به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در شش بخش منتشر میشود. (بخش دوم)
فصل چهارم: «اهل ذمه» محروم از حمایت
یکی از دروغهای رایج در تبلیغات عربی- که برخی از یهودیان و دیگران در غرب نیز ناآگاهانه آن را باور کردهاند- ادعا میکند که گویا در سرزمینهای اسلامی یهودیان متحمل آن رنج و دردی نشدهاند که به یهودیان در زیر سلطه مسیحیان در غرب تحمیل شد. ادعا میشود که در سرزمینهای مسلماننشین، یهودیان آزادانه زندگی خود را اداره میکردند و در اتحاد و صلح با مسلمانان همجوار زندگی کرده و از حمایت حکومتهای حاکم و مسلمانان آن جامعه برخوردار میشدند.(ص133)
درست است که نابودی شش میلیون نفر یهودیان در اروپای مسیحی و تسلطنازیها (فاجعه هالوکاست- «شوآه») در سرزمینهای اسلامی تکرار نشد و یهودیان در این کشورها چنین فاجعهای را ندیدند. همچنین از نظر تعداد و دفعات، شمار یهودیانی که از یک سرزمین اخراج و تبعید شدند یا ناچار به تغییر دین خود گردیدند، به اندازه آن دفعات بسیاری نیست که چنین فجایعی در قبال یهودیان در سرزمینهای مسیحینشین روی داد. ولی همه جا چنین ظلمهائی صورت گرفته است... این حوادث صرفاً رویدادهای تاریخی و مربوط به ایام گذشته نیست. تبعیض بخشی از اساس و قاعده رفتار امروز مسلمانان است که بر دین آنان استوار میباشد.(صص134-133)
در قرآن و شریعت اسلامی، یهودیان و مسیحیان در سرزمینهائی که از سوی مسلمانان فتح میشوند، «اهل ذمه» تلقی میگردند- یعنی باید مورد حمایت واقع شوند. قرآنی که از سوی پروردگار، و توسط حضرت محمد، و پس از او توسط خلفا و امامان در بین مسلمانان رایج شد، میگوید پیروان ادیان توحیدی که به وحدانیت پروردگار ایمان دارند، مانند یهودیان و مسیحیان که تورات و انجیل را پروردگار برای آنها فرستاد، «اهل ذمه» به حساب آمده و حاکم اسلامی باید به آنان امکان دهد آداب و رسوم دینی خود را آزادانه به عمل آورند و زندگی خود را طبق اصول دین خویش بگذرانند. ولی همین تعریفی که از «مورد حمایت قرار دادن» ارائه میشود، در اساس و شالوده خود تبعیضآمیز است. حمایت، حق نیست، بلکه اقدام «جوانمردانه» از سوی حاکم اسلامی است و «اسلام برتر از هر دین دیگری است» و این رفتار حمایتآمیز در قبال شهروندانی که پائینتر و ضعیفتر محسوب میشوند، صورت میگیرد. تعیین اسلام بعنوان «دین برتر» شامل حال تمامی روابط و رفتار با «اهل ذمه» میشود و پیرو اسلام در هر شرائطی برتر از فردی از جامعه «ذمه» است. البته یهودیت نیز برای تمامی حالات زندگی مقررات و قوانینی تعیین کرده است- اما هیچگاه به آن سختی و قاطعیت «دین برتر» نیست. برعکس، یهودیت به این اصل متساوی افتخار میکند که هرکس سرور و آقای خود است.(صص135-134)
اما قوانین تبعیضآمیز مسلمانان، «اصل ذمه» را مجبور به پرداخت مالیات نفرات، یعنی «جزیه»، به حاکم اسلامی مینماید... سایر قوانین تبعیضآمیز، یهودیان و دیگر افراد «اهل ذمه» را مجبور میساخت وجه تمایز و «حقیر» بودن خود را از طریق چسباندن وصلهای به لباسشان، یا یک چیز ظاهری دیگر و یا از طریق زندگی در یک محله مخصوص نشان دهند. البته یهودیان دورانی را نیز به خود دیدهاند که در رنج و عذاب دائم نبودند، که برای مثال میتوان به «دوران طلائی» در روابط دوستانه مسلمانان با یهودیان در اسپانیای مسلمان نشین آن روزگاران اشاره کرد.(ص135)
از جمله، این سخن به خلیفه دوم «عمربنالخطاب» نسبت داده میشود که گفته بود: «آنان را مقرب خود مدار زیرا پروردگار آنها را دور کرده است. آنان را باور مدار زیرا پروردگار ایمان خود را از آنها سلب کرده است. آنان را عزیز مدار و قدر مدان زیرا پروردگار آنان را حقیر و خوار کرده است». قرآن میگوید: «ای اهل ایمان با آن گروه از اهل کتاب و کافران که دین شما را به بازیچه گرفتند دوستی میکنید و از خدا بترسید اگر ایمان آوردهاید، و چون شما ندای نماز بلند کنید آنرا بازی و مسخره فرض کنند زیرا قومی بیخرد و نادانند. بگو ای اهل کتاب آیا جز آنکه ما مسلمین به خدا و کتاب خودمان و کتاب شما ایمان آوردهایم و شما ایمان نیاورده و اکثراً فاسقید چیز دیگری موجب کینه و انکار شما بر ما هست؟ بگو ای پیغمبر آیا خبر دهم شما را به کیفری بدتر از این که خداوند کسانی را غضب کرد و آنان را به بوزینه و خوک مسخ کرد. آنان بندگی شیطان را پذیرفته بودند و این گروه را نزد خدا پائینترین پایه است و گمراهترین مردم از راه راست هستند. چون آنان نزد شما مؤمنان آیند اظهار کنند که ایمان آوردهایم و حال آن که آنان با همان کفر و انکار که درآمدند باز بیرون شدند و خداوند به آنچه میکند داناتر است. بسیاری از آنان را میبینی که در گناه و دشمنی و خوردن مال حرام میشتابند و به تحقیق بد است آنچه میکنند...»(آیههای 56 تا 61 از سوره «مائده»)... اینها بخشهائی از اساس و قواعد شریعت اسلام در قبال یهودیان است که حضرت محمد از خود به یادگار گذاشت.(ص136)
برخی اشتباه میکنند، و دیگران را نیز به گمراهی میکشانند و صرفاً به این امر اشاره میکنند که اسلام، یهودیان را «صاحب کتاب» لقب داده است. ولی نباید این امر ما را از توجه به این واقعیت غافل کند که در برابر این توصیف، اشارات و توصیفهای بیشمار منفی دیگری در قبال یهودیان وجود دارد. از جمله، از یهودیان با تندترین واژهها، همانند بوزینه و خوک، یاد میشود و به آنان تهمتهای سخت و ناسزاهای رکیک بسته میشود.(ص137)
«... ما از بنیاسرائیل پیمان گرفتیم و بسوی آنان پیامبرانی فرستادیم، هر گاه پیامبری به ایشان آمد و چیزی گفت که به دلخواهشان نبود گروهی را تکذیب کردند و گروهی را کشتند و گمان کردند بر آنان عقوبتی نخواهد بود. پس کور و کر شدند. کافران بنیاسرائیل. لعنت شدند بدان سبب که نافرمانی خدا و از حکم حق سرکشی کردند. آنان همدیگر را از کار زشت که مرتکب بودند باز نمیداشتند و به راستی بد بود آنچه میکردند... بسیاری از آنان فاسق و بدکارند. هرآینه دشمنترین مردم نسبت به مؤمنان و مسلمانان یهود و مشرکان را خواهی یافت...» (از آیههای 63 تا 81 از سوره «مائده»... اساس اسلام که رهبران مسلمان و پیروان آنها را در طول صدها سال همراهی کرده ترکیب دو واژه «جهاد» و «ذمه» و باز هم «ذمه» و «جهاد» است. جهاد، اندیشه کلی آنان است که براساس آن، جهان و مردم دنیا به دو بخش تقسیم میشوند.(ص137)
خمینی به کرات گفته بود: «جهاد، نبرد مقدس برای فتح بلاد کفار است». چه کسی بهتر از یاسر عرفات حرف او را درک میکند. همان عرفاتی که از بیروت در پیام شادباشی که به مناسبت پیروزی انقلاب اسلامی برای خمینی فرستاد، نوشت: «من از پروردگار میخواهم گامهای شما را مستحکمتر کند؛ گامهائی که بر ایمان الهی و جهاد اسلامی استوار است، و اقدامات شما ما را در رسیدن به هدف بزرگمان که رسیدن به دیوارهای بیتالمقدس است، یاری بخشد تا پرچم دومین انقلاب بزرگ خود را- در پی انقلاب کبیر شما- بر فراز مسجدالاقصی به اهتزاز درآوریم.»(به نقل از روزنامه «فرانس سوار» سیزدهم فوریه 1979)(ص138)
در سال 1066 بیش از پنج هزار نفر از یهودیان «گرانادا» در اسپانیای تحت تسلط مسلمانان در آن دوره کشتار شدند. در سال 1145 یهودیان تونس ناچار شدند دین خود را عوض کنند و از یهودیت دست بکشند یا اخراج شوند، و پنج سال پس از آن نیز آنانی که ماندند و بزور مسلمان شده بودند، مورد قتلعام و تعقیب و آزار قرار گرفتند. در سال 1232 شمار زیادی از یهودیان سرزمین «مراکش» در کشوری که امروز مراکش نامیده میشود، قتلعام شدند. از سال 1250 از یهودیان تونس خواسته شد بر لباس خود وصلهای که یهودی بودن آنان را نشان دهد و آنها را در انظار دیگران سرافکنده کند، به پیراهن خود بدوزند. در سال 1333 تمامی کنیساهای یهودیان در بغداد ویران شد و املاک بسیاری از آنان مصادره گردید... در سال 1785 صدها نفر از یهودیان لیبی قتلعام شدند. در سال 1840، ماجرای موسوم به «خون» در دمشق به وقوع پیوست و پس از آنکه به دروغ به یهودیان افتراء زده شد که خون یک مسلمان را ریخته و آن را در نان فطیر خود ریختهاند، صدها نفر از یهودیان دمشق مورد قتلعام قرار گرفتند. در یمن- و البته نه تنها در یمن- یهودیان مانند بخشی از «اموال» برای صاحبان مسلمان زمینها محسوب میشدند و لذا حق تردد و خروج از این سرزمینها را نداشتند. با آنها کاملاً همانند بردگان رفتار میشد... اینها صرفاً نمونههای انگشتشماری از موارد متعدد یهودیکشی و ستیز با یهودیان در سرزمینهای اسلامی در طول تاریخ بوده است.(ص139)
بیمناسبت نیست که نگاهی نیز به «سیاحتنامه بنیامین دوم» بیفکنیم، که در اواسط قرن نوزدهم میلادی از ایران آن روزگاران دیدار کرد. وی درباره زندگی یهودیان مینویسد: «در بین یهودیان اینجا افرادی نیز وجود دارند که اموالی دارند. اما این اموال به جای آنکه زندگی آنها را بهبود بخشد؛ بلای جان آنها شده است. آنان ناچارند پول و طلای خود را پنهان کنند و آن را کتمان نمایند. در تمامی ایران، یهودیان مجبورند در نقاط معینی از شهرها زندگی کنند، تا از سایر شهروندان جدا باشند. زیرا از دید مسلمانان یهودیان «نجس» محسوب میشوند و هرگونه تماس بدنی و اصطکاک با آنها مسلمانان را «نجس» میکند و مسلمان معتقد است که این «نجاست» دیگر با هیچ آبی تطهیر نمیشود... آنان حق دارند فقط به فروش کالاهائی مانند عطریات، دواهای گیاهی و سنگهای تزئینی بپردازند. هنگام بارش باران یهودی حق ندارد از خانه خود خارج شود تا مبادا قطرهای از باران از لباس او بپرد و بر دست و روی مسلمان بنشیند... اگر یهودی به قتل برسد، مسلمان باکی ندارد، زیرا طبق شرع، دو شاهد مسلمان اگر بگویند که چنین نبوده، قاضی هم میگوید: چنین نبوده است.(صص141-140)
در سلسله قاجاریه نیز، به ویژه یهودیان همدان (شهر «شوشان» آنگونه که در تورات ما به آن اشاره شده است)، از دست روحانیون مسلمان و اراذل و اوباش منطقه به سختی در عذاب بودند. یک سلسله مقررات و قوانین بشدت سختگیرانه در مورد زندگی یهودیان اعمال شده بود... مردان یهودی همدان حق نداشتند لباسی بپوشند که از پارچه مرغوب دوخته شده باشد. کفشهایشان میبایست لنگه به لنگه باشد (تا مورد تمسخر قرار گیرند).(صص142-141)
یهودی، حتی اگر پزشک بود، برای رفتن به سر بالین بیماران، حق نداشت سوار اسب شود، تا با سوار شدن بر اسب احساس بلندی و سروری به او دست ندهد و مبادا مسلمانی را لگدکوب کند و اینها بخش کوچکی از قوانین تحقیرکنندهای بود که بیش از هر چیز دیگری، به خوبی نشان میدهد که از دید ایران شیعه، یهودی «نجس» است.(ص142)
«شلوموتسفریر باباجانی» داستان زندگی خانواده خود را برایم تعریف کرد: خانواده ما، فامیل «باباجانی» خانوادهای قدیمی و محترم از یهودیان اصفهان بود. پدربزرگم که خدایش بیامرزاد، «شموئیل»، تاجر پارچهفروشی بود که پارچهها، از جمله ابریشم را از چین و هند وارد میکرد. او در شهرهای دیگر ایران هم حجره داشت. کار تجارت او تا به آبادان و بندر بصره در عراق گسترش یافته بود. هرآنچه را که در مورد قوانین تحقیرآمیز علیه یهودیان میگویند، عین حقیقت بود. یهودیان میبایست در «گتو» (محله حقیری برای یهودیان) زندگی کنند. نمیبایست خانههای بلند بسازند... عمویم، «شیمعون» به سرنوشت تلختری دچار شد. او که اتفاقاً موفق شده بود به یک مقام خوب دولتی برسد و رئیس گمرکات اصفهان شده بود، مورد حسد و بغض زیر دستانش قرار گرفت. آنها که حسادت چشمانشان را کور کرده بود، علیه او دست به توطئه زدند و روزی با ایجاد جنجالی بزرگ، بر سر او ریختند و وی را از پنجره به خیابان پرتاب کردند و موجب قتل او شدند. و اگر میپرسید پس پلیس چه گفت و یا حکومت چه کرد؟ این هم پاسخ: پس از یک تحقیق بسیار مختصر، گزارش نوشتند که طرف، خودش را از پنجره پرتاب کرده است و لذا کسی مقصر نیست! اما عموی دیگرمان، فرجالله، زندگی را در آرامش سپری کرد، شاید به این دلیل که در فرصت مناسب از اصفهان رخت بربست و تهران را برای زندگی انتخاب کرده بود.(صص144-143)
در تهران بستر وسیعی برای فعالیتهای ملیگرایانه و صیونیستی به منظور نشان دادن حب دوستی به اسرائیل و یهودیت یافتم. «هیستدروت هصیونیت» (اتحادیه کارگری ملیگرای اسرائیل) در تهران شعبه داشت. همچنین شعبه «سازمان نوجوانان و پیشاهنگان یهودی» با نام «هَنوعار هَخلوتس» در تهران برقرار بود که به فعالیتهای آن پیوستم... از خواندن کتاب «مِدینات هَیهودیم» («کشوری برای یهودیان») که به زبان فارسی ترجمه شده بود، غرق در لذت میگردیدم و گاه مدتهای مدید فقط جلد کتاب را نگاه میکردم. دیدن عکسی نیز که از یک قالی زیبای بافت ایران گرفته شده بود، تخیل مرا به آتش میکشید. نقش این قالی، که از سوی جامعه یهودیان بافته شده بود، «زئب بنیامین هرتصل» (ارائه دهنده طرح تشکیل کشوری برای یهودیان) را به هنگام سخنرانی ازبالکن معروف، در کنفرانس «بازل» در سوئیس نشان میداد.(صص146-145)
اشتیاق شورانگیز به بازگشت به سرزمین پدری در ارض اسرائیل، سرزمین «صیون»، در کنه قلب هر یک از یهودیان ایرانی ریشهای دیرینه داشت. هر یهودی ایرانی مفاد منشور آزادی کوروش کبیر را که دو هزار و پانصد سال پیش، آن را در این سرزمین (ایران) اعلام کرده بود، از بر میدانست. در کتاب «عزرا»، در بابهای اول تا ششم به آن اشاره شده است. هر یهودی ایرانی این بخش از تورات را حفظ است: «در سال اول سلطنت کورش، پادشاه پارس، خداوند آنچه را که توسط ارمیای نبی فرموده بود، به انجام رساند. خداوند کوروش را بر آن داشت تا فرمانی صادر کند و آن نوشته را به سراسر سرزمین پهناورش بفرستد.»(ص146)
در دو سه سال اول پس از اعلام استقلال اسرائیل بیش از سیهزار نفر از یهودیان ایران به سرزمین «صیون» بازگشتند؛ من نیز یکی از آنها بودم. از آنجا که در ایران به سن خدمت در نظام رسیده بودم و مشمول وظیفه محسوب میشدم، من و نیز بسیاری دیگر از جوانان هم سن و سال یهودیام که آنها هم مشتاق مهاجرت به اسرائیل بودند به هر مانور لازم دست زدیم تا از شر خدمت وظیفه در ایران رهائی یابیم. چاره را در آن دیدیم که از خانوادههای یهودی عراقی که به ایران مهاجرت کرده بودند و اکنون میخواستند مانند ما به اسرائیل بروند، درخواست کنیم نام و عکس ما را به پاسپورت خود اضافه کنند. به این طریق از خدمت وظیفه در ایران رهائی مییافتیم. حکومت عراق اجازه میداد که یهودیان آن کشور، گروه گروه، از عراق بروند. اکثر آنان ابتدا به ایران میآمدند و از راه ایران رهسپار اسرائیل میشدند. شلومو به اسرائیل مهاجرت کرد، به زندگی در یکی از کیبوتسها (مزارع اشتراکی) بنام «گیوعات حییم» پیوست، با افتخار در ارتش دفاعی اسرائیل، در شاخه «نَخَل» خدمت کرد.(ص147)
این زندگی اوست در برابر آن همه تحقیر و خواری که در ایران متحمل میشد. او که نامش «شلوموباباجانی» است و نام فامیلی را به «تسفریر» تغییر داد (و با من هم نام است).(ص147)
یکی دیگر از سرگذشتهای شنیدنی یهودیان ایران، مربوط به ماجراهای خانواده نظریان است. زندگی آنان نمونهای از رسیدن به موفقیتهای کلان اقتصادی در ایران است. این دو برادر، ایتسخاک و یوسف نظریان- که نام فارسی آنها پرویز و یونس است... در سنین جوانی، همانند «شلوموباباجانی» از تهران به اسرائیل مهاجرت کردند. یونس دوره خدمت وظیفه را در گارد مرزی اسرائیل که در آن زمان، تازه برپا شده بود، انجام داد تا حداقل از درآمدی ماهیانه برخوردار باشد... ولی شکوفائی اقتصادی چشمگیر ایران در آن سالها که ناشی از درآمد سرشار نفت بود، آندو را دوباره به تهران کشاند. آنها از جمله با همکاری کمپانیهای معروف اسرائیلی «سولل بونه» پروژه آبرسانی کرج- تهران را اجرا کردند... ستاره بخت آنان در پی بازگشت به ایران هر سال در اوج بود و از نظر اقتصادی به موفقیت چشمگیری نائل شدند و سطح زندگی آنان از میانگین سطح زندگی یهودیان ایران و تهران، بسیار فراتر رفت. در پی انقلاب خمینی، خانواده نظریان از ایران خارج شد، اما ایتسخاک ریسکی را به جان خرید (که به نظر میرسد در مورد عواقب و مخاطرات آن چندان تأمل عمقی نکرده بود). او به تهران بازگشت به این امید که شاید بتواند بخشی از ثروت خانواده را خارج کند. او نیز سرانجام موفق شد از ایران خارج شود و همراه با برادرش موفقیت صنعتی و اقتصادی خود را، این بار در لوس آنجلس، تکرار کند... با یاری مالی و نظربلندی اوست که کرسی مطالعات ایرانی در دانشگاه تلآویو برپا شده که زیر نظر پروفسور «داوید منشری» فعالیت میکند.(صص149-148)
هشتاد هزار نفر یهودی در آن سال در ایران زندگی میکردند که عمدتاً از زندگی خوبی برخوردار بودند. برخی از آنها سطح زندگی بالاتر از میانگین جامعه داشتند و البته کسانی نیز بودند که ثروت آنها به راستی زیاد بود. یکی از بزرگان جامعه یهودیان یک بار که ساختار اقتصادی یهودیان ایران را توضیح میداد، گفت وقتی میگویند که فلان یهودی متعلق به طبقه متوسط است، میتوان تخمین زد که ثروت او کمتر از یک میلیون دلار نیست... سفیرمان «یوسف هرملین» و من با ایتسخاک نظریان دوست شدیم و در منزل او در شمال تهران مورد پذیرائی قرار گرفتیم. خانه مجللی بود که واژه «قصر» بیشتر شایسته آن است تا «خانه». در برابر این زندگی، جنوب فقیرنشین تهران در نظرم مجسم میشد. این نگرانیهای خودرا با ایتسخاک در میان نهادم و گفتم اگر پابرهنگان و گرسنگان جنوب فقیرنشین سر به طغیان بردارند و به سوی شمال تهران هجوم برند، قصر او یکی از هدفهای مهاجمان خواهد بود- و چنین حملهای، هیچ ارتباطی با این که او یهودی است یا خیر، نخواهد داشت.(صص151-150)
سازمانهای جامعه یهودیان ایران نیز اکثراً بخاطر حسادتها و رقابتهای شخصی، فلج شده بودند و کار چندانی از آنان ساخته نبود. البته مانند هر خانوادهای نیز که ممکن است یکی از فرزندان، «اردک سیاه» و به قول ما اسرائیلیها «گوسفند سیاه» شود، و سر به هوا از آب درآید و شورشی گردد، در میان جامعه یهودیان ایران نیز میشد بر یهودیانی انگشت نهاد که حتی تحت تأثیر تبلیغات افراطگرای چپ علیه اسرائیل، موضع میگرفتند.(ص151)
واضح بود که باید بیشترین تلاشهایمان در این جهت به عمل آید که یهودیان ایران را به مهاجرت به اسرائیل تشویق کرد... این عمل میتوانست از طریق مذاکره و سخنرانی در برابر آنها در کنیساها و محافل دیگر صورت گیرد... سفری که «موشه کتساو» در این راستا به تهران به عمل آورد، موجب پارهای حساسیتها در بین جامعه یهودیان شد، زیرا آنها از خبرهائی که در این باره از سوی رسانههای گروهی منتشر شده بود، بیمناک گردیدند. «موشه کتساو» در آن زمان نماینده «کنست» (پارلمان اسرائیل) بود، که البته بعدها به مقام ریاستجمهوری رسید.(صص152-151)
در کمال تأسف، حتی اینجا نیز در حالی که لبه تیز شمشیر بر بالای سر جامعه یهودیان به حرکت درآمده بود و برق میزد، بسیاری از یهودیان برای مهاجرت و ترک ایران شتاب زیادی از خود نشان نمیدادند. خروج یهودیان افزایش یافته بود- اما در حد کافی نبود. شگفتانگیز بود که آن گروهی نیز که خارج میشدند، بخشی از اموال و قالیهای خود را بار هواپیماهای «العال» میکردند و به اسرائیل میرفتند، ولی دوباره و حتی چند باره به ایران باز میگشتند تا قسمت دیگری از اموال خود، به ویژه قالیها را، خارج کنند. در رسانههای گروهی جملهای از زبان «موتی هُود»، مدیر کل وقت شرکت «العال» نقل شده بود که در آن وی گفته بود حاضر نیست هواپیماهای «العال» را بخاطر قالیهای یهودیان ایرانی به خطر بیاندازد.(ص152)
آنان حق داشتند اندکی از تلاشی را که در طی سالهای عمر برای زندگی کشیده بودند، به صورت خروج چند تخته فرش همراه خود ببرند. نمیتوان کتمان کرد که رفتن به یک کشور دیگر و آغاز زندگی در اسرائیل برای خانوادههای یهودی نمیتوانست چندان آسان باشد و ما حق نداشتیم آنان را که نگران آینده خود بودند، مورد تمسخر قرار دهیم. آنان نمیتوانستند امید به زندگی آینده خود را صرفاً به دریافت یک مقرری ماهیانه اندک از دولت اسرائیل ببندند و در تنگناهای سخت مالی قرار گیرند.(ص153)
نمایندگان اعزامی «آژانس یهود» نیز با همین احساس و رسالت بود که وظیفه خود را انجام میدادند. در این رابطه باید به ویژه به پشتکار و کار وفادارانه «صیون بن ایتسخاک» اشاره کنم، که سر از پا نمیشناخت و شبانهروز در پی متقاعد کردن خانوادههای یهودی بیشتری بود که از این موقعیت بهره گیرند... دو هفته مانده به پیروزی انقلاب و سقوط قطعی شاه «مردخای بن پورات» نیز به نمایندگی از سوی «مدیریت صیونیستی» به این تلاشهای ما پیوست، او آمده بود تا بررسی کند که برای شتاب بخشیدن به روند «علیا» (مهاجرت یهودیان به سرزمین اسرائیل) میتواند به چه اقدامی دست بزند... در آن زمان نماینده سازمان یهودی «جوینت» (به ما ملحق شوید) در ایران بود.(صص154-153)
پانزده هزار تا بیست هزار نفر از یهودیان ایران به اسرائیل مهاجرت کردند، که اکثر آنها ترجیح دادند بعنوان «شهروند موقت» باقی بمانند و فقط تعداد اندکی حاضر شدند بلافاصله پس از ورود به اسرائیل، موقعیت مهاجر جدید و شهروند تمام عیار بگیرند. اکثریتی که این کار را نکردند، میخواستند دریچهها و احتمالات دیگری را برای خود باز بگذارند. بسیاری از آنان امید به رفتن به آمریکا داشتند... در هر حال، جای تأسف است که گروههای دیگری از یهودیان، در آن شرائط بسیار بحرانی در ایران ماندند.(ص154)
فصل پنجم: دولت شریفامامی، انداختن استخوانی در برابر هیولای گرسنه
باید به این نکته توجه داشته باشیم که شاه، در آن ایام در اوج از دست دادن اعتماد به نفس خود بود. او دیگر یک حاکم خودکامه و قادر مطلق نبود. شریفامامی از این وضعیت استفاده کرده و برای مقابله با مخالفان شیوه دیگری برخلاف نخستوزیران قبلی در پیش گرفت... نخستین اقدامی که شریفامامی پس از رسیدن به پست نخستوزیری به آن دست زد لغو تقویم شاهنشاهی بود که تنها دو سال قبل از آن برقرار شده بود... شاه تقویم شاهنشاهی را در ادامه جشنهای دو هزار و پانصدساله در تختجمشید با هدف بخشیدن جلال و جبروت بیشتر به حکومت پادشاهی خویش برقرار کرده بود... قصد دیگر او از برقراری این تقویم، دور کردن ایران و جامعه از نشانههای مذهب بود. چه که پدرش، رضاشاه نیز این سیاست را شالودهریزی کرده و او هم به نوبه خود به کمال آتاتورک در ترکیه تأسی نموده بود. برقراری تقویم شاهنشاهی بهانه سنگینی بدست نهاد روحانیت و آیتاللهها علیه حکومت داده بود. شریفامامی استخوانی را در برابر هیولای بشدت گرسنه انداخت و تصور میکرد با لغو تقویم شاهنشاهی این هیولا را آرام خواهد کرد.(صص156-155)
به چشم ملایان، سازمان زنان برپا شده بود تا «زن ایرانی را به روسپیگری بکشاند». در همان روز، شریفامامی دستور بستن تمامی مراکز تفریحی، کابارهها و کازینوها را صادر کرد. کلوبهای شبانه معروف که پذیرای تمامی بزرگان جامعه و شخصیتهای مشهور بود، یک شبه بسته شد. بسیاری از میهمانان خارجی در این کلوبها مورد پذیرائی قرار گرفته بودند. از دکتر هنری کیسینجر در یکی از این کلوبها در حالی عکس گرفته شده بود که یک رقاصه بسیار زیبا بر زانوی او نشسته بود، و هنگامی که خبرنگاری از او پرسیده بود «درباره چه موضوعی گفتگو کردید»؟، وی پاسخ داده بود: «اگر بگویم که موضوع حرف ما ارسطو و افلاطون بود، آیا باور میکنی؟»(ص156)
پس از آنکه شریفامامی اعلام کرد که حکومت از این پس بر اساس قوانین دوران مشروطه (بازمانده از سال 1906 میلادی) اداره میشود و شاه صرفاً جنبه سمبلیک خواهد داشت، افراطیون مسلمان متقاعد نشدند. آیتاللهالعظمی سیدکاظم شریعتمداری، که در آن ایام بزرگترین رهبر مذهبی درون ایران بود، در واکنش به این اقدامات دولت شریفامامی اعلام کرد وی آماده است به دولت جدید سه ماه مهلت برای اجرای برنامههایش بدهد تا معلوم شود آیا در نیات خود جدی و صادق است یا نه.(ص157)
عید فطر، که آن سال با چهارم سپتامبر مصادف بود، نخستین بوته آزمایش بود تا معلوم شود آیا سیاست نخستوزیر تازه در مورد برقراری آزادی مورد پذیرش قرار گرفته است یا خیر.(ص158)
مخالفان یک بار دیگر با قدرت درب را بروی شاه و حکومتش کوبیدند و دریچهای را نیز که او باز کرده بود، خشمگینانه بستند. دهها هزار نفر در خیابانها به حرکت درآمدند و در تظاهراتی آرام که با ترتیب و نظم نمونهوار برگزار شد، شرکت کردند. برای نخستین بار، و بدون هیچ هراسی، تظاهرکنندگان دو شعار را سر میدادند: «مرگ بر شاه»، «زنده باد خمینی». نقش ملایان ریشو در جهت دادن به تظاهرات و برقراری نظم، و تسلط آنها بر تظاهرکنندگان چشمگیر بود. تظاهرکنندگان دست به تاکتیک جدیدی زده بودند که مایه دغدغه خاطر حکومت شد. آنان شاخههای گل بدست سربازان و نیروهای امنیتی میدادند و آنان را تشویق میکردند که بروی برادران خود آتش نگشایند. تظاهرکنندگان شاخههای گل را بر لوله تفنگ سربازان مینشاندند. این تاکتیک ظاهراً با موفقیت اجراء شد.(صص159-158)
درست فردای آن روز، مخالفان به قرارگاههای پلیس حمله بردند و با خشونت درصدد تسلط بر این مقرها برآمدند. همزمان، تظاهرکنندگان در خیابانهای مختلف گرد آمده و مانع از رفت وآمد اتومبیلها میشدند. این وضعیت موجب شد که ششم سپتامبر، دولت و ارتش برگزاری هرگونه تظاهرات را ممنوع کنند. اما چه کسی این ممنوعیت را رعایت میکرد؟ هیچکس. ارتش و پلیس، حقیر و بیچاره بنظر میرسیدند و نمیدانستند که دیگر باید به چه اقدامی دست بزنند. آنان خودشان برای اعمال این ممنوعیت کاری انجام ندادند، زیرا بنظر میرسید مقابله با تظاهرکنندگان را بیفایده میدانستند. تظاهرات روز پنجشنبه هفتم سپتامبر، بدون تردید، بعنوان نقطه عطفی در روند تحولات ثبت گردید. بیش از نیم میلیون نفر تظاهرکننده در طول خیابان پهلوی... به راهپیمائی پرداختند. ملاهای ریشدار در جلو و در کنار دستههای بزرگ جمعیت در جنب و جوش بودند و به آنان دیکته میکردند که به کدام سو بروند، چه شعاری بدهند و چه هنگام لحن صدا را بالا و پائین کنند... دیدن این دستههای عظیم جمعیتی که یک صدا و یکپارچه در خروشند و فریاد «مرگ بر شاه» و «جاوید خمینی» سر میدهند، بارزترین نشانه تنفری بود که مردم از حکومت شاه در دل خود احساس میکردند. ما در مقر خود در بهجتآباد ایستاده بودیم و این گروههای عظیم انسانهای در حرکت و خروش را مشاهده میکردیم.(ص159)
در سحرگاه هشتم سپتامبر حکومت نظامی در تهران و نیز در ده شهر دیگر برقرار شد، اما چه حکومت نظامی، که هنوز اعلام نشده، پایمال شد و تظاهرکنندگان باز هم به خیابانها ریختند و در جریان مقابله و تنشهائی که با سربازان و نیروهای امنیتی روی داد، ارتش این بار آتش گشود و دهها نفر کشته شدند. شمار واقعی کشتهها معلوم نشد، به ویژه آنکه در شایعات، تعداد تلفات را بسیار بیشتر گفته و با اغراق ادعا کردند که هزاران هزار کشته شدهاند... در ادامه تحرکات قبلی، این تنشها، برخوردها و کشتهها خون مخالفان را بیشتر به جوش آورده بود. تا آنکه چشم گشودیم و دیدیم آن روز که بعدها «جمعه سیاه» نامیده شد، فرارسیده است. اتومبیلهای متعدد با چراغهای روشن در حالی که دیوانهوار بوق میزدند، در حرکت بودند و چنین نشان میدادند که گویا مجروحین را به بیمارستان میرسانند. از هر پنجره اتومبیلی سرونیمه بدن به ظاهر مجروحی که ملافهای با رنگ قرمز آتشین بروی سروصورت او کشیده بود، دیده میشد تا بیننده تصور کند که چه خونها که ریخته نشده است. آن روز «جمعه سیاه» شد.(ص160)
از روز پنجم سپتامبر، تمامی کادر رهبری سیاسی ایالات متحده و درصدر آنها پرزیدنت جیمی کارتر و وزیر خارجه، سایروس ونس در اقامتگاه کمپ دیوید در نزدیکی واشنگتن مشغول مذاکرات تاریخی صلح با نخستوزیر وقت اسرائیل، مناخم بگین و رئیسجمهوری وقت مصر، انور سادات بودند... برژینسکی التماس کرد که پرزیدنت جیمی کارتر تلفنی با شاه تماس بگیرد و به او روحیه و دلگرمی بدهد. البته جیمی کارتر تلفن کرد، اما در عین حال که درصدد تشویق و ایجاد دلگرمی در شاه بود، از خاطر نبرد که به وی یادآور شود که به سیاست آزادسازی فضا و رعایت حقوق بشر ادامه دهد... بعدها «دان پاتیر»، که در آن دوره مشاور امور مطبوعاتی نخستوزیر مناخم بگین بود، برایم تعریف کرد که اعضای هیأت اسرائیلی در مذاکرات کمپ دیوید چه احساسی نسبت به رفتار و میزان مداخله جیمی کارتر و کادر سیاسی بلندپایه آمریکا در مقابل بحران ایران داشتند. مقامات اسرائیلی معتقد بودند که سران آمریکا از شاه دوری میجویند و یا بحران ایران را جدی تلقی نکرده و حاضر به صرف انرژی و وقت درباره آن نبودند.(ص161)
هرچه که اسرائیلیها صبر کردند، دیدند، چنین جلسهای برگزار نمیشود و آمریکائیها اصولاً در فکر ایران و تلاشی برای بحران ایران و حتی تشکیل جلسات جدی درباره این طوفان نیستند. لذا، نخستوزیر اسرائیل، رئیس «موساد» را مرخص کرد، تا او به کشور بازگردد. دو سال پس از آن، برای «دان پاتیر» با «آدمیرال ترنر» ، که در زمان مذاکرات کمپ دیوید، رئیس «سی.آی.ای» بود ملاقاتی دست داد. دان از آدمیرال پرسیده بود چرا نشست ویژهای برای رسیدگی و بحث پیرامون بحران ایران برگزار نگردید، و او پاسخ داده بود، وقتی ما این موضوع را با کارتر در میان گذاشتیم، او گفت:«بگذارید هر بار به یک موضوع معین رسیدگی کنیم»!! اما تن و فکر سایر بلندپایگان ایالات متحده از رویدادهای ایران به لرزه درآمده بود. آنان تجهیزات تازهای را برای پراکنده کردن تظاهرات در اختیار دستگاههای امنیتی ایران گذاشتند... چنین کشوری تجهیزات اولیه برای مقابله با تظاهرات و پراکنده کردن تظاهرکنندگان را در اختیار نداشت! شاید محظورات ناشی از سیاست اعلام شده «حقوق بشر» از سوی ایالات متحده، تا قبل از آن، مانع از تحویل چنین تجهیزاتی به ایران شده بود.(ص162)
یکی از نخستین اقدامها... دستگیری و زندانی کردن امیرعباس هویدا نخستوزیر پیشین و وزیر قبلی دربار بود که سالهای سال به شاه سخت وفادار مانده بود. هیچکسی نمیتوانست انگیزه شاه را از این اقدام درک کند. چرا او میبایست این فرد خدمتگزار و وفادار را اینگونه قربانی کند؟ این عمل او که به راستی لرزه بر اندام میانداخت، به این دلیل صورت گرفت که چون شایع شده بود هویدا بهائی است، شاه نیز میخواست با انداختن استخوانی دیگر در برابر هیولای نفرت افراطیون، شاید خود و حکومتش را از آتش خشم بنیادگرایان دور کند، به ویژه آنکه تنفر بسیار عمیقی در جامعه مسلمان ایران نسبت به پیروان مظلوم دین بهائیت وجود دارد. شاید شاه نیز میخواست با این اقدام تقصیر همه چیز را به گردن بهائیهای بیچاره و بیپناه بیندازد.(ص163)
در سال 1863 میلادی، در ایران مذهب جدیدی بنام بهائیت که نام آن برگرفته از بنیانگذار آن بهاءالله است، به وجود آمد. نام واقعی او میرزا علیمحمد و لقبش بهاءالله بود. پیش از آن بابیگری توسط «بابالدین» در شیراز شالودهریزی شد. بهائیت منشعب شده از بابیگری است. پیروان باب و سپس پیروان بهائیت از اسلام شیعه جدا شدند... آنان مذهب و فرقه جدید خود را صرفاً بر اساس اصول انسانی، لزوم وحدت میان تمامی مذاهب، صلح جهانی و پیشبرد علم و دانش در سطح دنیا استوار کردهاند. این اصول به هیچ وجه لطمهای به کسی نمیزند.(ص163)
بخاطر موج گسترده تعقیب و آزارهای مسلمانان ایران بود که بهاءالله ایران را ترک کرد. در واقع، فشارها او را از ایران راند و به تبعید رفت، و پس از توقفهائی چند در بغداد و آدریانوپول با یاران و همراهانش به «عکا» رسید. این منطقه پس از گذشت دههها، همراه با معبد زیبایش در دامنه کوهپایه خیره کننده «کارمل» (در شهر بندری «حیفا» در شمال اسرائیل)، به مرکز و بارگاه جهانی بهائیان مبدل گردیده است. یکی از دستیاران مهم بهاءالله، محمدرضا بنعلی شیرازی بود که بازرگان و تاجری در دوره اولیه متحول شدن شهر «عکا» بود. او از مال و منال خود به پیروان بهائیت کمک میکرد.(ص164)
میان دو پسر او، حبیبالله و جلیل اختلاف بروز کرد، که این نزاع بر سر رهبری قوم بود. آنان و فرزندانشان به ایران بازگشتند. ولی عاصیه دختر او با کنسول وقت ایران در اورشلیم ازدواج کرد. آنانی که به ایران بازگشتند، برای آنکه تردید دیگران را در مورد بهائی بودنشان بزدایند، ترجیح میدادند که فرزندانشان با فرزندان خانوادههای شیعه «اصیل» ازدواج کنند، و از جمله شماری از بهائیان، با زنانی از خانواده سلطنتی قاجاریه پیمان زناشوئی بستند... مهمترین فرد، امیرعباس هویدا فرزند حبیبالله بود، که چندین دوره پیدرپی در مقامهای وزارت و سپس نخستوزیری خدمت کرد.(ص164)
در جریان بلبشوهائی که در پی جنگ استقلال اسرائیل روی داد، بخشی از اموال و زمینهای بهائیان توسط دولت جدید بعنوان اموالی که بیسرپرست و بیصاحب مانده، گرفته شد. پس از رویدادهای اولیه بعد از استقلال نیز نیز، بخش دیگری از اموال بهائیها توسط دولت جدید اسرائیل با عنوان «نیاز جامعه» گرفته شد. از جمله زمینهائی که اکنون بیمارستان «رامبام» در شهر «حیفا» بر آن برپا شده، متعلق به بهائیان بوده است. پس از انقلاب خمینی در ایران، بستگان امیرعباس هویدا همگی از ایران گریختند و تمامی اموال آنان توسط انقلابیون مصادره شد و بدین ترتیب آنها بیهیچ مال و منالی باقی ماندند. از من نیز خواسته شد به نحوی به آنان کمک کنم و اگر امکان دارد در این بازار بوروکراسی و کاغذبازی اسرائیلی، برای گرفتن حق آنها اقدام شود.(ص165)
هنگامی که شریفامامی برای مقابله با تظاهرات عزم جزم خود را نشان داد، و حکومت نظامی و نیروهای زمینی در سرکوب تظاهرات جدید قاطعیت نشان دادند مخالفان شاه هم به عرصه دیگری روی آوردند که عواقب آن نیز به همان اندازه تظاهرات سخت و دشوار بود. آنان اعتصابات را آغاز کردند.(ص166)
به صورت رسمی و ظاهری، اتحاد جماهیر شوروی از مداخله در رویدادهای انقلاب ایران، تا آن هنگام خودداری کرده بود... شوروی ساکت نشسته بود تا مخالفان شاه کار را یکسره کنند. سکوت شوروی مانند سکوت آن شغالی است که منتظر لحظهای است که قربانیش بیرمق افتاده باشد تا به جان او بیفتد.(ص167)
یک روز اعتصابها بخاطر حمایت از خمینی بود. روزی دیگر بخاطر «شهدا»ئی که دیروز کشته شده بودند. روز سوم بخاطر این یا آن موضوع، و این دایره ادامه داشت بزرگتر میشد. شرکتهای پخش گاز خانگی در شمار اولین اعتصابیون بودند. بهرهگیری از نفوذ و ارتباطات شخصی هم فایدهای نداشت و کپسولهای گاز خانگی رو به سوی خالی شدن میرفت.(ص167)
وقتی به خانه میرسیدیم، میدیدیم که برق قطع شده، چرا که شرکت برق نیز دست به اعتصاب زده بود... من گاه که به برنامههای بخش عبری «رادیو اسرائیل» از طریق امواج کوتاه گوش میدادم، میشنیدم که در اخبار و گزارشهای خبری، بخشهائی از گزارشهائی را که من و «عزری ال» به وطن فرستاده بودیم، پیرامون اوضاع و رویدادهای جاری ایران پخش میکنند.(ص169)
پس از آن شاهد ضربه هولناک آغاز اعتصابها در صنعت نفت بودیم. توزیع کنندگان نفت و کارگران پالایشگاهها به اعتصابها پیوسته بودند. در پمپبنزینها از بنزین خبری نبود... اسرائیل، برای ما با هواپیما گالنهای بنزین و نفت میفرستادند تا ما بتوانیم در صورت ضرورت با اتومبیل حرکت کنیم.(ص170)
اعتصاب بازاریون نیز، چه اعتصابهای پراکنده، چه اعتصاب سراسری فرارسیده بود. بیشتر اعتصابها در بازار معروف تهران صورت میگرفت. ظاهراً دولت اگر میخواست، میتوانست به آسانی جلوی اعتصاب بازاریون را بگیرد و نیروهای امنیتی را در مدخل ورودی و خروجی گذرگاههای بازار مستقر کند و مانع از اعتصاب شود. اما اراذل و اوباش و فتنهگران در کوچههای بازار میخزیدند و صاحبان کسب و کار را تهدید میکردند که اگر به اعتصابیون نپیوندند، چنین و چنان خواهد شد . کسانی که میخواستند مقاومتی نشان دهند، فردا که به سر کار میآمدند، گربه و سگ مرده و جزغاله شده در کنار در مغازهها و حجرههای خود مییافتند. تازه این خوب بود. در مواردی نیز «ناشناسها» مغازهها و محلهای کسب و کار مخالفان اعتصابها را به آتش میکشیدند.(ص171)
این ایرانی با بلندمرتبهترین طبقات اجتماع، با دربار، وزیران و دفتر نخستوزیری ارتباط داشت. به نام کوچکش بسنده میکنم؛ شاهپور... شاهپور، شریفامامی را به خوبی میشناخت. میگفت تردیدی ندارد که شریفامامی همه سیاستهای خود را با همآهنگی با شاه اعلام میکند ولی هنوز برای برخی از اقدامات او پاسخی نداشت نمیتوانست حدس بزند که چرا شریفامامی در ملاءعام میبایست شاه را تحقیر کند و علناً بگوید که شاه باید فقط یک مقام تشریفاتی باشد. شاهپور هم شاه را دیده بود و هم شریفامامی را. میگفت هدف هر دوی آنها این است که بتوانند اوضاع را کنترل کنند تا وخیمتر نشود. آنها میخواستند میان گروههای مختلف اوپوزیسیون مانور بدهند تا آنها را تضعیف سازند.(صص172-171)
احساس میکنم که آمریکائیها به هیچ وجه وخامت اوضاع را درک نمیکنند. شمار آمریکائیها همراه با خانوادههایشان در این روزها در ایران، کمابیش حدود پنجاه هزار نفر است. آنان بعنوان کارشناس و مربی در ارتش، در اقتصاد و بازرگانی و تمامی عرصههای جامعه ایران حضور و نفوذ دارند.(ص172)
احساس من و البته نه تنها من- که در دیگر دوستان اسرائیلی ما هم- این است که «سی.آی.ای» موضوع را درک نمیکند و نمیتواند همه جنبههای این بحران را زیر نظر و بررسی خود بگیرد. شمار آنها کم نبود و هر یک از آنها با چندین و چند مقام بالای کشور و حکومت در ارتباط بود که میتوانستند منابعی برای گرفتن اطلاعات محسوب میشوند. شمار خود آمریکائیهائی که صاحب مقام و موقعیتهای بالا بودند، به چند هزار نفر میرسید.(ص173)
روزنامه «نیویورک تایمز» در ژوئیه 1978 در مقالهای نوشته بود که «سی.آی.ای» پنجاه جاسوس فعال در ایران دارد و شمار جاسوسان بازنشستهای نیز که هنوز در ایران زندگی میکنند، به حدود یکصد نفر میرسد. بدون اینکه بخواهم وارد جزئیاتی شوم که مایه شرم هم شغلهایم در «سی.آی.ای» شود، فقط میگویم که این شمار جاسوسان فعال و نیز این شمار چشمگیر جاسوسان بازنشسته... تعداد چشمگیر و قابل تحسینی است که اگر بخواهند میتوانند مأموریتهای لازم را انجام دهند.(ص173)
در 21 دسامبر 1978، روزنامه «نیویورک تایمز» در مقالهای- با استناد به منابع اطلاعاتی آمریکا- ارزیابی کرد که شاه هنوز کمند قدرت را محکم در دست دارد و میتواند ده- پانزده سال دیگر در قدرت بماند! مایه حیرت نیز بود که فصلنامه «اکونومیست رویو» هرسال، پیدرپی، تأکید میکرد که ایران یکی از با ثباتترین کشورهای جهان است که به سرعت به سوی پیشرفت و عمران میرود! در ماه اوت آن تابستان، در حالی که من و همکارانم در سفارتمان در تهران تلاش میکردیم اوضاع و رویدادهای جاری ایران را درست ارزیابی کنیم و بفهمیم که کار به کجا خواهد کشید، شاه خود تعطیلات تابستانی را با دو میهمان بلندپایه و مهمش، یکی ملکحسین پادشاه اردن هاشمی و دیگری کنستانتین پادشاه تبعیدی یونان سپری میکرد... سفیر ایالات متحده در ایران، سالیوان نیز در حال گذراندن تعطیلات تابستانی بود و به وطن خود بازگشته بود و فقط اوائل سپتامبر مرحمت فرموده و به تهران بازگشت. هنگامی که اوضاع، دیگر به وخامت گرائیده بود و در پی همآهنگیهائی که میان مقامات ما در اسرائیل با آمریکائیها صورت گرفت، «اوری لوبرانی» به ایالات متحده اعزام شد.(ص174)
نمیتوانم با این تصمیم ستادمان در اسرائیل کنار بیآیم که حاضر نیستند در این مرحله، به من اجازه بدهند که با نیروهای اوپوزیسیون نیز ملاقات کنم. دلیل مخالفت را میفهمم و آنرا مشروع میدانم. زیرا آنها نمیتوانستند حساسیت و واکنش شدید ساواک را که میهماندار اصلی ما در اینجا محسوب میشد، برانگیزانند.(ص174)
من اصرار میورزیدم، البته با ظرافت، که مرتباً با ژنرالها، چه از ساواک و چه از رکن اطلاعات نظامی ملاقاتهای متعدد داشته باشم... یکی از آنها ژنرال فولادی بود... فولادی سپس اندکی توضیح داد و گفت: هرچند پیگیری رخنه و نفوذ داخلی دشمن در عرصه اختیارات من نیست، اما ارزیابی من این است که اوضاع، آنچنان نیز که بنظر میرسد، خطرناک نیست، زیرا شاه و نیروهای امنیتی اجازه نخواهند داد، اوضاع از کنترل و از خطر قرمز خارج شود. فولادی سپس دیدگاه مرا جویا شد و دو پرسش دیگر را مطرح کرد. در پرسش نخست نظر من را درباره «امام موسی صدر» که تازه ماجرای ناپدید شدن او رخ داده بود، جویا گردید. معلوم نبود «امام موسی صدر» زنده است یا مرده! من گفتم که ما این پرسش را بررسی خواهیم کرد. پرسش دیگر او نظر ما را پیرامون مکان تبعید آیتالله خمینی در نجف عراق جویا میگردید. او میگفت ساواک بر این باور است که فتنه اصلی از خمینی برمیخیزد و اخیراً نیز شعله فتنهگری خود را بالاتر برده، و میگفت که باید از عراق قویاً خواسته شود که او را از نجف به جای دیگر اخراج کند. مسلم است که من از اختیارات کافی برای موضعگیری در مورد این پرسش حساس و مهم برخوردار نبودم.(صص176-175)
خرید بسیار ناموفقی هم در مورد اتومبیل انجام دادم. برای آنکه صرفهجوئی کرده باشم، هنگامی که «رئوبن» از اینجا میرفت و به وطن بازمیگشت، از او خواستم در سفرش به اروپا یک اتومبیل آلمانی دست دوم ولی با وضع بسیار خوب که چند ماهی تا حداکثر یکسال بیشتر کار نکرده باشد، برای من بخرد. او این کار را کرد. من تصور میکردم که فرصت خواهم داشت که خودم شخصاً به آلمان سفر کنم و از راه زمینی با سفر به ایران اتومبیل را به تهران بیآورم. اما حال که شرائط اینقدر بحرانی شده بود و نمیتوانستم کوچکترین مرخصی بگیرم...(ص178)
برقراری حکومت نظامی و مقررات منع آمد و شد و این واقعیت که ژنرال اویسی فرمانده نیروی زمینی عنان امور را در دست گرفته بود، این تصور را القاء میکرد که حکومت میخواهد بر اوضاع مسلط شود و پی برده که وخامت اوضاع، دیگر به مرحله خطرناکی رسیده است. آمار و ارقامی نیز که در شایعات در مورد قتل تظاهرکنندگان به گوش ما میرسید و از صدها و حتی هزاران کشته سخن میرفت، اگر درست بود، نشان میداد که ژنرال اویسی سر سازش ندارد. فردای پس از برقراری حکومت نظامی، در روز نهم سپتامبر، نیروهای حکومتی آیتالله نوری را در منطقه نزدیک به بازار تهران دستگیر کردند. او بود که فتوا داده بود که به جنگ آمریکائیها و یهودیان بروید.(ص179)
سرانجام عراق به این نتیجه رسیده بود که عواقب اخراج او [امام] کمتر از خطرات و مخاطرات باقی ماندنش در نجف خواهد بود. تلاشهای خمینی برای یافتن کشوری که او را بپذیرد، مایه شرمساری شده بود. زیرا حتی کویت، همسایه عراق به او جواب رد داده بود. سرانجام فرانسه تصمیم گرفت که به وی جای دهد... خیلی زود معلوم شد که نه تنها کمکی نکرد، بلکه موجب گسترش عملیات خمینی شد... ملاقاتها، رایزنیها، همآهنگیها، انجام مصاحبههای متعدد با رسانههای گروهی مهم جهان، ضبط و پخش کاستهائی با صدای خمینی، انتقال دستورات عملیات به انقلابیون، همه و همه از فرانسه صورت گرفت و چرخهای انقلاب را با سرعت بیشتری به جلو برد.(ص180)
«سامی» دوستمان از ملاقات با معاون وزیر جنگ، ژنرال طوفانیان برگشته بود. ژنرال طوفانیان مسؤول خریدهای عمده تسلیحاتی و مسؤول ارشد امور صنایع نظامی ایران بود. طبق آنچه که افشاء شده بود، در زد و بندهای مالی که در جریان معاملات صورت گرفته بود، دخالت داشت. گزارشهائی که در آمریکا انتشار یافت و نیز در گزارشهای تهیه شده از سوی کنگره ایالات متحده، گفته شده بود که او در زدوبندهای بزرگ مالی نقش دارد، از جمله در قراردادهای عمده و کلان تسلیحاتی که میان ایران و ایالات متحده امضاء شده بود.(ص183)
ژنرال طوفانیان در امر ارتباطات نظامی و توسعه همکاریهای نظامی با اسرائیل، چهره کلیدی محسوب میشد. البته بعد از انقلاب، انقلابیونی که به قول خود بر «لانه جاسوسی آمریکا» مسلط شدند و سفارت آمریکا را به اشغال درآوردند، مطالب و اسناد سفارت را، چه آنهائی که در دستگاههای کاغذ خردکنی رشته رشته شده بود و چه مطالب دیگر را بصورت سلسله کتابهای قطوری چاپ کردند، تا به قول خود به عنوان «سند تاریخی اثبات مداخلات آمریکا و سی.آی.ای و (البته اسرائیل) در امور ایران» بماند.(صص184-183)
ماجرائی که دوستمان «سامی» پس از ملاقاتش با طوفانیان تعریف کرد، ابهامات را در مورد حکومت شاه برایمان بیشتر کرد و نشان داد که شاه ضعیف است. ماجرا این بود که نخستوزیر، شریفامامی، از طریق ژنرال ازهاری که رئیس ستاد کل ارتش بود، از ژنرال طوفانیان خواسته بود فهرست بسیار مشروح با ذکر تمام جزئیات را در مورد همه پروژههای صنایع نظامی و خریدهای تسلیحاتی از خارج که ایران درگیر آنهاست، در اختیار او قرار دهد. معلوم بود که شریفامامی قصد داشت موجبات کاهش چشمگیر در هزینههای نظامی و امنیتی را- آنگونه که مخالفان شاه مدتها بود فریاد میکشیدند و درخواست میکردند- فراهم آورد... طوفانیان این خواسته را با شاه در میان گذاشت و از او کسب تکلیف کرد، شاه از دستورات قبلی خود عقبنشینی کرد و تصویب نمود که او فهرست مورد نظر را در اختیار دولت بگذارد، منتهی با این شرط که چند موضوع بسیار محرمانه را از آن حذف کند و پنهان نگاه دارد. مفهوم این امر این بود که نخستوزیر سکان رهبری را بدست میگیرد و رئیس ستاد کل ارتش دیگر تنها به شاه که فرمانده کل قواست، وفادار نیست و خود را در برابر نخستوزیر نیز پاسخگو میداند.(صص185-184)
حالا شریفامامی به یک اقدام علنی خارقالعاده دست میزند. او تمهیدات لازم را برای ارائه پیشنویس لایحهای باور نکردنی با هدف برچیدن ساواک و برپائی یک تشکیلات امنیتی «پاک و مطهر» و دمکراتیک به جای ساواک به عمل آورده است. درست است که من، و نیز دوستم، انتقادهائی به ساواک وارد میکردیم و به خصوص از رکن سوم آن که مسؤول مقابله با نفوذ داخلی و سرکوب خرابکاران داخلی بود، دل خوشی نداشتیم و معتقد بودیم که آنها به راستی در این سرکوبگری جانب اغراق را پیمودهاند و از عقل و منطق و انسانیت دور شدهاند، اما وقتی خبر اقدام شریفامامی را شنیدم دلم برای دوستان و افراد ساواک که با آنان در ارتباط بودم به درد آمد. آنان نه تنها نگران سرنوشت کشور بودند، بلکه میبایست جداً نگران سرنوشت و وضع خویش نیز باشند.(ص186)
شریفامامی باز هم با یک اقدام دیگر مایه حیرت میشود. دستگیری مقامات بلندپایه و تجار ثروتمند و بازرگانان و کسانی که نامشان به «فساد مالی» آلوده است، آغاز میشود. وزیر اجرائی و وزیر کشاورزی دولت پیشین به همراه شماری از بزرگان امور مالی و اقتصادی دستگیر و زندانی میشوند. برخی از آنها نیز که پیشاپیش هشدار گرفتهاند فرار کرده و از مملکتشان رفتهاند.(ص186)
در هجدهم سپتامبر، دوستم شاهپور که یکی از منابع خوب خبری برایم محسوب میشد، با نخستوزیر ملاقات کرد و من بلافاصله به دیدن شاهپور شتافتم تا از وی درباره جزئیات ملاقاتش با شریف امامی و نیت شریفامامی از اقداماتی که انجام میدهد، مطالبی بشنوم. شاهپور میگفت که نخستوزیر همچنان به شاه وفادار است ولی میخواهد سیاست مستقلانهای طبق دیدگاه خویش- به پیش برد و از آنجا که او از گسترش دامنه اعتصابات و نافرمانی در صنایع و بخش خدمات کشور ناخرسند و نگران است، آگاهانه و عمداً دست به اقدامات اخیر زده تا حمایت افکار عمومی را جلب کند و موجب کاهش مخالفت اوپوزیسیون شود. شریفامامی گفته بود، کاملاً واقف است که کار او مانند بندبازی به روی یک بند بسیار باریک است.(ص187)
من ملاقات دیگری در ستاد ساواک، این بار با ژنرال کاوه جانشین رئیس ساواک داشتم. او از من خواسته بود گزارش نتایج مذاکرات صلح اسرائیل و مصر در کمپ دیوید را میان نخستوزیرمان مناخم بگین با انورسادات رئیسجمهوری مصر با میانجیگری جیمی کارتر به آگاهی او برسانم. کاوه شغال کوچکی نبود. او در کار اطلاعاتی- امنیتی سابقه زیادی داشت و نیز از ارتباطات دیرینهای با ما برخوردار بود. اما نمیدانم چرا همیشه این احساس به من دست میداد که او آدم صاقی نیست و خود را برتر میداند و رفتار تحقیرآمیزی با دیگران دارد. اینها گوئی کم بود که او در این ملاقات این حرف بیهوده را نیز بر زبان آورد که «نخستوزیر اسرائیل هیچ کوتاهی در برابر انور سادات نشان نداده و گذشتی نکرده است در حالیکه سادات ناچار شده متحمل گذشتهای سنگین گردد»! گستاخی و بیعدالتی زیادی میخواهد که انسان چنین عقیدهای را، که کوچکترین همخوانی با حقیقت ندارد، عنوان کند.(ص188)
در هر حال، «باشی» میگفت که دستورات نخستوزیر مبنی بر لزوم خودداری از اعمال فشار و شکنجه بر مخالفانی که دستگیر میشوند، موجب گرفتاری زیاد شده و نیروهای ساواک نمیدانند چگونه به اطلاعات مورد نظر از بازداشتشدگان دست یابند. «باشی» توصیه وکمک فکری مرا جویا شد. من از این فرصت بهره گرفتم و موضوعی را که قبل از من نیز بارها مسؤولان «شباک» ما تکرار کردهاند، بیان نمودم، که خشونت و شکنجه نه تنها از اصول دمکراسی به دور است، بلکه چاره ساز نیست.(ص189)
متأسفانه از بعد از جنگ «شش روزه» پیش ما هم اتفاقات ناگواری به هنگام بازجوئی ها روی داده و مواردی بوده که کار دستگیر شدگان به مرگ رسیده و به هنگامی که قوه قضائیه به تحقیق و بررسی پرداخته، متأسفانه گزارشهای پزشکی خلاف حقیقتی به دادگاه و قضات ارائه شده است. با این اقدامات باید مخالفت کرد. من همواره مخالف این کارها بودهام. من معتقدم کافی است که فرد دستگیر شده همواره این ترس را در دل خود احساس کند که اگر حقیقت امر را نگوید، با چه عواقبی ممکن است روبرو شود. همین ترس کافی است.(ص190)
برخی از آنها نیز در برابر عملیات تروریستی پیدرپی فلسطینیها ناچار شدند که با قانون «اعمال فشار قابل قبول» موافقت کنند. من به خاطر میآورم که یکی از دوستانم که از بازجویان «شباک» بود، وقتی در پی یک بیماری در بیمارستان «رامبام» در حیفا بستری شد، هنگامی که در تخت بیمارستان برای اولین بار چشم گشود، یک دکتر عرب اسرائیلی را دید، که روزگاری یکی از دستگیر شدگانی بوده که از سوی او مورد بازجوئی قرار گرفته بود. هنگامی که دکتر چهره رنگپریده دوستم را میبیند، به او میگوید: «نترس، کاری را که با من کردی، با تو نمیکنم».(ص190)
اینجا و آنجا با اسرائیلیانی برخورد میکنیم که کمکم به این نتیجه رسیدهاند که ماندن در اینجا دیگر فایدهای ندارد. اکثر اینها کسانی هستند که برای دادوستد و امور بازرگانی به ایران آمدهاند و در این شرائط آیندهای برای خود متصور نیستند. اینها رفته رفته بار خود را میبندند و به وطن باز میگردند. از جانب دیگر، قوای کمکی برای من از اسرائیل میرسد. «تسادوک اوفیر»، دوست خوبم که تجربه غنی در عملیات اجرائی دارد و نیز در گذشته چترباز بوده، میآید و معاونت مرا به عهده میگیرد. قرار است که او مسؤول امور حرفهای مرتبط با رکنهای اطلاعات نظامی شود. به همین خاطر ما در آغاز آمدن او با شماری از بلندپایگان ایرانی در این زمینه ملاقات رسمی به عمل میآوریم.(ص191)
همه ما اسرائیلیها از عملیات، جنگها و ترورها روح و روانمان متحمل دردهائی میشود، ولی «تسادوک» علاوه بر اینها، یک علامت جسمی و سالک فیزیکی نیز دارد. زخم او یادگار هنگامی است که در بروکسل خدمت میکرد و بر اثر سوءقصدی که از سوی تروریستهای فلسطینی صورت گرفت، مجروح شد.(ص192)
در یکی از روزها من با دوستم «باشی» طبق برنامهای که از قبل تعیین کرده بودیم، از ستاد «کمیته مبارزه با ترور» دیدار کردیم. لحظاتی بود که از خود میپرسیدم آیا این اقدام من و آمدنم به این مکان مخوف درست است یا نه. من خود در امر شناسائی و خنثی کردن عملیات تروریستی در اسرائیل تجربه دارم و در این زمینه، هم مأموریتهای عملیاتی را انجام دادهام و هم در ستاد کار کردهام. برایم مهم بود که با کار ساواک در این زمینه آشنا شوم و از این طریق میزان درک و آشنائی خود را با حریف و رقیب آنها، یعنی سازمانهای چریکی، بالا ببرم و پی ببرم که انگیزه آنها در برابر ساواک چیست و احساس کنم که خطر آنها به راستی تا چه حد متوجه امنیت ایران است، و نیز تا چه حد برای ما ممکن است خطرناک باشند.(ص192)
پی بردم به هر میزان که آنها سازمانهای کوچکی هستند و از شمار بسیار کمی چریک برخوردارند و قادر به جلب توجه و حمایت گسترده مردمی نیستند، اما به همان میزان نیز میتوانند بشدت خطرناک باشند و پایههای حکومت را به لرزه درآورند. برداشت ساواک هم ظاهراً همین بود. آنها میتوانستند در لحظات حساس به عملیات تروریستی مهمی دست بزنند. اگر آنها در حال حاضر، در کنار این تظاهرات بزرگ مردمی دست به عملیات بزنند، به راستی میتوانند پایههای حکومت را به سختی تکان دهند.(ص193)
دولت شریفامامی بسیار مشتاق بود که درس و تحصیل با نظم و آرامش از سرگرفته شود و از این طریق بخشهای دیگر نیز سرمشق گرفته و آرام بگیرند و به اعتصابها پایان دهند و عقل و منطق به روال عادی زندگی بازگردد. اما واقعیت آن بود که از درس و تحصیل خبری نشد، اما تا دلتان بخواهد ناامیدی ریشهدار و عمیق شده بود. دانشجویان، و نیز شماری از استادان، از این فرصت برای برپائی تجمعهای سیاسی اعتراضی درون دانشگاه و خوابگاهها استفاده کردند. روز بروز این تجمعها گسترش یافت و هرکسی که این روزها پایش به دانشگاه تهران میرسید، با دهها اعلامیه و بیانیه در زیر بغل از آنجا خارج میشد.(ص195)
از آنچه نیز که در روزنامهها میخواندیم، دستگیرمان شد که در محافل سیاسی دنبال یافتن جایگزینی برای او [شریفامامی] هستند و میانجیگران و کارچاقکنهای عرصه دیپلماتیک به تقلا افتادهاند. نام دکتر علی امینی مطرح شده بود. او از وزیران دولت افراطی دکتر محمد مصدق بود. اسامی افراد دیگری هم، به ویژه از نیروهای «جبهه ملی» مطرح شده بود، از جمله کریم سنجابی. اینها از طرف چه کسانی نامزد بودند؟(صص196-195)
درون سفارت هم، خود ما در مورد ارزیابی اوضاع دستخوش اختلاف نظر شده بودیم. وسط ماه در جلسهای این مسائل را به بررسی گذاشتیم، که آن نیز بدون رسیدن به توافق خاتمه یافت. کاردار و وابسته نظامی خوشبین مانده بودند و ارزیابی میکردند که اوضاع به سوی دمکراتیزه شدن پیش میرود... اما سفیرمان که این جلسه را اداره میکرد، معتقد بود که اوضاع به سوی وخامت بیشتری پیش خواهد رفت و از خط قرمز خواهد گذشت و در آن صورت حکومت شاه پی به وخامت واقعی خواهد برد، حکومت نظامی را سختتر به مرحله اجراء خواهد گذاشت و آرامش و نظم برقرار خواهد شد، که البته با خونریزیهائی هم همراه خواهد بود. من باید اعتراف کرده، بگویم که شخصاً دیدگاه منسجمی نداشتم، و حتی از خودم عصبانی بودم... اما خیلی دلم میخواست که ارزیابی سفیر درست از آب درمیآمد.(ص196)
در این حین، برچسبهائی که بروی آنها نوشته شده Go Home(به خانهات برگرد) به روی اتومبیل یکی از کارمندان اسرائیلی شرکت «خادیش» (وابسته به مجتمع اسرائیلی «راسکو» چسبانده شده است. ما با «گابی نویبرگر» رئیس شرکت در ارتباط بسیار نزدیک بودیم تا از آنچه که در منطقه بوشهر میگذرد، اطلاعات بیشتری کسب کنیم و در صورت لزوم برای تخلیه اسرائیلیها از این ناحیه آماده شویم. «گابی» تصمیم میگیرد که در این مرحله همسر و فرزندان همه کارمندان شرکت خود را که شخصاً تمایل به ترک منطقه دارند، از بوشهر و حومه آن خارج کند.(ص197)
رئیس «موساد» به من اطلاع میدهد که مناخم بگین، نخستوزیرمان تمایل دارد که با شاه ملاقات کند تا به او دلگرمی و روحیه بدهد... در روزنامههای کشور خودمان گزارشهائی میخواندم مبنی بر اینکه در پی توافقهای تاریخی مصر و اسرائیل و رسیدن آنها به پیمان صلح، اکنون برخی از مقامات اسرائیل در آرزوی رسیدن به یک پیمان استراتژی چهارجانبه میان ایران، مصر، عربستان سعودی و اسرائیل هستند. در خواست نخستوزیرمان از طریق من به آگاهی رئیس ساواک رسانده شد... درست در همان روزها هم وزیر دفاعمان «عزر وایزمن» درخواست مشابهی برای آمدن به تهران، به هدف ملاقات با همتای ایرانی خود ارائه داده و این درخواست از طریق ژنرال طوفانیان به آگاهی وزیر جنگ ایران رسیده است. خلاصه آنکه، هر دو درخواست بصورت محترمانه با پاسخ منفی روبرو شد. اما مقاماتمان در اورشلیم تسلیم نشدند و این بار از من خواسته شد که از طریق رئیس ساواک برای آمدن وزیر خارجهمان موشهدایان به تهران تلاش کنم.(ص198)
پاسخی که نسبت به این درخواست گرفتم، این بود: «اعلیحضرت سپاسگزارند و از حسن نیت موشه دایان قدردانی کرده و تردیدی ندارند که ایشان یکی از حامیان ما هستند ولی ایام کنونی برای تحقق این پیشنهاد مناسب نیست.» سرانجام ما به این سازش رسیدیم که... حداقل با آمدن رئیس «موساد» موافقت نمایند. توافق حاصل شد. دلم برای مهمانداران به درد آمد که به چه وضعی گرفتار شدهاند که حتی نمیتوانند با شخصیتهای خارجی ملاقات کنند و باید مرتب ملاحظه نمایند- به ویژه آنکه در همان روزها شایعات قوی در ایران از سوی انقلابیون پراکنده شده که ادعا میکنند چتربازان اسرائیلی گویا در اصفهان فرود آمدهاند و در سرکوب تظاهرکنندگان اصفهانی نقش داشتهاند.(ص199)
او [مقدم] عمیقاً از موضعگیریهای غرب و عدم درک درست کشورهای غربی نسبت به جریانهای ایران دلخور بود و اشاره کرد که فشارهای وارده از سوی آمریکا و شخص جیمی کارتر بر شاه برای رعایت «حقوق بشر» وضع را به اینجا کشانده است. و نیز میگفت حالا که شرائط چنین وخیم شده کارتر و آمریکا پشت شاه را خالی کرده و از او حمایت نمیکنند.(ص200)
در این رفت و آمدها چند بار در خیابانهائی که تظاهرات کمشماری در آنها برپا شده بود، گرفتار آمدیم. میهمانداران ما، به ویژه نیروهای محافظ، شدیداً دستپاچه شده و نگران شده بودند که مبادا خدای ناکرده، برای «رئیس موساد اسرائیلی» اتفاق ناگواری بیفتد، و لذا آنها از ما جداً میخواستند که پنجرهها و دگمههای اتومبیل مرسدس بنز مجلل را کاملاً ببندیم.(ص201)
هنوز در این حال و هوا هستیم که انفجار یک بمب خبری ما را تکان داد. در سیام اکتبر، نخستوزیر برکناری 34 نفر از بلندپایگان ساواک را اعلام کرد. وای بر اطلاعات ما که کوچکترین نشانه و قرینه زود هنگامی نسبت به این قصد دریافت نکرده و وقوع آن را از قبل احساس و پیشبینی نکرده بودیم... رئیس ما «خاکا» هنوز در اینجا بسر میبرد، و رئیس ساواک در ملاقات با او کوچکترین حرفی از این احتمال مطرح نکرد. ما به سرعت فهرست اسامی 34 اخراجی را، آنگونه که در روزنامهها منتشر شده بود، از نظر گذراندیم و بسیار زود دستگیرمان شد که «زرنگی» کردهاند- زیرا اکثر این افراد سال گذشته بازنشسته شده بودند. اما شماری نیز هنوز از دستاندرکاران ساواک بودند، از جمله پرویز ثابتی که ریاست رکن سوم را که بدنامترین رکن این دستگاه بود، در دست داشت.(صص202-201)
نکته در آن بود که این بار ناچار شده بودند پایههای «مقدسترین مقدسات» خود را که ساواک بود، با دست خویش بلرزانند. این مسأله هم که نام بیگناهان بازنشسته لکهدار شد، غیرقابل بخشش بود. در این شرائط و با توجه به اینکه نخستوزیر به سرعت در حال تنظیم پیشنویس لایحه انحلال ساواک است، این دستگاه نیز به شیر بییال و دم و اشکم مبدل شده بود و کارمندان آن، بیچارگانی که از اوج قدرت به حضیض ذلت افتاده بودند، در معرض تهدید و اذیت و آزار از سوی همسایگان و اراذل قرار گرفتند. در چنین شرائطی حکومت بیش از هر زمان دیگر به ساواک مقاومتری نیاز داشت، در چنین روزهائی به نظرم میرسید که من بیشتر از کارمندان خود ساواک به آنجا رفت و آمد میکنم. زیرا برای اتومبیل من بنزین از اسرائیل میآمد. اما آنها خودشان نه بنزین در باک اتومبیل داشتند و نه گازوئیل که با آن شوفاژهای خانه خود را گرم کنند.(ص202)
میگفتند که شاه خسته است، عمیقاً دو دل شده و قدرت تصمیمگیری و قاطعیت خود را از دست داده و حتی شماری از ژنرالها و مقامات بلندپایه ساواک را که به او قویاً فشار میآورند که با مشت آهنین ناآرامیها را سرکوب کند، ساکت و آرام میکند و میکوشد آنها را از اجرای قصد خویش باز دارد.(ص203)
به راستی شهامت بسیار میخواست که در این شرائط که رهبران انقلاب بیش و بیشتر تنفر از اسرائیل را دامن میزنند، فرمانده نیروی هوائی ایران با چنین شکوه و جلالی از همتای اسرائیلی خویش پذیرائی کند. بازگشت به خانه از ضیافت ژنرال ربیعی مانند یک سفر دردناک در یک وادی پرخطر بود. خیابانها از راه بندان و لاستیکهای مشتعل یا جزغاله شده مملو بود.(ص204)
در چهارم نوامبر حوادث دراماتیکی روی داد که برخی از آنها بعداً افشاء شد. از جمله، دانشجویان و جوانان در دانشگاه و خوابگاه دانشگاه تهران اجتماعات بزرگ اعتراضی تشکیل داده و شدیداً به اغتشاش دست زده و به تحریک نیروهای ارتش پرداخته بودند. این تنش و تحریک چندین ساعت ادامه یافته بود، که در طول آن حاکم نظامی، ژنرال اویسی با نخستوزیر، شریفامامی تلفنی رایزنی کرده بود که ارتش چه واکنشی نشان دهد و نخستوزیر قویاً خواهان آن شده بود که شکیبائی حفظ گردد و هیچ تیراندازی صورت نگیرد. اما اویسی که خود در محل بود و از نزدیک شاهد وخیمشدن لحظه به لحظه اوضاع بود، سرانجام کاسه صبر خویش را لبریز شده احساس کرد و دستور آتش داد. شمار نامعلومی از دانشجویان کشته و زخمی شدند... نخستوزیر که پیشتر نیز چند بار نزد شاه از ژنرال اویسی شکایت کرده و او را به عدم اجرای دستورات متهم ساخته بود، این بار شتابان به کاخ شاه شتافت و استعفای خود را به او تسلیم کرد.(صص206-205)
در ساعات غروب آن روز هنگامی که در تهران نشسته و به اخبار «صدای اسرائیل» از اورشلیم گوش میدادیم، شنیدیم که آمریکا شهروندان خود را از تهران تخلیه میکند. طبق طرح اضطراری ما،قرار بود که اگر ایالات متحده به چنین اقدامی دست بزند ما نیز احساس خطر کرده و احتمال اتخاذ اقدامات مشابه در قبال شهروندان خودمان را مورد بررسی جدی قرار دهیم.(ص206)
تظاهرکنندگان که بشدت تحریک شده بودند، در حالی که از سوی مبارزان بدقت تعلیم دیده هدایت میشدند، به صدها شعبه بانک هجوم بردند، سینماها را مورد حمله قرار دادند، به سایر ساختمانهای عمومی و دولتی حمله کردند و هر چه را که بر سر راه خود میدیدند، آتش میزدند. از هزاران سو، شعله و جرقههای آتش به هوا بلند و دود غلیظ آن بشدت آزار دهنده بود... یکی از میان تظاهرکنندگان به ناگهان فریاد کشیده بود که به سوی «العال» حمله شود و جمعیت به سوی دفتر هجوم برد. کارمندان، با راهنمائی محافظان، اقدامات لازم را برای نجات خود به عمل آورده و آماده فرار شده و همزمان تماسهای لازم را برای گرفتن یاری به عمل آورده بودند. ما بلافاصله پس از خبردار شدن از این جریان، دست به کار شدیم و در سفارت از ارتباطی که داشتیم بهره گرفتیم، سفیرمان با وزارت خارجه تهران تماس گرفت، وابسته نظامیمان با ارتش ایران تماس را آغاز کرد، افسر امنیتیمان با فرماندهان پلیس تهران به گفتگوی تلفنی پرداخت و من نیز از ارتباطات خود با ساواک استفاده کردم، تا برای نجات کارمندان «العال»، به اقدام سریع دست بزنند. ولی دو ساعت تمام طول کشیده بود تا نیروهای نظامی به محل رسیده بودند.(ص207)
در مواردی مشاهده شده بود که ارتش به راستی از مقابله با اوضاع ناتوان مانده و خجلتزده عقبنشینی کرده است. در چنین شرائطی ما خانه سفیر نشسته و به فکر راه چاره بودیم. دیگر برایمان مسلم گردید که همه چارچوبها شکسته شده است. این تصور که گویا حکومت اگر بخواهد کنترل اوضاع را در دست میگیرد و در صورت ضرورت به یاریمان میشتابد، هذیانی بیش نبود... مرکز تجاری ایالات متحده در بلوار الیزابت نیز مورد حمله قرار گرفته بود و آنجا نیز نیروهای نظامی و امنیتی به یاری محاصره شدگان نرفته بودند.(ص208)
از همان نخستین ساعات بامدادی، تظاهرات و تجمعها از سر گرفته شده و کسی به دستورات هیچ اعتنا نمیکند. به مشاور ارشد رئیس ساواک تلفن میزنم (مگر او زحمت میکشد که به من تلفن بزند؟!)، و قبل از آنکه بتوانم چند کلمه بگویم، او فوراً به وسط حرف من میپرد و میگوید که امروز دولت نظامی سر کار میآید، و قول میدهد که «همه چیز روبراه خواهد شد و جای هیچ نگرانی نیست». چند لحظه دستخوش شوک شدم (زیرا ما نمیدانستیم که دولت شریفامامی کنار رفته است.) پس از چند لحظه دستپاچگی، سرانجام به او گفتم که شماری از خانوادههای اسرائیلیهای عادی میخواهند به وطن برگردند... ممکن است به دلیل شتاب در خروج، همه این افراد اسناد و مدارک لازم را در اختیار نداشته باشند. در ایران به هنگام خروج از کشور، خارجیها باید افزون بر گذرنامه، اسناد و مدارک لازم را از اداره مالیات بر درآمد ایران گرفته باشند.(ص210)
کارمندان شرکت مهندسی شیرینسازی آب دریا، در همان روزها(از جزیره کیش) تخلیه شده و به وطن بازگردانده شده بودند. این شرکت یکی از ابتکارات بازرگانی و تجاری مهمی بود که از سوی «یعکوو نیمرودی» در ایران برپا شده بود. «یعکوو» پس از آن که خدمت خود را بعنوان وابسته نظامی سفارتمان در ایران به اتمام رساند، چندین دفتر نمایندگی برای کارخانه شیرینسازی آب دریا (در کشورهای مختلف جهان) برپا کرد.(ص212)
حادثه ناخوشایندی نیز برای خانواده «مُوکی»، مسؤول ارتباطات و مخابرات سفارتمان روی داد... خانه او در یکی از آن محلههائی بود که این روزها تظاهرات و ناآرامی نیز به آن کشیده شده بود. یک روز که خودش در خانه نبود، گروهی از جوانان تظاهرکننده که از سوی نیروهای نظامی تحت تعقیب قرار گرفته بودند، بدون آنکه اصلاً بدانند چه کسی در این خانه زندگی میکند، وارد خانه شده و پناه گرفته بودند تا از چنگ امنیتیها بگریزند. یکی از تظاهرکنندگان مجروح، و پیکر او خونچکان بوده است. همسر و فرزندان «موکی» که در خانه بودند، ابتدا کمی شوکه شده بودند. بعد از این ماجرا، آنان موقتاً به خانه دوستی انتقال یافتند.(ص213)
او [کامبیز] میگوید که یک تناقض بزرگ را احساس میکند. در حالی که حکومت با بزرگترین خطر در برابر موجودیت خویش روبرو شده، اگر مایل به بقای خویش است، پس بیش از هر زمان دیگری به نیروهای امنیتی مفید و مؤثر و به دستگاهی مانند ساواک که قاطعیت بیشتر نشان دهد، نیاز دارد. اما درست در همین حال است که این ابزار حیاتی را خود حکومت، در واقع نخستوزیر شریفامامی فرو میپاشد و نابود میکند. کامبیز به این نتیجهگیری میرسد که خطر بیش و بیشتر میشود. کامبیز در شمار آن گروه از کارمندان ساواک است که به دلیل اعتصابهای شرکت نفت و نبود بنزین کافی به نوبت به سرکار میروند، و لذا او از من میپرسد که آنجا چه خبر است. شنیدن این پرسش مرا غمگین میکند.(ص214)
ژنرال نعمتالله نصیری، رئیس پیشین ساواک و سفیر کنونی ایران در پاکستان، از اسلامآباد به تهران بازگشته و بلافاصله به دستور نخستوزیر، شریفامامی تحت حبس خانگی قرار گرفته بود... من هم در شمار کسانی بودم که هیچ علاقه و سمپاتی نسبت به نصیری نداشتند. ولی شنیدن خبر حبس خانگی او- حتی اگر یک حبس خانگی به سبک مجلل باشد- برای من ضربه هولناکی بود.(ص214) ادامه دارد ...