به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در شش بخش منتشر میشود. (بخش اول)
زندگینامه
آقای الیعرز تسفریر که به «گیزی» معروف است به دلیل داشتن سمتی حساس در سازمان اطلاعات اسرائیل(موساد) ترجیح داده کمتر مشخصات و سوابق خود را ارائه دهد. وی قبل از اینکه به کردستان عراق به عنوان نماینده موساد اعزام شود با توجه به قرائن موجود در کتاب «شیطان بزرگ، شیطان کوچک» در خاورمیانه در کشور نامشخصی به کارهای عملیاتی و ترور مخالفان اسرائیل مشغول بوده که نامی از این کشور به میان نمیآورد. این مأمور عالیرتبه موساد در سالهای 1974 و 1975 از طریق ایران در میان کردهای عراق فعال شد تا افرادی را از میان کردها به خدمت اسرائیل درآورد. در این دو سال خانواده آقای تسفریر در تهران مستقر بودند. همزمان با اوج گیری خیزش مردم ایران علیه دیکتاتوری و سلطه بیگانگان وی در اوت 1978م. یعنی یک سال قبل از پیروزی انقلاب اسلامی به عنوان رئیس شعبه منطقهای موساد در تهران تعیین شد. آقای تسفریر نقش قابل توجهی در تحریک افسران عالیرتبه ارتش به کودتا داشت. برنامهریزیهای وی برای قتل عام گسترده مردم ایران با فروپاشی ارتش از درون نتیجه نبخشید. هیئت دیپلماتیک و اطلاعاتی اسرائیل بعد از پیروزی انقلاب در تماس با دولت موقت سعی در ماندن در ایران داشت که به آنها ابلاغ شد باید ایران را ترک کنند. این مقام برجسته موساد همچنین مشخص نمیسازد که بعد از اخراج از ایران برنامههای اسرائیل را چگونه و در چه نقطهای از خاورمیانه دنبال میکرده و آیا در طرحهای کودتا از طریق ترکیه و... دخالت داشته است یا خیر. از این اثر بر میآید که وی همچنان تحولات جمهوری اسلامی نوپا را بسیار دقیق پی میگرفته و دستکم همانگونه که در خاطراتش آمده در پروژههای تبلیغاتی علیه ایران همچون ساخت فیلم «بدون دخترم هرگز» مشارکت داشته است. با گذشت نزدیک سه دهه ازاخراج صهیونیستها از ایران آخرین رییس شعبه منطقهای موساد در تهران لب به سخن گشوده تا توجیهگر شکست اسرائیل در دفاع از رژیم پهلوی باشد. خاطرات این عضو موساد در مورد کردستان عراق نیز تحت عنوان «آناکوردی» قبلاً منتشر شده بود.
-------------------------------------------------
آغاز سخن
ایرانیها یکی از ملتهائی هستند که همواره پایدار و اصیل برقرار ماندند. ملتی با فرهنگی باستانی، و تاریخی پر جلال و شکوه، که اگر در قرن هفتم میلادی به هنگام پذیرش اسلام، چند گام دیگر بر میداشت و تسلیم همه جنبههای این دین میشد و خواستههای اعراب را کاملاً میپذیرفت، هیچ بعید نبود که اصالت خود را از دست میداد و امروز در صف یکی از آن بیست و چند کشور عضو جامعه بزرگ اعراب قرار میگرفت. اما ایرانیها هیچگاه از فرهنگ ویژه و منحصر به فرد خود دست نکشیدند و میراثهای باستانی و تاریخی خود را به فراموشی نسپردند.(ص10)
چالش و نبرد میان دو جریان اثرگذار؛ یعنی پارسی بودن و پارسی ماندن در برابر فرهنگ اسلامی- عربی، در طول تمامی نسلها و تا به امروز ادامه دارد. حتی چنین چالش و تقابلی در مورد برخی موضوعهای به ظاهر کماهمیتتر، مانند اثر و وزن واژگان تازی و عرب بر زبان فارسی بیوقفه پیگیری شده است.(ص11)
سخنوران بزرگ فارسی چون عمر خیام، حافظ، سعدی و دیگران میبینیم، که سرودههای دلکش و ناب و بینظیر آنان در کنار پرداختن به جنبهها و سمبلهای اسلامی مانند روزه و نیایش، از اصول دیگری نیز که اسلام با آن بیگانه است و آنرا مکروه میداند، نظیر مستی و عشقبازی و نظر ورزیدنها مملو و سرشار است.(ص11)
انقلاب اسلامی آنگونه که در مکتب خمینی شالوده ریزی شد و به منصه ظهور رسید، از بسیاری جهات، بهترین و مهمترین مثال بارز از تقابل و چالش بسیار عمیق، دشوار و طولانی میان عمامه اسلام (قوانین کهنه «شریعت») با تاج پارسی (و از جمله ترقی و پیشرفت و گام برداشتن در مسیر مدرنیزه شدن) بود. اما در عین حال، همین انقلاب در مناسبات خارجی ایران اثرات بزرگ و عمیقی از خود برجای نهاد. همان کشوری که همپیمان منطقی و سنجیده غرب دمکراتیک بود، به یک باره به صادرکننده بنیادگرائی، ترور، «جهاد اسلامی» و «حزبالله» مبدل گردید. آن مجموعه مناسبات دوستانه و هماهنگیها با ایالات متحده آمریکا و نیز با اسرائیل، در ابعادی براستی استراتژیک و تعیین کننده سقوط کرد.(ص11)
صدور فتوای خمینی، مبنی بر دادن جایزه کلان نقدی و جنسی به قاتلی که خون سلمان رشدی نویسنده کتاب «آیات شیطانی» را بریزد، یکی از نمونههای بارز غیرمنطقی بودن و سیاستهای خطرناکی است که در نتیجه انقلاب اسلامی در ایران جهانیان را تکان داد. به این نیز بسنده نکردند، و بازوی آنها هنوز برای خشونت و ترور دراز است و خطرات، جنبههای بزرگتری نیز به خود میگیرد؛ بویژه از ناحیه تلاش حکومت انقلابی ایران با هدف دستیابی به جنگافزار کشتار همگانی و طولانیتر کردن برد موشکها. تردیدی نیست که در این زمینه نیز انقلاب اسلامی آیتالله خمینی برای عرصه مناسبات ایران با خانواده ملل متمدن جهان بشدت دردسرآفرین شد.(ص12)
دست سرنوشت چنین خواسته بود که من شاهد این دوره جدید و رویدادهای دراماتیک تاریخ ایران باشم، و بطور اصولی شاید بتوان گفت که در طول تاریخ «موساد»، مقدر چنین طلب کرده بود که من همواره به نقاطی فرستاده شوم که در آنجا بعداً و یا بلافاصله پس از رسیدنم، طوفانهای مهیبی رخ دهد. پیش از آن به کردستان عراق اعزام شدم، و سپس ایران. ولی از این رویدادهای تأسفبار و غمانگیز، دو حاصل نیکو بدست آوردم، و در واقع از این تلخی، دو میوه شیرین نصیبم شد؛ ابتدا کتاب «آناکوردی» و حال کتاب «شیطان بزرگ، شیطان کوچک».(ص12)
خوانندگان گرامی در این کتاب دعوت میشوند که با من در وقایع یکی از بزنگاههای مهم تاریخ منطقه خاورمیانه در سرزمینی چون ایران همراه شوند. رویدادی که به یک مشکل عظیم مبدل گردید که هنوز نیز پایان و راهحلی برای آن مشاهده نمیشود. خواننده نگرانیها، تنشها، ماجراها و خطراتی را که سهم و نصیب ما در آن چند ماه بود، از طریق این همراهی در طول وقایع کتاب، درک خواهد کرد.(ص13)
مأموریت در ایران را ناتمام برجای گذاشتم- هرچند که با تلاش یاران، همه اسرائیلیها را سالم نجات دادیم- اما همانگونه که بارها به دوستان نزدیکم گفتهام، اگر آن واقعه بزرگ روی نمیداد و آن کشور اینگونه دستخوش طوفان نمیشد، ایران یکی از کشورهائی بود که براستی بد نبود اگر انسان در آن چندسالی دوره مأموریت میگرفت. از «مأموریت» سخن گفتم، و البته منظورم «مأموریتی ناخوانده و غیرمترقبه» است، زیرا خود میتوانید به خوبی حدس بزنید که رهسپار شدن به سرزمینی که در آستانه انقلاب و زیر و زبر شدن اوضاع قرار دارد، جزو وظائف و مأموریتهای خارجی نیست. ولی هنگامی که اتفاق میافتد، تمامی همّ و تلاش، معطوف خلاصی و رهائی یافتن از کانون بحران میگردد.(ص13)
اطمینان دارم حتی اگر از «مأموریتهای منظم» مطلبی نیز بگویم، خواننده خود درک میکند که سخن از چیست- مگر نه آن که، من و اصولاً «موساد» نباید از مقولاتی بگوئیم که هنوز شایسته و سزاوار است که همچون مرواریدی پنهان در صدف بماند؟(ص14)
نخست از پروفسور «داوید منشری» استاد دانشگاه در مرکز مطالعات تحقیقاتی «دایان» وابسته به دانشگاه تلآویو، بخاطر کتاب ارزندهاش با نام «ایران در طوفان انقلاب» (که سال 1988 از سوی انتشاراتی HAKIBUTS HAMEUKHAD در اسرائیل منتشر شد)، که تحقیقاتی عمقی و براستی ارزشمند از جانب فردی است که او نیز چون من خود شاهد برخاستن گردباد انقلاب- در ایامی بود که از اسرائیل برای کار تحقیقاتی آکادمیک رهسپار تهران شده بود. کتاب ارزشمند دیگر، «روح-الله»، نوشته امیر طاهری است که بطرزی هیجانانگیز طوفان انقلاب را گام به گام تشریح میکند و زندگی خمینی را مورد بررسی و کنکاش قرار میدهد. از امیر طاهری که خود پیشتر از سردبیران یکی از روزنامههای مهم ایران بوده، بخاطر این کتاب مهم سپاسگزاری مینمایم.(ص14)
دستخطهای خود را به اداره ممیزی و نیز به کمیسیون ویژه وزیران ارائه کردم.(در اسرائیل انتشار کتاب به قلم دستاندرکارانی، نظیر مأموران «موساد» و «شباک» و یا به تحریر کشیدن خاطرات آنها، مستلزم کسب مجوز از سوی اداره ممیزی است و همچنین کمیسیونی ویژه از وزیران باید با انتشار آن موافقت کرده باشد- مترجم.) چند ماهی در انتظار پاسخ آنها نشستم. به درخواست آنها، مبنی بر اینکه برخی نوشتهها و موضوعها را ذکر نکنم، پاسخ مثبت دادم.(ص15)
این مقال جای آن نیست که به استدلالهای بیشمار برخی از سران «موساد» و سایر بزرگانی بپردازیم که با نگارش اینگونه کتابها مخالفت میکنند... این مباحثات در میان ما همچنان ادامه دارد، و در واقع ادامه همان نزاع تاریخی- مذهبی میان دو مکتب یهودی «بیتهیلِل» و «بیت شمای» است، که ابعاد مخفیکاری و محرمانه گذاشتن موضوعها و یا آشکار کردن آن برای افکار عمومی را مورد بحث و مجادله قرار میدهد. من خود را از طرفداران «بیتهیلِل» دانسته، و از دیدگاههای ژنرال (دوره احتیاط) «مئیر عامیت» پشتیبانی مینمایم، که میگوید در دنیای مدرن امروزی، افکار عمومی حق دارد تا آنجا که امکانپذیر است، از موضوعها آگاه گردد، و لذا باید مسائل را از طریق رسانههای گروهی به آگاهی مردم رساند.(ص16)
بنظرم میرسد که کتاب من نیز پیرامون واقعهای به این درجه از اهمیت، و اثرات عمیقی که انقلاب خمینی بر منطقه و جهان گذاشت و اسرائیل را درگیر مخمصهای بزرگ ساخت، سندی است که انتشار آن ضرورت داشته... در مباحثات و مجادلات پیرامون فاشگوئی یا محرمانه گذاشتن امور، تنها قانون است که کلام آخر را میزند، و من تنها درچارچوب قانون رفتار کردهام. «الیعزر (گیزی) تسفریر» «رمت هشارون»- اسرائیل(ص16)
فصل نخست: «مَنا، مَنا، ثقیل و فرسین»
«و در سال دهم از سلطنت نبوکدنصر (بخت النصر)، وی خوابی بدید که او را چنان مضطرب و منقلب نمود که سراسیمه بیدار شد». با این جملات است که فصل دوم از «سفر دانیال» در کتاب مقدس تورات (عهد عتیق) آغاز میشود، و رویدادهای حکمروائی پادشاه بزرگ بابل را که به سرزمین یهودا و اورشلیم لشکرکشی کرده و فاتح شده بود، به تصویر میکشد.(ص17)
بلشطسر پادشاه، راهبردار حکیمان، که پس از جدش، نبوکدنصر، سلطنت را به ارث برده بود، ضیافت بزرگی ترتیب داد (فصل پنجم از «سفر دانیال»)، و هزار نفر از بزرگان مملکت را به بادهنوشی دعوت کرد... اما در حالی که غرق عیش و نوش بودند و براستی نشئه گردیده بودند، ناگهان انگشتهای دست انسانی مرموز بیرون آمد و شروع کرد به نوشتن بروی دیواری که مقابل چراغدان بود. (و این نخستین شعارنویسی بروی دیوار، به منظور هشدار دادن به حاکم و آگاه کردن او از سرنوشت تلخی است که ممکن است به آن دچار گردد.) آن انگشتها مینوشتند: «منا، منا، ثقیل و فرسین».(ص18)
دانیال گفت: ای پادشاه، خدای متعال به جدت نبوکدنصر، سلطنت و عظمت و افتخار بخشید... اما او متکبر و مغرور شد، پس خدا او را از سلطنت برکنار کرد و شکوه و جلالش را از او گرفت. اما تو ای بلشطسر که بر تخت نبوکد نصر نشستهای، با اینکه از این واقعیات آگاه بودی، فروتنی را شیوه خود نساختی. پس خدا آن دست را فرستاد تا این پیام را بنویسد. منا، منا، ثقیل، فرسین. معنی این نوشته چنین است: «منا یعنی «شمرده شده». خدا روزهای سلطنت تو را شمرده است و دوره آن به سر رسیده است. «ثقیل» یعنی «وزن شده». خدا تو را با ترازوی خود وزن کرده و تو را ناقص یافته است. «فرسین» یعنی «تقسیمشده». مملکت تو تقسیم میشود و به مادها و پارسها داده خواهد شد. «همان شب بلشطسر پادشاه بابل کشته شد و داریوش مادی بر تخت سلطنت نشست». (از «سفر دانیال») و این واقعه در نیمه دوم از قرن ششم پیش از میلاد مسیح روی داد، که بنا به ارزیابی کارشناسان، یک مورخ عهد عتیق این واقعه را با رویدادهای دیگر تاریخ، یعنی لشگرکشی کوروش پادشاه هخامنشی در سال 539 قبل میلاد به سرزمین بابل، و فتح پیروزمندانه آن، و نیز با واقعه فتح بابل بدست داریوش در سال 520 قبل از میلاد مسیح، مرتبط میسازد.(ص19)
آن «نوشته روی دیوار» که در تورات از آن یاد میشود، تخیل بسیاری را در طول تاریخ تحریک کرد، و از جمله آهنگسازان و شاعران و نقاشانی با الهام از آن آثاری آفریدند، و اینگونه بود که از جمله نقاشی اثر مهم نقاشی «رامبراندت» با عنوان «ضیافت شرابخواری بلشطسر»، در قرن هفدهم میلادی با انگشتان این نقاش چیره دست آفریده شد.(ص19)
با نوعی نگاه میتوان سرنوشتی را نیز که برای نظام پادشاهی «محمدرضا پهلوی» در ایران رقم زده شده بود، روایت امروزی و مدرن آن «نوشته روی دیوار» و آن شعار «منا، منا، ثقیل و فرسین» تعبیر کرد. در جای دیگری از تاریخ منطقه، در ایام پادشاهی ساسانیان (که تا پیش از تسلط اسلام، در قرن هفتم، بر سرزمین پارس و شرق حکمرانی میکردند)، در اساطیر گفته شده که حکومتی پادشاهی وجود داشت که بخاطر داستانهای دلکش و حیرتآور «هزار و یکشب»، از دیدن مخاطراتی که آینده حکومت را تهدید میکرد، غافل ماند. بر اساس ترجمه «هزار و یکشب»، (که آنرا «یوسف یوئل ریبلین» به عبری برگرداند و در سال 1947 میلادی از سوی انتشاراتی «کریات سفر» در اسرائیل منتشر گردید، و من آن را با علاقه بسیار خواندم).(ص20)
پا به صحنهای دیگر از تاریخ مینهیم که افراد تیزبین و آیندهنگر از قبل وقوع آنرا پیشبینی کرده بودند. در سال سیام از حکمرانی محمدرضا پهلوی بر سرزمین پارس، که در تاریخ امروزه، ایران نامیده میشود، تاریخ بار دیگر تکرار گردید. (ص24)
پوسترهائی که شاه را در اوج شکوه خویش به تصویر میکشد؛ در حالی که به دوربین مینگرد، و از ماورای آن میتوان حدس زد که نگاهش به دوردستهاست و اندیشهاش بر فراز بلندترین ابرها در پرواز است. دانشمندان یهود قرنها پیش گفتهاند: بلندائی نیست که قعر چاه تاریکی پیش پای آن نباشد. و اینگونه بود که این پیشبینی اینجا نیز بار دیگر حقیقت خود را نشان داد، و با وقوع زلزله ویرانگر سیاسی، همه چیز نابود شد.(ص24)
و اما موضوع این مقال را آغاز کنیم. در سالهای دهه 60 میلادی، نزدیک به ایام برگزاری جشنهای دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی، علاقمندی عملی من به امور ایران و منافع مشترک ما و ایران آغاز شد. تا آن هنگام آگاهیهای من محدود میشد به آن چه که از زمان تحصیل در دانشگاه «عبری اورشلیم» در رشته خاورشناسی خوانده بودم.(ص25)
مسؤلان ارشد سرویسهای امنیتی اسرائیل، نظیر «ایسار هَرِال» و در پی او «مئیر عامیت» نیز، همانند «بنگوریون» بر این باور بودند که باید سیاست «کشورهای حومه و اتحاد با اقلیتها» را به پیش برد. استراتژی مورد حمایت آنها بر این اصل استوار بود که نزاع اعراب با اسرائیل بسیار ریشهدار و عمیق است و دهها سال طول خواهد کشید و اعراب حاضر نخواهند شد که به سهولت خصومت را کنار گذارده، به مسیر آشتی و صلح با اسرائیل و همسایگی مسالمتآمیز با این کشور گام نهند. بنابراین اسرائیل چارهای فرا راه خود ندارد جز آن که با عوامل و کشورهائی در منطقه که عرب نیستند... به همکاری بپردازد.(ص25)
برای مثال، ایران؛ علیرغم آن که یک کشور مسلمان است اما عرب نیست و در ضمن، اکثریت آن نیز با سنیها نمیباشد، و از همه مهمتر، در طول تاریخ، ایران همواره خود درگیر نزاع با اعراب و به ویژه با ساکنان سرزمین «بابل» (عراق امروز) بوده است. یا ترکیه؛ که علیرغم آن که مسلمان سنی است، اما عرب نیست و مناسبات آن با جهان عرب متشنج بوده است.(ص26)
یا اقلیت کردهای عراق؛ که در عین حال که مسلمان سنی است، عرب نیست و سالهای سال نبرد خونین و پر تلفاتی را در برابر حکومت مرکزی بغداد به هدف کسب خودمختاری و خودگردانی دنبال کرد... یا طایفه دروزیها، که با تعصبی بسیار کمنظیر بر سر خصوصیات قومی و مذهبی خویش ایستاده، و رهبرانی از میان آنها و نیز از میان ما بودند که به این باور رسیدند که میتوان به همکاری مشترک بین طایفه دروزی با کشور اسرائیل، در ابعادی استراتژیک بخت موفقیت داد.(ص26)
همانگونه که بارها، ژنرال (دوره احتیاط) «مئیر عامیت»، رئیس اسبق «امان» (رکن اطلاعات ارتش اسرائیل- مترجم) و رئیس اسبق «موساد»، توضیح داده است، اگر جمعیت تمامی گروهها، اقلیتها و کشورهائی را که با اسرائیل به این نوع همکاریها روی آورده بودند، یک جا حساب کنیم، شمار آنان بر دهها میلیون نفر بالغ میشود. لذا میبینیم که آنها اقلیتهایی کوچک نیستند و میتوانند در برابر اعراب سلطهگر سنی، خود یک قدرت جدی به حساب آیند.(ص27)
یکی از این همکاریهای ثمربخش برای هر دوی ما، مثلث روابط اسرائیل- ایران- کردهای عراق بود (که ایالات متحده امریکا نیز در بخشهائی از آن شریک شد). این مثلث، کردهای عراق را در نبرد طولانیشان در برابر حکومت مرکزی عراق یاری بخشید و به آنها امکان داد که خوی تجاوزگری عراق را تا حد زیادی مهار کنند.(ص27)
این نخستین بار نبود که با بخش بسیار کنجکاوی برانگیز در عرصه فعالیتهای محرمانه مواجه میشدم؛ یعنی بخش آشنائی رودررو و گفتگو با همتایان خود در سازمان امنیتی کشور مقابل. در اینگونه روابط، سیاست «باید و نباید»ی هست که از سوی مسؤلان بالاتر دیکته میشود.(صص28-27)
در یکی از آن دیدارها، که در اوائل دهه 70 میلادی صورت گرفت، میهمانی بنام کامبیز نظر مرا جلب کرد. نام او برگرفته از نام کمبوجیه، پادشاه ایام ایران باستان بود. کامبیز مردی دلپذیر، با چهرهای دلنشین و رفتاری بسیار دلپسند بود... کامبیز، یک مقام ارشد امور تحقیقات در ساواک بود. (ساواک سرویسهای امنیت ایران بود که در عین حال که همتای «موساد» ما بود، همتای «شباک» ما نیز محسوب میشد- چرا که ساواک ایران، هم عرصه فعالیتهای امنیت خارجی و هم امور امنیت داخلی را یکجا در دست داشت.(ص28)
در آن ملاقات اولیه، من خود را با نام «نسیم» معرفی کردم. (معادل نام خانوادگی نویسنده کتاب. مفهوم «تسفریر»، در زبان فارسی «نسیم» است- مترجم.) آن اجلاس که چند روز طول کشید، موجب شد که دوستی صمیمانهای میان من و کامبیز آغاز شود. همان چند روز کافی بود که معلوم شود هر دوی ما به سوی دوستی کشیده میشویم. نه تنها در عرصه امور حرفهای بین ما تفاهم زیادی دیده میشد، بلکه خارج از آن نیز صمیمیت ما برادرانهوار آغاز شد. در واقع دل او را با گفتن داستانی ادبی به زبان فارسی، که آن را از درس زبان فارسی در دانشگاه به خاطر داشتم، بدست آوردم.(ص29)
کامبیز همچنین از آثار باستانی دیدار کرد و نیز او را به صحن «هرهبیت» بردم. («صحن مقدس» که در آن «بیت همیقداش» اول و نیز «بیت همیقداش» دوم یهودیان در طول تاریخ این مکان برپا بود. هر دو تقدسگاه بر اثر تهاجم قوای بیگانه به ارض باستانی اسرائیل ویران شد، و بعدها مساجد «عمر» و «الاقصی» بروی آن بنا شد- مترجم) کامبیز از «مسجد الاقصی» نیز دیدن کرد، و بیش از آن، به دیدار از خیابان و میدان پرآوازه «دیزینگوف» در تلآویو و قدم زدن در آن و دیدن دختران خوش هیکل و جذاب اسرائیلی علاقه نشان داد.(ص33)
کامبیز ضربالمثلهای جالبی از زبان فارسی به من آموخت که برخی از آنها علیه اعراب بود. یکی از این ضربالمثلها را بعدها هنگامی که مأمور خدمت در کردستان عراق بودم، از دوستان کُردم شنیدم و پی بردم که گفتهای ریشهدار است. کامبیز گفت: «شتر حیوان نیست، خرما درخت نیست و عرب انسان نیست». البته باید از خاطر نبرد که اعراب نیز به نوبه خود، ضربالمثلها و گفتههای زیادی علیه «پارسیهای عجم» دارند.(ص34)
شگفت نبود که محمدرضا شاه پهلوی- هرچند هزار و یک شب، و هزار و یک روز، و هزاران روز و شب دیگر بر حکومتش سپری شد- نمیخواست به عمق خطراتی پی ببرد که در برابر حکومت او قد علم کرده بودند. آنقدر آنها را نادیده گرفت تا پایههای حکومتش لرزان گردید و مضمحل شد. داستانی که در برابر ما قرار دارد، برخلاف داستانهای «هزار و یک شب» نسبتاً زود به پایان نمیرسد.(ص37)
نسیم عزیزم طبق قراری که با یکدیگر نهاده بودیم من این نامه را برای تو مینویسم تا هم احساسات عمیق قلبی خود را نسبت به سفر موفقیتآمیزم به اسرائیل بیان کرده و هم از همکاری شخصی و صمیمانه دوستی چون تو ابراز سپاس نموده باشم.(ص37)
حتماً میدانی که فرهنگ و شعر فارسی قدیم، برخلاف دستورات اسلامی، به لذائذ زندگی سجده میبرد و نوشیدن و مستی را توصیه میکند، و البته که بهتر از نوروز وقتی برای اجرای این توصیه نیست، همانگونه که در رباعیات عمر خیام آمده است.(ص38)
تو میدانی که اعراب اصرار دارند که این منطقه را «خلیج عربی» بنامند. ما اصرار ورزیدیم که حاضر نخواهیم شد اگر بحرین به امارات متحده عربی بپیوندد، امارات را به رسمیت بشناسیم و ثابت شد که ما حق داشتیم. بررسیها نشان داد که بحرینیها خواهان استقلال هستند. دوروئی و خوی تجاوزگری عراق ادامه دارد، و به راستی میطلبد که ما همواره هوشیار باشیم.(ص39)
دولت عراق حتی توافق آتشبسی را که با نیروهای کُرد خودشان امضاء کرده، محترم نمیشمارد. حتی چند ماه پیش، به خاطر داری، که دولت عراق درصدد سوءقصد به جان مصطفی بارزانی برآمد زیرا هیاتی ظاهراً مذهبی را به ملاقات او فرستاد که معلوم شد حامل بمب برای کشتن بارزانی بود. دیگر از تهدید مستقیم و دامنهداری که در مرزهای طولانی ما با اتحاد شوروی وجود دارد، چیزی نمیگویم.(ص40)
من هیچ خطر واقعی که بتواند پایههای حکومت ما را بلرزاند، مشاهده نمیکنم. اما همانند هرجای دیگری، مشکلاتی نیز وجود دارد که دولت و «سازمان» ما به شایستگی به این مسائل رسیدگی میکنند. پادشاه ما در ادامه سیاست پدرش، میکوشد ایران را به کشوری مدرن و صنعتی مبدل کند که همه طبقات اجتماع از ثمرات آن بهرهمند شوند.(ص40)
ارزیابی ما این است که این مخالفان از سوی منابع خارجی تشویق میشوند که تا چند سال پیش که حکومت جمال عبدالناصر در مصر حاکم بود نفوذیهای رژیم او ما را اذیت میکردند و همچنین عوامل کمونیستها و اخیراً نیز عراق آنها را علم میکنند.(ص41)
از آیتالله خمینی اسم بردی که ما او را از ایران تبعید کردهایم. او در تبعید عراق است و با تحریک عراقیها میکوشد مذهبیون را علیه حکومت شاه و سیاستهای لیبرالی پادشاه بشوراند. اما فکر نمیکنم خطر واقعی از ناحیه خمینی متوجه ما باشد. حتی در بین خود روحانیون، او از مقام و موقعیت مذهبی بالائی برخوردار نیست و بنابراین نفوذ وی محدود است. نظام ما مسلماً با دین مخالفتی ندارد. پادشاه، خودشان اولین شخصی هستند که فرائض دینی را به جای میآورند... خمینی مستقیماً خواهان دخالت روحانیون در امور حکومتی است و البته این آرزوی محالی است که تحقق نخواهد یافت.(ص41)
اگر از تهران دیدن کنی، خودت پی خواهی برد که چگونه به یک شهر متروپولیتن مدرن مبدل میشود و خواهی دید که مردم در خیابانها شادمان و راضی هستند، و البته کارشناسان و متخصصان شرکتهای اسرائیلی سهمی در این توسعه و تحول دارند. ضرورتی ندارد که به تو یادآور شوم، کارشناسان شما به ریاست آقای «لوبا الیا»، معاون وزیر، چه سهم مهمی در نوسازی و عمران منطقه قزوین پس از زلزله سهمگین سال 1962 داشتند وتلاش شایستهای که برای برپائی مزرعه نمونه کشاورزی انجام دادند در خور تحسین است...بیخود نبود که در جشنهای 2500 ساله شاهنشاهی که اکتبر گذشته در تختجمشید برگزار شد و یادآور عظمت دوران پادشاهی کوروش کبیر بود، همگان تا چه حد شادمان و خرسند بودند. خشنودی همگانی از این امر است که واقفند کشور به سوی ترقی و تعالی و در مسیر درست حرکت میکند... البته همیشه کسانی وجود دارند که بخواهند باد شکم خود را خالی کنند و اظهار نارضایتی نمایند.(ص42)
اما هیچ چیزی جای آنرا نمیگیرد که خود بیآئی و با چشم خودت کشور را ببینی. البته در خیابانهای ما، آن موجودات نازنین و زیبا را که در خیابانهای شما، و از جمله خیابان دیزینگوف در تل آویو در حرکت هستند. نخواهی دید. دخترهای خوشگل اسرائیلی را میگویم. ماشاءالله! خدا برکت بدهد! حتما این همه خوشگلی وناز را از دوران خدمت خودشان در ارتش اسرائیل کسب میکنند و البته در کنار این زیبائی، با شخصیت نیز هستند و حتماً این یکی دیگر از برکات خدمتشان در ارتش است. نوش جانتان!... قربانت، و با دوستی کامبیز.(صص43-42)
نتوانستم خودداری کنم که فتوکپی نامه او را برای رئیس بخش تحقیقات خودمان ارسال نکنم، زیرا او پیرامون امور ایران دوره دیده بود. از دیدگاه او، این نامه در راستای همان ارزیابیهای تشکیلات امنیتی ایران است وکامبیز خطرات ناشی از اوپوزیسیون داخلی را بسیار دست کم گرفته است. رئیس بخش تحقیقات که دوستم بود، میگفت ماجرای زندگی و اقدامات آیتالله خمیینی چیزی نیست که بتوان آن را سرسری گرفت... خمینی از دستورات حکومت رضاشاه، که مردان را به تراشیدن ریش و کنار گذاشتن عبا و عمامه و لباسهای سنتی تشویق میکرد، خودداری کرده بود وهمواره تحت تعقیب و آزار دستگاههای حکومتی بود و آسودگی خاطر نداشت.(صص44-43)
این گفته را به خمینی نسبت داده بودند که با استناد به جملهای از خلیفه علیبنابیطالب اظهار داشته بود: «فرقی بین زنان نیست، چرا که به هنگام تاریکی که تو بر آنها غلبه میکنی، یکسانند». این گفته دیدگاه تبعیضآمیز او را نسبت به زن نشان میداد. البته، گویا بخاطر نوعی «توازن» این گفته را هم به خمینی نسبت داده بودند، که به نقل از امام جعفر صادق اظهار داشته بود: «زنی را که دوست میداری، به همسری انتخاب نکن، مهم آن است که همسر خود را دوست بداری».(ص44)
خمینی چهار کتاب مهم نوشته بود: در سال 1942 «کشفالاسرار» را منتشر کرده بود، که هنوز بدست ما نرسیده بود- «ولایت فقیه» و «حکومت اسلامی» از دیگر کتابهای مهم او بودند. اگر عوامل دستاندرکار جهان و ایران با دقتی شایسته محتوای این کتابها را خوانده بودند، شاید روند رویدادها سمت و سوی دیگری مییافت. ولی چه سود، که این پند بعد از اتفاق افتادن آن حوادث ناخوشایند گرفته میشود و شاید هنوز جهان باید شاهد ماجراهای دردناک دیگری بخاطر وقوع انقلاب اسلامی در ایران باشد.(ص44)
تردیدی نیست که مطالبی که کامبیز در نامه خود پیرامون تحول و توسعه و پیشرفت ایران به سوی ترقی نوشته بود، منطبق با حقیقت بود، ولی عقل ایجاب میکند که از مخالفتها غافل نشد. شاید این ضربالمثل اسرائیلی مصداق داشته باشد که میگوید از گرسنگی نیست که مخالفان سر به شورش برمیدارند، که از سرسیری است. ملت میتواند به کفران نعمت هم برخیزد.(ص45)
عمر خیام که در اواخر قرن یازدهم میلادی و اوائل قرن دوازدهم زندگی میکرد، اندیشه علمی و فلسفی خود را در چالش سختی در برابر عوامل جهل و تاریکی و متعصبین یافت. او در سرودههای خویش، که به سبک آن دوره، بیشتر در قالب رباعیات بود، دورویان و فریبکاران زمانه خود را با تازیانه شعر مینواخت و آنانی را که از طهارت و تعصب دم میزدند، به عشق ورزیدن و نوشیدن دعوت میکرد:
یک جرعه می زملک کاووس بهست از تخت قباد و ملکت طوس بهست
هرناله که رندی به سحرگاه زند از طاعت زاهدان سالوس بهست
بیدلیل نیست که رباعیات عمر خیام به زبانهای متعدد غربی ترجمه شده و نیز مترجمان اسرائیلی، مانند «نفتالی هرتس ایمبر» که سراینده سرود ملی اسرائیل «سرود امید» است و نیز «زئب ژابوتینسکی» اشعار خیام را ترجمه کردهاند. متعصبین مذهبی حتی درصدد نابودی و یا پنهان کردن اشعار خیام برآمدند.(صص46-45)
نامههائی را که من برای کامبیز فرستادم در اینجا ذکر نمیکنم. زیرا بیشتر در برگیرنده سؤالهائی بود که با آن و به نحوی که او را ناراحت نکند، میخواستم مشکلاتی را که او و حکومتش باید با آن دست و پنجه نرم کنند، یادآور شوم و نظر وی را جویا شده باشم.(ص46)
نسیم گرامی از نامه گرم و شوخ طبعیات خرسند و سرگرم شدم... هم در فرهنگ شما و هم در فرهنگ و تاریخ ما، اعیاد و باورهای مرتبط با اعیاد، همگی رنگ و بوی مذهبی و اسطورهای دارند. در «گاتهای اوستا» نیز سرودهای هست که از سبزه و نباتاتی که در اوئل بهار میروید، سخن میرود... و تو حتماً میپرسی چه ارتباطی میان این کتاب و قرآن وجود دارد، که کتاب مقدس مسلمانان و از جمله ایرانیان است؟ و چگونه میشود این اندیشه را در کنار باورهای ایرانیان قرار داد. سؤال خوبی است ولی اکثر ایرانیها هیچ تضادی در این دو نمیبینند. پا به پای باورهای مذهبی و ایمان به اسلام، همگان به گذشته دور ایران افتخار میکنند.(صص48-46)
رضاشاه، که افسر و فرمانده نیروهای قزاق در دوران پایان سلسله قاجاریه بود، خود را قهرمان و پهلوانی میدید که بزودی باید وطن را از فلاکت و نابسامانی اقتصادی و سیاسی و نظامی، و بلبشوئی که در اداره امور کشور و به خاطر نبود قانون حکمفرما شده بود، برهاند.(ص48)
رضاشاه گامهای بزرگ و قاطعانهای برای تبدیل کشور به یک سرزمین مدرن و زدودن جهل و تاریکی قرون وسطائی برداشت تا ایران را از قید و بندهای استعماری که این سرزمین را به بنده دیگران مبدل کرده بود، برهاند، و آموزش را همگانی سازد و کشوری توسعه یافته و صنعتی بسازد. اما همانگونه که میدانی، امکان و مجال نیافت رسالتی را که برعهده گرفته بود، به پایان ببرد و قدرتهائی که عملاً بر ایران در ایام مصادف با جنگ جهانی دوم حاکم بودند (بریتانیائیها و روسها) رضاشاه را از سلطنت خلع کردند و او را به آفریقای جنوبی تبعید کردند.(صص49-48)
محمدرضا شاه، شاهنشاه ما در تمامی عرصهها راه پدر را دنبال میکند... ولی او به مرور زمان با کسب تجربه و قدرت توانست کشور را تا به امروز در مسیری مطمئن، با آهنگی شتابان بر اساس انقلاب سفید به پیش برد (هرچند کسانی نیز میگویند که سرعت این حرکت بیش از حد شتابان است). تردیدی نیست که اکثریت ملت به خاطر سیاستهای شاه قدردان او هستند و از وی آنگونه که شایسته یک پادشاه بزرگ است تجلیل مینمایند. کشاورزان اصلاحات ارضی را مانند هدیهای آسمانی تلقی میکنند و از تقسیم اراضی خشنودند.(ص49)
البته، هیچ حکومتی نیست که مخالفانی نداشته باشد. در بین نهاد روحانیت و فئودالها، که هر دو از ملی شدن زمینها و تقسیم اراضی بین کشاورزان و رعایا زیان دیدهاند، کسانی هستند که علم مخالفت برداشتهاند. نهاد روحانیت به ویژه از این بابت دچار خسران شده که کنترل و تسلط و نفوذ آن بر طبقات ضعیف کاسته شده، چرا که جهل و بیسوادی مردم در خدمت ملاها بود و اکنون که آموزش فراگیر شده و مربیان مدرن به تعلیم و تدریس پرداخته، روحانیون زانوی غم به بغل گرفتهاند.(ص49)
در روزنامهها خواندم که یکی از اعضای شما، آنطور که حدس میزنم در تیراندازی یک تروریست در بروکسل به سختی زخمی شده است. (منظور عضو موساد، «تسادوک اوفیر» است.) برای او آرزوی شفای عاجل دارم و خود تو نیز همیشه پابرجا باشی و از گزند حوادث به دور... قربانت و با دوستی- کامبیز(صص51-50)
رسانههای گروهی از رویدادهائی پیرامون ایران خبر میدادند که حدس میزدم کامبیز در نامههای خود دیدگاه خویش را پیرامون آن توضیح خواهد داد...گزارشهائی در رسانهای گروهی انتشار یافته که حاکی از وقوع عملیات تروریستی در تهران است، که در آن ساختمانهای دولتی و افرادی از حاکمیت هدف قرار گرفتهاند. دانشجویان دانشگاه تهران هم تظاهرات کردهاند که در آن هم علیه ایالات متحده موضعگیری شده و هم با قرارداد تسلیحاتی بزرگی که با ایالات متحده منعقد شده، به مخالفت برخاستهاند. از خود پرسیدم آیا کامبیز در نامه بعدی خود به این امور هم اشاره خواهد کرد؟(ص51)
نسیم عزیزم... تو که غریبه نیستی،ولی هر غریبهای اگر این نامه را ببیند، فکر خواهد کرد که تمام فکر و ذکر من شراب و زن است. در هر حال اینها بخشی از دنیای هر ایرانی است، البته غیر از افراطیون مذهبی...مطمئنم که تو فکر نمیکنی که ما فقط مرده سکس هستیم. اینها را مینویسم که کنجکاوی روشنفکرانه تو را تحریک کرده باشم.(ص52)
ما به دوستان مشترک خودمان و شما، یعنی به عمانیها کمک میکنیم که با حملات چریکی نیروهای چپگرا در استانهای شرقی عمان مقابله کنند. این امر موجب شده که علیه سیاست ما، هم در خارج هم در داخل، فتنهانگیزی کنند، که یکی از آخرین موارد تظاهرات دانشجویان در دانشگاه تهران بود؛ آن هم تظاهراتی که حتماً میدانی علیه چه چیزی بود! علیه توافق تسلیحاتی که شاه آن را با رئیسجمهوری ایالات متحده منعقد کرده است. او را «ژاندارم خلیج فارس» لقب دادهاند و ببین که در بین خود ما به این عبارت مفهوم منفی بخشیدهاند. ولی ما به راستی خود را در قالب مدافعان پیشرفت، غرب و دمکراسی و علیه کمونیسم وعلیه افراطگرائی عربی میبینیم... آخرین شماره نشریه فصلنامه «اکونومیست رویو» که مربوط به جمعبندی سال 1972 است و در آن گفته شده که ایران هنوز یکی از با ثباتترین و پیشرفتهترین کشورهای منطقه است.(ص53)
خیلی متأسف شدم که شنیدم «باروخ کهن» که خدایش بیامرزد، در ماه ژانویه در مادرید جان خود را از دست داد. طبق حدسیاتی که اساس آن خبرهای رسانههای گروهی است، او همکار تو بوده است... با خواندن این جمله از نامه کامبیز دیگر قدرت تمرکز را برای مطالعه بقیه نامه او از دست دادم. اشاره او به زندهیاد «باروخ کهن»، مانند تیری بودکه قلب خونچکان دوستان او و قلب من را هدف بگیرد.(ص54)
پس از قتل زندهیاد «باروخ کهن» چند عملیات تروریستی دیگر هم علیه ما در خارج صورت گرفته بود. در آوریل منزل سفیر ما در قبرس مورد تعرض قرار گرفت. در اوائل ژوئیه وابسته نیروی هوائی ما در واشنگتن زندهیاد سرهنگ «جوالون» به قتل رسید... اسرائیل چارهای نداشت جز آنکه به نبرد مقدس و ابتکاری مقابله با تروریستها و رهبران آن در هر جای جهان که امکان داشت، برود- قبل از آنکه آنها بتوانند به عملیات دیگری دست بزنند. در مورد این عملیات همان بهتر که زبان در کام بماند و ناگفتهها گفته نشود.(صص56-55)
سازمان دوستم کامبیز، ساواک، هم درگیر مشکلاتی بود که از مقابله با تروریسم ناشی میشد. سه، چهار ماه قبل از آن یک مستشار آمریکائی به قتل رسید و اطلاعاتی نیز در مورد تلاش برای سوءقصد به جان سفیر ایالات متحده در ایران بدست آمد. البته بلندپایگان حکومت و افسران ارشد هم در خطر بودند. نمیتوان از خطر دیگری از ناحیه اسلام شیعه که در آن روزها نضج میگرفت، غافل شد، زیرا در آینده موجب دردسر زیادی برای جامعه جهانی و از جمله ما گردید. دو رسم شناخته شده در اسلام شیعه، «تقیه» و «خدعه» است. تقیه، تظاهر به داشتن عقیده و یا رفتار و باوری است که برخلاف مذهب است و فرد به موجب شرائطی که اقتضا کند، به توسل به آن برای حفظ جان خود، ناچار میشود. «خدعه» به هدف ایجاد مشکلات برای رقیب صورت میگیرد.(ص56)
یک روحانی پرجذبه، از ریشه و تبار ایرانی، بنام موسی صدر که برادرزادهاش به عقد و همسری احمد، فرزند خمینی درآمد، با بهکارگیری «خدعه»، شاه و ساواک را دچار مشکلات زیادی کرد. موسی صدر با بودجه کلانی که در اختیار داشت، درصدد اداره امور شیعیان لبنان، به عنوان یاری به «مستضعفین» و پا برهنگان برآمد، که این مقدمهای گردید برای شالودهریزی سازمان شیعه «اَمَل» که بعدها به یک تشکیلات چریکی مبدل شد، و همین «اَمَل» نیز زمینهساز پایهگذاری سازمان حزبالله لبنان شد که به یکی از سیاسیترین سازمانهای چریکی بروی زمین مبدل گردید(ص57)
نسیم گرامی دوست عزیزم، علیرغم آن که در اوج تأسف و تأثر ناشی از غم از دست دادن عموی عزیزم هستم و حال و روحیه چندان مناسبی برای نوشتن نامه ندارم... من و دوستانم اینجا با نگاه تحسینآمیز ضدعملیات شما را در مقابله با سازمانهای تروریستی پیگیری میکنیم، مثل آن عملیات شجاعانه و متهورانه که آوریل گذشته برای نابودی رهبران ترور در بیروت انجام دادید، که به راستی به یک عملیات تخیلی شباهت دارد تا واقعیت. یا آن عملیات نابودی «محمود هامشادی»، نماینده «ساف» در پاریس را که دسامبر گذشته از طریق انفجار دستگاه تلفن در منزلش انجام دادید. یا قضیه از سر راه برداشتن «محمود بودیا» عضو جبهه خلق برای آزادی فلسطین در پاریس را که ژوئن با انفجار بستهای درون اتومبیلش ترتیب دادید. سازمانهای تروریستی انجام این عملیات را به شما نسبت دادهاند، من هم امیدوارم که این امر درست باشد، و به راستی که صدآفرین. در اینجا نامه را با امید به روزهای بهتر به پایان میبرم. قربانت و با دوستی- کامبیز.(صص59-58)
من و دوستان و همکارانم که در خارج خدمت میکردیم، احساس میکردیم که باید به یاری هممیهنانمان بشتابیم. اما رئیس سازمان، «تسویکا زمیر» دستور داد که همه ما در هر جائی که خدمت میکنیم بمانیم... در واحد عملیاتی که من کار میکردم، دستور آمده بود که موضوع ارسال محمولههای تسلیحاتی شوروی به ویژه برای سوریه را دنبال کنیم. البته این مأموریت افزون بر عملیات عادی مقابله با اقدامات تروریستی سازمانهای فلسطینی و عربی علیه اسرائیل بود. پس از بارها و بارها شکستهای سخت اعراب از اسرائیل در جنگهای پیشین و احساس یأس و سرخوردگی شدیدی که به آنان از این شکستهای پیدرپی دست داده بود، بنظر میرسید که فلسطینیها این بار احساس میکردند که با جنگ یوم کیپور میتوانند «کیان صیونیستی» را نابود کنند.(ص59)
اما شاید آن احساس پیروزی اولیه که به اعراب دست داده بود، آنها را واداشت که آن شیوه گذشته را- که هرگونه مذاکره و گفتگو و سازش و مصالحه با اسرائیل را مطلقاً نفی میکردند- کنار گذارند و اولین جوانههای نرمش را در سیاست خود نشان دهند. انور سادات رهبر وقت مصر اولین کسی بود که در مسیر صلح با اسرائیل گام برداشت... نتایج آن جنگ، بهمن عظیمی را بر سر فلسطینیها فرو ریخت و یأس عمیقتری را بر آنان حاکم کرد... «ساف» در اقدامی تاکتیکی و از سر ناچاری شیوه مطلق پیشین خود را که یا خواهان «همه چیز یا هیچ چیز» بود، کنار گذاشت و آمادگی خود را برای اداره امور بخشی از فلسطین- به شرطی که در پی قرارداد سیاسی، این سرزمینها آزاد شود- اعلام کرد.(ص60)
ایران سرزمین دوستم، کامبیز به هیچ وجه منالوجوه در جنگ کیپور مشارکت نکرد، ولی برنده اصلی همین جنگ نیز ایران بود. افزایش چشمگیر بهای نفت در بازارهای جهانی، برگ برنده بزرگی بدست ایران داد که ثروت آن سرزمین را چند چندان کرد. این ثروت سرشار شاه را تشویق کرد پروژههای سازندگی عظیمتری را به مرحله اجراء بگذارد و آنرا به قدرتی واقعی در منطقه مبدل کند و حتی موجب شود که ایران با دست و دلبازی به خارجیها وام بدهد.(ص61)
یکی از این تغییرات، بر زندگی خود من اثر بزرگی داشت، اثری مثبت. رئیس، «تسویکا زمیر» به دیدار من، هنگامی که در محل مأموریت خود در خارج بودم، آمد و شخصاً به من پیشنهادی داد که مرا بسیار هیجان زده ساخت. رهبری هیأت اسرائیلی از طرف سازمانمان را در منطقه کردستان عراق که در آن هنگام در اختیار و کنترل ملامصطفی بارزانی بود، بپذیرم.(ص62)
همه چیز هشدار میداد که بزودی زود میان کُردها با حکومت مرکزی عراق نبرد در خواهد گرفت، چرا که توافق ترک مخاصمه و نیز توافق مربوط به برقراری خودمختاری در کردستان عراق به ناکامی انجامیده بود.(ص62)
بعدها من بعنوان رئیس دفتر نمایندگی سازمانمان به مأموریت تهران فرستاده شدم. ولی آن موقع که من و کامبیز آرزوی دیدار در ایران را داشتیم، هنوز فکر نمیکردم که روزی به چنین مقامی برسم. هنگامی که مأموریت در کردستان عراق به من داده شد، کامبیز پیشنهاد میکرد که خانوادهام به ایران بروند و در تهران زندگی کنند.(ص63)
حتی قبل از اینکه نخستین بار به تهران برسم، میدانستم که این شهر و پایتخت مدرن، در برخی نقاط هنوز جویهای رو باز دارد و در آن آب جاری است؛ یا از برفهائی که آب میشود، یا از هر جای دیگری. حتی میدانستم که در برخی از نقاط شهر، کودکان در جویها بازی میکنند و زنان با آب آن رخت میشویند و به نظافت کاسه بشقاب میپردازند. چه نظافتی؟!(ص63)
مانند هرجای دیگری در جهان، شمال و جنوب شهر دو دنیای متفاوت است- شمال ثروتمند و مرفه و خیرهکننده و جنوب فقیر و حقیر و پرچمعیت. هر بینندهای حتی در همان نگاه اول میتوانست حدس بزند که این جمعیت چشمگیر خشمگین جنوب میتواند خطری بالقوه برای زندگی شمالنشینها باشد... اما در آن روزها در ظاهر، همه چیز آرام و بیخطر بنظر میرسید.(ص64)
و اما در ارتباط با ماموریت عملیاتی من، دو اتفاق مهم روی داد. یکی جنبه رسمی داشت. نماینده ما در تهران آمدن من را به ستاد ساواک اطلاع داده و هماهنگی لازم را از نظر جدول زمانی، تا رفتن من به حوزه مأموریت به عمل آورده بود، و دیگری، مکالمه تلفنی کوتاهی با دوستم کامبیز و دیدار هیجانانگیز با او.(صص65-64)
به این نتیجه قطعی رسیدم که کامبیز انسانی شجاع است و یا آنکه یک عامل دلگرمی و یک حامی پرقدرت و با نفوذ در تشکیلاتشان دارد، و چیزی نگذشته بود که پی بردم که او از بستگان نزدیک ژنرال حسن پاکروان است که تا چهار سال قبل از آن ریاست ساواک را در دست داشت... در مکالمات بسیار خصوصی و صمیمانهمان احساس کردم که نه تنها یک دوست واقعی دارم، بلکه او همانند یک زلزلهشناس، قدرت درک مواضع و حساسیتها و نقاط ضعف و یا نقاط قدرت مربوط به مناسبات با کُردها را دارد... همانگونه که پیشتر گفتم، در این کتاب بنای آن را ندارم که به دوران مأموریت خود در کردستان عراق بپردازم. همین بس که بگویم که مأموریتی که برای دو سال پذیرفته بودم، در عمل تنها یک سال بیشتر طول نکشید.(ص65)
این یک سال و مرخصیها و رفتنها به تهران، همگی مقدمهای شد برای ادامه ارتباط من با ایران و نیز با سرنوشت ایران و سرنوشت خود من... ما اسرائیلیها قضیه کردها را با احساس اینکه باید به آنها کمک کنیم و یاری برسانیم مورد بررسی قرار میدادیم. اما پی بردم که ایرانیها، از شاه و ساواک و رئیس ساواک گرفته و تمامی تشکیلات امنیتی، در کل، همگی بدون ارتباط دادن هیچگونه احساساتی به امور میپردازند و به آنچه که فقط برای ایران مفید است، توجه دارند. از نظر آنها کُردها صرفاً یک وسیله بودند، نه بیشتر از آن، و لذا از این «وسیله» در نزاع و نبرد خود با عراق، به هر نحوی که دلشان میخواست استفاده میکردند.(ص66)
در حالی که کُردها باید اولین ملت از قوم آریا محسوب شوند و قدیمیترین مردم از نژاد آریائی تلقی گردند. زبان کُردی نیز مانند فارسی ریشه «هند- اروپائی» دارد، اما علیرغم همه اینها، تشکیلات امنیتی ایران کُردها را دوست ندارد (البته این احساس متقابل است).(ص66)
علیرغم آگاهی از این واقعیت که سیاست ایران نسبت به کُردهای عراق کاملاً سرد و بدور از هرگونه احساسات است، مقامات اسرائیل، و از جمله خود من که پی به آن شیوه ایران برده بودیم، از آنچه که در ششم مارس 1975 روی داد، بشدت شگفتزده شدیم. در پی تماسها و مذاکرات و میانجیگریهائی که عمدتاً در پشت درهای بسته برگزار شده بود، در آن روز پادشاه ایران در حاشیه کنفرانس سران کشورهای عضو کارتل اوپک که در الجزایر تشکیل نشست داده بودند، با مرد قدرتمند عراق، یعنی معاون رئیسجمهوری که صدام حسین بود ملاقات کرد و قراردادی را برای حل اختلافات ایران و عراق با وی منعقد نمود.(ص67)
شاه همان شب به تهران بازگشت و به محض پا نهادن به فرودگاه مهرآباد به ژنرال نصیری و فرماندهان ارتش دستور داد که تمامی نیروهای کمکی ایرانی را از مناطق کردنشین عراق تخلیه کنند. کُردهای عراق دیگر دیواری برای اتکا به آن نداشتند و میدانستند که در آینده بسیار نزدیک نبرد مسلحانه بسیار سختی با ارتش مرکزی عراق در انتظار آنهاست. من نیز در کنار آنها بودم و آنان را همراهی کردم. با شور و حرارت زیاد و علیرغم مشکلات بیشمار و عظیم، تلاش میکردم ببینم از چه راهی میتوان به کُردها در این دشوارترین ایام آنها کمک کرد. البته در هر حالتی این فکر نیز مرا تعقیب میکرد که چگونه باید دستیارم و خودم را از مهلکه احتمالی نجات دهم.(ص67)
در دلم از شاه، از ساواک و رئیس آن ژنرال نصیری خشمگین بودم و با خود میگفتم آیا کسی که اینگونه رفتار میکند روزی خود گرفتار نخواهد شد؛ ای کشته که را کشتی تا کشته شدی زار. دیگر از شنیدن لطیفههائی که مردم ایران در مورد نصیری تعریف میکردند و به گوشم میرسید، لذت نمیبردم. در یکی از لطیفهها گفته شده بود که زیر سر همسر نصیری بلند شده و سروسری با این و آن پیدا کرده و از جمله با خود شاه «مراوداتی» داشته و حتی شنیدم که میگفتند با یک یهودی ایرانی هم روی هم ریخته بود!... خیانت شاه به کُردهای عراق به سختترین هزیمت آنان منجر شد.(ص68)
فصل دوم: هیولای انقلاب ظاهر میشود
وظیفه جدیدم در اسرائیل هیجانانگیز بود و کار و جدیت و پیگیری زیادی میطلبید، به گونهای که دیگر وقتی برای فکر کردن به عاقبت تلخ و سرنوشت شوم کُردهای معصوم و بیپناه عراق و خنجری که ایران به قلب آنها زد، برایم نمانده بود... در جریان گفتگوئی که رؤسا با من در اواخر بهار 1977 انجام دادند، پیشنهاد کردند که همین تابستانی که در حال رسیدن است، بعنوان رئیس دفتر نمایندگی تشکیلاتمان به تهران بروم. بله، خود تهران! بیشتر مثل آن است که به زور بخواهند کسی را بفرستند که محل جنایت علیه عزیزش را ببیند.(ص69)
در ماه مه 1977 اجلاس دورهای ساواک و سازمان ما در اسرائیل برگزار شد که ژنرال نصیری خود در رأس هیأت ایرانی در آن شرکت کرده بود... رئیس ما «خاکا» (که منظور «ایتسخاک خوفی»، رئیس وقت سازمان موساد است- مترجم) شخصاً مرا به ژنرال نصیری معرفی کرد. به ویژه از این بابت خشنود بودم که دوستم کامبیز را در جریان این اجلاس ملاقات کردم.(ص70)
خود ما اسرائیلیها هم، از حضور «اوری لوبرانی» سفیر وقت ما در ایران و کسی که قرار بود جایگزین او شود، «رئوبن میرخاو»، در این اجلاس بهره گرفتیم و جلسهای داخلی برای ارزیابی اوضاع ایران و روابط با اسرائیل برگزار کردیم... «اوری لوبرانی»، که همگان برای ارتباطات و آگاهیهای وسیع او احترام و ارزش زیادی قائل هستند، ارزیابی میکرد که حکومت شاه پنج سال دیگر دوام بیآورد. البته بعدها او گفت که وی سه سال را ذکر کرده نه پنج سال را... در فکر و قلبم، دیگر بر خشم خود از شاه و ساواک و نصیری بخاطر خیانت آنها به کردهای عراق غلبه کرده بودم زیرا نمیخواستم این فکر خشمآلود مانعی در راه انجام مأموریتم در ایران ایجاد کند.(ص71)
در ماه مه، من و دوستم «ب» (که قرار بود پست دبیری هیأت نمایندگیمان را برعهده داشته باشد) سوار بر بال هواپیمای «العال» برای دو ماه به تهران رفتیم تا در یک آموزشگاه معین فارسی بیآموزیم. میبایست با فارسی حداقل در سطح اساسی آشنا شویم به ویژه آنکه بسیاری از همتایان ایرانی ما در تهران زبان دیگری جز فارسی نمیدانستند.(ص71)
در بین فعالیتهائی که «رئوبن» مرا نیز در آن سهیم ساخت، ملاقات با رئیس جدید ساواک ژنرال مقدم بود. رئیس پیشین ساواک، ژنرال نعمتالله نصیری که پیشتر در اجلاس مشترک سازمانهایمان در تلآویو به او معرفی شده بودم، اکنون به عنوان سفیر جدید ایران در پاکستان منصوب شده بود.(ص72)
جای هیچ تردیدی نبود که مقدم برای اسرائیل ارج و احترام زیادی قائل بود و به ویژه این احترام و تحسین او متوجه «موساد» بود. در پایان دوره آموزش زبان فارسی و دریافت گواهی نامه به اسرائیل بازگشتیم تا این بار چمدانها را ببندیم و همراه با خانواده به تهران برویم و خود را برای مأموریتی چند ساله آماده کنیم.(ص73)
پسرم بیشتر اوقات خود را در منطقه بهجتآباد، که بیشتر اسرائیلیها در آن زندگی میکنند، با دوستان خود از خانوادههای اسرائیلیها سپری میکند. بنظرم میرسد وقتی مدرسهها باز شود و مدرسه ویژه اسرائیلیها هم نوگشائی شود، پسرم با فرزندان همین خانوادهها به مدرسه خواهد رفت.(صص75-74)
برای خود من نیز بسیار شگفتانگیز است که میبینم شمار خانوادههای اسرائیلی و اسرائیلیانی که در تهران و شهرهای دیگر ایران زندگی میکنند، تا چه حد زیاد است. شمار آنها از مجموع خانوادههائی که از طریق سازمانهای اسرائیلی رسمی برای کار در ایران مأموریت یافتهاند، مانند سفارت، آژانس یهود و «العال» بسیار بیشتر است. صدها مهندس، کارشناسان عرصههای مختلف؛ کشاورزی، آب و فاضلاب، ساختمان و راهسازی، ارتباطات، صنایع و غیره، همراه با خانوادههایشان در ایران به کار و زندگی مشغولند. کار اسرائیلیها اینجا به راستی پررونق است. نمایندگان شرکتهای بزرگ و متوسط و کسانی که به ابتکار شخصی خود آمدهاند، که بعضی از آنها کارمندان و مبتکران وابسته به شرکتها و کمپانیهائی هستند چون «سُولِل بونه»، «راسکو»، «موتورولا»، «تدیران»، «ورد»، «تاعاس» (صنایع نظامی اسرائیل)، «سولتام» و غیره و غیره.(ص75)
با توجه به تجربه دوره پیشین خدمتم و نیز از تعالیم و دورههائی که در ستاد سازمانمان در اسرائیل آموخته بودم، میدانستم که چه دلائلی موجب موفقیت این روابط متحول و گسترده بین دو کشور شده است. برای این موفقیت، معمولاً به این امر تاریخی اشاره میشود که کورش کبیر، پادشاه پارس، در منشور آزادی ملل اسیر که از سوی امپراطوری بابل گرفتار آمده بودند، یهودیان را نیز آزاد کرد و به آنان امکان داد به اورشلیم بازگردند و «بیتالمقدس یهود» را که در هجوم امپراطوری بابل ویران شده بود، دوباره بنا کنند. در کتاب «عزرا»،(از تورات مقدس)، از زبان کوروش، پادشاه پارس، خطاب به یهودیان پناه گرفته در ایران زمین چنین آمده است: «از تمام یهودیانی که در سرزمین من هستند کسانی که بخواهند میتوانند به آنجا بازگردند و خانه پروردگار، خدای اسرائیل را در اورشلیم بنا کنند. خدا همراه ایشان باشد». اما ایرانیان امروز نیز به منافع مشترک سیاسی- امنیتی توجه بسیاری دارند و میدانند که با وجود دشمنان و رقبای مشترک، این دوستی و همکاری میان ایران و اسرائیل به نفع آنهاست. کمونیسم، اعراب و دشمنان مشترک هر دوی ما را تهدید میکنند. در این دوره تاریخ معاصر نیز، ایران به پایگاهی برای یهودیان عراقی مبدل شد که از آن کشور میگریختند.(صص76-75)
گسترش روابط و همکاری میان اسرائیل و ایران به راستی که مدیون تلاشهای سه نفر است که «حق تقدم» دارند: «تسوی دوریل»، دبیر اول (سفارت)، که کار خود را هنگامی آغاز کرد که هنوز موقعیت خودش رسمیت نیافته بود و اصولاً فرد شناخته شدهای نبود ولی موفق شد همکاریها را به کانال خرید نفتی اسرائیل از ایران هدایت کند... «مئیر عزری» نیز با او همکاری داشت، که بعدها به سفارت اسرائیل منصوب شد و او موفق گردید که مناسبات دو کشور را در عرصههای مختلف گسترش دهد و پایههای این همکاری را مستحکم نماید. این گسترش همکاری، از جمله مدیون مناسبات شخصی در سطوح بالا بود که او با دولتمردان بلندپایه در تهران برقرار کرده بود. این افراد کسانی بودند که در دوره جوانی و تحصیلات با او هم دوره و همدرس بوده و در پی نزدیک شدن به وی بودند، از جمله به آن خاطر که تصور میکردند شاه مرتباً برای شنیدن حرفهایش گوش شنوائی دارد. فرد سوم، «یعکوو نیمرودی» بود که وابسته نظامی ما در ایران بود... مهمترین سهم و نقش را در برقراری مناسبات امنیتی و خریدهای تسلیحاتی میان دو کشور و دو ارتش ایفاء کرد و نقش بسزائی در تحکیم همکاری در این عرصهها داشت. افسران ارشد ایرانی در پی نزدیکی با او نیز بودند، به این امید که وی در تماسهایش با مقامات بلندپایه ایران پیشنهاد ارتقاء آنها را مطرح نماید.(صص77-76)
در همین یک سال اخیر، وزیر خارجه «موشه دایان» و نیز نخستوزیر «مناخم بگین» به تهران آمدهاند، تا از جمله در مورد مذاکرات تاریخی که این روزها اسرائیل با مصر به عمل میآورد، به شاه گزارش بدهند. اما با توجه به بهبود مناسبات میان ایران و مصر بنظر میرسد که شاه بیش از آنچه که ما میخواستیم در دیدگاههای خود در قبال مصر و دوستش انور سادات علاقمندی نشان میدهد. بنا به دلائل امنیتی که نمیتوان آن را توضیح داد، مناسبات میان تشکیلات امنیتی دو کشور نیز جایگاه خاصی یافته بود و «موساد» سهم بسزائی در شالودهریزی و گسترش مناسبات استراتژیک و روابط عملی دو کشور داشت.(ص78)
از جمله در یاری مشترک به کُردهای عراق، که این یاریرسانی به مدت ده سال از سوی ایران و اسرائیل در قبال کردها ادامه داشت. همچنین رهبران «موساد»، مانند «تسویکا زمیر» و اکنون «ایتسخاک خوفی» (ملقب به خاکا)، هر یک به نوبه خود، در تقویت مناسبات استراتژیک دو کشور نقش مهمی ایفا کردند.(ص79)
دیدارهائی با تمامی رؤسای آن بخشهای ساواک که علاقمند به همکاری با آنها بودیم، به عمل آوردهایم، از ژنرال مقدم در رأس سازمان گرفته تا پائینترها. همچنین با فرماندهان سازمانهای اطلاعاتی ارتش، ژنرال برومند که تازه پست خود را دریافت کرده بود، ژنرال شجاعی فرمانده رکن اطلاعات، معاون او ژنرال پرورش و زیردستیهای آنان که با امور عراق سروکار داشتند، ملاقاتهائی به عمل آوردیم. ما به اتفاق یکدیگر به آبادان در جنوب غرب ایران نیز سفر کردیم. همچنین از خرمشهر بازدید نمودیم که بخش حساس و داغ مرز ایران با عراق محسوب میشود و نیز شطالعرب (اروند رود) را نظاره کردیم. با کشتی ایرانی در آبهای رود کارون که از شطالعرب سرچشمه میگیرد طول رودخانه را طی میکنیم و من در خود احساس هیجان دارم که ما به عنوان اسرائیلیهائی که همین اخیراً عراق سربازانش را علیه ما به جنگ «یوم کیپور» فرستاد، اکنون درست زیر دماغ سربازان عراقی حرکت میکنیم. دوست ما «خ» هم در این سفر همراه ماست.(صص80-79)
ژنرال مقدم نیز سخن زیادی نگفت ولی از همان مقداری هم که گفت میشد درک کرد که او نگران است. با وجود این، بنظر میرسید که او بیش از حد انگشت اتهام را متوجه «تحریکات خارجی»، مانند کمونیسم میکند و آنگونه که باید به مشکلات داخلی در بوجود آمدن این وضعیت نگران کننده توجه ندارد. میهمانداران ما، مانند همیشه مراقبند که در کنار کار نیز پذیرائی دلپذیری به عمل آورند و اندکی هم اسباب سرگرمی و تفریح ما را فراهم آورند. آنها من و «دیوید کیمخی» را با یک هواپیمای سبک به دریای خزر فرستادند تا کمی استراحت و گردش کنیم.(ص81)
در یازدهم اوت رئوبن را تا فرودگاه مهرآباد همراهی میکنیم و هنگام خداحافظی او به شوخی به من میگوید ایران را یک پارچه تحویل گرفتی، آنرا همینگونه نگاهدار. همان شب نیز برای «ی» دبیر هیأت نمایندگی ما در تهران، که دوره مأموریتش به پایان رسیده، میهمانی خداحافظی در منزل یوسف «جدا» (که بعدها باز هم از او سخن خواهم گفت) برپا شده است. در اخبار رادیو از وقوع ناآرامی و تظاهراتی در اصفهان خبر میدهند و اضافه میکنند که به دلیل این تنشها حکومت نظامی برقرار شده است. بعدها پی بردم که تظاهرات همان روز اصفهان در واقع چون یک گلوله کوچک برفی بود که اندکاندک به بهمن بزرگی تبدیل شد که پایههای حکومت را ویران کرد.(ص82)
در سال 1839، حادثه هولناک و تلخی برای یهودیان مشهد بوقوع پیوست. زنی یهودی که مانند بسیاری دیگر از اهالی شهر جذام گرفته بود، به یک طبیب سنتی مراجعه کرد تا شاید زخم جذام او را درمان کند. این به اصطلاح «طبیب» به او رهنمود داد سگی را بکشد و خون آنرا بروی پوست دستش بمالد تا زخم درمان یابد. یک جوان مسلمان لات که زن از روی ناچاری و برای گرفتن یک سگ به وی پناه آورده بود، بر سر دستمزدی که این زن بیچاره باید به او میداد، با وی به نزاع برخاست و کار مجادله بالا گرفت. در آن روز که جزو ایام ماه رمضان مسلمان بود، این لات در کوی و برزن براه افتاد و با صدای بلند، به دروغ ندا در داد که یهودیان در محله خودشان، عمداً در ماه رمضان، سگی را سربریده و نام آن را حسین گذاشتهاند. نام حسین و مقام او برای شیعیان بسیار عزیز و بلندمرتبه است. مردم نادان که از حقیقت خبر نداشتند، براه افتادند و خشمگنانه به محله یهودیان هجوم بردند... در پایان آن روز معلوم شد شمار کشتهها 32 نفر است و بقیه هم زخمی و بیخانمان و مال باخته و بشدت ترسیده... بقیه 370 نفر یهودیان زن و مرد و کودک ناچار شدند که اسلام بیآورند. این ماجرای دردناک یهودیان مشهد است که به آنان «جامعه یهودیان آنوسیم» میگویند. («آنوسیم» در زبان عبری، یعنی کسانی که تحت اجبار و برخلاف میل و اراده خویش به اقدامی دست میزنند و کاری انجام میدهند که دیگران بزور به آنها تحمیل میکنند.) یهودیان به ظاهر مسلمان شده در طول تمامی سالها، درون خانهی خود و در دل خویش به یهودیت و به دین اصلی خویش وفادار ماندند، هرچند که در ظاهر ناچار بودند مانند مسلمانان رفتار نمایند. آنان را «جدیدیها» (که کنایه از «جدیدالاسلام»- تازه اسلام آوردههاست) خطاب میکردند.(ص84)
برای یهودیان بیچاره مشهدی که در یک روز جسد 32 نفر از عزیزانشان را خاک کردند، چه چاره دیگری جز تن در دادن به خواسته زورگویان باقی مانده بود؟ لذا آنان سالهای سال ناچار بودند زندگی دوگانه خود- یکی ظاهری و دیگری واقعی- را ادامه دهند، تا آن که اکثر آنها در دهههای بعد موفق شدند با پشت سرنهادن مشقات فراوان آن سالها، خود را پیاده و یا با شتر و الاغ به سرزمین اسرائیل برسانند، و حالا همین جیمی، دوست تازهام که او را در تهران شناختم، و از نوادگان چنین خانوادههای یهودی مشهدی «آنوسیم» است، بنظر میرسد که از تظاهرات ضدشاه خوشحال است.(ص85)
تردیدی نیست که این مشت آهنین نیز به نوبه خود موجب اوج گرفتن عملیات تروریستی خواهد شد، و دایره خشونتها را گسترش خواهد داد. زیرا این یک دایره بسته است که خشونت، خشونت در پی دارد. بعدها بیشتر و بیشتر ثابت شد که خشونتی که ساواک نشان داد، شاید یکی از عوامل مهم و اساسی در وخامت هرچه بیشتر اوضاع و سقوط حکومت شاه بود. ما و ایرانیها ضربالمثل مشترکی داریم که میگوید: «دیوانهای سنگی در چاه میاندازد که صدانسان عاقل نمیتوانند آن را بیرون آورند.(ص86)
یک کاست جعلی در تهران توزیع شده بود، که به احتمال قوی بخشی از جنگ روانی بود که از سوی ساواک علیه آیتالله خمینی دنبال میشد. بعدها، امیرطاهری روزنامهنگار ایرانی در کتاب خود بنام «روح-الله (که در سال 1985 منتشر شد) نوشت از شنیدن این کاست بشدت شگفتزده شد. کاست ظاهراً دربرگیرنده یک خطابه مذهبی بود، که در آن گوینده سخنان خود را با لفاظی و کاربرد کلمات پرطمطراق خطاب به آیتالله خمینی آغاز میکند... ولی پس از این لفاظیها که گوینده کاست دیگر تا اینجا توجه شنونده را حتماً جلب کرده، حمله به خمینی را آغاز میکند و شخصیت او بعنوان یک فرد فاسد مورد تهاجم قرار میگیرد... آن کاست و آن مقاله اطلاعات نتیجه کاملاً معکوسی داد. نه تنها افراطیون که طبیعتاً و از همان آغاز از آیتالله خمینی طرفداری میکردند، بلکه دیگر علمای مذهبی نیز که میانهرو بودند، به صف ناخشنودها پیوسته و این قبیل اعمال ساواک را ضربه به اسلام تلقی مینمودند. تندترین واکنشها در قم مشاهده شد.(صص87-86)
ساواک شمار زیادی را نیز دستگیر کرد که در بین آنها روحانیون وفادار به خمینی دیده میشدند. آیتالله سیدمحمود طالقانی و حسینعلی منتظری از جمله دستگیر شدگانی بودند، که ساواک با بازجوئی توأم با شکنجه از آنان «استقبال» کرد. در بخش شمال غرب کشور نیز، تبریز دستخوش طغیان و امواج خشم مردمی شده بود و آنجا نیز نیروهای امنیتی با قساوت قلب با تظاهرکنندگان برخورد کرده و شماری را به قتل رسانده بودند.(ص87)
اینگونه بود که نیروهای امنیتی با دست خود «شهدای تازه» به انقلاب «هدیه» میکردند! حتی رهبران روحانی میانهرو، مانند آیتالعظمی سیدکاظم شریعتمداری صدای خود را علیه رفتار حکومت شاه بلند کرده... شریعتمداری با شیوه خمینی که معتقد به دخالت فعال دین در امور سیاسی و حکومتمداری بود، مخالفت میکرد. اما او نیز نمیتوانست گوشهای بنشیند، دست روی دست بگذارد و شاهد آن باشد که حکومت با قساوت قلب و خشونت تظاهرات و ناآرامیها را سرکوب کند.(ص88)
در سال 1976، چند سال پس از جشنهای دو هزار و پانصدساله شاهنشاهی در تخت جمشید (پرسپولیس)، بدون اطلاع قبلی و ترتیبات لازم، شاه تقویم هجری قمری و هجری خورشیدی را که در کشور رایج بود، به ناگهان به تقویم شاهنشاهی مبدل کرد، که این اقدام همانند انداختن تیر زهرآگینی به قلب و روح روحانیون متعصب بود.(ص88)
چنین بنظر میرسید که ساواک در گزارشهای خود به شاه تلاش میکرد، برای خوشایند او، و شاید نیز از ترس او، از دادن گزارش و اطلاع واقعی و آگاه کردن وی از ابعاد حقیقی خطرات و جریانها خودداری نماید.(ص90)
شاه خود را به عنوان رئیس یک کشور با قدرت تلقی میکرد. پا به پای سیاست توسعه و پیشرفت داخلی، که با شتاب ادامه داشت و هیچکسی نمیتواند آن را کتمان کند، شاه با «عمو سام» ثروتمند آمریکائی در دادن وام و اعتبارات کلان به کشورها و دولتهای مختلف در سطح جهان به رقابت برخاسته بود و در این راه درصد و میزان بهره برای او اهمیتی نداشت. حتی اروپای ثروتمند برای گرفتن وامهای کلان و انجام قراردادهای بازرگانی عظیم (بویژه بین ایران با بریتانیای کبیر، فرانسه، آلمان و ایتالیا) به پای شاه افتاده بود.(صص91-90)
شاید بشود گفت که افزایش بهای نفت نه تنها قلب و روح او را تسخیر کرده بود بلکه شاید به قولی نفت در مغزش هم جاری بود و او را دچار عقده خودبزرگبینی کرده بود. بخاطر «نگرانی از سرنوشت جهان» شاه در سال 1977 یک تیم برای طرحریزی استراتژیک بینالمللی برپا کرد که بزرگان و نامآوران عرصه راهبردی جهان، همچون دکتر هنری کیسینجر و نخستوزیران بریتانیا (مانند ادوارد هیث) فیلسوف فرانسوی ریمون رون، بانکدار مشهور آمریکائی دیوید راکفلر، سیاستمدار آمریکائی جورج شولتس و رهبر منطقه باواریای آلمان فرانتس یوزف شتراوس اعضای این تیم بودند. به راستی که تیم بسیار محترمانهای تشکیل شده بود که میبایست عرش اعلا را برای ارتقاء مقام جهانی شاه آماده کند.(ص91)
هرچه که بیشتر وجهه و پرستیژ شاه از دید خویش بالا و بالاتر میرفت، به همان میزان وی از تماس با جهان واقعی پیرامونش دور گردیده و به همان میزان نیز واژگان کلیدی: «قدرت» و «ثروت» برای او در مسیری پر از فاجعه به جلو میرفتند. فساد مالی، بدون هیچ حد و مرز و خجالتی گسترش یافته بود. رشوه هم یکی دیگر از کلمههای کلیدی در روابط روزمره بود، که بدون آن هیچ کاری را نمیشد از پیش برد.(ص92)
گنبد و بارگاه فاسدان در دست بلندپایگان نظام،بستگان خانواده سلطنتی و نزدیکان آنها بود. فساد گسترده و خیرهکننده موجب تعمیق تنفر مردم از شخص شاه و حکومت شده بود، هرچند که به نظر میرسید خود او از فساد مالی به دور باشد. گفته میشد که شاهزاده اشرف، خواهر دوقلوی شاه ید طولائی در فساد دارد، نه تنها فساد مالی، بلکه در زمینههای دیگر نیز او را مظهر فساد تلقی میکردند. حتی ادعا میشد که وارد پارتیهای شبانه میشد و پسران جوان خوش بر و رو را برای معاشرت و همبستری برمیگزید، و وای بر آن کس که به این خواسته پاسخ مثبت نمیداد و وای بر همسر یا زن جوان آن مرد اگر صدای مخالفتی بلند میکرد. این امر هم در وارد شدن حکومت به سراشیب سقوط کمک کرده بود. نه تنها حکومت پلیسی، دستگیریها، دوختن دهانها و شکنجه بازداشتیها، که فساد اخلاقی که به نزدیکان شاه نسبت داده میشد، بختی برای بقای حکومت نگذاشته بود.(ص92)
ایالات متحده آمریکا بپا خاست و با اغراق بسیار زیاد، موضوع حقوق بشر را مطرح کرد. در آن مرحله، افراد بسیار کمی بر این باور بودند که گوشزد کردن این قضیه از سوی آمریکا اقدامی بشدت اغراقآمیز است. ولی هنوز مدتی از بهمن بزرگی که بر سر حکومت شاه خراب شد سپری نگردیده بود که همگان، یا اکثریت، پی بردند که ایالات متحده در اصرار خود برای وادار کردن شاه به رعایت حقوق بشر و دادن آزادی بیان شدیداً جانب اغراق در پیش گرفته بود.(ص93)
در ایالات متحده هیچگاه کمیسیون تحقیقی برپا نشد تا نقش و سهمی را که دولتمردان آمریکا در این سقوط بزرگ شاه ایفاء کردند، مورد بررسی قرار دهد و میزان مسؤولیت آمریکا را مشخص نماید. زیرا ایالات متحده با دست خود موجب دردسر بزرگی برای جامعه جهانی و ملل دنیا شد. وقوع انقلاب اسلامی بنیادگرایانه، بروز جنگ ویرانگر برای ملت ایران، و دردسر بزرگی که «حزبالله لبنان» بوجود آورد، به گروگان گرفتن شهروندان آمریکا در لبنان و کشتار صدها نفر از چتربازان آمریکائی در لبنان که بدست «حزبالله» صورت گرفت، کشتارهای دیگر و طرحهای تروریستی بیشماری که علیه اهداف آمریکائی و اسرائیلی در سطح جهان صورت گرفت و غیره و غیره، همگی از عواقب سیاست خود آمریکا بود.(ص93)
ایرانیهای بسیاری، بویژه نیروهای مخالف شاه- چه حق با آنها بود، چه نه- سیاست کارتر را مخالفت با شاه تعبیر و تلقی میکردند. شاه نیز که از پشت کردن احتمالی آمریکا نگران شده بود، درصدد برآمد پیش از پدیدار شدن نشانههای تب، برای آن دوا و درمان بیابد و لذا شخصاً چند گام در راستای آزادی و لیبرالیزه کردن سیاستهایش و گشادن بندها از کمر بردارد. روزنامهها امکان یافتند مقالههای انتقادی، البته با لحن ملایم، منتشر کنند. زندانیان سیاسی آزاد شدند- هرچند که به موازات آن، دستان دراز ساواک نیز مخالفینی را به طرق مختلف و پنهانی از سر راه برمیداشتند. اوپوزیسیون میگفت که مرگ مصطفی، پسر آیتالله خمینی که محبوب پدر بود، در تبعید آنان در عراق، کار ساواک بوده است. همچنین مخالفان ابراز «اطمینان» میکردند که مرگ دکتر علی شریعتی که در خارج از کشور روی داد، از سوی ساواک صورت گرفته است. اما به نظرم میرسد که حداقل در مرگ مصطفی خمینی، ساواک نقش نداشت و طبق شواهد بسیار، او بر اثر سکته قلبی در گذشت. حتی خود او احساس میکرد مرگش نزدیک است و وصیتنامه خویش را نوشته بود. نام دکتر علی شریعتی، پس از مرگش، بعنوان مربی ایدئولوژی سازمان چریکی «مجاهدین خلق» آوازه یافت.(ص95)
در ژوئیه 1977 شاه آموزگار را به جای هویدا به پست نخستوزیری گماشت. عامه مردم از کُنه حقیقت و دلائل این تغییر آگاه نبودند ولی مخالفان مذهبی این اقدام را نیز با شک و تردید تلقی کردند و نخستوزیر جدید را مسؤول انتشار مقاله فتنهانگیزانه علیه خمینی در روزنامه اطلاعات معرفی میکردند. زمان نشان داد که این گامها نیز در راه آزادسازی فضای سیاسی اندک بود و هم بسیار دیر برداشته شد و لذا اثربخش نبود.(ص96)
دکتر ابراهیم یزدی، یک شهروند ایرانی که تابعیت آمریکائی داشت و از دستیاران بلندپایه آیتالله خمینی در ایام تبعید او بود... در پی گزینش کارتر به ریاستجمهوری آمریکا، توجه خمینی را که آن هنگام در تبعید نجف در عراق بسر میبرد به این نکته جلب کرد که زمان مناسب برای آغاز کار فرا رسیده است.(ص96)
مهدی بازرگان، دبیر کل نهضت آزادی و یک تحصیلکرده مذهبی نزدیک به خمینی، که بعد از انقلاب به پست نخستوزیری دولت موقت رسید، بعدها در کتاب خود با عنوان «انقلاب ایرانی در دو گام» نوشت وی و نیروهای اوپوزیسیون بسیاری فعالیت سیاسی خود را بلافاصله پس از گزینش کارتر به مقام ریاستجمهوری و با دلگرمی به دیدگاههای او از سر گرفتند. داریوش فروهر هم که در دولت انقلابی به پست وزارت کار رسید، و بسیاری دیگر نیز همینطور.(صص97-96)
در آمریکا مرسوم است که پس از روی کار آمدن رئیسجمهوری جدید، تمامی مقاماتی که بر اساس وفاداری به رئیسجمهوری قبلی به پست و مقامی رسیدهاند، از سمت خود کنار میروند تا رئیسجمهوری جدید افراد مورد نظر و وفادار به خود را به آن مقامها منصوب کند. در همین چارچوب بود که ریچارد هلمز سفیر ایالات متحده در تهران نیز که پیشتر رئیس «سی.آی.ای» (سیا) بود، از پست سفارت کنار رفت. ولی این کنارهگیری او، به ویژه به این خاطر که شخص او سمبل مناسبات استراتژیک بین دو کشور محسوب میشد، به بروز شکافی در روابط تعبیر گردید.(ص97)
در نوامبر 1977 شاه روانه آمریکا گردید، که درست یک سال از برگزاری انتخابات آمریکا سپری شده بود. شاه و دستیارانش شبهای بسیاری را از دغدغه خاطر که دلیل تعویق ارسال این دعوتنامه چه میتواند باشد، با آرامش به بستر نرفتند... در ساعتی که پرزیدنت کارتر از شاه در صحن چمن کاخ سفید استقبال رسمی به عمل میآورد، شماری از مخالفان شاه، که اکثراً دانشجویان ایرانی در آمریکا بودند، در برابر کاخ سفید گرد آمده و با سروصدای زیاد علیه او شعار میدادند. پلیس درصدد پراکنده کردن تظاهرات برآمد و به کاربرد گاز اشکآور متوسل شد. اما به نظر میرسید که حتی هوا هم با شاه لج کرده، زیرا جهت باد به ناگهان عوض شد و گازهای پراکنده شده به سوئی حرکت کردند که شاه و کارتر در آنجا ایستاده بودند.(ص98)
بعدها کارتر احساسات و خاطره خود را از آن رویداد تعریف کرد و گفت پی برد که شاه یک انسان دوستداشتنی و در عین حال مغرور و بیتکبر است، و در آن لحظات بسیار آرام بود و با اطمینان به نفس رفتار میکرد و میکوشید حادثه گاز اشکآور را نادیده بگیرد و به طرز بسیار غافلگیر کنندهای رفتار محجوب و متینی داشت.(ص98)
همانند سایر رؤسای جمهوری ایالات متحده، کارتر نیز شاه را همپیمان قدرتمند آمریکا تلقی کرد و توانائی او را در پیشبرد مناسبات دوستانه با مصر و عربستان سعودی و نیز آمادگی شاه را برای ادامه فروش نفت به اسرائیل، علیرغم تحریم عربی تحسین میکرد.(ص98)
هنوز یک ماه سپری نشده بود که کارتر سفرشاه را با دیدار رسمی از تهران پاسخ گفت، که با احترام و رعایت تمامی آداب و رسوم دیپلماتیک توأم بود. در این سفر بود که کارتر از شاه قدردانی کرد و گفت: «با توجه به رهبری خردمندانه شاه است که ایران به جزیره ثبات در این بخش از جهان که یکی از ناآرامترین نقاط دنیاست، مبدل شده است». ولی بعدها معلوم شد که کارتر همچنان به قضیه «حقوق بشر» بعنوان یکی از موضوعهای اساسی که موجب دغدغه خاطر است، توجه دارد و به پیروی از او، ویلیام سولیوان سفیر آمریکا در تهران نیز از گوشزد کردن این امر خسته نمیشد.(ص100)
تمام تلاش سفارت و واحدهای مختلفش آن بود که پی ببریم چه خواهد شد و باید در انتظار چه حوادثی باشیم تا مبادا خدای ناکرده برای مقابله با رویدادهای ناگوار احتمالی آمادگی کافی نداشته باشیم. ولی تغییر و تحولات و انتصابات زیادی که تابستان صورت گرفته بود، بر کار سفارت و نیز ما اثر گذاشته بود. در بخش هیأت نمایندگی «موساد» در ایران، من به پست ریاست منصوب شده بودم. دوستم «تسادوک اوفیر» نیز تازه به عنوان معاون من منصوب شده بود و نیز «ب» به پست دبیری هیأت برگزیده شد و در مورد پستهای دیگر نیز تغییر و تحولاتی روی داده بود، که این انتصابات زیاد و یکجا از نظر سازمانی درست نیست و میتواند زیانآور باشد.(ص100)
سفیرمان «اوری لوبرانی» با آن دانش وسیع و آگاهیهای فراوانش و با آن ارتباطات شخصی و تجربه زیادی که اندوخته بود، دوران پایان سفارت خود را سپری میکرد. در واقع از یک سال قبل از آن، خانوادهاش به اسرائیل بازگشته بود و خود او بین تهران و اسرائیل دائماً در پرواز بود. قرار بود «یوسف هرملین» رئیس «شباک» (سرویسهای امنیت داخلی اسرائیل) که پیشتر رئیس من بود، جایگزین «اوری لوبرانی» شود.(ص101)
دبیر اول سفارت «یورام شانی» نیز که وظیفه او تلاش برای در دست داشتن نبض سیاسی و اجتماعی جامعه ایران و داشتن ارتباط با شخصیتهای اجتماعی و رسانههای گروهی ایران بود، جای خود را به دکتر «عزری ال کارنی» داد. افسر امنیتی سفارت «حییم» و نیز «کاهانی» معاون وابسته نظامیمان هر دو تازه به این پستها رسیده بودند. دو اقتصاددان سفارت نیز «پینی افیک» و «داوید تسور» تازه مأموریت محوله را آغاز کرده بودند... در بین تمامی بلندپایگان سفارت، تنها دو نفر قدیمی بودند: سرهنگ «ایتسخاک سگو» وابسته نظامی، که ارتباطات چشمگیری با بلندپایگان ارتش ایران داشت و «موشه گیلبواع» که از آگاهیهای وسیعی برخوردار بود.(صص102-101)
در چنین وضعیتی که همه تخممرغهای ما در یک سبد، یعنی سبد حکومت قرار گرفته بود، وقوع یک تنش سیاسی شدید میتوانست سبد ما را همراه با حکومت بشکند. با توجه به این واقعیت که شاه و حکومتش از سوی اوپوزیسیون نشانهگیری شده و مورد تنفر عامه مردم قرار گرفته بودند، در همگان این تصور اشتباه هم ایجاد شده بود که اسرائیل «همدست حکومت فاسد و سرکوبگر است» و در دستگیریهای سیاسی، بازجوئیها و شکنجهها، سوءقصدها و دوختن دهانها که از سوی ساواک صورت میگیرد، گویا دست دارد. با توجه به حالتی که ایجاد شده بود، برای اسرائیل به هیچ وجه امکانپذیر نبود که به ملت بگوید ما دخالتی در این فجایع نداریم.(ص103)
برای کارمندان سفارت روشن گردید که باید دست به تلاش تازهای بزنند و بکوشند با نیروهای اوپوزیسیون آشنا شوند و حقیقت را برای آنها توضیح دهند. ما حاضر شدیم با هر یک از نیروهای مخالف شاه که حاضر به گفتگو با ما باشد، آشنا شویم... من خود شخصاً درصدد برقراری ارتباط با مخالفان برآمدم و حتی به شوخی به دوستان میگفتم باید با «او- اولای- پوزیسیون» (او- شاید- پوزیسیون) آشنا شویم... در مورد اینکه این وظیفه جدید برعهده چه کسی نهاده شود، یک سردرگمی سازمانی در بین ما بوجود میآید. بنظر میرسد که سفارت خود را نسبت به اجرای این وظیفه مشتاق نشان نمیدهد.(ص104)
در هر حال، در این مرحله از تحولات داخلی ایران، برای من روشن بود که مأموریت اساسی من برای آینده بسیار نزدیک- حتی اگر رسماً جزو وظایفی نیست که از سوی «موساد» برعهدهام نهاده شده، اقدام به گردآوری اطلاعات پیرامون اوپوزیسیون ایرانی است.(ص104)
منطق و نیز احساسات قلبی به ما حکم میکرد، به حکومتی که ظاهراً قدرتمند بود و همه جنبههای زندگی جامعه را زیر نظر داشت، اعتماد کنیم و مطمئن شویم که حکومت اجازه نخواهد داد تنش دامنهدار گردد و نظم زندگی را کاملاً درهم بریزد. منطق میگفت به هیچ وجه امکان ندارد که چنین شاه قدرتمندی که با مشت آهنین حکومت میکند، با آن ساواک که قادر به انجام هرکاری هست، با آن نظام و حکومتی که پشت ساواک قرار دارد، با آن ارتش عظیم و آن ژنرالهائی که خود را تافته جدا بافته از مردم میدانستند، در برابر مشتی گروههای چریکی یا روحانیون مبارز، یا در برابر آن نیروهای لیبرال اوپوزیسیون با آن رفتار تیتیش و پرافاده یک باره فرو ریزد و نشانی از حکومت نماند. نه منطقی نبود!(ص105)
فصل سوم: اسرائیلیها در کانون گردباد
نوزدهم اوت 1978 سنگینترین فاجعه در آبادان، همان شهری که ما چند روز قبل از آن دیدار کرده بودیم، رخ داد. تروریستها سینما «رکس» شهر را به آتش کشیدند. سئانس سینما ابتدا با نمایش فیلم مستند کوتاهی درباره دستآوردهای شاه آغاز شده بود و پس از آن فیلم گوزنها، ساخته یکی از کارگردانان مشهور سینمای ایران بروی اکران رفته بود. تروریستها کاری کرده بودند که مطمئن شوند تمامی درهای سالن از بیرون بسته و قفل شده است... این فاجعه، مرگ حدود ششصد انسان، از جمله کودکان را در پی آورد... کاملاً محتمل است که این فاجعه و نیز وقایع بیشمار دیگری از این قبیل، همگی کار روحانیون بنیادگرا و طرفداران آنها بود.(صص108-107)
خلاصه، آنها هر فرد و هر مکان را که ممکن است بوی «فرهنگ استکباری جهانی» بدهد، تحت شعار «از یوغ آمریکای صهیونیست نجات یابیم»، مورد حمله قرار دادند. جای هیچ شگفتی نبود که زهرآگینترین حملات تبلیغی و لفظی، با الهام از خمینی، علیه صیونیسم، یهودیان و کشور اسرائیل و علیه «آمریکای صهیونیست» صورت میگرفت... یکی از پایههای اساسی انقلاب اسلامی که آن هنگام وقوع آن در حال نزدیک شدن بود، و اصولاً یکی از مبناها برای خمینی، رهبر انقلاب، تنفر از اسرائیل و نفرت از یهودیان بود، چرا که تنفر یکی از آسانترین راهها برای رسیدن به هدف انقلابیون بود- چه بسا که در طول تاریخ نیز ثابت شده بود که ایجاد تحریک و فتنهانگیزی علیه یهودیان و نسبت دادن تقصیر همه نابسامانیها و خطاها به گردن باریکتر از موی یهودیان خرجی ندارد و توده ناآگاه را میتواند تحریک کند. آنها اسرائیل را «شیطان کوچک» در کنار ایالات متحده که آنرا «شیطان بزرگ» لقب داده بودند، خطاب میکردند.(ص109)
حتی گاهی مدعی می شوند که این «شیطان کوچک» است که «شیطان بزرگ» را تولید کرده و اراده خود را به آن دیکته میکند و آنرا به دنبال خواستههای خود میکشد. «یهودیان و هواداران خارجی آنها با اساس اسلام مخالفند و هدف آنها برپائی حکومت یهودی جهانی است و از آنجا که آنها یک گروه فعال بسیار پرنفوذ هستند، این خطر را احساس میکنم که خدای ناکرده، روزی موفق شوند نیت شوم خود را عملی کنند». این تنها یکی از نقل قولها از نوشتههای تحریکآمیز و فتنهانگیزانه خمینی، در کتاب «کشفالاسرار» است که آن را در سال 1942 نوشته بود.(ص109)
«آمریکا ریشه تمامی بدبختیهای ماست. همه بدبختیهای ما از اسرائیل ناشی میشود. اسرائیل بخشی از آمریکاست. نمایندگان مجلس ما هم آمریکائی هستند. وزیران ما هم آمریکائی هستند.» اینها حرفهائی بود که خمینی میگفت و جشنهای دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی را که در تختجمشید برگزار شده بود، «توطئه اسرائیلی علیه اسلام» توصیف کرده بود.(ص110)
امیر طاهری که با چشمان تیزبین خویش به حقیقت پی برده، در کتاب خود، «روح- الله» توضیح میدهد که در خاورمیانه اسلامی، اکثر روشنفکران و سیاستمداران نمیخواهند آشکارا نیات یهودستیزی خود را مطرح کنند و لذا در لفافه ستیز با اسرائیل، برای رسیدن به قصد خود عمل میکنند... کاملاً واقف هستند که ستیز با یهودیت بخش جدائیناپذیری از راه و روش نازیسم بوده و لذا در جهان امروز، مطرح کردن صریح یهودستیزی، در هر سازمان و حزب و تشکلی موجب نفرت و خشم میشود. ولی خمینی این فیس و افادهها را نداشت و برای او مطرح نبود که دیگران چه در مورد او فکر میکنند... او پروائی نداشت که بارها و بارها در گوش وفادارانش ادعا کند که یهودیان و بهائیها چه فجایعی بر اسلام تحمیل کردهاند، و از آنها خواست این خطرات را به گوش دیگر مسلمین نیز برسانند. برای او کاملاً روشن بود که بدون خون و خونریزی کار به پایان نمیرسد... زیرا از نظر وی هیچ چیزی مانند خون نمیتوانست به تحریک و تهییج افکار عمومی در جهت خواسته او برای انقلاب منجر شود. بنابراین با همین «روحیه سازندگی» بود که نیروهای مخالف شاه، شتابان ادعا کردند که فاجعه آتشسوزی سینما «رکس» آبادان اقدامی بوده که از سوی عوامل ساواک و عوامل اسرائیل انجام شده است!(صص111-110)
خمینی، از تبعیدگاه خود در نجف با تدبیر و کاربرد راههای مدرن و امروزی به پیشبرد تبلیغ و تحریک پرداخت. مهمترین وسیلهای که او در دست داشت، نطق و خطابه و وعظهای مذهبی بود که از طریق توزیع دهها هزار کاست، با بهای بسیار نازل، در دسترس همگان قرار میگرفت. در همه جا، به ویژه در بازار به سهولت میشد این کاستها را دریافت کرد و شنید. مغز خمینی جریانها را به پیش میبرد و دستانی در همه جا بودند که به آن کمک میکردند.(ص111)
خمینی تریبون مستقیم دیگری نیز در اختیار گرفته بود و آن این واقعیت بود که متأسفانه، رادیوی پرآوازه بی.بی.سی به خدمت او درآمده بود. بی.بی.سی خطابهها و وعظهای خمینی را که علیه شاه از نجف ایراد کرده بود، پخش میکرد، با او و هواداران و دستیارانش مصاحبه میکرد و نوارهای این برنامهها نیز مفت و مجانی بصورت کاست به دست مردم میرسید... البته بعدها وقتی مردم نتیجه کار را دیدند، حق بی.بی.سی را کف دستش گذاشتند، و مردم ایران تا به امروز به بخش فارسی این رادیو لقب «آیتالله بی.بی.سی» دادهاند.(ص112)
جمشید آموزگار، نیز مرتکب یک سهلانگاری احمقانه شد. او که خود را یک تکنوکرات میدانست، بودجه کشور را به میزان چشمگیری کاهش داد... مقرری ماهیانهای را که از محل بودجه اعتبارات ویژه دفتر نخستوزیری به طلاب حوزههای علمیه کشور پرداخت میشد، و روی هم رفته معادل دهها میلیون دلار بود، کاملاً باطل کرد. هزاران ملا و طلبهای که از این مقرری برخوردار میشدند، دیدگاههای معتدل و میانهرو داشتند... گفته میشد که حتی آیتالله العظمی سیدکاظم شریعتمداری، رقیب و مخالف اصلی خمینی، در شمار روحانیونی بود که از محل بودجه دفتر ویژه نخستوزیری- یعنی ساواک- حقوق میگرفتند. این حماقت و اشتباه موجب شد که یکباره آخرین نشانههای حمایت از حکومت در بین نهاد روحانیت نیز از بین برود.(ص113)
رکن سوم ساواک، در واقع سرویس امنیت داخلی بود (مانند «شباک» خودمان) اما نه مستقل بلکه درون ساواک. همانند حکومتهائی که از اصول دمکراسی به دورند، در ایران نیز این سازمانها با مشت آهنین، چه در قبال امور خارجی و چه در امور داخلی عمل میکردند. آنها هم مأمور گردآوری اطلاعات بودند و هم وظیفه مقابله با مخالفان را برعهده داشتند و همچنین وظائف ویژهای نیز عهدهدار میشدند. در کشورهای دمکراتیک، این دو سرویس از یکدیگر کاملاً جداست.(ص114)
بنابراین، در سفارت به تقسیم کار پرداختیم، که هر کس چه باید بکند. سفیر، کاردار و مشاور موظف شدند در تماسهای رسمی خود با دولتمردان و یا هر تماس رسمی دیگری، حتی با روزنامهنگاران، آنها را به حرف بیآورند و ببینند آنها چه ارزیابی دارند. البته آنها نیز به نوبه خود انتظار داشتند پاسخ همین پرسش را از مقامات اسرائیلی که با آنان ملاقات میکردند، بشنوند و در جریان ارزیابی آنها قرار گیرند.(ص115)
همانگونه که پیشتر توضیح دادم، تلاش اساسی در مورد گردآوری اطلاعات، بصورت غیرمستقیم، به من واگذار شده بود. (یعنی این یکی هم.) میبایست با برنامه پیش میرفتم و ببینم که چه کسی میتواند علاوه بر ساواک و مستقل از آن، به درک موضوع به ما کمک کند. در صدر آنها گروه بزرگ اسرائیلیانی بودند که در سراسر کشور پراکنده بودند و به نمایندگی از سوی شرکتها، کارخانجات و مراکز مختلف به خدمت در ایران مشغول بودند.(ص116)
در آن روز 25 اوت 1978 «ناتان فرانکل» رئیس شرکت اسرائیلی «سولِل بُونه» در تهران در تلفن از من میخواست سریعاً با او ملاقات کنم. سر دیدار رفتم. میگفت باید بزودی زود در انتظار تعویض نخستوزیر باشیم و قرار است جمشید آموزگار جای خود را به مهندس شریفامامی رئیس مجلس سنا بسپارد. اما اینکه ناتان چگونه از این امر با خبر شده، جالب بود. شریفامامی در عین حال مدیریت کل «بنیاد پهلوی» را نیز که شاید بزرگترین، مهمترین و ثروتمندترین بنیاد کشور محسوب میشد، در دست داشت، که شرکت «سولِل بُونه» ما بیشترین قراردادهای راهسازی و ساختمانسازی را با این بنیاد داشت.(ص117)
از آنجا که وی [شریفامامی] فرزند یک خانواده محترم مذهبی بود و در محافل مذهبی مورد احترام بود، انتظار میرفت که انتصاب او به بهبود مناسبات با نهاد روحانیت بیانجامد و آن گروه از محافل مذهبی را که در ماههای اخیر به زیر چتر مخالفان شاه رفته بودند، دوباره به حکومت نزدیک کند. معلوم شده بود که نحوه اداره «بنیاد پهلوی» بهانه بزرگی به دست مخالفان و روحانیون داده بود که شاه را به فساد مالی متهم میکردند و میگفتند پولهای کلانی از این بنیاد حیف و میل شده و به جیب شاه و اطرافیانش ریخته شده است. شریفامامی مدیر کلی بنیاد را در دست داشت اما ریاست آن در دست شاهزاده اشرف پهلوی خواهر دوقلوی شاه بود.(ص118)
بعدها شاه دلائل خود را در مورد این تغییرات پیدرپی نخستوزیران در هشت ماه اول سال 1978 که ایران شاهد تظاهرات و تنشهای بسیاری بود، توضیح داد.(ص118)
صدها زندانی سیاسی آزاد شدند و از فشار سانسور تا حد زیادی کاسته شد. در اواخر ماه اوت رئیس سرویسهای امنیتی، ژنرال مقدم در پی گفتوگوئی که با یک روحانی بسیار مهم به عمل آورده بود (و به باور من سخن از آیتالله العظمی سیدکاظم شریعتمداری بود)، نزد شاه آمد و این پیام را به او داد که باید به اقدام چشمگیری دست بزند تا غبار این ناآرامیها فرو نشیند. او پیشنهاد کرده بود که دولت عوض شود... شاه با آموزگار ملاقات کرد و با او به صراحت سخن گفت و پیشنهاد کرد که استعفاء دهد. بعدها شاه پی برد که این اقدام او اشتباه بوده و نمیبایست فرد عادل و خردمندی چون او را میرنجاند و از دایره حامیان حکومت دور میکرد.(صص119-118)
نمیتوانستیم آنچه را که منتشر شده بود، و با چشم خود میدیدیم، باور کنیم. ما همه روزنامهها و مجلات را بلافاصله به اسرائیل فرستادیم و پیشنهاد کردیم بخش مطالعات سیاسی در ستاد سازمانمان مطالب آنها را با دقت بخواند و مورد بررسی قرار دهد و اطلاعات مربوط به نهادها و شخصیتهای اوپوزیسیون و احزابی را که فعالیت آنها آزاد شده، گردآوری کند و این اطلاعات را به صورت منظم درآورد. این «بهار» یک هفته طول کشید، که در آن 18 حزب اعلام موجودیت کردند.(ص119)
دستورات متناقضی نیز به ما داده میشد. به افسر امنیتی از کانال ارتباطی خویش گفته شده بود که نیازی به تهیه طرح اضطراری نیست، در حالی که من از یکی از بخشهای ستادمان دستور گرفتم که برنامه اضطراری حتی برای گریز اعضای هیأت نمایندگیمان تهیه کنم. اما بر اثر فشار رویدادها این تناقضها نیز برطرف شد و همآهنگی حاصل گردید.(ص121)
رئیس «موساد»، «ایتسخاک خوفی» (ملقب به خاکا)، «ناخیک» را به مسؤولیت تهیه طرح ستاد در این باره گماشت. ما در تهران از این امر شگفتزده شدیم. زیرا منطق میگفت که مسؤول اجرای طرح اضطراری در مورد اسرائیلیهای مقیم کشوری که از آن سخن میرود، سفیرمان در همان کشور باشد. به ویژه آن که سفیر جدیدمان «یوسف هرملین» به تهران رسیده بود و چه کسی بهتر از او که ریاست «شباک» را در دست داشته میتواند چنین طرحی را به مرحله اجراء بگذارد... متأسفانه «جنگ داخلی یهودیان» در اسرائیل، خدای ناکرده بر سر این نبوده که چه کسی این «کیک را بقاپد» بلکه هر یک میخواسته این مسؤولیت خطرناک را به دیگری واگذار کند. موشه دایان وزیر خارجه تمایل نداشت که مسؤولیت این امر به پای وزارتخارجه نوشته شود و لذا در آن جلسه اورشلیم از طرف او، مدیر کل وزارتخارجه «یوسی چخانوور» دیدگاه موشهدایان را تشریح کرد. «اوروم شالوم» نماینده «شباک» در آن جلسه نیز ادعا کرد که این مسؤولیت نمیتواند در حیطه اختیارات سازمان او باشد. لذا در پایان جلسه تصمیم گرفته شد که «موساد» را مسؤول اجرای این طرح نمایند.(صص122-121)
مدیر کل وزارت خارجه تلگرام شخصی برای «یوسف هرملین» فرستاد و از سفیر و وزارتخارجه هرگونه مسؤولیتی را در این زمینه سلب کرد و مسؤولیت عملیاتی را کتباً به «موساد» (یعنی به من) سپرد. «یوسف هرملین» حاضر نبود این امر را بپذیرد. نامهای فوری برای وزارت خارجه اورشلیم تلگرام کرد و دلائل خود را مطرح نمود و خواهان آن شد که وزارت خارجه در داخل کشور نیز به موازات عملکرد او در تهران، مسؤولیتی در این طرح به عهده گیرد. اما این امر نیز فایدهای نداشت.(ص123)
شمار اسرائیلیهائی که در ایران زندگی میکردند، بیش از یکهزار نفر بود، که اکثر آنها در تهران کار و زندگی میکردند و اقلیتی از آنها نیز در شهرهای دیگر به خدمت و زندگی مشغول بودند. طبیعی است که اکثر این تعداد، همسران و فرزندان مقامات و نمایندگان شرکتهای اسرائیلی بودند. بر این شمار، باید تعداد اسرائیلیانی را نیز که ازدواجهای مختلط کرده بودند و نیز بستگان درجه اول همسران ایرانی آنها را اضافه میکردیم.(ص124)
این احتمال نیز کاملاً مطرح بود که دهها نفر از گروههای تروریستی درصدد یک حمله بزرگ برآیند یا آن که اراذل و اوباش تحریک شده در جریان یکی از دهها تظاهرات این روزها به سوی یک هدف اسرائیلی حملهور شوند. اما اگر حکومت کنونی عوض شود و حکومت بعدی سیاست خصمانه علیه ما در پیش گیرد، ما باید برای دفاع از خود چه میکردیم؟ اینها معماها و ابهامات پیچیدهای بود که پاسخ به آنها نیز آسان نبود.(ص125)
فهرست اسامی تمامی اسرائیلیان، آدرس منزل و شماره تلفن آنها را گردآوری کرده بودیم. از طریق ستاد منطقهای تمرین موفقیتآمیزی را به انجام رساندیم. برای جلوگیری از اتلاف وقت در شرائط اضطراری، که هر لحظه اهمیت بسزائی دارد، هر ستاد منطقهای نیز به نوبه خود هر ده خانواده را در یک گروه جای داده بود و فردی را مسؤول ارتباط با این ده خانواده کرده بود.(ص127)
با سفارت ایالات متحده در تهران و کنسولگریهای آمریکا در اصفهان و شیراز همآهنگیهای ضروری صورت گرفت و قول گرفتیم که به ویژه در ایام اضطراری- اگر تصمیم به تخلیه همگانی گرفتیم- آنها دفاع لازم را از ما به عمل آورند.(ص129)
در ارتباط با مسائل امنیتی، هر یک از واحدهای سفارت کار نابودی مطالب آرشیوی و اسناد و مدارک را آغاز کرد یا اینکه آنها بستهبندی میشدند و به صورت محموله به کشورمان فرستاده میشد. در باغ سفارت شعلههای بستههای مدارکی که میسوخت، به آسمان بلند بود. توگوئی جشن «لاگ بعمر» داریم. (یک جشن سنتی یهودی، شبیه به چهارشنبهسوری که در آن کودکان بوتهها را آتش میزنند و دور آن مینشینند و ترانه میخوانند- مترجم.)(ص131) ادامه دارد ...