تاریخ انتشار : ۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۹ - ۰۹:۱۶  ، 
کد خبر : ۱۴۳۹۱۱
تاریخ معاصر ایران

گزیده‌ای از کتاب «کنفدراسیون» (بخش سوم)


به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در سه بخش منتشر می‌شود. (بخش سوم)

فصل دهم: نقش دانشجویان در کارزارهای تبلیغاتی پیش از انقلاب
 رژیم به تدریج تسلیم فشارهای بین‌المللی شد و از سال 1977 حرکتی را در جهت تحدید سیاست‌های افراطی سرکوب آغاز کرد. در همین حال اعتراضات دانشجویی در ایران که اکنون به شکل فزاینده‌ای طلاب حوزه علمیه را نیز به همراه داشتند، همزمان با اوج عملیات چریکی علیه رژیم شدت بیشتری پیدا کردند. اگرچه انقلاب ایران سرانجام به رهبری اسلامگرایان و روحانیت به پیروزی رسید اما تا یک سال قبل از سقوط سلطنت اپوزیسیون دانشجویی در داخل و خارج از کشور همچنان در مبارزه علیه رژیم قرار داشت.(ص374)
 در سال 75-1974 طبق گزارش سالیانه عفو بین‌الملل، ایران دارای یکی از سرکوبگرترین دولت‌های جهان بود. حتی دبیرکل سازمان عفو بین‌الملل مارتین انالز اعلام کرد که: «در نقض حقوق بشر، کارنامه هیچ کشوری در جهان تیره‌تر از ایران نیست». در 19 ژانویه 1975 ساندی‌تایمز لندن گزارش ویژه‌ای را بر اساس دو سال تحقیق به چاپ رساند. و طی آن ادعاهای مربوط به شکنجه در زندان‌های ایران و از جمله بدترین موارد شکنجه‌ها مثل سوزاندن افراد به وسیله میزهای داغ شده توسط جریان برق را همراه با اسامی افراد شکنجه شده نقل کرد.(صص379-378)
 در پاییز 1353 بعضی از طلاب قم دست به تظاهرات زدند و از همه روحانیون درخواست کردند تا کلاس درس خود را به دلیل شهادت آیت‌الله حسین غفاری که زیرشکنجه‌های ساواک جان سپرده بود، تعطیل کنند. در نتیجه تعداد زیادی از طلاب و نیز روحانیون بازداشت شدند... در 9 اردیبهشت، هیئت دبیران موقت کنگره شانزدهم کنفدراسیون، سفارت ایران در لندن را اشغال و درخواست کردند یک گروه از ناظران بین‌المللی به ایران رفته و در خصوص کشتارهای اخیر در آن کشور تحقیق نماید. طولی نکشید که پلیس وارد سفارت شد و دانشجویان اعتصابی را بازداشت کرد.(ص381)
 در 15 خرداد آن سال برگزاری مراسم یادبود قیام پانزده خرداد 1342 توسط طلاب قم منجر به خونریزی بیشتر شد. طلاب، حوزه علمیه قم را تعطیل کردند که اندکی بعد توسط نیروهای امنیتی محاصره شد. دو روز بعد واحدهای ویژه پلیس که از تهران آمده بودند دستور داده شد تا مدارس فیضیه و دارالشفاء را مورد تاخت و تاز قرار دادند. طبق گزارشات واصله حدود 30 طلبه به شهادت رسیدند، یکصدتن مجروح و بیش از 400 تن بازداشت شدند. در تهران و دیگر شهرهای ایران تظاهرات دانشجویی ادامه یافت.(ص382)
 در خارج از کشور روابط بین گروه‌های دانشجویی وابسته به کنفدراسیون پیشین و جنبش چریکی داخل کشور در حال تغییر بود. در ماه ژانویه 1976 ائتلافی از سازمان‌های جبهه ملی در خاورمیانه، گروه کارگر و کادرها، کنگره‌ای را در شهر فرانکفورت با نام هفدهمین کنگره کنفدراسیون تشکیل دادند. حدود 1000 دانشجو در این کنگره حضور داشتند پیام‌های سازمان چریک‌های فدائیان خلق و مجاهدین (مارکسیست- لنینیست) قرائت شد و آنان این کنگره را به عنوان کنفدراسیون مورد شناسایی قرار دادند.(ص383)
 با توجه به چارچوب سازمانی و تحرک سیاسی‌ای که توسط کنفدراسیون ایجاد شده بود، حتی پس از فروپاشی این سازمان در سال 1975 نیز تأثیر آن بر جنبش دانشجویی خارج کشور همچنان ادامه پیدا کرد. این امر به دلیل آمیزه‌ای از رقابت و همکاری بود که در بین جناح‌های منشعب از کنفدراسیون وجود داشت. رشد مداوم جمعیت دانشجویی خارج از کشور و تأثیرپذیری فزاینده آنان از تبلیغات ضدرژیم نیز مزید بر علت شده بود. به همین جهت در آستانه انقلاب، بیشترین پیروزی‌های تبلیغات ضدپهلوی اپوزیسیون خارج از کشور نصیب جناح‌های منشعب از کنفدراسیون شد. در فوریه 1976 به هنگام اشغال کنسولگری ایران در شهر بن، گروه جبهه ملی خاورمیانه- کارگر اسنادی را پیدا کردند که نشان می‌داد، مقر مخفی ستاد اروپایی ساواک در کنسولگری ایران در ژنو می‌باشد.(ص385)
 اسناد منتشر شده نشان می‌دادند احمد ملک‌مهدوی دبیر اول هیئت دیپلماتیک ایران در سازمان ملل در ژنو مسئولیت عملیات ساواک در اروپا را برعهده داشت. دولت سوئیس ملک مهدوی را از آن کشور اخراج کرد. در یک عکس‌العمل خشم‌آلود، دولت ایران اعلام کرد عملیات ساواک در سوئیس با اطلاع کامل مقامات رسمی آن کشور جریان داشته است.(ص386)
 در ماه اوت روزنامه نیویورک تایمز از روابط ایران و آمریکا انتقاد کرد و حکومت شاه را حکومتی «نظامی‌گرایانه» و «استبدادی» نامید. انتشار و افشای اسناد سری ساواک که بیانگر جاسوسی در رابطه با دانشجویان ایرانی در خارج از کشور و نیز نقض قوانین آمریکا بود در ستون‌های ویژه روزنامه‌ واشنگتن پست به قلم مقاله‌نویسانی چون اندرسون و ویتن به چاپ می‌رسید. نام رفیع‌زاده،‌«وابسته» هیئت نمایندگان ایران در سازمان ملل به عنوان مردی که در رأس عملیات ساواک در ایالات متحده قرار دارد، برده شد. رفیع‌زاده بعدها در کتابش به نام شاهد به نقش خود در این امور اعتراف کرد.(ص387)
 اسناد بدست آمده در کنسولگری ژنو یک دیپلمات ایرانی مستقر در پاریس را به نام همایون کیکاووسی به عنوان سرپرست ساواک در فرانسه معرفی می‌کرد. در اول نوامبر 1976 کیکاووسی و یک پلیس توسط اعضای یک سازمان مخفی فرانسوی مورد اصابت گلوله قرار گرفت و مجروح شد. روز بعد پلیس فرانسه پانزده دانشجوی ایرانی را بازداشت کرد که دو نفر از آنان متهم به تلاش برای سوءقصد به جان دیپلمات ایرانی شدند. چهار دانشجوی دیگر از فرانسه اخراج و افراد باقی مانده نیز بعداً آزاد شدند.(ص389)
 در ژانویه 1977، کنگره کنفدراسیون (جناح جبهه ملی) قطعنامه‌ای را که فراخوان همکاری با دیگر سازمانهای دانشجویی بود را به تصویب رساند که هدف از آن اتحاد تشکیلاتی مجدد جنبش دانشجویی بود. در همان زمان کنفدراسیون (احیاء) خواستار بحث آزاد برای اتحاد همه جناحهای کنفدراسیون (اتحادیه ملی پیشین) شد. ولی در سال 1977 در شرایطی که امکان احیاء مجدد و رسمی کنفدراسیون فراهم می‌شد جناح جبهه ملی خود دچار انشعاب شده و به سه گروه هواداران چریکها، ناشران نشریه «سپهر» و طرفداران جبهه ملی خاورمیانه تقسیم شد که هر یک از آنان سازمان دانشجویی مستقل خود را تشکیل دادند. (ص390)
 بدین ترتیب در اواخر سال 1976 با تأیید شخص شاه دو نفر از نمایندگان مورد اعتمادش در خارج از کشور، پرویز راجی سفیر ایران در بریتانیا و فریدون هویدا برادر نخست‌وزیر و سفیر ایران در سازمان ملل طرحی را تهیه کردند تا براساس آن بطور جدی با انتقادات مطبوعات و سازمان‌های حقوق بشر در رابطه با مسایل ایران برخورد شود... بدین ترتیب، در بهمن 1355 کیهان روزنامه رسمی تهران سرمقاله خود را با این عنوان که «طبق رهنمودهای شاهنشاه دیگر شکنجه در ایران اعمال نمی‌گردد» به چاپ رساند. سرمقاله کیهان برای آنکه پاسخی مشخص به اتهامات عفو بین‌الملل بدهد یادآوری کرد که در گذشته شکنجه وجود داشت اما طبق دستور شاه دیگر شکنجه اعمال نمی‌شود.(صص392-391)
 با آغاز سال تحصیلی جدید در پاییز 1356 دانشجویان درگذار به مرحله پیش انقلابی، نیروهای اپوزیسیون را به تحرک بیشتر، تظاهرات خیابانی و درگیری‌هایی گسترده‌تر سوق دادند... در اواخر آبان وقتی که شاه از ایالات متحده بازگشت، پلیس به دانشگاه تهران یورش برد و افراد را بدون استثناء مورد ضرب و شتم قرار داد. 650 نفر، از جمله چهار استاد دانشگاه مجروح و 100 تن نیز بازداشت شدند.(ص394)
 در 15 نوامبر، زمانی که شاه طی مراسمی رسمی در کاخ سفید مورد استقبال رئیس‌جمهور کارتر قرار می‌گرفت همه جناح‌های انشعابی سازمان دانشجویان ایرانی در آمریکا همراه با گروهی از دانشجویان مسلمان در نزدیکی کاخ سفید اجتماع اعتراض‌آمیزی به راه انداختند. این جمعیت که تعدادشان به 4000 تن می‌رسید در بخش شمالی کاخ سفید در میدان لافایت اجتماع کرده بودند و در همان حال جمعیت هوادار شاه نیز که حدود 1500 نفر می‌شدند در ناحیه الیپس که چمنزاری در جنوب کاخ سفید است جمع شده بودند. اندکی پس از ورود شاه در ساعت 30/10 صبح و با شلیک گلوله‌های توپ که مقدم وی را گرامی می‌داشتند، صدها تظاهرکننده ضدشاه برای هجوم به سوی کاخ سفید به صفوف پلیس سوار یورش بردند. دانشجویان با استفاده از چوبدستی‌هایی که از دسته پلاکاردها کنده شده بود و نیز چوب‌هایی که از تأسیسات ساختمانی اطراف تهیه کرده بودند با پلیس مجهز به باتوم به زد و خورد پرداختند. طی درگیری خشونت‌باری که حدود 20 دقیقه طول کشید تظاهرکنندگان آنقدر به صحنه تشریفات کاخ سفید نزدیک شده بودند که پلیس مجبور به استفاده از گاز اشک‌آور شد. پرتاب گاز اشک‌آور پلیس به سوی تظاهرکنندگان باعث شد تا شاه و رئیس‌جمهور کارتر نیز دچار سرفه شوند و اشک از چشمانشان جاری شود.(صص396-395)
 جمعیت هوادار شاه شامل 700 دانشجوی نیروی هوایی بود که با استفاده از سه روز مرخصی به تظاهرات آورده شده بودند و نیز افراد دیگری که از سفارت ایران پول دریافت کرده بودند. گروهی از این افراد اتباع ایرانی تبار غیرمسلمانی تشکیل که اعتراف کردند که هزینه‌های بلیط هواپیما، اقامت در هتل و نیز مبلغ 100 دلار توسط نمایندگان دولت ایران به آنان پرداخت شده است.(ص396)
 این خشن‌ترین و بزرگترین تظاهراتی بود که بعد از تظاهرات ضد جنگ ویتنام از اوایل دهه 1970 در واشنگتن صورت گرفت. خشونت‌آمیز بودن این درگیری‌ها، چشمان‌ گریان شاه و رئیس‌جمهوری آمریکا و نیز گزارش رسواکننده مربوط به باج دادن شاه به افراد برای شرکت در تظاهرات به نفع او در رسانه‌های بین‌المللی بازتاب وسیعی یافت.(ص397)
 سربلند کردن ناگهانی اپوزیسیون در ایران و مبارزات موفقیت‌آمیز ضد شاه در آبان 1356 انگیزه قوی‌تری برای همکاری جناح‌های انشعابی کنفدراسیون شد. در 9 دسامبر 1977، اعضای کنفدراسیون (احیاء) سفارت ایران در رم را به اشغال خود درآوردند. آن‌ها با کارمندان سفارت زد و خورد کرده و خود را درون سفارت محبوس ساختند. پلیس فقط بعد از شلیک مسلسل به زنجیر‌های در ورودی توانست وارد سفارت شود و به اشغال آن پایان دهد.(ص397)
 پس از آنکه اپوزیسیون مذهبی در ایران به شکل فزاینده‌ای سلطه و نفوذ خود را در سراسر کشور گسترش داد، گرایشات اسلامی در میان دانشجویان خارج از کشور و به ویژه در ایالات متحده نیز تقویت شد. نشریات جدیدی همچون جهاد و خرداد خونین در سال 1356 منتشر شدند که دیدگاه‌های سازمان دانشجویان مسلمان ایرانی مستقر در ایالات متحده را منعکس می‌کردند. خرداد خونین از آیت‌الله خمینی و بخش اسلامی سازمان مجاهدین خلق حمایت می‌کرد و دانشجویان هوادار آن در تظاهرات ضدشاه شرکت داشتند اما از همکاری با گروه‌های چپگرا امتناع می‌ورزیدند. با این حال حتی تا اواخر سال 1977 جنبش دانشجوئی اسلامی در خارج کشور هنوز بسیار کوچک‌تر از ائتلاف گروه‌های دانشجویی چپگرا بود.(صص399-398)
 جدایی بین دانشجویان چپگرا و مسلمان در خارج کشور در اوایل سال 1978 آشکارتر شد. در این زمان نشریه شانزدهم آذر (متعلق به جناح «سپهر» منشعب از کنفدراسیون) حملات صریح نشریه پیام مجاهد به مارکسیست‌ها و بیانیه آیت‌الله خمینی را مبنی بر منع همکاری مسلمانان با اپوزیسیون غیراسلامی، مورد انتقاد قرار داد. اعمال قدرت جدید گروه‌های اسلامگرا ناشی از تغییراتی بود که به طور کلی در وضعیت اپوزیسیون داخل کشور در اواخر سال 1356 و در طول سال 1357 به وجود آمده بود. در طول سال 1356 طیف اپوزیسیون از ترکیب اولیه خود که شامل دانشجویان و روشنفکران می‌شد فراتر رفت و در سال 1357 یک وضعیت کلاسیک ماقبل انقلابی ظاهر گردید. همانگونه که بسیاری از ناظران یادآور شده‌اند در طی دو سال آخر سلطنت، ایدئولوژی و رهبری جنبش انقلابی به صورت قابل ملاحظه‌ای دچار تغییر و تحول شد. به دلایل گوناگونی که به اندازه کافی در دیگر منابع به آنان اشاره شده است، در این دو سال فعال‌ترین گروه‌های اپوزیسیون قبل از انقلاب جای خود را به گروه‌هایی با رهبری اسلامی دادند.(ص399)
 شاه همچنان از اعطای هرگونه امتیاز اساسی به مخالفان خودداری می‌کرد و به عناصر میانه‌رو مثل رهبران جبهه ملی میدان نمی‌داد و آنان را تا سال 1357 (یعنی زمانی که دیگر دیر شده بود) از دستیابی به مجلس و یا مناصب بالای دولتی محروم نگهداشت. در شرایطی که رژیم فلج شده، عناصر میانه‌رو و غیر مذهبی بی‌اثر شده و نیروهای چپ رادیکال نیز از بین رفته بودند،‌نیروهای اسلامی که هرچه بیشتر تحت نفوذ اراده استوار آیت‌الله خمینی قرار داشتند در خط مقدم جبهه اپوزیسیون قرار گرفتند.(ص400)
 در بهار 1357 دانشجویان بار دیگر با پلیس در سراسر کشور درگیر شدند. در طول تابستان دو واقعه غمبار آنچنان باعث خشم و اندوه عمومی مردم شد که دیگر هرگونه تلاش آشتی‌جویانه شاه محکوم به شکست بود. در 28 مرداد همان سال یک سینما در آبادان دچار آتش‌سوزی شد و بیش از 450 نفر از مردم جان خود را در این حادثه از دست دادند. این واقعه در شرایط انقلابی به مثابه اقدامی بیرحمانه از جانب رژیم تلقی گردید. سپس بلافاصله پس از اعلام حکومت نظامی در پایتخت و 11 شهر دیگر، سربازان با شلیک گلوله به سوی مردم در میدان ژاله (شهدای فعلی) تهران تعداد زیادی از تظاهرکنندگان را به قتل رساندند.(ص401)
 در اول سپتامبر 1978 حدود 500 ایرانی در مقابل ساختمان روزنامه لوس‌آنجلس تایمز در مرکز شهر لوس‌آنجلس دست به تظاهرات زدند و خواستار توجه بیشتر رسانه‌های گروهی به رویدادهای ایران به ویژه فاجعه آتش‌سوزی سینما رکس آبادان شدند. پلیس به دستگیری تظاهرکنندگان اقدام و سپس در حالی که همگی آنها را در یک خیابان باریک به محاصره خود درآورده بود... پلیس ضد شورش در واکنشی خشونت‌آمیز، با استفاده از باتوم همه افراد را به باد کتک گرفت. حدود 30 دانشجو از ناحیه سروبدن به شدت مجروح و 171 تن نیز بازداشت شدند.(صص403-402)
 خشونت‌بارترین واقعه تاریخ جنبش دانشجویی در خارج از کشور تقریباً همزمان با رویداد فوق در کالیفرنیا اتفاق افتاد. یک روزنامه محلی در سرمقاله خود این واقعه را «نبرد بورلی هیلز» نامید. در دوم ژانویه 1979 وقتی که جنبش انقلابی در ایران با خروج شاه به نقطه اوج خود رسیده بود یک جمعیت تقریباً 2000 نفری از دانشجویان به سوی ناحیه ثروتمندنشین بورلی هیلز لوس‌آنجلس روانه شدند، جایی که مادرشاه در ویلای دخترش شمس اقامت داشت. پلیس بورلی هیلز آماده چنین تعرضی نبود و تظاهرکنندگان از کنترل پلیس خارج شده و با پرتاب سنگ و ایجاد آتش‌سوزی سرانجام موفق به ورود به محوطه اقامتگاه شدند. نیروهای کمکی پلیس با حمایت مأموران مسلح وزارت خارجه آمریکا و عناصر امنیتی دولت ایران طی چهل و پنج دقیقه زد و خورد خشن و از جمله با گشودن آتش به سوی جمعیت تظاهرکننده و راندن اتوموبیل در وسط آن‌ها موفق شدند آنان را از صحنه خارج کنند. تنها هفت تظاهرکننده بازداشت شدند اما 45 نفر دیگر جراحات شدیدی برداشتند.(صص404-403)

نتیجه‌گیری
 اولین و مهمترین نکته آن است که کنفدراسیون در طول سال‌های دو دهه 1960 و 1970 به صورت فعال‌ترین و گسترده‌ترین تشکیلات اپوزیسیون در خارج از کشور ظاهر شد و در شرایطی که تقریباً تمامی گروه‌های اپوزیسیون در داخل کشور نابود شده بودند توانست به طور مستمر به فعالیت و رشد خود ادامه دهد. ثانیاً در میان عوامل بین‌المللی‌ای که در ایجاد انقلاب 1357 ایران سهمی داشتند، کنفدراسیون مهم‌ترین نقش را داشت. (ص405)
 سوم آنکه کنفدراسیون از طریق آموزش سیاسی به هزاران جوان تحصیلکرده ایرانی سهمی عمده و آشکار در مبارزات ضدشاه نه تنها در خارج بلکه در داخل ایران داشت. اکثر دانشجویانی که به ایران باز می‌گشتند، یا از طریقی به فعالیت‌های ضدرژیم ادامه می‌دادند و یا حداقل افرادی بودند با سطح بالاتری از آگاهی و تجربه اجتماعی و سیاسی. (ص406)
 با وجودی که کنفدراسیون نمی‌تواند الگوی ایده‌آلی از دموکراسی محسوب شود اما عملکرد آن بیانگر مؤثرترین و طولانی‌ترین تجربه در کاربرد عملی و آگاهانه سیاست‌های کثرت‌گرایانه در ایران قرن بیستم است. کنفدراسیون در طول سال‌های آغازین خود در اوایل دهه 1960 ائتلافی از مارکسیست‌ها و ناسیونالیست‌های غیرمذهبی بود که بعضی از فعالین اسلامی نیز با آن همکاری می‌کردند. اما دیری نگذشت که تبدیل به تشکیلاتی شد که نیروهای چپ قدرت برتر آن را تشکیل می‌دادند.(ص407)
 چهارم آن که کنفدراسیون تاثیری قابل ملاحظه بر رسانه‌های گروهی کشورهای غربی داشت و با بسیج و جلب حمایت سازمان‌های مدافع حقوق بشر در دفاع و حمایت از زندانیان سیاسی ایرانی نقش تعیین کننده داشت و از این طریق رفتار خودسرانه رژیم نسبت به قربانیان سیاسی را تا حدود زیادی مهار می‌کرد.(ص407)
 کنفدراسیون به شکل موفقیت‌آمیزی از حمایت سازمان‌هایی همچون عفو بین‌الملل، فدراسیون بین‌المللی حقوق بشر و انجمن بین‌المللی حقوقدانان دموکرات بهره می‌گرفت. این سازمان‌ها از طریق کنفدراسیون به اخبار و اطلاعات مربوط به بازداشت‌های سیاسی، شکنجه، زندان و اعدام دست یافته و به دولت ایران معترض شده و وکلاء و ناظرانی را به ایران اعزام می‌کردند... سازمان‌های مختلف سیاسی لیبرال و چپگرا، گروه‌های حزبی و پارلمانی کشورهای مختلف اروپایی اغلب از مواضع‌ کنفدراسیون حمایت می‌کردند.(ص408)
 پنجم آن که در مقایسه با معروف‌ترین سازمان‌های جنبش بین‌المللی دانشجویی دهه 1960، کنفدراسیون از نظر نفوذ و تاثیر سیاسی و نیز وسعت تشکیلاتی و ساختار و استقامت جایگاهی برتر را اشغال می‌کند. تعداد اعضای «اس.دی.اس» یا (انجمن دانشجویان سوسیالیست آلمانی) که پیشتاز جنبش دانشجویان معترض و رادیکال اروپا در سال‌های 1960 بود از حدود 2500 نفر تجاوز نکرد و تعداد اعضای «اس.دی.اس» (دانشجویان برای یک جامعه دموکراتیک) آمریکا حدود 6000 نفر بود... هر دو تشکیلات فوق در دهه 1960 به صورت تشکیلات سیاسی مستقل اعلام موجودیت کردند و هیچ یک نیز تا دهه 1970 دوام نیاوردند. برعکس، تعداد اعضای کنفدراسیون در طول دهه 1960 تا اواسط دهه 1970 به طور منظم افزایش یافت.(صص409-408)
 کنفدراسیون از سال 1960 تا فروپاشی آن در سال 1975 ساختار واحد خود را حفظ کرد و حتی پس از فروپاشی، جناح‌های گوناگون منشعب از آن تا انقلاب به همکاری با یکدیگر ادامه دادند. بدین ترتیب جنبش دانشجویی ایران در خارج از کشور فقط زمانی به آخر خط فعالیت‌های سیاسی رسید که انقلاب در سراسر ایران فراگیر شده و دیگر نیازی به فعالیت‌های سیاسی در تبعید نبود.(ص410)
 ششم، علایق کنفدراسیون و فعالیت‌هایش همانند ساختار تشکیلاتی آن متنوع بود. در حالی که هدف اصلی آن مبارزه علیه رژیم شاه و نظام دیکتاتوری مستقر در ایران بود، اما در جنبشهای اعتراض‌آمیز دانشجویی در دهه‌های 70-1960 در چندین کشور نیز مشارکت فعالانه‌ای داشت. از مؤثرترین این نوع فعالیت‌ها شرکت در تظاهرات مشترک دانشجویان ایرانی و‌آلمانی در طول دیدار شاه از برلین غربی در ژوئن 1967 بود، در این تظاهرات، دانشجویان آلمانی جنبشی اعتراضی و سیاسی در سراسر کشور برپا کردند. و زمینه‌ساز قیام‌های دانشجویی سال‌های 69-1968 در سراسر اروپا شدند.(ص410)
 هفتم، کنفدراسیون خارج از چارچوبهای سیاسی به صورت یک پدیده فرهنگی اجتماعی نیز قابل مطالعه است. این سازمان ده‌ها هزار جوان ایرانی را که در دهه‌های 1960 و 1970 در کشورهای خارجی زندگی می‌کردند با اراده‌ای استوار به دور یکدیگر جمع و همدل و هم جهت کرد و حمایت از آنان را در مقابله با عوارض غربت و بحران هویت در دستور کار خود قرار داد. در ابتدا کنفدراسیون کارش را با عنوان اتحادیه همه دانشجویان ایرانی در خارج از کشور آغاز کرد و هدف این بود که در راه اعتلای وطن و حل معضلات اجتماعی کشور در چارچوب قوانین موجود در ایران گام‌هایی برداشته شود. در سال 1962 کنفدراسیون به نمایندگی از جانب تنها سازمان اصلی دانشجویی در کشور یعنی سازمان دانشجویان دانشگاه تهران که وابسته به جبهه ملی بود خود را اتحادیه ملی دانشجویان ایرانی نامید.(ص411)
 با وجودی که کنفدراسیون از ماهیت صنفی سیاسی اولیه خود به مثابه یک اتحادیه دانشجویانی فاصله گرفت اما همچنان حامی منافع اعضای خود بود. کنفدراسیون موفق شد تا روح اتحاد و همبستگی و احساس همدلی و اعتماد به نفس را در میان اعضای خود ترویج کرده و هزاران جوان ایرانی را با جامعه بین‌المللی دانشجویان و فعالان سیاسی پیوند دهد و با القای دیدی جهانی به آنان، سد تنهایی و بیگانگی آنان را درهم شکند. (ص412)

-------------------------------------------

نقد و نظر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران
«جدایی بین دانشجویان چپگرا و مسلمان در خارج از کشور در اوایل سال 1978 آشکارتر شد. در این زمان نشریه شانزدهم آذر (متعلق به جناح «سپهر» منشعب از کنفدراسیون) حملات صریح نشریه پیام مجاهد به مارکسیست‌ها و بیانیه آیت‌الله خمینی را مبنی بر منع همکاری مسلمانان با اپوزیسیون غیراسلامی، مورد انتقاد قرارداد. اعمال قدرت جدید گروه‌های اسلامگرا ناشی از تغییراتی بود که به طور کلی در وضعیت اپوزیسیون داخل کشور در اواخر سال 1356 و در طول سال 1357 به وجود آمده بود... همانگونه که بسیاری از ناظران یادآور شده‌اند در طی دو سال آخر سلطنت، ایدئولوژی و رهبری جنبش انقلابی به صورت قابل ملاحظه‌ای دچار تغییر و تحول شد. به دلائل گوناگونی که به اندازه کافی در دیگر منابع به آن اشاره شده است، در این دو سال فعال‌ترین گروه‌های اپوزیسیون قبل از انقلاب جای خود را به گروه‌هایی با رهبری اسلامی دادند.» (ص399)
آیا آن‌گونه که نویسنده محترم «کنفدراسیون» در این فراز از اثر خود مدعی است، «به اندازه کافی» در آثار مختلف تاریخی به دلایل و چرایی افول جریان چپ در ایران، آن هم دقیقاً در اوج نیاز ملت ایران به فعالیت تشکلهای با سابقه سیاسی به دلیل بسیار شکننده شدن دیکتاتوری پهلوی دوم، پرداخته شده است؟
علی‌القاعده در بررسی عملکرد کنفدراسیون (در دوران حاکمیت مطلق مارکسیستها بر آن) و همچنین سایر جریانات چپ‌گرا در داخل کشور آن چه برای آیندگان پندآموز می‌تواند باشد، پرداختن منصفانه به همین چرایی است که متأسفانه نویسنده ترجیح می‌دهد فقط اشاره گذرایی به آن داشته باشد. آن‌گونه که در این اثر هم به آن توجه داده شده است، خفقان در ایران در نیمه اول دهه 1350، به شکل غیرقابل تصوری افزایش یافت: «در سال 75-1974 طبق گزارش سالیانه عفو بین‌الملل، ایران دارای یکی از سرکوبگرترین دولت‌های جهان بود. حتی دبیر کل سازمان عفو بین‌الملل مارتین انالز اعلام کرد که: «در نقض حقوق بشر، کارنامه هیچ کشوری در جهان تیره‌تر از ایران نیست» در 19 ژانویه 1975 ساندی تایمز لندن گزارش ویژه‌ای را براساس دو سال تحقیق به چاپ رساند و طی آن ادعاهای مربوط به شکنجه در زندان‌های ایران و از جمله بدترین موارد شکنجه‌ها مثل سوزاندن افراد به وسیله میزهای داغ شده توسط جریان برق را همراه با اسامی افراد شکنجه شده نقل کرد.» (صص9-378)
دقیقاً در همین شرایط کنفدراسیون به عنوان باسابقه‌ترین تشکل دانشجویی خارج کشور- که از نیمه دوم دهه 1960 به طور انحصاری در اختیار چپ‌گراها قرار گرفته بود- عرصه فعالیت سیاسی را ترک کرد و از وظیفه خطیرش در خارج کشور فاصله گرفت. بعد از کودتای 28 مرداد و تشکیل ساواک توسط آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها هرچه جو سرکوب و سلب آزادی‌های فکری و مشارکتهای سیاسی در کشور اوج می‌گرفت، در یک رابطه تنگاتنگ، میل به ابراز عقیده و نظر در میان دانشجویان ایرانی خارج کشور افزایش می‌یافت و جوانان به محض خروج از فضای ارعاب و وحشت تمایل به فعالیت جمعی می‌یافتند؛ لذا جماعتی را می‌جستند تا با آن همصدا شوند و جنایات دیکتاتور مورد حمایت بیگانگان را برای جهانیان بازتاب دهند. این موضوع به ویژه بعد از جلوگیری از ابراز نظر ملایمترین جریان سیاسی ناسیونال لیبرال- که نه مواضعش علیه سلطه آمریکا شداد و غلاظ بود و نه با سلطنت محمدرضا مشکل چندانی داشت - شدت بیشتری یافت. کوچ گسترده فعالان سیاسی با تمایلات گوناگون و افزایش چشمگیر تمایل به تحصیل در خارج کشور در این ایام به یکباره نهضت دانشجویی قدرتمندی را شکل داد. ابتدا تصور می‌شد فارغ از گرایشهای فکری می‌توان کار مشترکی را با هدف کاستن از جنایات پهلوی دنبال کرد؛ لذا نیروهای مذهبی و غیرمذهبی، کنفدراسیونی بنا نهادند تا به این رسالت خود جامه عمل بپوشانندکه متأسفانه نتیجه مطلوبی به دنبال نداشت و اکنون برای خواننده کتاب «کنفدراسیون» درک این نکته حائز اهمیت است که چرا در اوج نیاز ملت ایران به فعالیت یک تشکل قدرتمند در خارج کشور به منظور بازتاب دادن فریاد مظلومیتش، کنفدراسیون مضمحل گردید؟ به نظر می‌رسد نویسنده محترم با پیش‌فرضی به میدان آمده تا از پاسخگویی به سؤالات مخاطبش طفره رود: «فرادستی نیروهای اسلامی در انقلاب و ادعای برتری ایدئولوژیکی آنان که به کم اهمیت قلمداد شدن نقش نیروهای غیر مذهبی مخالف رژیم شاه در رویدادهای سیاسی دو دهه پیش از انقلاب منجر شده است، مشکل دیگری بود که باید در تحریر تاریخچه کنفدراسیون مورد توجه قرار می‌گرفت.»(ص9) این جهت‌گیری یکسویه متأسفانه مانع شده است تا خواننده از یک تجربه ارزشمند تاریخی بهره گیرد. هرچند در چارچوب این پیشداوری ظاهراً مؤلف درصدد اثبات نقش مارکسیستها در تحول عظیم سیاسی منجر به پیروزی انقلاب اسلامی در ایران برآمده است، اما در واقع به نوعی اثبات هویت برای ایشان نیز به حساب می‌آید، در حالی‌که اگر با چنین رویکردی به این مقوله پرداخته نمی‌شد می‌توانست به حذف یک آفت از جمع روشنفکری جامعه‌مان کمک مؤثری باشد؛ آفتی که قطعاً از سوی مخالفان خارجی استقلال ایران به این قشر تعیین کننده تزریق شد.
باید اذعان داشت جماعتی از روشنفکران ایرانی، به ویژه بعد از نهضت مشروطه، متمایز بودن از خصوصیات جامعه خویش را در همه زمینه‌های اعتقادی، باورها، تعلقات و الگوها از ضروریات روشنفکری پنداشتند. این تصور غلط از منورالفکری نتایج بسیار ناگوار و تلخی در مقاطع حساس به بار آورد و موجب شد تا عمده خیزشهای اجتماعی به دلیل عدم برقراری پیوند مستحکم بین اقشار مختلف جامعه و پیشتازان اندیشه و نظر، ناکام بماند. البته در این میان استعمارگران از چنین رابطه سستی، سود فراوان بردند. نیازی به توضیح نیست که نه قشر اهل فکر و نظر بدون پشتوانه اقشار مختلف جامعه می‌توانست گامی در جهت استقلال کشور بردارد و نه توده‌های مردم قادر بودند بدون استفاده از مدیریت و تدبیر نخبگان مطالبات خود را به سرمنزل مقصود برسانند. بررسی کارنامه روشنفکرانی که تحول را با استعانت از توانمندی‌های خارج از جامعه خویش دنبال کردند بحث مفصلی را می‌طلبد، به ویژه اینکه برخی از آنان در این کژراه به دام وابستگی نیز گرفتار آمدند.
کتاب «کنفدراسیون» علی‌رغم فضای حاکم بر تحقیق و گردآوری آقای افشین متین، زمینه مناسبی برای مطالعه در عملکرد مجموعه‌ای از سیاسیون و تحصیلکردگان خارج کشور فراهم می‌سازد. سرنوشت «کنفدراسیون» به عنوان یک تشکل قوی دانشجویی از آنجا که در یک فضای شفافتر نسبت به داخل کشور رقم خورد، می‌تواند نمونه‌ای از نتایج عملکرد این دست از روشنفکران را به خوبی به تصویر بکشد. در این بحث، هدف ارزش‌گذاری بر بینشها و ایدئولوژی‌های مختلف نیست، زیرا که اصولاً از دایره نگاه ما خارج است، بلکه سخن از بررسی آفاتی است که یک تشکیلات قوی روشنفکری را دستکم فلج ساخت و ابعاد گرفتار آمدن چپ‌گرایان در حصارهای فکری شاید زمانی مشخص شد که امکان تردد به برخی جوامع مارکسیستی فراهم آمد. نکته قابل تأمل اینکه در آن زمان روشنفکران مبلغ فرهنگ‌های متعارض با فرهنگ ملت ایران، شناخت بسیار جزئی و شعارگونه‌ای از «ایسم»های وارداتی داشتند و حتی معرفی شخصیتهایی به عنوان الگو صرفاً به این دلیل بود که مد روز بودند! همین امر موجب می‌شد که روزی لنینیسم را نمایندگی کنند و عدالت اجتماعی را به شیوه اتحاد جماهیر شوروی تبلیغ نمایند، اما بعد از افشای جنایات رایج در گولگ‌های دوران استالین، آن بخش که از قبل این ارتباط انتفاع مادی پیدا نکرده بودند به یکباره مبلغ کوبا ‌شوند؛ به همین ترتیب عده‌ای مبلغ مائو و الگوی چین و... بی‌توجهی این چنین روشنفکران به قابلیت‌ها و توانمندیهای جامعه برخاسته از آن و تلاش برای الگوگیری از جوامع کاملاً غیرهمسنخ تا آنجا پیش رفت که برخی سران کنفدراسیون برای تحقق عدالت اجتماعی در ایران الگوی آلبانی و مشی رهبران آن را توصیه می‌کردند، بدون اینکه حتی یک بار این کشور را از نزدیک مورد مطالعه قرار داده باشند.
آقای افشین متین نیز به درستی این واقعیت اذعان دارد: «در سال 1966 سازمان انقلابی (یکی از گروههای تشکیل دهنده کنفدراسیون) سرانجام 14 عضو خود را برای آموزش نظامی به کوبا فرستاد. تجربه این گروه نشان دهنده مشکلاتی بود که سازمان انقلابی با‌ آن‌ها دست به گریبان بود. پری حاجبی و حسن قاضی از فعالین کنفدراسیون از اعضای این گروه اعزامی بودند... اما اثرات سیاسی مثبتی از این تجربه عایدشان نشد. برعکس همراه با سایر اعضای گروه به این نتیجه رسیدند که الگوی سوسیالیستی کوبا برای ایران مساعد نیست. تا این زمان سازمان انقلابی تواماً از الگوهای حکومتی کشورهای کوبا و چین (که تعدادی از اعضای خود را به آن گسیل داشته بود) طرفداری می‌کرد.» (ص234) همچنین در فراز دیگری در همین زمینه می‌افزاید: «در سال 1967 چند تن از کادرهای سازمان انقلابی که از کوبا و چین بازگشته بودند، بدون داشتن برنامه روشنی مقیم اروپا شدند... بعضی از این افراد و از جمله مجید زربخش (دبیر کنفدراسیون در سال 1969) به شدت تحت تأثیر مائوئیسم و نیز تغییر و تحولات «انقلاب فرهنگی» که به تازگی در چین آغاز شده بود قرار داشتند... و ضمن رد دیدگاه‌های کاستروئیسم و گواریسم، از مائوئیسم پشتیبانی کردند» (ص254)
بنابراین برای کسانی که ارتباطاتی غیرمنطقی با کشورهای سوسیالیستی پیدا نکرده بودند (مانند آن‌چه حزب توده گرفتارش شده بود) یک مطالعه میدانی سطحی کافی بود تا از آنچه سنگش را به سینه می‌زدند رویگردان شوند، اما متأسفانه این قبیل روشنفکران حتی حاضر نبودند به همین میزان اندک نیز در قابلیت‌های فرهنگی جامعه خودمان مطالعه و تامل نمایند. به قول مرحوم دکتر علی شریعتی اگر این قبیل مدعیان پیشاهنگی به خود زحمت مطالعه الگوهای اسلامی و عدالت اجتماعی در اسلام را می‌دادند هرگز دچار چنین آشفتگی‌ای نمی‌شدند. آیا جامعه‌ای که الگویی چون امام علی(ع) دارد و جرج جرداق (متفکر مسیحی) بعد از مطالعه در زندگی ایشان می‌گوید: «به خدا کشته نشد علی به جز از شدت عدلش»، به جرم اینکه متعلق این جامعه است باید ناشناخته باقی بماند؟! روشنفکری که می‌توانست بعد از مطالعه در خطبه‌ها و عملکرد این الگوی جاودانه بشری در دوران حکومتش، مردم را با مفاهیمی قابل لمس برای توده‌ها آشنا سازد وقتی از همه کشورهای سوسیالیستی حتی چین سرخورده می‌شود، مشی انور خوجه (رهبر آلبانی) را به عنوان الگوی تحقق عدالت اجتماعی تجویز می‌کند! همان گونه که آمد، ابعاد تأسف‌بار گرفتار آمدن روشنفکران مارکسیست وطنی در حصارهای تز خود بیگانگی، شاید زمانی مشخص شد که امکان تردد به برخی جوامع بسته مارکسیستی فراهم آمد. اما این فقط یک روی سکه «دوای دردهای جامعه را از بیگانه طلبیدن» بود. روی دیگر این سکه بسیار تلختر و ناگوارتر است؛ زیرا بسیاری از این گرایشها در حد فکر و اندیشه نماند، بلکه فراتر رفت تا آنجا که هویت ملی و مصالح ملی قربانی بسیاری از وابستگی‌ها شد.
آقای افشین متین این سقوط را در مورد اولین و با سابقه‌ترین جریان روشنفکری مارکسیست شده در ایران می‌پذیرد: «پیروی بی‌چون و چرا از اتحاد شوروی باعث شد تا بر اعتبار جنبش بین‌المللی کمونیسم و از جمله بر اعتبار حزب توده لطمات بزرگی وارد شود. در طول بحران‌های سال‌های 1327-1321 یعنی زمانی که شوروی‌ها برای کسب امتیاز نفت در نواحی شمالی، ایران را تحت فشار قرار دادند و نیز از جنبش‌های جدایی‌طلب در آذربایجان و کردستان حمایت کردند، برشهرت و اعتبار حزب توده ضربات شدیدی وارد شد.» (ص54) با علم به این واقعیت که با توجه به شهره بودن آن از سوی هیچ‌کس قابل کتمان نیست باید پرسید چه عامل یا عواملی موجب شد تا کسانی برای رهایی بخشیدن ایران از چنگال وابستگی به انگلیس و آمریکا، حزبی را تشکیل دهند که در نهایت تا مرز بردن کشور به قربانگاه دیگری پیش رفت؟ چه شد که مصالح ملی و هویت ملی برای این عدالت‌جویان تا این حد رنگ باخت؟ شاید گفته شود در میان تشکلهای مارکسیستی ایران صرفاً‌حزب توده به کژراهه رفت و مابقی توانستند ضمن عاریت گرفتن اندیشه بیگانه، در چارچوب حفظ مصالح ملی باقی بمانند. متأسفانه باید اذعان داشت که واقعیتهای تاریخی زبان دیگری دارند. از آنجا که بررسی عملکرد همه جریانات چپگرا در این مختصر ممکن نیست، صرفاً به مواضع «چریکهای فدایی خلق» که می‌توان از آن به عنوان گل سرسبد جریان مارکسیستی ایران نام برد، اشاره‌ای می‌کنیم؛ زیرا این گروه که در ایران دست به مبارزه مسلحانه زد مورد احترام قاطبه جریانات کنفدراسیون و سایر چپ‌گرایان داخل کشور بود. زمانی که فداییان با عملیات خود در سیاهکل اعلام موجودیت کردند، برخی صاحبنظران سیاسی این اعلام موجودیت در کنار مرز شوروی رادربردارنده یک پیام غیرآشکار دانستند، اما سایرین چنین نظری را بدبینانه می‌پنداشتند. امروز دستکم براساس اشارات همین اثر می‌توان نگاهی واقع‌گرایانه‌ به کسانی داشت که برای رهایی ایران از سلطه اجنبی، نسخه توجه به بیگانه دیگری را می‌پیچیدند: «موفقیت جبهه ملی خاورمیانه در کنفدراسیون تا حدود زیادی به دلیل ارتباطات مستقیم آن با جنبش چریکی داخل ایران بود.
در پائیز 1970 گروه «ستاره» با شاخه مسعود احمدزاده از شبکه زیرزمینی‌ای که در حال تشکیل دادن «سازمان چریکهای فدائی خلق ایران» بود تماس برقرار کرد. اما این تماس‌ها به دلیل ضربات کوبنده‌‌ای که در سال 1350 با شروع فعالیت این سازمان برآن وارد شد قطع گردید. وقتی که در 1352 مجدداً تماس‌هایی برقرار گردید،‌ «ستاره» پیشنهاد کرد تا به سازمان فدائیان بپیوندد. تا مدتی (54-1352)، «ستاره» تحت فرماندهی فدائیان خلق قرار داشت و باصلاح (اصطلاح) «پروسه تجانس» را طی می‌کرد که قرار بود اختلافات موجود با کادر رهبری فدائیان را از میان بردارد. اما «پروسه‌تجانس» موفقیت‌آمیز نبود. «ستاره» ضد استالینیست بود و کشورهای اتحاد شوروی و چین را کشورهایی به واقع سوسیالیست نمی‌دانست... در سال 1352 که سازمان فدائیان خلق تحت رهبری حمید اشرف قرار گرفت گرایشات مائوئیستی و استالینیستی آن ابعاد گسترده‌تری یافت. سرانجام این اختلاف نظرها زمانی به نقطه جدایی رسید که بعضی از اعضای گروه ستاره درگیر ارتباطات چریک‌های فدایی با ماموران اطلاعاتی شوروی جهت کسب حمایت سیاسی و نظامی شدند.» (ص353) با استناد به این مطلب آقای افشین متین قصد نداریم تا چریکهای فدایی را متهم به وطن فروشی کنیم، بلکه هدف توجه دادن به این موضوع است که تعریف و مختصات «روشنفکر» چیزی متفاوت از آن است که بیگانگان در کشور ما رواج دادند. روشنفکر صرفاً با احترام گذاشتن به اعتقادات و فرهنگ جامعه می‌تواند به توده‌های مردم نزدیک شود و نقش خود را در تقویت فرهنگ ملی از طریق پالایش آن از خرافه‌ها و سایر آفات ایفا نماید.
منورالفکری که از هرآنچه رنگ تعلق به فرهنگ ملی‌اش دارد برائت جسته است و فخر را در انتساب به «ایسم» های در تعارض با فرهنگ جامعه‌اش به خود می‌داند آیا اصولاً می‌تواند زبان مشترکی با ملت بیابد؟ آنچه توانست انقلاب اسلامی را به به پیروزی برساند دعوت امام خمینی(ره) و سایر شخصیتها، چون دکتر شریعتی به بازگشت صاحبان اندیشه به خویشتن خویش بود. روشنفکری که تحقق عدالت در ایران را در رویکرد به مارکسیسم می‌دید، به محض بیان چنین گرایشی در جامعه با مقاومت شدید ملتی مواجه می‌شد که بحق به تمامیت تعلقات فرهنگی‌اش احترام می‌گذارد؛ زیرا به تجربه دریافته بود اگر ملتی فرهنگ خویش را محترم نشمارد محکوم به تحقیر و سقوط خواهد شد، در حالی که تعارض آشکار مارکسیسم با مبانی فرهنگی جامعه برای روشنفکری که نه تنها هیچ تعلقی به این فرهنگ نداشت بلکه از آن تبری می‌جست بی‌اهمیت بود. واکنش‌ صادق هدایت در برابر اسلام به عنوان روشنفکری که مدتی در روزنامه‌های متعلق به حزب توده قلم می‌زد می‌تواند نمونه خوبی از آفات روشنفکری آن ایام باشد. مجتبی مینوی خود نیز از همین دست روشنفکران به حساب می‌آید که تعلق چندانی به فرهنگ این دیار از وی به ثبت نرسیده است. وی در مصاحبه‌ای با رادیو بی‌بی‌سی ذکری مثبت از اسلام می‌نماید. مناسب است واکنش‌ صادق هدایت را به این «ذنب‌لایغفر» مینوی از زبان بزرگ علوم مرور کنیم: «در حضور زن‌ها فحش‌های رکیکی می‌داد چشمهایش درشت می‌شد، سرخ می‌شد و عرق می‌ریخت وهرچه دلش می‌خواست می‌گفت. معلوم بود که دیگر نمی‌تواند بیزاری خود را پنهان کند. احمدی (مصاحبه کننده) به چه کسی فحش می‌داد و این خشم او [شما شاهد بودید] در ارتباط با مسائل اجتماعی بود که حتی در نزد زنان مطرح کرد؟ علوی- من نخواستم صریحاً بگویم. صحبت مربوط به «مجتبی مینوی» بود که در بعضی نطق‌هایش در رادیو بی‌بی‌سی مدح اسلام را گفته بود... اما من نخواستم بگویم تحمل تملق و مجیزگویی از اسلام را نداشت می‌لرزید و نمی‌توانست خودش را [کنترل] کند و گفتم در حضور زن‌ها فحش‌های رکیک می‌داد.» (خاطرات بزرگ علوی، طرح تاریخ شفاهی چپ، انتشارات دنیای کتاب، سال 1377، ص166)
سرنوشت چنین روشنفکرانی نمی‌توانست از سه حالت خارج باشد: 1- مأیوس از تحول در کشور و منزوی و سرخورده، و در نهایت حرکت به سویی که هدایت برگزید، یعنی خودکشی. 2- تبدیل وابستگی فکری‌شان به وابستگی سیاسی و تشکیلاتی که حزب توده و بسیاری از گروههای چپ این مسیر را پیمودند. 3- روی گرداندن از مارکسیسم و کشیده شدن به سوی سرمایه‌داری (کاپیتالیسم) و دست نشانده آن یعنی شاه که از این دست افراد نیز در کنفدراسیون و سایر جریانات چپگرا در داخل کشور فراوان می‌شد یافت. از آنجا که برخورداری از روشنفکران مولد فکر و اندیشه نعمت بزرگی برای یک ملت محسوب می‌شود و بیماری روشنفکران جامعه ما ظلم بزرگی به آحاد جامعه بوده است آیا این انتظار بحقی نبود که کاش آقای افشین متین کمی از تعلقات گذشته‌اش فاصله می‌گرفت و اثبات هویت خویش را در رأس تحقیقش قرار نمی‌داد تا خواننده اثر بتواند از عملکرد این جریان روشنفکری با این مختصات تجربه لازم را اخذ نماید؟ گرچه روشنفکرانی چون جلال‌آل احمد، شریعتی و ... تلاش بسیار می‌کردند تا جامعه روشنفکری کشور را به آفت مبتلا به خویش واقف سازند، اما متأسفانه تفاخر بابت پیروی از باورهای نظام فکری سرمایه‌داری همچنان در مارکسیست‌های سابق و ناسیونال لیبرالها خود نمایی می‌کند،در حالی که نظام فکری‌ای که قطعاً در تقابل با اسلام قرار دارد و توسل به آن می‌تواند روشنفکر را از توده‌های جامعه خویش دور سازد، نباید در رأس تعلقات وی قرار گیرد و با آن خصوصیت در میان مردم شناخته شود. بی‌اعتمادی پرهزینه بین توده‌ها و روشنفکران هرچند در شرایط کنونی تا حدودی کاهش یافته است،اما بدون نقد جدی جریان روشنفکری از خود به طور کامل ترمیم نخواهد شد. اثری همچون «کنفدراسیون» در صورت رعایت الزامات یک تحقیق می‌توانست در این زمینه بسیار تعیین کننده باشد، اما تا زمانی که روشنفکر این جامعه بااسلام به عنوان سرمایه‌ای بسیار ذی‌قیمت برای حفظ استقلال و تمامیت ارضی پیوند عمیق نخورد قادر نخواهد بود رسالت خود را به عنوان یک اندیشه‌ورز و هدایتگر جامعه ایفا نماید. متأسفانه تحقیق آقای متین در فرازهای مهمی نوعی تقابل با اسلام و روحانیت را منعکس می‌سازد.
قضاوت وی در مورد امام خمینی(ره) و چگونگی ورود ایشان به عرصه مبارزه از آن جمله است: «پس از فوت آیت‌الله بروجردی و در طول مبارزه شدید بر سر جانشینی وی بود که یک جناح از روحانیون و طلاب به صورت یک نیروی مستقل اپوزیسیون درآمدند.» (ص161) اولاً امام در دوران حیات آیت‌الله بروجردی نیز دارای مواضع سیاسی روشن بود، اما ترجیح می‌داد اختلافی نسبت به مرجعیت تامه ایشان پیش نیاید؛ لذا علی‌رغم برخی اختلاف دیدگاهها با تمام توان در تقویت جایگاه مرجعیت فراگیر کوشید. ثانیاً امام هرگز بعد از فوت آیت‌الله بروجردی اقدامی دال بر رقابت با سایر مراجع نکرد. ثالثاً این امام بود که دیگر مراجع را تشویق به صدور بیانیه و موضعگیری علیه مواضع ضد دینی و ملی محمدرضا پهلوی و آمریکایی‌ها می‌کرد؛ بنابراین ایشان خود مشوق دیگران برای حضور در صحنه بود. برای محک زدن صحت و سقم ادعای آقای متین مناسب است سررشته سخن را به آقای شانه‌چی (یکی از اعضای جبهه ملی) بدهیم: «بعد از فوت مرحوم بروجردی بود که آقای دکتر سنجابی به من ماموریت دادند که من برم قم برای تعیین اعلم... نظر آقای دکتر سنجابی و جبهه ملی به آقای شریعتمداری بود... خدمت ایشون که رسیدم به سلیقه‌ام نیامد که ایشون بتواند مرجع خوبی باشد. رفتیم پیش اقای مرعشی و پیش آقای گلپایگانی اونها رو هم نپسندیدم، گفتیم کس دیگه‌ای هم هست که در مظان به اصطلاح مرجعیت باشه؟ گفتند یک حاج‌آقا روح‌اللهی هست این بود که ما رفتیم منزل حاج آقا روح‌الله... گفتیم آقا ما از طرف جبهه ملی آمدیم برای تعیین مرجع و آمدیم خدمت شما گفتند خیلی خوب. ولی خیلی با ما سرد گرفتند، خیلی سرد و حتی رساله‌ای هم که از ایشون من خواستم، ما گفتیم آقا رساله تونو بدین گفتند رساله‌ای من ندارم رساله‌ برید از کتابفروشیها بخرید حتی یک رساله هم ندادند. در صورتی که سایر مراجع که می‌رفتیم، رساله که می‌دادند، ناهار هم می‌دادند، پول هم می‌دادند، همه چی می‌دادند... آمدم به آقای سنجابی گفتم، گفتم بین اینها من این آقا را تشخیص دادم که تقوایش از دیگران بیشتر است باید از او تقلید کرد و او را باید معرفی‌اش کرد به مردم.» (تحریر تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی ایران، مجموعه برنامه داستان انقلاب از رادیو بی‌بی‌سی، به کوشش عمادالدین باقی، نشر تفکر، سال 1373» صص50-149)
دستکم براساس روایت یکی از اعضای جبهه ملی هیچ گونه اقدامی از سوی امام خمینی برای طرح شدن به عنوان جانشین آیت‌الله بروجردی صورت نگرفته است؛ لذا براساس کدام قرینه‌ها نویسنده محترم «مبارزه شدید بر سرجانشینی» را کشف نموده است؟! این گونه معرفی کردن فردی که حتی بعد از رحلت آیت‌الله بروجردی هیچ گونه اقدامی برای چاپ رساله ننمود کدام واقعیت را بر خواننده اثر روشن می‌سازد؟ متأسفانه همین جهت‌گیری در مورد نیروهای مذهبی نیز در این اثر خودنمایی می‌کند. در حالی‌که ایشان معترف است بسیاری از بنیانگذاران کنفدراسیون را نیروهای مسلمان تشکیل می‌دادند، حرکتهای انحصارطلبانه و غیراصولی چپ‌گرایان را در حذف نیروهای معتقد و پایبند به فرهنگ ملی به طور کلی نادیده گرفته است و اعلام می‌دارد: «با وجودی که کنفدراسیون نمی‌تواند الگوی ایده‌آلی از دمکراسی محسوب شود اما عملکرد آن بیانگر مؤثرترین و طولانی‌ترین تجربه در کاربرد عملی و آگاهانه سیاست‌های کثرت‌گرایانه در ایران قرن بیستم است. کنفدراسیون در طول سال‌های آغازین خود در اوایل دهه 1960 ائتلافی از مارکسیست‌ها و ناسیونالیست‌های غیرمذهبی بود که بعضی از فعالین اسلامی نیز با آن همکاری می‌کردند. اما دیری نگذشت که تبدیل به تشکیلاتی شد که نیروهای چپ قدرت برتر آن را تشکیل می‌دادند.» (ص407) آقای متین در این مورد نه تمایل دارد چگونگی افتادن کنفدراسیون به دست نیروهای چپ را بیان دارد و نه در صورت غیراصولی بودن روند حذف بنیانگذاران مسلمان کنفدراسیون، در مقام انتقاد از آن برآید. مناسب است صرفاً در این زمینه روایت نویسنده را مبنا قرار دهیم تا ضمن شناخت جایگاه نیروهای مذهبی در کنفدراسیون نگاهی نیز به چگونگی حذف آنان داشته باشیم: «یک مرکز دیگر فعالیت جبهه ملی پاریس بود، جایی که سازمان دانشجویان ایرانی وابسته به جبهه ملی در فرانسه در سال 1961 شکل گرفت ارگان این جریان نشریه سازمان دانشجویان ایرانی مقیم فرانسه بود که علی شریعتی سردبیری آن را برعهده داشت» (ص117) همچنین در مورد شخصیت دیگری چون دکتر چمران می‌نویسد: «انجمن دانشجویی دیگری نیز در شمال کالیفرنیا وجود داشت که رهبران آن در سال 1962 عبارت بودند از مصطفی چمران و حسن لباسچی که ریاست انجمن را برعهده داشت. لباسچی عضو جبهه ملی بود و از فعالین سیاسی جبهه ملی باقی ماند.» (ص120)
برای روشن شدن موقعیت دکتر چمران در تشکیلات دانشجویی آمریکا یادآوری این نکته خالی از لطف نخواهد بود که در نشست این تشکل در سال 1962 در دانشگاه برکلی کالیفرنیا (که سازمان دانشجویی آمریکا به کنفدراسیون پیوست) دکتر چمران به خاطر خدماتش به جنبش دانشجویی به عنوان اولین عضو افتخاری انجمن دانشجویان ایرانی ایالات متحده انتخاب شد.(ص147) همچنین در فراز دیگری علت کنار گذاشته شدن افرادی چون دکتر شریعتی از کنفدراسیون این گونه بیان می‌شود: «تا قبل از سال 1342 اسلام‌گرایانی همچون علی شریعتی، مصطفی چمران، محمد نخشب و صادق قطب‌زاده در جمع سیاسیون غیر مذهبی کنفدراسیون و یا در تشکیلات جبهه ملی در خارج از کشور فعالیت داشتند... در پی قیام خرداد 1342 در ایران علی شریعتی سرمقاله‌ای را به نشریه جدید جبهه ملی به نام ایران آزاد با عنوان «مصدق رهبر ملی، خمینی رهبر مذهبی» تسلیم کرد. سایر اعضای هیئت تحریریه از جمله علی شاکری و علی راسخ افشار (دو تن از چهره‌های سرشناس کنفدراسیون) سرمقاله‌ مزبور را رد کردند، چون به نظر آنها ایران فقط یک رهبر داشت و آنهم مصدق بود. شریعتی آزرده شد و از سردبیری نشریه کناره‌گیری کرد.» (صص2-181)
این‌گونه جزم اندیشی و بسته عمل کردن قطعاً با ادعای آقای متین در مورد دمکراسی حاکم بر کنفدراسیون و «طولانی‌ترین تجربه در کاربرد عملی و آگاهانه سیاست‌های کثرت‌گرایانه در ایران قرن بیستم» سازگاری ندارد. زمانی که سردبیر یک نشریه در خارج کشور نمی‌تواند امام خمینی را حتی یک رهبر مذهبی بنامد از کدام پایبندی چپ‌گرایان به کثرت‌گرایی و دمکراسی می‌توان سخن به میان ‌آورد؟ این در حالی است که دستکم به اعتراف آقای متین مواضع سیاسی امام خمینی، وی را در خط مقدم مبارزه با شاه قرار داده بود. تنگ نظری و عدم تحمل آرای دیگران از سوی این قبیل روشنفکران حدیث مفصلی دارد، اما از آنجا که مبنای این نقد را بر روایتهای کتاب حاضر نهاده‌ایم. صرفاً در همین راستا، به ادامه نقد می‌پردازیم و نمونه‌ای از تناقض گفتار نویسنده را از قلم خودش می‌آوریم: «در سال 1342، پیروان آیت‌الله خمینی و مهم‌تر از همه، طلاب حوزه علمیه قم در کنار دانشجویان دانشگاه تهران در خط مقدم اپوزیسیون قرار گرفتند. در شرائطی که عکس‌العمل کادر رهبری جبهه ملی دوم در مقابل اصلاحات شاه سیاست «صبر و انتظار» بود پیروان آیت‌الله خمینی و دانشجویان مخالف، «انقلاب سفید» را به عنوان توطئه‌ای یا هدف تحکیم دیکتاتوری رد کردند.» (ص155) و در فراز دیگری در این زمینه می‌گوید: «با از میان رفتن جبهه ملی دوم آیت‌الله خمینی به صورت تنها صدای اعتراض اپوزیسیون درآمده بود.» (ص190)
نویسنده همچنین اذعان دارد که در زمان تصویب کاپیتولاسیون که عملاً ایران را به صورت مستعمره آمریکا درمی‌آورد جبهه ملی و رهبری آن سیاست سکوت پیشه کردند: «در اواخر همان سال آیت‌الله خمینی هدف مناسب‌تری پیدا کرد که به وی اجازه داد حملاتش را از دولت منصور متوجه شخص شاه کند. در پائیز همان سال منصور طی لایحه‌ای که تقدیم مجلس کرد، مصونیت کامل دیپلماتیک نظامیان آمریکایی و وابستگان آنان را خواستار شد. از دید بسیاری چنین کاری نقض آشکار حاکمیت ملی ایران بود، به طوری که حتی مجلس «دست‌نشانده» لایحه مزبور را فقط با 70 رای موافق در مقابل 60 رای مخالف و با تعداد زیادی آرای ممتنع به تصویب رساند.» (ص192) نیروهای چپ‌گرای کنفدراسیون در شرایطی حاضر نبودند حتی از امام خمینی به عنوان رهبر مذهبی یاد کنند که ایشان علاوه بر این ویژگی بارز به اعتراف همگان پس از فوت آیت‌الله بروجردی عملاً پیشتاز مبارزات سیاسی علیه استبداد و سلطه بیگانه بود. نکته قابل تأمل در این زمینه اینکه همین روشنفکران از یک سو در توجیه گرایش به مارکسیسم خود، شکست تجربه مبارزات قانونی را مطرح می‌ساختند و از سوی دیگر برای نفی رهبری امام بر رهبری دکتر مصدق پای می‌فشردند، درحالی که مواضعشان هیچ گونه مطابقتی بر دیدگاه‌های ایشان نداشت: «نیروهای چپ کنفدراسیون دارای دو خاستگاه بودند. اولی همانگونه که در فصل پنجم یادآوری شد، این بود که سرخوردگی از ناسیونالیسم لیبرال و مبارزات سیاسی قانونی باعث شد تا بسیاری از جوانان هوادار جبهه ملی به راه حل‌های چپ‌گرایانه‌تری برای حل معضل دیکتاتوری و نفوذ خارجیان در ایران روی آورده، به سوی مارکسیسم کشیده شوند.» (ص197)
در همین ایام پافشاری بر رهبری دکتر مصدق در کنگره‌های مختلف کنفدراسیون تعارض آشکاری را به نمایش می‌گذاشت؛ زیرا دکتر مصدق تا آخر عمر (حتی بعد از تجربه کودتای 28 مرداد) از مشی سیاسی‌اش که همان تلاش در چارچوب قانون اساسی و حفظ سلطنت محمدرضا پهلوی بود عدول ننمود. بعد از یکدست شدن کنفدراسیون، یعنی غلبه همه نوع چپگرایی براین تشکل دانشجویی، همچنان از تأکید بر رهبری مصدق یک نوع سوءاستفاده سیاسی می‌شد: «قطعنامه کنگره چهارم کنفدراسیون نشانگر گذار این سازمان به یک موضع انقلابی است. کنگره در روزهای سوم تا هفتم ژانویه 1965 در کلن آلمان غربی و با حضور 50 نماینده و 150 ناظر برگزار شد. قطعنامه‌های سیاسی آن خواستار آزادی مصدق بود و او را همچنان «رهبر و مظهر جنبش ملی ایران» می‌نامید... برای اولین بار کنفدراسیون مشروعیت قانونی «رژیم ایران» را بعد از کودتای 28 مرداد مردود دانست. همه انتخابات مجلس و قوانین مصوب آن و از جمله همه‌پرسی 1963 انقلاب سفید غیرقانونی اعلام شدند. اعطای حق مصونیت دیپلماتیک به افراد آمریکایی مقیم ایران مشخصاً محکوم شد.» (ص208)
در این ایام دکتر مصدق در خانه‌اش در احمدآباد تحت‌نظر بود و به پیام‌های کنگره جواب می‌داد و حتی بعضاً از جریان چپ‌گرای حاکم شده بر کنفدراسیون به نوعی فاصله می‌گرفت. برای نمونه، یک سال قبل از آن دکتر مصدق به جای آنکه به نامه مارکسیستهای حاکم شده بر این تشکل دانشجویی پاسخ گوید، جواب خود را برای فعالان نهضت آزادی که مذهبی بودند ارسال کرد: «در طول سال 1964، شکاف‌های درونی تشکیلاتی جبهه ملی در اروپا به منازعه‌ای آشکار بدل شد. جناح حاکم بر نشریه ایران آزاد، کماکان گردش به چپ را ادامه می‌داد... با مخالفت شدید ائتلافی از هواداران جبهه ملی سوم، یعنی جامعه سوسیالیستها و اسلامگراها مواجه شد. جناح چپ سپس نامه‌ای به مصدق نوشت و نظر او را درباره اینکه آیا جبهه ملی باید یک سازمان منفرد و یا ائتلافی از احزاب مستقل باشد جویا شد، نسخه‌ای از پاسخ مصدق مبنی بر تأیید تعدد احزاب بدست فعالین نهضت آزادی ایران در پاریس رسید که مستقلاً آن را به چاپ رساندند و بدین ترتیب اعتبار رهبری چپ‌گرایی جبهه ملی را زیرسؤال بردند.» (ص183) عدم انطباق مواضع سیاسی مارکسیستهای حاکم شده بر کنفدراسیون بر دیدگاه‌های دکتر مصدق از یک سو و بروز این‌گونه اختلافات در عمل از سوی دیگر مؤید این واقعیت است که تأکید بر رهبری دکتر مصدق در کنگره‌ها پایه و اساس چندانی در باورهای اعضای کنفدراسیون نداشته است. دقیقاً از این‌رو مصدق نیز نیروهای مذهبی درون جبهه‌ ملی را بر چپ‌گرایان ترجیح می‌داد. در مورد نوع برخوردهای حذفی مارکسیستها با نیروهای مذهبی گرچه در این کتاب به جز یک مورد نمونه‌های چندانی نمی‌یابیم، اما خواننده تحقیق آقای متین می‌تواند به سهولت همین مورد را مشتی نمونه خروار بپندارد؛ از این‌رو چهار سال پس از تشکیل کنفدراسیون، نیروهای مذهبی اقدام به تأسیس تشکل دانشجویی مستقل می‌نمایند: «در سال 1964 اتحادیه انجمنهای اسلامی دانشجویان در اروپا تاسیس شد. این اتحادیه به سازمان متحد دانشجویان مسلمان در اروپا پیوست و در 1967 نشریه اسلام: مکتب مبارز را منتشر کرد که بعدها ارگان مشترک انجمنهای اسلامی دانشجویان اروپا و آمریکای شمالی شد.»(ص182)
آقای متین که برخی فعالیتهای صنفی دانشجویی را در داخل کشور منعکس می‌کند حتی به یک مورد تظاهرات، اعتصاب غذا، فرستادن حقوق‌دان به ایران و ... توسط نیروهای مسلمان خارج کشور اشاره نمی‌کند، گویی ظاهر این اتحادیه در طول حیات سیاسی خود هیچ گونه فعالیتی علیه استبداد و سلطه نداشته است و نیروهای سیاسی مذهبی بعد از بیرون رانده شدن از کنفدراسیون به یکباره فعالیتهای خود را کنار گذاشته و صرفاً در انجمن‌های اسلامی به خودسازی می‌پرداخته‌اند! حتی بعد از مضمحل شدن کنفدراسیون که پروسه آن از ابتدای دهه هفتاد آغاز گردید و بیشتر فعالیتهای گرایشهای مارکسیستی درون آن صرف افشا‌گری علیه یکدیگر می‌شد تا اینکه سرانجام در سال 1975 کاملاً بی‌نشان شد. آیا خواننده اثر از خود نخواهد پرسید که خلأ کنفدراسیون را در خارج کشور چه نیرویی پر کرد، به ویژه اینکه در آن سالها به دلیل تشدید خفقان در ایران ضرورت فعالیت در خارج کشور به مراتب بیش از گذشته احساس می‌شد و از اول این دهه نیز به یکباره جمعیت دانشجویی در خارج کشور چند برابر شد. برخورد حساب شده آقای متین با فعالیت نیروهای مذهبی در حدی است که حتی به بزرگترین تظاهرات دانشجویی ایرانیان در انگلیس در سال 56 هیچ گونه اشاره‌ای نمی‌کند. تشییع جنازه دکتر شریعتی در لندن که به دلیل حضور دانشجویان از سراسر اروپا به بزرگترین اجتماع سیاسی علیه رژیم شاه و حامیانش بدل شد، رخدادی نیست که قابل سانسور از تاریخ مبارزات دانشجویی باشد، اما معلوم نیست به چه دلیل تلاشگران برای دفاع از عملکرد انحصارگرایانه و غیراصولی مارکسیست‌ها چنین تصور کرده‌اند که فعالیتهای افشاگرانه در خارج کشور را می‌توان صرفاً محدود به چپ‌گرایان نمود. به گواه واقعیتهای تاریخی از ابتدای دهه 1970 عملاً ابتکار عمل فعالیتهای سیاسی به دست اتحادیه انجمنهای اسلامی افتاد و بعد از انحلال کنفدراسیون بار فعالیتهای افشاگرانه به طور کامل بر دوش این تشکل دانشجویی قرار گرفت.
البته اشاره به خطاهای کنفدراسیون یا بیان فعالیتهای اتحادیه انجمنهای اسلامی اروپا و آمریکا به معنای نادیده گرفتن نقش تأثیرگذار این تشکل عظیم دانشجویی در دهه 1960 نیست، بلکه هدف، یادآوری این موضوع است که کتاب «کنفدراسیون» در مقام اثبات چپ‌گرایان بسیاری از واقعیتها را نادیده گرفته است: «در طول پانزده سال یعنی بین سرکوب نیروهای مخالف در خرداد 1342 تا پیروزی انقلاب اسلامی در بهمن 1357، کنفدراسیون تنها تشکیلات منسجم و شناخته شده‌ای بود که آشکارا و به گونه‌ای موثر از طریق بسیج هزاران دانشجوی ایرانی خارج از کشور به مخالفت با رژیم پهلوی می‌پرداخت.» (ص2) در مقابل این ادعا باید گفت اولاً کنفدراسیون بعد از برخوردهای خودخواهانه مارکسیستها و خروج نیروهای مذهبی از آن در سال 1964 دیگر تنها تشکل دانشجویی منسجم نبود. ثانیاً دستکم به اعتراف همین تحقیق جانبدارانه، کنفدراسیون چهار سال قبل از پیروزی انقلاب اسلامی کاملاً منحل شده بود.
ثالثاً بخش اعظم انرژی جناحهای مارکسیستی (استالینیستی، مائوئیستی، تروتسکیستی، کاسترولیستی و...) صرف افشاگری علیه یکدیگر می‌شد و جدالهای علنی آنها در دانشگاهها در ابتدای دهه 1970 یأس و دلسردی‌شان را از مبارزه به دنبال داشت. آقای متین در مورد جناح‌بندی و اختلافات مخرب درون کنفدراسیون می‌گوید: «تنش‌هایی که سرانجام به فروپاشی کنفدراسیون منجر شد از خیلی بیشتر و به ویژه در برگزاری کنگره چهاردهم در چهارم ژانویه 1973 در فرانکفورت آغاز شده بود.» (ص346) همچنین در فراکز دیگری در مورد زمان انحلال کنفدراسیون می‌نویسد:«انحلال نهایی کنفدراسیون در 1975 نتیجه تنش‌ها و تحولاتی بود که در طی چندین سال شکل گرفته بود، اول آنکه دو یا سه گرایش سیاسی که از طریق همکاری نزدیک در رهبری کنفدراسیون در اوائل سال‌های دهه 1960 نقش داشتند، به تدریج جای خود را به چندین فرقه متعصب و متخاصم مارکسیستی دادند... دوم آن که بیش از یک دهه از فعالیت کنفدراسیون می‌گذشت ولی رهبری آن هنوز محدود به تقریباً گروه کوچکی از دانشجویان سابق بود که اکثریت آنان حالا دیگر تبدیل به کادرهای حرفه‌ای سازمانهای تبعیدی سیاسی شده بودند... چهارم آن که مائوئیسم به مثابه یک گرایش سیاسی بین‌المللی رادیکال در حال افول بود. در دهه 1960، مائوئیسم نقشی مهم در رادیکالیزه کردن کنفدراسیون داشت. اما در دهه 1970، سیاست خارجی چین، مبنی بر حمایت از رژیم‌های ضدشوروی و ازجمله رژیم شاه، به سرخوردگی بسیاری از مائوئیست‌ها انجامید.» (صص7-366) تعارض همین تحلیل درباره چگونگی انحلال این تشکل قدرتمند دانشجویی، با ادعای دمکرات بودن چهره‌های مارکسیست‌ حاکم شده بر آن به حد کافی برای خواننده روشن است. این چهره‌های به اصطلاح حرفه‌ای بعد از کنار گذاشتن نیروهای مذهبی هریک با خط‌گیری از یک اردوگاه سوسیالیستی به ستیز علیه یکدیگر پرداختند تا عاقبت، این سازمان قدرتمند دانشجویی را کاملاً فلج ساختند. در اینجا نکته غیرقابل هضم برای تاریخ پژوهان در مطالعه این اثر این است که علی‌‌رغم انحلال کنفدراسیون چهار سال قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، چرا نویسنده تلاش دارد مارکسیستها را در این پیروزی دارای نقش عنوان کند: «کنفدراسیون از سال 1960 تا فروپاشی آن در سال 1975 ساختار واحد خود را حفظ کرد و حتی پس از فروپاشی، جناح‌های گوناگون منشعب از آن تا انقلاب به همکاری با یکدیگر ادامه دادند. بدین ترتیب جنبش دانشجویی ایران در خارج از کشور فقط زمانی به آخر خط فعالیت‌های سیاسی رسید که انقلاب در سراسر ایران فراگیر شده و دیگر نیازی به فعالیت‌های سیاسی در تبعید نبود.» (ص410)
آیا واقعاً از ابتدای سال 1356 (یعنی حدود دو سال قبل از پیروزی) که خیزش ملت ایران سراسری و فراگیر شد نیازی به نهضت دانشجویی در خارج کشور نبود؟ این ادعا علاوه بر وارد بودن ایراد منطقی و عقلی بر آن با واقعیت‌های به ثبت رسیده کاملاً در تعارض است. آقای متین برای آنچه می‌خواهد بر تاریخ تحمیل کند اظهارات ضد و نقیض دیگری نیز دارد: «گرچه انقلاب ایران سرانجام به رهبری اسلامگرایان و روحانیت به پیروزی رسید اما تا یک سال قبل از سقوط سلطنت اپوزیسیون دانشجویی در داخل و خارج از کشور همچنان در مبارزه علیه رژیم قرار داشت.» (ص374)
در این فراز محقق محترم به گونه‌ای وانمود می‌سازد که گویی به هیچ وجه ما اپوزیسیون دانشجویی مسلمان در داخل و خارج کشور نداشته‌ایم، بلکه چپ‌گرایان بعد از به انحلال کامل کشاندن کنفدراسیون در سال 1353 همچنان تا یک سال قبل از پیروزی انقلاب اسلامی در سال 1357 به مبارزات مؤثر و تعیین کننده خود ادامه داده‌اند و در این زمان هم اگر پرچم مبارزه را به زمین گذاشتند به این دلیل بوده است که عملاً نهضت به بازوی خارج کشور نیازی نداشته است، وگرنه چپ‌گرایان حاکم بر کنفدراسیون همچنان قادر بودند مبارزات دانشجویی را به صورت کاملاً دمکراتیک هدایت کنند. براساس کدام منطق سیاسی، انقلابی در اوج خود بی‌نیاز از ارتباطات بین‌المللی می‌شود؟ باید پرسید چه عواملی موجب شد که قتل عامهای مردم به گوش جهانیان برسد و شاه و آمریکا نتوانند این جنایات را ادامه دهند؟ برای نمونه حادثه خونین 17 شهریور از طریق چه تشکیلاتی به سرعت در سراسر جهان از طریق برگزاری نمایشگاه عکس شهدا و غیره تشریح شد و یک رسوایی بزرگ برای حامیان دیکتاتوری به وجود آورد؟ اعلامیه‌ها و بیانیه‌های رهبری انقلاب از طریق چه شبکه‌ای ظرف چند ساعت به سراسر جهان می‌رسید؟ کنسولگری‌های ایران در سراسر جهان چند ماه قبل از پیروزی انقلاب توسط چه تشکیلات دانشجویی اشغال شد و تبلیغات گسترده‌ای را علیه سلطه‌ بیگانه و سلطنت پهلوی بر ملت ایران به راه انداخت؟ تظاهرات گسترده در این ایام در شهرهای بزرگ جهان توسط چه تشکیلاتی سازمان داده می‌شد؟... متاسفانه از آنجا که آقای متین می‌کوشد این گونه وانمود کند که گویا اصولاً انقلاب اسلامی بازویی ازجنبش دانشجویی نداشت، بر همه واقعیت‌های بعد از انحلال کنفدراسیون چشم می‌پوشد و حتی حاضر نیست کمترین اشاره‌ای به فعالیتهای وسیع «اتحادیه انجمن‌های اسلامی دانشجویان» بنماید، در حالی‌که شخصیتهای مذهبی مؤثر در تشکیل کنفدراسیون بعد از ناگزیر شدن به خروج از کنفدراسیون، در سال 1964 اقدام به تاسیس این تشکل دانشجویی نمودند و بدون اتلاف انرژی خود در درگیریهای رو به فزونی مارکسیست‌های حاکم شده بر کنفدراسیون، به فعالیتهای فرهنگی و سیاسی ادامه دادند.
از ابتدای دهه 1970 که عملاً اختلافات ناشی از وابستگی به کشورهای مختلف سوسیالیستی، کنفدراسیون را متشتت و درگیر مسائل داخلی‌اش ساخت، اتحادیه انجمن‌های اسلامی بنا بر ضرورت برای پاسخ‌گویی به مقتضیات داخل کشور فعالیتهای افشاگرانه‌اش را علیه استبداد و سلطه تشدید کرد و عملاً محوریت اپوزیسیون دانشجویی خارج کشور را به دست گرفت. یکی از دلایل توفیق این تشکل مذهبی دانشجویی توجه به تجربیات تلخ کنفدراسیون بود و از این رو تلاش بسیاری نمود که از چارچوب فعالیتهای سیاسی دانشجویی خارج نشود؛ لذا بخوبی توانست مانع تلاش سازمان مجاهدین خلق برای خارج ساختن آن از مسیر صنفی- سیاسی شود. البته چشم‌پوشی از امکانات این سازمانها و تابع آنها نشدن بسیار دشوار بود و کنفدراسیون نتوانسته بود از این امکانات که با خود تلاطمهایی را وارد تشکیلات می‌کرد، صرفنظر کند. این گونه پیوندها با سازمانهای داخل و خارج کشوری علاوه بر مخدوش کردن هویت دانشجویی بعضاً با هویت سیاسی کنفدراسیون نیز در تقابل بود. برای نمونه، عضویت همزمان این تشکل دانشجویی در سازمان «کنفرانس بین‌المللی دانشجویی» و «اتحادیه بین‌الملل دانشجویان» به هیچ وجه قابل توجیه نبود، زیرا این دو تشکل بین‌المللی هر یک مبلغ یک قطب از نظام دو قطبی آن زمان بودند. کنفدراسیون چپ‌گرا با آگاهی از مواضع سیاسی آنها ترجیح می‌داد روابط خود را با هر دو حفظ کند؛ زیرا با استفاده از کمک‌های مالی و نیروهای انسانی این تشکلها می‌توانست به فعالیتهای سیاسی‌اش رونق بخشد. اما زمانی که این پیوندها دستخوش تغییر می‌شد تبعات آن بر کنفدراسیون چشمگیر بود.
بعد از آشکار شدن اداره کنفرانس بین‌المللی دانشجویی توسط سیا، چپ‌گرایان ایرانی ناگزیر به قطع کامل ارتباط خود با این سازمان در سال 1967 شدند. به طور قطع برای شناخت ماهیت سیاسی این تشکل بین‌المللی نیازی به کشف ارتباطات آن با سیا نبود؛ زیرا مواضع هر یک از این دو سازمان در تبلیغ و ترویج یکی از قطب‌های قدرت کاملاً محسوس و ملموس بود. با این وجود کنفدراسیون ترجیح می‌داد در تظاهرات یا سایر فعالیتهایش از همراهی آنها بهره‌مند شود و چپ‌گرایان ایرانی ترجیح می‌دادند به این مقوله نیندیشند که آیا استقلال ایران از چنین مسیرهایی اصولاً ممکن خواهد شد. دقیقاً به همین دلیل هرگز نمی‌توان پایه‌های انقلاب اسلامی در راستای چنین فعالیتهایی دانست. لذا باید گفت مختصات حرکتی که امام خمینی در جهت استقلال ایران آغاز کرد کمترین وجه اشتراکی با نسخه‌های مارکسیستهای ایرانی نداشت. امام به اصولی اعتقاد داشت و حتی در سخت‌ترین شرایط سیاسی نیز حاضر نشد از مبانی تضمین کننده استقلال عدول نماید. برای نمونه در طول 15 سال اقامت در عراق حاضر نشد کمترین همراهی‌ای با دیکتاتوری بغداد که در تقابل با محمدرضا قرار گرفته بود، داشته باشد. این واقعیت حتی از سوی یکی از سرسخت‌ترین مخالفان امام یعنی محمدرضا پهلوی نیز اذعان شده است. احسان نراقی - مشاور فرح دیبا- در شرح ملاقاتهای خویش با پهلوی دوم چنین می‌گوید: «قربان، مع ذالک باید از (آیت‌الله) خمینی سپاسگزار بود که حال اگر نگوئیم به خاطر وطن دوستی، (حداقل) به دلیل غرور همیشگی‌اش، هیچ گاه اجازه نداده است که حتی در پرتنش‌ترین لحظات روابط ما با عراق، تحت تاثیر قرارش دهند. من از طریق نزدیکان به او مطلع شده‌ام که مرتباً خواستهای آنها را رد کرده است. به همین دلیل، به محض آنکه موقعیتی برای صدام حسین پیش آمد، او را از عراق راند.» شاه در تأیید گفت: «بله، من کاملاً موافقم، شاید ملاحظه صدام را می‌کرد، هیچ وقت با او کنار نیامد.» ( از کاخ شاه تا زندان اوین، خاطرات احسان نراقی، انتشارات رسا، چاپ 1372، ص74 )
در حالی‌که کنفدراسیون علاوه بر ارتباط با دیکتاتور بغداد حتی متهم است که با تیمور بختیار (اولین رئیس ساواک) که به عراق پناهنده شده بود و با رژیم بعث همکاری می‌کرد، تماسهایی داشته است. هرچند کنفدراسیون مسئله ارتباط با بختیار را رد می‌کند، اما سفرهای با فاصله کم نمایندگان این تشکل به بغداد در همین ایام به هیچ وجه قابل توجیه نیست. حتی در صورت پذیرش روایت چپ‌گرایان در این تشکل دانشجویی، بسیاری از روابط آنها تضمین کننده استقلال ایران نبود و شیوه‌های مبارزاتی مارکسیستهای ایران حداکثر در صورت توفیق نسخه‌هایشان، این مرز و بوم را از وابستگی به یک بلوک قدرت به دامن وابستگی به بلوک دیگر می‌انداخت، زیرا روشنفکرانی که با مردم نمی‌توانستند پیوندی برقرار سازند ناگزیر بودند تا با اتکا به بیگانه مبارزه خود را دنبال کنند. این واقعیت در مورد کنفدراسیون کاملاً روشن و محسوس است. زمانی که این قدرتهای سوسیالیستی روابط خود را با محمدرضا پهلوی عادی ساختند و در صدد برآمدند تا از قبل قراردادهای اقتصادی کشورهای غربی برای چپاول ایران، سهم ناچیزی به عنوان حق سکوت دریافت کنند کنفدراسیون دچار مشکل جدی برای تداوم حیات شد، با آن که وضعیت مالی آن به گونه‌ای خوب شده بود که حتی در کنگره پنجم اقدام به تاسیس «بنیاد بورس» نمود: «اعضای دبیرخانه گزارش سال قبل را به اطلاع کنگره رساند و از جمله بخش امور مالی درآمد کنفدراسیون و هزینه‌های آن را گزارش داد.
تصمیم بر این شد تا برای اعطای بورس تحصیلی به دانشجویان ایرانی موسسه‌ای تحت عنوان «بنیاد بورس»تشکیل شود و بدین طریق برای دانشجویانی که مشکل مالی دارند و به ویژه دانشجویانی که درگیر فعالیت‌های سیاسی هستند تسهیلاتی مالی فراهم گردد.» (ص226) در همین ایام دانشجویان ایرانی عضو «اتحادیه انجمن‌های اسلامی دانشجویی اروپا و آمریکا» با صرفه جویی بسیار و زندگی حداقلی تلاش می‌نمودند تا هزینه‌های مبارزه را تامین نمایند. البته پیوند نخوردن با سازمانهای مرتبط با قدرتها کار مبارزه را نیز برآنان سخت می‌ساخت؛ زیرا هیچ کدام از جریان‌های سیاسی جهانی از مبارزات نیروهای اسلامی پشتیبانی نمی‌کردند و همین موجب می شد که پلیس کشورهای اروپایی نیز بر آنان بسیار سخت گیرد و در فعالیتهای سیاسی دانشجویی، حقوق نیروهای مذهبی را کاملاً نادیده انگارد. همین ویژگی موجب شد که جنبش دانشجویی مذهبی در خارج کشور متکی به توانمندی خود روند رو به رشد داشته باشد و عوامل خارجی نتوانند فراز و نشیبی در آن ایجاد کنند. صرفاً ایام حضور امام در فرانسه را می‌توان دورانی دانست که مبارزات دانشجویی خارج کشور به شدت رشد کرد که آن نیز به دلیل توجه جهانیان به نوفل لوشاتو کاملاً قابل درک است.
در مجموع باید اذعان داشت، افشاگریهای کنفدراسیون و اتحادیه انجمن‌های اسلامی دانشجویی علیه رژیم پهلوی شرایطی بسیار سخت برای تداوم حمایت دولتهای غربی از دیکتاتور ایران فراهم آورده بود. بازتاب دادن به موقع جنایات محمدرضا پهلوی افکار عمومی را در جریان واقعیتهای ایران قرار می‌داد و تبلیغات هیئت حاکمه آمریکا و به ویژه صهیونیستها برای شاه را خنثی می‌ساخت. مئیر عزری -سفیر اسرائیل در دوران پهلوی دوم- در مورد تلاشهایی که برای تطهیر چهره شاه در جهان صورت می‌گرفت، می‌گوید: «ما از حساسیتهای دستگاه سیاسی ایران در برابر رسانه‌های باختر (غرب) آگاه بودیم و می‌دانستیم که سران ایران می‌خواهند در باختر زمین چهره‌ای پسندیده از خود نمایش دهند... رفته رفته شمار نوشته‌هایی که به همت و یاری مادر رسانه‌های جهان چاپ می‌شود فزونی می‌گردد تا جایی که کیا از من خواسته بریده روزنامه‌های گوناگون را برایش ترجمه کنم تا هر روز صبح زود در کاخ سعدآباد به دست شاه برساند... روزی شاه به شوخی به کیا گفته است: خواهی دید روزی سفرای ما در همه کشورهای جهان دست آوردهای اسرائیلیها را در روزنامه‌های دنیا به حساب خودشان خواهند گذارد و به آن افتخار خواهند کرد. نمی‌دانند که ما از پشت پرده آگاهیم و داستانها را می‌دانیم»(یادنامه، خاطرات مئیرعزری، ترجمه ابراهام حاخامی چاپ بیت المقدس، سال 2000، جلد یک ص211) عزری در فراز دیگری از خاطرات خویش عامل اصلی خنثی کننده برنامه تبلیغاتی صهیونیستها و غرب به نفع عاملشان در ایران را جنبش‌های دانشجویی از جمله کنفدراسیون عنوان می‌کند: «توانستیم چهره شاه ایران را در دیدگاه مردم آمریکا رهبری جلوه دهیم که شیفته پیشرفت مردمش می‌باشد و در این راه از برداشتن هیچ گامی خودداری نمی‌کند.
در بخش بررسی پیوندم با خاندان پهلوی خواهم گفت شاه تا چه اندازه به هنر اسرائیلیها و نیروی رسانه‌های گروهی آنان در سراسر جهان بویژه در آمریکا باور داشت و تا چه اندازه این نکته را سرنوشت ساز می‌شناخت... شگفتا که چنین برداشتی در برابر همبستگی نیروهای ستیزه‌جو که بخشی از آن خود را کنفدراسیون دانشجویی می‌خواندند، نتوانست پایدار بماند.» (همان، ص213) عزری که شانزده سال در ایران نقش مشاور نزدیکی را برای محمدرضا پهلوی ایفا می‌کرد اذعان دارد که فعالیتهای تشکلهای دانشجویی از جمله کنفدراسیون توانست نه تنها سرمایه‌گذاری وسیع غرب را برای مثبت جلوه‌گر ساختن چهره دیکتاتور خنثی کند، بلکه انعکاس واقعیتها، جهان را به شدت از وی متنفر ساخت. همین نفرت عمومی موجب شد تا بعد از فرار پهلوی دوم از ایران حتی کشورهای حامی وی نتوانند پذیرای وی شوند. برخی تحلیلگران علت پناهندگی ندادن به دیکتاتور فراری را روی گردانیدن از وی عنوان می‌کنند، در حالی‌که وحشت از خشم و غضب مردم عامل اصلی اتخاذ این سیاست بود. کما اینکه توقف این عنصر منفور در مصر و مراکش خطراتی را متوجه حاکمان این کشورها ساخت و ملک حسن رسماً به دلیل نگرانی از تظاهرات گسترده مردم علیه حضور شاه در این کشور از وی خواست هر چه سریعتر مراکش را ترک گوید. بنابراین نقش ارزنده جنبش دانشجویی در این زمینه موجب شد تا قدرتهای حامی دیکتاتور ایران نتوانند به سهولت برنامه خود را در مورد وی دنبال سازند.
در آخرین فراز از این نوشتار باید یادآور شد که آقای متین اطلاعات ارزشمندی در مورد آمار دانشجویان داخل و خارج کشور، از مشروطه به این سو ارائه داده است، اما اگر این پایان نامه دکترای وی با منابع داخل کشور پیوند قوی‌تری می‌یافت می‌توانست در انعکاس دادن مبارزات داخل کشور بسیار غنی باشد، اما متأسفانه آن چه این تحقیق در زمینه مبارزات داخلی ارائه کرده بسیار ناقص و بعضاً غلط است. برای نمونه آیت‌الله طالقانی عضو انجمن اسلامی دانشکده پزشکی دانشگاه تهران عنوان شده است: «برای مقابله با این حضور گسترده و ناگهانی دانشجویان توده‌ای بود که اولین انجمن اسلامی دانشجویان در دانشکده پزشکی دانشگاه تهران در سال 1323 تشکیل شد. مهدی بازرگان، محمود طالقانی و یدالله سحابی از رهبران آن بودند.»(ص63) همچنین قضاوتی در مورد آیت‌الله کاشانی صورت می‌گیرد که دلالت بر عدم اشراف بر سوابق سیاسی دیگر شخصیتها نیز دارد: «مبارزات ملی شدن صنعت نفت همه کشور را به تحرک آورده و به مواردی از دخالت مذهبیون در سیاست انجامید که مهم‌ترین آنها به فعالیت‌های آیت‌الله سیدابوالقاسم کاشانی و گروه فدائیان اسلام مربوط می‌شود.» (ص57) دستکم محقق باید می‌دانست سوابق طولانی مبارزاتی آیت‌الله کاشانی به دوران اقامت ایشان در عراق باز می‌گردد. همچنین در این اثر «حزب ملل اسلامی» «دارای ایدئولوژی اسلامی با گرایشات مارکسیستی» خوانده می‌شود که مستنداتی برای اثبات گرایش آنها به مارکسیسم ارائه نشده است.
همچنین آمار دستگیر شدگان این گروه اسلامی در صفحه 194 هفتاد نفر اعلام می‌شود در حالی‌که در صفحه 227 پنجاه و هفت نفر عنوان می‌گردد. خطاهایی از این سنخ که نشان از عدم اشراف نویسنده بر مبارزات داخل کشور دارد در این اثر به فور خودنمایی می‌کند. در مورد کنفدراسیون نیز باید گفت از کنار برخی مسائل بسیار گذرا عبور شده است که از آن جمله‌اند نفوذ ساواک به داخل این تشکیلات دانشجویی، نویسنده سعی نموده این نفوذ را در حد یک نفر محدود سازد، در حالی‌که نفوذ ساواک بسیار فراتر بود. اعطای مسئولیت‌های بالای حکومتی به بسیاری از سران کنفدراسیون بعد از بازگشت به ایران بدون هیچ‌گونه دستگیری نشان از ارتباط گسترده ساواک با عوامل تعیین کننده داشت. در همین ارتباط نیز نویسنده از افراد جذب شده توسط رژیم پهلوی جز پرویز نیکخواه و افراد انگشت شمار سخنی به میان نمی‌آورد، در حالی‌که مسئولیتهای سنگینی که بسیاری از افراد تعیین کننده کنفدراسیون بعد از بازگشت کسب کردند در ارزیابی مخاطب تعیین کننده است. همچنین مطالبی در مورد این تشکل دانشجویی کاملاً از قلم افتاده است. برای نمونه، در مورد کنگره هشتم اطلاعاتی ارائه نشده، ملاقات منوچهر گنجی (به عنوان عنصر وابسته به آمریکا و عضو کنفدراسیون) با علی امینی و واکنش کنفدراسیون در برابر آن مورد غفلت قرار گرفته است، دستگیری صادق زیباکلام - دانشجوی دانشگاه برادفورد انگلیس و عضو کنفدراسیون که بعد از بازگشت به ایران در سال 1973 برای کمتر از دو سال بازداشت شد - معلوم نیست به چه دلیلی به فراموشی سپرده شده، چگونگی افزایش چشمگیر بودجه کنفدراسیون و منابع آن در نیمه دوم دهه 1960 مورد بی‌توجه قرار گرفته، چگونگی ارتباط کنفدراسیون در ترور محمدرضا پهلوی باز نشده، در حالی‌که مسئولان کنفدراسیون در انگلیس از جزئیات این ماجرا اظهار بی‌اطلاعی می‌کنند. همچنین آقای متین مدعی است که مسئولان کنفدراسیون لندن از علی امینی (نخست وزیر برخوردار از حمایت ویژه آمریکا) درخواست ملاقات کردند که این روایت نیز از سوی آنان تکذیب می شود و...
علی‌رغم چنین نقصانهایی در تحقیق آقای متین و حضور جانبدارانه وی در متن تحقیق به منظور دفاع از هویت جریان مارکسیستی حاکم شده بر کنفدراسیون، این اثر را می توان در تقویت اطلاعات تاریخ پژوهان مفید ارزیابی کرد، اما در عین حال هشداری برای همه دست اندرکاران تحولات سیاسی منجر به پیروزی انقلاب دانست، زیرا در صورت کوتاهی در ثبت و ضبط روایات خود امکان مصادره تاریخ را برای دیگران فراهم خواهند ساخت.

با تشکر
دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران
اسفند 1385

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات