تاریخ انتشار : ۲۷ خرداد ۱۳۸۹ - ۰۸:۳۶  ، 
کد خبر : ۱۴۳۷۱۱
برخی صاحب‌نظران معتقدند که پایه اصلی تربیت، هنر می‌باشد

هنر و تربیت فرهنگی


 محمد ناصری
یکی از مهمترین منابع فرهنگ، هنرها هستند. حضور هنرها در هر فرهنگی، گواهی بر این واقعیت است که انسانها همواره نیاز به کاوش امکانات زیبایی شناسی و به دست آوردن خشنودی و نیز بینشی از این طریق داشته اند که جای دیگری نمی توانسته کنکاش و پیدا شود. با این وجود، علی رغم اینکه موضوع هنر و زیبایی، قدمتی بلند دارد ولی همواره مورد بی مهری واقع شده است.
گوته در بخشی از اثر خود که به تقسیمات فلسفه اختصاص دارد، اشاره می نماید که بعد زیبایی شناسی زندگی کراراً در آموزش و پرورش نادیده انگاشته شده است. به ظاهر، بی توجهی یا حد اقل کم توجهی نسبت به زیبایی شناسی و هنر به دوره زمانی خاص یا مکتب فلسفی مشخصی محدود نمی شود بلکه مساله ای عام و فراگیر به نظر می رسد. در این ارتباط، نوشتار اسپنسر با عنوان چه دانشی با ارزشترین دانش است، شاهد این ادعا می باشد. در این نوشتار، اسپنسر به این نتیجه می رسد که ارزشها و نیازهای رایج بایستی معکوس شوند، به گونه ای که هنرها و علوم انسانی به عنوان بهترین ثمره و محصول تمدن تلقی نشوند بلکه به فعالیت اوقات فراغت تنزل یابند. اسپنسر با اعتقاد راسخ به اینکه هنرها و علوم انسانی، بخش اوقات فراغت زندگی را به خود اختصاص می دهند، نتیجه می گیرد که در آموزش و پرورش هم بایستی اوقات فراغت را به آنها تخصیص داد.
سلطه چنین اندیشه هایی، تاکید بیش از حد بر برنامه های علمی و عنایت صرف به رشد مهارتهای شناختی را به دنبال داشته است به گونه ای که قلمروهای دیگر از جمله قلمرو فرهنگ، هنر، و زیبایی شناسی مورد غفلت یا حد اقل بی توجهی واقع شده است. از این رو گفته شده است که در قیل و قال صداهایی که برای کارآیی، بهره وری، زمان اختصاص یافته به تکلیف، و تفوق و برتری در آموزش و پرورش به گوش می رسد؛ کمتر صحبتی در باره اهمیت زیبایی شناسی در آموزش وپرورش شنیده می شود.
چوی در این باره بیان می کند: امروزه در بسیاری از آموزشگاهها با هنرها چنان برخورد می شود که گویی هنرها در توسعه رفاه فردی اهمیتی ندارند. تعداد زیادی از معلمان این امکان را در نظر نمی گیرند که تواناییها و مهارتهای لازم برای سواد کلامی و عددی اساسی باشند. ماکسین گرینی هم به عنوان متخصص برجسته ای که در طول دهه های گذشته در باره زیبایی شناسی بحث کرده است از توجه هر چه بیشتر به تربیت زیبایی شناسی در همه سطوح و از جمله تربیت معلم پشتیبانی کرده و استدلال می نماید که درک کردن، تخیل و تصور کردن امکانهای جدید بودن و عمل عبارت است از وسعت بخشیدن دامنه آزادی برای فرد، و زمانی که افراد کار می کنند تا چشم اندازها ی جدیدی را به روی یکدیگر بگشایند ممکن است راههای دگرگون کردن دنیاهای زیسته خودشان را نیز کشف کنند و بیابند.
خوشبختانه طی سالهای اخیر، حرکت قابل توجهی در این حوزه آغاز شده است. بنت رایمر از جنبش چشمگیری در حوزه هنرهای مدرسه سخن می گوید. او ضمن اشاره به فراهم شدن مقدمات شکل گیری یک نهضت یا جنبش تربیتی در جهت احیای هنر در نظامهای آموزشی یاد آور می شود که گویی به نقش و جایگاه منحصر به فرد هنر در دستیابی جوامع بشری به رشد و توسعه در ابعاد مختلف علمی، اقتصادی، صنعتی، اجنماعی، اخلاقی و... از نو توجه شده است.
آموزش هنر می تواند در پرورش استعدادهای هنری، پرورش عاطفه افراد در تاثیرپذیری و نیز نحوه ابراز واکنشهای عاطفی، کنترل عواطف و هیجانات، بازسازی شخصیت، ایجاد و تقویت گرایش نسبت به افراد و امور مختلف و ایجاد و تقویت نظام ارزشی اخلاقی مورد نظر، پرورش قوه تخیل، خلاقیت، تفکر، درک و بیان، ارضاء نیازهای روانی و ایجاد و تقویت حس خودپذیری، خوددوستی، احترام به خویش و اعتماد به نفس در افراد تاثیر گذار باشد. مکاتب گوناگون فکری، سیاسی و اعتقادی، هنر را به منزله وسیله ای کارامد جهت توسعه مفاهیم و معارف مختلف در جامعه دانسته و آن را در پرورش انسان به گونه ای متناسب با هدفهای خود به کار گرفته اند.
دانش آموزان و معلمین، زمان قابل ملاحظه ای از زندگی خود را در کلاس درس می گذرانند. کلاس تقریباً خانه دوم آنهاست و در محیط مدرسه، می توان شخصیت افراد را ساخت. در واقع این محل را می توان کارگاه یادگیری نامید که دانش آموزان در آن زندگی، کار و بازی می کنند، جایی که هم می توانند راحت و خوشحال باشند و هم می توانند در جلسات کار جدی، فشرده و خسته کننده شرکت کنند. سوال این است که آیا اینها مکانهای جالبی برای دانش آموزان هستند و یا اینکه در آنجا خسته و کسل می شوند؟ آیا شور و علاقه آنها در اثر محدودیتهای معلم و خشک و بی روح بودن مواد آموزشی از بین رفته است؟ و مهمتر اینکه آیا محیط کلاس، علاقه به یادگیری را در بچه ها برمی انگیزد؟
آموزش و پرورش دارای کارکردهای مختلفی است. یکی از این کارکردها که مبین بخش مهمی از اهداف این نهاد می باشد، تلاش در جهت شکوفایی قابلیتها و استعدادهای هنری و زیبایی شناختی دانش آموزان و یا اصطلاحاً تربیت هنری است. اهمیت کارکرد فوق متاثر از این واقعیت است که تربیت هنری در رشد و بروز استعدادها و قابلیتهای شناختی، عاطفی و مهارتی دانش آموزان تاثیری سازنده دارد. این تاثیر گذاری، به دلیل وجود قابلیتهای ذاتی و نهفته در قلمرو هنر است. چرا که هنر تجسم خلاقیت انسان و حس زیبایی شناسی اوست.
از جمله وجوه اهمیت تربیت هنری می توان به زمینه هایی چون؛ نوآوری، رشد مهارتهای شناختی و فکری، پرورش و تعدیل احساسات (تربیت عاطفی)، ایجاد تغییرات عمیق در سلوک فردی، رشد اخلاقی، افزایش اعتماد به نفس، رشد مهارتهای مربوط به دست ورزی و... اشاره نمود.
هنر، کوششی است برای زیبایی، برای اینکه در مجاورت عالم واقعی، عالمی آمالی، عالمی مملو از نقشها و احساسات، خلق گردد. هنر، شکننده سدهایی است که میان آدمیان و ملل به وجود آمده و قادر است روزی همه را متحد کرده و کمک موثری برای تشکیل یک تمدن هماهنگ باشد و وسیله ای گردد که نزدیکی و یگانگی بیشتری میان انسان و طبیعت و میان وجوه انفرادی و وجوه جهانی ایجاد نماید.
هنر، بستگی تام با اوضاع و احوال فرهنگی و اجتماعی دارد. این پدیده در ایران باستان بیشتر ناشی و متاثر از طبیعت بوده است. هنر، هدیه دائم ملت ایران به تاریخ جهان بوده است. فعالیتهای متنوع ادبی و هنری و کاربرد اساطیر، افسانه ها، نمایشها، اشعار، ترانه ها و موسیقیهای متنوع در زندگی جوامع حاضر، جایگاه آشکاری دارد. واقعیت این است که معیارهای کودک در انتخاب و استفاده از فرآورده های فرهنگی تحت تاثیر داده های جذاب و ماهرانه جهانی قرار می گیرد که متاسفانه بدون اینکه عمقی داشته و نشانه ای از فرهنگ خودی داشته باشد، آنها را تحت تاثیر قرار می دهند.
در فضای تعلیم و تربیت، متقاعد کردن برنامه ریزان
در خصوص اهمیت و ضرورت هنر و زیبا یی شناسی از نظر فلسفی، تاریخی و فرهنگی، به استناد کارکردهای ذاتی و درونی آن، امری دشوار است. به دیگر سخن، به رسمیت شناختن هنر، به عنوان یکی از ابعاد ناگسستنی حیات فکری، فرهنگی، اجتماعی بشر و در نتیجه اصالت و موضوعیت قائل شدن برای آموزش آن در چارچوب برنامه های درسی نظام آموزش رسمی، سهل الوصول به نظر نمی رسد.
هنر به لحاظ تناسب با زبان کودک و ارتباط عمیق با تمایلات درونی وی می تواند تاثیر تربیتی عمیقی داشته و شخصیت مخاطبین را با تحولی بارز مواجه سازد. هنر، در پایدارترین و اصیل ترین جلوه های خود به آرمانها، شناختها، مهارتها، احساسات و ارزشهای ژرف و بنیادی نظر دارد که انسان با تکیه بر آن از سطح التذاذهای آنی و شناختهای سطحی و اسارت در بند شبه ارزشها رهیده و تحول اصیل وی که نتیجه رویکرد آزادانه و آگاهانه به ارزشهاست را امکان پذیر می سازد. آنچه که این تحول را ممکن و تسهیل می کند، تربیت است. بستگی میان تربیت و هنر چنان است که حتی برخی صاحب نظران معتقدند که پایه اصلی تربیت، هنر می باشد. اساس تربیت، هنر است. هنر، عقل و احساس را متحد، تخیل را تحریک و محیط را دگرگون می کند. سالها پس از آن که دستاوردهای مادی ما فراموش شدند، هنر باقی مانده است. لذا هنر، شاهدی بر کنکاش بشر برای به دست آوردن جاودانگی است.
اگر معلمان قصد داشته باشند که آموزشی متعادل برای دانش آموزان خود تدارک ببینند، آن وقت تربیت هنری می تواند جایگاهی بس ارزشمند در این میان برای خود کسب کند.
ولی مبانی فلسفی تربیت هنری در اندیشه فلاسفه چه هستند؟ غالب صاحب نظران بر این واقعیت، اتفاق نظر دارند که هنر از قدیمی ترین پدیده های انسانی و اجتماعی است که در دوره های مختلف و طی فرهنگها و جوامع گوناگون وجود داشته و در مراسم مذهبی و اجتماعی آنان نقش بازری را ایفا نموده است. انسان در فرآیند رشد تکاملی خود چهار حلقه به هم پیوسته؛ زیست شناختی، زبانی، اندیشگی ـ سخنوری و هنری ـ زیبا شناسی را هم چون چهارسوی هستی پیموده تا فضای فرابعدی را تجربه کند. در این فرآیند، آدمی همواره راه را پیموده و از حلقه ای به حلقه دیگر گذار کرده است. به راستی در حلقه هایی چنین پیدا و نهان است که سرگذشت انسان و جهان نقش مایه خود را یافته و آدمی در کنکاشی حلقه گمشده زیستی، باستانی، تاریخی، فلسفی، زبانی و هنری لحظه ها را سپری نموده است.
صاحب نظران بر این واقعیت اتفاق نظر دارند که هنر از قدیمی ترین پدیده های انسانی و اجتماعی بوده، در دوره های مختلف و فرهنگها و جوامع گوناگون وجود داشته و در مراسم مذهبی و اجتماعی نقش بازری را عهده دار است. سوفسطاییان نخستین فرقه ای بودند که با طرح نسبیت حقیقت، زمینه را برای ورود مباحث زیبایی شناسی آماده کردند. از دیدگاه سوفسطاییان، انسان معیار حقیقت است، لذا خارج از انسان هیچ حقیقت فی نفسه ای وجود ندارد. این برداشت از حقیقت باعث شد بعدها افلاطون و ارسطو هر یک به نحوی در پی باز سازی زیر بنایی باشند که دیگر ارکان فکری خود را بتوانند بر آن استوار کنند. فیثاغورث و پیروان مکتب فیثاغورثی، در تبیین نظام هستی و تفسیر جهان، به نفی نظریه مادیگری پرداخته و پایداری نظام هستی را مبتنی بر حقیقت اعداد دانسته اند و در نقاشی، مجسمه سازی و دیگر شوون هنری، بر اساس قواعد عدد و نسبتهای عددی، جمال و زیبایی آنها را تفسیر کردند و معتقد بودند که هر چیزی در عالم پایین متاثر از عالم بالاست. نغمه های موسیقی با گردش افلاک و بروج دوازده گانه ارتباط دارد.
افلاطون نخستین فیلسوفی است که به راز تاثیر شعر و موسیقی و به طور کلی هنرهای زیبا در پرورش منش آدمی پی برده و بر آن است که روان را بایستی به سوی حقیقت و زیبایی و هماهنگی برد و تربیت معنوی کودکان با موسیقی و نیز داستانهایی که مادران برای فرزندان خود می گویند، آغاز می شود و با توجه به اهمیت آن به نقادی گامهای موسیقی یونانی و نیز داستانهای رایج آن روز که شاعرانی چون هومر و هزیود بود می پردازد و بیشتر آنها را از دید تربیتی، بد و زیانبار می یابد. افلاطون بیان می دارد که عیب این داستانها همان نسبتهای ناروایی است که به خدایان داده می شود، زیرا اگر خدایان چنان تصویر شوند که به هیچ رو از کارهایی چون نیرنگ و پیمان شکنی باکی ندارند یا زشتی این کارها از بین می رود یا ارج و احترامی که در خور خدایان است. بدین سان اثر تربیتی این گونه داستانها یا از میان بردن دین است یا ویران کردن بنیان اخلاق.
نخستین دریافت نظامدار فلسفی از هنر را در آراء و اندیشه های افلاطون می یابیم. دیدگاه افلاطون در باره هنر، در پیوندی ناگسستنی باکل نظام فلسفی اوست. وی در گفتگوی مهمانی آورده است که سیر و سلوک، امری عقلی است ولی آنگاه که به پایگاه زیبایی برسیم دیگر از عقل متعارف خبری نخواهد بود چرا که زیبایی به معرفت خاص خویش نیاز دارد.
به تبع نوع اندیشه و گرایش حاکم در عهد سقراط ، افلاطون و ارسطو که در ارتباط با هنر و زیبایی وجود داشته، افلاطون هم بر کارکرد هنر در پرورش روان و تنزیه اخلاق تاکید دارد و در اثر هفتم قوانین، موارد مجاز به کارگیری شعر و موسیقی در آرمانشهر را روشن می سازد. به نظر افلاطون چنانچه شعر و موسیقی به تعادل و میانه روی و درک صحیح خدایان از سوی شهروندان یاری رساند بهره جویی از آنها مجاز است. در غیر این صورت بایستی از گسترش آنها جلوگیری نمود.
به عقیده افلاطون، از آنجا که تربیت معنوی با موسیقی و داستان آغاز می شود و هم به آن سبب که دوره نخستین تربیت، دوره تاثیرپذیری است؛ لذا برای ضایع نشدن این گونه تربیت، بایستی در انتخاب داستانها و آهنگها دقت کرد و تلاش بسیار نمود. وی به داستانهایی که دین را از میان می برد یا بنیاد اخلاق را ویران می نماید انتقاد کرده، در باره موسیقی هم همین گونه برخورد می نماید. اگرچه افلاطون روی آموختن هنرهابویژه سه هنر نقاشی، موسیقی و شعر تاکید دارد ولی به واسطه پرهیز از اثرات سوئی که استفاده منفی از آنها ممکن است داشته باشد توصیه می نماید که هر سه این هنرها را تحت نظر فیلسوف می توان مورد استفاده قرار داد و برای تربیت جوانان می توان از آنها استفاده کرد، به شرطی که سادگی، نزدیکی به طبیعت و حقیقت، صحت تقلید و اندازه گیری در آنها رعایت شود و همان اندازه که به کمال مطلوب و معنی اهمیت داده می شود به کمال وزن و آهنگ و قالب و ترکیب جملات و کلمات هم توجه شود. میان لفظ و معنا سازش و هم آهنگی متناسب در نظر گرفته شود.
وی از منظر دیگری هم به هنر و کار هنری نگاه کرده و باز هم مسوولیتی را برای فیلسوف متصور شده است. کار هنری، برآمده از تخیل و انگیزشهای عاطفی است. به همین جهت فیلسوف بایستی هنر مفید را از هنر غیرمفید متمایز گرداند و هنر غیر مفید را مردود اعلام کند. افلاطون به نقش هنرها به ویژه موسیقی در پدید آوردن انسانی متوازن و متعادل توجه داشته و نتایج منفی غفلت و بی توجهی نسبت به این جنبه را یادآور می شود. اگر موسیقی که بنیادش بر نظم و هماهنگی است و از این رو خوشایند روان است، در میان نباشد و فقط به پرورش تن، ورزش و آموزش جنگاوری پرداخته شود، آدمی ناموزون، وحشی و خشن بار می آید و به جانوران درنده مانند می شود به همان سان که اگر پرورش تن از راه ورزش و تمرینهای بدنی فروگذار شود و یا موسیقی به صورت آهنگهای هوس انگیز یا سستی آور درآید، آدمی استواری و پایداری اخلاقی را از دست می دهد و به چیزی جز آنچه خوشایند است نمی پردازد.
از آنچه گفته شد، استنباط می شود که خیر و خوبی از یک سو و نظم و هماهنگی از سوی دیگر، ارکان دیدگاه افلاطون راجع به هنر و زیبایی را تشکیل می دهند. این مولفه ها و عناصر حتی در تعریف افلاطون از زیبایی هم بارز و برجسته هستند. زیبایی همان است که با خوبی در آمیخته و با درستی و صحت و اندازه گیری قرین است و بر ظاهر و حقیقت اشیاء حکمروایی می نماید و چیزی زیباست که از هر سه یعنی خوبی و زیبایی و درستی مایه گرفته باشد و اراده و اخلاق و عقل و ذوق فیلسوف و طبایع عالی را ارضاء نماید.
باز می بینیم افلاطون در اثر خود به نام جمهوری، در مورد زیانی که او فکر می کند هنر می تواند به بارآورد، هشدار می دهد. افلاطون برای اسفاده از هنر، از فیلسوف کمک می گیرد و معتقد می شود که هم شعر و هم موسیقی و هم نقاشی، هرسه این هنرها را می توان تحت نظر فیلسوف مورد استفاده قرار داد و برای تربیت جوانان می توان از آنها استفاده کرد. افلاطون اظهار عقیده می کند که منشا هنر بایستی در غریزه طبیعی اظهار و بیان احساسات و حالات کنکاش شود. افلاطون، شعر و موسیقی را نیز یکپارچه طرد و نفی نکرده است، بلکه از دید گاه او شعر و موسیقی، اگر روح حمیت و غیرت را در جوانان تقویت کند، در خور ترویج است و گرنه بایستی نقض و طرد شود. افلاطون می گوید؛ پرورش روح به یاری شعر و موسیقی، مهمترین جزء تربیت است، زیرا وزن و آهنگ، آسانتر و سریعتر از هر چیز دیگر در اعماق روح آدمی راه می یابد، لطافت و سادگی در موسیقی، روح را خردمند بار می آورد.
ارسطو همانند افلاطون، هنرهای زیبا را هنرهای تقلیدی نامیده و ارزش آنها را تطهیر عواطف و احساسات و تربیت طبایع بشری دانسته است، در حالی که بعضی از عقاید افلاطون را هم آزادانه رد نمود است. ارسطو به طور کلی همانند افلاطون لذتی را که زیبایی بر می انگیزد، پست و حقیر و غیر مفید برای ادراک و تعقل نمی شمارد، بلکه لذتی مفید می داند به شرطی که غرایز پست در آن زیر پا نهاده شده باشد و اشخاص را قابل درک لذت می داند که روح پاک داشته باشند، به موسیقی گوش دهند، به جسم بنگرند و روح (صورت) آنها را دریابند و لذت ببرند. لذت، علامت ارضای آرزوست و هدف صنعت و کاملترین هنرها (تراژدی) ایجاد لذت در افراد برگزیده است. پس ماموریت هنر، ارضای آرزو و یا تسکین دردی است، چنانکه غذا گرسنگی را فرو می نشاند. ارسطو، هنر را به برداشت عقلانی انسان از جهان و واقعیت، مرتبط ساخته و آن را نتیجه خرد انسان تلقی می نماید. لذا به نظر او بایستی تقلید هنری را در بازآفرینی و بازسازی بخردانه جای داد و نه در رونویسی و نسخه برداری مکانیکی. هنر، ساختن است یعنی کنشی است عقلانی و فرجام شناسانه. شاید بتوان گفت هنر، آفرینش عقلانی چیزی است بنا به هدفی.
در باب نسبت زیبایی و نیکی، ارسطو بر این باور است که زیبا آن چیزی است که چون خیر است مطبوع و خوشایند است. اگرچه در این تعریف میان پدیده زیبا و امر اخلاقی تمایزی قائل نشده ولی در رساله متافیزیک صریحاً اعلام کرده است که خیر و زیبا دو پدیده متفاوتند. چرا که خیر پیوسته رفتار را به عنوان موضوع خود شامل می شود، حال آنکه زیبایی در اشیاء و پدیده های بی جان نیز یافت می شود. تمایز میان امر اخلاقی و پدیده زیبا و به تبع آن تمایز بین کنش و ابداع تحت الشعاع تفاوتی است که ارسطو بین معرفت عملی و معرفت هنری یا صناعی قائل است. به طور کلی اخلاق در قلمرو معرفت عملی قرار می گیرد و فرجام آن در رسیدن به خیر و نیکی است. معرفت هنری یا صناعی یا ابداعی همان است که امروزه بعضاً موضوع حوزه های مختلف هنر است. معرفت هنری را می توان موضوع آموزش قرار داد ولی معرفت عملی مستقیماً موضوع ادب و آموزش قرار نمی گیرد.
ارسطو در سیاست اظهار عقیده می کند که هنر ترسیم در تربیت جوانان برای کسب «داوری صحیحتری در باره آثار هنرمندان» سودمند است، و همچنین حجت می آورد که «موسیقی دارای نیروی تشکیل خصلت و سیرت است و بنابر این بایستی در آموزش و پرورش جوانان وارد شود». پس می توان گفت که علاقه ارسطو به هنرهای زیبا عمدتاً جنبه اخلاقی و تربیتی دارد. ارسطو هم یادگیری هنرها را مورد توجه جدی قرار می دهد. وی بین حرکت معنادار در هنر و اعمالی که هیچ گونه سودی به انسان نمی رساند فرق می گذارد و اشاره می کند در امر آموزش، هنر به عنوان عامل اصلی معنا و مفهوم پیدا می کند؛ «موسیقی که برای سودجویی آموخته نمی شود، بلکه فعالیتی است که پرداختن به آن با شادی همراه است، در تربیت منش بسی موثرتر است تا موضوعی یا فعالیتی که فقط وسیله است و نه هدف». «هنر، هم لذت بخش است و هم درمان کننده. میان روح آدمی و شعر و موسیقی، رابطه ای قوی موجود است».
در قرون وسطی به خاطر بینشها و نگرشهای حاکم، هرگونه تلاشی برای پرورش قابلیتهای ذوقی و زیبایی شناسی دانش آموزان امری مذموم و ناپسند شمرده می شد. طبق این نگرش که همواره بر گناه نخستین آدم و رانده شدن او از بهشت و در نتیجه گناهکاری ابدی انسان تاکید می شد، نه تنها بسیاری از جنبه های وجود آدمی مانند بعد جسمانی یا ذوقی و یا توانایی فهمیدن، بلکه خود زندگانی نیز ناچیز شمرده می شد. از این رو برای هنرهای زیبا و ورزش جایی در برنامه نبود. در دوره رنسانس برخلاف قرون وسطی بار دیگر توجه به هنر و هنرمندی از جایگاه مناسب خود برخوردار می شود. در دوره رنسانس، هنر وسیله اصلی شرح و بیان بود. هنرمندی چون داوینچی رهبر جامعه بود. جسم انسان که قبلاً سرچشمه گناه شمرده می شد، به وسیله هنرمندان مورد ستایش واقع شد و موضوع مطالعه مفصل علم تشریح قرار گرفت.در میان فلاسفه و دانشمندان مسلمان، افراد برجسته ای چون کندی و فارابی، ضمن تبحر در علوم مختلف، از مشاهیر موسیقی به شمار می روند. در قرون گذشته کاربرد موسیقی تا حدی بوده که موارد درمانی را نیز شامل شده است. یعقوب بن اسحاق کندی در باب تاثیر درمانی موسیقی می گوید: نغمه های زیر، مناسب با ایقاع ماخوری است که هر دو مقوی و محرک صفرا و مسکن بلغم است. نغمه های مثنی مناسب وزن ثقیل اول و دوم است که هر دو مقوی و محرک عنصر دموی و مسکن سوداوی است.
اهمیت موسیقی در نظر وی تاجایی بود که پسر تاجری را که مریض بود به وسیله موسیقی درمان کرد. فارابی برای تربیت و ایجاد نظم روحی و روانی اهمیت بسیاری قائل بوده، بنابر این تربیت ذوقی (هنری) برای او دارای ارزش بالایی است. مبنای فلسفی این امر نیز به اعتقاد فارابی مبنی بر وجود «قوه متخیله» در انسان و نقش آن در زندگی وی برمی گردد. فارابی در تربیت هنری به موسیقی و شعر توجه ویژه ای دارد. وی از نخستین فیلسوفان و شاید نخستین فیلسوف مسلمان باشد که در باره موسیقی دست به تالیف زده است. کتاب موسیقی کبیر او به خوبی موید این موضوع است. موسیقی در نزد فارابی در دو بخش نظری و عملی مطرح می شود، به گونه ای که فراگیر هم بایستی تئوری موسیقی را به خوبی فرا گیرد و هم نسبت به نواختن آلات موسیقی مهارتهای لازم را پیدا کند. از نظر فارابی، سبب پیدایش موسیقی و الحان غنایی، غریزه و طبیعت انسان، هیئت شعری غریزه و نفس انسان و... می باشد. خود فارابی نیز نه تنها درموسیقی نظری استادی بی مانند است، بلکه در نوازندگی نیز چیره دست بود و در نواختن عود و بربط بسیار مهارت داشت.
برخی مفسران فکر می کنند که گزارش ابن سینا از اشیاء هنری، بخصوص در باب تمثیلات، آنان را تا شیوه ای از ارائه که برای بیان گزاره ای فلسفی به فرد عام طراحی شده است تقلیل می دهد. در واقع ابن سینا گزارشی عمیقتر و بینش مندانه تر از خلق و درک هنر دارد، گزارشی که توسط فیلسوف قرن هجدهم، ایمانوئل کانت، قرنها بعد بازتاب شد. در واقع نظریه ابن سینا در مورد آموزش زیبایی شناسی، فهم بسیار غنی تر و معززتری از مزایای ذاتی هنر را در مقایسه با آنچه که مورخان زیبایی شناسی معمولاً فرض می کنند، نشان می دهد. ابن سینا پیشنهاد می کند که تجربیات ذاتی هم در تولید و هم در درک هنر به صورت اساسی به ارزشهای اخلاقی عموم مردم کمک می کند. ابن سینا در نمط نهم اشارات که پیرامون مقبولیت عرفا نگاشته، موسیقی و استماع الحان خوش را از اسباب تزکیه نفس و تضعیف نفس اماره برمی شمارد. در واقع، وی از دو نگاه علمی و عرفانی، موسیقی را مورد بحث قرار داده است که کمتر در آثار حکما دیده می شود.
سهروردی از فلاسفه معروف مسلمان است که علاوه بر آثار فلسفی خود، دارای سبک هنری و آثار ادبی برجسته ای می باشد. تا آنجا که این آثار را سرمشق نثرنویسی داستانی و فلسفی دانسته اند.
کمنیوس به عنوان اولین مربی مطرح است که آموزش و تربیت بصری را در قالب کتاب خود یعنی تصویر جهان عینی ارائه نموده است. او بیش از هر چیز بر پرورش حواس و استفاده از وسایلی مانند نقاشی و تبدیل جریان سخت و دشوار آموزش مدرسه ای به صورت خوشایند و حتی بازی و سرگرمی تاکید می کند. کمنیوس بر پرورش حواس از راه به کار بردن آنها و استفاده از وسایلی مانند نقاشی از تولد تا شش سالگی تاکید دارد و در تکیه بر پرورش حسها و به کار بردن نقاشی و موسیقی پیشرو اندیشه تربیت کودکستانی است و آموزش را حرکتی می داند که بایستی گام به گام و از قلمرو حس به قلمرو فهم باشد و تلاش می کرد تا آنجا که امکان داشت جریان آموزش را در مدرسه به صورت خوشایند و حتی بازی و سرگرمی در آورد.
جان لاک، دیدگاه مبتنی بر تفاوت در برخورداری از تجارب هنری را برای دانش آموزان طبقات بالاو پایین جامعه مطرح می کند. او در زمینه آموزش هنرها در مدرسه، از هنرهای کاربردی بیش از هنرهای زیبا طرفداری می کند. او بر اهمیت هنر در برنامه تاکید می کند و می گوید این کار تنها برای بروز استعدادهای خلاق کودکان نیست، بلکه برای این است که انسان را از قدرتهای خود آگاه کند و نظم عقلی آنها را پرورش دهد. کودکان نبایستی تماشاچی محض باشند و بایستی در هنر شرکت کنند.
فروبل برای نخستین بار به برپا کردن «باغ کودکان» یا «کودکستان» می پردازد و بر این نکته تاکید دارد که کودکان مانند نهالهایی هستند که طبیعت، نیروی حیاتی رشد و تحول را در درون آنها نهاده است و این نیروها به طور طبیعی و با پیمودن مراحل طبیعی جلوه گر می شوند. از نظر وی وظیفه مربی آن است که از طریق بازی، موسیقی، کاردستی، آواز و سرودهای دسته جمعی، نقاشی و کار با اشیاء محسوس، بروز این نیروی بالقوه را امکان پذیر سازد.
در دهه 1920 و 1930 اثرگذاری جان دیویی و نهضت منسوب به او یعنی نهضت پیشرو در تاکید هر چه بیشر خلاقیت و بازی به عنوان یکی از عوامل مهم رشد دانش آموزان نمود پیدا کرد. از نظر مربیان منسوب به این نهضت، فعالیت هنری دانش آموز به عنوان فرصتی ویژه برای نشان دادن و بروز طبیعت و حالت ویژه هر دانش آموز تلقی می گردید. از نظر جان دیویی، اهمیت و ضرورت تربیت هنری کاملاً روشن و پذیرفتنی است. وی آنگاه که جایگاه کار و بازی را در برنامه درسی تعیین می کند، انفکاک و جدایی دو مفهوم مذکور را مورد انتقاد قرار داده و تصریح می کند که این امر ناشی از تقابل و تضاد نادرستی است که میان کار و بازی انگاشته می شود که انجام یکی مستلزم رد و نفی دیگری است.در دوران اخیر، صاحب نظر دیگری که به بررسی نقش و جایگاه تربیت هنری در نظام آموزشی می پردازد، آیزنر می باشد. او که به تعبیری امروزه سردمدار به رسمیت شناختن جایگاه هنر در برنامه های درسی آموزشگاهها می باشد، ضمن نقادی وضعیت موجود، تصریح می کند که هنر و آموزش آن در آموزشگاهها جدی گرفته نمی شود و از نقش فرعی و حاشیه ای برخوردار است، به گونه ای که کمترین و بدترین زمان ممکن در برنامه هفتگی به این درس اختصاص داده می شود.
با توجه به مطالبی که ذکر شد، فلاسفه و مربیان تربیتی مختلف، از همان ابتدا تا کنون، بر نقش و تاثیر سازنده هنر و فعالیتهای هنری که ماهیتاً اموری خلاقانه، آزاد و مبتنی بر شهود و تخیل می باشند، توجه و تاکید داشته اند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات