستگیر شده بودند و بیسرپرست مانده بود در خط سیاسی دموکراتهای آمریکا قرار دهند... با دستگیری آیتالله طالقانی و یارانش، خلائی در تشکیلات نهضت آزادی پدید آمد... تلاش پیگیر و تماس مکررشان با مرحوم طالقانی و مهندس بازرگان سبب شد مسؤولان دستگیر شده با تشکیل یک هیأت اجراییه موقت سه نفره، موافقت نمایند. مسئوولیت تعلیمات و تبلیغات و انتشارات، برعهده من بود. مسئولیت تشکیلات شهرستانها به عهده مرحوم حنیفنژاد، و مسئولیت تشکیلات استان تهران برعهده نفر سوم. چند ماه بعد، مرحوم حنیفنژاد تصمیم گرفت با مرحوم مهندس بدیعزادگان خدمت افسری احتیاط را انجام دهد تا با امور نظامی آشنایی پیدا کنند و سازمان مجاهدین خلق را به وجود آورند. من، مهندس محمود احمدزاده را به جای او معرفی کردم.(صص90-89)
در نیمه سال 1342، شهید عالیقدر صادق اسلامی که هم از پیروان برجسته امام(ره) و هم پنهانی عضو نهضت آزادی ایران بود پیامی از هیأتهای مؤتلفه اسلامی برای رهبری محبوس نهضت آزادی برد، دایر بر اینکه مذاکرهای جهت همکاری صورت گیرد. مرا برای نمایندگی نزد هیأتهای مؤتلفه فرستادند... به آنان عرض کردم: «...بهتر است به جای ائتلاف با نهضت آزادی، این جلسه، برقرار و دائمی شود تا حلقه وصلی باشد میان ما و آنان در جهتی که عرض کردم.»(صص91-90)
وقت تشکیل دادگاه نظامی برای محاکمه مرحوم طالقانی و دیگران، اعلامیههایی نوشتم. با هیأت اجراییه موقت شرط کرده بودند که هر اعلامیهای به نام نهضت بخواهد صادر و منتشر شود باید به نظر احمد صدرحاجسیدجوادی برسد. ناچار آنها را به او نشان داده و موافقتش را جلب کردم.(ص92)
در تبریز، از قیام 15 خرداد به بعد، و در شرایط اختناق و ارعاب، روحانیت مبارز با دلیری تمام وارد میدان سیاست شده بود... علمای دستگیر شده تبریز عبارت بودند از: آیتالله شهید قاضیطباطبایی، حجتالاسلام مرحوم سیداحمد خسروشاهی، حجج اسلام آقایان انزابی، وحدت اهری، دروازهای، و بنابیمراغهای.(صص95-94)
در زمستان 1342، وحدت نهضت آزادی ایران با نهضت اسلامی امام (ره) اعلام داشتم...(ص96)
محتوای این اعلامیه، دار و دسته غیرمتعهد و کنار گذاشته شده آن سازمان را به خشم آورد. حتی بعضی را به شکایت واداشت که با صدور این اعلامیه، استقلال نهضت آزادی از دست رفت و به تبعیت علما و مراجع، درآمد! این شکایات را پشت میلههای زندان قصر از یکی از زندانیان نهضت شنیدم. آخرین جملاتش اشاره به مظفر بقائی داشت که آن روزها به دستور اربابانش شایع کرده بود میان روحانیت و نهضت آزادی ایران اختلاف افتاده است. امّا دار و دسته غیرمذهبی نهضت، این اشاره را به خود گرفتند و درصدد تلافی برآمدند.(ص99)
از قیام پانزدهم خرداد42، دست به یک سلسله بحث تئوریک زدم... به قیام تاریخی 15 خرداد چیزی نمانده بود که شاه از موضع سلطه و پرخاشگری و با لحنی بیادبانه در مورد علمایی که علیه استبداد و استعمار و برای استقرار حاکمیت اسلام قیام کرده بودند عبارت «ارتجاع سیاه» را به کاربرده گفت: «مرتجعین سیاه مثل حیوان نجس هستند»!... امام امت(ره) در سخنرانی مشهور 13 خرداد 42 که باعث دستگیری ایشان از طرف ساواک شاه و قیام تاریخی 15 خرداد گشت، به هتاکی شاه جواب دندانشکنی دادند... در پی این نطق تاریخی و بیدارگر، امام امت (ره) دستگیر و بازداشت شدند و قیام خونین 15 خرداد برپاگشت. رسالهای زیر نام «ارتجاع» نوشته مخفیانه انتشار دادم.(صص102-101)
آنچه را علمای بزرگ اسلام میگویند و میخواهند و آنچه را شاه و آمریکا کردهاند و میخواهند مقایسه نموده ثابت کردم که ارتجاع چیست و مرتجع کیست.(ص102)
در فاصله آزادی از زندان تهران و تبعید به ترکیه، سه سخنرانی ایراد فرمودند: اولی در 25/2/43، دومی در 18/6/43 و سومی که به نطق کاپیتولاسیون شهرت دارد در 4/8/43، همان که به تبعیدشان به ترکیه انجامید. در اولی که به مناسبت آزادی از حبس پانزدهم خرداد باشد مسئله تعریف ارتجاع و شناساندن مرتجع یکی از تکیه گاههای بیانات امام (ره) را تشکیل میدهد.(ص102)
با انتشار خبر سفر اوتانت- دبیرکل سازمان ملل متحد- به ایران، احمد صدر، متن نامه سرگشادهای را خطاب به اوتانت، به من داد تا در مسؤولیت تعلیمات و تبلیغات و انتشارات، دربارهاش اظهارنظر کنم... همین قدر به ذکر این مطلب اکتفا شده بود که «منابع و ثروت این ملت به دستیاری شاه و طبقه حاکمه به یغمای استعمارگران میرود... این مردم از هر طرف که گام برمیدارند به وسیله راهزنان داخلی و خارجی، غارت میشوند.»... به احمد صدر گفتم: «پیروان امام (ره) به شرطی حاضرند اعلامیه را چاپ کنند که اگر هم مطالبش اصلاح نمیشود با یادی از امام (ره) و مرجعیت ایشان و قیام پانزدهم خرداد، تکمیل گردد. ناچار پذیرفت...».(ص103)
با نزدیک شدن محرم، اولین سالگرد تاریخی و با شکوه 15 خرداد 42، فرامیرسید. خود را آماده تبلیغات در مساجد و تکایا و دستههای سینهزنی و عزاداری کردیم... تصمیم گرفتم چند متن کوتاه تهیه کنم تا به صورت تراکت در طول دهه اول محرم در تکایا و مساجد و اجتماعات بزرگ و کوچک پخش شود... آقای مهندس بازرگان با اشاره مخفی، مرا فراخواند. از من درباره اعلامیههایی که میخواستیم برای محرم و عاشورا صادر کنیم پرسید... از مضمون یا متن آن پرسید. گفتم: «خوشبختانه چون به قلم خود من است از حفظم.» و برایش یکایک را خواندم، حتی همان جمله خطرناک را: «... باید که اسلحه به دوش کشند». پرسید: «آقای صدر، موافقت کردند!» گفتم: «بله». ایرادی نگرفت.(صص106-105)
امام (ره) با سه نفر دیگر به مناسبت سالگرد 15 خرداد، اعلامیه مشترکی دادند که شریعتمداری از امضای آن خودداری کرد. صبح روز عاشورا، در ساعت معینی که قرار اجتماع در وسط خیابان گذاشته بودیم کاروان عظیم عزاداری به فاصله کمتر از پنج دقیقه، تشکیل شد... ابتدای کاروان، تقاطع ناصر خسرو با بوذرجمهری- یا جلو پلکان مسجد امام- بود و انتهایش در تقاطع بوذرجمهری با خیابان سیروس سابق (شهید مصطفی خمینی)... همین که به لب میدان بهارستان رسیدیم قافلهای از کامیونهای شهربانی حامل نیروی ضد شورش از پشت سر و طرف سرچشمه آژیرکشان فرارسیدند... حاج مهدی عراقی با کارد به یکی از افسران مهاجم حمله کرد و او را از پای درآورد. من، عرض خیابان را دوان طی کرده از کوچهای که به بهارستان منتهی میشد خود را به پشت نیروی مهاجم رساندم تا ناظر بر صحنه باشم... برگزاری این تظاهرات و راهپیمایی با شکوه، نقطه اوج قدرت و نفوذ سیاسی نهضت آزادی ایران در تاریخ چند سالهاش بود. از این روز به بعد، به جای رشد و تقویت راه افول و انحطاط را طی کرد.(ص110-109)
من موفق به جلب همکاری تعدادی از آنان شدم. در کمیته تعلیمات نهضت، دو تن از مهندسان اسلامی را که بعدها در دولت بازرگان به وزارت رسیدند شرکت دادم. بالاتر، حجتالاسلام شهید دکتر باهنر را به عضویت این کمیته درآوردم. شهید محمدعلی رجایی را که از اعضای قدیمی نهضت آزادی بود به مسئولیت کمیته فرهنگیان برگزیدم، و او آن را احیا کرد. کمیته بازاریان را شهید صادق اسلامی اداره میکرد. مسئولیت کمیته دانشجویان با آقای علی دانشمنفرد- نماینده آشتیان در مجلس چهارم- بود. یک کمیته کارگران داشتیم که مسئول آن پس از متلاشی شدن نهضت آزادی به مرحوم حنیفنژاد پیوست. اینها در یک تشکیلات زیرزمینی که با دقت و نظم و انضباط ترتیب یافته بود جای داشتند. در رأس آن، هیأت اجراییه موقت سه نفره بود بدینسان، آن را برخلاف نظر مهندس بازرگان که میگفت: «ما کار قانونی میکنیم. دلیلی ندارد که علنی فعالیت نکنیم یا کار مخفیانه بکنیم» سازماندهی کردم.(ص110)
در این احوال، ساواک به سه حقیقت مهم در مورد مخالفین مذهبی رژیم پی برد. اول اینکه عناصر متدین، باتجربه و اهل مطالعه نهضت آزادی با پیروان امام(ره) یا نیروی 15 خرداد به هم پیوستهاند. دوم اینکه یک تشکیلات محکم و دقیق زیرزمینی به وجود آمده که در عین برگزاری راهپیمایی و عزاداری سالگرد قیام 15 خرداد و چاپ و پخش دهها هزار تراکت در سطح وسیع تهران، قابل کشف نیست. سوم این که تشکیلات مورد نظر با امکان در برگیری هزاران عنصر مذهبی فداکار و آماده شهادت، در راه مبارزه مسلحانه گام برمیدارد.(ص111)
آنچه وضع ما را در تشکیلات زیرزمینی نهضت آزادی، وخیمتر ساخت تحرک جاهطلبانه دار و دسته غیرمذهبی بود که با گذاشتن قرار ترک مخاصمه با نصیری معدوم، به سر کار خود برگشته بودند... میخواستند بدون هرگونه فعالیت مثبت سیاسی، بار دیگر زمام امور نهضت را به دست گیرند... تحقق این غرض سوء، مستلزم آن بود که نهضت آزادی به تبعیت از امام(ره) در نیاید، راه قهرآمیز نپیماید، ایدئولوژی اسلامی به خود نگیرد و دست بنده هم از آن کوتاه شود... چند نفری را واداشتند تا به زندانیان نهضت آزادی و اعضای خارج از زندان بگویند: «...مسیر کار نهضت آزادی از روال قانونی و چارچوب مرامنامه خارج شده و به دست افراد غیرمسؤول افتاده است. مؤسسان یا اعضای شورای مرکزی و هیأت اجرایی سابق دستشان از امور کوتاه شده است!» از چند نفری که آلت اجرای غرض آن دار و دسته غیرمذهبی و جاهطلب شده بودند... تراب دادار بود که نام «حقشناس» بر خود نهاده بود و چندی بعد در انحراف مارکسیستی سازمان مجاهدین خلق نقش فعالی ایفا نموده سازمان «پیکار» را درست کرد. من در ابتدای تشکیل هیأت اجراییه موقت، با توجه به ناخالصی و نادرستی او عذرش را خواسته و با تعیین مقرری ماهانه شرش را از تشکیلات دفع کرده بودم... در این ایام، تشکیل دادگاه تجدید نظر نظامی، و امکان تماس این دار و دسته با مهندس بازرگان، فرصتی مناسب برای آنها فراهم ساخت.(صص114-112)
امام(ره) در 18 فروردین 1343 اعلامیهای حاکی از تأسف شدید نسبت به محکومیت آقایان طالقانی و مهندس بازرگان و دوستانشان صادر فرمودند...(ص116)
مهندس بازرگان تحتتأثیرالقائات دار و دسته غیرمذهبی به آنان دستور داد تا امور نهضت را از دست هیأت اجراییه موقت، و در واقع از دست بنده، خارج کنند. از طرف دیگر، به عدهای که در پادگان عشرتآباد به ملاقاتش میرفتند میگفت: «اعلامیههای محرم و عاشورا که در آن از قیام و مبارزه مسلحانه و بدوش کشیدن اسلحه سخن رفته است کار ساواک است، و از طرف نهضت آزادی نیست.»... چندی بعد، به دستور ایشان، دار و دسته غیرمذهبی، که خواهرزاده ایشان رحیم عطائی، عباس سمیعی، حسن نزیه، و فولادی جزئشان بودند، اشاره به همان اعلامیهها و تراکتهایی که از نظرتان گذشت این اعلامیه را صادر کردند: تکذیب اعلامیههائیکه از سوی سازمان امنیت بنام نهضت آزادی منتشر شده است.(ص118)
وقتی یقین کردند از طریق کنار زدن بنده نمیتوانند چیزی به چنگ آورند حیله دیگری به کار بستند. گفتند: «هیأت اجراییه موقت در مقام خود بماند. ولی سه نفر را به آن بیفزاییم.» دو دانشجوی بیمایه بیپایه را که آلت دستشان بودند با آقای دکتر حسین عالی- که به دیانت و صلاحیت شناخته شده بود- پیشنهاد کردند. جلسهای از ما شش نفر در پارک ساعی تشکیل شد. تنها ظرف چند دقیقه، بر اثر اظهارات عجیب و نادرست یکی از آن دو دانشجو، یقین کردم که شایسته عضویت در هیأت اجراییه نیستند.(ص119)
کتابهایی که پس از انقلاب نوشتهاند عبارت است از: «یادنامه بیستمین سالگرد نهضت آزادی ایران»، «صفحاتی از تاریخ معاصر ایران»، و «اسناد نهضت آزادی ایران». در این کتابها بسیاری از حقایق را کتمان کرده، و همچنین عملکرد و آثار اشخاص را دگرگونه جلوه دادهاند.(ص120)
پس از انتشار تراکتهای دعوت به مبارزه مسلحانه در خرداد سال 43، به محض اینکه به پادگان عشرتآباد رفتم با اعتراض و سرزنش مهندس عزتالله سحابی روبهرو شدم... اندیشه مبارزه مسلحانه و اشکال مختلف اقدام قهرآمیز را در هیأتهای مؤتلفه اسلامی، مطرح ساختم... قانع شدند. سابقه همکاری با فدائیان اسلام و شهید بزرگوار نواب صفوی را داشتند. روحیهشان هم مساعد بود. گفتههایم، آنان را قویدل و مصممتر ساخت. نخستین اثر کارم در هیأتهای مؤتلفه در اعلامیهای ظاهر گشت که «به مناسبت سالروز فاجعه خونین مدرسه فیضیه» منتشر کردند.(ص124)
قانع کردن هیأتهای موتلفه به ضرورت شیوه قهرآمیز، مستلزم خصمانهتر شدن رابطه متقابل امام(ره) و رژیم بود... خوشبختانه، این رابطه، با مطرح شدن لایحه مصونیت مستشاران آمریکایی- یا کاپیتولاسیون- در مجلسین، و مخالفت شدید امام(ره) با آن که تبعیدشان به ترکیه را در پی داشت، به نهایت خصومت کشید.(ص125)
مرحوم حاج صادق امانی، واحدهای سه نفرهای تشکیل داد که فقط در ارتباط با شخص او بودند. از بنده خواست برای تعیین هدفهای مورد نظر، جلسهای با او داشته باشم. آقای هاشم امانی و شهید حاج مهدی عراقی هم شرکت داشتند. شاه، حسنعلی منصور- نخستوزیر-، اسدالله علم وزیر دربار، و چند نفر دیگر را تعیین کردیم... امام(ره) در پنهان و شفاهاً چنین اجازهای را به بعضی از مؤمنان هیأتهای مؤتلفه داده بودند. در صدد برآمدم فتوایی از مرحوم آیتالله العظمی آقا سیدهادی میلانی بگیرم... آن مرحوم در مورد شاه اجازه دادند و سفارش فرمودند که «برای توفیق در آن کار، بهتر است گلولههایتان را با پیه خوک چرب کنید!»... یک واحد از برادران شهادتطلب برای کشتن اسدالله علم- قاتل شهدای 15 خرداد- که برای بازدید به داخل شهر میآمد رفتند ولی موفق به اعدام او نشدند. صبح پنجشنبه اول بهمن 43، واحدی مرکب از محمد بخارایی، نیکنژاد، و هرندی، در بهارستان و درب مجلس به انتظار آمدن حسنعلی منصور مستقر شد. شهید محمدبخارایی... همینکه نخستوزیر از ماشین پیاده شده نزدیک آمد با شلیک یک گلوله در مغزش او را به خاک غلتاند.(ص127)
هویدا به محض قرار گرفتن بر کرسی نخستوزیری در مصاحبهای اعلام کرد که «بنده نوکر اعلیحضرتم. هرچه بفرمایند عمل میکنم.» یعنی مرا نکشید. اگر میخواهید کسی را بکشید، بروید اعلیحضرت را بکشید که ارباب من است!(ص128)
رژیم پهلوی برای کاستن از این اثر عمیق و گسترده، دو حیله به کار زد. یکی گفت: این کاری بود که از باقیمانده فداییان اسلام سر زد. با این شایعه، خواست، آن را متعلق به گذشته بدانند و بیربط به آینده...(ص129)
حیله دوم، اشاعه این فکر بود که شاه از منصور ناراضی بود و او را کشته است!... هنوز سه ماه از آن عمل قهرمانانه نگذشته بود که در 21 فروردین 44، صدای رگبار مسلسل یک سرباز به نام رضا شمسآبادی در کاخ سلطنتی مرمر پیچید. سرباز مسلمانی قصد جان بزرگ ارتشتاران فرمانده را کرده بود. رژیم این بار برای لجن مال کردن حرکت قهرمانانه آن سرباز کاشانی یک گروه مارکسیستی مائوئیست را که از مدتها پیش و حتی از اروپا شناسایی کرده بود به او وصل کرد. سپس آن گروه را به همکاری با خود آن هم بطرز مستهجنی واداشت. رئیس آن، پرویز نیکخواه، و دیگری به نام منصوری، به پای شاه افتادند. قول همکاری دادند و صاحب مشاغلی شدند.(ص129)
یک دسته 13 نفره از مؤسسان و اعضای هیأتهای مؤتلفه اسلامی در رابطه با اعدام منصور در دادگاه عادی شماره 3 دادرسی ارتش محاکمه شدند... حاج صادق امانی، بخارایی، هرندی، و نیکنژاد، محکوم به اعدام شدند. این حکم ظالمانه در سحرگاه 26 خرداد 1344 اجرا شد. شهید حاج مهدی عراقی، حاج هاشم امانی، حبیبالله عسگراولادی، ابوالفضل حیدری، محمدتقی کلافچی، و عباس مدرسیفر، به حبس ابد با اعمال شاقه محکوم شدند. آیتالله شیخ محیالدین انواری که با تلاوت آیه «وقاتلوا ائمه الکفر» از فراز منبر فرمان اعدام منصور و دیگران را صادر کرده بود به 15 سال، و احمد شهاب به 10 سال و حمید ایپکچی- که نوجوانی بود- به 5 سال زندان محکوم گشتند.(ص130)
دو سال بیشتر نگذشته بود که امام(ره) همان پیشنهاد را عملی فرمودند: اما به طرزی شایسته و کاملاً سنجیده و بدون اینکه خود مداخله یا اظهار نظری در آن کار نموده باشند تا از این رهگذر زیانهایی وارد نیاید.(ص132)
عقبنشینی شریعتمداری و سر باز زدن او از امضای اعلامیه مشترک با امام(ره) در سالگرد قیام تاریخی 15 خرداد، و حرکات مشابهی که از دیگران سر زده بود طیف سیاسی انحراف را تشکیل میداد.(ص132)
حساب نهضت آزادی از روحانیت و امام (ره) و قیام 15 خرداد بکلی جدا شده بود. سلطنت مشروطه آن طوری که در قانون اساسی آمده پذیرفته شده بود... اعلامیه یا بیانیه کذایی، جوانان متدین و مجاهد نهضت آزادی ایران را به خشم آورد. سازمان کارگری نهضت در ماه بعد، در 11 اردیبهشت 43 مصادف با اول ماه مه- اعلامیهای در خلاف جهت آن منتشر ساخت...(ص133)
کمکم اعضای نهضت آزادی و قشر فوقانی هیأتهای مؤتلفه به وجود اختلاف و دودستگی در درون آن سازمان پی بردند... نامه مشروحی خطاب به رهبری محبوس و شورای مرکزی سابق یا از هم پاشیده و ترک صحنه گفته، نوشتم... توجه دادم که مرامنامه نهضت آزادی، پیش از همه این تحولات و تغییرات و حوادث سهمگین و پر برکت نوشته شده است. بنابراین، عقل و درایت حکم میکنند که مرامنامه به حکم تحولات واقع شده، اصلاح گردد...(ص135)
شب موعود، و در حالی که در منزل آقای دکتر محمد بهفروزی- استاد محترم دانشگاه تهران و قدیمیترین دوست مرحوم رجایی-گرد آمده بودیم شخصی وارد شد. به نمایندگی فرهنگیان، ادعانامه بلند بالایی علیه دار و دسته غیر مذهبی خواندم.(ص137)
دار و دسته غیر مذهبی که از ابتدا در نهضت آزادی ایران رخنه کرده بود با این حرکت قاطع و انقلابی، به لحاظ سیاسی ورشکست شد. عدهای از جوانان متدین و دلیر و فداکار در شرایط مخفی و خفقان شدید، به سازمان مجاهدین خلق که هنوز مخفی بود پیوستند. جمعی از روحانیون مبارز و آگاه هم به آنان کمکهای بیدریغ کردند.(ص137)
سالها بود که با حجتالاسلام دکتر باهنر و با محمدعلی رجایی همکاری و دوستی داشتم. در این وقت، با این دو شهید عالیمقام، شورای سه نفرهای تشکیل داده تشکیلات زیرزمینی نهضت آزادی را با تشکیلات تجدید بنا شده هیأتهای مؤتلفه اسلامی ادغام کردیم... مدت کوتاهی-پیش از رفتن به هامبورگ-شهید دکتر بهشتی،همچنین حضرت آیتالله آقای خامنهای و حجتالاسلام آقای هاشمی با شهید باهنر همکاری داشتند. شورای سه نفره در قسمتی از امور با آنان ارتباط و همکاری داشت. ولی امور دیگری هم بود که با همکاری و شرکت دیگران انجام میگرفت.(ص138)
در سال 1345، از بیانات، اعلامیهها، و نطقهای امام(ره)، مهمترین مطالبش را استخراج و بعد تبویب و تنظیم کرده تحت عناوین متداول در آثار سیاسی انقلابی، جای داده بودم. وقتی شورای سه نفره تشکیل شد آن را به جلسه آورده مطرح کردم.تصویب و قرار شد نامش را «منشور نهضت اسلامی» بگذاریم.(ص139)
«منشور نهضت اسلامی» فقط در چند نسخه پلی کپی شد... پیش از مهاجرتم- در 15 مرداد49- به خارج از کشور، نسخهای از آن را به حضرت آیتالله خامنهای رهبر معظم انقلاب سپردم.(ص140)
در شهریور 1349 که در نجف مشرف بودم حجتالاسلام آقای دعایی به بنده گفتند: «به حضرت امام(ره) پیشنهاد شده است تا شما درسهای ولایت فقیه را پس از حذف مطالب تکراری- که در هر جلسه درس ضرورت می یابد- به صورت کتابی در آورید. و ایشان موافقت فرمودهاند.» متن پیاده شده درسها را هم دادند.(صص141-140)
در پاییز 1349 در بیروت کار تدوین کتاب را به پایان برده نام«حکومت اسلامی» بر آن نهادم و خدمت امام(ره) در نجف فرستادم. چند هفته بعد آن را توسط مسافری به بنده بازگرداندند در حالی که با خط مبارک دو- سه جایی را اصلاح فرموده دعای آخر آن را افزوده بودند. مبلغی هم برای چاپ آن مرحمت کرده بودند.(ص141)
در خرداد 1350، بیانات امام(ره) به مناسبت جشنهای دو هزار و پانصدمین سال تأسیس شاهنشاهی ایراد شد. متن آن را از نجف اشرف برایم آوردند تا چاپ کنم. آن بیانات را به صورت کتابچهای با نام «تضاد اسلام با شاهنشاهان و رژیم شاهنشاهی» به چاپ رسانده منتشر ساختم.(ص142)
«الحکومه الاسلامیه» با همت برادر مجاهد عراقی، آقای صادق فهمی که در کارهای مربوط به انقلاب اسلامی ایران از هیچ تلاشی دریغ نمیورزید با زیبایی هر چه تمامتر وبدون هیچ غلط مطبعهای از چاپ بیرون آمد. بستههای بزرگ کتاب را به خانهام آوردند. دو یا سه روز بیشتر نگذشته بود که ساعت یک بعد از نیمه شب، مأموران آگاهی بیروت وارد خانهام شده مرا همراه یکی از شاگردان امام(ره) که ساعتی پیش آمده بود دستگیر کرده به شهربانی بردند.(ص143)
در نتیجه، همراهم دستگیر شد و چند روز بعد با هواپیما به ترکیه تبعید شدیم! چاپ ترجمه عربی«حکومت اسلامی» آخرین حلقه از عملیاتی بود که سازمان امنیت و پلیس لبنان- به اشاره رژیم شاه- و دستگاه اطلاعاتی فالانژها و سفارت شاهنشاهی تازه باز شده در بیروت از آن مطلع میشدند... چند سالی گذشت. مقدمات قرارداد 1975 الجزایر میان صدام و شاه در پنهان فراهم شده و من از آن بیخبر مانده بودم. چون به بغداد قدم نهادم در هتل تحت نظر قرار گرفته چند روز بعد و درست در نوروز به بازداشتگاه برده شدم.(ص144)
وقتی پس از چهار ماه بازداشت، آزاد شدم تا کار گذرنامهام را درست کرده از عراق به سوریه بروم، دوستان از نجف برای دیدنم به بغداد آمدند. به یکی که ادعا میکرد حامل ابراز لطف امام(ره) است به طور خصوصی گفتم: «چون نمیخواهم آنچه را بر من گذشته است برای کسی بازگو کنم، تنها به عرض امام(ره) برسان که بارها به سختی شکنجه شدم و یکی از سوالها این بود که چرا اعلامیه سید خمینی را چاپ و در شهرهای عراق پخش کردهام! حال آنکه میدانید این کار را نکردهام و آقای املایی متصدی این کار بوده است.»(ص145)
در اولین ساگرد قیام 15 خرداد که امام(ره) خواستند به اتفاق مراجع و علمای وقت، درباره آن قیام و وظایف گویندگان مذهبی و مردم در دهه محرم 83 - خرداد 43- اظهار نظر کنند مرحوم شریعتمداری حاضر به این کار نشد. راه و حساب خود را از امام(ره) جدا کرد. امام (ره) پس از چند روز صبر و انتظار، اعلامیه معروف چهار امضایی را منتشرساختند و روز دوازدهم محرم را که روز قیام 15 خرداد باشد عزای ملّی اعلام فرمودند. اختلاف مرحوم شریعتمداری با امام(ره) از پرده بیرون افتاد.(ص150)
امام(ره) مدتها از کمک به خانواده زندانیان نهضت آزادی خودداری مینمودند. یک بار در علّت خودداری فرمودند: «شنیدهام بعضی از آنها در داخل زندان، شطرنج بازی میکنند!» بعدها، ضمن تأکید بر اینکه به اهلش داده شود کمک مالی فرمودند. شهید عالیقدر، صادق اسلامی، واسطه این کمکرسانی بود.(ص151)
در سال 1325 با مرحوم علی شریعتیمزینانی همکلاس شدم.(ص152)
در نهضت مقاومت ملّی و جلساتش همسنگر بودیم...در هفت سال آخر عمرش، سالهایی که تقریباً عمر فرهنگی و سیاسیش را تشکیل میداد او را ندیدم. ولی سالهای پیش از آن - از 44 و بازگشتش از پاریس به تهران تا نیمه سال 49 که به خارج هجرت کردم- از نزدیک در جریان اندیشه و کارهایش بودم... درباره رشتهای که باید پس از گرفتن لیسانس برگزیند با من مشورت کرد. نظر هر دو نفرمان، تاریخ و جامعهشناسی، بود. از همان ابتدا، میخواست استاد تاریخ و جامعهشناس بلندآوازهای بشود. و شد.(ص153)
در همان جوانی و دوره آموزگاری و بعد دانشجویی به دعوت مرحوم محمد نخشب، به آموزش جوانان خداپرست سوسیالیست برخاست... چیزی نگذشت که به سازمان کوچکی که گنجایش افکار و همت بلندش را نداشت پشت کرد و با نقد آن، روی از آن برتافت. آنها هم بدگویی از او را شروع کردند.(ص154)
در سال 33 یا 34، کتاب «ابوذر» نوشته جودهالسّحّار مصری را ترجمه کرد.(ص154)
هم او بود که اصطلاحات قرآنی: استکبار، استضعاف، مستکبر، مستضعف، مترفین، طاغوت و طاغوتیان، هابیل و قابیل، و امثال آن را- که قرنها زیر غبار غفلت مانده و در بحث و درس و بیان و وعظ، متروک گشته بود- چنان هنرمندانه در ادبیات انقلابیش به کار برد و سامان بخشید که متداولترین واژههای سیاسی زبان فارسی گشت... ندای «بازگشت به خویشتن»، در معنای بازگشت به قرآن و اسلام ناب، نخست از حلقوم او برآمد. اصطلاح از خودبیگانگی را که به تازگی در محافل تحصیلکردهها راه یافته بود تشریح و ریشهیابی کرد و در ادبیات اسلام انقلابی جای داد... شگفت آنکه نخستین کسی هم بود که از اسلام آمریکایی یاد کرد.(ص155)
صاحبان زور، زر و تزویر، که بخش بزرگی از آثارش را پوشش داده بسط نظریه دیگری است در باب سه سلطه حاکمانه، مالکانه، و کاهنانه... روحانینمایان دین فروش و دنیادار، بلعم باعورها، این صاحبان تزویر، آماج حملات کوبنده و تمسخرآمیزش بودند... نهیبهایی را که امام(ره) بر سر اینها زده یا اشارههایی که کرده بود در مقام یک جامعهشناس، به زبان علمی بیان کرد و توضیح داد، تا دانشجویان پرشور و انقلابی و همه ستم ستیزان به دانش تزویرشناسی مجهز شدند و به معیارهای تمیز روحانی از روحانینما، مسلح گشتند و در بیداری خلق کوشیدند.(صص157-156)
وسعت کار، و زمینه اظهارنظرهای دکتر شریعتی و هدفش که برانگیختن شور و احساسات مذهبی مردم برای مقابله با طاغوت، فساد فرهنگی حاکم، و استعمارگران بیگانه بود، دست به دست تهوری که در اظهارنظر داشت، دادند تا لغزشها و اشتباهاتی در گفتار و نوشتارش پدید آمد.(ص158)
وقتی در قزلقلعه بازداشت بودهام، ساواک مرکز از ساواک خراسان سوابق مرا میخواهد. ساواک خراسان اظهار میدارد هیچ سابقه فعالیت سیاسی از وی نداریم! در تهران نیز با وجود آنهمه فعالیت، فقط از کارهایم در دبیرستان کمال نارمک خبردار میشود.(ص159)
مطابق مدرکی که در زیر از نظرتان میگذرد برای جلوگیری از برهم زدن جشنهای تاجگذاری در پاییز سال 1346، ساواک تهران فهرست اسامی بیست نفر را به مدیریت کل اداره سوم، میدهد و یادآور میشود که با توجه به مذاکرات شفاهی قبلی افراد مشروحه زیر بایستی احضار شوند... اولین نام، متعلق به آقای دکتر حسین عالی، و دومین آن متعلق به بنده است... قابل تأمل است که آقای دکتر حسین عالی، خطرناکترین کاری که تا به امروز انجام دادهاند شرکت در همان چند جلسه هیأت اجرائیه موقت نهضت آزادی ایران است؛ جلساتی که دوامی نیافت و به انقراض تشکیلات سابق آن جمعیت انجامید.(ص177)
ساواک، انجمنهای اسلامی دانشگاهها را بسته بود بجز انجمن اسلامی دانشگاه پهلوی شیراز را. علتش این بود که مسؤول جدید آن انجمن، با رژیم مدارا میکرد و نمیگذشت سخنی علیه رژیم گفته شود، به این قصد که انجمن اسلامی پابرجا بماند و تعطیل نشود... نمایندهای به خدمت آیتالله طالقانی- که به تازگی از زندان چند ساله بیرون آمده بودند- فرستاده از ایشان خواستند شخصی را به شیراز بفرستند تا با سخنرانی خود آبروی از دست رفته را به جای خود بازگرداند. ایشان، او را نزد بنده فرستادند... زمستان 1347 و ماه مبارک رمضان بود. قرار گذاشتیم سخنرانی در جشن عید فطر ایراد شود.(ص181)
در سالن آمفی تئاتر درباره نظام سیاسی اسلام، سخن گفتم؛ در همان مایه انقلاب سیاسی از کتاب «انقلاب تکاملی اسلام» که آن وقت زیر چاپ بود.(ص182)
بعد از دستگیری امام(ره) در 15 خرداد 42، مرحوم آیتاللهالعظمی میلانی همراه بعضی از مراجع دیگر و علما به عنوان اعتراض به دستگیری امام(ره) و جنایت رژیم در کشتار مردم، به تهران آمدند. در مدت اقامت آقای میلانی در تهران، در میان افراد مختلفی که به خدمت ایشان شرفیاب میشدند مرحوم سپهبد قرهنی- که سرتیپ بازنشستهای بود- شرفیاب میشود... یادآور میشود در جریان این کار عده زیادی کشته خواهند شد... آقای میلانی میفرمایند: «اگر با موفقیت توأم باشد اشکالی ندارد.»... مرحوم میلانی هشت نفر از مطمئنترین افراد نزدیک به خود را در جلسهای جمع میکند و فقط درباره همان قسمت کار که مربوط به خودشان و مشهد است با آنان بحث و تبادل نظر میفرماید. در آن میان، عنصری به نام حاجی علیزاده است. او که از طرف ساواک در بیت ایشان مأموریت داشته خبر را با تمام جزئیاتش گزارش میدهد.(صص184-183)
مرحوم قرهنی چیز قابل توجهی نمیگوید. در مورد آقای میلانی فقط میگوید: «به ایشان عرض کردم: کاری که شما آقایان مراجع به آن دست زدهاید و به واقعه 15 خرداد کشیده ممکن است به حوادث خونین دیگری بینجامد و عدهای کشته شوند. آیا هیچ فکر عاقبت کار را کردهاید؟ ایشان فرمودند: اگر موفق بشویم اشکالی ندارد.»(ص185)
در آن ایام شهید دکتر باهنر، دوره محکومیت 9 ماههای را در قزلقلعه میگذراند. قرهنی، در آنجا با ایشان تماس گرفته از ایشان میخواهد پس از آزادی پیامی را در این زمینه به آقای میلانی برسانند. شهید باهنر، پیام و جزئیات امر را با بنده در میان گذاشت. بیدرنگ در نامهای برای مرحوم میلانی درج کردم و به کمک آقای حاج جواد مقصودی توسط پیکی به مشهد و خدمت ایشان فرستادم.(صص186-185)
ساواک به غلط تصور کرد قرهنی حقیقت را گفته است. در نتیجه مرحوم قرهنی و دو دستیارش کیفر سبکی دیدند و پرونده مرحوم آیتاللهالعظمی میلانی طوری بسته شد که دشمنان اسلام در ساواک و رژیم نمیخواستند.(ص186)
از کتاب «نهضتهای پیامبران» آن مقدار که قابل انتشار بود در آذر 1344 به چاپ رساندم. «حقوق بینالملل اسلامی» را که یک بررسی تطبیقی و مقایسهای بود در سال 1354 منتشر ساختم. از کتاب «تکامل مبارزه ملی» آنچه را مربوط به مبارزه جاری در ایران بود کنار گذاشتم. بقیه را به برادر مجاهد و فداکار، آقای حسن نیّریتهرانی دادم تا مخفیانه چاپ کرد.(ص190)
روزی شخص ناشناسی از طریق تلفن دبیرستان کمال نارمک، سراغ مرا گرفت... وقتی در خانهام روی صندلی قرار گرفت گفت: «عذر میخواهم که به این طریق وارد خانه شما شدهام. من از افسران عالیرتبه سازمان امنیت هستم. کتاب تکامل مبارزه ملی شما را به من دادهاند تا بررسی کنم...».(ص190)
مدتی بعد، متوجه شدم شخصی که با نام مستعار «حسینی» آمده، مقدم نبوده بلکه عطارپور بوده است که در بخش جبهه ملی و نهضت آزادی در اداره سیاسی ساواک کار میکند.. عطارپور که رئیس بخش 312 است در تاریخ 8/11/45 گزارشی درباره این جانب و انتشار کتاب «تکامل مبارزه ملی» به مقامات بالاتر میدهد.(ص192)
ثابتی رئیس اداره یکم عملیات و بررسی، و عطارپور رئیس بخش 312 در گزارشی که در 30/8/46 تهیه میکنند در مورد کتاب «تکامل مبارزه ملی» میگویند: «در آن، آموزش لازم راجع به مبارزه مسلحانه در مقابل استبداد را داده است.»...(ص200)
از کتاب «انقلاب تکاملی اسلام» ابتدا بخش اخیرش را که مربوط به مجاهدات سیدالشهدا علیه السلام و واقعه طف میباشد نوشتم. نامش را «تاکتیک طف» گذاشتم. میخواستم آن را به همین صورت و نام، منتشر کنم... مقامات ساواک، دستور میدهند «مراقبت شود به کدام چاپخانه مراجعه میکند.»!(ص205)
در اوایل دی ماه 1347 به ساواک تهران خبر میرسد که بنده درصددم فصل «جهاد» تحریراَلوسیله امام(ره) را که به فارسی ترجمه کردهام مخفیانه چاپ و منتشر کنم. ساواک تهران، ماجرا را به اداره کل سوم گزارش میکند.(ص208)
در تاریخ 20/8/49، و در حالی که سه ماه از مهاجرتم به خارج کشور میگذرد گزارش میدهد که «اخیراً کتاب تکامل مبارزه ملّی تألیف جلالالدین فارسی بدون اجازه کتابخانه ملی طبع و نشر و در کتابفروشی آذر واقع در خیابان شاهرضا، مقابل دانشگاه به فروش میرسد.»(ص212)
پیش از مهاجرتم و در طول سال 1348 و بهار سال 1349، کتاب «انقلاب تکاملی اسلام» به چاپ رسید. افتخار چاپ این کتاب نیز با برادر مجاهد و ایثارگر آقای حسن تهرانی بود... کتاب، در اوایل تابستان 1349 و پیش از هجرتم به خارج کشور به بازار آمد.(ص214)
آنان که از رشد سیاسی بالایی برخوردار بودند احساس میکردند در میان مسلمانان خلأ فرهنگی خاصی وجود دارد. ایدئولوژی اسلامی به صورت و به سبکی تدوین نشده است که جوان یا دانشجو و استاد دانشگاه با مطالعه چند کتاب بتواند اصول و نظریاتش را بفهمد تا به آن بگرود و متعهد گردد.(ص215)
نخستین جلسه این محفل [محفل تدوین جهانبینی] در بهار 1349 تشکیل شد. اشخاص مشهوری در آن حضور داشتند. از درگذشتهها، شهید آیتالله مرتضی مطهری، شهید حجتالاسلام دکتر محمدجواد باهنر، مرحوم آیتالله طالقانی، مرحوم حاج سیدابوالفضل زنجانی، و مرحوم دکتر کاظم سامی، و از زندهها، حضرت آیتالله آقای خامنهای، آقایان هاشمیرفسنجانی، مهندس بازرگان، دکتر یدالله سحابی، و دکتر شیبانی را باید نام برد.(ص215)
ما به آموزش و تدارکات نظامی نیاز داشتیم. این کار، در لبنان و به کمک «الفتح»، امکانپذیر بود... روز 15 مرداد 1349، از گاراژ تی.بی.تی با اتوبوسی که به استانبول میرفت تهران را ترک کردم. برای مشایعتم، تنها حجتالاسلام آقای هاشمی آمده بودند... از آنکارا با اولین پرواز به بیروت رفتم... در هفته اول، با مرحوم شیخ محمدجواد مغنیه از علمای مبارز لبنان، حجتالاسلاموالمسلمین آقای سیدموسی صدر رئیس شورایعالی شیعه- و جمعی از روحانیون ملاقات کردم.(ص216)
به قصد زیارت عتبات عالیات، و دیدار با امام(ره) به عراق رفتم. طبق معمول، گزارشی از اوضاع ایران تقدیم داشتم.(ص217)
موضوع روز در نجف، یکی هلاکت تیمور بختیار به دست عوامل ساواک بود... دیگری، موضوع چک بانک رافِدَین بود که میگفتند از ایران برای حجتالاسلام سیدمحمد روحانی- از مدرسان حوزه نجف- آمده است. این شایعه بر سر زبانها افتاده بود. عدهای هم آن را باور کرده بودند... حال آنکه دروغ آشکاری بود که هیچ عاقلی و منصفی آن را باور نمیکرد... در شهریور 1349 و همان ایام حضورم در عراق، حوادث خونین و ننگین سپتامبر سیاه در اردن به وقوع پیوست... فلسطینیهای مسلح در نتیجه این درگیری خونین مجبور به مهاجرت به جنوب لبنان شدند.(صص218-217)
در مرزهای مشترک ایران و عراق، حالت شبهجنگی حکمفرما بود. رژیم بعثی با کردهای شمال کشورش میجنگید. بارزانیها با استفاده از کمکهای مالی و تسلیحاتی رژیم شاه و گاهی مشارکت بعضی واحدهای نظامی آن، جنگ کردها علیه ارتش عراق را رهبری میکردند... شبکههای کودتا که توسط حسین فردوست از ایران هدایت میشد یکی پس از دیگری کشف میشدند.(ص219)
بعثیها متقابلاً به هر فرد و گروه مخالف رژیم شاه کمک مالی و تسلیحاتی و آموزشی و تبلیغاتی میکردند. کسانی را به همین منظور در بغداد جمع کردند. سپهبد تیمور بختیار و همسرش، موسی اصفهانی، محمود پناهیان، مراد رزمآور، و حسن ماسالی، قابل ذکرند. گروه فلسطین هم در بغداد جا گرفته بود. ساواک، در تشکیلات بختیار در بغداد تعداد زیادی از عوامل خود را رخنه داد؛ از جمله، معاون وی در آن تشکیلات و حداقل شانزده نفر دیگر که همگی کارت «عدم تعرض» صادره از دستگاه امنیتی حزب بعث- بالاترین دستگاه امنیتی- را با خود داشتند.(ص220)
ساواک، شهریاری را به علینقی منزوی در بیروت معرفی کرد تا منزوی به موسی اصفهانی معرفی کند و او قرار ملاقاتی برای شهریاری با تیمور بختیار در عرشه یک ناو عراقی در خلیج فارس بگذارد تا برای براندازی رژیم شاه مذاکره کرده قرار همکاری بگذارند.(ص221)
بختیار در چند ثانیهای که به هوش میآید به صدام میگوید: معاونم را دستگیر کنید... معاون بختیار زیر شکنجه همه چیز را اقرار میکند و همه عوامل ساواک شناسایی و اعدام میشوند... امام(ره) در طول اقامت و فعالیت تیمور بختیار در بغداد، و با وجود واسطهها و تلاشهای مختلف، حتی یک بار به او اجازه ملاقات ندادند...(ص221)
بعدها نیز، پناهیان و مراد رزمآور که دستگاه سابق بختیار و امکاناتش را قبضه کردند نتوانستند حتی برای یکبار به بیت ایشان قدم بگذارند... ولی شخص محترمی که میدانست برای استفاده از امکانات الفتح میخواهم در لبنان رحل اقامت افکنم با اصرار از من خواست در بغداد با بعضی از مخالفان رژیم شاه ملاقاتی داشته باشم و تبادل نظری در امور ایران صورت گیرد... به وساطت همان شخص محترم، در بغداد با پناهیان و مراد رزمآور چند جلسهای گفتگو کردم.(ص222)
پیشنهاد کرد «با حفظ اختلافات ایدئولوژیک متحد شویم. در یک شورای چند نفره فرماندهی انقلاب، عضویت پیدا کنید. همه گونه امکانات در اختیارتان خواهد بود...» از پایگاه تعلیماتی آنها در بغداد دیدن کردم.(ص223)
همه چیز را به آن شخص محترم گزارش دادم و افزودم: «این، یک آرایش سیاسی- نظامی شوروی و انگلیس در برابر آرایش آمریکا در ایران است. هیچ وجه اشتراکی با این مخالفان نداریم... ناگهان پرخاش کرد که «حالا که از اسرارشان سر در آوردهاید میخواهید بگذارید و بروید؟!»... گذرنامهام را به سازمان امنیت نجف بردم تا ویزای خروجی بگیرم. ندادند. دانستم مرا به زور در عراق نگه میدارند یا میکُشند. تصمیم گرفتم پیش از آنکه بمیرم یا مرا بگیرند تمام ماجرا را به اطلاع امام(ره) برسانم.(ص224)
هرچه را میدانستم گفتم تا در جریان همه کارهای پشت پرده و طرح تجزیهطلبانه بعثیها و شوروی، و مشخصات عوامل آنها قرار گرفتند... امام(ره) با کلماتی که نمیخواهم نقل کنم اطمینان دادند که وقتی من به خارج عراق رسیدم اقدام جدی معمول دارند.(ص225)
با آقای دکتر صادقی از همان راه به سلامت به قامشلی سوریه رسیدیم. و با هواپیما از طریق حلب به دمشق رفتیم. فردایش به بیروت عزیمت کردیم.(ص226)
برای اطلاع دقیق از سیاست جمهوری متحد عرب نسبت به رژیم شاه، راهی قاهره شدم. دانستم راه آشتی با شاه را که عبدالناصر آغاز کرده بود سادات با شتاب ادامه میدهد... من به مراسم چهلمین روز درگذشت عبدالناصر رسیدم... مصاحبه سه ساعتهای داشتم. پس از حذف آنچه علیه شاه بود و به تدریج و هفتهای یک ربع ساعت، پخش کردند.(ص226)
پس از سفر قاهره، در زمستان 1349 به پاریس رفتم. در بیروت و پیش از سفر اروپا، با شخصی که در جریان قضایای نجف بود سخن از سفارشی به میان آوردم که امام(ره) به بنده کردند. گفت: «نظرشان به صادق قطبزاده بوده است.»... قطبزاده، نهضت آزادی را در اروپا اداره میکرد... مهمترین فعالیت سیاسی قطبزاده و آقای حبیبی و نفر سومی که در آلمان بود چاپ و نشر مدافعات بازرگان، مدافعات و آثار دکتر مصدق، و بعدها آثار دکتر شریعتی به شمار میرفت. در انتشار روزنامه «پیام مجاهد» با دکتر ابراهیم یزدی مشارکت داشت.(ص231)
چندی نگذشت که دریافتم، قطبزاده، سیاست و مبارزه با رژیم پهلوی را وسیلهای برای دنیای خویش ساخته است. آن را نوعی کسب معاش تلقی میکند. تماس و رابطهام را با او کم کردم. در جریان جنگ داخلی لبنان، وقتی قطبزاده به دفاع از جنبش امل و ارتش سوریه بر ضد مسلمانان و الفتح برخاست و به نشر اکاذیب و افترا پرداخت این رابطه بکلی قطع گشت.(ص232)
به محض بازگشت به بیروت، به مرحوم مهندس محمد حنیفنژاد در تهران اطلاع دادم که بساطی از تجزیهطلبان زیر نظر شوروی و بعثیها در بغداد پهن است. هرکس را که از آنجا بگذرد مجبور به همکاری با خود میکنند. حتیالامکان از طریق دیگری خود را به پایگاههای الفتح برسانند.(ص235)
در آخر تابستان 1350، گروهی که خود را سازمانهای جبهه ملی ایران در خارج از کشور میدانست و در بغداد مستقر شده بود با من دیداری داشت. مسئله چگونگی برخورد با تجزیهطلبان را مطرح کردند... وقتی از زبان من اطمینان یافتند که امام(ره) از آن عملیات ننگین ابراز برائت میکنند، و حتی از افشای آنها استقبال مینمایند جرأت اقدام پیدا کردند. طی سرمقالهای در روزنامهشان- باختر امروز- تحت عنوان «عمّال ظلمه»! در نیمه اول آذرماه 1350 به افشای آن توطئه دست زدند. یکی از مسؤولان آن گروه که با من ملاقات کرد خسرو کلانتری بود... سرمقاله این است: «...هنگامی که ما در خاورمیانه شروع به فعالیت کردیم با موجود خونخواری به نام بختیار روبرو بودیم که از هیچ کاری برای تهدید و ارعاب ما خودداری نکرد. چند ماه پس از کشته شدن وی کسانی که خود در زیر بال و پر او بودند شروع به جولان کردند و از این میان محمود پناهیان و مراد رزمآور با پشتیبانی که از طرف شوروی میشدند توانستند محیط را آلوده کنند... تحت چنین برنامهای پناهیان و مراد کار خود را شروع کردند و پس از مدتی اسمی هم برای خود تراشیدند: جبهه متحد ملی! جبههای که نه عضوی دارد نه پایهای و نه نیرویی. جبههای که نه هیچ سازمان سیاسی را میشناسد بجز حزب توده، و نه هیچکس آن را. آنگاه پشت این ماسک کاذب و متقلبانه، روزنامهای منتشر میکنند به نام «راه اتحاد».(صص239-237)
در مورد افشای توطئه بعثیها و تجزیهطلبان نوکر شوروی برای امام(ره) که منجر به اقدام قاطع امام(ره) شد، اتهام این کار متوجه دو نفر دیگر شد؛ یکی آقای دعایی که در نجف و در کنار امام(ره) بود، و دیگری صادق قطبزاده. اولی در این مورد تهدید شد، و دومی مورد بیمهری قرار گرفت. بدین سان، با توفیق و الطاف خداوند متعال، ضربه شکنندهای بر آن دستگاه وطن فروشی و خیانت و دشمنی با اسلام و ایران وارد ساختم، آن هم در شرایط آوارگی و تنهایی و غربت.(ص241)
در پاییز 1350، شهید رجایی برای دیدنم از طریق اروپا به دمشق آمد... چون به سازمان مخفی مرحوم حنیفنژاد خیلی مطمئن بود به او هشدار دادم که یکی- دو نفر از دوستان و اعضای آن سازمان افکار چپی و شبه مارکسیستی دارند. و با ضعف معلومات حنیف، ممکن است او را تحت تأثیر افکارشان قرار دهند یا سازمان را آلوده کنند.(ص241)
مرحوم شهید رجایی با نام مستعار «محمد امین» کمکهای مالی داخل کشور را برای تعلیمات نظامی و تدارکات و سایر فعالیتها به بنده میرساند. در تأمین مالی این امور، حجتالاسلام آقای هاشمیرفسنجانی نقش اصلی داشتند.(ص242)
ساواک به زودی- و بر خلاف انتظارم- از مهاجرتم به خارج کشور اطلاع یافت. مصاحبه با رادیو قاهره، مزید بر علت گشت.(ص245)
در جشن میلاد مولای متقیان، در کنار چند روحانی، جرج جرداق مقالهای خواند. با بیاعتنایی حاضران روبهرو گشت. ابتدا تعجب کردم و ناراحت شدم. ولی دیری نگذشت که به علت آن پی بردم. وقتی از ناشر محترمی سراغش را گرفتم یک پیاله فروشی را که جنب سینمایی در همان نزدیکی بود نشانم داد، و گفت: «پاتوقش آنجاست!» باور نکردم؛ تا بلافاصله رفتم و او را در آنجا دیدم. برای دیدارش رغبتی در خود نیافتم. مقالاتش در مجلات سکسی به چاپ میرسید، و از این راه امرار معاش میکرد؛ چنان که بسیاری از کتابها و مقالاتش برای گذران زندگی بود... تنها از جبران خلیل جبران که از دنیا رفته بود به نیکی یاد میشد.(ص250)
از اشخاصی که در کار تعلیمات نظامی و تدارکات آن کمکهای بیدریغ کردند محمدصالح حسینیقائممقامی بود... چون با رژیم بعثی مخالف بود در همان ابتدای روی کار آمدنشان تحت تعقیب قرار گرفته و مجبور به هجرت مخفیانه به لبنان شده بود... در پاییز 1349 که او را در محل شورای عالی شیعه و بعد هنرستان صور دیدم، علاوه بر کار فرهنگی، دانش آموزان هنرستان را تعلیم نظامی میداد.(ص251)
بنده و محمدصالح حسینی دلخوش بودیم که به زودی دکتر مصطفی چمران از آمریکا فرا میرسد تا به جای آدولف باله مارونی فراماسون، مدیریت هنرستان را به عهده بگیرد و بچههای شیعه- که اکثراً فقیر یا متوسط الحال ولی متدین بودند- تحت سرپرستی انسان متعهدی در خواهند آمد.(ص252)
دکتر چمران به جای آدولف باله، مدیر هنرستان برجالشمالی شد. ولی متقابلاً عذر محمدصالح حسینی را به خاطر فعالیتهای اسلامی و نظامیش خواستند... بنده و محمدصالح حسینی از این رفتار و از این سیاست، ناراحت شدیم. اما رابطه خود را با آقای صدر تا مدتی دیگر ادامه دادم.(ص253)
از خدمات برجسته حجتالاسلاموالمسلمین آقای سیدموسی صدر به شیعه لبنان، تأسیس شورای عالی شیعه است... دولت شوروی با تقاضای ایشان دایر بر تأسیس یک بیمارستان در جنوب لبنان موافقت کرد. چیزی نگذشت که رژیم شاهنشاهی از ایشان دعوت کرد و شاه در ملاقاتی با آقای صدر در زمستان 1350 پرداخت چهل میلیون دلار را برای ساختن بیمارستانی در جنوب لبنان وعده داد.(ص256)
روابط شورای عالی شیعه با رژیم شاهنشاهی بخوشی میگذشت. عوامل متعددی به حسن این روابط کمک میکردند. مدتی پیش از آن، با درگذشت آقای حکیم (رض) مرجع شیعه لبنان، شورای عالی شیعه، آنان را به آقای خویی (رض) ارجاع داده بود. این شورا از هر فعالیتی که علیه شاه در لبنان صورت میگرفت ابراز عدم رضایت مینمود، زیرا مسئولیت خود را به رفع محرومیت و استضعاف از شیعه لبنان محدود میدانست... سرانجام، روابط شورای عالی شیعه با ساواک و به دنبال آن رژیم شاه، تیره گشت. آقای صدر، متوجه دولت سوریه و الفتح شد و کار تا حدود زیادی در مسیر خیر و صلاح شیعه و مردم لبنان و ملت فلسطین قرار گرفت.(ص257)
شبی در بهار 1351، به اتفاق سیدمحمدصالح حسینی به دیدن استاد مهندس مالک بننبی- متفکر مجاهد الجزایری- رفتم... وقتی به خانه باز آمدم یکی از شاگردان امام(ره) به خانهام آمد. بعد از نیمه شب بود که ماموران امنیتی لبنان برای دستگیریم به خانه آمدند... مقصد هواپیما شهر آدانا در ترکیه بود. در فرودگاه آدانا، منتظر بودم مأموران امنیتی ترکیه همراه با مأموران سفارت شاهنشاهی آمده مرا تحویل بگیرند. اما با کمال شگفتی هیچ خبر و اثری از آنها نیافتم... به شتاب به طرف مرز سوریه حرکت کردیم. اوایل صبح فردا، به حلب رسیدم.(صص259-258)
ذیل این سند، اظهارنظر بالاترین مقام ساواک است که میگوید: «اقدامات موسی صدر صحیح است و باید تعقیب شود که از اقامت آنها در لبنان خودداری شود.»(ص263)
در این تلگراف رمز، مقدم معدوم دستور میدهد تا مرا در ترکیه به کمک پلیس سیاسی آن کشور، دستگیر و به ایران اعزام کنند.(ص271)
گزارش دیگری مورخ 16/1/53 وجود دارد که چون صحت آن قطعی است سند آن را ثبت میکنم:
موضوع: اظهارات نفری در مورد موسی صدر، سال گذشته که احمد نفری و جلال فارسی از لبنان تبعید گردیده بودند نفری از سوریه نامهای برای صدر نوشته و اظهار داشته بود که اگر ترتیب مراجعت وی را به لبنان ندهد مجلس عالی شیعیان را روی سر صدر خراب خواهد کرد.(ص276)
خبر دستگیری و تبعیدم از لبنان به زودی به ایران رسید. برادران و مردم آزاده و متدین را متأثر ساخت. امّا خبر سلامتم را کمتر کسی میبرد.(ص278)
اداره کل سوم از ریاست ساواک تهران میخواهد «با انجام تحقیقات کامل، تعیین و اعلام نمایند که نامبرده بالا با چه مدارکی و از کدام مرز و با کمک چه کسانی از کشور خارج گردیده است.»(ص282)
ساواک مدت چند سال با کمک اداره اطلاعات شهربانی و کمیته مشترک ضد خرابکاری در مورد چگونگی مهاجرتم و کسانی که در آن دست داشتهاند تحقیق و مکاتبه و مطالعه میکند. این تلاشها تا اواخر سال 1353 ادامه مییابد.(ص286)
در چند ماهی که در سوریه بودم ساواک با همه تلاشهایی که داشت نتوانست سر از کارهایم درآورد. مجموعه اطلاعاتی که از من به دستآورد ناچیز بود.(ص300)
مدتی بعد، قطبزاده به دعوت دولت عراق، از پاریس به بغداد سفر کرد... اول مهر 1351 به بغداد رفتم. آقای دعایی، مرا به حسینیه اصفهانیها در کاظمین برد... چند روز بعد، عدهای از شاگردان امام(ره) از نجف به دیدنم آمدند. این حرکت، ژنرال پناهیان را از وجودم در حسینیه اصفهانیها خبردار ساخت. روز بعد، از پنجره اطاق دیدم که دستهای از مأموران امنیتی، حسینیه را محاصره کردهاند... در بین راه درباره کیفیت ورودم پرسیدند. چند دقیقه بعد، افسری وارد اتاق شده در حالی که با احترام بیسابقهای سخن میگفت چندین بار عذرخواهی کرد و تأکید نمود که اشتباهی رخ داده است. همان رانندهای که مرا برده بود، مرا به حسینیه بازگردانید.(ص306)
شش ماه، و درست تا نوروز 1352 در نجف ماندم. یک ماه از اقامتم در نجف میگذشت که امام(ره) شهریهای را که معمولاً برای مدرسان مقرر است توسط شهید حجتالاسلام محمد منتظری مرحمت فرمودند... روزی، حجتالاسلام آقای ثقفی- امام جمعه کنونی چناران- که تازه از زیارت بیتاللهالحرام بازگشته بودند گفتند: «آقای مرتضی العسگری در مکه- یا در مدینه- نامهای خطاب به امام(ره) را به بنده دادهاند تا به ایشان برسانم. اگر ممکن است شما این نامه را تقدیم ایشان کنید.»... دیدم نامه مفصلی است؛ طی چند شماره به ذکر عباراتی از آثار، تألیفات، و سخنرانیهای چاپ شده مرحوم دکتر شریعتی پرداخته و نکات و مطالبی را که انحرافی و الحادی و خلاف پنداشته است با ذکر نام کتاب و صفحه و سطر مشخص ساخته است... [امام] فرمودند: «همه آن موارد را مراجعه کردم و خواندم. هیچیک درست نبود!»... عرض کردم: «همانطور که بر حضرتعالی پوشیده نیست نویسنده دانشمند، به ویژه کسی مثل دکتر شریعتی که در زمینههای مختلف اظهار نظر کند و چیز بنویسد قطعاً نوشتههایش از سهو و خطا خالی نخواهد بود. اگر حضرتعالی، ایشان را نوعی تأیید بفرمایید مردم همه آثارش را صحیح مطلق تلقی خواهند کرد. و این تبعات نامطلوبی هم خواهد داشت».(ص310)
آنچه به یادم مانده از الفاظ، اینهاست: «بنا ندارم کسی را تأیید کنم. اما طرفداران زیادی دارد... دارد خدمت میکند...»(ص311)
در همین زمستان- سال 1351- در بغداد یکی از ایرانیانی که با بعثیها همکاری داشت چند کتاب تازه چاپ را به بنده داد... بیش از همه، کتاب «شناخت» که آرم سازمان مجاهدین خلق را داشت نظرم را جلب کرد.(ص311)
کتاب «شناخت» را به خدمت امام(ره) بردم و توضیح مختصری درباره آن دادم.(ص312)
[امام] فرمودند: «البته، آقای مطهری با همان رمزی که بین من و ایشان بود پیغام فرستاده بودند که آنها را تأیید کنم و گفته بودند که من از مدتهاست که آنها را میشناسم و آنها چطوری هستند... ولی من آنها را تأیید نکردم.»... در حالی که متأثر شده و به هیجان آمده و از صلابت آن حکیم عارف به وجد آمده بودم با آهنگی لرزان و مهیج عرض کردم: «آقا، حضرتعالی اگر خدای نخواسته تأییدی میفرمودید هم به حیثیت حضرتعالی لطمه شدیدی میخورد و هم به مردم. و رژیم از این خیلی سوءاستفاده میکرد...».(ص313)
طلبه عزیزی که با بنده مشاجره کرد فریب این دو را خورده و آنان را از مجاهدان اولیه و متدین میپنداشت. وسیله تشکیل جلساتی را از طلبههای ایرانی شاگرد امام(ره) در نجف که تراب حقشناس سخنران آن بود فراهم میآورد. و به دستور تراب حقشناس به طلبههای بیگناه سفارش میکرد که از وجود این جلسه و یا وجود تراب حقشناس به بنده خبری ندهند... ماتریالیستهایی که به درون سازمان مجاهدین رخنه کرده و کسانی که مرتد شده بودند زیر ماسک «اسلام واقعی و انقلابی» و «اسلام دینامیک» به رد اسلام به بهانه کوبیدن «دگماتیسم مذهبی» برخاسته بودند.(ص314)
این شگرد ابتدا به وسیله «جزوه سبز» و در پاییز 1352 تا تابستان 1353 در درون آن سازمان به کار رفته بود... در همین زمان، دستنویس جلد اوّل «درسهایی درباره مارکسیسم» در تهران و شرکت سهامی انتشار، خاک میخورد. وقتی به لبنان بازگشتم از آقای علی اسلامی خواستم کتاب را از شرکت سهامی انتشار پس گرفته به چاپ برساند.(ص315)
امام(ره) پس از مطالعه جلد اوّل آن، طی نامهای ضمن قدردانی و اظهار لطف بسیاری، مرقوم فرمودند: «من تاکنون بر هیچ کتابی تقریظ ننوشتهام. ولی اگر بخواهم تقریظ بنویسم بر این کتاب شما مینویسم.»... امام(ره) برای چاپ کتاب «درسهایی درباره مارکسیسم» و ترجمه عربی، و نشر رایگان یا ارزان آن، بارها مبالغی مرحمت فرمودند. انجمنهای اسلامی اروپا و آمریکا هم در نشر آن کوشا بودند. بنیصدر هم از ترویج آن در پاریس، دریغ نداشت.(ص316)
از سال 1343، با عدهای از دبیران دبیرستان کمال جلسهای ماهانه ترتیب دادیم... ساواک که از وجود آن در نتیجه گزارشهای منبع خود اطلاع یافته بود در سال 51 تصمیم گرفت اعضای آن را تحت کنترل قرار داده مکاتبات آنان را سانسور کند، شاید ارتباط آنان را با بنده کشف نماید و به سرنخهایی دست یابد. در نتیجه این مراقبت و سانسور، دو تن از اعضای آن جلسه، یعنی شهید محمدعلی رجایی و مرحوم سیدمقداد میرزایی- از خویشاوندان نزدیک مرحوم آیتالله طالقانی- دستگیر و زندانی شدند که تا نزدیکی پیروزی انقلاب، محبوس بودند.(ص320)
سند بعدی، از سستی نظریات و بیپایگی بسیاری از گزارشهای ساواک پرده بر میدارد. به همین جهت، باید در موقع استناد به مدارک ساواک و گزارشها و اظهار نظرهای آن دقت کافی به خرج داده شود. بسیاری از آنها اعتبار ندارد و قابل استفاده در دادگاه و یا برای ارزیابی اشخاص و تمجید یا تقبیح آنان نیست.(ص341)
انقلاب لیبی علیه رژیم سلطنتی به سبک انقلاب 23 ژوئیه 1952 مصر به رهبری عبدالناصر و یک کودتای نظامی بود. انگیزه و هدفهایش نیز همانند آن بود؛ با این تفاوت که سرهنگ معمر قذاقی بیش از عبدالناصر احساسات تند مذهبی و اطلاعات دینی داشت... با فراگرفتن معارف اسلامی و سیاسی از دانشمندانی که مخفیانه در کنار خود جای داد به صورت یک سیاستپرداز اسلامی ظاهر گشت... قذافی بیپرده و بلکه خودستایانه به کمکهای مالی و تسلیحاتی به جنبشهای آزادیخواهانه و ضد استعماری به ویژه در جهان عرب کمر بست. یک «صندوق جهاد» برای این منظور در طرابلس به وجود آورد و پول سرشاری به آن ریخت... گاه با نیت پاک اجرای احکام، احکام مسلم اسلامی را زیر پا نهاد؛ چنان که هیچ غیر مسلمانی را به خاک لیبی راه نمیداد.(ص344)
در اوایل بهار 1352 که از عراق به دمشق بازگشتم تصمیم گرفتم به لیبی سفر کنم.(ص345)
با آقای بشیر هّوادی، عضو شورای انقلاب لیبی که از افسران متدین و با فرهنگ آن انقلاب بود، گفتگو کردم. با قاطعیت، آمادگی خود را برای کمک به نهضت اسلامی ایران تا براندازی رژیم پهلوی اعلام کرد.(ص346)
مسلمانان متعهد و آگاه لیبی، همچنین توده مردم و تقریباً همه علما و روحانیون با جنبش اخوان المسلمین مصر همدردی داشتند و از شهادت سید قطب و سایر علمای مجاهد آن دیار خشمگین بودند. تمایلات قومگرایانه انقلاب و حکومت لیبی را مغایر با اسلام میدانستند. وانگهی، کشاندن دختران عفیف دانشآموز و دانشجوی لیبیایی به صحنه سیاست و بیحجاب کردن آنان را انحرافی از خط شریعت میشمردند. امور دیگری پیش آمد که روحانیون آن کشور را که از پایگاه محکم مردمی برخوردار بودند به مخالفت با سیاست دولت برانگیخت.(ص347)
شوروی و عواملش هم که رفته رفته در دولت و سیاست لیبی نفوذ میکردند به این سیاست، و به دور شدن انقلاب و حکومت لیبی از اسلام، دامن زدند. چنان که بر اثر آن، اعضای متعهد و متدین شورای انقلاب، از جمله الأخ بشیر هّوادی، از کار برکنار شدند یا کناره گرفتند... طرح مشروحی برای بسیج مجاهدان ایرانی از داخل و خارج و تمرکز آنان در لیبی، و راههای انتقال ناگهانی و سریع آنان به داخل ایران، و سایر لوازم آن، تهیه کرده، ارائه دادم. این طرح مورد پسند و استقبال مسئولان لیبیایی واقع شد. پس از سومین یا چهارمین سفر، منتظر ماندم تا دولت لیبی تصمیم خود را بگیرد و به من اطلاع دهد. هنگامی اطلاع دادند که دیگر دیر شده بود. انقلاب اسلامی، آخرین ضربات را بر پیکر رژیم شاه وارد میساخت.(ص348)
در زمستان 1353، ارتش عراق زیر ضربات نیروهای مسلح مردم کُرد که توسط رژیم شاه کاملاً تقویت شده بودند، فرسوده شد... در اسفند 1353 راهی بغداد شدم... مرا از هتل به بازداشتگاه بردند. یک ماه بعد، بازجویی توأم با شکنجه آغاز شد. چهار سؤال اصلی عبارت بودند از: 1- چند سال پیش که به نام «حکمت» وارد عراق شدی چگونه و از کجا از عراق خارج شدی؟ 2- اعلامیههای سیدخمینی را چرا در شهرهای مختلف عراق پخش کردی و چرا آنها را در لبنان چاپ کردی؟ 3- سفرهایت به لیبی برای چه منظور انجام میشد؟ 4- دوستان و همکارانت در ایران چه کسانی هستند؟(ص350)
چهار ماه در زندان بعثیها به سر بردم. به هیچ کس نگفته بودم به عراق میروم. فقط به یک نفر گفته بودم عازم لبنانم... شایعه ربوده شدنم توسط ساواک نه تنها در میان ایرانیان خارج از کشور بلکه در محافل مبارزان مسلمان داخل پیچیده بود. این وضع، بعثیها را بر آن داشت تا برای حفظ آبروی خود مرا زودتر رها کنند.(ص351)
وقتی از عراق بازگشتم در سوریه مقیم شدم. در همان ایام، جنگ داخلی لبنان شروع شده بود. شهید محمدصالح حسینی و حجتالاسلام سیدهانی فحص- مشاور عرفات در امور شیعه و جنوب لبنان- سازمانی به نام «الفتح با خصوصیت اسلامی» تأسیس کردند. عدهای از جوانان آگاه و مجاهد شیعه در آن عضویت یافتند. محورهایی از جبهه جنگ با فالانژها در اختیار آنان بود. بعدها و پس از پیروزی انقلاب، به حزبالله پیوستند. در جنگهای داخلی لبنان از طریق این سازمان شرکت داشتم.(ص357)
سند دیگر حائز اهمیت فوقالعاده است. دلالت بر این دارد که رژیم شاه جسارت را تا به جایی رسانده که در صدد دستگیری این جانب از طریق مقامات دولت سوریه برآمده است.(ص362)
منصور قدر- رئیس ساواک خاورمیانه- نگذاشت بیمارستان چهل میلیون دلاری اهدایی شاه زیر نظر شورای عالی شیعه ساخته شود. دسائس او، شورای عالی شیعه را از رژیم شاهنشاهی رو گردان و به سوریه متمایل ساخت... میثاق ملّی 1943 میان مسلمانان و مسیحیان که پایه تشکیل دولت لبنان شده متضمن دو اصل یا تعهد است: اول اینکه مسیحیان هیچگاه تقاضای تحتالحمایگی از بیگانگان نکنند؛ دوم اینکه مسلمانان از کوشش برای اتحاد با سوریه یا هرگونه وحدت عربی چشم بپوشند. لکن استراتژی سوریه این بود که ظاهراً به دعوت سران مسلمان و باطناً به نفع فالانژها مناطق تحت سیطره نهضت ملی لبنان و الفتح را تصرف کند...(ص364)
در همه این احوال، شورای عالی شیعه در کنار ارتش و دولت سوریه علیه مسلمانان و فلسطینیها ایستاد تا به کلّی بیاعتبار گشت. عدهای از سازمان امل، از جمله سیدحسین موسوی و همکارانش، به این سیاست اعتراض کردند.(ص365)
از شگردها و حیلههای ساواک سخت بر حذر بودم... منطقه استقرارم در لبنان نیز تحت سیطره نظامی- سیاسی الفتح و در واقع کشور الفتح بود. سرنوشت هر عامل نفوذی یا مأمور ساواک، مرگ یا زندان بود.(ص373) ادامه دارد ...