دکتر محمدمهدی بهداروند
انقلاب اسلامى، اصل اوّل مورد قبول روشنفکران را مىپذیرد که اندیشههاى بشرى ظرفیت محدودى دارند و تنسک به آنها بىمعناست، تا جایى که اندیشهها و معرفتهاى دینى بشر را هم در عین تقدس و احترام، در این چارچوب تعریف مىکند. امّا در عین حال با اصل دوم مورد قبول ایشان که قائل به انفکاک دایره توسعه معرفت بشرى و توسعه نیاز و ارضاى آن از محدوده این و تعالیم انبیاء علیهمالسّلام هستند بهشدّت مخالف است. بنابراین مدّعى توسعه است و نه زندگى درویشى امّا توسعهاى که براساس تعالیم انبیاء علیهمالسّلام قرار دارد. این دعوت انقلاب اسلامى است. بحمداللّه چنین دعوتى در بُعد سیاسى از پیشرفت کامل برخوردار بوده و اکنون در مرحلهاى است که باید فرهنگ خود را به تمامى ارائه کند. انقلاب اسلامى در منزلتى است که باید فرهنگ خود را به "علم" بشرى ارایه دهد و پیداست که تنها نمىتوان با کلى گویى از عهده چنین تکلیفى، برآمد چون بشر را به زندگى اجتماعى جدیدى دعوت کرده است که لاجرم باید الگوهاى اداره خود را نیز به دنیا عرضه کند. هم اکنون سیل سؤالات متعدد و عمیق، جمهورى اسلامىایران را به عنوان امالقراى جهان اسلام بلکه کانون مذهب در عالم به جوابگویى مىطلبد و بسیارى از این سؤالات نیز درباره کیفیّت نظامهاى اسلامى و ساختارهاى متناسب با جامعه الهى است. اگر انقلاب نتواند در این منزلت، پاسخ صحیحى ارائه دهد، بدون تردید گرایش سیاسى به طرف انقلاب اسلامى در درازمدّت، سیر نزولى خواهد پیمود.
از آنچه گذشت، معلوم شد که تنازع اساسى انقلاب اسلامى با جهان الحاد بر سر "الگوى توسعه" است. چرا که دیگران الگوى مزبور را در قالب توسعه نیاز مادّى و تکامل غیرالهى تعریف مىکنند و از راهبردهایى نظیر طبقهبندى نیازها و اولویتگذارى آنها، انجام تحقیقات، ارایه روش آمارى براى اثبات و نقض تئوریها و بالاخره ارائه الگوى مناسب براى زندگى فردى و اجتماعى بشر مدد مىجویند. اصل این توسعه، توسعه انسانى است که مورد نزاع ایمان و الحاد است لذا در سرپرستى انسان تنازع دارند که انسان کیست؟ نیاز او چیست؟ حقوق او کدام است؟ تکامل جوامع انسانى به چه معناست؟ ساختارهایى که این تکامل را تعریف مىکنند چگونه است؟ متأسفانه آنچه تاکنون عمل شده است در واقع استفاده از راهبردها و الگوهاى غیر بوده است که از فلسفه تاریخ و تعریف آنها از انسان گرفته تا روش اجرایى تکامل اجتماعى آنان را شامل مىشود. از اینرو همواره بنابر سعى در تطبیق چنین الگوهایى با جامعه خود بوده و اگر جایى هم فاصلهاى دیده شده است درصدد کم کردن این فاصله برمىآمدیم. آمارى در روزنامه همشهرى و از سازمانملل چاپ شده و در آن گفته شده بود شاخصه رشد نیروى انسانى در ایران به شاخصه بینالمللى نزدیک شده است.
این روزنامه نیز آن را به عنوان یک سند افتخار نظام مقدّس اسلامى به چاپ رسانده بود! امّا معناى این سخن چیست؟ مفهوم کلام این است که انسانهاى ایرانىهم دارند به انسانهاى بینالمللى به لحاظ تفکّر، فرهنگ، روحیه، دیانت، اعتقاد، اخلاق و منش و رفتار نزدیک مىشوند. به بیان بهتر، خطر انقلاب اسلامى رو به کم شدن است چون بتدریج با استحاله روحى و فکرى این انسانها نمىتوان خطرى را از ناحیه ایشان متوجه نظام الحادى غرب دید. به تعبیر دیگر عشق به دنیا در حال رشد و نهادینه شدن است، چون نزدیک شدن الگوى توسعه انسانى به شاخصههاى بینالمللى یعنى نزدیکى افراد جامعه به اخلاق مادّى مورد پذیرش آنها که قصد سکولاریزه کردن جامعه و باطل شمردن شاخصههاى مذهبى را در جامعه دارند. آیا رعایت حقوق افراد جامعه و بخصوص بانوان آن اگر برمبناى مادیّت صورت گیرد جاى افتخار دارد؟!
هر چند تمسک به الگوى غیر در حالت اضطرار "علمى" و اضطرار در "روش" جایز است امّا چنین حرکتى نمىتواند تا ابد ادامه یابد چون داعیه این انقلاب، ارائه تمدّن و فرهنگ جدیدى است که ریشه در اعماق وحى الهى دارد. مىپذیریم که احساس احتیاج به "انقلاب فرهنگى" واقعى نباید زودتر از این زمان صورت بگیرد، چون احساس نیاز به این انقلاب همواره بعد از نهادینه شدن انقلاب سیاسى مىباشد. لذا وقتى که انقلاب سیاسى توانست اقتدار لازم را در نظام بینالملل پیدا کند و امکان اداره اجتماعى در مقیاس وسیع براى آن فراهم شد، ضرورت انقلاب فرهنگى نیز خودبهخود اذهان عموم را متوجّه مىسازد، لذا در عین آنکه استفاده از الگوى دیگران در حالت اضطرار جایز است امّا باید متوجّه تبعات منفى چنین استفادهاى هم بود و خود را مهیاى تحقق انقلاب فرهنگى و ایجاد زمینه لازم براى آن نمود.
پس مىبینیم که نزاع انقلاب اسلامى با دنیاى الحاد بر سر مسائل انسانى و الگوهاى توسعه اقشار و حقوق آنهاست. آیا اگر آنها به ما بگویند که شما حق خلبان شدن را به بانوان نمىدهید و ما بگوییم که خیر بانوان نیز چنین حقى دارند، به این قشر وسیع از جامعه خدمت کردهایم یا خیانت؟ اگر در دیگر مسائل مشابه هم حرف آنها را بزنیم آیا فردا حق ندارند که بر ما خرده گیرند که پس دعواى چندین ساله شما با ما بر سر کسب قدرت بود و نه چیز دیگر؟ اگر چنین شود، آیا صحیح نیست که آنها ما را مورد خطاب قرار دهند که چون ما قدرتمندتریم و نزاع اصلى نیز بر سر کسب قدرت است، سیادت جهانى باید از آن ما باشد؟
اگر نزاع اصلى بر سر مکتب است آیا صحیح نیست مورد خطاب جهانى قرار گیریم که براى اثبات ادعاى خود چه راهبرد جدیدى آورده و چه تعریف جدیدى از حقوق بشر داریم؟ مىدانیم که منشور سازمان ملل را پس از جنگ جهانى دوم همین قدرتهاى مسلّط امروز نوشتند و دنیا را آن چنان که مىخواستند بین خودشان تقسیم کردند و براى خود نیز حق وتو قائل شدند. زمانى نیز که مىخواهند ساختار جدیدى براى عالم ارائه دهند نظم نوین را مطرح مىکنند و به خود حق مىدهند که ساختار سیاسى، فرهنگى و اقتصادى جهان را بنابر میل خود بر هم بزنند.
آیا مىتوان پذیرفت که آنان دیگران را هم به عنوان افراد صاحب رأى بپذیرند؟ شعار دفاع از حقوق اقشار، فریبى بیش نیست؛ چون اصولاً آنها، انسان را جز یک حیوان پیچیدهتر از سایر حیوانات نمىدانند و این تعریف هم ربطى به مرد و زن ندارد. لذا پذیرفتهاند که انسان صرفاًً به عنوان ابزار تولید است. همانگونه که مىگویند اگر بخواهیم ببینیم چقدر گاو تولید کنیم، باید ببینیم چقدر علف داریم و چقدر به شیر و گوشت و نیازمندیم، زمانى که مىخواهیم صحبت از میزان جمعیّت انسانى یک جامعه و کنترل جمعیّت کنیم باید با استفاده از همین شاخصههاى کمّى مادّى به این جمعبندى رسید که بالاخره در حدّ رشد جمعیّت باید باشد؟ مثلاًًً باید دید چقدر مدرسه داریم و سایر امکانات جامعه به چه میزان است تا بتوان گفت چقدر انسان مىتواند تولید شود! به تعبیر دیگر باید براى نیاز مادّى انسان، یک سقف نیاز تعریف کرد و چون باید نیاز انسانى مرتفع شود، همین امر به عنوان شاخص اصلى بهشمار مىرود که بقیه مسائل نیز با چنین شاقولى سنجیده مىشود. پس باید امکانات نسبت به انسان، همواره اصل قرار گیرد.
حال وقتى که نگاه آنها به انسان تنها در همین حدّ است، آیا مىتوان شعار ایشان را در دفاع از حقوق اقشار و از جمله بانوان یک جامعه، شعارى از روى صدق و حقیقت دانست؟! این مطلب را براى خود قابل هضم کنیم که اگر نزاع ما با دنیا بر سر همین امور است، باید حرف جدیدى را به جهانیان عرضه نمود و الاَّ حرکت انفعالى در مقابل دشمن به هیچ امرى جز تضعیف مواضع نظام اسلامى در درازمدّت منجر نخواهد شد. اسلام یک نظام حقوقى منسجم در سه سطح دارد که یکى از آنها سطح "حقوق خُرد" است و چنین سطحى به نوع تعریف دین از تکامل انسان بازگشت دارد. نقطه تنازع ما نیز در همین است که مىگوییم تکامل انسانى آنگونه که شما مىپندارید نیست. وقتى که چنین است چگونه مىتوان باور کرد که در مسائل خُرد بتوانیم با آنها به تفاهم برسیم؟! اگر به راستى مىتوان با نظام کفر در تمامى زمینهها از در سازش درآمد و به نحوى قائل به آشتى حق و باطل شد آیا بهتر نیست که مدیریت امور را هم بهدست ایشان بسپاریم؛ شاید آن چنان که دیگران مىپندارند وجهه نظام و اسلام نیز حفظ گردد؟!
از اینرو ما معتقدیم به هر میزان که شاخصه توسعه انسانى در یک کشور به شاخصههاى مدیریت کنونى جهانى که مبتنى بر بینش سکولاریسم است نزدیک باشد، به همان میزان هم اخلاق، فرهنگ رفتار آن جوامع، از انبیاءعلیهمالسّلام و تعالیم ایشان فاصله گرفته و به سوى مدیریت مادّى گرایش پیدا مىکند. بنابراین انقلاب اسلامى باید بتواند در این مرحله آرمانهاى خود را تبدیل به "برنامه عملى" کند و این امر میّسر نیست جز با تحقق انقلاب فرهنگى، آنهم نه تنها در دانشگاهها بلکه در حوزهها هم. این، رسالت کسانى است که واقعأًً براى توسعه کلمه توحید در عالم و توسعه مذهب احساس مسؤولیّت مىکنند. هرچند گرایش سیاسى به مذهب در مقیاس جهانى افزایش یافته است امّا مذهب باید بتواند فرهنگ خود را در اداره جامعه به بشر معاصر عرضه کند. ما در حال مقابله فرهنگى هستیم و معناى فرمایش مقام معظم رهبرى که مکرر مىفرمایند ما اکنون در نبرد و جنگ فرهنگى هستیم، همین است.
ما باید فرهنگ اداره بشر برمبناى مذهب را عرضه کنیم و این با تعریف آنها از توسعه و نیاز بشر سازگار نیست. اگر ما روش تحقیقاتى آنها براى حلّ معضلات و شیوههاى آمارى مورد پذیرش آن را براى تأییر فعّالیّتهاى تحقیقى بپذیریم و با همان روشها و مبانى شروع بهکار کنیم و از این طریق بخواهیم مسائل انقلاب اسلامى را حلّ کنیم حتماًً چنین هدفى محقق نخواهد شد. باید حرکت جدیدى شروع شود که از مبانى تا روبناها و محصولات را در برگیرد. این، لازمه تداوم انقلاب به شمار میآید چون مرحله روزمرّگى انقلاب سپرى شده است.
امروز زمان بازسازى بخصوص بازسازى فرهنگى است و مسلماً نمىتوان در این مرحله باز به شیوههاى روزمرّگى گذشته پناه برد. باید برنامه و الگو داشت و الگو هم نباید براساس شاخصهها و مبانى غیر باشد والاَّ نمىتوان سخن خود را در دنیا برکرسى اثبات نشاند. آنها تا زمانى که از طریق عراق با ما در حال جنگ بودند پیامشان این بود که اصلاًً نمىخواهیم جمهورىاسلامىایران وجود خارجى داشته باشد. امّا زمانى که از تحقق این توّهم خود ناامید شدند، به ناچار وجود نظام اسلامى را در جهان پذیرا شدند، در واقع قبول کردند که باید اقتدار مذهب را در عالم به رسمیّت بشناسند. ولى اکنون لبه تیز حمله خود را متوجّه این مطلب کردهاند که حرف اساسى شما چیست؟ جریانى را که چندى پیش در چین به منظور بررسى حقوق زنان به راه انداختند هدفى جز این معنا را دنبال نمىکرد که خواستند از این طریق، مذهب را به محاکمه بکشند و ثابت کنند که مذهب درباب حقوق بشر، حرفى براى گفتن ندارد. در این صورت آیا صحیح است که ما هم همان سخنان را به نحو دیگرى در جامعه منعکس کنیم و مدافع ایدههاى آنان باشیم؟ ادامه دارد...