به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در سه بخش منتشر میشود. (بخش سوم)
نقد و نظر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران
انتشار کتاب «ما چگونه، ما شدیم؟» به قلم دکتر صادق زیباکلام در اواسط سال 1374 و چاپهای مکرر آن، حاکی از حساسیت برانگیز بودن این کتاب است و به همین دلیل مورد توجه موافقان و مخالفان خود قرار گرفته است. انتشار نقدهای متعدد و برگزاری چند جلسه نقد با حضور مؤلف و منتقدان نیز دلیل دیگری بر حساسیت برانگیزی نکته یا نکات مطرح شده در این کتاب است، هر چند که دکتر زیباکلام خود معتقد است نکته تازه و بدیعی در این کتاب بیان نکرده و از میزان توجهی که به آن صورت گرفته است، اظهار تعجب مینماید: «... بایستی صادقانه اعتراف نمایم که به هنگام نگارش این کتاب هرگز فکر نمیکردم که مطالب آن این همه بحث و جدل را به وجود آورد. هنوز هم فکر میکنم اشتباهی صورت گرفته والا نه من چیز مهمی نوشتهام، نه کشفی کردهام و نه یک نظریه جدید ارائه دادهام.» (ص7، از مقدمه نویسنده برچاپ دوم)
ایشان سپس برای اثبات این سخن، عصاره آنچه را در این کتاب در پی شرح و بسط آن بوده است چنین بیان میدارد: «عصاره کلامم این بوده که ما تا به کی میخواهیم ضعفها، مشکلات، نابسامانیها و عقبماندگیهایمان را برگردن دیگران بیاندازیم و با مقصر نمودن آنان، چشم بر روی واقعیات آنچه بودهایم ببندیم؟ نمیدانم کجای این حرف آنقدر غریب و تازه است که این همه سروصدا بپا کرده است.» (همان) اگر براستی عصاره مجموع شش فصل این کتاب، همین بود که نویسنده محترم بیان داشته است، ما نیز همسان او و بلکه بیش از او از «سروصدای» ایجاد شده حول و حوش این کتاب متعجب میشدیم؛ چراکه بواقع این سخن, نه تازه و بدیع است و نه اشکال و ایرادی در آن وجود دارد که نقدهای مکتوب و حضوری متعدد را در پی داشته باشد. پس لابد به رغم «شکسته نفسی» نویسنده محترم، این سکه باید روی دیگری هم داشته باشد که این همه سروصدا به پا کرده است.
پیش از ادامه بحث و پرداختن به آن روی سکه، ذکر این نکته ضرورت دارد که آنچه یک تاریخ پژوه انجام میدهد، بیشباهت به عملکرد یک محکمه داوری نیست و به ویژه در پارهای موارد میتوان شباهت تام و تمامی بین آنها مشاهده کرد؛ از جمله درباره موضوع و مسئلهای که دکتر زیباکلام آن را دستمایه تحقیق و تألیف خویش قرار داده است. آنچه در این محکمه داوری مورد بررسی قرار گرفته، بوضوح بر پیشانی کتاب حک گردیده است: «ما چگونه، ما شدیم؟» پرپیداست که این سؤال از «ما»، ناظر بر وقوع یک جرم است؛ چراکه در یک تحلیل کلی از چگونگی وضعیت جهان، میتوان دو دسته کشورهای «پیشرفته صنعتی» و (اجازه دهید برخلاف تعابیر متعارف، از دسته دوم اینگونه یاد کنیم) «غیر آنها» را تشخیص داد. آنها که در گروه نخست قرار میگیرند، نه تنها مشکلی برای پاسخگویی به سؤال «ما چگونه ما شدیم؟» ندارند بلکه هر فرد و صنف و گروه و حزب و دستهای سعی میکند تا خود را به عنوان عامل اصلی در این زمینه نشان دهد. اما هنگامی که این سؤال پیشروی کشورهای گروه دوم قرار میگیرد، گویی اتهام بزرگ و سنگینی متوجه آنها شده است؛ لذا هر فرد و گروه و صنف و دستهای سعی دارد تا خود را پنهان سازد و یا به انحای گوناگون- گاه با صراحت و فریاد و گاه با تلویح و اشاره چشم و انگشت- دیگری را مجرم معرفی کند. البته از آنجا که در کتاب حاضر سؤال مزبور به گونهای مطرح گردیده که فارغ از تنوعات داخلی، ایرانیان را به عنوان یک واحد ملی در مقابل آن قرار داده است، لذا جایی برای بحث و جدلهای داخلی باقی نمیماند و تنها میتوان دو متهم اصلی را در این زمینه بازشناخت: «خودمان» و «استعمار».
دکتر زیباکلام به عنوان کسی که بر کرسی داوری تکیه زده، اگر پس از بررسی کلیه جوانب قضیه، اینگونه نظر میداد که در شکلگیری وضعیت کنونی ما- از زاویه مقایسه با کشورهای پیشرفته صنعتی- هر دو متهم به سهم خود مجرم هستند، حکمی عادلانه صادر کرده بود و جای بحث و مناقشهای هم در آن وجود نداشت، اما حکمی که ایشان در کتاب خویش بیان داشته، نه از این بابت که علیه «ما» ست بلکه به لحاظ یکجانبهنگری، ناعادلانه و مناقشه برانگیز است. حتی اگر ایشان صرفاً «استعمار» را در این ماجرا مجرم میخواند، باز این بی عدالتی در قضاوت ایشان محسوس بود؛ بنابراین، اشکال اصلی وارد بر این رأی، حاکمیت نگاه افراطی بر آن است, به گونهای که یکسره «ما» را به عنوان مجرم معرفی میکند. این بدان معنا نیست که نگاه ایشان در کتاب حاضر به استعمارگران، مثبت باشد, چرا که بصراحت در جای جای کتاب بر این نکته تأکید شده است که استعمارگران در طول تاریخ به چپاول دیگر کشورها پرداختهاند: «آنها آمده بودند تا نفت، گاز، قیر، توتون و تنباکو، مس، پنبه، فرهنگ و همه چیز ما را ببرند» (ص34) اما علیرغم این که استعمارگران آمده بودند تا همه چیز ما را ببرند، در محکمه داوری دکتر زیباکلام، هنگامی که رأی نهایی برای شناسایی مجرم صادر میشود، نامی از «استعمار» به این عنوان به چشم نمیخورد و تنها ماییم که باید بار این مجرمیت را بر دوش بکشیم و البته این هنوز تمام آن چیزی نیست که بر دوش ماست. در این کتاب، «ما» نه تنها بار گناه خویش را بردوش داریم، بلکه مسئولیت گناه «استعمار» نیز بر دوش «ما» نهاده میشود؛ لذا ناچار از تحمل یک محکومیت مضاعف هستیم. چگونه؟
دکتر زیباکلام با اشاره به این که تاکنون بخش عمدهای از آنچه پیرامون موضوع «انحطاط و عقبماندگی در جامعه ایران» به رشته تحریر درآمده، منعکس کننده تفکرات مارکسیستی یا متأثر از آرای نویسندگانی با تحلیلهای نئومارکسیستی در زمینه تئوری وابستگی همچون «فرانک»، «دوسانتوس» و «سالیانس» است (ص15)، عقیده دارد در این گونه رویکردها- که استعمار عامل عقبماندگی ایران قلمداد میشود- به جای پرداختن به ریشهها و علتها، همواره معلولها مورد توجه قرار گرفتهاند؛ لذا عنوان «معلولنگاری و معلولنگری» را بر آنها مینهد. از دید ایشان اگر بخواهیم خود را از بندهای این معلول نگاری رها سازیم و به عمق قضیه یا همان علتالعلل «ما شدن ما» بپردازیم، باید زاویه نگاهمان را تغییر دهیم و به جای آن که بپرسیم استعمارگران پس از ورود به ایران و دیگر سرزمینهای شرقی و جنوبی چه کردند و چه آثار و تبعاتی از خود برجای گذاردند - که پاسخ آن نیز کاملاً مشخص است: آنها آمده بودند که همه چیز ما را ببرند- باید این سؤال را مطرح سازیم که «چرا استعمار توانست به آن درجه از اقتدار و توانمندی برسد که از آن سر دنیا براه افتاده بیاید اینجا و ایران را غارت نموده و عقب نگه دارد؟» (ص34) به اعتقاد ایشان اگر این قبیل پرسشها را مطرح سازیم و در پی پاسخگویی به آنها برآییم «برای نخستین بار به جای معلول نگاری و معلولنگری به سراغ ریشهیابی رفتهایم.» (ص35) دکتر زیباکلام، خود به صراحت پاسخ سؤال ریشهای مطرح شده را در همان ابتدای کتاب عرضه میدارد: «ورود استعمار به ایران در حقیقت معلول عقبماندگی ما بود و نه علت آن» (ص36) در اینجا طبیعتاً فرض ما بر آن است که نویسنده محترم دو واژه «علت» و «معلول» را با اشراف و احاطه کامل بر معنا و مفهوم آنها به کار گرفته است، به ویژه آن که تأکید مکرر ایشان بر دو واژه کلیدی مزبور در طول کتاب و تکرار چند باره فرضیه اصلی خویش، جای هیچ شک و شبههای در این مورد باقی نمیگذارد و احتمالاتی از قبیل سهوالقلم را بکلی مردود میسازد. بنابراین وقتی ایشان تصریح میکند: «در این اثر سعی شده به جای روش معمول و متداول معلولنگری و معلولنگاری، به علتجویی و ریشهیابی پرداخته شود» با توجه به فرضیهای که مطرح شده، کاملاً مشخص است در معادله «استعمارگر- استعمار شده»، «ما استعمار شدهها» علت و «استعمارگران و استعمارگری»، معلول قلمداد شدهاند.
همانگونه که میدانیم ارتباط میان علت و معلول، «جبری» و نیز جاری در تمامی زمانها و مکانهاست. بدین معنا که هرگاه علتِ یک معلول در هر زمان و هر مکان حاضر باشد، «معلول» ناگزیر از تحقق و فعلیت است و در این زمینه هیچ اختیاری از خود ندارد. به تعبیر دیگر، کلیه مسئولیتهای ناشی از تحقق معلول برعهده علت است. به عنوان مثال، اگر حرارت 100 درجه سانتیگراد را «علت» جوش آمدن آب خالص در سطح دریا بدانیم، هنگامی که دمای یک منبع آب خالص در این سطح به 100 درجه برسد، هیچ راه و چارهای برای آب جز جوشیدن و بخار شدن باقی نمیماند. حال اگر با در نظر داشتن این نکته، نگاه دوبارهای به این جمله کتاب بیندازیم که: «ورود استعمار به ایران در حقیقت معلول عقبماندگی ما بود»، پر واضح است که ما بار دو گناه و دو محکومیت را بر دوش داریم و در محکمه تاریخ باید پاسخگوی هر دو باشیم؛ نخست آن که چرا از قافله پیشرفت، عقب ماندیم و ضعیف شدیم؟ دوم این که چرا باعث و بانی شکلگیری جریانی در تاریخ بشری شدیم که از آن تحت عنوان استعمارگری یاد میشود؟ حتی اگر از پس پاسخگویی به سؤال نخست برآییم، قطعاً نخواهیم توانست پاسخگوی آثار و تبعات سؤال دوم باشیم. در واقع این ما بودهایم که دیگران را وادار به دهها و صدها فعل ناشایست و ناروا در قالب استعمارگری کردهایم!
اگر چنین رویکردی به مسئله داشته باشیم، نیازی به تجزیه و تحلیل جزئیات مسائل مطروحه در این کتاب به منظور اظهار نظر پیرامون آنها نخواهیم داشت. همانگونه که اشاره شد، دکتر زیباکلام در طول 6 فصل، تلاش کرده است تا فرضیه خود، یعنی «استعمار معلول عقبماندگی ما» را به اثبات برساند و بدین منظور مروری بر وقایع تاریخی ایران زمین در طول 14 قرن گذشته دارد. طبعاً این بازخوانی تاریخ ایران و جهان، میتواند مورد نقد و بررسی خوانندگان کتاب قرار گیرد، کما این که در نقادیهای صورت پذیرفته در مورد این کتاب، بحثهای مفصلی پیرامون میزان صحت و سقم گزارهها و برداشتهای تاریخی نویسنده محترم شده است که در این نوشتار به پارهای از آنها خواهیم پرداخت, اما در این مرحله، فارغ از صحت و سقم تاریخنگاری دکتر زیباکلام، فرض را بر آن مینهیم که- به هر دلیل- ما دچار عقبماندگی و ضعف شدهایم و در مقابل، غربیها- به هر دلیل- پیشرفت کرده و به توانمندیهای بالایی در عرصههای نظامی، اقتصادی، صنعتی و غیره دست یافته اند. اینک با توجه به این مفروضه، مسئلهای که قصد پرداختن به آن را داریم این است که در صورت پذیرش نظریه مطروحه در کتاب «ما چگونه، ما شدیم» مبنی بر این که «استعمار علت عقبماندگی در ایران نبود بلکه معلول آن بود» (ص473) و با امعان نظر در معنا و مفهوم «علت» و «معلول» و با عنایت به ملزومات رابطه عِلّی میان پدیدهها، نگاه ما به تاریخ، سیاست و روابط بینالملل ضرورتاً باید دچار یک تغییر و تحول اساسی گردد. در این صورت، ما دنیایی کاملاً دیگرگونه را پیش روی خواهیم داشت و کلیه تحلیلها و تفسیرهای پیشین، اعتبارشان را بکلی از دست خواهند داد. تمامی قضاوتها و ارزش گذاریهای ما راجع به رویدادها، جوامع، اقشار، طبقات و شخصیتهای تاریخی نیز رنگ خواهند باخت و باید قضاوتی دوباره و البته کاملاً عکس گذشته درباره تمامی آنها داشته باشیم و در یک کلام، همه چیز به یکباره وارونه خواهد شد.
اگر تا پیش از این، نسل کشی سرخپوستان را در سرزمین خودشان توسط مهاجران اروپایی، یک جنایت فراموش نشدنی به شمار میآوردیم و مهاجمان را بدین لحاظ محکوم میکردیم، اینک نه تنها هیچ محکومیتی را متوجه آنها نمیدانیم، بلکه سرخپوستان قتل عام شده را سرزنش میکنیم که چرا به واسطه «عقبماندگی» خود، علت و مسبب این واقعه دردناک شدند و دست سفیدپوستان را به چنین جنایتی آلودند؟ اگر هجوم اروپاییان به آفریقا و قتل عام و به بردگی بردن صدها هزار زن و مرد جوان سیاهپوست را یک لکه ننگ پاک نشدنی از چهره تمدن نژادپرست اروپایی- آمریکایی به حساب میآوردیم، اینک باید از این اشتباه بزرگ تاریخی خود نادم باشیم و آفریقا و آفریقاییان را شماتت کنیم که چرا موجب بروز پدیدهای زشت در تاریخ بشریت شدند که حتی یادآوری آن نیز، تلخکامی بیحد و حصری را به همراه دارد؟ اگر تاکنون چنین میاندیشیدیم که به کارگیری سیاست کشتیهای توپدار توسط اسپانیاییها، پرتغالیها،و هلندیها و انگلیسیها، باعث شد تا منابع و ذخایر کشورهای شرقی به تاراج برده و تمام توش و توان اقتصادی آنها در جهت تأمین منافع استعمارگران به کار گرفته شود، امروز باید از این قضاوت ناعادلانه خود در پیشگاه تمامی استعمارگران عذرخواهی کنیم و لعن و نفرین خود را متوجه ملتهایی بدانیم که باعث و بانی ارتکاب چنین کارهایی به دست اروپاییان شدهاند. اگر تاکنون روز ششم اوت 1945- یعنی زمان فرو افتادن بمب اتمی از یک هواپیمای ب52 آمریکایی بر سر مردم هیروشیمای ژاپن- را روز ننگ ایالات متحده به شمار میآوردیم، از این پس این روز را باید روز طرح این سؤال بزرگ از مردم ژاپن قرار داد که چرا شما با وضعیت نظامی و اقتصادی ضعیفتر خود، موجب بروز چنین فاجعهای شدید؟ همین سؤال را از مردم ویتنام نیز میتوان کرد، بعلاوه این که آنها باید پاسخگوی این سؤال نیز باشند که چرا آنها به نیویورک و واشنگتن و تگزاس و لسآنجلس یورش نبردند و به قتل عام زن و مرد و پیر و جوان آمریکایی در کمال قساوت، نپرداختند؟ اگر آنها ملتی ضعیف و عقبمانده بودهاند، این جرم برای محکومیت آنها در این واقعه تاریخی کافی است چون هجوم فرانسویها و آمریکاییها به سرزمین آنها، «معلول» همین ضعف و عقبماندگی آنها بوده است. آیا در حالی که «علت» وجود دارد، میتوان «معلول» را تخطئه و محکوم کرد؟
بنابراین ملاحظه میشود که در چارچوب تحلیلی ارائه شده از سوی دکتر زیباکلام، باید در یک فراخوان عمومی، به اعاده حیثیت از تمامی جنایتکاران، نژادپرستان، استعمارگران، سلطهجویان و امثالهم در طول تاریخ پرداخت و هرچند که میدانیم مرتکب «جنایت علیه بشریت» شدهاند، اما در این چارچوب آنها را حداکثر در حد «آلت فعل» به شمار میآوریم؛ چراکه «معلول» بودهاند و هیچ اختیاری از خود در انجام آنچه کردهاند، نداشتهاند. در مقابل، تمامی جوامع، کشورها، دولتها و انسانهایی که بظاهر قربانی آن جنایات شدهاند، امروز باید پاسخگوی این سؤال بزرگ در محکمه داوری وجدان بشریت باشند که چرا «علت» و «موجبیت» چنین جنایاتی را فراهم آوردهاند؟
اما آثار و تبعات نظریه نویسنده محترم تنها منحصر به «آنچه گذشت» نمیشود، بلکه زمان حاضر را نیز در بر میگیرد. همانگونه که میدانیم در طول حدود یکی- دو قرن گذشته، قراردادها، معاهدات و کنوانسیونهای گوناگونی میان ملتها و دولتهای مختلف با یکدیگر بسته شده و سازمانهای بینالمللی و منطقهای متعددی نیز شکل گرفتهاند. بخش قابل توجهی از وظایف این سازمانها و نیز محتوای قراردادها و معاهدات، در کنه و ذات خود مبتنی بر تنظیم روابط عادلانه و احترام آمیز میان کشورهای مختلف و جلوگیری از بروز مسائلی مانند تجاوز نظامی، دخالتهای سیاسی و نفوذهای امنیتی به حریم یکدیگر است. این که اینگونه تدابیر تا چه حد توانستهاند در عمل کارآیی داشته باشند و به هدف خود نائل آیند، بحث دیگری است، اما اندیشه و تفکر زیربنایی پیدایی و استمرار آنها را باید یافتن راهی برای استقرار صلح و آرامش بر جامعه بشری قلمداد کرد. اینک بر اساس نظریه دکتر زیباکلام باید بصراحت اعلام داشت جمیع آنچه در طول قرون گذشته به منظور تنظیم روابط بینالملل صورت پذیرفته و همچنان ادامه دارد، نه تنها به لحاظ عملی، بلکه به لحاظ نظری و تئوریک یکسره باطل، مهمل و بلکه مضحک است. اگر «الف» علت «ب» باشد و «ب» معلول «الف»، براساس هیچ قرارداد بشری، حتی اگر امضای آحاد انسانهای روی زمین نیز بر پای آن قرارداد به چشم بخورد، نمیتوان از پدیدار شدن «معلول» به هنگام پدیداری «علت» جلوگیری به عمل آورد. آیا این براستی مهمل و مضحک نیست که قراردادی میان دو فرد یا دو کشور یا اساساً کلیه کشورهای جهان تنظیم و امضا شود که از این پس آب خالص در دمای 100 درجه سانتیگراد در سطح دریا به جوش نیاید و بخار نشود! بیتردید اگر روزی چنین قراردادی ولو بین کلیه ابنای بشر بسته شود، بلافاصله حکم به آن خواهیم کرد که هیچیک از آنها کمترین بهرهای از عقل ندارند. در چارچوب نظریه دکتر زیباکلام، ضعفِ ضعیفان، علت تجاوز قویها قلمداد شده است. این رابطه علّی- و صدالبته جبری- را چگونه میتوان با عقد قراردادهایی به یک رابطه غیرعلّی و اختیاری تبدیل کرد؟ اگر در گذشته، جبر ناشی از چنین رابطهای، پای استعمارگران را به سرزمینهای مستعمره باز کرد، چرا باید در حال حاضر قائل به وضعیتی متفاوت از گذشته باشیم؟ آیا بر اصل علیت خدشهای وارد آمده و رابطه علت و معلولی بین پدیدارها دچار تغییر و تحولی گردیده است؟ از آنجا که اصل علیت، یک اصل بدیهی، دائمی و فراگیر است، بنابراین هیچ یک از این فروض نمیتوانند قرین صحت باشند و لذا بر مبنای نظریه دکتر زیباکلام باید گفت کلیه قراردادها، معاهدات، تدابیر و برنامههایی که به منظور استقرار روابط عادلانه و احترامآمیز میان کشورهای جهان- که در میان یکایک آنها میتوان نسبت «ضعیف- قوی» قائل شد- منعقد میگردد، اساساً فاقد زیربنای عقلایی است.
از سوی دیگر، اگر این نظریه نویسنده محترم را بپذیریم، عقلاً و نظراً نمیتوان برقراری رابطه برابر و عادلانه را در صحنه بینالمللی انتظار داشت؛ زیرا طبق اصل علیت، نفس وجود ضعیفها به معنای استمرار وجود «علتِ» هجوم قویها بر آنهاست و از آنجا که هدف قویها یا استعمارگران «بردن همه چیز» ضعیفهاست، بنابراین هرگز کشورهای تحت سلطه و استعمار، قادر به تقویت خویش و قطع این رابطه علّی نخواهند بود؛ لذا به لحاظ نظری، برقراری روابط برابر میان آنها امکان تحقق نخواهد یافت.
همچنین از آنجا که اصل علیت، یک اصل فراگیر است و در همه زمانها و مکانها جریان دارد، قاعدتاً باید نظریه دکتر زیباکلام را در حوزه مسائل داخلی یک کشور نیز جاری دانست و در این صورت در درون اجتماع خود نیز با وارونگی وضعیت مواجه خواهیم شد. به عنوان نمونه، طبق این نظریه- بیآن که قصد مزاح و مطایبهای در میان باشد- از این پس دزدان، صبح روز بعد از دزدی میتوانند به دادسرا مراجعه و از مالک خانهای که مبادرت به دزدی از آن کردهاند، شکایت کنند؛ زیرا «ضعف» سیستم امنیتی و حفاظتی خانه مذکور «علت» دزدیشان بوده و آنها را به این کار واداشته است. در واقع دزدان مرتکب عمل زشتی شدهاند که معلول آن علت بوده و از آنجا که ارادهای از خود در این زمینه نداشتهاند، میتوانند از صاحب عِلّه نزد قاضی شاکی شوند. از طرفی، هرگونه دفاعیه صاحبخانه مال باخته نیز مسموع نخواهد بود. برمبنای نظریه دکتر زیباکلام، قاضی میتواند در مقابل آنها چنین استدلال کند که کار دزد، دزدی است. دزد برای تلاوت قرآن و خواندن دعای کمیل به خانه کسی نمیرود. دزد میرود تا پول، طلا، فرش و خلاصه همه چیز او را ببرد، اما اگر شما دچار ضعف نبودید و همه جوانب حفاظتی را رعایت میکردید، آیا دزد میتوانست وارد خانهتان شود و مبادرت به دزدی- که البته کار بدی هم است- بکند؟ آیا در آن صورت اصلاً چنین طرح و نقشهای در ذهن او شکل میگرفت؟ اصلاً چرا شما به خانه او نرفته و اموال او را ندزدیدهاید و چگونه شد که او چنین توان و جرئت و جسارتی پیدا کرد که به خانه شما دستبرد بزند؟ از طرفی، در حالی که او با سعی و تلاش فراوان خانه شما و میزان توانمندی شما را برای دفاع از خود شناسایی و ارزیابی کرده، و به ضعف شما پی برده بود، شما به دلیل همین ضعف و ناتوانی حتی آدرس خانه او را هم نمیدانستید. پس به دلایل متعدد اساساً شما «علت» این دزدی - که البته کار بدی هم است- هستید و دزد یک «معلول» بیش نیست. بنابراین آنکه متهم است، آنکه باید پاسخگو باشد و آنکه باید راهی زندان شود، «علت» است و نه معلول. فاعل است نه «آلت فعل». به این ترتیب بر مبنای نظریه دکتر زیباکلام، باید درب زندانها را گشود و تمامی دزدان، قاتلان و قاچاقچیان را آزاد کرد و به جای آنها، دیگرانی را که «علت» واقعی اینگونه اعمال زشت و ناپسند بودهاند راهی زندانها کرد.
خوشبختانه در عمل و در عالم واقع، هرگز شاهد چنین دنیای وارونهای نبودهایم و نخواهیم بود؛ زیرا مبنای تئوریک آن بکلی باطل است. برخی از منتقدان این نظریه، آن را به مثابه «غسل تعمید استعمار» قلمداد کردهاند (دکتر سعید زیباکلام، صفحات 380 الی 400) که البته نویسنده محترم کتاب در پاسخ به این انتقادات، آنها را بکلی مردود دانسته و دلیل اطلاق چنین عناوینی را بر این نظریه پی نبردن به عمق سخن خویش خوانده و سپس گلایهمندانه به طرح این سؤال از منتقدان پرداخته است که «نمیدانم در کجای «ما چگونه ما شدیم» بنده از غرب و عملکرد آن جزء به جزء به دفاع برخاسته و آن را تأیید و تصدیق کردهام؟ جرم و گناه نابخشودنیم آن است که میگویم ما تا کی میخواهیم چشمانمان را برروی ضعفها، کاستیها و مشکلات جامعهمان ببندیم و دیگری را مسئول همه بدبختیهایمان بدانیم؟» (ص417) البته واقعیت قضیه هم این است که نویسنده محترم، هرگز در کتابش، استعمارگری را به لحاظ ارزشی، عملی مثبت و خوب قلمداد نکرده است، بلکه در جایجای کتاب متذکر میشود که آنچه توسط استعمارگران اعم از غارت و چپاول و نیز کشت و کشتار صورت گرفته، بکلی ناپسند و زشت و قبیح بوده است. (ص36) اما نکته اصلی و مهم آن است که در تحلیل نویسنده محترم، علت و عامل این وقایع زشت، «عقبماندگیِ عقبماندههاست». با توجه به این نکته محوری و توضیحاتی که در تبیین و تشریح این نظریه و آثار و تبعات آن داده شد، این که گفته شود ایشان صرفاً به غسل تعمید استعمار پرداخته یا آب تطهیر بر سر آن ریخته (مقاله روزنامه جمهوری اسلامی 19 تیرماه 1374 مندرج در صفحات 401 الی 412) به هیچ وجه حق مطلب را ادا نمیکند، چرا که طبق نظریه دکتر زیباکلام، استعمار و استعمارگران در طول تاریخ بشریت نه تنها متهم و محکوم نیستند، بلکه حتی میتوانند شاکی و طلبکار هم باشند، زیرا اگر فعل زشت و ناپسندی در تاریخ بشریت صورت پذیرفته است، علت و عامل آن، «عقبماندهها» بودهاند و استعمارگران «حق دارند» از کسانی که آنها را به انجام چنین اعمالی وادار ساختهاند، دستکم به محکمه داوری وجدان بشریت، شکایت برند.
اینک پس از بررسی کلیت نظریه و چارچوب تحلیلی مطروحه در این کتاب، جا دارد وارد متن آن شویم و به ارزیابی مبانی استدلالی نویسنده محترم در اثبات نظریه خویش بپردازیم. از نظر دکتر زیباکلام نخستین گام برای رسیدن به حقایق تاریخی کشورمان و یافتن پاسخی درست برای سؤال بزرگ «ما چگونه ما شدیم؟» آسیبشناسی تفکر تاریخی در ایران است. به اعتقاد ایشان فکر و اندیشه تاریخی در کشور استعمارزده ما، از سال 1320 و همزمان با شکلگیری حزب توده به عنوان پایگاه اندیشه مارکسیستی در ایران، دچار انحرافی بس بزرگ گردید؛ چراکه دیدگاههای مارکسیستی بر اندیشه تاریخی ما سیطره یافت و آن را به کژراههای کشانید که دیگر قادر به مشاهده و درک حقایق تاریخی نبود: «تفکرات چپ که به تدریج از اوائل قرن بیستم در ایران ظاهر شده بود، به یکباره در عصر بعد از فروپاشی دیکتاتوری رضاشاه در قالب تشکیلاتی منضبط، نیرومند، متشکل و سازمان یافته به نام حزب توده ایران در میان تحصیل کردگان، روشنفکران و اقشار مدرن جامعه، گستردگی فراوانی یافت.» (ص24) به عقیده ایشان تا پیش از این برهه، روشنفکری ایران یکسره تحت نفوذ مفاهیم و انگارههای غربی قرار داشت و از این پس مفاهیم چپ جایگزین آنها شدند: «مفاهیم و انگارههای غربی جای خود را به انگارههای مارکسیستی همچون تضاد طبقاتی، جامعه بیطبقه، پرولتاریا، طبقه کارگر، زحمتکشان، تضاد، امپریالیسم، انقلاب، استعمار، مبارزه... دادند.» (ص29) و سپس همزمان با ورود این مفاهیم، تئوریهای مارکسیستی نیز سایه سنگین خود را بر تفکر تاریخی در ایران انداختند: «تئوریهای ریز و درشت مارکسیستی و شبه مارکسیستی با اصطلاحات خاص خود نظیر «وابستگی»، «توسعه و وابستگی»، «سرمایهداری وابسته»، «بورژوازی کمپرادور»، «صدور کالا و سرمایه از سوی کشورهای امپریالیستی یا متروپل به مستعمرات و کشورهای وابسته»، «اقتصاد وابسته»، «استعمار فرهنگی»، «فرهنگ استعماری» و... از زوایای مختلف به تجزیه و تحلیل اسباب و علل عقبماندگی ایران و رابطه بین شرق و غرب پرداختند. از دیدگاه رادیکال و انقلابی جدید، رابطه بین شرق و غرب در تضاد، تقابل و رویارویی خلاصه میشد.» (ص29) سرانجام، از نظر ایشان تحولات سیاسی و فکری منتهی به دهه 20 بنیان کجاندیشی را در میان روشنفکران و نظریهپردازان ایرانی نهاد و آنها را به مسیری انحرافی کشانید: «زیربنای اندیشه نویسندگان و تحلیلگران ایرانی که درباره مقوله عقبماندگی و توسعه نیافتگی تاکنون به تجزیه و تحلیل پرداختهاند بر روی قالب و چارچوبه مارکسیزم قرار گرفته است. اگرچه که بر روی آن لعابی از تعلقات دینی یا ملیگرایی نیز نشسته باشد.» (ص40)
جالب اینجاست که آنچه دکتر زیباکلام منتسب به دیگران میکند- زیربنای مارکسیستی اندیشه- دقیقاً همان مسئلهای است که بر اندیشه و نوع نگاه خود ایشان اطلاق و سیطره دارد. در اندیشه مارکسیستی، یک عامل، نیروی محرکه و پیش برنده تاریخ به شمار آمده و آن «تضاد طبقاتی» است. بر اساس این تضاد، حرکت و جریانی در تاریخ بشری از «کمون اولیه» تا «سوسیالیسم» و سپس «کمونیسم» شکل میگیرد که کاملاً جبری، یکسویه و فراگیر است و از آن تحت عنوان «دترمینیسم» یا موجبیت یا جبر تاریخی یاد میشود. بنابراین به طور خلاصه، تاریخ بر مبنای یک علت یعنی «تضاد طبقاتی» به صورت جبری به پیش میرود. حال اگر فارغ از جزئیات و مصادیق، اصل و جوهره نظریه دکتر زیباکلام را مورد توجه قرار دهیم، «استعمار معلول عقبماندگی ما بود» (ص36) ملاحظه میشود که مبانی آن کاملاً مبتنی بر مبانی نظری مارکسیستی است. نگاه تک بعدی و تک عاملی ایشان در زمینه مسائل اجتماعی و تاریخی دقیقاً همان نگاه تک عاملی مارکسیسم در این حوزه است. در واقع اگر اشکالات و ایرادات بسیاری بر مارکسیسم وارد شده و میشود، بدین سبب نیست که منتقدان هیچ نقشی برای تضاد طبقاتی در شکلدهی و حرکتبخشی به تاریخ قائل نبودهاند، بلکه همه بحث بر سر منحصر کردن حرکت تاریخ به یک عامل بوده است. همانگونه که در ابتدای این نوشتار آمد، اگر دکتر زیباکلام، عقبماندگی ما را یکی از عوامل ورود استعمار به ایران و دیگر کشورها و جوامع شرقی به شمار میآورد، اشکال و ایرادی بر آن وارد نبود، اما ایشان به ضرس قاطع در چندین نوبت بر این نکته اصرار میورزد که «علت» ورود استعمار به ایران، «عقب ماندگی» ما بود. از طرفی نگاه تک بعدی نویسنده محترم را در تحلیل شرایط سیاسی و فکری ایران نیز میتوان مشاهده کرد. همان گونه که اشاره شد، از نگاه ایشان پس از تشکیل حزب توده، روشنفکران ایران یکسره تحت تأثیر و حاکمیت تفکر مارکسیستی قرار میگیرند و تا زمان طرح نظریه ایشان، این وضعیت استمرار مییابد: «اگر این پرسشها مطرح شوند برای نخستین بار ما بجای معلول نگاری و معلول نگری به سراغ ریشهیابی رفتهایم.» (ص35)
پرواضح است که اگر چه ورود اندیشههای مارکسیستی به ایران از اوایل قرن بیستم میلادی و سپس اشاعه آن به دنبال تأسیس حزب توده، توانست بخشهایی از روشنفکری ایران را تحت تأثیر قرار دهد، اما هرگز موفق به سیطره کامل بر این طیف- به معنای اخص خود- و به طریق اولی بر جامعه فکری و اندیشمندان و متفکران ایرانی نشد و همواره تنوع فکری در ایران به چشم میخورده است. لذا این یکسویهنگری افراطی دکتر زیباکلام و صدور احکام قطعی مبنی بر این که تا قبل از تأسیس حزب توده کلیه روشنفکران ایرانی غرب زده و پس از آن تمامی آنها مارکسیست میشوند - ولو آن که «بر روی آن لعابی از تعلقات دینی یا ملیگرایی نیز نشسته باشد» (ص40) - دقیقاً همان نوع نگاه مارکسیستی به قضایاست.
وجه دیگر مارکسیستی بودن نظریه مطرح شده توسط دکتر زیباکلام، جوهره دترمینیستی و جبریت نهفته در آن است. همان گونه که آمد در رابطه علّی میان «عقبماندگی» و «استعمار»، استعمارگران چاره و گریزی از آنچه انجام دادهاند، نداشتهاند. در اندیشه مارکسیستی نیز گذار جوامع از بردهداری به فئودالیسم و از فئودالیسم به سرمایهداری گریزناپذیر است. لذا همان گونه که طبق نظریه نویسنده محترم، با آن که استعمارگری فینفسه کاری ناشایست است، اما نمیتوان استعمارگر را به واسطه دست یازیدن به این عمل غیراختیاری و کاملاً جبری، اخلاقاً محکوم کرد، در مارکسیسم هم قاعدتاً نمیتوان سرمایهداران را به لحاظ اخلاقی محکوم کرد، چون اختیاری از خود در پدیداری نداشتهاند. جبر تاریخ آنها را به صحنه آورده است و همان جبر تاریخ نیز آنها را از صحنه خواهد برد.
این جبرگرایی مارکسیستی در اندیشه نویسنده، به ویژه آنگاه کاملاً نمایان و بارز میشود که ایشان خاطرنشان میسازد: «واقعیت این است که ما نیز همچون اروپائیان استعمارگر، وقتی آب بوده است نشان دادهایم که شناگران قابلی هستیم... پاسخ واقعبینانهتر این است که ما توان به استعمار درآوردن دیگران را نداشتیم، گرفتن انگلیس، فرانسه و بلژیک که جای خود دارد، ما اگر در توانمان بود گرجستان، قفقاز، شیروان، داغستان، ایروان، هرات و... را از دست نمیدادیم... بنابراین این سؤال که چرا استعمارگران سر از سرزمین ما به در آوردند اما ما نرفتیم جایی را مستعمره نمائیم، به این پرسش تبدیل میشود که چرا و چگونه شد که استعمارگران آنهمه توان یافتند و ما در مقابل، آن همه ضعیف و ناتوان.»(ص33) بوضوح پیداست که ایشان بر اساس نظریه دترمینیستی «ضعف، علت استعمار» معتقد است اساساً نباید این سؤال را مطرح کرد که چرا کشور «الف»، کشور «ب» را مستعمره کرد؛ زیرا پاسخ بدیهی آن این است که عدم تعادل و توازن قدرت میان آن دو، علت سلطهیابی یکی بر دیگری بوده و این جبر تاریخ است؛ به عبارت دیگر اگر روزی کشور «ب» قدرت بیشتری پیدا کند، لاجرم کشور «الف» را مستعمره خواهد ساخت؛ بنابراین آنچه باید در پی یافتنش بود این است که چرا «الف» توانست قدرت بیشتری نسبت به «ب» کسب کند. بقیه قضایا را دترمینیسم تاریخی خود به پیش خواهد برد.
اما سومین وجه اشتراک دیدگاه نویسنده محترم و مارکسیسم آن است که هر دو اشتباه از آب درآمدهاند. مارکسیسم در همان گام نخست بر خلاف پیشبینی واضع آن مارکس، به جای آن که بساط خود را در آلمان یا انگلیس به عنوان دو کشور پیشرفته سرمایهداری و صنعتی و آماده انقلاب، پهن کند، ناچار از آن شد که در کشور کشاورزی روسیه رحل اقامت افکند. این تخطی از دترمینیسم مورد نظر مارکس، نقطه آغازی بر تدوین تبصرهها و تکملههای گوناگون بر مارکسیسم شد که اولین آنها توسط لنین - رهبر انقلاب روسیه - به پیروان این نظریه ارائه گردید و در طول حاکمیت 70 ساله آن تا زمان برچیده شدن، این روال ادامه یافت تا آنگاه که دیگر از دست هیچکس برای نجات مارکسیسم هیچکاری ساخته نبود. نظریه دکتر زیباکلام نیز هرگز توانایی پاسخگویی به سؤالات و اشکالات مطروحه پیرامون آن را ندارد. همانگونه که پیشتر اشاره شد، وفق این نظریه ما باید در عمل با دنیایی وارونه مواجه باشیم، حال آن که چنین نیست. همچنین اگر ضعف و عقبماندگی را عامل و علت استعمار بدانیم، باید در میان تمامی یا غالب کشورهای جهان ضرورتاً رابطه استعمارگر- استعمار شده برقرار باشد و هرگز این رابطه و نظام بینالمللی مبتنی بر آن از هم گسیخته نشود، در حالی که اگرچه همچنان نسبت ضعیف و قوی در بین کشورهای غربی وشرقی - و نیز در میان کشورهای عضو مجموعه شرق یا غرب - برقرار بوده و هست، اما رابطه «استعمارگر- استعمار شده» به معنایی که در این کتاب مورد بحث قرار گرفته، از میان آنها برچیده شده است؛ بنابراین نمیتوان تحقق این ارتباط را صرفاً منوط به ضعف و عقب ماندگی دانست و بسیاری عوامل دیگر نیز در وجود یا محو آن دخیلند که نویسنده محترم اعتنای لازم را به آنها نکرده است. به عنوان نمونه، با در نظر گرفتن سیر روابط بینالملل میان جوامع و کشورهای اروپایی میتوان بیاعتباری نظریه «عقبماندگی عامل استعمار» را ملاحظه کرد. وجود جنگهای مستمر و دامنهدار میان خاندانها و حکومتهای محلی مستقر در اروپا، حاکی از دورانی است که در این قاره قویها درصدد تسلط بر ضعیفها بودند، اما از سال 1492 نگاه اروپاییان- بنا به دلایلی که نویسنده محترم در کتاب متذکر شده است - متوجه خارج اروپا میشود و دوران استعمار ملل شرقی و آفریقایی آغاز میگردد.
انعقاد قراردادهای وستفالی در اواسط قرن هفدهم و معاهده وین در اوایل قرن نوزدهم، گامهای دیگری است که اروپا را برای برچیدن نائره جنگ از میان خود، به پیش میبرد. هر یک از این قراردادها حداقل به مدت یک قرن، آرامش و عدم تعرض را بر اروپایی که از کشورهایی با میزان قدرت متفاوت تشکیل شده بود، حاکم میسازند. اگر ضعف و عقبماندگی علت استعمار است، چگونه این رابطه علّی و ضروری در میان کشورهای اروپایی با عقد پیمانهایی، نقض میشود؟ چرا هلندیها به جای آن که مثلاً آلمان، اتریش یا سوئیس را که در نزدیکی آنها قرار دارد اشغال کنند، رو به سوی سرزمینهای شرقی با هزاران کیلومتر فاصله میگذارند و به اشغال و استعمار آنجا میپردازند؟ چرا انگلیسیها که زمانی هیچ کشور اروپایی توان ایستادگی در مقابل آنها را نداشت از استعمار کشورهای ضعیفتر نزدیک به خود چشم میپوشند و راهی استعمار هند و آفریقای جنوبی و زیمبابوه و غیره میشوند؟ چرا پس از جنگ جهانی دوم که کشورهای اروپایی در نهایت ضعف و درماندگی و ویرانی هستند، آمریکا به عنوان یک کشور قوی، ثروتمند و تازه نفس نه تنها اقدام به برقراری رابطه «استعمارگر- استعمار شده» با آنها نمیکند بلکه سیاستهای خود را مبتنی بر تقویت و بازسازی این کشورها قرار میدهد؟ چرا میان کشورهای ضعیف و قوی اروپایی، پیمان اتحاد شکل میگیرد و حرکت به سوی ایجاد جامعه مشترک اروپا آغاز میگردد و سپس اروپای واحد از همراهی و همکاری این کشورها شکل میگیرد؟ در پاسخگویی به این سؤالات ملاحظه میشود دهها عامل سیاسی، جغرافیایی، نژادی، مذهبی، زبانی، اقتصادی، فرهنگی و نظامی در شکل دادن به روابط کشورها و از جمله کشورهای قوی و ضعیف دخیل بوده و هستند و تقلیل این حجم عظیم از علل و عوامل به یک عامل «عقبماندگی» جز یک توجیه غیرموجه در این زمینه به شمار نمیآید.
اما فارغ از اینگونه اشکالات نظری و منطقی وارد بر دیدگاه و نظریه دکتر زیباکلام، جا دارد نگاهی نیز به مستندات تاریخی ایشان برای اثبات نظریه خویش بیندازیم. نویسنده محترم پس از آن که در مقدمه و نیز فصل اول، از حاکمیت یافتن اندیشه مارکسیستی بر روشنفکران ایران پس از دهه 20 و اشاعه تحلیلهای مارکسیستی درباره سیر تحولات ایران از گذشته تاکنون، انتقاد میکند و آن را موجب ارائه دیدگاههای نادرست و نامنطبق بر اوضاع و شرایط کشورمان به حساب میآورد، در فصل دوم از کتاب خویش به تشریح وضعیت اقتصادی ایران و پیدایی دولت در این سرزمین میپردازد و با تمرکز توجه خویش بر مسئله «آب» به عنوان مهمترین کالای اقتصادی در ایران، به تشریح چگونگی تکوین و تشکیل «دولت» در این خطه میپردازد. ایشان همچنین با بررسی تطبیقی وضعیت آب و هوایی و جغرافیایی ایران و اروپا، تفاوتهای موجود در نحوه شکلگیری دولت در اینجا و آنجا را نیز مورد مطالعه قرار داده و درصدد تبیین علل و عوامل عقب ماندگی در ایران و پیشرفتگی اروپا - یا به تعبیر دیگر، استعمارزده شدن ایران و استعمارگر شدن اروپائیان - برآمده است.
نخستین نکته در مورد این سیر مطالعاتی و چارچوب تحلیلی نویسنده محترم درباره مبانی تشکیل دولت در ایران آن است که علیرغم انتقادات تند و تیز از سیطره نگاه مارکسیستی بر تحولات ایران به عمل آورده، خود نویسنده نیز دقیقاً در چارچوب همین تفکر گام برداشته است. دکتر زیباکلام در عین حال که گلایهمندانه میگوید: «ظرف یک قرن گذشته بالاخص از شهریور. 1320 به این طرف کمتر نوشته جدی پیرامون تحولات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی ایران را میتوان یافت که مملو از تعابیر و اصطلاحات مارکس همچون «فئودالیزم»، «نظام بردهداری»، «بورژوازی» و «تضاد» نباشد» (ص44) و سپس بر این نکته پای میفشارد که «مشکل از آنجا شروع میشود که با بکارگیری اسلوب و قالبندیهای از پیش تعیین شده برای شناخت اجتماعی یک جامعه، تصویری به دست میآوریم که معلوم نیست تا چه میزان منطبق بر واقعیات آن جامعه است.» (ص47) خود به هنگام تحلیل روند شکلگیری دولت در ایران، «کمبود آب» را به عنوان یک عامل اساسی مد نظر قرار داده و مبنای «پیدایش حکومت» را «بر اساس نیاز به کار دسته جمعی (برای تهیه و توزیع آب)» عنوان میدارد. (ص101)
البته ایشان، این نظریه خود را دقیقاً در تقابل با نظر مارکس پیرامون تشکیل دولت در جوامع غربی- که بر اساس «تضاد» بوده است- میخواند، اما نکته مهم اینجاست که ایشان نیز در تحلیل خود، «اقتصاد» را زیربنا قلمداد کرده و شکلگیری «دولت» را مبتنی بر عوامل اقتصادی میداند: «تلاشهایی که برای تهیه و تأمین آب صورت میگرفته طبیعتاً نمیتوانسته به صورت فردی صورت گیرد و الزاماً میبایستی به صورت دسته جمعی و گروهی انجام پذیرد... نفس ایجاد تأسیسات آبیاری که دیدیم به دلیل طبیعت خود، بالاجبار کارهای دسته جمعی میطلبید، ضرورت پیدایش نهادی را به وجود آورد که بتواند امور فوق را رتق و فتق نماید. این ضرورت نیاز به نهاد یا سازمانی که قادر باشد امور مربوط به تهیه و توزیع آب در جوامع شرقی از جمله ایران را اداره نماید، مبنای پیدایش حکومت در این جوامع گردید.» (صص 100-101) آنچه نویسنده محترم بیان میدارد در واقع یک تحلیل ناب مارکسیستی؛ است چراکه در مارکسیسم تمام مسائل دیگر اعم از دولت، دین، اخلاق، روابط اجتماعی و غیره، روبنا به حساب میآید و آنچه به این روبناها، شکل و هویت میبخشد و آنها را در مسیر تاریخ به پیش میبرد - یا به تعبیر مارکسیستی، تکامل میبخشد - «اقتصاد و روابط تولیدی» است.
این سخن نویسنده محترم که دیدگاه مارکس درباره شکلگیری دولت در مغرب زمین مبتنی بر «تضاد» و دیدگاه ایشان درباره شکلگیری دولت در شرق و ایران، مبتنی بر «همکاری» است نیز چیزی از غلظت مارکسیستزدگی هسته مرکزی این نظریه کم نمیکند؛ زیرا به هر حال، «روابط تولیدی» زیربنا تلقی شده است. از طرفی، آنچه دکتر زیباکلام میگوید، به تصریح خود ایشان، دیدگاه صریح مارکس درباره شکلگیری دولت در مشرقزمین بر مبنای «وجه تولید آسیایی» است: «مارکس خود از نخستین کسانی بود که بر روی تفاوت نحوه تولید در شرق نسبت به غرب انگشت گذارد. او در مقالهای در سال 1853 تفاوت فوق را اینگونه شرح میدهد: آب و هوا و شرایط اقلیمی و مخصوصاً پهنه وسیع بیابانها که از صحرای آفریقا، از طریق عربستان و ایران و هند تا تاتارستان تا مرتفعترین فلاتهای آسیا، دامن خود را گسترانیدهاند، سبب پیدایش آبیاری مصنوعی به وسیله کانالها و مؤسسات آبیاری شد که پایه کشاورزی شرقی را تشکیل میدهد... در بینالنهرین و ایران و غیره از آبهایی که دارای بستر مرتفع هستند برای آبگیری کانالهای آبیاری استفاده مینمایند. این ضرورت حاد یعنی لزوم استفاده اقتصادی از آب به وسیله جماعتها... همان ضرورت دخالت قدرت مرکزی حکومت را ایجاب کرده است...» (ص102) بنابراین باید گفت آنچه ایشان مبنای تحلیل خود قرار داده و ساختمان کتاب خویش را بر آن بنا کرده، نه به تلویح بلکه صراحتاً «مارکسیسم» است. البته این که چرا نویسنده محترم علیرغم انتقاد به دیگران برای ارائه تحلیلهای غلط مبتنی بر مارکسیسم، خود اینگونه در قید و بند این مکتب اسیر است، به تحولات فکری و سیاسی اوایل دهه 50 شمسی بازمیگردد که جای بحث پیرامون آن در این مقال و مجال نیست.
دقیقاً به خاطر همین مبنای نادرست، نویسنده محترم در تبیین چگونگی پیدایی دولت در ایران، ناکام میماند. به طور کلی اولین نقصی که در تحلیل ایشان به چشم میخورد آن است که تعریفی از «دولت» یا «حکومت» به دست نداده است. این فقدان تعریف، البته موجب میشود تا ایشان با فراغ بال بتواند مبدأ و منشأ پیدایی دولت در ایران را به دلخواه مشخص نماید و خود را از معضلات تبیین مسئله دولت در دورههای پیش از مبدأ مزبور نجات بخشد. دکتر زیباکلام، مبداً پیدایش دولت در ایران را به نوعی به زمان هخامنشیان باز میگرداند: «اگر تشکیل حکومت هخامنشی را نخستین حکومت متمرکز و منسجم در تاریخ ایران بدانیم، در آن صورت و بر طبق نوشته «گیرشمن» یکی از مهمترین اقدامات این حکومت حفر قنات در مناطق کم آب امپراتوری بوده است.» (ص 103) تنها در مورد همین حکم دکتر زیباکلام سؤالات متعددی میتوان مطرح ساخت:
الف- همانگونه که میدانیم پیش از دوران هخامنشی،تمدنهای گوناگونی در مناطق مختلف فلات قاره ایران حضور داشتهاند، از جمله تمدن مارلیک در سواحل دریای خزر، تمدن سیلک در کاشان، تمدن معروف به شهر سوخته در اطراف زاهدان، تمدن جیرفت در مناطق جنوبی و تمدن بزرگ عیلامی در خوزستان و ایلام و غیره. اگر بپذیریم که این جمعیتهای انسانی بر اساس اشیاء و کالاها و ابنیههایی که از آنها بر جای مانده، دارای مدنیت بودهاند، آیا میتوان منکر وجود «دولت» در میان آنها شد؟ مسئله بعد این که به عنوان نمونه در تمدن مارلیک که در مناطق پر آب شمالی قرار داشته یا تمدن عیلامی که در مناطق پر آب خوزستان پا گرفته، مبنای تشکیل دولت چه بوده و چرا آقای زیباکلام از اشاره به آنها و تبیین چگونگی شکل گیری دولت در آنها خودداری کرده است؟ همچنین در طول هزارههای پیش از هخامنشی و نیز همزمان با آن، تمدنهای بزرگی در بینالنهرین از شمال تا جنوب شکل گرفته بودند، مانند آشوریها، سومریها و بابلیها که بنا به موقعیت جغرافیایی خود، هیچگونه کمبودی از لحاظ آب نداشتند. از طرفی در این تمدنها، دولتهایی بسیار قوی شکل گرفته بودند که عمر برخی از آنها به چندین قرن میرسد. از نظر دکتر زیباکلام، مبنای تشکیل این حکومتها و راز و رمز ماندگاری طولانی مدت آنها چه بوده و آیا ایشان میتوانند بر مبنای مسئله آب، به تشریح و تبیین ظهور و سقوط این دولتهای شرقی بپردازند؟
ب- با توجه به حضور چند هزار ساله تمدنهای مختلف در فلات قاره ایران پیش از هخامنشی، اساساً سخن گفتن از یک واحد سیاسی تحت عنوان «ایران» در آن ازمنه یک خلط تاریخی میان حال و گذشته است. بر اساس چه ملاک و معیار و مبنایی میتوان حکومت هخامنشیان را نخستین حکومت متمرکز ومنسجم در تاریخ ایران به شمار آورد، اما برای حکومت مادها و عیلامیها چنین شأن و جایگاهی قائل نشد؟ اگر ملاک و معیار ما، مرزهای جغرافیایی کنونی ایران باشد، امپراتوری هخامنشی وسعتی نزدیک به سه برابر این سرزمین را در بر میگرفت و تمدنهای متعدد و متنوعی را- همانگونه که در سنگ نگارههای تخت جمشید و بیستون مشهود است- تحت سیطره و سلطه خود داشت. بر چه اساسی به چنین وسعت جغرافیایی میتوان نام ایران را اطلاق کرد؟ از طرفی بخش وسیعی از قسمتهای غربی این امپراتوری، قرنها پیش از شکلگیری حکومت هخامنشی تحت تصرف و استیلای دولت آشور قرار داشت که دولتی بسیار مقتدر و خونریز بود. اگر مرزهای امروز ایران را نادیده انگاریم و مرزهای امپراتوری هخامنشی را در نظر داشته باشیم، چرا نتوان بر حکومت آشوریان، نام و عنوان حکومت ایرانی نهاد؟ همچنین چرا نتوان بر دولت عیلام که عمری به مراتب طولانیتر از دولت هخامنشی داشته و بخشهای قابل توجهی از مناطق غرب و جنوب و نیز نواحی مرکزی ایران تحت حاکمیتش بوده است، بعلاوه از چنان تمدن درخشانی برخوردار بوده که هخامنشیان تا مدتها پس از به دست گرفتن قدرت، تحتالشعاع آن قرار داشتهاند و ازجمله از خطوط عیلامی بهره می گرفتهاند، نام و عنوان دولت ایرانی نهاد؟
به هرحال، ملاحظه میشود که فقدان تعریف مشخص از دولت و نیز محدوده سرزمینی معینی به نام «ایران»، مسائل و مشکلاتی را پدید میآورد که اطلاق نخستین حکومت منسجم ایرانی را بر حکومت هخامنشیان غیرممکن میسازد.
ج- با توجه به بند فوق، حداقل چیزی که در این زمینه میتوان گفت آن است که پیش از حکومت هخامنشیان، دولتهای عیلام و ماد بر این منطقه حاکمیت داشتند و در این حال اگر آنچه را در کتاب گیرشمن بیان شده است بپذیریم، پایهگذاری و شکلگیری حکومت هخامنشی توسط کوروش، کوچکترین ارتباطی با مسئله «آب» نداشته بلکه مبتنی بر مسائل خونی و نژادی و تخاصمات ناشی از این قبیل امور بین دو قبیله پارس و ماد بوده است.
د- حتی اگر به آنچه خود دکتر زیباکلام نیز بیان میدارد توجه کنیم، کاملاً مشخص است که «تشکیل» حکومت هخامنشی هیچ ارتباطی با کمبود یا فراوانی آب در ایران ندارد، بلکه پیدایی این حکومت مقدم بر دخالت آن در امر تقسیم و مدیریت آب در امپراتوری است: «بر طبق نوشته گیرشمن یکی از مهمترین اقدامات این حکومت حفر قنات در مناطق کم آب امپراطوری بوده است.» پرپیداست که ابتدا بنا به دلایل و عواملی این حکومت پا به عرصه وجود گذارده، آنگاه در برخی از نواحی امپراتوری که مواجه با کمبود آب بوده، به کار حفر قنات و مدیریت بر آب پرداخته است.
طبیعتاً با توجه به این مبنا و مبتدای نادرست و نامشخصی که دکتر زیباکلام بحث خود را بر آن بنا مینهد، استنتاج ایشان نیز نمیتواند قرین صحت باشد. مهمترین نتیجهای که ایشان از نحوه شکلگیری دولت در «سرزمینهای خشک و کمآب» مشرق زمین و از جمله در ایران و تفاوت آن با نیمکره پرآب غربی میگیرد، چنین بیان شده است: «نتیجه تاریخی و مهمی که از این دو مبنای پیدایش متفاوت و تا حدی متضاد به دست میآید این است که در غرب نخست تولید میبایستی به وجود آمده باشد، سپس رشد نموده و در جریان رشد خود به دلیل پیدایش تضاد در میان نیروهای تولید کننده، حکومت ظهور کرده باشد. اما در شرق از همان ابتداء نیاز به حکومت بوده که آب را توزیع نماید تا تولید به راه افتد. بنابراین ظهور تمدن در غرب درقالب حکومت، شهر و شهرنشینی میبایستی دیرتر از شرق صورت گرفته باشد.» (ص101)
نخستین نکتهای که مجدداً در این فراز از سخنان نویسنده، بشدت جلب توجه میکند، پذیرش کامل نظریات مارکسیستی مبنی بر شکلگیری دولت در غرب بر پایه «تضاد» است. «تضاد» مورد نظر نیز صرفاً مبتنی بر منافع اقتصادی است و نه تضادهای نژادی، فرهنگی، قومی و قبیلهای. مسئله درخور توجه این است که گویی دکتر زیباکلام به تبعات و ملزومات پذیرش این نظریه مارکسیستی اعتنای لازم را ندارد. اگر بپذیریم آنگونه که مارکس میگوید، مبنای شکلگیری دولت بر تضاد منافع است، آنگاه در چارچوب این نظریه چارهای جز این نیست که دولت را ابزار سرکوب یک طبقه علیه طبقه دیگر به شمار آوریم. در واقع در این نظریه، «دولت» برای تقسیم عادلانه منافع اقتصادی و جلوگیری از متضرر شدن ضعیفان و زیردستان و ممانعت از جنگ و خونریزی به وجود نمیآید، بلکه ابزار و وسیلهای است در دست طبقه صاحبان ابزار تولید- که در آن زمان «آب» و «زمین» مهمترین ابزار تولید به شمار میآمده- به منظور سرکوب طبقه فاقد ابزار تولید که میتواند برده یا کشاورز بیزمین و امثالهم باشد. ادامه منطقی این نظریه هرگز به رعایت حقوق جامعه و دمکراسی نمیانجامد، بلکه همانگونه که مارکس بیان داشته است مرتباً بر ظلم، استبداد و فشار صاحبان ابزار تولید بر طبقه بردگان، کشاورزان و کارگران افزوده میشود تا جایی که در نقطه اوج و در نهایت این فشار، با یک انقلاب سوسیالیستی، مسائل به نفع طبقه پرولتاریا، حل میشود. فارغ از این که با عقاید مارکس موافق باشیم یا مخالف، اما به هر حال نوعی روال منطقی را میتوان در درون این نظریه مشاهده کرد. ولی دکتر زیباکلام، اگرچه مبنای نظری مارکسیسم را برای پیدایش دولت در مغرب زمین میپذیرد، در ادامه به ملزومات آن پایدار نمیماند و از این مبنای مارکسیستی، به سوی پیدایش یک جامعه دموکراتیک پل میزند!
مسئله دیگری که در این نظریه نویسنده محترم، مبهم و نامشخص میماند، وضعیت جامعه بشری در غرب تا پیش از بروز «تضاد در میان نیروهای تولید کننده» است. از آنچه ایشان بیان میکند چنین برمیآید که در سرزمینهای سرسبز، حاصلخیز و پرآب اروپا، جمعیتهای انسانی برای مدتی، بیآن که مفهومی به نام دولت و حاکمیت و تمدن در میان آنها باشد به زندگی و کار و فعالیت ادامه میدادهاند تا زمانی که «تولید رشد کرده است» و در جریان رشد تولید به دلیل مواجه شدن با «تضاد میان نیروهای تولید کننده»، ناگهان «حکومت ظهور کرده است». اگر بپذیریم که دکتر زیباکلام قصد مزاح با خوانندگان را نداشته بیتردید باید گفت سخنی سخت نادرست و فاقد هرگونه مبنای نقلی و عقلی را به میان آورده است. تا آنجا که تاریخ بشریت به یاد دارد و کندوکاوهای باستان شناسانه نشان میدهد، انسان از بدو پیدایش خود بر روی زمین، موجودی اجتماعی بوده و در قالب قبیلهها و ایلها و طوایف به حیاتش ادامه داده تا به دوران شهرنشینی و زمان حاضر رسیده است. از طرفی در چارچوب جمعیتهای انسانی مثل خانواده، قبیله، طایفه و امثالهم، همواره مفهوم و مصداق حاکمیت و حکومت وجود داشته است. مسائلی مانند جنگ، صلح، ماندن، کوچیدن، شکار کردن و دهها و صدها مسئله ریز و درشت دیگر همواره به فرمان رئیس ایل یا قبیله صورت گرفته است. بنابراین «دولت» به معنای اعم خود، همزمان با پیدایی بشر، وجود داشته و همراه با پیشرفت و گستردگی جوامع، توسعه و پیچیدگیهای خاص خود را یافته است؛ بنابراین تاکنون هیچ سند و مدرکی که بتواند فقدان مفهوم و مصداق حاکمیت و حکومت را در جوامع بشری به اثبات رساند، یافت نشده و هیچ مورخی نیز چنین ادعایی را مطرح نکرده است. نظریهپردازانی مانند هابز و لاک هم که از «وضع طبیعی» سخن به میان آوردهاند، آن را نه به عنوان یک وضعیت واقعاً موجود در برههای از تاریخ بشریت، بلکه به مثابه یک وضعیت فرضی مطرح ساختهاند تا بتوانند مبانی تشکیل دولت را از دیدگاه خود توضیح دهند. البته ناگفته نماند که حتی اگر قائل به آن باشیم که آنان «وضع طبیعی» را واقعاً موجود میدانستهاند، این مسئله چیزی از حقایق تاریخی نمیکاهد. به هرحال، به نظر میرسد آنچه مبنای تصور جامعهای فاقد هرگونه محتوای حاکمیت، قرار گرفته، نظریه مارکس مبنی بر سرآغاز تاریخ بشریت از «کمون اولیه» است که مانند دیگر عناصر اندیشه مارکسیستی در ذهن نویسنده محترم برجای مانده است.
نکته دیگری که از نظر مستندات تاریخی با نظریه دکتر زیباکلام سازگار نیست، مقایسه وضعیت حکومت و جامعه در شرق و غرب در مقاطع زمانی مورد نظر ایشان است. به گفته ایشان «ظهور تمدن در غرب در قالب حکومت، شهر و شهرنشینی میبایستی دیرتر از شرق صورت گرفته باشد. شواهد و قرائن تاریخی هم در مجموع چنین نظریهای را تأیید مینماید. آن مقدار آثار باستانی که تاکنون از گذشته بشر به جا مانده است حاکی از آن است که ظهور حکومت، تمدن و شهرنشینی در شرق بمراتب زودتر از غرب شکل گرفته است.» (ص101)
حال سؤال این است که زمان پیدایی «حکومت» در شرق چه وقت است؟ اگر خواسته باشیم از خلال مطالب کتاب حاضر به این پرسش پاسخ دهیم، چارهای جز استناد به این جمله نویسنده محترم مبنی بر این که حکومت هخامنشی را نخستین حکومت شکل گرفته متمرکز و منسجم در تاریخ ایران به شمار آورده بودند، نداریم. (ص103)
لازم به گفتن نیست که در زمان پیدایی و استقرار حکومت هخامنشی در ایران، یعنی حدود 500 سال پیش از میلاد، در سرزمینهای غربی و اروپایی، از جمله در یونان، حکومتها و دولتهای متعدد و پیشرفتهای حضور داشتهاند و اتفاقاً از جمله رقبای سرسخت امپراتوری هخامنشی نیز به شمار میآمدهاند، بنابراین اگر این نظر نویسنده محترم را بپذیریم که «حکومت، تمدن و شهرنشینی در شرق بمراتب زودتر از غرب شکل گرفته است» که صدالبته نظری کاملاً صحیح است، پس مبدأ پیدایش حکومت و تمدن در شرق و ایران را به هیچ وجه نمیتوان از زمان تأسیس حکومت هخامنشی در نظر گرفت؛ چراکه در این زمان دولت آتن اگر پیشرفتهتر از هخامنشیان نبود، عقب مانده تر از آن هم نبود. متأسفانه چون نویسنده محترم از ذکر نام دیگر تمدنهای شرقی خودداری ورزیده است، لذا در چارچوب کتاب حاضر نمیتوان مصداق زمانی خاصی را برای برههای که «حکومت، تمدن و شهرنشینی» در شرق وجود داشته و در غرب وجود نداشته، مورد اشاره قرار دارد، اما در بطن تاریخ بوضوح و به سهولت چنین کاری امکانپذیر است. کافی است عقربه زمان را به حدود 5-4 هزار سال قبل از حکومت هخامنشیان کشید و تمدنهایی را در بینالنهرین، مصر، چین و مناطق مختلفی از ایران مانند جیرفت مشاهده کرد که دستکم همزمان، نمونههای آن را در مغرب زمین نمیتوان یافت.
از طرف دیگر، هنگامی که نویسنده محترم میگوید: «در شرق از همان ابتداء نیاز به حکومت بوده که آب را توزیع نماید تا تولید براه افتد» (ص102)، گویی ایشان تصور صحیح و دقیقی راجع به «ابتداء» شکلگیری جامعه بشری ندارد؛ لذا آن را به صورت ناگهانی و یکباره از زمانی میگیرد که انسانها وارد دوران کشاورزی- آن هم برمبنای آبیاری- شدند. این، یعنی نادیده گرفتن نزدیک به 7-6 هزار سال از عمر زندگی اجتماعی بشر بر روی کره زمین. تنها نگاهی گذرا به کتابهایی که به بررسی تاریخ زندگی انسان در این کره خاکی از عصر حجر و غارنشینی پرداختهاند، میتواند دکتر زیباکلام را به اشتباه بزرگ و فاحش ایشان در تخمین «ابتداء» شکلگیری جامعه بشری، واقف سازد. از جمله در کتاب «سیر جوامع بشری» آمده است: «در حد کلیات اصلی میتوان گفت که چهار دوران عمده در تاریخ بشر وجود داشته است (تاریخها همه تقریبی است): شکار و گردآوری خوراک (تا 7000 سال ق م)، بوستان کاری (از 7000 سال ق م تا3000 سال ق م)، کشاورزی (از 3000 سال ق م تا 1800 ب م)، صنعت (از 1800 سال ب م تا زمان حاضر). (گرهارد لنسکی، جین لنسکی، سیر جوامع بشری، ترجمه دکتر ناصر موفقیان، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ دوم، 1374، ص134) گفتنی است نویسندگان کتاب در فصل ششم از آن به تشریح جوامع بوستانکار پرداخته و خاطرنشان کردهاند: «در پایان عصر شکار و گردآوری خوراک، در حدود ده هزار سال پیش، گروههای انسانی ذخیرههای اطلاعاتی قابل توجهی درباره گیاهان و جانوران انباشته بودند... آنان صدها گونه از گیاهان خوردنی را نیز کشف کرده بودند و با فرایند رویش، نمو، به بر نشستن، انحطاط و خشکیدگی آنها آشنا شده بودند... تردیدی نیست که همانها شالودههای تغییرات گستردهای را در شرایط زندگی انسانی استوار میساختند که پدید آمدن شهرها، دولتشهرها، امپراتوریها و سرانجام، شهرنشینی و تمدن را در پی داشت.» (همان، ص193)
جالب این که در این جوامع بوستانکاری که در اماکن حاصلخیز و پرآب تشکیل میشد، اساساً مردمان هنوز با شیوههای آبیاری آشنا نبودند و لذا اگرچه «آب» فینفسه عامل جذب و سکونت انسانها و شکلگیری جوامع مختلف به حساب میآمد، اما «مدیریت منابع آبی» هنوز تا هزارههای بعدی اصلاً وارد چرخه زندگی بشری نشده بود: «پژوهشهای جدید حاکی از آن است که تنها به وسیله کود (از طریق رسوبات سیلابی یا به دست انسانها)، آبیاری، کاربرد خیش، یا گردش انواع کشتهاست که میتوان زمین را برای کاشت و برداشت مداوم آماده نگاه داشت، و تا آنجا که میدانیم هنوز نشانهای از این گونه عملیات در سرزمینهای مورد بحث به دست نیامده است. با این حال، به اثبات رسیده است که همین بوستانکاران ابتدایی دارای انبارهای خواروبار بودهاند.» (همان، ص196)
اینک دکتر زیباکلام با توجه به شواهد و قرائن تاریخی که دال بر شکلگیری جوامع بشری حداقل 7-6 هزار سال قبل از میلاد و سوق یافتن تدریجی آنها به سمت تولید و شهرنشینی فارغ از مسئله و معضل مدیریت منابع آبی است، باید پاسخگوی این سؤال باشد که وضعیت حکومت و دولت در طول این زمان بسیار طولانی چه بوده است؟ آیا اجتماعات بزرگ و کوچک انسانها در شرق در طول چند هزار سال بدون حاکمیت بودهاند؟ اسناد و شواهد تاریخی حاکی از شکلگیری تمدنها و حکومتهای مختلف در طول هزارههای قبل از هخامنشیان در مشرق زمین و نیز فلات قاره ایران است و دکتر زیباکلام هرگز قادر به نفی این واقعیات تاریخی نیست.
گذشته از همه اینها، به لحاظ عقلانی و منطقی نمیتوان تصور کرد پیش از آن که تمدن و اجتماعی باشد، حکومتی شکل بگیرد. چگونه میتوان محیطی حتی کم آب و خشک را تصور کرد که پیش از شکلگیری یک اجتماع انسانی و به وجود آمدن نوعی از تمدن در آن، ابتدا و مقدم بر آنها، حکومت و دولت در آن محیط پدیدار شود! به یقین باید گفت حکومت و دولت در هر سرزمینی با هر آب و هوایی- چه در شرق و چه در غرب عالم- تأخر ذاتی نسبت به اجتماع دارد. همانگونه که میدانیم منظور از تأخر ذاتی، تأخر زمانی نیست. پیش از این نیز اشاره شد همزمان و مقارن با شکلگیری جوامع بشری در اقصی نقاط جهان، مفهوم و مصداقی به نام حکومت، حاکمیت، دولت، ریاست یا هر نام و عنوان دیگری که بر آن بگذاریم، در آنها به وجود آمد. اما مسئله مهم این است که ذاتاً، منطقاً و عقلاً باید اجتماعی وجود داشته باشد تا امکان حدوث دولت فراهم آید؛ بنابراین حداقل آن است که دکتر زیباکلام همانگونه که در اروپا و غرب، تلویحاً قائل به شکلگیری «کمون اولیه» و سپس بروز تضاد و پدیداری دولت میشود، در مشرق زمین هم ابتدا جایی برای «کمون اولیه» در نظریه خود باز کند و آنگاه به تعلیل شکلگیری دولت در چنین جامعهای به منظور حل و فصل مسائل و مشکلات موجود در آن بپردازد.
نویسنده محترم در ادامه بحث، به بررسی چگونگی فراهم آمدن «محملی الهی و آسمانی» برای حکومت در مشرق زمین میپردازد و بر اساس آنچه در مورد نقش دولت در مالکیت بر آب و مدیریت آن بیان داشته است چنین نتیجه میگیرد که چه بسا مالکیت بر آب «به دنبال خود تملک بر زمین را نیز به وجود آورده باشد» (ص105) و سپس «حاکمیت مطلق و حق تملک بیچون و چرای حکومت اگرچه همانطور که دیدیم بر اساس یک مبنای طبیعی پدید آمد، لکن به تدریج که جامعه به لحاظ اجتماعی پیچیدهتر شد برای آن محملی الهی و آسمانی نیز به وجود آمد.» (ص106) در اینجا نیز نخستین نکتهای که جلب نظر میکند، ابتنای تحلیل مزبور بر نگرش مارکسیستی است. در واقع اگرچه نویسنده محترم مستقیماً وارد بحث چگونگی پیدایی دین در اجتماع نمیشود- که اگر میشد، بعید نبود آن را هم ناشی از نوعی روابط تولیدی به حساب آورد - اما به هرحال دینی شدن حاکمیت را قطعاً منتج از تحول در روابط تولیدی جامعه و مبتنی بر «اقتصاد» قلمداد میکند: «در یک کلام، حکومت به تدریج نهادی مقدس، مشروع و واجب الاطاعه گردید که اطاعت امرش واجب، لازم، فریضه و تکلیف بود... چنین شد که حکومت در ایران بدل به قدرتی مطلق گردید. از مباشرت در امر آب و آبرسانی در اجتماعات اولیه، حکومت به مقامی آسمانی نائل گردید.» (ص108)
البته ایشان با توجه به این که «حکومت هخامنشی را نخستین حکومت متمرکز و منسجم در تاریخ ایران» به شمار آورده بود، آیین زرتشت را نیز پشتوانه قداست و الهی بودن حکومت در ایران میخواند: «تاآنجا که مربوط به ایران باستان میشود، پشتوانه قداست و الهی بودن حکومت را آئین زرتشت فراهم آورد. به نظر میرسد فلسفه سیاسی دین زرتشت را بتوان در اعتقاد به قداست، مشروعیت و حقانیت پادشاهان خلاصه نمود.» (ص107)
متأسفانه باید گفت این نظریه نویسنده محترم نیز دارای اشتباهات متعددی است:
اولاً ایشان باید بتواند ثابت کند که همزمان با پیدایی حکومتهای دارای «محمل الهی و آسمانی» در ایران باستان، در مغرب زمین که به تعبیر ایشان مسئله آب وجود نداشته است، چنین حکومتهایی وجود نداشتهاند. اثبات این موضوع قطعاً برای ایشان غیرممکن است: چرا که حکومتهای مستقر در دولتشهرهای یونانی معاصر هخامنشی، به مراتب بیشتر متکی و مبتنی بر «محملهای الهی و آسمانی» بودهاند. به طور کلی بسیار بعید است که ایشان بتوانند در هیچ برههای از دوران شکلگیری اجتماعات بشری و در هیچ نقطهای از جهان- اعم از کم آب و پرآب- تا قرن هجدهم و انقلاب فرانسه، جامعهای را نشان دهند که در آن محمل الهی و آسمانی برای حکومت وجود نداشته باشد.
ثانیاً: اگر ایران باستان را به معنای واقعی در نظر داشته باشیم، نشانههای محرزی بر وجود حکومتهای مبتنی بر محمل الهی و آسمانی در هزارههای پیش از هخامنشیان نیز وجود دارد. مسلماً اگر دکتر زیباکلام در همان کتاب آقای گیرشمن که اشاراتی نیز به آن دارند، تأمل بیشتری میکردند میتوانستند نقش برجسته «انوبانینی» پادشاه لولوبیان را که در هزاره سوم پیش از میلاد میزیسته و در این نقش برجسته در مقابل «ربالنوع نینی» ایستاده است مشاهده کنند. گیرشمن درباره این نقش برجسته چنین نگاشته است: «نقش برجسته دیگری که اهمیت آن بیشتر است، در دو نسخه، درباره صخره مدخل دهکده جدید «سرپل» حجاری شده است. این نقوش شاه انوبانینی پادشاه لولوبی را نشان میدهد با ریشی طویل و مربع، کلاهی مدور، جامهای کوتاه، مسلح به کمانی و قسمی تبر بدوی. او پای خود را بر دشمنی که بر زمین افتاده نهاده است. در برابر او ربالنوع نینی ایستاده، با کلاهی بلند و جامهای پشمین و پرزدار و شرابهدار که تا پای وی میرسد. او یک دست را به سوی شاه دراز کرده و در دست دیگر انتهای طنابی را گرفته که در نسخه فوقانی دو اسیر را- و در نسخه تحتانی شش اسیر را - به هم بسته و همه آنان برهنهاند و دستهایشان از عقب بسته شده. کتیبهای به زبان اکدی از ارباب انواع متعدد- که غالب آنها اکدی هستند- ضددشمنان یاری میجوید.» (رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ترجمه محمدمعین، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سیزدهم، 1380، صص42-41) همچنین در همین کتاب در نخستین سطر از توضیحات آن درباره «عیلام» میخوانیم: «در هزاره دوم [پیش از میلاد] یک سلسله جدید ملی در عیلام ظهور کرد، که پادشاهان آن خود را بدین القاب میخواندند: «پیامبر خدا، پدر و شاه» (برای انزان و شوش)» (همان، ص53)
ثالثاً: بر مبنای آنچه آمد پیداست که پیش از آیین زرتشت، ادیان و آیینهای مختلف و متعددی در سراسر فلات قاره ایران حضور داشته و علاوه بر شکل دادن به عقاید مذهبی انسانها، روابط آنها را با حکومت نیز در قالب خاصی قرار میدادهاند. بالطبع همین وضعیت در مغرب زمین نیز وجود داشته و انواع و اقسام آیینها و مذاهب را در آن نیمکره نیز میتوانیم در نظر داشته باشیم.
با توجه به آنچه بیان شد، استنتاج نویسنده محترم مبنی بر این که چون در شرق و مشخصاً در ایران، از زمان هخامنشیان حکومتهای مطلقه و دارای محمل الهی و آسمانی شکل گرفتند، پس دلیل آن که «نهادها، سازمانهای سیاسی، تشکلهای صنفی، اقتصادی و اجتماعی چندانی خارج از حکومت نتوانستند هرگز شکل بگیرند بدین خاطر بود که قدرت مطلق به همراه قداست، مشروعیت، «صاحب اختیار» و «ولی نعمت» بودن همواره به گونهای بیچون و چرا در ایران از آن حکومت یا الیگارشی حاکم بود» (ص108) نمیتواند توضیح منطقی و کاملی به شمار آید؛ چرا که در مغرب زمین نیز حکومتها ماهیتاً از همین جنس بودند.
یکی از نکات جالب توجه در کتاب حاضر، گذار از فصل دوم به فصل سوم و مواجه شدن با تغییر و تحولاتی شگرف در وضعیت آب و هوایی و نیز میزان تولید محصولات کشاورزی در ایران است. در فصل دوم از این کتاب، با کشوری مواجهیم که کمتر از ده درصد از کل 1650000 کیلومتر مربع مساحت آن مورد بهرهبرداری کشاورزی قرار میگیرد. (ص74) از سوی دیگر «از مجموع 4/15 میلیون هکتار زمین زراعتی در ایران، در حدود دوسوم آن را زمینهای دیم که صرفاً از طریق باران آبیاری میشود، تشکیل میدهد. به سخنی دیگر دوسوم محصولات کشاورزی ایران متکی به ریزش باران میباشد.» (ص75) نویسنده محترم با ارائه چنین تصویر خشک و کمبارانی از سرزمین ایران، خاطرنشان میسازد: «از میان جملگی ویژگیهایی که از دل شرایط اقلیمی ایران برخاستند، سه عامل بنظر میرسد بیش از همه در چگونگی شکلگیری تمدن در ایران نقش داشتند. این سه عنصر عبارتند از پراکندگی اجتماعات در ایران، پیدایش نظام ایلی و چادر نشینی، و بالاخره تمرکز قدرت در دست حکومت.» (ص80) با توجه به این مقدمات، ایشان در این فصل چنین نتیجهگیری میکند که به لحاظ کمبود باران و آب و مناطق حاصلخیز، در ایران شاهد دوری مسافت بین شهرها و مناطق مسکونی با یکدیگر بودهایم و این بعد مسافت، عدم ارتباط میان آنها را موجب شده است. از طرفی خشکی و کمحاصلی زمینها، «فقدان تولید مازاد بر مصرف» را به مهمترین خصوصیت تولید در ایران بدل ساخت (ص81) و این مسئله به نوبه خود فقدان درآمد برای تولید کنندگان را در پی داشت که نتیجه منطقی آن عدم سرمایهگذاری در امر تولید بوده است. بدیهی است عدم سرمایهگذاری، خود موجب عدم افزایش تولید شده و چرخه باطلی شکل گرفته که به عقیده نویسنده محترم تاکنون ادامه یافته است. (ص81) این تصویری است که در فصل دوم کتاب برای ایران از بدو پیدایی تمدن در آن تا زمان حاضر ترسیم شده است.
اما با ورود به فصل سوم کتاب، تصویری کاملاً متفاوت از ایران به خوانندگان ارائه میگردد و گویی نویسنده محترم درباره کشور دیگری سخن میگوید:«تا قبل از ورود اسلام به ایران، اصولاً بخش عمده آبادانی و مدنیت ایران در غرب بود... تیسفون و مناطق وسیع اطراف آن که مرکز امپراطوری ساسانی به شمار میآمدند در منطقه شمال بغداد [جنوب بغداد] قرار داشت. این نواحی که در تاریخ به نام بینالنهرین معروف هستند... یکی از حاصلخیزترین مناطق دنیا می باشند... از بیش از یکصد شهر عمده ساسانی که فهرست شده است، هشتاد و دو شهر در غرب واقع بودند.» (ص116) بنابراین مشخص میشود که در «ایران» مراکز تمدنی بزرگ که طبعاً جمعیت بسیاری را در خود جای میدادهاند، وجود داشته است. بدیهی است این مراکز تمدنی میبایست از اقتصاد پیشرفتهای نیز برخوردار باشند و چنین اقتصادی جز بر مبنای «اضافه تولید» نمیتواند شکل بگیرد. این نکتهای است که نویسنده محترم، با ارائه نقل قولی از خانم لمبتون، آن را در این فصل مورد تأیید قرار میدهد: «خانم پروفسور لمبتون نیز به این نکته اشاره دارد و مینویسد که قرون اولیه اسلام در ایران شاهد رشد چشمگیر شهرها و مناطق شهرنشین بود. در بسیاری از مناطق ایران تولید بیش از مصرف بود و در حاشیه شهرهای بزرگ مناطق وسیع کشاورزی به وجود آمده بود که از طریق سیستم آبیاری تعذیه میشد.» (ص119)
در گام بعدی نویسنده محترم به این نکته نیز اشاره دارد که علاوه بر غرب ایران، در شرق این کشور نیز آبادانی و رونق کسب و کار وجود داشته است: «خراسان به دلیل موقعیت استراتژیکش که دروازه اسلام به ماوراءالنهر و شرق امپراطوری اسلام بود بسیار پر رونق و آباد شد...» (ص120) فارغ از این که علت این آبادانی و رونق چه بوده است، ملاحظه میشود که بتدریج تصویر ایران در این فصل در حال دگرگونی است و از آن کشور خشک و کم باران با مردمی که مازاد مصرفی نداشتند و ارتباطات اقتصادی چندانی هم بین آنها شکل نگرفته بود، در حال تبدیل شدن به کشوری با شهرهای آباد، جمعیتهای انبوه و رونق کسب و کار و تجارت است. اما ادامه مطالب دکتر زیباکلام در این فصل، بکلی صحنه و تصویر دیگری را در پیش روی خوانندگان قرار خواهد داد: «مورخین میگویند کالاهای تولید شده در منطقه شمال شرقی ایران نه تنها به شرق (چین و هندوستان) میرفته بلکه راهی غرب، یعنی عراق و آسیای صغیر نیز میشده» (ص132) طبعاً میبایست حجم تولیدات مازاد بر مصرف، بسیار زیاده بوده باشد که بتواند چنین پهنه جغرافیایی گستردهای را تحت پوشش خود قرار داده باشد. دکتر زیباکلام در فراز دیگری از این فصل پس از اشاره به پارهای مواد صادراتی، به پیشرفت جامعه ایرانی در هر دو زمینه صنعت و کشاورزی اشاره دارد: «نگاه دقیقتری به این لیست نشان دهنده این واقعیت است که همانند ممالک پیشرفته امروزی که نوعاً در هر دو زمینه صنعت و کشاورزی کارآمد هستند، ایران آنروز (یا حداقل آن منطقه از ایران آنروز) هم در زمینه کشاورزی و هم در زمینه تولیدات صنعتی سرآمد بوده است. لیستی که مورخین ذکر میکنند، هم شامل تولیدات کشاورزی و مواد غذایی میشده و هم به زبان امروزی، در برگیرنده تولیدات صنعتی و تسلیحات نظامی.» (ص135-136) البته ایشان خاطرنشان میسازد که این رونق را نباید مختص مناطق شمال شرقی کشور قلمداد کرد: «اگرچه ما در اینجا تأکید اصلیمان را بر روی شمال شرق ایران قرار دادهایم اما این به آن معنا نیست که فقط این مناطق از ایران بودند که تبدیل به مراکز رونق و آبادانی شده بودند. چنین وضعیتی در مناطق دیگری از ایران نیز به وجود آمده بود. از جمله اصفهان در قرن دوازدهم پارچه و کالاهای لوکس به دنیا صادر میکرده. «مارکو پولوی» معروف نیز در دیدارش از یزد در اواخر قرن سیزدهم [میلادی] (1272) تحت تأثیر رونق تولیدی و نقل و انتقالات پر حجم تجاری این شهر قرار گرفته. او در سفر نامهاش مینویسد که منسوجات و البسه زردوز و ابریشمی ساخت یزد به همه مناطق جهان صادر میگردید.» (ص137)
مسلماً مقایسه میان فصل دوم و سوم کتاب، عقلاً و منطقاً ما را به این نتیجه باید برساند که یا مطالب این دو فصل درباره دو کشور متفاوت است یا آن که توسط دو نفر با افکار و نگاههای متفاوت نگاشته شده است. اما واقعیت این است که این دو فصل توسط یک نفر و درباره یک کشور به رشته تحریر در آمده است! بنابراین باید علت این تناقض گویی را دریافت. در واقع علت آن است که دکتر زیباکلام در هر یک از این دو فصل، مقدمات را بر مبنای نتیجهای که قصد اخذ آن را دارد، بیان کرده است. ایشان در فصل دوم در پی آن است که کلیه امور سیاسی و اجتماعی ایران را اعم از «نوع زندگی، شکل اجتماعات، مناسبات تولیدی، روابط مردم با یکدیگر، ساختار حکومت و سرانجام پیشرفت یا بالعکس عقب ماندگی» (ص79) در ارتباط مستقیم با «مسأله آب» یا شرایط محیطی که در فصل اول آن را مبنای نظریه خود قرار داده بود، تحلیل کند، لذا ایران را به عنوان سرزمینی خشک و کم آب با جمعیتهای پراکنده و فاقد مازاد مصرف و فقدان ارتباطات گسترده با یکدیگر نمایش میدهد تا از یک سو وجود «دولت» به عنوان نیروی قاهره و مسلط بر جامعه، توجیه پیدا شود و از سوی دیگر بتوان دلایل و زمینههایی را برای عدم شکلگیری نهادهای واسط، طبقات قدرتمند در مقابل حکومت و حقوق اجتماعی معتبر فراهم آورد. همچنین نویسنده محترم به این ترتیب میتواند زمینههای بروز دموکراسی را در مغرب زمین پرآب، حاصلخیز و برخوردار از اقتصاد شکوفا توجیه و تبیین کند. اما در فصل سوم از آنجا که نویسنده محترم این بار قصد دارد عقب ماندگی ایران را بر مبنای هجوم قبائل صحرانشین و غیر متمدن شرقی و آسیای میانه و بویژه مغولان تحلیل کند و تمامی مسائل معاصر ما را نیز یکسره به هزار سال پیش متصل نماید، لاجرم باید تمدن و اقتصادی شکوفا را در دوران قبل از این هجومها به تصویر بکشد تا سپس بتواند، مغولان را عامل بدبختی و سیاه روزی ایرانیان در زمان حاضر معرفی کند؛ بنابراین تصویری که در فصل سوم از ایران در قرون اولیه اسلامی به نمایش درمیآید- و اتفاقاً این تصویر منطبق بر واقع است- در چنان وضعی از پیشرفتگی کشاورزی و صنعتی و تجارت قرار دارد که به مراتب پیشرفتهتر از تمدنهای واقع در سرزمینهای پرآب است و مازاد تولید فرآوردههای آن، به اقصی نقاط غرب و شرق جهان صادر میشود. البته از آنجا که دکتر زیباکلام در این فصل به دنبال هدف و مقصود دیگری است، یکسره مسائل مربوط به آب و محیط زیست را رها کرده و توضیح نمیدهد که چگونه از دل جغرافیای توصیف شده در فصل دوم و آثار و تبعات ناگزیر آن، چنین اجتماعی سر برآورده و اگر چنین تغییر و تحولی ممکن بوده است، پس تکلیف احکام قطعی و جزمی ایشان در فصل اول و دوم کتاب درباره تأثیرات وضعیت آب و هوایی ایران بر مسائل سیاسی و اجتماعی؛ چه سرنوشتی پیدا میکند.
اما اینک باید دید که آیا ایشان در نتیجهگیری مطلوب از مقدمات فراهم آمده در فصل سوم، تا چه حد موفق بوده و آیا توانسته است به گونهای منطقی و عاری از تناقضات، به کسب این نتایج نائل آید.
نویسنده محترم، فصل سوم از کتاب خویش را موسوم به «هجوم قبائل و صحرانشینان آسیای مرکزی به ایران» ساخته و در طول آن پس از ارائه تصویری درخشان از اقتصاد ایران، به شرح هجوم این قبایل به تمدن ایران میپردازد. به نوشته ایشان: «اولین دسته از قبایل آسیای مرکزی که در حدود اواخر قرن دهم (چهارم هجری) به ایران سرازیر شدند، ترکان غزنوی بودند که شهر غزنه در جنوب کابل مقر فرمانروایی آنان بود. پس از دستیابی آنان به قدرت و تشکیل حکومت، غزنه به صورت پایتخت ایران درآمد.» (ص125)
همان گونه که پیش از این نیز اشاره شد، یکی از نقایص تحلیلهای نویسنده محترم، نامشخص بودن محدوده سرزمینی ایران از نگاه ایشان است. در اینجا نیز چنین به نظر میرسد که دکتر زیباکلام، به مقتضای بحث و هدف و نتیجهای که در نظر دارد، مرزها و مختصات «ایران» را دچار قبض و بسط مینماید. به عنوان نمونه، هنگامی که سخن از حکومت هخامنشیان به میان میآید و آنگونه که میدانیم گستره جغرافیایی امپراتوری آنها از سرزمینهای شرقی ماوراءالنهر تا مرزهای غربی سواحل دریای سیاه بوده است، غزنه و مناطقی فراتر از آن نیز جزو ایران به حساب میآیند، اما هنگام هجوم غزنویان به حکومت محلی سامانیان، این مهاجمان، خارجی و غیرایرانی به حساب میآیند. ناگهان پس از قدرتگیری غزنویان، غزنه به عنوان پایتخت «ایران» قلمداد میشود. همچنین در جای دیگر، ایشان به نقل از «هارتوک» مورخ هلندی، «منطقه وسیع دلتای رود بزرگ جیحون به دریای آرال در منطقه خوارزم (واقع در تاجیکستان و ترکمنستان امروزی) را جزو ایران به شمار میآورد به طوری که «ایرانیان شبکههای آبیاری گستردهای ساخته بودند که آب جیحون را برای کشاورزی از طریق کانالهای متعددی به مناطق همجوار منتقل مینمود.» (ص142) این سرگردانی نویسنده محترم، در خوشبینانهترین تحلیل ناشی از آن است که یا ایشان تصویر و تصور درستی از ایران آن هنگام ندارد یا آن که نتوانسته است به روشنی آن را در کتاب خویش انعکاس دهد. باید این واقعیت را تکرار کرد که ما با تصویر امروزی ایران و مرزهای جغرافیایی مشخص آن، نمیتوانیم به تشریح مسائل یک هزار سال پیش بپردازیم و هر سعی و تلاشی در این راستا، حاصلی جز سردرگمی و حیرانی در برنخواهد داشت. بنابراین، اگر واقعیات آن دوران را در نظر داشته باشیم، هیچ دلیلی ندارد که غزنویان را غیرایرانی به معنای عام خود به حساب آوریم و آنها را جزو قبایل آسیای مرکزی محسوب داریم. به این ترتیب میتوان هجوم غزنویان را نبرد قدرت میان گروهها و طوایف ایرانی به شمار آورد که با پیروزی آنان همراه بوده کما این که در برهههای بعدی شاهد قدرتگیری دیگر طوایف و شکلگیری حاکمیت آنها خواهیم بود.
نکته دیگر این که اگرچه دکتر زیباکلام تلاش دارد غزنویان را جزو قبایل چادرنشین و صحرانشین جای دهد، اما در ابتدای بحث خویش خاطرنشان میسازد که محل استقرار آنها قبل از هجوم، «شهر غزنه» بوده است. بنابراین اطلاق قبایل صحرانشین به آنها، صحیح نیست. این مسئله به دلیل وضوح خود، مورد توجه نویسنده محترم نیز قرار گرفته است: «ممکن است در اینجا این ایراد گرفته شود که ترکان غزنوی سالها قبل از آن که به حکومت برسند در دستگاههای حکومتی قبل از خود به عنوان فرماندهان و لشکریان دستههای مختلف سپاهیان سامانیان و دیگر فرمانروایان خدمت میکردند و بنابراین نمیتوان و نمیبایستی آنان را صحرانشین توصیف نمود.» (ص125) با این همه ایشان همچنان با بیان این که «عنصر قومی و منش قبیلهگرایی و صحرانشینی با استقرار غزنویان در دستگاه حکومت به صورت بخش قابل توجهی از مختصات اجتماعی و اقتصاد حاکم بر جامعه آن روز ایران درآمد» تلاش دارد تا «ایران» را مورد هجوم قبایل صحرانشین نشان دهد. حتی مغولها که قطعاً اقوامی غیرایرانی بودند و سنگینترین تهاجمات نیز از جانب آنها صورت گرفت، برخلاف تصویری که نویسنده محترم از آنها ارائه میدهد، هنگام حمله به سرزمین ایران، دارای نظام حکومتی پیشرفتهای بوده و شهرهای بزرگ و ساختمانهای مجللی در اختیار داشتهاند. آنگونه که در تاریخ ثبت است، حکومت مغول برای برقراری رابطه با دیگر حکومتها و ازجمله حکومت ایران، هیئتهای دیپلماتیک نیز اعزام میداشته و این حاکی از وجود یک سیستم سیاسی داخلی در میان آنان است. البته این سخن بدین معنا نیست که جابجاییها و دست به دست شدنهای خونبار قدرت در ایران، لطمات و صدماتی را به جامعه و کشور ما در طول تاریخ وارد نساخته است، بلکه مقصود آن است که برای دستیابی به یک تحلیل درست از سیر مراحل تاریخی ایران، باید مبنا و مبتدای واقعی و صحیحی را در نظر داشت، در غیر این صورت، آگاهانه یا ناآگاهانه، به جای تاریخنگاری، گام در مسیر «تاریخسازی» برای ایران خواهیم نهاد و نتایجی خواهیم گرفت که مطلوب و مقصود ماست، هرچند که بهره چندانی از حقیقت نداشته باشد.
به طور کلی برمبنای نوع نگاه نویسنده محترم به تاریخ ایران از قرن چهارم هجری به بعد، هجوم «اقوام صحرانشین» به سرزمین ما باعث ویرانیهای گسترده مادی و معنوی گردید و در نهایت با هجوم مغولها، ضربه نهایی بر تمدن و فرهنگ ایران زمین وارد آمد: «مغولان از اوائل قرن سیزدهم همچون امواج طاعون از دشت گبی (کشور مغولستان امروزی) سرازیر شدند. اگرچه پس از نیم قرن آنان به اسلام گرویدند و تشکیل دودمان ایلخانان را دادند (1335-1256/727-648ه.ق) اما ضرباتی که ایران در نیمه اول قرن سیزدهم [میلادی] از مغولان خورد، آنچنان گسترده، عمیق و همهجانبه بود که میتوان گفت ایران دیگر نتوانست کمر راست کند. فیالواقع روند افول یا انحطاطی که از اوایل قرن یازدهم با هجوم اولین دستههای قبایل آسیای مرکزی به ایران آغاز گردید، تا اواسط قرن سیزدهم به دست مغولان به اوج خود رسیده و کامل شد. افولی که نتیجه منطقی آن ایران قرن نوزدهم شد.» (ص128)
بر این اساس باید سیر افول تمدن ایرانی را از آغاز قرن چهارم هجری شاهد باشیم و آنگاه با هجوم مغولها در قرن هفتم، این روند از شدت بیشتری برخوردار باشد و تا قرون حاضر به صورت مستمر ادامه داشته باشد. آیا واقعیات تاریخی کشور ما چنین روند و روالی را نشان میدهد؟ برای پاسخگویی به این سؤال از مراجعه به دیگر کتابهای تاریخی نیز اجتناب میورزیم و همین کتاب را به عنوان متن اصلی و مرجع خود در نظر میگیریم. نویسنده محترم در ابتدا، نخستین اثر سوء این حملات را از بین رفتن شبکه آبیاری میداند: «حداقل یکی از پیامدهای اسفناک هجوم قبایل به ایران از بین رفتن شبکههای آبیاری بود. شبکههایی که از دیرباز و طی قرنها مداومت با زحمت، صرف هزینههای زیاد و تلاش بسیاری به تدریج در مناطق مختلف به وجود آمده بود.» (ص141) اما با کمال تعجب، چند سطر آن سوتر خاطرنشان میسازد: «در تاریخ، نمونههای چندانی که مشخصاً پیرامون از میان رفتن کشاورزی و شبکههای آبیاری باشند ذکر نشده است.» (ص142)
دلیلی که دکتر زیباکلام برای عدم ذکر این مسئله در تاریخ میآورد نیز بسیار جالب است: «علت این که مورخین چندان به از میان رفتن ساختار آبیاری، در اثر هجوم قبایل نپرداختهاند میتواند ناشی از این امر باشد که در مقایسه با مصیبتهای دیگر همچون از میان رفتن شهرها، قتل عامهای انبوه و با خاک یکسان شدن مراکز تمدن، تخریب زیربنای سیستم آبیاری، از اهمیت چندانی برخوردار نبوده است.» (ص142)
نویسنده محترم گویا در این فراز از یاد میبرد که درفصل اول و دوم این کتاب، به حدی برای آب و شبکههای آبیاری و مدیریت بر مسئله آب در «سرزمین خشک و کمآب ایران» اهمیت قائل شده است که حتی شکلگیری حکومت را بر مبنای آن دانسته و تمامی اختلافات میان شرق و غرب را در ماهیت حکومت و جامعه به این مسئله منتسب کرده است اما در اینجا، به دلیل آن که مستندی در تاریخ برای تخریب شبکههای آبیاری نمییابد، تنها راه چاره را در این میبیند که این موضوع را حتی فاقد آن مقدار از اهمیت قلمداد کند که مورخان نیازی به اشاره به آن ببینند. این در حالی است که فقدان چنین مستنداتی در تاریخ، حداقل میتواند این «فرضیه» را مطرح سازد که چه بسا آنچه درباره هجوم گسترده و ویرانگر قبائل شرقی و از جمله مغولها به ایران و ویرانگریهای سراسری آنها بویژه از سوی مورخان و نویسندگان غربی بیان میشود، با واقعیات تاریخی کشورمان انطباق نداشته باشد و احتمالاً بزرگنماییهایی در این وقایع صورت گرفته است. البته دکتر زیباکلام نه تنها چنین احتمال و فرضیهای را مورد اعتناء قرار نمیدهد، بلکه برای جبران فقدان اسناد و مدارک تاریخی متقن، به مآخذ و مکتوبات متعلق به نویسندگان غربی مثل «هارتوک هلندی» و «لمبتون انگلیسی» و «پطروشفسکی روسی» و امثالهم مراجعه میکند و از زبان آنها به تشریح سطح گسترده و عمیق ویرانگریهای لشکریان مغول میپردازد: «به گفته خانم پروفسور لمبتون چنین امواج متحرکی از سربازان، اسبان و احشام، مناطقی را که بر سر راهشان قرار میگرفت به بیابانی بیآب و علف مبدل میساختند.» (ص146) یا اگر در تواریخ بر جای مانده از سابق سخنی از نابودی شبکههای آبیاری نرفته است اما «هارتوک مورخ هلندی تاریخ مغول، در بخشی از تاریخش تحت عنوان «تخریب قرنها سازندگی» اشارهای به از میان رفتن شبکههای آبیاری مناطق خوارزم و مرو در نتیجه هجوم مغولان دارد.» (ص142)
ایشان همچنین در جای دیگری، آمار و ارقامی از یک مورخ انگلیسی دیگر میآورد که براستی حیرتآور است: «بر اساس آمار نقل شده در مورد شمار سپاهیان مغولها، «مورگان» مورخ انگلیسی نتیجهگیری میکند که به هنگام یورش چنگیزخان در سال 1220 [میلادی] به ایران، به همراه لشکریان وی 24 میلیون گوسفند و بز و حدود 4 میلیون رأس اسب در ماوراءالنهر و خراسان در حرکت بودند.» (ص 145) تنها کافی است تصویر دقیقی از 24 میلیون رأس گوسفند و 4 میلیون رأس اسب داشته باشیم و همچنین مسائل مرتبط با این حجم عظیم از احشام را در نظر بگیریم- به عنوان نمونه صرفاً نگهداری و تیمار این تعداد گوسفند و اسب- تا دلیل حیرت آور بودن این ارقام روشن شود. البته ناگفته نماند که در این کتاب، بعضاً آمارهایی از برخی کتب کلاسیک- هر چند به نقل و با واسطه منابع خارجی- آورده شده که آنها را نیز باید حیرتآور خواند و به تعبیر خود نویسنده محترم «حتی یک دهم آن را هم به زحمت میتوان امروزه باور نمود.» (ص 149) به عنوان مثال، ایشان به نقل از کتاب «ایران در سدههای میانه» به قلم «پطروشفسکی و دیگران، ص 159» آورده است: «مرو که منطقهای آباد و یکی از اقطاب مدنیت ایران به حساب میآمد، دو بار توسط مغولان مورد قتل عام قرار گرفت. بار اول در سال 1221 (615 هجری قمری) بود که بنا بر گفته «ابن اثیر» در حدود هفتصد هزار نفر، و بنا به روایت «تاریخ جهانگشای» «عطاملک جوینی»، یک میلیون و سیصد هزار تن به قتل رسیدند. در تسخیر هرات نیز به یک روایت 000/600/1 نفر و بنا بر روایتی دیگر 000/400/2 تن به قتل رسیدند.» (ص150-149)
اگر چه نویسنده محترم خاطرنشان میسازد که حتی یک دهم این اعداد و ارقام را هم به زحمت میتوان باور کرد، اما در عمل، نه تنها یک دهم بلکه تمامی این آمار و ارقام سرسامآور را از هر منبع و مأخذی که آن را ذکر کردهاند، تمام و کمال میپذیرد. علت این امر، معتبر بودن این مآخذ نیست بلکه آن است که این ارقام، ابزار مناسبی را در دست ایشان برای اثبات فرضیه خود مبنی بر این که کلیه مسائل و مشکلات ایران در قرن نوزدهم ناشی از حمله مغول است- و نه استعمارگران جدید- قرار میدهد. از طرفی گاهی صحنههایی توسط دکتر زیباکلام به نقل از دیگران در کشتار مردم ایران به دست مغولان ترسیم شده که به جای تراژیک بودن، مضحک و البته توهینآمیز است: «هارتوک نیز پیرامون قتلعام مرو همین توصیف را مینماید. به گفته او پس از سقوط مرو به دست مغولان به هر سربازی 300 الی 400 مروی تحویل گردید که سر از تنشان جدا کنند.» (صص 151-150) کافی است تصور کنیم که حدود 400 نفر مروی، ساکن و ساکت در صفوف منظم ایستاده یا نشستهاند تا نوبت سر از تن جدا کردنشان توسط یک سرباز مغول برسد! هیچ توجیه عقلانی، روانی و نظامی بر این مسئله نمیتوان آورد. حتی اگر تصور کنیم این عده مروی فاقد هرگونه سلاحی باشند، تنها کافی است به صورت جمعی به طرف یک سرباز مغول حمله و او را زیر دست و پای خود له کنند. اگر فرض را بر بسته بودن دست و پای این عده بگیریم، آن گاه باید پاسخی برای این سؤال بیابیم که چقدر وقت و توان نظامی لازم بوده است تا دست و پای یک میلیون و اندی مروی بسته شود؟ از طرفی مردمی که تا این حد تابع و ساکن و مفلوک بودهاند که بیش از یک میلیون نفر آنها بیحرکت ماندهاند تا مغولان دست و پای آنها را ببندند و سپس در گروههای 300 الی 400 نفری بین خود برای گردن زدن تقسیم نمایند، اساساً چه نیازی به بستن دست و پا داشتهاند؟!
مسلماً حول و حوش این گونه آمار و ارقام نجومی، سؤالات بسیار زیاد و کاملاً جدیای میتوان مطرح ساخت که پاسخی برای آنها وجود ندارد. بنابراین آنچه به ذهن میرسد ضرورت یک بازخوانی و بازکاوی منابع تاریخی در رابطه با حمله مغول به ایران و یافتن ابعاد واقعی و قابل قبول آن بر مبنای اسناد، شواهد، قرائن و آثار تاریخی است.
به هر حال نویسنده محترم نه تنها چنین سؤالات و ابهاماتی را برنمیتابد بلکه قائل به آن است که اینگونه فجایع در سراسر مناطق ایران روی داده است: «خط سیر تخریب، کشتار و ویرانی فقط منحصر به شمال و شرق ایران نبود... در صفحات مرکزی و غربی ایران نیز رد پای مغولان چندان تفاوتی با مناطق شمالی و شرقی نداشت. ری، قم، قزوین، زنجان، همدان و آذربایجان نیز زیر و رو شدند.» (ص151) با توصیف و تحلیل نویسنده محترم از حمله مغول به ایران، طبعاً همان گونه که ایشان و مورخان غربی از جمله لمبتون اشاره کردهاند، نباید از ایران جز یک ویرانه و یک «بیابان بیآب و علف» (ص146) که «دیگر نتوانست کمر راست کند» (ص128) برجای مانده باشد. اما آیا سیر مطالب کتاب نیز همین را نشان میدهد؟
مسلماً اگر نویسنده محترم مقید به نگارش و تدوین مطالب کتاب بر اساس نظم و روال منطقی و تاریخی بود، جای آن داشت که پس از تصویری که در فصل سوم پیرامون هجوم قبایل شرقی و از جمله مغولها و کشتارها و تخریبهای آنها به خوانندگان ارائه میدهد، در فصول بعدی به تشریح این مسئله بپردازد که به دنبال این قتل عامهای میلیونی در سراسر ایران و دیگر مناطق مورد هجوم، چهره اجتماعی و اقتصادی این مناطق که قاعدتاً خالی از سکنه شده بودند، چه بود و چگونه شد که ایران «دیگر نتوانست کمر راست کند.» اما گویی نویسنده همانگونه که از ابتدا تاکنون، خود را اسیر چنین قید و بندهایی نکرده، از این به بعد نیز قصد قرار ندارد در یک مسیر منطقی و دارای روال منسجم تاریخی حرکت کند؛ و لذا در چهارمین فصل، خوانندگانی که انتظار دارند با سرزمینی برهوت، سوخته و قتل عام شده، مواجه شوند، هیچ اثر و نشانی از آن نمیبینند، بلکه در آن جامعهای را مییابند که نویسنده محترم، خود را موظف به تشریح ساز و کارهای درونی آن در حوزههای حکومتی، سیاسی، دینی، اقتصادی، اجتماعی، علمی و نظامی میبیند. بنابراین فارغ از آن که این نظامات و ترتیبات و تحولات را مثبت و سازنده یا منفی و مخرب ارزیابی کنیم، با این سؤال مواجه میشویم که آن «بیابان بیآب و علف» مورد ادعای خانم لمبتون و مورد تأیید دکتر زیباکلام که پس از هجوم مغول به ایران، برجای مانده بود، کجاست و چرا نویسنده محترم به تشریح و توصیف این بیابان فرضی نمیپردازد.
این انتظار نه تنها در فصل چهارم محقق نمیشود؛ بلکه در فصول پنجم و ششم نیز همچنان نامحقق باقی میماند و جالبتر این که ما با فضا و شرایطی کاملاً معکوس با آنچه انتظارش را داشتهایم، مواجه میشویم. این مسئله را در سطور آتی به روشنی و وضوح و صرفاً با بهرهگیری از جملات و گزارههای خود نویسنده محترم در این کتاب، باز خواهیم شکافت. در واقع وجود تناقضات در کتاب حاضر، به حدی فراوان و آشکار است که هرگونه نیازی به مراجعه به دیگر کتب را برای بازنمایاندن مطالب و مسائل خلاف واقع مندرج در آن، مرتفع میسازد.
فصل پنجم کتاب تحت عنوان «خاموش شدن چراغ علم»- که باید آن را مهمترین و مفصلترین فصل از این کتاب به شمار آورد- با این جمله آغاز میشود: «از جمله تحولات مشخص و مهمی که مستقیماً در ارتباط با بحث عقبماندگی ایران قرار میگیرد، خاموش شدن چراغ علم در ایران میباشد.» (ص201) از این پس، خاموشی چراغ علم به عنوان هسته مرکزی نظریه نویسنده محترم در زمینه عقبماندگی ایران قلمداد میشود؛ به طوری که ایشان در پایان این فصل خود را ملزم به آن میداند تا آن را به صورتی موجز و صریح مورد تأکید قرار دهد: «در یک کلام، خاموشی چراغ علم در ایران از جمله عوامل اصلی عقبماندگی ما به شمار میرود.» (ص276) طبیعتاً خوانندگان میتوانند این انتظار را داشته باشند که با توجه به مطالب فصل سوم درباره هجوم مغولها، خاموشی چراغ علم در ایران به عنوان یکی از تبعات آن به شمار آمده باشد و نویسنده محترم ضمن روشن ساختن ارتباط میان این دو پدیده، فرضیه خود را نیز مبنی بر کمر راست نکردن ایران پس از آن هجوم خونبار و گسترده، به اثبات برساند، اما دکتر زیباکلام، مهر ابطال بر این تصور میزند: «تا آنجایی که مربوط به خاموش شدن چراغ علم میشود، این خاموشی، یکی دو قرن قبل از هجوم مغولان شروع شده بود. تردیدی نیست که روند این خاموشی در نتیجه هجوم آنان تسریع یافته و گسترش زیادی پیدا نمود، اما نکته اساسی این است که این افول را آنان به وجود نیاوردند.» (ص205) حتی اگر نویسنده محترم در این فصل قادر به اثبات همین مقدار هم شده بود که «... روند این خاموشی در نتیجه هجوم آنان تسریع یافته و گسترش زیادی پیدا نمود»، همچنان جای تقدیر و تشکر از ایشان وجود میداشت که به هرحال پیوند و ارتباطی میان دو فصل از کتاب خویش برقرار نموده است اما آنچه از این پس گفته میشود نه تنها اثبات این نظریه نیست بلکه دقیقاً نقیض آن است.
دکتر زیباکلام در ادامه بحث، تأکید مجددی بر این موضوع دارد که «در قرن دوازدهم [میلادی] روند افول، کاملاً شکل گرفته و به تدریج سایه انحطاط و برهوت علمی که ما در قرون بعدی شاهدش هستیم به طور کامل پدیدار میشود. بنابراین در قرن سیزدهم که هجوم مغولان صورت گرفت و در قرن بعدی که تاتارها به رهبری تیمورلنگ ایران را زیر و رو کردند، جریان افول علمی مسلمین، یکی دو قرن میشد که در حال تکوین بود» (صص208-207) بدین ترتیب ایشان ارتباط میان هجوم مغول و افول علمی ایران را منقطع ساخته است و زنجیره شکلگیری برهوت علمی در سرزمینهای اسلامی را تا پیش از آغاز آن هجوم، تکمیل شده قلمداد میکند. ایشان سپس به ریشهیابی علل و عوامل درونی انحطاط علمی دنیای اسلام میپردازد و پیدایی جریان «عقلستیزی» را در کنار برخی مسائل دیگر، ازجمله عوامل مهم و اساسی بدین منظور میخواند. این که جزئیات تحلیل ایشان در این باره چیست و ما تا چه حد با آن موافق یا مخالفیم، نکتهای ثانوی در این مبحث به شمار میآید. نکته اصلی و مهم این است که به گفته ایشان، «رنسانس یا عصر طلایی اسلام» از قرن نهم میلادی آغاز میشود و همزمان با خلافت مأمون (218-198 ه.ق/ 833-813م) به اوج خود میرسد و سپس «منحنی بازگشت یا افول یا پشت کردن به علم و تعقل از نیمه دوم قرن نهم و کم و بیش با به قدرت رسیدن المتوکل (247-232 ه.ق/861-847) آغاز» (ص217 الی221) می شود و حدود سه قرن بعد یعنی در قرن دوازدهم میلادی به نقطه اوج و نهایی خود میرسد. این در حالی است که هنوز نزدیک به یک قرن تا هجوم مغول فاصله است.
حال اگر تاریخهای اعلام شده توسط نویسنده محترم را در نظر داشته و همچنین مطالب فصول اول تا چهارم را نیز از یاد نبرده باشیم و وارد فصل ششم که در واقع استنتاج نهایی ایشان به شمار میآید شویم، با مجموعهای از تناقضات مواجه میشویم که بیاغراق باید آن را کمنظیر دانست. ایشان در اولین جمله از این فصل، نخستین شوک را به خواننده وارد میسازد: «اگر خواسته باشیم فصول گذشته را در یک کلام جمعبندی نمائیم بایستی گفت که به نظر میرسد اسباب و علل عقبماندگی ایران هر چه بود، از داخل بود.» (ص285) اگرچنین بود، پس اختصاص فصل سوم به هجوم قبایل صحرانشین و چادرنشین و مغولها و شرح و بسط قتلعامهای میلیونی و گسترده آنها در سراسر ایران و برجای ماندن بیابانی بیآب و علف و کمر راست نکردن ایران پس از این واقعه، به چه منظور بود و چه جایگاهی در تبیین مسئله «ما چگونه ما شدیم» داشت؟!
چرا ایشان مرتکب این تناقض گویی بزرگ و آشکار میشود؟ علت آن را میتوان در لابلای سطور صفحه بعد یافت: «این طور نبود که کسی یا نیرویی یا کشوری یا تمدنی از آن سر دنیا (غرب) برخاسته و بر ایران تاخته، تمدن، پیشرفتها و دستاوردهای آن را از میان برده و به جای آن انحطاط و عقبماندگی را جایگزین نموده باشد.» (ص286) مشخص میشود از آنجا که ایشان به قول برخی از منتقدان این کتاب درصدد «غسل تعمید استعمار» است، این حکم کلی را برای پاک کردن لکه سیاه از پیشانی استعمارگران غربی صادر کرده است، غافل از آن که بدین ترتیب، مغولان توصیفی در فصل سوم نیز که نویسنده محترم در جایی از کتاب خویش گناه تمامی مسائل و مشکلات ایران حال حاضر را هم بر دوش آنها بار کرده بود (ص128)، بدین ترتیب تبرئه میشوند. البته ایشان در ادامه نیز با صراحت بیشتری بر «چشم و دل پاکی» غربیان تأکید میورزد و آنان را از هرگونه اتهام استعمارگری مبرا میخواند: «پاسخ معمول ما این بوده که غربیان برای غارت، استعمار و استثمار ما نیاز به شناختمان داشتهاند و لذا پیرامون هر جنبهای از حیات اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی ما به کندوکاو پرداختهاند. بعید به نظر میرسد که کسی واقعاً مغلطه فوق را به عنوان یک پاسخ جدی بپذیرد. زیرا جدای از آن که بسیاری از مطالعاتی که صورت گرفته صرفاً جنبه پژوهشی و آکادمیک داشتهاند و در جهت کلی بالا بردن دانش و معرفت علمی بودهاند و اساساً ارتباطی با استعمار و مطامع استعماری پیدا نمیکنند، شکل بنیادیتر پاسخ فوق این است که به مسئله اساسیتر که همانا فقدان تحقیقات و بررسیهای ایرانیان پیرامون غرب و غربیان باشد، چندان پاسخی نمیدهد.»(ص289-288)
مسلماً در این باره که چرا ایرانیان پیرامون غرب و غربیان به تحقیق و بررسی نپرداختهاند جای بحث و تأمل وجود دارد، اما در مورد علل و انگیزههای غربیان برای تحقیق پیرامون ایران، جا دارد به «اعتراف» یکی از معروفترین این محققان یعنی لرد کرزن مراجعه کنیم و نظر خود وی را در این باب جویا شویم. همانگونه که میدانیم کرزن پیش از آن که اساساً وارد امور سیاسی شود، در سال 1889 به عنوان خبرنگار روزنامه تایمز لندن، راهی ایران شد و گزارشهایی را برای این روزنامه تهیه کرد. وی سپس صورت تکمیلی مشاهدات و گزارشهای خود را در قالب دو جلد کتاب «ایران و قضیه ایران» منتشر ساخت. کرزن در این کتاب، بصراحت از کنه مقصود خویش برای تحمل زحمت سیر و سفر در اقصی نقاط ایران و شرح و تفصیل یافتههای خود در این گشت و گذارها پرده برمیدارد: «در فصلهای آخر، جنبههای سیاسی این کتاب صریحا بیان شده است و احتیاجی به کتمان این حقیقت نیست که از لحاظ همین جنبه هم هست که من علاقه تام و تمام دارم و بیتعارف هم ترجیح میدهم که پدید آورنده اثری سیاسی باشم که فراخور سلیقه طبقه مطلع باشد نه سفرنامهای که در نزد عموم مورد پسند واقع شود و به این موضوع نیز از این جهت اعتراف مینمایم که در صورت احراز این منظور خاص شاید نتیجه کارم پایدار بماند وگرنه وضع و صورتی گذران خواهد داشت. اما در مقام غور و تأمل راجع به کشورها و امارتهای مرکزی در نظر من هیچ قضیهای از لحاظ اهمیت با نقشی که ترکستان و افغانستان و منطقه ماوراء بحر خزر و ایران ممکن است و یا قادرند درباره سرنوشت آینده شرق ایفا نمایند قابل مقایسه نیست. در نظر بسیاری از مردم، نام این کشورها فقط نشانههایی از نقاط دور دست و یا یادآور عجائب روزگار و هزاران داستان عشقی است ولی به نظر من آنها مهرههای شطرنج فرمانروائی بر جهاناند. از این رو آینده بریتانیای کبیر در خود انگلستان که هستیش وابسته به وجود فرزندان اوست تعیین نخواهد گردید، بلکه در آن قارهای تعیین خواهد شد که نیاکان ما اصلا از آنجا فراآمدهاند و فرزندان ایشان به صورت کشورگشایان به همانجا بازگشتهاند.» (جورج ناتانیل کرزن، ایران و قضیه ایران، ترجمه غلامعلی وحید مازندرانی، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ چهارم، 1373، جلد اول، ص 21)
نکته دیگری که در این فصل، بسیار جلب توجه میکند توصیفات نویسنده محترم از روابط تجاری غرب و شرق است. نخستین نکته در این زمینه، وفور کالا در بازارهای شرقی و صدور آن به غرب است: «پیدایش تمدن در شرق زودتر از غرب به این معنا بود که شرقیان جدای از مواد غذایی، قادر بودند به تعبیر امروزه «کالای صنعتی» یا «تولیدات» نیز به غرب صادر کنند. بنابراین در اروپا همواره بازار برای کالای شرقی وجود داشت.» (ص294) البته به یاد داریم که ایشان در فصل اول و دوم، از کم آبی سرزمینهای شرقی، کم محصول بودن زمینها، فقدان تولید مازاد بر مصرف، پراکندگی جمعیتهای انسانی و شهرها از یکدیگر و فقدان ارتباط میان این جوامع و در نهایت عقبماندگی شرق به واسطه مسائل زیست محیطی و همچنین شکلگیری حکومتهای استبدادی در این بخش از جهان سخن به میان آورده و از سوی دیگر، غرب را درست در نقطه مقابل آن قرار داده بود. اینک معلوم نیست این همه وفور و تنوع کالا - از فرآوردههای کشاورزی و غذایی گرفته تا کالاهای صنعتی - چگونه در شرق به وجود آمده و چرا از آن همه تأثیرات زیست محیطی و غیره، اثری در میان نیست. از طرفی چرا در مغرب زمین پرآب و حاصلحیز و دارای طبقات اجتماعی مختلف و برخوردار از محصولات مازاد بر مصرف و وجود نظارت و ترتیبات سیاسی و اجتماعی به مراتب بهتر از شرق، وضعیت به صورتی در آمده بود که «به تعبیر امروز، غربیان در تجارت با شرق همواره دچار«کسر موازنه تجاری» بودند. این کسری را غربیان مجبور بودند با طلا و نقره بپردازند.»(ص295)
جالب این که به نوشته ایشان در مغرب زمین تنها کالاهایی که مازاد بر مصرف آنها بود عبارت بودند از «چوب، پشم و پوست»(ص295)، یعنی کالاهای اولیه طبیعی، که هیچیک از آنها بازار چندانی در شرق نداشتند. مسلماً نویسنده محترم باید چارهای برای حل این تناقض میان ابتدا و انتهای کتاب خویش بیابد و چه بسا که در نظریاتش پیرامون شکلگیری تمدن در مشرق زمین تجدید نظر اساسی به عمل آورد.
اما نکته مهمتر و جالبتر هنگامی عیان میشود که به وضعیت تمدن و اقتصاد در شرق و غرب، پس از پایان جنگهای صلیبی توجه کنیم. همانگونه که نویسنده محترم خاطرنشان ساخته است این جنگها از سال 1095 میلادی آغاز شد و قریب 200 سال - یعنی تا 1290 میلادی - ادامه یافت. در همین زمینه، باید توجه داشته باشیم که دوران هجومهای گسترده مغولان تقریباً در سال 1258 میلادی، یعنی هنگامی که بر بغداد دست یافتند و آخرین خلیفه عباسی را به قتل رساندند، اگرچه همچنان درگیریهای پراکندهای غالباً میان خود ایلخانان مغول وجود داشت، به پایان میرسد؛ لذا با توصیفاتی که از این حملات به عمل آمده، باید در سرزمینهای شرقی و اسلامی، از چین گرفته تا سواحل دریای سیاه، جز یک سرزمین سوخته، ویران گردیده، قتل عام شده و از پای در آمده بر جای نمانده باشد، اما توصیفات نویسنده از روابط اقتصادی شرق و غرب پس از این دوران، بکلی با آنچه علیالقاعده باید پس از استیلای مغول با آن مواجه باشیم، در تضاد و تناقض کامل است: «تماس با اروپائیان، مسلمین را بر این باور رساند که «فرانکها» بجز تاریکی و توحش ارمغان دیگری نداشتند [توجه باید داشت که این توصیفات توسط نویسنده در مورد سرزمینها و جوامعی صورت میگیرد که بنا به نوشته ایشان در فصل اول و دوم کتاب، از ساختار سیاسی و اجتماعی به مراتب بهتری نسبت به سرزمینهای خشک و بیآب و علف شرقی برخوردار بودهاند]... اما چه تصویری برای طرف مقابل یعنی صلیبیون وجود داشت؟ پاسخ کوتاه این است که تصویر آنان از شرق درست در نقطه مقابل مسلمین قرار داشت... سرزمینی بود مملو از کالاهای طبیعی و تولیداتی که برای هر متاع آن بازار گرمی در اروپا وجود داشت... بزودی به همراه دستهجات اولیه «جهانگردان صلیبی» صدها تاجر ونیزی، جنوایی، سیسیلی، فلاندرزی (بلژیکی)، فرانکی (فرانسوی)، انگلیسی...نیز رهسپار شرق شدند.» (ص309)
اگر تاریخ وقایع را در ذهن داشته باشیم، در واقع دکتر زیباکلام در این عبارات خود میگوید هنگامی که مغولان مشغول قتل عام میلیونها ساکن شهرهای مشرق زمین بودند و از هر جا که عبور میکردند، جز بیابانی بیآب و علف در پشت سرشان باقی نمیماند، تجار غربی از سراسر قاره اروپا به مشرق زمین که مملو از کالا و تولیدات متنوع بود، سرازیر شدند تا به کسب و کار و تجارت بپردازند! همچنین اگر اشاره نویسنده محترم به سفرنامه مارکوپولو را به یاد داشته باشیم مبنی بر این که «در دیدارش از یزد در اواخر قرن سیزدهم (1272م) تحت تأثیر رونق تولیدی و نقل و انتقالات پرحجم تجاری این شهر قرار گرفته» (ص137)، آنگاه براستی درمیمانیم که این معمای پرتناقض را چگونه میتوان حل کرد؟
از طرفی همانگونه که نویسنده توضیح میدهد در قرون پس از جنگهای صلیبی، وفور کالاها و رونق تجارت در شرق به گونهای است که غربیان را به همراه کشتیهای خود راهی این منطقه میسازد تا آنها نیز بتوانند از این بازار پرسود، بهرهای داشته باشند. جالب این که ایشان تا قبل از حضور «ناوگان قدرتهای غربی»، خلیج عدن، دریای عمان و سواحل اقیانوس هند را در انحصار دریانوردان قدرتهای شرقی «چینی، هندی، ایرانی و بالاخص اعراب» میداند. (صص317-316)
با توجه به نکات فوق باید گفت نویسنده محترم نه تنها بر آن است که کمر تمدن و اقتصاد ایران و دیگر ملل شرقی در زمان حمله مغول نشکست، بلکه بدین امر نیز اذعان دارد که در دوران پس از این هجوم- فارغ از این که چه اتفاقات و حوادثی در خلال آن روی داده بود- ملتهای شرقی ازجمله ایرانیان دوباره توانستند کمر راست کنند و به یکی از چهار ضلع تولید، تجارت و دریانوردی در شرق تبدیل شوند.
اما و صداما، شکستن کمر ملل شرق و از جمله ایرانیان از زمانی آغاز گردید که اروپاییان یا به تعبیری مغولان عصر جدید، سوار بر کشتیهای توپدار خود سرانجام توانستند راهی به دریاها و سرزمینهای شرقی پیدا کنند و کلیه معادلات انسانی و متعارف میان آنها را بر هم زنند و ترتیبات و نظامات جدیدی را بر این منطقه در جهت تأمین منافع خود، حاکم سازند. دکتر زیباکلام با اشاره تأیید آمیز به نظرات خانم «ابولغد»، خود به این امر اعتراف دارد: «در یک کلام، اگر از دید تجار و دریانوردان هندی، چینی، عرب یا ایرانی، فعالین یا بازیگران دیگر صحنه تجارت بین الملل، رقیب محسوب میشدند، از دید اروپائیان، دیگران رقیب بشمار نمیآمدند بلکه دشمن نظامی بودند. بنابراین، بحث فقط این نبود که غربیان از قرن چهاردهم به تدریج وارد شرق شدند، بلکه نکته اساسیتر این بود که «بازیکنان» جدید با خود قوانین جدید نیز وارد میدان میکردند.» (ص330)
این قوانین جدید چه بودند؟ نویسنده محترم بصراحت عنوان میدارد: «قوانین جدید بازی عبارت بودند از میلیتاریزه کردن حمل و نقل دریایی از یکسو و سعی در تسلط بر دیگران و نهایتاً بیرون راندن آنان از صحنه از سویی دیگر.» (ص331)
بنابراین پرواضح است که اروپاییان صرفاً برای «تجارت» به شرق نیامده بودند؛ چراکه در این صورت آنها نیز میتوانستند طبق قواعد متعارف و جاری رقابت، وارد این عرصه شوند و سود عادلانهای هم کسب نمایند. آنها برای «سلطه جویی» راهی این منطقه پررونق شده بودند و طبعاً برای به دست آوردن تسلط، همانگونه که دکتر زیباکلام نیز خاطرنشان ساخته است میبایست دیگران را از صحنه بیرون برانند. اما نکتهای که میبایست بیش از این مورد توجه ایشان قرار میگرفت و بخوبی تشریح میگردید، شیوهها و ابزار بیرون راندن دیگران از صحنه بود. در واقع همانگونه که میدانیم غربیان سرانجام موفق شدند به تسلط دلخواه خود در این منطقه دست یابند. آیا این تسلط فقط و فقط از طریق سلاحهای آتشین بود یا علاوه بر آن انواع و اقسام روشها و شیوهها و ابزارها و سیاستها نیز به کار گرفته شد؟ به عنوان مثال صنعت پارچهبافی هندوستان، چگونه مضمحل گردید و از بین رفت تا بازاری برای پارچههای انگلیسی در این کشور پرجمعیت فراهم آید؟ پاسخ دکتر زیباکلام به این سؤال لابد آن است که هندیان میبایست سعی و تلاش میکردند پارچههای بهتری نسبت به پارچههای انگلیسی تولید کنند تا بتوانند رقابت کنند. اما مسئله اینجاست که پارچههای هندی در بدو امر بهتر از پارچههای انگلیسی بود. آنچه موجب از بین رفتن آن صنعت شد، تسلط انگلیسیها بر هند و نابودی تولیدات صنعتی هند براساس سیاستهای استعماری و خانمان برانداز بود. در مناطق دیگر هم شیوه بیرون کردن «دشمنان» از گردونه، با به کارگیری زور و نیز سیاستها و روشهای استعماری صورت گرفت. این به معنای آن نیست که ضعفها، اشتباهات و برخی تحولات درونی کشورهای شرقی را در نظر نگیریم، اما چشم فرو بستن بر اقدامات «استعماری» تازهواردان اروپایی نیز کاری ناصواب است. البته بیتردید بحث که به این نقطه برسد، پاسخ قطعی و قاطع دکتر زیباکلام این خواهد بود که چرا شرقیها با کشتیهای توپدار عازم دریاهای مغرب زمین نشدند و اسپانیا و پرتغال و هلند و انگلیس را به صورت مستعمره خویش درنیاوردند؟!
نکته دیگری که با عنایت به نظریه دکتر زیباکلام در مورد حضور نظامی گرایانه غربیها در شرق باید به آن اشاره کرد این است که نقش غربیان را در خاموش شدن چراغ علم در ایران و مشرق زمین نیز به هیچ وجه نمیتوان کوچک دانست. در توضیح این مطلب لازم به یادآوری است که نویسنده در همان ابتدای فصل پنجم، نقطه آغاز خاموش شدن چراغ علم در سرزمینهای اسلامی و از جمله ایران را، یکی- دو قرن قبل از هجوم مغول دانست و بر این نکته تأکید ورزید که این افول را آنان به وجود نیاوردند. (ص205) ایشان سپس توضیحاتی راجع به تحولات فکری در جهان اسلام ارائه داده و آنها را زمینههای اصلی افول علم در این منطقه به شمار آورده است. از طرفی همانگونه که اشاره شد، ایشان در مطالب بعدی خویش وفورکالاهای کشاورزی و صنعتی در شرق و سرازیر شدن تجار اروپایی به سرزمینهای شرقی را مورد تاکید قرار داده و پس از آن از ورود تاجران دریانورد غربی با کشتیهای خود به دریاهای مشرق زمین سخن به میان آورده است. تمامی این مطالب، دال بر آن است که تا پیش از ورود غربیان، علم به معنای اعم خود در سرزمینهای شرقی و اسلامی، رو به افول نگذارده بود. چگونه ممکن است در مناطقی که علم و دانش در آن وجود ندارد، اینگونه تنوع و وفور کالا در تمامی زمینهها وجود داشته باشد؟ «تولید کالا» و «علم» در ارتباط مستقیم با یکدیگر قرار دارند و اوجگیری و افول آنها در رابطهای تنگاتنگ با یکدیگر صورت میگیرد؛ از وجود یکی، به وجود دیگری میتوان پی برد و از کاهش و نابودی یکی به کاهش و نابودی دیگری. اگر این معادله را در نظر داشته باشیم و به سیر وقایع تاریخی آنگونه که واقعاً روی داده است بنگریم، میبینیم که از زمان حضور اروپاییان نظامیگرا و سلطهطلب در مشرق زمین، بتدریج و به آرامی تغییر و تحولاتی در مبادلات تجاری میان شرق و غرب صورت گرفته که عکس گذشته است. یعنی اگر در گذشته، غربیها در مبادله با شرق «دچار کسری موازنه تجاری»اند (ص295) پس از مدتی، شرقیها دچار کسری موازنه تجاری با غرب میشوند، و اگر زمانی غربیها جز چوب و پشم پوست چیزی برای مبادله با انواع و اقسام کالاهای شرقی نداشتند (ص295)، پس از مدتی شرقیها جز «کالاهای طبیعی اولیه» برای مبادله با انواع و اقسام کالاهای غربی ندارند. بنابراین پرواضح است که حضور استعمارگران غربی را باید به عنوان یک عامل اصلی و مؤثر در خاموشی چراغ علم در شرق، از جمله در ایران، در نظر گرفت، هرچند علل و عوامل داخلی را نیز نمیتوان از یاد برد.
در پایان باید گفت آنچه موجب شده است تا دکتر زیباکلام در کلافی از تناقضات گرفتار آید آن است که مبنای بحث خود را بر پایهای کج بنا نهاده و لذا دیوار این بحث تا ثریا کج بالا خواهد رفت. هسته و مبنای بحث ایشان اثبات این مسئله است که چیزی به نام «توطئه» از سوی غربیها علیه ملتهای شرقی؛ از جمله ایران، صورت نگرفته و هر آنچه در این زمینه گفته شده است، یکسره توهم و خیال بافی است. از آنجا که بی هیچ شک و تردیدی اثبات این مسئله بر مبنای حقایق و واقعیتهای تاریخی امکانپذیر نیست، هنگامی که دکتر زیباکلام گام در راه اثبات آن میگذارد، نتیجه همان میشود که در قالب این کتاب روی داده است.
با تشکر
دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران