در خاطرات آیتالله منتظری موضع واقعی وی نسبت به حضرت امام از طریق بهکارگیری الفاظ و القاب محترمانه به هنگام نام بردن از امام پوشانده شده است که برای این کار 2 دلیل مهم میتوان عنوان کرد: نخست آنکه حضرت امام از چنان شخصیتی برخوردار بودند که اعلام موضع واقعی آقای منتظری نسبت به ایشان، نتیجهای جز شکسته شدن خود وی در افکار عمومی نداشت و دوم، زیر سوال بردن حضرت امام از موضع دوست، همراه و هوادار، قدرت تاثیر کلام بر اذهان مخاطبان را به نحو چشمگیری افزایش میدهد بویژه آنکه در این خاطرات، هدف عمده آیتالله منتظری، اثبات حقانیت خویش در برابر امام است. بدین منظور از موضع کسی که همچنان ارادتمند و دوستدار حضرت امام است، پارهای مطالب با بهرهگیری از شیوه «القای مطلب به ذهن» به گونهای عنوان میشود که شخصیت امام را به طوری جدی زیر سوال میبرد و در مقابل، تصویری از یک شخصیت ممتاز و برتر را از آقای منتظری ارائه میدهد. در اینجا تنها به عنوان نمونههایی از این مطالب بسنده میشود و در مباحث بعد به طور مفصلتری به بررسی آنها خواهیم پرداخت:
«... یک روز من از راه دلسوزی به ایشان گفتم: متاسفانه ما برای مستضعفان خیلی شعار دادیم ولی کاری برای آنها نکردیم. ایشان از این صحبت من خیلی ناراحت شدند، گفتند: چطور برای مستضعفان کاری نشده است؟ لابد به ایشان گزارش شده بود نان مستضعفان در روغن است... ایشان روی انتقاد از کارها خیلی حساسیت داشتند، ظرفیت انتقادپذیری ایشان نسبت به مشکلات نظام کم بود و بیت ایشان عنایت داشتند به جهت حال ایشان خبرهای خوش و خوشحال کننده به ایشان داده شود تا ایشان همیشه دلگرم و خوشبین باشند، و قهرا خبرهای انتقادی تحتالشعاع قرار میگرفت». (خاطرات، صفحات 7-446)
«... آقایان به همان گفتن خصوصی قناعت میکردند و دیگر خدمت امام یا به صورت علنی مشکلات را نمیگفتند، اما من چون مسؤولیت خیلی از مسائل را به عهده خود میدیدم، در جاهای مختلف و به شکلهای مختلف مطرح میکردم بلکه اشکالات برطرف شود. ما حکومت عدل علی را به مردم وعده داده بودیم و انتظار این بود که به حرفهایمان عمل کنیم ... ولی گاهی من شبها برای موضوعی تا صبح خوابم نمیبرد، من نمیخواستم شریک در ظلم باشم و اگر میخواستم چیزی نگویم، خودم را شریک در ظلم میدانستم. در همان زمان هم بعضیها به من میگفتند: تو قائممقام رهبری هستی، مسؤولیت آن الان متوجه شما نیست. چرا اینقدر خودتان را ناراحت میکنید و...؟ ولی من چطور میتوانستم خودم را قانع کنم و بگویم من کارهای نیستم!» (خاطرات، صفحه 533)
«من گناهم این بود که آنچه را درک میکردم و میدانستم که شعارهای دروغی است و کارهای غلطی است برای اینکه قداست جمهوری اسلامی و قداست امام و روحانیت باقی بماند اینها را میگفتم و به مرحوم امام مینوشتم بلکه از آن جلوگیری شود، ولی متاسفانه آقایان این حرفهای دلسوزانه را طور دیگری تفسیر میکردند، من بنا را بر این گذاشته بودم که جمهوری اسلامی و صداقت و رفاقت در کار است، نه اینکه اغراض و دستها و اهداف دیگری در کار است، حالا میخواهند اسمش را سادگی بگذارند، بگذارند!» (خاطرات، صفحه 598)
«همانطور که گفتم ظاهرا در ذهن آقایان این بود که پس از امام کارها به من محول میگردد و باید دفتر و جریان فکری من در اختیار آقایان باشد و تا سیدهادی[هاشمی] و سیدمهدی[هاشمی] هستند این موفقیت برای آنها حاصل نمیشود، میخواستند این 2 نفر را به هر شکل شده کنار بزنند و بیت مرا هم مانند بیت امام در اختیار بگیرند و وقتی از در اختیار گرفتن بیت من و تاثیرگذاری در شخص من مأیوس شدند به فکر برکناری من افتادند و شروع کردند به جوسازی علیه من نزد امام و شایعه قرار گرفتن بیت من در اختیار منافقین و باوراندن این موضوع به حضرت امام نیز دروغ شاخداری بود که بر همین اساس جعل شده بود...». (خاطرات، صفحه 614)
«درباره حمایت از نهضت آزادی هم یک روز این آقایان از امثال آقای مهندس بازرگان تعریف و تمجید میکنند و آنها را تا عرش بالا میبرند و امام میگوید هر کسی با آنها مخالفت کند از ولایت خدا دور است، یک روز هم به این شکل برخوردهای ظالمانه میکنند که در مجلات و روزنامههای خودشان علیه آنها مرتب چیز مینویسند، من با این افراط و تفریطها مخالف بودم». (خاطرات صفحات 21-620)
«پس از اینکه مجاهدین خلق با پشتیبانی عراق به کشور جمهوری اسلامی ایران حمله کردند، عملیات مرصاد انجام گرفت و تعدادی از آنها در درگیری کشته شدند، تعدادی هم اسیر شدند که لابد محاکمه شدند و صحبت ما درمورد آنها نیست اما آنچه باعث شد من آن نامه را بنویسم، این بود که در همان زمان بعضی تصمیم گرفتند که یک باره کلک مجاهدین را بکنند و به اصطلاح از دست آنها راحت شوند، به همین خاطر نامهای از امام گرفتند که افرادی از منافقین که از سابق در زندانها هستند طبق تشخیص دادستان و قاضی و نماینده اطلاعات هر منطقه با رای اکثریت آنان اگر تشخیص دادند که آنها سر موضع هستند، اعدام شوند». (خاطرات، صفحه 623)
«مرحوم امام هم در این اواخر بشدت بیمار بودند و کمتر با بیرون ارتباط داشتند. در این اواخر آنقدر که به من مراجعه میشد و مشکلات و نارساییها مطرح میشد، شاید یک دهم آن هم خدمت امام مطرح نمیشد. ایشان هم که خبر نداشتند که در کشور چه میگذرد. بالاخره یک کسی باید ایشان را در جریان میگذاشت. احمدآقا و دیگران هم از باب اینکه مراعات حال ایشان را میکردند و نمیخواستند ایشان ناراحت بشوند، خیلی از مسائل را به ایشان نمیگفتند.... شاید تنها کسی که جرات میکرد بعضی از مشکلات و نارساییها را به امام بگوید من بودم...». (خاطرات، صفحات 5-634)
«البته باید توجه کنیم که مرحوم امام هم یک انسان جایزالخطا بودند و این اواخر با آن کهولت سن و بیماریهای مختلف به طور کلی از مردم منزوی شده بودند و بعضیها هم هر طور که میخواستند به ایشان گزارش میدادند. اساسا این سیستم اداره کشور که همه قدرت در یک نفر خلاصه شود- هرچند آن فرد با تقواترین افراد باشد- روش صحیحی نیست و منجر به اشتباهات بزرگ میشود. من فکر میکنم اگر بر فرض این نامه را امام شخصا نوشته باشند یقینا گزارشهای غلط و خلاف واقع از ناحیه افراد خاص در صدور آن مؤثر بوده است». (خاطرات، صفحه 646)
«امثال بنده دلمان میخواست قداست و اهداف عالیه حضرتعالی حفظ شود و من به سهم خود بر حسب احساس وظیفه در این راه کوشش میکردم و با ضدانقلاب و تندروها و نادانان برخورد میکردم و جلو خیلی کارها را میگرفتم، ولی احساس شد که نه حضرتعالی مایلید و نه مسؤولان و وابستگان حضرتعالی». (خاطرات، صفحه 650)
«البته اگر این نامه [6/1/68] منتشر میشد این طور نبود که فقط به ضرر من باشد، ضرر آن برای خود امام بیشتر بود. اشتباه بعضی افراد این است که نظرشان نسبت به اشخاص یا به نحو تفریط است یا به نحو افراط. آیتالله خمینی مجتهد بودند، فیلسوف بودند، عارف بودند، رهبر انقلاب بودند، شجاع بودند، با تقوا بودند اما ایشان هم مثل یک انسان بودند، مخصوصا در آن شرایط که آخر کار ایشان پیدا کرده بودند، در این اواخر ایشان بیمار بودند، سرطان داشتند، اعصابشان ناراحت بود و تقریبا از مردم منعزل شده بودند». (خاطرات، صفحه 633)
«شنیدم حاج احمدآقا گفته بود: «آقای منتظری باید از آقای... یاد بگیرد که از قم میآید و دست امام را میبوسد و عقبعقب برمیگردد، ولی آقای منتظری میآید و با امام یک و دو میکند.» غافل از اینکه مردم برای اجرای اسلام و عدالت انقلاب کردند و اگر بناست همان کارهای رژیم سابق انجام شود، آن هم به نام اسلام، انقلاب نمیکردیم بهتر بود... و بالاخره به شخص امام خدمت میکردم چون ایشان را مظهر اسلام و انقلاب اسلامی میدانستم، البته مانند برخی از افراد نسبت به ایشان غلو نمیکردم». (خاطرات، صفحه 667)
«مرحوم امام به اطرافیان خود و به مسؤولان بالای نظام اعتماد داشتند و برخی از این اعتماد سوءاستفاده میکردند، افرادی از روی غرض سیاسی یا خطی و جناحی چیزهایی به ایشان میگفتند و برای ایشان ذهنیت درست میکردند... وزارت اطلاعات هم در این بین نقش مؤثری را ایفا میکرد، از ناحیه مسؤولان وزارت اطلاعات گزارشهای مختلفی به ایشان داده میشد که برخی از آنها حدسیات و تحلیلهای غلط و برخی اکاذیبی بود که به عنوان واقعیات به ایشان گزارش میشد و ایشان گزارشهای آنان را وحی منزل میپنداشتند چون خدماتی از آنان دیده بودند احتمال خلاف در گفتههای آنان را نمیدادند. از طرف دیگر مرحوم امام فردی بودند که در برابر کارهایی که خلاف میپنداشتند نمیتوانستند خونسرد و بیتفاوت باشند، به انقلاب اسلامی اعتقاد و علاقه مفرط داشتند و آن را همچون فرزند خود به حساب میآوردند و کوچکترین مخالفت و حتی انتقاد نسبت به آن را تحمل نمیکردند.
در این اواخر هم در اثر سرطان مزمن، کمتر بر اعصاب خویش مسلط بودند، آن مرحوم با اینکه با خدا و بیهوی بودند ولی معصوم نبودند و غیرمعصوم خصوصا اگر نسبت به یک موضع بمباران تبلیغاتی شود، چه بسا تحت تاثیر تبلیغات غلط قرار میگیرد. بالاخره مجموع این عوامل سبب شده بود که ایشان نسبت به من که از صحنه بیت ایشان دور بودم یک حالت استثنایی و غیرعادی پیدا کرده بودند». (خاطرات، صفحات 70-669)
آنچه در بالا آمد تنها نمونهای از انبوه مطالبی است که آیتالله منتظری با بیان آنها سعی دارد نسبتهایی را به حضرت امام بدهد و تصویری کاملا منفی از ایشان به اذهان خوانندگان خود القا کند و این در حالی است که از سوی دیگر همچنان خود را به عنوان یکی از ارادتمندان امام معرفی میکند. البته تناقضاتی که بدین ترتیب رخ مینماید، از نگاه خوانندگان تیزبین دور نمیماند و با اندکی تامل پردهها فرو میافتد. به عنوان نمونه هنگامی که ایشان، امام را به صورت فردی معرفی میکند که افراد به دستبوسی ایشان رفته و بعد عقب عقب برمیگشتند و عدهای نیز به غلو از امام زبان به سخن نزد آن حضرت میگشودند و خلاصه همان مناسبات و «کارهای رژیم سابق» اما این بار به نام اسلام انجام میگرفت – که طبعا نوعی «این همانی» میان افراد تراز اول کشور در گذشته و حال را به ذهن مخاطب القا میکند - چگونه در همان حال ادعا میشود که «ایشان را مظهر اسلام و انقلاب میدانستم؟» آیا با توجه به صفات و ویژگیهایی که آیتالله منتظری در فرازهای بیان شده و دیگر فرازهای خاطرات خود به حضرت امام نسبت میدهد، گفتن چنین جملهای نسبت به امام حاکی از یک تناقض آشکار نیست؟
یا در فراز دیگری از خاطرات آیتالله منتظری که مربوط به سخنرانی ایشان به مناسبت پنجمین سالگرد ارتحال حضرت امام است چنین میخوانیم: «اگر ایشان در انقلاب موفقیت پیدا کرد، پیروزی پیدا کرد، یکی از عمده دلیلهایش همان مقام علمی ایشان بود، ایشان هم فقیه بود، هم اصولی بود، هم فیلسوف بود، هم عارف بود، هم در عین حال شجاع بود، با تقوا بود، متعبد بود، متعهد بود و جامع کمالات مختلف بود. مرحوم امام برای همان مرجعیت عامهشان و برای اینکه جهت علمی ایشان را هیچکس نمیتوانست منکر شود و علوم مختلفی را که مورد نیاز بود ایشان واجد بودند و علم و مرجعیت و شجاعت ایشان رمز موفقیتشان بود». (پیوستهای خاطرات، صفحه 1402)
حال چنین شخصیتی که «جامع کمالات مختلف بود» چگونه در فرازی دیگر، فردی متملقپرور، چاپلوس پرور، انتقاد ناپذیر و ناتوان از اداره امور حتی منزل خود نمایانده میشود؟ اینها تناقضاتی است که میتواند ما را به انگیزههای اصلی تدوینکنندگان خاطرات رهنمون سازد. به هر حال باید گفت، تلاش برای القای چنین تصویری از حضرت امام به ذهن مخاطبان از طریق بیان مطالبی مجعول و مخدوش - که راجع به آنها سخن خواهیم گفت - حکایت از انباشته شدن بغض و کینهای فراوان نسبت به حضرت امام در دل این خاطرهنگار دارد و در لابهلای سطور شاهد تراوش تدریجی آن هستیم، اما گاهی نیز بسان آنکه تاب تحمل از دست رفته باشد، این احساس کینه فوران میکند و باطن افراد را در معرض دید خوانندگان قرار میدهد.
در اینجا بیان چند نکته درباره مواضعی که آیتالله منتظری علیه شخصیتها و در راس آنها حضرت امام اتخاذ کرده است، ضروری به نظر میرسد. هر محققی در بررسی خاطرات آقای منتظری به این جمعبندی کلی دست مییابد که وی در چارچوب تلاش برای نفی مسائل مطروحه درباره مهدی هاشمی و به تبع آن بیت خود، اتهامات سنگینی را متوجه دیگران میسازد. بهرغم برخورداری تنظیمکنندگان خاطرات از فرصت فراوان برای گردآوری ادله، متاسفانه باید اذعان داشت که در طرح این اتهامات کمتر به ضرورت ارائه اسناد و مدارک از خود پایبندی نشان دادهاند، هرچند آقای منتظری مدعی است انگیزهاش در طرح مسائلی در نامههای خصوصی و محرمانه به امام، جلوگیری از مخدوش شدن چهره ملکوتی رهبر انقلاب بوده است، اما به دلایلی که بر ما روشن نیست، در همان زمان شیوهای در این نامهنگاریها به کار رفته است که دقیقا عکس مراد ایشان حاصل میشود.
به عبارت دیگر، آقای منتظری طی نامهنگاریهای خود به نوعی تمام مسائل و مشکلات را متوجه حضرت امام میسازد و این در حالی است که ایشان باید حداقل در زمینههایی که زیر نظر خودشان قرار داشت، راسا اقدام به حل مشکل میکرد و چنانچه در این زمینه موفقیت کسب نمیکرد، پاسخگوی عدم موفقیت خود و ابقای مشکلات بود. اما اینکه چرا ایشان چنین شیوهای را در پیش گرفت و خرد و کلان مشکلات را طی نامهنگاریهای خود متوجه حضرت امام ساخت، مسالهای است که باید درباره ریشههای شکلگیری این شیوه نزد ایشان، اندیشید. نکته مهم دیگر اینکه آقای منتظری مدعی است این نامهها محرمانه بوده و به اطلاع دیگران نمیرسید: «آقای هاشمیرفسنجانی در تلفن با ناراحتی میگفت که آقا فرمودهاند: یک وقت فلانی کلمهای میگوید. آیا حضرتعالی احتمال دادهاید که من فکر نکرده مطلبی را که محرمانه به حضرتعالی نوشتهام در ملأ عام هم بگویم یا اشکال به اصل نوشتن اینجانب بوده است». (پیوستهای خاطرات، صفحه 1071)
هرچند آیتالله منتظری در این فراز، امام را متهم به برداشتی غلط از شخصیت خود درباره افشای مسائل سری نظام میکند اما متاسفانه این واقعیت تلخ - رعایت نشدن بدیهیترین اصل در یک نظام یعنی حفظ اسرار آن- چه در زمان حیات حضرت امام و قائممقامی آقای منتظری و چه در قالب انتشار خاطرات، حق بودن این نگرانی امام را به اثبات میرساند. در مصاحبه منتشر نشده آیتالله منتظری با کیهان فرهنگی که بعد از رحلت حضرت امام صورت گرفته، درباره انگیزه انعکاس مکتوب برخی ضعفهای کارگزاران کشور خدمت امام اینگونه توضیح داده شده است: «عرض کردم آنچه هدف اصلی من از این نامهها و تذکرات در ملاقاتهاست، این است که آن چهره پاک و مقدس و ملکوتی حضرتعالی همچنان مثل روز اول که تشریف آوردید به ایران باشد و کسی نتواند به حضرتعالی ایراد و اشکالی در آینده وارد سازد و اگر خلاف و تندی در جاهایی میشود به حضرتعالی نسبت ندهند، شورایعالی قضایی و قوای اجرایی مسؤول هستند، به حضرتعالی منتسب نکنند، همیشه در دنیا این خلافها بوده، در زمان پیامبر(ص) و حضرت امیر(ع) نیز این کارها بوده ولی من میخواهم چهره حضرتعالی که سمبل اسلام و ولایت فقیه میباشید، برای همیشه مقدس و ملکوتی باقی بماند». (پیوستهای خاطرات، صفحه 1323)
شاید بتوان پذیرفت که در زمان نگارش نامهها، آقای منتظری شیوه اشتباهی را در طرح ضعفها دنبال کرده است بدین معنی که ایرادات نیروهای مادون خود را به مقام مافوق خویش منعکس میکرده و نه تنها از وی توضیح میخواسته بلکه ایشان را نیز شریک در تخلفات قلمداد میکرده است. این در حالی است که قاعدتا یک مقام مسؤول در صورت مشاهده تخلفی از سوی نیروی تحت امر خود، نامه توبیخآمیزی به متخلف مینگارد و از وی توضیح میخواهد، سپس نتیجه پیگیریهای خود را به مقام مافوق منعکس میسازد. حال ببینیم شیوهای که در آن زمان آقای منتظری در پیش گرفته بود چه چیزی را به ذهنها متبادر میساخت. متاسفانه ایشان در جایگاه قائم مقام رهبری با مشاهده برخی ضعفها بلافاصله اقدام به نگارش نامه به امام میکرد و نسبت به اینگونه مسائل هشدار میداد.
در حالی که جا داشت حضرت امام چنین نامههای هشدارگونهای را به آیتالله منتظری بنویسند و برای نمونه با توجه به نظارت عالیه وی بر تشکیلات قضایی کشور از ایشان درباره برخی تندرویهای قضات توضیح بخواهند تا آقای منتظری نیز مجبور شود از نیروهای تحت نظارت خود توضیح بخواهد. اما ظاهرا آقای منتظری روند امور را معکوس کرده بود (!) شاید اوایل با توجه به ارتباط شاگرد و استادی و ارادتی که امام به شاگرد خود داشتند، این مساله قابل اغماض بود اما با گذشت زمان پدیده دیگری در این رابطه رخ مینماید و آن درز کردن چنین نامههای محرمانهای به محافل داخلی و بعضا محافل خارجی است.
در این زمینه آیتالله منتظری میگوید: «یک نامهای راجع به اعدامها از من خدمت امام نوشته شده بود که بعد این به خارج درز کرده است و این را مدرک گرفتهاند. حالا من عین جریان را خدمت آقایان نقل میکنم. بعضی از قضات آمدند به من مراجعه کردند که بله، اینجوری است و راجع به اعدامها که اینجوری است و... من روی نظری که خودم داشتم و همیشه عقیدهام بود که مسائل را خدمت ایشان تذکر میدادم... حالا علیایحال یک نسخه برای شورایعالی قضایی فرستادم یک نسخه هم خدمت ایشان.
حالا شورایعالی قضایی میدانید آنجا 5 نفر هستند حالا دست کدام میرسد توی دفترش چهجور است من این را نمیدانم. من به عنوان شورا فرستادم بعدا هم بعضی از قضات که میآمدند اظهار ناراحتی میکردند. من به بعضیها یک نسخهاش را دادم. از جمله روز دوم محرم آقای نیری، آقای اشرافی، آقای رئیسی و یکی از مسؤولان اطلاعات آمدند من باز نظریاتم را گفتم و به آنها هم یک نسخهاش را دادم و به بعضی از قضات هم دادم، حالا چهجور سرایت کرده به خارج نمیدانم، علیایحال بیت مرا کسی متهم نکند، اگر اشکالی وارد است به خود من اشکال وارد است. هی میگویند نفوذ نفوذ!» (ضمائم خاطرات، صفحه 1291)
درباره درز کردن نامههای محرمانه به خارج کشور ابتدا آقای منتظری تلاش میکند اینگونه القا کند که از دفتر اعضای شورایعالی قضایی نامه احتمالا درز کرده در حالی که نامههای شورایعالی قضایی مستقیما به آیتالله موسویاردبیلی به عنوان ریاست شورایعالی میرسید بویژه چنین نامه محرمانهای، اما توضیحات بعدی آیتالله منتظری روشن میسازد که اصولا روال دفتر و شخص خودشان بر رعایت اصول حفاظتی در زمینه نامههای محرمانه نبوده است.
بنابراین در این زمینه جای یک سوال باقی است که آیا تذکرات اینگونهای را میتوان در جهت حفظ قداست حضرت امام به حساب آورد؟ چگونه میتوان مدعی بود با سوقدادن مسؤولیت همه ضعفها به سوی حضرت امام و انتشار عمومی نامهنگاریهای محرمانه که اینچنین اذهان را در زمینه همه ضعفها متوجه حضرت امام میکند، میخواهیم قضاوت آیندگان را تصحیح کنیم؟! اما نکته اصلی ما درباره طرح اتهامات علیه امام متوجه این مساله نیست. آنچه این شیوه را کاملا در تعارض با انگیزهای قرار میدهد که آقای منتظری از آن سخن به میان میآورد موضعگیریهای دیگر ایشان در دیگر بخشهای خاطرات است، آنجا که در توجیه نامهنگاریهای خود میگوید: «اولا من در قم بودم و امام در تهران، آن زمان که ایشان در قم بودند امکان دسترسی به ایشان بیشتر بود اما در تهران بخصوص این اواخر که وضع جسمی ایشان هم چندان مناسب نبود فوقش چند ماه یکبار میتوانستم خدمت ایشان برسم و همه مسائل را هم نمیشد مطرح بکنم و اما با مسؤولان خیلی صحبت میکردیم مثلا آقای خامنهای... اما من چون مسؤولیت خیلی از مسائل را به عهده خودم میدیدم در جاهای مختلف و به شکلهای مختلف مطرح میکردم... من نمیخواستم شریک در ظلم باشم و اگر میخواستم چیزی نگویم، خود را شریک در ظلم میدانستم». (خاطرات، صفحه533)
همچنین در گزارشی از دیدار با سیداحمدآقا آمده است: «باز میگفت (احمد آقا) شما به آقای خامنهای گفتهاید من حاضرم با امام تا لب جهنم بروم ولی حاضر نیستم به جهنم بروم ... (سیداحمد:) آیا امام میخواهند جهنم بروند؟ من گفتم ایشان نمیخواهند جهنم بروند ولی این کارها که در زندانها به نام امام انجام میشود به عقیده من جهنم دارد و من نمیخواهم روی آنها صحه بگذارم». (خاطرات، صفحه 535)
براستی در حالی که در خاطرات آقای منتظری حتی یک مورد برخورد توبیخآمیز با مسؤولان قضایی دیده نمیشود، چگونه امام در جایگاه متهم نسبت به همه تخلفات قرار میگیرد و نام این اقدام هم حفظ قداست ایشان گذارده میشود؟!
آیا آیتالله منتظری هیچگاه نامه شدیداللحنی به شورایعالی قضایی نوشتند و خواستار محاکمه قضات متخلف شدهاند؟ خیر! حتی یک مورد چنین نامههایی در خاطرات ایشان به چشم نمیخورد. بنابراین روالی که آقای منتظری درباره ضعفها در پیش گرفته بود، مسؤول دانستن امام در برابر وقوع هر ظلم احتمالی در کشور بود؛ حتی اگر این ظلم در حیطه مسؤولیت خود ایشان صورت گرفته باشد. شریک ظلم دانستن امام در خطاهای مجریان امور از جمله مسائلی است که در این خاطرات، مکررا به صورت مستقیم و غیرمستقیم مطرح شده است. «... هیچگاه بیت من در اختیار منافقین نبود، برعکس در بیت مرحوم امام مسائلی پیش آمده بود، افرادی را میگفتند در آنجا نفوذ کردهاند و روی دستگاهها وسایلی را گذاشته بودند و گزارشهایی را به خارج فرستادهاند، منتها نگذاشتند صدایش بلند شود». (خاطرات، صفحه 618) به این ترتیب آیتالله منتظری بدون ارائه هیچگونه دلیلی، تمام خصلتهای شخصی خود و تمام جرائم مهدی هاشمی را بدلسازی کرده و آنها را متوجه حضرت امام و بیت ایشان میسازد.
اگر مهدی هاشمی اقدام به قتل کرده، به نوعی باید واقعیتها را جعل کرد و قطبزاده را فردی مبرا از جرم نشان داد که با ترفند حاجاحمدآقا اعدام میشود. اگر از بیت آقای منتظری نامههای سری به خارج کشور درز میکند، در مقابل مساله نفوذ در بیت امام مطرح میشود و... با این حال چگونه میتوان مدعی شد که تلاش ایشان در جهت حفظ قداست و چهره ملکوتی امام بود؟ این سوالی است که به طور قطع تاریخ از آیتالله منتظری خواهد پرسید. از آنجا که هدف اصلی در خاطرات آیتالله منتظری اثبات حقانیت موضعگیریها، رفتارها و عملکردهای ایشان در مقابل حضرت امام است، لاجرم 2 کار به طور موازی و همزمان صورت میگیرد؛ نخست تخریب شخصیت حضرت امام از طریق نسبت دادن ویژگیهای منفی به ایشان. به این ترتیب شخصیتی که از حضرت امام در ذهن خوانندگان نقش میبندد دارای صفات و مشخصاتی از این قبیل است: مبتلا به افراط و تفریط، بیتوجه به مشکلات و مصایب مردم، فاقد بینش صحیح سیاسی، دارای دید و اطلاعات کاملا محدود و کانالیزه شده، تحتتاثیر شدید چند نفر، فاقد قدرت ارائه راهحل برای مرتفع ساختن مشکلات، بیاعتنا به قانون، متمایل به بهرهگیری از قدرت و اختیارات مطلقه، سنگدل و بیترحم، کمتحمل و انتقادناپذیر، دارای رفتارهای طاغوتی، هراسناک از مرگ و خلاصه انواع خصایص نابهنجاری که به وفور در جایجای این خاطرات گنجانیده شده است.
به موازات این اقدام، کار دیگری نیز صورت میگیرد و آن «شخصیتپردازی» برای آیتالله منتظری است که در این خاطرات با جدیت تمام دنبال شده است اما از آنجا که این شخصیتپردازی باید در مقابل حضرت امام صورت پذیرد، از روش خاصی بدین منظور بهرهگیری شده است. واقعیت آن است که شخصیت حضرت امام به واسطه شأن و درجه علمی ایشان و همچنین مبارزات دلیرانه و مستمر سیاسی از چنان صلابت و عظمتی برخوردار است که آیتالله منتظری به عنوان شاگرد و پیرو آن بزرگوار قادر به هماوردی مستقیم و صریح با ایشان نیست. بنابراین لاجرم آیتالله منتظری همچنان خود را شاگرد و هوادار امام خمینی میخواند اما هنگامی که به فحوای خاطرات ایشان دقت شود، ملاحظه میشود که در این زمینه نیز مطالب به گونهای پرداخت شدهاند تا شخصیت حضرت امام تحتالشعاع شخصیت آیتالله منتظری قرار گیرد.
البته با توجه به شرایط متفاوت قبل و بعد از انقلاب، برای هر یک از این 2 دوره، طراحی جداگانهای به منظور شخصیتپردازی برای آیتالله منتظری انجام گرفته است. در دوران قبل از انقلاب اینگونه به اذهان خوانندگان القا میشود که ایشان اگرچه به عنوان شاگرد و پیرو «آیتالله العظمی خمینی» در صحنه حاضر است اما شاگردی است که بر استاد خود حق و منت بسیار بزرگی دارد، چرا که استاد، جایگاه و موقعیت خود را مرهون و مدیون این شاگرد است: «پس از درگذشت آیتالله بروجردی، مرجعیت از حالت تمرکز خود خارج شد و میان چند نفر از علما پخش شد. در آن زمان کسانی که در قم مطرح بودند، آیتالله گلپایگانی و آیتالله شریعتمداری و آیتالله مرعشینجفی بودند ولی بسیاری از خواص به آیتالله خمینی نظر داشتند، ما نظرمان به مرجعیت ایشان بود. رساله توضیحالمسائل و حاشیه عروه ایشان هنوز چاپ نشده بود و ایشان ابا داشت از اینکه رسالهشان چاپ شود.
یادم هست من در همان وقت رفتم منزل آقای گلپایگانی- منزل ایشان در بازار بود- مردم زیادی آنجا اجتماع کرده بودند و ایشان را با دستجات زیادی آوردند برای فاتحه آیتالله بروجردی، کوچهها پر از جمعیت بود و با تشریفات و اسکورت ایشان را آوردند در مجلس، ولی شب همانروز من رفته بودم منزل آیتالله خمینی نماز مغرب و عشاء را با ایشان خواندم و حدود یک ساعت و نیم نشستیم با ایشان درد دل کردیم و راجع به فوت آیتالله بروجردی و مسائل آن روز صحبت کردیم. حتی یک نفر نیامد آنجا سر بزند!» (خاطرات، صفحه 188، ضمنا همین مطلب مجدداً در صفحه 201 تکرار شده است).
تصویری که در این فراز از امام به ذهن خوانندگان القا میشود، روحانی تنها و بیهمراهی است که هیچگونه التفاتی نسبت به وی نهتنها از سوی جامعه بلکه از سوی روحانیت نیز وجود ندارد. در فراز بعدی برای حضرت امام، هوادارانی عنوان میشود اما ایشان همچنان در حاشیه قرار دارد:
«... منظور این است که بسیاری از خواص فضلا و طلبهها به آیتالله خمینی نظر داشتند اما جو موجود با آیتالله گلپایگانی و آیتالله شریعتمداری بود و جمعی از مردم قم نیز به آیتالله مرعشی نظر داشتند...». (خاطرات، صفحات 9-188) براستی اگر «بسیاری از خواص فضلا و طلبهها به آیتالله خمینی نظر داشتند» و حتی به فرض اینکه بعدازظهر روز مجلس ترحیم آیتالله بروجردی، به مدت یک ساعت و نیم هیچکس به دیدن امام خمینی نرفت و تنها آیتالله منتظری در آنجا حضور داشت، چه لزومی به بیان این مساله وجود دارد؟ آیا در ساعات و روزهای دیگر نیز هیچکس از همان «خواص فضلا و طلبهها» به دیدار ایشان نمیرفت؟ سوال اینجاست که آن «یک ساعت و نیم» از چه ویژگی و اهمیتی در برابر ساعات و روزهای دیگر برخوردار است که به صراحت مورد اشاره و تاکید قرار میگیرد و چه هدفی از طرح این مساله دنبال میشود؟
به هر حال پس از بیان آن مطالب نوبت به این میرسد که عوامل و زمینههای مطرح شدن «آیتالله خمینی» در جامعه از زبان آیتالله منتظری بیان شوند: «پس از فوت آیتالله بروجردی از روزنامهها آمده بودند با طلبهها راجع به مراجع مصاحبه میکردند. ما آیتالله خمینی را هم مطرح کردیم و روزنامهها نام ایشان را هم جزو مراجع نوشتند». (خاطرات، صفحه 189)
هر چند در فراز فوق از لفظ «ما» استفاده شده است اما به طور کلی هنگام بیان این برهه از تاریخ و بیان فعالیتهایی که به منظور مطرح شدن مرجعیت حضرت امام صورت میگرفت، نام کمتر کسی در کنار نام آیتالله منتظری در خاطرات ایشان به چشم میخورد و افراد معدودی هم که به نام از آنها یاد میشود، در واقع نقش مهمی برعهده ندارند. به این ترتیب ناخودآگاه ذهن خوانندگان روی آیتالله منتظری متمرکز میشود: «رساله ایشان هم با اصرار و پیگیری ما به چاپ رسید». (خاطرات، صفحه 189)
نهایتاً نیز آیتالله منتظری نقش اساسی و محوری را برای خود در «تعین پیدا کردن مرجعیت آیتالله خمینی» قائل میشود: «بعد از رحلت مرحوم آسید عبدالهادی، در نجفآباد تقریبا مرجعیت آیتالله خمینی تعین پیدا کرد. ظاهرا در آن موقع در شهرهایی که مرجعیت ایشان به صورت گسترده مطرح بود، یکی در نجفآباد بود و دیگری در رفسنجان، اما در شهرهای دیگر از ایشان خیلی تقلید نمیکردند. پس از فوت مرحوم آسید عبدالهادی، در نجفآباد یک جلسه فاتحه گرفتیم و آقای حاجآقا باقر تدین در آن جلسه به منبر رفت و به طور رسمی اعلام کرد که نظر ما برای تقلید، آیتاللهالعظمی حاجآقا روحالله خمینی است و بالاخره مرجعیت ایشان در میان مردم نجفآباد تثبیت شد». (خاطرات، صفحه 191)
البته در اینکه آیتالله منتظری از جمله افرادی بودند که پس از رحلت حضرت آیتالله العظمی بروجردی، حضرت امام را به عنوان مرجع تقلید مطرح کردند، شکی وجود ندارد. آنچه محل اشکال است، القای نقش منحصر به فرد برای ایشان به گونهای است که مرجعیت امام مدیون این فعالیتها تصور شود. این در حالی است که حضرت امام شخصاً هیچگونه رغبتی به مطرح شدن نداشتند و البته آیتالله منتظری نیز به این مساله اشاره میکند و از سوی دیگر حضرت امام در همان زمان شاگردان و مریدان فاضل و سرشناس بسیاری داشتند که هر یک در شهرها و مناطق خود، دارای نفوذ کلام بودند و آنها نیز به نوبه خود، چه هنگام حضور در قم و چه در زمان مسافرت به شهرها و مناطق خود، در این زمینه تلاش میکردند. با رجوع به تاریخ آن دوران میتوان نام افراد بسیاری را که هر یک از آنها امروز از شأن و جایگاه علمی والایی در حوزههای علمیه سراسر کشور برخوردارند یافت که در زمره شاگردان امام بودهاند و نسبت به استاد خویش عشق و علاقه وافری نیز داشتند.
بنابراین طرح «تعین مرجعیت آیتالله خمینی در نجفآباد» به گونهای که گویا از این نقطه جغرافیایی مرجعیت امام به سراسر کشور بسط پیدا کرده است، طبعا با اهداف خاص صورت میگیرد. درباره شهریه امام در اوایل طرح مرجعیت ایشان، آیتالله منتظری اگرچه نام یکیـ دو نفر دیگر را نیز در خاطرات خویش بیان میکند اما در مجموعه مطالبی که در این زمینه عنوان شده است، نقش اساسی و محوری به خود وی بازمیگردد: «ما عنایت داشتیم که آیتالله خمینی به طلبهها شهریه بدهند اما ایشان میفرمود ما چه داعی داریم که پول قرض بگیریم و شهریه بدهیم، ولی ما عنایت داشتیم که شهریه ایشان همیشه پابرجا باشد، چه در همان اوایل مرجعیت ایشان و چه در زمان زندان و زمان تبعید ایشان که بعدا پیش آمد». (خاطرات، صفحه 191)
«در همان ابتدا من و آقای غیوری که الان در هلالاحمر هستند به ایشان اصرار کردیم که شهریه بدهند، ایشان میگفتند من پول ندارم، میگفتیم ما میرسانیم چون آن وقت من دستم به نجفآباد بند بود و آقای غیوری هم تعهد کرد که از تهران قسمتی از آن را جور کند، ایشان گفتند ماههای بعد چی؟ گفتیم قرض میکنیم، گفتند نخیر؛ من قرض نمیکنم، از هیچکس قرض نمیکنم. گفتیم خب! قرض نکنید، بگذارید ما این ماه را بدهیم تا بعد... بالاخره به زور شهریه را گردن ایشان گذاشتیم، مقداری از آن را من تامین میکردم، مقداری را هم آقای غیوری، بعداً از کاشان داماد مرحوم آیتالله آقای حاجمیرزا سیدعلی یثربی آمدند یک دستمال پول آوردند، دادند به آقای خمینی و کمکم اوضاع خوب شد، شهریه ایشان تثبیت شد و ماههای دیگر هم رسید. وقتی ایشان را بازداشت کردند، من مُصر بودم که هم فتوای ایشان گفته شود و هم شهریه ایشان ادامه پیدا کند...». (خاطرات، صفحات 2-201)
اگرچه در این فرازها، تعریفهایی نیز از ویژگیهای اخلاقی حضرت امام به عمل آمده است، اما با توجه به کلیت محتوای خاطرات، تاثیر اصلی این مطالب بر ذهن خوانندگان، نقشی است که آیتالله منتظری در مطرح کردن حضرت امام داشته و لذا شخص و شخصیت امام مرهون و مدیون آیتالله منتظری قلمداد میشود. گذشته از شأن و جایگاه فقهی و مرجعیت حضرت امام، آیتالله منتظری نقش خود را درباره حفظ و ارتقای موقعیت سیاسی و اجتماعی حضرت امام نیز به گونهای تصویر میکند که گویا در زمان مبارزات سیاسی حضرت امام در سالهای 40الی 43 در ایران، تلاشها و فعالیتهای ایشان نقش منحصر به فردی را در حمایت از امام و پیشبرد این مبارزات داشته و ضمناً پس از تبعید امام، ماندگاری نام و یاد «خمینی» در حوزه علمیه و همچنین جامعه مرهون نقش محوری و بینظیر تلاشهای ایشان است. مجموعهای از این دست مطالب که در فصل چهارم خاطرات آیتالله منتظری تحت عنوان «امام خمینی و نهضت روحانیت» آمده است، نوعی وابستگی و اتکای شخصیت و جایگاه حضرت امام به آیتالله منتظری را به تدریج به ذهن خوانندگان القا میکند.
«... بعد ما مدرسین را هماهنگ میکردیم که بروند منزل آیتالله خمینی، آیتالله گلپایگانی و آیتالله شریعتمداری و از آنها پیگیری مسائل را بخواهند، تقریباً هسته اولیه جامعه مدرسین همان وقت تشکیل شد». (خاطرات، صفحه 204)
«زمانی که مرحوم امام فقط چند شاگرد منظومه و اسفار داشتند، من به همراه مرحوم شهید مطهری بودیم که ایشان را وارد صحنه فقه و اصول حوزه کردیم و به افراد معرفی میکردیم و در این رابطه با مخالفتها و استهزای بسیاری از افراد مواجه شدیم». (خاطرات، صفحه 684)
«در نجفآباد شنیدم که ایشان در مدرسه فیضیه سخنرانی داغ و تندی کرده و ایشان را بازداشت کردهاند، بلافاصله رفتم در مسجد بازار، ائمه جماعت را خبر کردم، آمدند. گفتیم اینها به حریم مرجعیت اهانت کردهاند ما از این مسجد تکان نمیخوریم تا اینکه خبری از آقای خمینی و علمای دیگر که گرفتهاند به دست بیاوریم... سر و صدای این تحصن در اصفهان و خمینیشهر (سده) و سایر شهرستانهای اطراف پیچید تا جایی که استاندار اصفهان به تعبیر خودشان گفته بود تحصن نجفآباد، استان اصفهان را آلوده کرده است... این قضیه در همه جا صدا کرد، من نشنیدم جای دیگر این کار را کرده باشند... در همان زمان یک اعلامیه هم نوشتیم و آن را چاپ کرده و در میان مردم منتشر کردیم و اهداف خودمان از این تحصن را در آن نوشته بودیم که تاثیر بسیار خوبی داشت و بالاخره در آن تحصن از دین و روحانیت و علما و شخص امام خمینی ترویج شد». (خاطرات، صفحات 228 ـ 226)
«[ پس از جریان 15خرداد و دستگیری حضرت امام و خوف از محاکمه ایشان] من از اولین کسانی بودم که با آقای امینی از نجفآباد رفتیم به تهران و جزو کارگردانان بودیم». (خاطرات، صفحات 232 ـ 231)
«... من متن تلگراف را خواندم که با این عنوان شروع شده بود: «محضر مبارک آیتاللهالعظمی آقای خمینی مرجع عالیقدر تقلید، رونوشت: حضرت آیتالله محلاتی و حضرت آیتالله قمی دامت برکاتهم». یکی از آقایان گفت ایشان که مرجع تقلید نیست، چه کسی از ایشان تقلید میکند؟ گفتم من! من از ایشان تقلید میکنم! بعد گفتند: این تلگراف که به دست ایشان نمیرسد، گفتم: غرض رسیدن به دست ایشان نیست، غرض این است که انعکاس پیدا کند و دستگاه بفهمد که اینها بیصاحب نیستند، کمک و همراه دارند». (خاطرات، صفحه 234)
«وقتی که امام را گرفتند [پس از ماجرای کاپیتولاسیون و مخالفت امام با آن] برای اینکه خانه امام خالی نباشد، شاگردان ایشان وظیفه خود میدانستند که اطراف حاجآقا مصطفی جمع شوند و خانه امام را خلوت نگذارند. بالاخره ایشان پسر امام بود و بهعلاوه مرد فاضل و عاقل و متدینی بود و اهل هوی و طالب مقام نبود، حاجآقا مصطفی هم با اسکورت راه افتاد خانه آقای گلپایگانی و آقای شریعتمداری و آقای مرعشی به عنوان استمداد که آنها را به حرکت بیندازد، من او را بر این کار تشویق میکردم. دستگاه دید حاجآقا مصطفی دارد فعالیت میکند، ما خانه امام را پرمیکردیم، خانه امام از آن وقت که خود امام بودند بیشتر شلوغ میشد، ما وظیفهمان میدانستیم برویم آنجا... آنها میخواستند خانه امام از هم بپاشد ولی ما نمیگذاشتیم، ما حتیالمقدور سعی خودمان را میکردیم». (خاطرات، صفحه 252)
«پس از اینکه مدتی از تبعید امام گذشت، کمکم نام و یاد ایشان هم داشت متروک میشد، ما برای زنده نگه داشتن قضیه و نیز به عنوان اعتراض به دستگاه پیشنهاد کردیم یک جلسهای در مدرسه فیضیه گرفته شود، در آن جلسه اول بنا بود بعضی از فضلا منبر بروند که گویا رای آنها را زدند، در نتیجه آقای حسین نوری و آقای مشکینی و من منبر رفتیم، تا آن موقع من مدرس بودم و در حوزه کسی مرا بهعنوان منبری نمیشناخت... ابتدا آقای نوری یک منبر کوتاه رفت؛ آقای مشکینی هم یک منبر عربی، فارسی و ترکی رفت... بعد من رفتم منبر و خطبه امام حسین(ع) در تحفالعقول را خواندم. گفتم من منبری نیستم اما بهعنوان وظیفه این خطبه را برای شما میخوانم، آن وقت به مناسبت مضامین خطبه راجع به امر به معروف و نهی از منکر صحبت کردم و گفتم:«حوزه علمیه قم که روحالله در آن نباشد روح ندارد. اکنون حوزه یک پیکر بیروح است، روح خدا باید در حوزه باشد، چرا ساکت نشستهاید، خمینی باید برگردد!» جمعیت هم صلوات میفرستادند، بعد گفتم: «وظیفه همه است که ساکت نمانند... و شما وظیفه خود را ترک کردهاید و برای همین است که شکست میخوردید». خلاصه منبر را تمام کردم و آمدم پایین، جمعیت اطراف مرا گرفت و از طریق کتابخانه مدرسه فیضیه مرا فراری دادند، چند شب هم به منزل نرفتم تا بعدا آبها از آسیاب افتاد». (خاطرات، صفحات 3-252)
«بهعنوان اعتراض به تبعید ایشان تصمیم گرفتیم چند روز حوزه را تعطیل کنیم، در همین رابطه جلسه گرفتیم که جلسه اول آن منزل من بود، جلسه بعد منزل آقای مشکینی بود». (خاطرات، صفحه 254)
«من یک مسافرت به نجف داشتم، آن وقت که آقای خمینی در ترکیه تبعید بود، میخواستم بروم خدمت آیتالله حکیم راجع به آیتالله خمینی با ایشان صحبت کنم چون میدانستم ذهن ایشان را نسبت به آیتالله خمینی خراب کردهاند... من گفتم: آقا من مسائلی راجع به انقلاب ایران و آقای خمینی دارم که وظیفه خود میدانم خدمت شما عرض کنم... بالاخره من 3 ربع ساعت با آقای حکیم صحبت کردم و ایشان هم دقیقا گوش میداد، بعد آقای حکیم بلند شد رفت، آقای عمید گفت خیلی خوب شد که شما صحبت کردید. بالاخره آقای خمینی را در ذهن آقای حکیم جا انداختیم و به او شناساندیم». (خاطرات، صفحات 8-257)
*مطرح است که یکی از علل زندانی نمودن حضرتعالی، تلاش شما برای تثبیت مرجعیت آیتالله خمینی و تنظیم اعلامیه 12 امضایی بود، بفرمایید چه کسانی در گرفتن این امضاها جدیت به خرج میدادند و چه کسانی بانی این قضیه بودند؟
ـ آن کس که پایهگذار این برنامه بود، من و آقای ربانی شیرازی بودیم. (خاطرات، صفحات 3-262)
«یک بار من و مرحوم آقای ربانی شیرازی تصمیم گرفتیم برای شب نیمهشعبان در مسجد اعظم بهعنوان حوزه علمیه قم، جشنی را اعلام کنیم و در آن جشن از آیتالله خمینی تجلیل بشود، یک اعلامیه هم به همین نام پخش کردیم... یک دفعه دیگر نیز به منظور تجلیل از ایشان و ذکر نام ایشان مجلس یادبود مرحوم آیتالله حکیم را بهنام «حوزه علمیه قم» در مسجد اعظم اعلام کردیم... بالاخره ما با این کارها تلاش میکردیم اسم آیتالله خمینی در زمان تبعید ایشان در حوزه علمیه قم به فراموشی سپرده نشود». (خاطرات، صفحه 264)
*درباره اعلامیهها و نامههایی که در آن زمان توسط علما و فضلای حوزه امضا میشد، با وجود اینکه حضرتعالی شخصا بسیاری از آنها را تنظیم و افراد را به امضا کردن آن تشویق میکردید، اما در بیشتر موارد مشاهده میشود نام حضرتعالی بعد از نام دیگران ذکر شده و در ابتدا قرار ندارد... (خاطرات، صفحه 265) بیتردید تلاشها و فعالیتهای آیتالله منتظری در طول سالهای پس از 1341 تا زمان پیروزی انقلاب اسلامی، «بخشی از حقیقت» مربوط به مجموعه مبارزاتی که در این دوران توسط شاگردان و هواداران امام خمینی جریان داشت، به حساب میآید اما آنچه در خاطرات ایشان گرد هم آمده است، هرچند از برخی افراد دیگر نیز سخنی به میان میآید ولی هدف اصلی آن است تا «این بخش از حقیقت»، بهعنوان «تمام حقیقت» نمایانده و القا شود. در نهایت نیز در یکی از همین فرازها تلاش میشود تا شخصیتی همتراز و همسنگ با شخصیت امام خمینی برای آیتالله منتظری تصویر شود: «این جریان را من هم شنیده بودم که نصیری گفته بود، ما نمیگذاریم یک خمینی دیگر پیدا بشود؛ اما در بازجوییها یکی اینکه مرا دست آقای خمینی میدانستند و میگفتند اگر آقای خمینی را تبعید کردند ولی کارهای ایشان نخوابیده است و مرا در این جهت موثر میدانستند و واقعا هم اینجور بود». (خاطرات، صفحه 342)
هدف از این همه تاکید بر نقش منحصر به فرد آیتالله منتظری در ترویج و تبلیغ امام خمینی در دوران قبل از پیروزی انقلاب تا جایی که حتی چنین به نظر برسد که حضرت امام، شأن و جایگاه فقهی و سیاسی خود را نیز به نوعی مرهون این تلاشها و فعالیتهاست، چیست؟ طبعا در وهله نخست، هدف، ایجاد وارونگی در حقایق تاریخی است بدین معنا که شخصیت آیتاللهمنتظری نه تنها در«تحلیل نهایی» وابسته و تحتالشعاع شخصیت حضرت امام قرار نگیرد بلکه بالعکس شخصیت و جایگاه امام وابسته به آیتالله منتظری تلقی شود و دستکم آنکه از آیتالله منتظری تصویر یک«خمینی دیگر» به اذهان متبادر شود. آقای منتظری در چند فراز از خاطرات خود از اینکه شخصیت تبعی داشته است، ابراز ناخشنودی میکند، بنابراین بخشی از تلاش ایشان در ایجاد وارونگی در حقایق، در این رابطه گفتنی است: «مایل نیستم وجود تبعی ظلی کسی باشم و شخصیت من وابسته به غیر باشد».(خاطرات، صفحه 685)
اما هدف بعد، بهرهبرداریهایی است که از این مقدمات و ذهنیتسازیها به هنگام بیان مسائل مربوط به پس از انقلاب و بویژه اختلافات میان حضرت امام و آیتالله منتظری صورت گیرد. در این راستا حداقل بهرهبرداری از فضای ذهنی ساخته شده برای خوانندگان، آن است که حضرت امام فردی ناسپاس و قدرناشناس نسبت به خدمات آیتالله منتظری قلمداد شود. این نکتهای است که آیتالله منتظری نیز به مناسبتهای مختلف به حضرت امام گوشزد میکند، از جمله در نامه مورخ 17/7/1365 در آستانه دستگیری مهدی هاشمی: «من از وقتی که با حضرتعالی آشنا شدم در هر شرایطی روحا تسلیم و پیرو حضرتعالی بودهام و به اندازه قدرتم در لحظات حساس، در آزادی و گرفتاری و تبعید حضرتعالی از شما حمایت میکردم و اصلا برای خودم در برابر حضرتعالی خودیتی قائل نبودم و از شما و علم شما و فضائل شما و رساله و کتب شما ترویج میکردم، کوشش میکردم شهریه حضرتعالی مرتب شود، رساله حضرتعالی پخش شود، نام حضرتعالی در منبرها برده شود، هرکس از حضرتعالی توقع و انتظاری داشت و گله میکرد سعی میکردم او را راضی کنم هرچند با سختگیری برخود و عائلهام بود و این امر را وظیفه خود میدانستم و طمعی هم نداشتم چنانکه الان هم ندارم و در این راه دوستان زیادی را هم رنجاندم یا از دست دادم و تاسف هم نمیخورم». (پیوستهای خاطرات، صفحه 1156)
پس از این مقدمه که آیتالله منتظری ابتدا خود را بهعنوان مروج و سپس در شکل و شمایل«رفع و رجوعکننده» اشکالات و مشکلات مربوط به امام در دوران قبل از انقلاب مطرح میکند، به مسائل پس از انقلاب پرداخته میشود و در این برهه، نقش خود را در«رفع و رجوع» مشکلات ناشی از رفتارها و عملکردهای امام برجستهتر میسازد: «و پس از پیروزی انقلاب نیز به همین نحو عمل کردم، به خاطر حضرتعالی اوقات گرانبهایی را صرف میکردم، جوابگوی اعتراضات میشدم و مشکلات مردم و متوقعان از حضرتعالی را به اندازه قدرت حل و رفع میکردم... ساعاتی از وقت من هم صرف توجه مردم در برابر مشکلاتی است که نسبت به حضرتعالی یا بیت حضرتعالی یا مسؤولان و ارگانها دارند، از افراد خوب طرد شده دلجویی میکنم، به مسؤولان اداری و قضایی برای جذب نیروهای خوب کمک میکنم». (پیوستهای خاطرات، صفحه 1156)
و خلاصه پس از آنکه حضرت امام را بهعنوان منشأ بسیاری از مشکلات و خود را مرجع رسیدگی به حرفها و درددلهای مردم میخواند، آنگاه به صراحت برای خود شأنیت و جایگاه بالاتر و والاتری را نسبت به حضرت امام در زمینه استمرار و تداوم حمایت مردم از انقلاب و حیات نظام جمهوری اسلامی قائل میشود: «ضمنا بدانید که افراد شناخته شده وارد در مسائل سیاسی و علاقهمند به بقای انقلاب، همه معتقدند که صحبتهای من که احیانا بهعنوان تذکرات و گاهی انتقادات سازنده و بازگو نمودن دردها و خواستههای مردم و ارائه بعضی پیشنهادهای اصلاحی پخش میشود، عامل ماندن مردم در صحنه و امیدوار شدن آنان است و میگویند اگر این صحبتها نبود معلوم نبود چه میشد و عکسالعمل مردم در برابر کجیها و بیعدالتیها که میبینند چه بود». (پیوستهای خاطرات، صفحه 1157)
به این ترتیب ملاحظه میشود اگرچه در صدر نامه، آیتالله منتظری مدعی میشود که «خودیتی» در برابر حضرت امام برای خود قائل نیست اما در انتهای نامه، مافیالضمیر خویش را به روشنی بروز میدهد و اعلام میدارد که اگر وی نبود«معلوم نبود چه میشد»! بیتردید نقش حضرت امام در استمرار انقلاب اسلامی در صحنههای مختلف پس از انقلاب و جایگاه بینظیری که آن بزرگوار در قلب و جان مردم داشت، روشنتر از آن است که نیازی به بازگویی آن باشد. همچنین این ادعای آیتالله منتظری مبنی بر اینکه اگر او و صحبتهایش نبود«معلوم نبود چه میشد»، هنگامی که شأن و جایگاه حضرت امام را در نظر بیاوریم، اساساً چیزی جز«مشتبه شدن امر» بر ایشان به واسطه القائات افرادی با مقاصد خاص- که از آنها تحت عنوان«افراد شناخته شده وارد در مسائل سیاسی و علاقهمند به بقای انقلاب» نام برده میشود- به نظر نمیرسد. درباره مسائل قبل از انقلاب، هرچند منکر تلاشها و فعالیتهای ایشان در راستای پیشبرد نهضت اسلامی مردم ایران به رهبری امام خمینی نیستیم اما سهم و نقش این تلاشها، هنگامی به صورت واقعی مشخص میشود که مجموعه عظیم فعالیتهایی که بدین منظور از سوی جمع کثیری از علما و روحانیون مبارز و خستگیناپذیر صورت میگرفت را در نظر داشته باشیم.
بدیهی است برای آگاهی از این فعالیتها و افراد حاضر در عرصه مبارزات میتوان به انبوه کتابها و مقالاتی که در این زمینه نگاشته شده مراجعه کرد، لذا امکان بازگویی همه آنها در این مقال نیست. آنچه در اینجا مورد نظر است، نقبی به گذشته با بهرهگیری از مطالب عنوان شده در همین خاطرات به منظور روشن شدن این نکته است که اگرچه آیتالله منتظری سعی در القای وابستگی شأن و جایگاه حضرت امام به تلاشهای خود دارد، اما این دقیقا قلب واقعیت است چرا که موقعیتی که نهایتا آیتالله منتظری نائل به کسب آن میشود، مرهون وابستگی و نزدیکی ایشان به امام است.
به عبارت دیگر اگر بخواهیم مقایسهای میان شأن و جایگاه حضرت امام با آیتالله منتظری به عمل آوریم، در نخستین گام و نگاه، یک تفاوت اساسی میان آنها به چشم میخورد که این تفاوت عبارت از آن است که: شخصیت و جایگاه حضرت امام با استقلال و متکی به خود، در طول زمان شکل گرفت و شخصیت و جایگاه آیتالله منتظری بالعرض و متکی به حضرت امام. هنگامی که سخن از شخصیت متکی به خود حضرت امام به میان میآید، این به معنای نادیده انگاشتن نقش تلاشها و مرارتهای شاگردان و همراهانشان در زمینه معرفی و تبلیغ ایشان نیست و از سوی دیگر وقتی گفته میشود شخصیت و جایگاه آیتالله منتظری در ارتباط با حضرت امام شکل گرفت و قوام یافت، این نیز به معنای خط بطلان کشیدن بر استعدادها و تواناییها و علم و دانش ایشان نیست بلکه منظور آن است که اگرچه درباره حضرت امام تلاش مقلدان، شاگردان و دوستداران ایشان را باید قدر دانست و ارج نهاد اما آنچه در نهایت بهعنوان عامل اصلی شکلگیری شخصیت ایشان شد، آن تلاشها و کوششها نبود بلکه حضرت امام ذاتا و شخصا دارای قابلیتهایی بودند و در عرصه دینی، سیاسی و اجتماعی فعالیتهای گسترده و عمیقی را دنبال میکردند که موجب شکلگیری شخصیت و جایگاه یگانه و ممتاز ایشان بهعنوان رهبر انقلاب اسلامی در سراسر دنیا شد.
همچنین درباره آیتالله منتظری باید گفت، هرچند ایشان شخصا از استعداد و قابلیتهایی در فراگیری علوم حوزوی و طی مدارج عالیه فقاهت برخوردار بود و همچنین در عرصههای سیاسی نیز تلاش و فعالیت چشمگیری میکرد اما در نهایت آنچه موجب شد ایشان بهعنوان یک شخصیت عالیه مذهبی و سیاسی درآید، پیوند خوردن آیتالله منتظری در عرصههای علمی، اجتهادی و سیاسی با حضرت امام بود. این ارتباط و پیوند، نکتهای است که آیتالله منتظری نیز بارها در خاطرات خود آن را مورد تاکید قرار میدهد. واقعیت این است که آنچه موجب شد حضرت امام به صورت یک شخصیت ممتاز در میان دیگر علما و روحانیون مطرح شود، تیزبینی، حساسیت و شجاعت ایشان در طرح مسائل دینی و احساس مسؤولیت در جهت مبارزه با رژیم وابسته و وطنفروش پهلوی و نفی سلطه بیگانگان کشور بود. اگر حضرت امام نیز صرفا به فعالیتهای علمی و حوزوی متعارف بسنده میکردند و به اصطلاح کاری به کار رژیم پهلوی و عملکردها و سیاستهای آن نداشتند، ایشان نیز حداکثر به صورت یکی از مراجع تقلید درمیآمدند که تعدادی مقلد در سراسر کشور یا برخی مناطق داشتند و زندگی را بدینسان طی میکردند.
بدیهی است در این صورت حاصل همه تلاشهای شاگردان و ارادتمندان ایشان برای تبلیغ و معرفی «آیتاللهالعظمی خمینی» به مردم، آن بود که مثلا بر تعداد مقلدان ایشان تا حدی افزوده می شد و در نهایت نیز جایگاهی همانند آیتاللهالعظمی بروجردی رحمهًْ الله علیه برای ایشان فراهم میآمد. اما همانگونه که میدانیم، شخصیت و جایگاه حضرت امام در طول تاریخ مرجعیت شیعه، ممتاز و یگانه است و این ویژگی صرفا به شأن فقهی و مذهبی ایشان بازنمیگردد بلکه حاصل گامهای بلندی است که امام در راه پیروزی انقلاب اسلامی و برقراری نظام جمهوری اسلامی و همچنین احیای تفکر و اندیشه اسلامی در جهان امروز برداشتند. با مراجعه به متن خاطرات آیتالله منتظری نیز میتوان این نکته را به خوبی دریافت. آقای منتظری در پاسخ به این سوال که:
*در ارتباط با ضدیت با لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی، مراجع تقلید قم خطاب به شاه و نخستوزیر وقت تلگرافهایی فرستادند، شاه نیز در تاریخ 24 مهرماه همان سال برای همه آنان به جز امام پاسخ فرستاد. به نظر حضرتعالی که در متن جریانات آن زمان بودید، دلیل این عمل چه میتوانست باشد، آیا این به معنای ضدیت و ناراحتی شاه از امام خمینی نبود؟
میگوید: «بله، تلگراف آیتالله خمینی خیلی تند بود ولی تلگراف دیگران تقریبا محترمانه و در بعضی از آنها تعبیر «خلدالله ملکه» و «مقام رفیع» نیز وجود داشت در حالی که تلگراف ایشان به نخستوزیر با جمله «جناب آقای علم نخستوزیر» شروع میشد و حتی دعا هم به او نکرده بود. به همین جهت به آنها برخورده بود، تازه آنها هم به دیگر مراجع که پاسخ داده بودند تعبیر«حجتالاسلاموالمسلمین» نوشته بودند. «آیتالله» ننوشته بودند. شاه با این کار گویا میخواست خمینی را از دیگران جدا کند و بقیه را برای خود نگه دارد ولی همین کار دقیقا آیتالله خمینی را به مردم معرفی کرد. من در ملاقاتی که با آقای آیتالله حکیم داشتم همین معنا را به ایشان گفتم که بهطور کلی ایشان در وادی مرجعیت نبود ولی همین که ایشان در جریان انجمنهای ایالتی و ولایتی علیه رژیم با تندی برخورد کرد، مردم ایشان را شناختند و به سراغ ایشان آمدند، ایشان انصافا این جور بود، از ناحیه ایشان فعالیتی برای مرجعیتشان صورت نمیگرفت». (خاطرات، صفحه 204)
پس از اینکه حضرت امام بهطور مستمر و با شهامت و شجاعتی بینظیر مبارزه با رژیم پهلوی را دنبال کردند که در سال 42 منجر به دستگیری و در آبان سال 43 منجر به تبعید ایشان شد، در این فاصله، با توجه به وقایع و التهاباتی که در کشور به وجود آمده بود، مانند فاجعه 15 خرداد 42، مهاجرت علما به تهران در حمایت از حضرت امام و تظاهرات و تحصنهای متعدد در نقاط مختلف کشور- که شروع این وقایع در کتب تاریخی ثبت است- «آیتاللهالعظمی خمینی» بهعنوان یکی از مراجع مسلم تقلید و مبارزی خستگیناپذیر در میان قاطبه علما و روحانیون و مردم شناخته شد. در همه این جریانات حضرت امام، خود نقش پیشرو و رهبری را برعهده داشت و دیگران در پرتو نور ایشان به چشمها میآمدند.حال ببینیم آیتالله منتظری در عرصه فعالیتهای سیاسی چه روش و رویهای را اتخاذ کرده و از چه شأن و جایگاهی برخوردار بود. وی در خاطرات خود، آشنایی با حضرت امام را قبل از آشنایی با حضرت آیتاللهالعظمی بروجردی عنوان میکند اما پس از ورود آیتالله بروجردی، ایشان به لحاظ فعالیتهای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی، بیشتر تحت تاثیر آیتالله بروجردی قرار دارد.
نخستین نشانههای این مساله را در توجه زیاد ایشان به مبارزه با بهائیت میتوان یافت. «مرحوم آیتالله بروجردی خیلی ضدبهایی بود... خلاصه آیتالله بروجردی با بهاییها خیلی بد بود... در همان ایام من برای نماز و تبلیغ دینی میرفتم به نجفآباد چون نجفآباد، بهایی زیاد داشت، من راجع به معاشرت و خرید و فروش و معامله با بهاییها سوالی کردم... بعد این قضیه را به اصفهان هم کشاندیم و خطاب به مردم اصفهان در جهت مبارزه با بهائیت اعلامیه دادیم و حکم آیتالله بروجردی را پخش کردیم، تعدادی از علمای اصفهان هم با ما همراهی کردند، در آنجا هم سر و صدای گستردهای علیه بهائیت برپا شد». (خاطرات، صفحات 80-179)
حتی از این پس علایق مطالعاتی آیتالله منتظری نیز به همین موضوع سوق پیدا میکند: «من کتابهای بهاییها را به خاطر اینکه با آنها درگیر بودم زیاد میدیدم». خاطرات، صفحه 195
هرچند باید گفت تبلیغ و ترویج فرقه ضاله بهائیت در دوران گذشته، یکی از معضلات فرهنگی و اجتماعی به شمار میآمد اما متمرکز شدن روی بهائیت و نادیده انگاشتن اصل و ریشه این فساد در کشور که همانا رژیم و دربار پهلوی بود، امکان پیروزی و موفقیت در اصلاح جامعه را به وجود نمیآورد. در حقیقت بهائیت، حاشیهای بود که رژیم ضمن بهرهگیریهای متفاوت از آن، با ترویج آن سعی میکرد نوک حمله مخالفان خود را از هسته مرکزی فساد به سوی حواشی منحرف سازد و بدین ترتیب با مشغول شدن نیروهای فعال جامعه به فرعیات، اصل و ریشه فساد مصون از تعرض باقی بماند. اما حضرت امام این تیزبینی را داشتند که از همان ابتدا، حرکت خود را متوجه ریشه فساد کنند و لذا از نخستین اطلاعیهای که ایشان در سال 1323 تحت عنوان «قیاملله» منتشر ساختند تا مراحل بعدی و نهایی هیچگاه از مسیر صحیح مبارزه خارج نشدند.
به هر حال آیتالله منتظری تحت تأثیر آیتالله بروجردی و به واسطه ارتباط نزدیکی که با بیت ایشان داشت، در ابتدای فعالیتهای خود حتی از اینکه همراه با نیروهای انقلابی مانند آیتالله کاشانی شناخته شود نیز پرهیز داشت: «آن شب اصلاً مجلس روضه شده بود مجلس تجلیل از آقای کاشانی، مداحها و روضهخوانها همه شعر در مدح آیتالله کاشانی میخواندند، همان موقع که پهلوی ایشان نشسته بودم دیدم دکتر مظفر بقایی هم آمد و آن طرف آقای کاشانی نشست، من این طرف ایشان نشسته بودم، آقای دکتر بقایی هم آن طرف ایشان، بعد یکدفعه دیدم عکاسها آمدند عکس و فیلم بگیرند، من پیش خودم گفتم اگر این عکس را بگیرند لابد فردا در همه روزنامهها منعکس میشود و در بیت آیتالله بروجردی مساله درست میشود که تو اینجا پیش آقای بروجردی هستی، آنجا هم هستی! تا دیدم دارند مقدمات فیلم و عکس را فراهم میکنند گفتم آقا من باید بروم... خلاصه من جلسه را ترک کردم».(خاطرات، صفحه 151)
این نمونهای از روحیه ایشان در سالهای پرتلاطم ابتدای دهه 30 است و این در حالی بود که آیتالله بروجردی شخصاً گاهی به آیتالله کاشانی کمک مالی میکردند از جمله کمک 12 هزار و 500 تومانی به ایشان برای خارج ساختن خانه خود از گرو طرفداران مصدق. در همین حال، حضرت امام خمینی از صلابت و استواری چشمگیری در مواضع و عملکردهای خود برخوردار بودند و با آیتالله کاشانی روابط دوستانهای داشتند: «من و آقای مطهری با آیتالله خمینی خیلی مربوط بودیم، جریان چشمدرد را با آیتالله خمینی در میان گذاشتیم ایشان فرمودند بروید پیش آقای کاشانی یک توصیه بکند، سلام من را هم به ایشان برسانید، در ضمن توصیه کردند که از اخلاق آقای کاشانی هم استفاده کنید. تعبیر آقای خمینی این بود: «شما بروید پیش آقای کاشانی، هم توصیه میکند و هم از اخلاق ایشان استفاده کنید». معلوم شد که آقای کاشانی و آقای خمینی با هم روابط دارند. (خاطرات، صفحه 152)
گذشته از این تفاوت، رفتارهای دیگری نیز از آیتالله منتظری در خاطرات ایشان بیان شده که هیچگاه مانند آن را از حضرت امام سراغ نداریم. به عنوان نمونه ملاقات با مقامات بلندپایه دولتی و درباری و خیرمقدمگویی به آنها: «... در یک سالی هیات دولت وقت به نخستوزیری آقای دکتر اقبال تصمیم گرفته بودند جمعا به نقاط مختلف کشور سفر کنند و از نزدیک با مشکلات مناطق مختلف آشنا شوند. در تابستان که من در نجفآباد بودم، اتفاقاً به استان اصفهان آمده و یک روز هم به نجفآباد آمدند، در آن زمان استاندار اصفهان آقای سرلشکر گرزن بود و میگفتند مرد خوبی است، او هم همراه مقامات به نجفآباد آمده بود. بنا شد علمای نجفآباد در ساختمان شهرداری با هیات دولت ملاقات کنند، حدود 15-10 نفر از آقایان علما بودند و من و مرحوم حاج آقا عطاء مرتضوی در 2 طرف دکتر اقبال قرار گرفتیم. آقای حاج شیخ نعمتالله صالحی نیز بنا شد سخنگو باشد و خیرمقدم بگوید». (خاطرات، صفحه 172)
این در حالی است که آیتالله منتظری به فاصله کوتاهی از بیان این مطلب در پاسخ به انتقادی درباره هزینههای صورت گرفته در مسجد اعظم، نمایندگان مجلس آن زمان را «وطنفروش» و «خائن» میخواند: «... همین مستراحهای مسجد اعظم از آن مجلس سنای شما در تهران که این همه پول خرجش کردهاید که 60 آدم خائن بروند آنجا بنشینند و کشور را بفروشند و خارجیها را بر کشور مسلط کنند، بسیار با ارزشتر است...». (خاطرات، صفحه 178)
براستی اگر سناتورها، خائن و وطنفروش و نوکر اجانب بودند، دکتر اقبال در مقام نخستوزیری آیا به مراتب خائنتر و وطنفروشتر از آنها نبود و آیا شرکت آقای منتظری در مراسم خیرمقدمگویی به هیاتی که چنین شخصیتی در رأس آن است، کار شایستهای بود؟ به هر حال منظور از بیان این نکات، روشن ساختن تفاوتهای بنیادین و اساسی میان شخصیت حضرت امام و آیتالله منتظری و بیان این مساله است که ایشان اگر هم پای در مسیر مبارزه با رژیم شاه و فعالیتهای سیاسی نهاد، این اقدامات تحت تأثیر شخصیت امام صورت پذیرفته و همواره نیز مسائل بر همین منوال ادامه داشت و نه بالعکس. در وقایع سال 41 و 42 نیز اگرچه ایشان سعی دارد شأن و جایگاه بسیار رفیعی را در میان روحانیون مبارز برای خود ترسیم کند و نقش اساسی و محوری در حمایت از حضرت امام را نیز به خود اختصاص دهد اما از آنچه در همین خاطرات بیان میشود، میتوان به واقعیات پی برد: «... در همان وقتی که اینها تصمیم گرفتند آقای خمینی را بازداشت کنند احتمال میدادند که جاهای دیگر هم سر و صدا شود، به همین جهت در 2 شب تعداد زیادی را بازداشت کرده بودند، حدود 60 نفر از علما را از سراسر ایران بازداشت کرده بودند، منحصر به آقای محلاتی و آقای قمی نبود، در همان شیراز حاج آقا مجدالدین پسر آقای محلاتی را هم بازداشت کرده بودند و آقای قاضی طباطبایی را در تبریز گرفته بودند، افرادی مثل آقای مطهری و آقای مکارم و آقای خلخالی و آقای فلسفی و کسان دیگر را هم از تهران و شهرستانها گرفته بودند، به نظر خودشان افرادی را گلچین کرده بودند، من را هم بنا بود بازداشت کنند اما همانگونه که عرض کردم چون من در نجفآباد بودم و در مسجد تحصن کردیم و جمعیت زیادی هم آنجا بود، برای آنها گران تمام میشد و چنانکه گفتم، کمیسیون امنیت تشکیل داده بودند و گفته بودند، اگر فلانی را بخواهیم در این وضعیت بازداشت کنیم، حداقل 100 نفر کشته خواهند شد و رئیس شهربانی نجفآباد تهدید به استعفا کرده بود و گفته بود اگر فلانی آزاد باشد خودش مسائل را کنترل میکند و خون از دماغ کسی بیرون نمیآید و بالاخره بازداشت من در کمیسیون امنیت استان تصویب نشده بود». (خاطرات، صفحه 230)
ولی هنگامی که ماجرای «تحصن» در مسجد بازار نجفآباد در اعتراض به بازداشت امام، را که چند صفحه قبل یعنی در صفحه 226 درج شده است، به خاطر میآوریم متوجه میشویم که اساساً ماجرای تحصن به بعد از دستگیری حضرت امام و 60 نفر از روحانیون مبارز بازمیگردد و اگر بنا به دستگیری آیتالله منتظری به عنوان یکی از افراد «گلچینشده» بود، دیگر کار به تحصن ایشان نمیرسید. «آیتالله خمینی در عاشورای همان سال [سیزدهم خرداد 42] در مدرسه فیضیه سخنرانی کوبندهای علیه دستگاه انجام دادند. آن زمان در ایام محرم و صفر و ماه رمضان من میرفتم نجفآباد، در نجفآباد شنیدم که ایشان در مدرسه فیضیه سخنرانی داغ و تندی کرده و ایشان را بازداشت کردهاند، بلافاصله رفتم در مسجد بازار، ائمه جماعت را خبر کردم آمدند، گفتیم اینها به حریم مرجعیت اهانت کردهاند، ما از این مسجد تکان نمیخوریم تا اینکه خبری از آقای خمینی و علمای دیگر که گرفتهاند به دست بیاوریم، آقای قمی را هم از مشهد گرفته بودند، آقای محلاتی را هم از شیراز گرفته بودند، بعضی از علما و فضلای دیگر را هم گرفته بودند...». (خاطرات، صفحه 226)
بنابراین در آن هنگام از نظر ساواک آیتالله منتظری در موقعیت و جایگاهی نبوده است که نیازی به دستگیری ایشان جزو علما و روحانیون مبارز تراز اول باشد. اینکه چرا ساواک به چنین ارزیابی و شناختی از ایشان رسیده بود، شاید به همان دلیلی باشد که از قول ریاست شهربانی نجفآباد آورده شده است: «اگر فلانی آزاد باشد خودش مسائل را کنترل میکند و خون از دماغ کسی بیرون نمیآید». (خاطرات، صفحه 230)
با توجه به این واقعیات که خود را از لابهلای خاطرات آیتالله منتظری بیرون میافکنند بهتر میتوان مقایسهای میان جایگاه ایشان آنگونه که در واقع بوده با جایگاهی که در طول خاطرات سعی در القای آن شده و همه مبارزات و مبارزان دیگر را تحتالشعاع خود قرار داده است به عمل آورد.
نام و یاد «خمینی» نیز در طول سالهای 42 تا 57 در قلب و جان مردم متدین ایران نفوذ و رسوخ یافته بود و جمع کثیری از جامعه را مقلدان ایشان تشکیل میدادند و با هر زحمت و مشقتی بود رساله عملیه آیتاللهالعظمی خمینی را تهیه و آن را نزد خود حفظ میکردند. بنابراین، اگرچه نباید تلاش شاگردان و پیروان حضرت امام را در ترویج افکار و فتاوا و یاد ایشان از نظر دور داشت اما اگر واقعاً قصد آن باشد تا با بازگویی خاطراتی درباره برگزاری یکی ـ دو مجلس آن هم در محیطهای بسته، زنده ماندن یاد «خمینی» را منوط به آنها قلمداد کرد، باید گفت، این یکی از بزرگترین تحریفها در طول تاریخ ایران به شمار میآید. با اوجگیری نهضت اسلامی مردم ایران به دنبال شهادت حاجآقا مصطفی خمینی و مقاله اهانتآمیزی که از سوی رژیم درباره حضرت امام خمینی نوشته شد، ایشان به عنوان «رهبر انقلاب» و «امام» در میان جامعه مطرح شد و از چنان جایگاهی برخوردار شد که هیچ یک از دیگر شخصیتهای حاضر در عرصه انقلاب اعم از روحانی و غیرروحانی اساساً قابل مقایسه با «امام خمینی» نبودند، هرچند در همان زمان به عنوان نمونه شاهد تلاشهای هدایت شدهای برای مطرح ساختن آیتالله سید کاظم شریعتمداری در مقابل حضرت امام بودیم، ولی این تلاشها به هیچ نتیجهای نرسید.
جایگاه آیتالله منتظری و دیگر روحانیون و شخصیتهای انقلابی نیز، متناسب با دوری و نزدیکی آنها به حضرت امام، در افکار عمومی شکل میگرفت. این روال در دوران پس از پیروزی انقلاب نیز ادامه داشت و همواره جایگاه آیتالله منتظری در افکار عمومی به صورت تابعی از شخصیت و جایگاه حضرت امام بود. در این حال ارجاعات فقهی و همچنین اعطای مسؤولیتهای مختلف از سوی حضرت امام به ایشان که مشروح آنها در خاطرات نیز بیان شده است موجب میشد تا شأن و منزلت آقای منتظری به واسطه اعتماد و عنایتی که حضرت امام به وی داشت در افکار عمومی ارتقا یابد. بیتردید اگر این ارجاعات فقهی و سیاسی از سوی حضرت امام متوجه فرد دیگری شده بود، او از این موقعیت برخوردار میشد که به عنوان «امید امت و امام» مطرح شود.
با توجه به جمیع این جهات است که وقتی آیتالله منتظری با طرح این ادعا که اگر صحبتهای او نبود «معلوم نبود چه میشد» اقدام به عرضاندام در مقابل حضرت امام و بلکه اختصاص دادن جایگاهی رفیعتر از ایشان به خود، میکند، عرق شرم بر پیشانی همه کسانی مینشیند که خود حاضر بوده و «آنچه گذشت» را با چشم خویش دیدهاند.