تاریخ انتشار : ۲۰ خرداد ۱۳۸۹ - ۰۹:۲۲  ، 
کد خبر : ۱۴۴۳۵۷

مقدمه‌ای بر شکل‌گیری نفاق جدید

نویسنده: دکتر مظفر نامدار

پایان دهه سوم انقلاب اسلامی از نظر بازنمایی‌های ضد‌انقلاب جدید در ایران نقطه عطفی تلقی می‌شود. توهمات پاره‌ای از گروه‌ها و شخصیت‌ها که می‌توان با سست کردن پاره‌ای از آرمان‌های انقلاب اعتماد غرب را جلب کرد و از این طریق فشار بر جمهوری اسلامی را کاهش داد، به زیر سوال رفت. در واقع کل فرهنگ سیاسی دوره‌ای که با دولت سازندگی آغاز می‌شود و با دولت اصلاحات به اوج خود می‌رسد، به چالش‌ کشیده می‌شود.
سیاست عدول از آرمان‌های انقلاب به بهانه توسعه، عقب‌نشینی در مقابل تهاجمات فرهنگی، سیاسی و اقتصادی غرب، عقب‌نشینی در مقابل زیاده‌خواهی‌های غربی‌ها در پایان دهه سوم بدون هیچ تردیدی مورد انتقاد و استیضاح قرار گرفت.
در این مقطع اننقاد از جریان تجدید‌نظر طلب در درون انقلاب پژواک بی‌سابقه‌ای یافت و پذیرش این انتقاد توسط مردم، کار جریان معروف به چپ و اصلاح‌طلب را تا حدی دشوار می‌کند و اعمال جناح مشهور به راست بار معنایی پیدا کرده و توجیه‌پذیر می‌شود. از این تاریخ کم‌کم ایده‌های انقلاب و جمهوری اسلامی توسط جریان چپ به زیر سوال می‌رود.
شناخت سطحی، احساسی و غیر‌عقلانی جناح چپ از آرمان‌های امام خمینی باز هم بی‌اعتمادی در درون این جناح ایجاد می‌کند. این جناح در عمل، در متن مشاجره‌های لفظی و قلمی خود با جناح مقابل، به نفع ضد انقلاب عمل می‌کند.
حقه‌بازی‌های ضد انقلاب جدید با فاش شدن برنامه‌هایی که در دولت آقای خاتمی دنبال می‌کردند برملا می‌گردد. زیرا در فضای این دولت چپ‌ها بنام اصلاح‌طلبی به گونه‌ای وانمود می‌کنند که نظام جمهوری اسلامی آینده‌‌ای ندارد. دیگر بدنام کردن غرب چیزی به ارمغان نمی‌آورد. این واقعیت پریشان خاطری بیشتری برای ایران ایجاد می‌کند. رابطه با آمریکا و عقب‌نشینی از مواضع انقلابی و آرمان‌های امام برای ما گشایشی است در دنیای مدرن و در فضای جهانی شدن شانسی است برای ادغام در جهانی‌سازی.
در سیاست‌های دولت خاتمی و احزاب ساخته دولت مثل کار‌گزاران، حزب مشارکت و غیره، ضرورت به اجرا‌گذاران رویه تازه تغییر فرهنگ و سیاست تا آنجایی مطرح می‌شود که حاکمیت اردوگاه چپ در دل نظام جمهوری اسلامی خدشه‌دار نگردد و به زیر سوال نرود. اصلاح طلبان چپ بدون پروا عملکرد گذشته خود را به زیر سوال بردند، اشغال سفارت، تندروی‌های سیاسی، انقلابی‌گری‌های افراطی همه مورد تردید قرار گرفت. در چپ اراده معطوف به قدرت باعث شد که کانون بازتاب اندیشة انقلابی جا به جا شود. انقلابیون افراطی دو آتشه که روزی از دیوار سفارت آمریکا بالا رفته و دیگران را با مارک ضد‌ولایت فقیه از صحنه خارج کرده بودند، به ناگهان به دست‌بوسی گروگان‌های سفارت رفته و در کنفرانس برلین از ضد‌انقلاب وارفته و درمانده ترحم و بخشش تقاضا کردند.
افراطی‌ترین نیرو‌های انقلاب در بخش‌های امنیتی جمهوری اسلامی رهبر جنبش دموکراسی و آزادیخواهی شدند و خود را تئوریسین انقلاب و جنبش‌های نوین اجتماعی نامیدند. و گرفتار این توهم شدند که دیگر زمان آن رسیده است که راه جمهوریت را از راه اسلامیت جدا سازند. زیرا جمهوریت از نظر آن‌ها راهی انقلابی و رادیکال بود که هیچ شرط و مشروطیتی را برنمی‌تافت. حتی اگر این شرط اسلامیت جمهوریت باشد.
این دقیقاً همان انقلاب‌ستیزی ضد‌انقلابیون جدید بود که مبنای تاریخی خود را دوم خرداد سال 1376 تعریف می‌کرد. برای منافقین جدید، دوم خرداد مبانی باز‌تولید فرهنگی جدیدی داشت که باید تا سطح «یوم‌الله» ارتقاء پیدا می‌کرد. یوم‌اللهی که در توهمات منافقین جدید «روز اکمال جمهوریت و اتمام مشروطیت»[1] در ایران بود.
دوم خرداد و توهم انقلاب از بالا!
از نظر منافقین جدید، برای دموکراتیزه کردن ایران دو مسیر وجود داشته است. راه مشروطیت و راه جمهوریت. در انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی اگرچه به ظاهر همه تصور می‌کردند که راه مشروطیت در ایران به پایان رسیده و جمهوریت تنها بدیل تحولات دوران معاصر است اما انقلاب اسلامی با پذیرش قید اسلامی، و نظام جمهوری با پذیرش «قید اسلامی» از نظر منافقین جدید، طرح روایت تازه‌ای از راه مشروطیت بعد از تفوق قرائت‌های تمامت خواهانه از ولایت مطلقه فقیه بود.[2]
ضد‌انقلاب‌های جدید تصور می‌کردند با انتخابات دوم خرداد 1376 و روی کار آمدن دولت اصلاحات جمهوری به شرط اسلامیت به پایان راه رسیده است.
منافقین جدید بعد از انتخابات دوم خرداد به این نتیجه رسیدند که منابع مشروعیت‌های نظام جمهوری اسلامی دیگر کار‌ایی خود را از دست داده است. از نظر آنها نظام جمهوری اسلامی سه منبع مشروعیت داشت:
1- ادامه مشروعیت انقلابی امام
2- منابع سنتی مشروعیت که شبکة روحانیت در پشت سر آن قرار دارد.
3- مشروعیت عقلانی - قانونی که به واسطة جمهوریت به وجود آمده است.[3]

این تقسیم‌بندی که تقلید ساده‌لوحانه‌ای از تقسیم‌بندی‌های ماکس‌وبر در حوزة جامعه‌شناسی سیاسی بود و مبنای مشروعیت را مبتنی بر سه مرتبه از اقتدار و سیادت تعریف می‌کرد: سیادت عقلانی، سیادت سنتی و سیادت کاریز‌مایی.[4] و معتقد بود که بشر در عصری زندگی می‌کند که دیگر مبنای اقتدار کاریز‌مایی و سنتی توانایی باز‌تولید فرهنگی و سیاسی ندارد لذا تنها منبع مشروعیت اقتدار در عصر مدرن منبع اقتدار عقلانی است.
ضد انقلابیون جدید در جمهوری اسلامی به این نتیجه رسیدند که دو منبع اولیه مشروعیت در ایران یعنی ادامه مشروعیت انقلابی امام و منابع سنتی مشروعیت که شبکة روحانیت در پشت سر آن است ناکار‌آمد شده‌اند به این دلیل که استحصال بی‌رویه‌ای از آنها انجام گرفته است و هر منبعی که استحصال آن را خشن و بی‌رویه کنیم ناکار‌آمد می‌شود. بنابراین منابع کاریزماتیک قدرت و منابع سنتی قدرت (اسلامیت نظام) بدلیل استحصال بی‌رویه و خشن در ایران ناکار‌آمد شده‌اند و ما برای بقای خود باید از منبع عقلانی - قانونی قدرت یعنی «جمهوریت نظام» استحصال کنیم.[5]
بدینسان جنبش‌های کاذب اجتماعی و جنبش‌های بی‌شکل برای بی‌اعتبار کردن دو منبع اصلی اقتدار ملت ایران یعنی مذهب و روحانیت آغاز می‌شود. و جریان نفاق جدید سرد‌مدار این جنبش‌ها می‌گردد. نفاقی که اگرچه از آرمان‌های انقلاب اسلامی عدول مطلق کرده است و دیگر مبانی مشروعیت انقلابی امام و منابع دینی را منشا اقتدار نمی‌داند اما شهامت ابراز اعتقادات تجدید‌نظر طلبانه خود را در قالب ادبیات جدید نداشته و از همان ادبیات انقلابی و ادبیات امام خمینی برای فریب مردم استفاده می‌کند.
شکل‌گیری نفاق جدید را نمی‌توان خارج از بستر جریان‌های دیگر نفاق در ایران مورد تجزیه و تحلیل قرار‌داد و به نتایج مشخصی رسید.
هم در رسانه‌های غربی و هم در رسانه‌های زنجیره‌ای دولت اصلاحات (که بدرستی اسم با مسمایی است)‌ دوم خرداد خاتمی به نوعی انقلاب از بالا خوانده شد. این وجه تسمیه را دوم خرداد‌یان پسندیدند و از آن پس خودشان هم تلاش کردند که آن را در قالب جنبش‌های نوین اجتماعی جا‌سازی نمایند. انقلابی که بنا بر ابتکار اصلاح‌طلبان بلند‌مرتبه و شخص خاتمی و زیر نظارت اقتدار مدرن قرار بود عملی شود و دو منبع دیگر مشروعیت نظام جمهوری اسلامی یعنی اسلامیت نظام را از صحنه خارج نماید.
با استفاده از تعبیر الکساندر زینوویف در کتاب کاتاسترویکا، دهکده‌های پوتمکین گورباچف، کاربرد واژه انقلاب برای اقدام‌های خاتمی و یارانش (مانند اقدامات گور‌باچف و یارانش) توسط روشنفکران، روزنامه‌نگاران و سیاستمداران غربی قابل چشم‌پوشی است، چون غربی‌ها اصولاً در انتخاب واژگان خود چندان دقیق نیستند. اما وقتی یک فعال حزبی آگاه به اصول انقلابی و کسانی که خود را نظریه‌پرداز جنبش‌های جدید اجتماعی در ایران می‌دانند این چنین ساده‌لوحانه حساس‌ترین اصطلاح دوران معاصر را برای یک انتخابات معمولی در دل ساختار یک نظام انقلابی بکار می‌برند انسان را ناخواسته دچار تردید می‌کند که آیا هنوز چنین جریاناتی رفتاری معقول دارند؟ و آیا چنین ادعاهایی صرفاً نوعی بی‌احتیاطی سیاسی در بکار‌گیری مفاهیم پر‌بار اجتماعی نیست؟!
این آن چیزی بود که قسمت اعظم مردم ایران را به فکر وا‌داشت که آنچه در پس شعار‌های اصلاح‌طلبی دوم خردادی در حال ظهور است آیا چیزی در راستای تداوم انقلاب اسلامی و آرمان‌های امام خمینی و بقا و دوام جمهوری اسلامی است یا آغاز دور جدیدی از شکل‌گیری جریاناتی است که همیشه در دل جنبش‌های اصیل و عدالتخواهانه استعداد شکل‌گیری داشته و تاریخ اسلام به آن جریان نفاق می‌گوید؟!
ملت ایران در پس هیاهوی جنبش‌‌سازی‌های کاذب اجتماعی دوم خرداد ابتدا خود را در مقابل این سوال یافت که آیا آنچه در کشور در جریان است واقعاً یک انقلاب است و اگر این جریان یک انقلاب است چه وجه مشترکی با انقلاب اسلامی دارد؟ و اگر یک جریان ضد‌انقلاب باشد با توجه به همة هزینه‌هایی که ملت ایران برای رسیدن به استقلال و آزادی و جمهوری اسلامی داد در نهایت این جریان ضد‌انقلاب ما را به کجا خواهد برد؟
ما می‌دانستیم این فقط یک اتفاق نیست که امپریالیسم آمریکا ، اسرائیل، اروپا و دشمنان انقلاب اسلامی و امام خمینی و دشمنان ملت ایران و جریان‌های نفاق و غرب‌گرا و ضد‌انقلاب، خاتمی و گروه او را چنین تحسین می‌کنند. این آن چیزی است که ملت ایران پیوسته به آن می‌اندیشید و در نهایت تصمیم خود را در انتخابات نهم و دهم ریاست جمهوری گرفت. چون می‌دید که نو‌آوری‌های دوم خردادی فقط برای اقشار ناچیز و بی‌اهمیتی از جامعه مزایای زیادی به همراه دارد در حالی که اوضاع توده ملت به هیچ وجه تغییر شایسته‌ای نخواهد کرد و برای بسیاری از مردم، نهاد‌های اجتماعی و ارزش‌های فرهنگی و اعتقادات دینی نیز این نو‌آوری‌ها به معنی بی‌اعتبار شدن آنان خواهد بود.
از دیدگاه ملت ایران انقلاب از بالای دوم خرداد‌ی‌ها ضربه‌ای بود بر دست آورد‌های انقلاب کبیر اسلامی سال 1357 و این حرکت چیزی جز یک ضد‌انقلاب از بالا نبود.
در حقیقت ملت ایران دلیل کافی برای چنین اندیشیدنی داشت هم در زمینه سیاسی، هم در زمینه اقتصادی و هم در حوزة اعتقادی و فرهنگی و از همه مهمتر در وفاداری به آرمان‌های امام خمینی و راه و رسم رهبر کبیر انقلاب؛ مردم می‌دیدند که چرخش‌های جدیدی به سمت عدول از آرمان‌ها و کمرنگ شدن شعار‌های انقلاب اسلامی و وارفتگی در مقابل روش‌های نظام سرمایه‌داری و آمریکا و صهیونیسم در حال وقوع است.
در انتخابات دهم ریاست جمهوری جریان تجدید‌نظر طلب، برنامة تحول تازه‌ای را عرضه کرد که همة آن پیش‌بینی‌ها را اثبات نمود. این‌بار هدف چپ و راست دیگر باز تعریف منابع مشروعیت نظام جمهوری اسلامی نبود بلکه مرکز اقتدار و مشروعیت و محور اراده جمعی این مشروعیت مورد تهاجم قرار گرفت. آنها به این نتیجه رسیدند که مشکل اصلی در نظام جمهوری اسلامی نه واپس‌گرایان ، نه محافظه‌کاران، نه راست سنتی و نه چپ مدرن نه پدر خوانده ها و نه طبقه خواص ! نه اصول گرایان و نه اصلاح طلب ها بلکه محور مرکزی اقتدارنظام، یعنی ولایت فقیه و الگوی جمهوری اسلامی است.
اما آنچه جای شگفتی داشت این بود که نفاق جدید از موضع امام خمینی و دفاع از انقلاب اسلامی برای مقاصد خود استفاده می‌کرد. و علیرغم اینکه در این موضع بود اما مهمترین دستاورد‌های اندیشه امام خمینی یعنی: جمهوری اسلامی، ولایت فقیه، مبارزه با اسرائیل، وحدت جامعه و مبارزه با سلطه آمریکا را مورد تردید و انکار قرار می‌داد.
انقلاب اسلامی و فرآیند شکل گیری سه جریان نفاق
افشاء کردن چهره نفاق جدید که مدتها است در سنگر نیروهای انقلاب به محور اراده جمعی ملت ایران می تازد، امری ضروری است. شعار دفاع از آرمان‌های انقلاب و چهره‌نورانی و عرفانی امام یکی از ترفند‌های جریان به ظاهر اصلاح‌طلب و هیچ چیزی جز مشت بازی با سایه‌ها نیست. ترفند‌ی برای خام کردن افکار عمومی، ترفندی که چندان هم هوشمندانه انتخاب نشده است. چون ملت ما به زحمت باور می‌کند که جریان چپ و اصلاح‌طلب با روش‌های دو دهه اخیر در موضع آرمان‌های امام خمینی و انقلاب اسلامی هستند و در جهت اصلاح کجروی‌های درون نظام جمهوری اسلامی فعالیت می‌کنند.
کاملاً روشن است که متناسب با این اطوار اصلاح‌طلبان، سوال جدی در زمینه شناخت ماهیت جناح چپ و قضاوت علمی و تاریخی پیرامون این پدیده، مطابق طبع هواداران و رهبران این جریان نیست. در فتنه‌های بعد از انتخابات دهم ریاست جمهوری جریان اصلاح طلب ماهیت خیانت‌های سه‌دهه گذشته به آرمان‌های امام خمینی را برملا کرد و شکل‌گیری جبهة جدیدی از نفاق را علنی ساخت. نفاقی که نزدیک به سه دهه در ارکان نظام جمهوری اسلامی رخنه کرده بود و مشغول خوردن هسته‌های انقلاب بود.
خطر نفاق در جریان‌های فکری و انقلابهای اصیل، اعتقادی و ایمانی هسته اصلی تذکرات قرآنی است. وقتی دشمنان چنین انقلابی از مواجهه مستقیم و رو در رو نتیجه‌‌ای نمی‌برند به فکر می‌افتند که در پناه چهر‌ه‌های سست عنصر، واداده و منافق به هسته انقلاب نفوذ کنند و انقلاب را از درون خالی سازند. جمهوری اسلامی ایران از بدو تأسیس تا به امروز با سه جریان از نفاق روبرو گردیده است:
1- نفاق اصل بدعت
2- نفاق اهل شبهه
3- نفاق اهل فتنه

اگر می‌خواهیم استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی را حفظ کنیم باید بیش از همه مواظب آفت نفاق در هستة انقلاب باشیم. تا قبل از اینکه دیر شود و هسته انقلاب توسط خطر نفاق نابود و پوسته‌ای از آن باقی بماند باید بصیرت کافی در شناخت نفاق و منافقین بخرج دهیم. 
نفاق اهل بدعت و دهه اول انقلاب:
انقلاب اسلامی در دهه اول انقلاب با نفاق اهل بدعت سر و کار داشت. منافقین دهه اول انقلاب با تفسیر و تأویل آیات الهی در پوشش نظریه ها و تئوری‌های غربی تمام تلاششان این بود که دین را از هسته توحیدی آن خارج ساخته و با حفظ پوسته، دین بی خاصیت وخود ساخته‌ای را به مردم تحویل دهند. مصداق بارز این نفاق: سازمان مجاهدین خلق، جنبش مسلمانان مبارزه، نهضت آزادی، انجمن حجتیه و سایر جریان‌هایی بود که تمام ایمان ضد‌اسلامی و ضد‌انقلابی خود را در پوشش صورت ظاهری آیات و روایات و طرفداری از مهدویت و مبارزه با انحراف به مردم القاء می کردند.
.امام از بدو آغاز نهضت اسلامی متوجه خطر این نفاق در هسته انقلاب بود. داستان معروف سفر بعضی از اعضای سازمان مجاهدین خلق که در درون انقلاب اسلامی معروف به سازمان منافقین شدند به نجف اشرف برای فریب رهبری نهضت از زبان امام خمینی شنیدنی است. امام در سخنرانی 5/4/59 در مجمع اعضای شورای اسلامی کار‌گران ماهیت این نفاق را بخوبی برملا می‌سازد و می‌فرماید:
«اینهایی که برای اسلام دارند سینه می‌زنند ببینید اعمالشان چیست؟ ببینید اینهایی که می‌گویند اسلام، آیا در عمل هم این‌طوری هستند یا یک سنگربند‌هایی ‌اند که با اسم اسلام می‌خواهند اسلام را از بین ببرند و شاید آنهایی که کار‌گردانند اسم اسلام را به خودشان می‌گذارند لکن دزدی می‌کنند. باید ما با اسم گول نخوریم ببینیم چه می‌کنند. ببینیم سابقة این چیست؟ ببینیم کتابهایی که اینها می‌نویسند محتوایش چیست؟ ملت ما که مشتش را گره کرد و با همه ابر‌قدرتها مخالفت کرد و مطلب را به اینجا رساند حالا من آمدم می‌نشینم و می‌گویم من رهبر؛ شما غلط می‌کنی که می‌گویی»[6]
امام معتقد بود که اینها همه را گول می‌زنند می‌خواستند من را هم گول بزنند. من نجف بودم اینها آمده بودند که من را گول بزنند. بیست و چند روز - بعضی‌ها می‌گفتند بیشتر، من حالا عددش را نمی‌دانم - بعضی از این آقایانی که ادعای اسلامی می‌کنند آمدند در نجف با بعضی‌شان بیست و چند روز در یک جایی من فرصت دادم به او حرفهاشان را بزنند. او به خیال خودش که حالا من را می‌خواهد اغفال کند. مع‌الاسف از ایران هم بعضی از آقایان که تحت تأثیر آنها واقع شده بودند که خداوند رحمتشان کند، او را هم اغفال کرده بودند. آنها هم به من کاغذ سفارش نوشته بودند. بعضی از آقایان محترم بعضی از علما اینها هم به من کاغذ نوشته بودند. من گوش کردم به حرفهای اینها که ببینم اینها چه می‌گویند: تمام حرفهایشان هم از قرآن بود و از نهج‌البلاغه... خوب تو اعتقاد به خدا و اعتقاد به چیز‌هایی دیگر داری چرا پیش من می‌آیی؟ من که نه خدا هستم و نه امام. نه پیغمبر، من هیچ راجع به اینها حرفی نزدم... همه‌اش را گوش کردم فقط وقتی که گفت ما می‌خواهیم قیام مسلحانه بکنیم گفتم نه، شما نمی‌توانید قیام مسلحانه بکنید، بیخود خودتان را به باد ندهید. اینها با خود قرآن یا نهج‌البلاغه می‌خواهند ما را از بین ببرند و قرآن و نهج‌البلاغه را از بین ببرند... اسلام همیشه گرفتار یک همچو مردمی بوده است که با اسم اسلام خواستند اسلام را بکوبند... الان هشیاری بیشتری لازم است از آن اول. اول آن کسی که مخالف با اسلام بود می‌شناسندش مردم ... چون می‌شناختندشان با آنها مبارزه می‌کردند. مبارزه با آنها آسان بود. منافقها هستند که بدتر از کفارند.[7]
منافقین اهل بدعت همانطوریکه امام فرمودند با قرآن و نهج‌البلاغه به جنگ قرآن و نهج‌البلاغه می‌آیند. همانطوریکه می‌توانند با نام انقلاب، اسلام و امام به جنگ انقلاب، اسلام و امام بیایند.
امام می‌فرماید: آن کسی که می‌گوید مسلمان هستم و بر ضد اسلام عمل می‌کند و می‌خواهد برضد اسلام عمل بکند آنست که در قرآن بیشتر از آنها تکلیف شده تا دیگران. ما سوره منافقین داریم. سورة منافقین از اول شروع می‌کند اوصافشان را می‌گوید: اسلام همیشه گرفتار یک همچون جمعیت‌هایی بوده است.[8]
دهه اول انقلاب دهه هجوم نفاق اهل بدعت به هسته دین بود که ملت ایران برای افشا و مبارزه با این چهره از نفاق هزینه‌های سنگینی پرداخت کرد و در نهایت این نفاق را به زباله دانی تاریخ فرستاد.
نفاق اهل شبهه و دهه دوم و سوم انقلاب:
بعد از رحلت حضرت امام و آغاز دهه دوم انقلاب اسلامی ملت ایران با چهره دیگری از نفاق روبرو شد که می‌توان این نفاق را نفاق اهل شبهه نامید. شکل‌گیری حلقه‌های جدیدی از این نفاق که هدف اصلی آنها ایجاد تردید در مبانی معرفت‌شناسی دین در حوزه اجتماعی، ریشه های تاریخی حکومت اسلامی و نظریه ولایت فقیه و مقابله با حضور دین در صحنه اجتماعی بود. نزدیک به دو دهه میدان تاخت و تاز حلقه‌های جدیدی از کار‌گزاران درون نظام جمهوری اسلامی بود که از برکت انقلاب اسلامی، امام خمینی و شهادت پاکترین فرزندان این مرز و بوم بر سرنوشت مردم مسلط گردیده و همان شاخه‌ای را می‌بریدند که بر آن سوار بودند.
نفاق اهل شبهه در گستره‌ای از "حلقه کیان " ، "حلقه بیان " و سایر جریان‌های به ظاهر طرفدار خط امام شروع به خوردن هسته‌های اصلی دین و انقلاب و باقی گذاشتن پوستة آن کردند. انتخابات دوم خرداد 1376 اوج اقتدار و نفوذ این جریان نفاق جدید در درون جمهوری اسلامی بود که علیرغم ارتزاق از حاکمیت، در نقش اپوزسیون نیز ظاهر گردید و پیوسته از پایان عمرحکومت اسلامی، ولایت فقیه و عصر امام خمینی یاد می‌کرد.
تحلیل بنیاد‌های نفاق اهل شبهه نیاز به بازبینی منابع متعددی دارد که از این جریان بجا مانده و مورخین متعهد و معتقد به استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی نباید از آن غفلت نمایند. امام زدایی نفاق اهل شبهه در دهه دوم و سوم در حقیقت نقطه‌ عطف تاریخ انقلاب اسلامی بود. ماهیت این عمل بدان صورت نبوده است که منافقین اهل شبهه مستقیماً به امام ناسزا گفته یا پاره‌ای از عملکرد امام را به عنوان اشتباه به مردم القاء نمایند.
بلکه آنچه این جریان نفاق در طول دهه دوم و سوم القاء کردند این بود که دوران کودکی و جوانی انقلاب اسلامی که دوران شکل‌گیری بود با رحلت امام به پایان رسیده و دوران پختگی انقلاب آغاز شده است. منافقین اهل شبهه در نوشته‌هایشان اینگونه القاء می‌کردند که چنین نقطة عطفی در تاریخ ملت ایران بعد از رحلت امام آغاز شده و مانور جریان اصلاح‌طلبی و دوم خردادی‌ها برای تجدید‌ انقلاب، تنها راه گریز از بن‌بست‌ انقلاب به حساب می‌آید.
ضد انقلاب جدید به این نتیجه رسید که برای جهانی شدن ایران باید از تمامی کسانی که از انقلاب اسلامی سیلی خورده و یا به خارج گریخته‌اند اعاده حیثیت شود. به همین بهانه کسانی که از دیوار سفارت آمریکا بالا رفته بودند به دست‌بوسی امپریالیسم آمریکا و جاسوسان سفارت رفتند و آنهایی که شرایط فرار ضد انقلاب را از کشور فراهم ساخته بودند به عذر‌خواهی ضد‌انقلاب وارفته و مفلوک در کنفرانس برلین رفتند و نام این استحاله شدن و ذلت را خدمت گذاشتند.
عباس عبدی یکی از دانشجویان پیرو خط امام که از دیوار سفارت بالا رفته بود بعد از دوم خرداد به دست بوسی یکی از گروگان هایی رفت که قبلا زندانی او بود. در کنفرانس برلین منافقینی چون عزت‌الله سحابی، اکبر گنجی، حسن یوسفی اشکوری، کاظم کردوانی، علیرضا علوی‌تبار، حمید‌رضا جلایی‌پور، چنگیز پهلوان، فریبرز رئیس‌دانا، علی افشاری، محمود دولت‌آبادی، مهر‌انگیز کار، شهلا شرکت، خدیجه مقدم، شهلا لاهیجی، جمیله کدیور، منیره روانی‌پور و محمد‌علی سپانلو، انتقام خود را از امام خمینی و انقلاب اسلامی گرفتند و در همه آرمان‌های انقلاب تردید کردند[9] فقط برای اینکه از ضد انقلاب مفلوک که از چنگ مجازات ملت ایران گریخته بودند و به دامن اربابان خود بازگشته بودند، دلجویی نمایند. متعاقب آن دولت اصلاحات آقای خاتمی و جریانات دوم خردادی با تمام توان از این نفاق حمایت کرده و بدست آنها روزنامه و مجله و تریبون و بودجه کافی دادند.
نفاق اهل فتنه و آغاز دهه چهارم انقلاب اسلامی:
ملت بزرگ ایران در انتخابات نهم ریاست جمهوری در سال 1384 دست نفاق اهل شبهه را از تمامی ارکان نظام جمهوری اسلامی در قوه مقننه و قوه مجریه کوتاه کرد. سردمداران این نفاق فهمیدند که برای تداوم بازیگری خود در فضای انقلاب اسلامی دیگر نمی‌توانند کاریکاتور غم‌انگیز دو دهه گذشته را در فضای انتخابات جدیدی که در آغاز دهه چهارم در راه بود تداوم بخشند.
این حقیقت دارد که کتاب‌های تاریخ را می‌توان از نو نوشت اما گذشته یک جریان را نمی‌توان از ذهن جامعه‌ای که زنده و پویا و بیدار است و بصیرت دارد پاک کرد.[10] تجدید‌نظر در نگرش به گذشته‌ها به خودی خود اقدامی برای پیشرفت یک جریان اجتماعی نیست. نفاق اهل شبهه و جریان چپ اصلاح‌طلب در درون نظام جمهوری اسلامی می‌دانست با تکیه بر مواضع قبلی نمی‌تواند فضایی برای حضور در صحنه انتخابات دهم ریاست جمهوری ایران داشته باشد. نفاق و منافقین هیچگاه نداستند که چگونه و با چه هدفی در نگرش به گذشته خود باید تجدید‌نظر کنند. به تعبیر زینوویف: باز‌نگرش با هدف ایجاد هیجان زدگی تبلیغاتی برای «حراج محبوبیت عمومی» چیزی است و باز‌نگرش با هدف شناخت بهتر ارتباط‌ها در زمان حاضر و منظر آینده چیزدیگری است.[11]
جریان اصلاح‌طلبی در ایران که پشتوانه محکمی برای بخشی از نفاق اهل بدعت و همچنین شکل‌گیری نفاق اهل شبهه در دهه دوم و سوم انقلاب بود هیچگاه نخواست و نتوانست تجدید نظر اساسی در روش خود مقابل آرمان‌های انقلاب اسلامی و امام خمینی اتخاذ نماید. مقابله کاذب جناح چپ و راست و اراده معطوف به قدرت طلبی در نظام جمهوری اسلامی و دو قطبی دیدن ساده لوحانه ساختار قدرت و باز‌تولید سیاسی، فرهنگی و اجتماعی و دست زدن به هیجانات کاذب اجتماعی و عدم درک صحیح و علمی از ماهیت اجتماع انقلاب اسلامی که در سال‌های حکومت امام عظیم‌الشأن امت ساخته شده بود، آنها را به ورطة خطرناکتری از ماهیت پیچیده نفاق انداخت که من از آن تحت عنوان نفاق اهل فتنه یاد می‌کنم.
رهبری این نفاق به یکی از بازماندگان نفاق اهل بدعت در دهه اول انقلاب سپرده شد و عجیب است که نفاق اهل فتنه بخوبی توانست تمامی اصحاب نفاق در طول تاریخ انقلاب اسلامی را در شکل‌گیری نفاق جدید گرد هم آورد. تئوری نفاق اهل فتنه در آغاز دهه چهارم، دست یازیدن به جنبش‌های مخملی بود. همان که غرب در آغاز سال 1990 از آن تحت عنوان نظریه «رفولوشن» در مقابل «رفرم» و «رولوشن» برای از هم‌پاشی نظام‌های ایدئولوژیک چپ در اروپای شرقی بهره گرفت.
میر‌حسین موسوی رهبر جدید نفاق اهل فتنه آمده بود که «پراسترویکای» ایرانی را در فلسفه سیاسی نهادینه کند تا یکی دیگر از نظام‌های ایدئولوژیک را در راستای سیاست‌های آمریکا از صحنه تحولات اجتماعی خارج سازد. اما نه میر‌حسین موسوی استعداد گورباچف را داشت و نه انقلاب اسلامی، انقلاب کمونیستی بود.
در رسانه‌های گروهی غرب انقلاب مخملی میر‌حسین موسوی مانند اقدام خاتمی در دوم خرداد، به عنوان انقلاب از بالا‌ خوانده شد و این وجه تسمیه را اذناب جنبش سبزپسندیدند و از آن پس خودشان هم توهمات اصلاح‌طلبانه خود را انقلاب نامیدند. نفاق اگر چه در سیستم اندیشه‌های اجتماعی، در انجام بسیاری از کار‌ها توانا است اما درحوزة اندیشه‌های دینی علی‌الخصوص در حوزة میراث فکری انقلاب اسلامی، برای امتیازهایی که توانایی حصول آنها را دارد هزینه های بالایی مصرف می کند و این مسئله‌ای است که ملت ایران در سه دهه گذشته بدرستی تجربه کرده است. بنابراین ساده‌لوحانه است که باور شود ملت ایران و انقلاب اسلامی برای مبارزه با نفاق اهل فتنه نباید چیزی بپردازد.
اینکه نفاق اهل فتنه موفق خواهد شد و نتیجه ای برای پیروانش به بار خواهد آورد در هاله‌ای از تردید مطلق قرار دارد و با توجه به ماهیت نظام جمهوری اسلامی بعید به نظر می‌رسد. اما فشار‌هایی را موجب خواهد شد و این فشار‌ها در دهه آینده ملموس خواهد بود.
نفاق اهل فتنه در آینده بطور پنهان و آشکار بر چند استراتژی متمرکز خواهد شد و تلاش می‌کند بطور همزمان آنها را به پیش ببرد:
1- استراتژی تحریف آرمان‌های امام
2- استراتژی تغییر ساختاری نظام
3- استراتژی تغییر آرمانی نظام
4- استراتژی تخریب حیثیتی نظام
5- استراتژی تضعیف توانمندی نظام
6- استراتژی تغییر رفتاری نظام
7- استراتژی تخریب «اراده جمعی» مردم
اینکه آیا اذناب نفاق اهل فتنه توفیقی بدست خواهند آورد چندان مهم نیست بلکه آنچه اهمیت دارد بصیرت و سیاست ما در شناخت فضای عمل اصحاب نفاق است. نفاق جدید در دهه آینده در محیطی فعالیت می‌کند که این محیط را می‌توان بصورت زیر ترسیم کرد:
در نفاق جدید تمامی اصحاب بدعت، شبهه و فتنه کنار هم جمع خواهند شد و به هستة اصلی انقلاب اسلامی هجوم خواهند آورد. از نظر من این هسته همان چیزی است که "اراده جمعی " ما را در پیروزی و تداوم انقلاب اسلامی رقم زد. امام خمینی این هسته اصلی را «توده مردم» می داند. بصیرت نسبت به این هسته رمز تداوم آرمان‌های انقلاب اسلامی و اندیشه‌های امام خمینی است. به نظر می‌رسد ضد‌انقلاب جدید با تمامی توان خود این اراده جمعی را نشانه رفته است.
"اراده جمعی " و استراتژی تخریب هسته بقای جمهوری اسلامی
امروز تنها بر بنیاد انقلاب اسلامی است که می‌توان عمل سیاسی با هدف دگرگونی، آزاد‌سازی و برقراری عدالت را هدایت کرد. ملت ایران تردیدی ندارد که برای درک مفهوم انقلاب اسلامی باید به اندیشه‌های امام خمینی (ره) رجوع کند. امام فرق بین انقلاب اسلامی و غیر اسلامی را همراهی "توده‌های مردم " با آن می‌داند و معتقد است وقتی توده‌های مردم با یک پدیده‌ای همراه شوند زود پیش می‌رود و کم فساد است.
«فرق ما بین انقلاب اسلامی و غیر‌اسلامی همین است که انقلاب وقتی اسلامی شد، توده‌های مردم همراه با آن هستند و وقتی که توده‌های مردم با یک شیئی همراه شوند زود پیش می‌رود و کم فساد است، فسادش کم است.»[12]
امروزه در حوزة فلسفه سیاسی غرب مفهوم «انبوه خلق»[13] مهمترین بلکه تنها مبنای باز‌تولید عمل سیاسی با هدف دگرگونی و آزاد‌سازی است.[14] این مفهوم یک اصطلاح باز‌تولید شده در فضای تحولات پس از انقلاب اسلامی در حوزة فلسفه سیاسی غرب است و تا دو دهه پیش چنین اصطلاحی معنای باز‌تولید کننده در حوزه تحولات سیاسی، اجتماعی نداشت.
انقلاب اسلامی همانطوریکه مبانی بنیاد‌ها و ریشه‌های جنبش‌های اجتماعی را از اساسی دگرگون کرد و معیار‌های جدیدی وارد شاخص‌ های فهم جنبش‌های اجتماعی کرد، حوزه مفاهیم سیاسی را نیز بکلی دچار تحول‌های تعیین کننده ای نمود. مفاهیم: اراده جمعی، جنبش‌های مخملی (پرهیز از خشونت) «توده‌های مردم» و امثال اینها بخشی از مفاهیم باز‌تولید شده در دامنه تأثیر‌گذاری انقلاب اسلامی در فلسفه سیاسی است.
تا قبل از انقلاب اسلامی حوزة تغییرات اجتماعی تحت تأثیر دو دینامیک مشخص بود:
«یکی دینامیک تضاد‌های درون یک جامعه یعنی دینامیک مبارزة طبقاتی یا دینامیک رویارویی‌های بزرگ اجتماعی که عموماً ماهیت اقتصادی و مادی داشت و دیگری دینامیک سیاسی یعنی حضور یک پیشگام، یعنی یک طبقة، حزب یا ایده‌ئولوژی سیاسی و خلاصه‌ نیروی پیشتازی که همة ملت را به دنبال خود می‌کشد»[15]
در این دینامیسم توده‌های مردم عموماً مبنای باز‌تولید فرهنگی، سیاسی و اجتماعی نبودند بلکه دنباله روی طبقات پیشگام در حوزة تغییرات اجتماعی بحساب می‌آمدند. اما همانطوری که میشل فوکو می‌گوید: به نظر می‌رسد در آنچه که در ایران روی می‌دهد نمی‌توان هیچ یک از این دو دینامیک را که برای فلسفه سیاسی غرب نشانه‌های بارز و علامت‌های روشن پدیده‌ای انقلابی‌اند، تشخیص داد.[16]
در مبانی فلسفه سیاسی غرب؛ جنبش انقلابی که نتوان جایگاه مبازة طبقاتی و تضاد‌های درونی جامعه و یک پیشگام را در آن مشخص کرد نمی‌توان جنبش دانست و نمی‌توان چنین جنبشی را مبنای یک دگرگونی اساسی در حوزة تغییرات اجتماعی تلقی کرد.
تا قبل از انقلاب اسلامی «تودة مردم» یا «انبوه خلق» جز دنباله‌روی از طبقات پیشرو نقش دیگری در حوزة تغییرات اجتماعی ایفاء نمی‌کردند. اما انقلاب اسلامی این نقش را از اساس دگرگون کرد و در این دگرگونی امام خمینی با وارد کردن «توده مردم» در سرشت جریانات پیشرو، مفهومی را خلق کرد که این مفهوم تا قبل از آن در فلسفه سیاسی غرب اسطوره‌ای بیش نبود.
امام خمینی با وارد کردن مردم در رأس جنبش‌های اجتماعی مفهوم «ارادة جمعی» را عینیت بخشید. اراده جمعی یکی از معیار‌های سرشت‌نمای انقلاب اسلامی بود و به تعبیر میشل‌فوکو: یکی از چیز‌های سرشت‌نمای این رویداد انقلابی این واقعیت است که این رویداد انقلابی ارادة مطلقاً جمعی را نمایان کرد و کم‌تر مردمی در تاریخ چنین فرصت و اقبالی داشته‌اند. اراده جمعی اسطوره‌ای سیاسی است که حقوق ‌دانان یا فیلسوفان تلاش می‌کنند به کمک آن نهاد‌ها و غیره را تحلیل یا توجیه کننده اراده جمعی یک ابزار نظری است.[17]
فوکو می‌گوید: اراده جمعی را هرگز کسی ندیده است و خود من فکر می‌کردم که ارادة جمعی مثل خدا یا روح است و هرگز کسی نمی‌تواند با آن روبه‌رو شود... اما ما در تهران و سرتاسر ایران با ارادة جمعی یک ملت برخورد کرده‌ایم و باید به آن احترام بگذاریم. چون چنین چیزی همیشه روی نمی‌دهد.[18]
مفهوم «توده مردم» یا «ملت» که امام به کررات مبانی انقلاب اسلامی را بر روی آن حمل می‌کند و معتقد است تا زمانی که «توده مردم» یا «ملت» با هم مجتمع باشند تمام موانعی را که در مقابلشان است کنار زده و هیچ قدرتی نمی‌تواند کاری بکند. یعنی نمی‌شود بر یک ملت مطلبی را تحمیل کرد.[19] بر ساخته انقلاب اسلامی است و نمی‌توان مشابهتی بین این مفهوم با آنچه که امروز در فلسفه سیاسی غرب تحت عنوان «انبوه خلق» مورد توجه قرار گرفته است، پیدا کرد.
مفهوم «توده مردم» در اندیشه‌های امام و مبانی انقلاب اسلامی جمعیت هر جامعه‌ای را که از قشر‌های متفاوت، طبقات و گروهای اجتماعی متنوع تشکیل شده است با همه تفاوت‌های اجتماعی به هویتی واحد تبدیل می‌کند و از این هویت واحد مفهوم «روح جمعی» را که در فلسفه سیاسی غرب اسطوره‌ای بیش نیست، معنای حقیقی و واقعی می‌بخشد. آنچه می‌تواند چنین جمع متفاوتی را به سوی یک مقصود و هدف هدایت کند «دالّ مرکزی این روح جمعی یعنی ولایت است و این همان معنایی است که در فلسفه سیاسی غرب برای آن نشانه‌هایی وجود ندارد.
در فلسفه غرب مفهوم «انبوه خلق، یکپارچه نیست بلکه متکثر و چند‌گانه باقی می‌ماند، به همین دلیل است که بر اساس سنت غالب در فلسفة سیاسی، مردم می‌تواند به عنوان قدرت حاکم فرمانروایی کند اما انبوه خلق نمی‌تواند»[20]
بزرگترین خطای فلسفه سیاسی غرب در فهم «تودة مردم» این است که تصور می‌کند اجزای تشکیل دهندة مردم در اتحاد و هویت جدیدی که به وجود می‌آورند خاصیت خود را از دست می‌دهند و با نفی یا کنار گذاشتن تفاو‌ت‌های خودم به همسانی بدل می‌شوند. بنابراین، یگانگی‌های متکثر انبوه خلق با وحدت تفکیک ناپذیر مردم تضاد دارد.
این خطا از آنجا ناشی می‌شود که بخش اعظمی از فیلسوفان غربی جامعه را «مرکب حقیقی صناعی» تلقی می‌کنند. بدین معنا که در ترکیب صناعی که خود نوعی ترکیب حقیقی است اگرچه این ترکیب طبیعی نیست، اجزاء، هویت خود را از دست می‌دهند و در کل حل می‌گردند. اجزا هم بالتبع و هم بالجبر استقلال اثر خود را از دست می‌دهند. مثل ماشین که یک دستگاه مرتبط الاجزا است. اجزا به گونه‌ای خاص با یکدیگر مربوط می‌شوند و آثارشان نیز با یکدیگر پیوستگی پیدا می‌کنند و در نتیجه آثاری بروز می‌کند که عین مجموعه اثر اجزا در حال استقلال نیست. مثلاً یک ماشین اشیاء و اشخاص را با سرعت معین از محلی به محل دیگر منتقل می‌کند در حالی که این اثر نه به جز خاصی تعلق دارد و نه مجموعه‌ آثار اجزاء در حالت استقلال و عدم ارتباط است.
در ترکیب ماشین همکاری و ارتباط و پیوستگی جبری میان اجزاء هست ولی محو هویت اجزاء در هویت کل در کار نیست بلکه کل وجودی مستقل از اجزا ندارد، در این تفکر جامعه نیز چنین است جامعه از نهاد‌ها و تأسیسات اصلی و فرعی تشکیل شده است. این نهاد‌ها و افرادی که این نهاد‌ها به آنها وابسته است همه به یکدیگر وابسته و پیوسته‌اند تغییر در هر نهادی موجب تغییراتی در نهاد‌های دیگر است.[21]
در حالیکه در تفکر توحیدی جامعه مرکب حقیقی از نوع مرکبات طبیعی است ولی این ترکیب، ترکیب اجساد و اجزا نیست بلکه ترکیب روحها، اندیشه‌ها، عاطفه‌ها، خواست‌ها، اراده‌ها، نیاز، بینش‌ها، گرایش‌ها و در یک کلام، ترکیب فرهنگی است نه ترکیب اجساد و اندام‌ها. انسان‌ها هر کدام با اجساد خود وارد ترکیب اجتماعی نمی‌شوند بلکه هر کدام با سرمایه‌ای فطری و سرمایه‌ای اکتسابی از طبیعت وارد زندگی اجتماعی می‌شوند، روحاً در یکدیگر ادغام می‌شوند و هویت روحی جدیدی که از آن به «روح جمعی» تعبیر می‌شود می‌یابند. این ترکیب خود یک نوع ترکیب طبیعی مخصوص به خود است که برای آن شبیه و نظیری نمی‌توان یافت.[22] و این همان ترکیبی بود که در انقلاب اسلامی اسطوره سیاسی فلسفه غرب یعنی «ارادة جمعی» را نشان داد.
بنابراین در اندیشه امام مفهوم «توده مردم» به تنهایی به معنای مفاهیم دیگری چون جماعت، اقشار، طبقات، عامه مردم و امثال اینها که اجتماعات متکثر را ترسیم می‌کنند نیست. بلکه «تودة مردم» عنصر مشترکی را قبول دارند که این عنصر مشترک مجموع تفاوت‌های به رسمیت شناخته شده را در «اراده عمومی» بی‌تأثیر می‌سازد و آن تفاوت‌ها را علیرغم حقیقی بودن از صحنه اثر‌گذاری خارج می‌کند. در اندیشه امام «اراده جمعی» با هر شیئی همراه شوند آن شی فسادش کمتر است چرا؟ چون اراده جمعی عموماً معطوف به فساد نیست.
این مسئله در فلسفه سیاسی غرب معطوف به طبقه اقتصادی است یعنی مفهوم «انبوه خلق» در فلسفه سیاسی غرب مفهومی طبقاتی دارد. در این مفهوم که عموماً تحت تأثیر فلسفه مارکسیسم است جامعه سرمایه‌داری گرایش به ساده‌سازی مفهوم انبوه خلق در مقوله‌های طبقاتی داشته و این مفهوم در شوژه‌ای واحد یعنی پرولتاریا (طبقه کارگر) خلاصه می‌شود.[23] یعنی اراده عمومی اراده طبقاتی و ناظر به دیکتاتوری پرولتاریا است. زیرا جامعه سرمایه‌داری با تفکیک بین سرمایه و کار، بین کسانی که دارایی مولد دارند و کسانی که دارایی مولد ندارند، مشخص می‌شود. علاوه بر این، در این جامعه شرایط کار و شرایط زندگی افراد بدون دارایی ویژگی‌های مشترکی پیدا می‌کنند.[24]
این اشتراک تحت تأثیر سرمایه مادی و اقتصادی است نه تحت تأثیر سرمایه فرهنگی، با تفاصیل مذکور باید تردیدی بخود راه نداد که هسته اساسی تمامی استراتژی‌های نفاق اهل فتنه مقابله با «اراده جمعی» یعنی سرمایه فرهنگی انقلاب اسلامی است. ما نباید از نفاق اهل فتنه غفلت کنیم. اصحاب این نفاق توانایی گرد‌آوری تمامی ضد انقلابیون را حول استراتژی‌های خود دارند. تفاوت نفاق اهل بدعت، نفاق اهل شبهه با نفاق اهل فتنه در این است که شناخت دو نفاق اول بسیار آسان‌تر از شناخت نفاق سوم است. مولای متقیان در خطبه 93 نهج‌البلاغه در جامعه‌شناسی فتنه و اصحاب فتنه می‌فرماید:
ان الفتن اذا اقبلت شبهت و اذا ادبرت نبهت
فتنه‌ها هنگامی که روی می‌آورند شبیه حق می‌باشند و موجب اشتباه می‌شوند و وقتی می‌روند هشیار می‌سازند.
ینکرن مقبلات و یعرفن مدبراتٍ
فتنه‌ها ناشناخته می‌آیند، شناخته شده می‌روند.
یحمن حوم الریاح، یصبن بلداً و یخطئن بلداً
مانند گرد‌باد می‌چرخند و شهری را ویران می‌سازند و شهری را وا می‌گذارند.
امام در ادامه این خطبه می‌فرماید: آگاه باشید که نزد من بیمناک‌ترین فتنه‌ها برای شما فتنه بنی‌امیه است. چرا؟ چون:
فانها فتنهٌ عمیاء مظلمه، عمت خطتها و خصت بلیتها
زیرا که فتنه بنی امیه فتنه‌ای کور و تاریک است. همگان را در برمی‌گیرد.
و اصاب البلاءُ من ابصر فیها و اخطا البلاءُ من عمی عنها
مصیبتش خاص مؤمنان است و گرفتاریش به کسانی می‌رسد که از آن آگاهی دارند و بی‌خبران از آن را آسیبی نمی‌رساند.
کسانی از چنین فتنه‌هایی در امان خواهند بود که با بصیرت؛ پشت چشم بینای جامعه یعنی امام سنگر بگیرند و تلاش کنند در ‌گرد‌باد این فتنه از سنگر امامت خارج نگردند.
چرا مقام معظم رهبری در مقابله با نفاق اهل فتنه پیوسته‌ از مفهوم بصیرت بهره می‌گیرد؟ واژه بصیرت با مشتقات خود حدود 118 بار در قرآن تکرار شده است و این نشان می‌دهد که چقدر خدای تبارک و تعالی به مفهوم بصیرت نظر داشته است.
در قاموس قرآن بصر و بصیرت تنها به معنی قوه بینایی بطوری که مراد از آن بینایی چشم باشد، نیست. بلکه مهمترین وجوه معنای بصر و بصیرت در ادبیات قرآنی معنای بینایی دل است. اغلب مفسرین بصیرت را به معنای بینایی دل گرفته‌اند و درک قلب را بصیرت می‌گویند.
بینایی دل با بینایی چشم‌ تفاوت‌های بنیاد‌ی دارد. در بینایی چشم عذر و بهانه می‌توان آورد ولی در بینایی دل انسان، شاهد و حجت نفس خود انسان است. هرچند اگر عذر‌هایش را هم القاء کند اما خودش را نمی‌تواند فریب دهد. در سوره قیامت آیه 15 - 14 می‌خوانیم: بل الانسان علی نفسه بصیره و لوالقی معاذیره انسان شاهد و حجت نفس خودش هست هرچند عذر‌هایش را هم القاء کند.
انسان از تاریخ، رخداد‌ها و از آنچه بر گذشتگان و اجداد وی آمده است عبرت نمی‌گیرد مگر اینکه اهل بصیرت باشد. عبرت مال اهل بصیرت است فاعتروا یا اولی الابصار، مو لای متقیان می فرماید : بالاستبصار یحصل الاعتبار (غررالحکم و درر الکلم، حدیث 4344) عبرت گرفتن با بصیرت عملی می‌شود.
صاحبان بصیرت هیچگاه گرفتار نفاق نمی‌شوند. چون میان بصیرت چشم و بصیرت قلب و دل آنها تناقض پیدا نمی‌شود. نفاق وقتی بوجود می‌آید که انسان در بصیرت چشم و بصیرت قلب گرفتار تضاد و تناقض گردد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات