تاریخ انتشار : ۲۷ خرداد ۱۳۸۹ - ۰۹:۲۹  ، 
کد خبر : ۱۴۴۶۰۷
گفت‌وگو با دکتر حسین کچوئیان در باره ترور یاران امام خمینی(ره)

خون‌بازی

اشاره: دکتر حسین کچوئیان استاد جامعه شناسی و عضو هیأت علمی دانشگاه تهران است. گفت و گوی زیر به ریشه‌ها و نتایج ترورهای سال 60 می‌پردازد. در سال 60 در چند عملیات تروریستی، رئیس جمهور، نخست وزیر، رئیس شورای عالی قضایی، چند وزیر و حدود 20 نماینده مجلس به شهادت رسیدند. همچنین در تعداد زیادی عملیات کور تروریستی هزاران نفر از مردم کوچه و بازار به شهادت رسیدند.

* ترورهای پس از انقلاب اسلامی و گرفتن نیروهای اصلی چه تأثیری بر روی ایمان، اعتماد به نفس و حرکت‌ توده‌های مردم گذاشت و چه اثری بر لایه‌های مدیریتی و کادر رهبری جمهوری اسلامی داشت؟
** علی‌رغم این که لفظ و مقوله ترور، گویی هم‌زاد یا جزو ذاتی مفهوم انقلاب است، از منظر مورد نظر شما، اساساً مطالعه‌ای انجام نگرفته.
بحث ترور در انقلاب‌ها فقط در بخش‌هایی از اقدامات انقلابی مطرح شده که اصطلاحاً به «دوره‌های ترمیدوری انقلاب» مربوط می‌شود، ولی در فرآیند انقلاب ما می‌توان مراحل مختلفی را برای ترور مطرح کرد. ترور پیش از انقلاب به مصادیقی می‌رسد که به رژیم سابق مربوط هستند و معمولاً تحت عنوان ترور، بررسی نمی‌شود؛ پس از دوره‌های اولیه انقلاب، با عنوان دوره «ترور و وحشت» یاد می‌کنند؛ دوره‌ای که انقلابیون سر کار آمده و به مجازات مقامات رژیم پیشین دست می‌زنند. در مقطعی این کار گسترش پیدا می‌کند و بعضی افراد و نیروهایی را شامل می‌گردد که در خود انقلاب درگیر بودند.
در چنین حوزه‌هایی بحث ترور مطرح شد؛ ولی در دیگر زمینه‌ها که به منازعات داخلی رهبران انقلاب و جریان‌های انقلابی مربوط می‌شود، معمولاً به ترور پرداخته نشده است. ترورهایی که در کشور ما اتفاق افتاده، تقریباً ماهیت متفاوتی دارند. اصلاً از جنس موضوعاتی که غالباً درباره آنها بحث می‌شود، نیست. این‌جا ماجرای کاملاً بی‌سابقه‌ای داریم؛ هم از آن جهت که ترورها متوجه رهبران خود انقلاب شده و هم از این حیث که متوجه مردم نیز شده است. یعنی با موج گسترده‌ای از ترور مواجه هستیم که حتی سطح خیلی نازل آن را در انقلاب‌های دیگر نداریم. توجه کنید که برخی از اقدامات سران «تازه به قدرت رسیده»‌ که متوجه حکام سابق است، با عنوان ترور شناخته می‌شود. در حالی که همه این اقدامات، مناسب عنوان ترور نیست. شاید بخشی که متوجه رهبران ابتدای انقلاب بوده و بعداً به ترتیبی از انقلاب کنار گذاشته می‌شوند را بتوان ترور نامید. به هر رو چیزی که در ایران دیدیم، نه سابقه داشته و نه درباره آن تئوری پردازی شده است. البته طبیعی است، چون ادبیات مربوط به انقلاب‌ها را معمولاً غربی‌ها طرح کرده و پرورانده‌اند و آنها علاقه‌ای به این ابعاد نداشته‌اند.
دست‌کم این موضوع در میان موضوعات مربوط به پیامدهای انقلاب‌ها، کمتر موردتوجه قرار گرفته است. آنها به ابعادی که به کنترل و هدایت و نهایتاً مهار انقلاب‌ها مربوط می‌شود، علاقه‌مند بودند. بیش از همه، نحوه شکل‌گیری انقلاب‌ها مورد توجه آنها بود. بنابراین به عوامل شکل‌گیری انقلاب‌ها بیشتر اهمیت می‌دادند تا به تحولات درونی آنها.
* چه چیز تروریسمی که به ما حمله می‌کرد را از دیگر انواع متمایز می‌نمود؟
** ترور‌ها در هیچ جای دنیا شبیه وضع ما نیست. مثلاً در فرانسه، از رهبران انقلاب، دانته و دیگران ترور شدند؛ اما مخالفان اصلاً در درون رهبری این سیستم نبودند. شاید یک یا چند تن از رهبران یکی از این انقلاب‌ها ترور شده باشند؛ انقلاب فرانسه، انقلاب مکزیک، انقلاب شوروی، انقلاب چین، انقلاب کوبا و... نیز بر همین قرار. مگر در انقلاب ویتنام چنین مواردی را پیدا کنید! ولی نه به این شکل گسترده.
حادثه‌ای که در انقلاب ما اتفاق افتاده منحصربه‌فرد بود و این فی‌نفسه محل تأمل است. به نظر من پاسخ چنین پرسشی ممکن است چیزهای زیادی را روشن کند. این اتفاق و خاصه عدم توفیق اش جنبه‌های جالبی را در بر می‌گیرد. به گمانم نمی‌توان تحلیل جامعه‌شناختی خیلی پیچیده‌ای در مورد اصل قضیه و این‌ که چرا چنین اتفاقی در این‌جا افتاده ارائه داد.
تنها نکته‌ این که، در تمامی انقلاب‌های دیگر یک سازماندهی قوی، کمابیش بر وضع حاکم بود. نیروها و رهبران و جریان‌های انقلاب، از درون این سازماندهی‌ها، ظاهر می‌شوند، تجهیزات مشخصی دارند و به لحاظ سازمانی طبق طرح و برنامه عمل می‌کنند. بعد از انقلاب هم کار تسلط بر صحنه‌های جامعه، خیلی سریع توسط رهبران انجام می‌گیرد. اما ماهیت نیروها و رهبران انقلاب در ایران، ویژگی‌های متفاوتی داشته که مورد بحث هم قرار گرفته است. در اینجا فقدان یک سازماندهی و تشکیلات مشخص- خصوصاً از نوع مدرن آن- بارز است. تا مدت‌ها فاصله‌ای که بین حکومت و مردم می‌گذارند (میان جامعه مدنی و قدرت سیاسی) اصلاً در ایران وجود نداشت. نه این که رهبری کشور مشخص نباشد، بلکه به لحاظ ساختاری و تشکیلاتی، این دو چندان از یکدیگر متمایز نیستند. به دلیل قوت عجیب انقلاب ما با یک فروپاشی قدرت مواجه شدیم؛ سیستم پهلوی، ناگهان سلاح‌ و سپر زمین گذاشت و قدرتی جایگزین این نیروی قبلی نبود تا رفته رفته قدرت از درون مردم شکل گرفت.
به لحاظ ساختاری، سازمانی و تشکیلاتی، حتی وقتی خود رهبران یعنی مسئولین و مقامات کشور مشخص شدند، هنوز لایه‌های زیاد دیگری باید شکل می‌گرفت تا به استحکام لازم برسد و پوشش عمومی و کامل بدهد. قدرت به تدریج در درون جامعه ظاهر می‌شد و خصوصیات قدرت سیاسی را در درون پیدا می‌کرد تا بتواند کنترل و نظارت جامع و لازم را داشته باشد. رهبری دینی ایران در قالب‌هایی که جهان مدرن کار می‌کند، کار نمی‌کرد؛ نه این که آن را نمی‌فهمید؛ می‌فهمید، اما نه به نوعی که بخشی از کنش و عمل اش شود.
همه کسانی که با سیاست مدرن آشنا هستند، می‌دانند که ممکن است در برخی جوامع سیاسی بخش مهمی از مردم مخالف باشند؛ مثلاً حتی در مقاطعی در فرانسه 49 درصد مخالف سیستم سرمایه‌داری و طرفدار کمونیسم بودند، ولی معضل تلقی نمی‌شد. مهمتر اینکه رهبری سیاسی و سیستم، مخالفین را پس نمی‌زند؛ بلکه خود را بازسازی و آنها را مهار می‌کند.
در انقلاب ما این ذهنیت وجود نداشت. به نوع تعامل علما با مردم نگاه کنید. علما نمی‌توانند خود را بدون مردم تصور کنند. پندار عمومی این بود که رهبران نمی‌توانند قدرت‌‌هایی را که در نتیجه فروپاشی قدرت شاه در صحنه‌هایی سیاسی کشور ظاهر شده، مهار نمایند.
منافقین دقیقاً با همین برداشت ترورها را شروع کردند. فکر می‌کردند این قدرت، مهیا و آماده نیست و به راحتی در مقابل یک قدرت سازمان یافته و تشکیلاتی از پا درمی‌آید. تصور می‌کردند چنین قدرتی، کاملاً بر آدم‌ها اتکا دارد و اگر آدم‌ها را بگیرند، همه‌چیز تمام می‌شود. گمان می‌کردند با توان سازمانی و تبلیغاتی در این فضای فقدان ارتباط‌های مردمی می‌توانند قدرت را به دست گیرند.
اگر به تحلیل امریکایی‌ها نسبت به روحانیت و علما و اوضاع و احوال انقلاب نگاه کنیم، می‌بینیم تحلیل‌های منافقین با تحلیل امریکایی‌ها سازگار است. امریکایی‌ها علما و روحانیت را ماهیتاً ناتوان از سازگارسازی با جهان مدرن و فاقد ظرفیت‌های لازم برای اداره کشور و حکومت می‌دانستند و باور داشتند بلافاصله این جریان با جریانات دیگری جایگزین خواهد شد. تنها شاید گروه فرقان این‌ تلقی را نداشتند. درباره فرقان اطلاعات زیادی به دست نیامده و نمی‌دانیم ماهیت آنها واقعاً چگونه بوده است، ولی آنچه گفتیم، در مورد مجاهدین صادق است. آنها انتظار داشتند قدرت علما بلافاصله جایگزین شود. فقط می‌خواستند این فرآیند را تسریع کنند. چیز عجیبی که هیچ کجای دنیا ندیده بودیم، این‌جا ظاهر شد. عجیب‌تر این بود که وقتی دیدند قدرت علما یا قدرت انقلابی، چنان سست نیست و رگ و ریشه‌های عمیقی دارد، به جای پی بردن به اشتباه، شروع به زدن رگ و ریشه‌ها کردند. یعنی سراغ سطوح‌ عمومی مردم که در واقع دنباله‌های رهبری در انقلاب بودند، رفتند و شروع به ترور آنها نمودند. چون تشخیص داده بودند این‌ها هم مهم اند و واسطه‌های حفظ قدرت علما هستند.
* ترورهای کور در این دسته قرار می‌گیرند؟
** ترورها کور نبودند، بلکه همان طور که گفتم مبنای تحلیلی داشتند.
* حدوداً از چه مقطع زمانی شروع شد؟
** از سی خرداد ۱۳۶۰ آغاز شد. از ماجرای مشهور تظاهرات خیابانی؛ و بعد بلافاصله ترور رهبران اتفاق افتاد.
* آیا می‌شود در این ترورها بین رهبران سیاسی و رهبران فکری تمایز قائل ‌شد؟
** نه؛ شاید منطق مشابهی در کار بوده، اما لزومی ندارد این تحلیل‌ها همه‌جا وجود داشته باشد. به هر حال افرادی که در معرض خصومت قرار می‌گیرند، آدم‌های مؤثر و مهمی هستند.
* اشاره کردید که ترورها محدود به سطح رهبری نبود و علیه توده‌های مردم هم جریان داشت. اگر ترور رهبران انقلابی‌ در مقیاسی نسبتاً وسیع، آن ‌هم پی در پی در غرب تجربه می‌شد، احتمالاً مردم از انقلاب خود به خود دست می‌کشیدند. شاید هم رهبران روش‌های جدیدی را در پی می‌گرفتند و به سمت استفاده‌ از موقعیت انقلاب می‌رفتند. در ایران چه مسیری طی شد؟
** همان‌طور که در سؤال شما آمده، این ترورها دو دسته تأثیرات می‌توانست داشته باشد و داشته است. اجازه می‌خواهم چیزی را به سؤال شما اضافه کنم. از کم و کیف نوع کاری که منافقین کردند، به نظر می‌رسد احتمالاً با امریکایی‌ها هماهنگ بوده اند. قطعاً این همه، نمی‌توانست یک کار داخلی یا تصمیم سازمانی و منفرد باشد. مطابق تحقیق‌های «برژینسکی» در مقاطعی امریکایی‌ها تصور می‌کردند می‌توانند جایگزینی برای جمهوری اسلامی امام(ره)، پیدا کنند. تا زمانی که این احتمال را می‌دادند، یعنی تا وقتی «بازرگان» بود دست به اقدامات صریح خشونت‌آمیز نزدند؛ به همین دلیل تا مقطعی مدارا کردند؛ نه این که نمی‌توانستند، بلکه تصورشان چیز دیگری بود.
* جریان برژینسکی چه بود؟
** این که قدرت ایران و رهبرانش را می‌توان با توجه به ماهیت آن، مهار کرد. در واقع اعتقاد داشتند، جریان نوسازی که توسط حکومت شاهنشاهی دامن زده می‌شد، در توده‌های مردم نفوذ کرده و این انقلاب وتغییرات، تأثیر جدی بر آن جریان نهادینه شده، ندارد.
* ظاهراً ترورها، اهداف و مقاصد آنها را واقعاً تأمین نکرد. هدف در واقع این بود که یک خلأ قدرتی در کشور ایجاد شود تا نیروهای سازمان‌یافته ترورکننده، جایگزین این قدرت شوند. یعنی هرج و مرجی پدید آید تا اینها بتوانند جایش را بگیرند. این اتفاق نیفتاد و ناموفق بود و حتی اثرات مثبتی برای نظام داشت.
** اما آنچه به آینده انقلاب و فرایند ساخت‌یابی نظام سیاسی کشور مربوط می‌شود، این بود که ترورها اثر منفی گذاشت. هم در سطح رهبری کشور و هم در سطح نیروهای راهبر که در واقع رهبری میانی را شکل می‌دادند، نیروهای عظیم و قابلی را از دست دادیم. کسانی که به لحاظ کمّی زیاد و به لحاظ کیفی مهم و عمده‌ بودند .
در تمام انقلاب‌ها نقطه‌ای وجود دارد که انقلاب دچار چرخش می‌شود. آن نقطه، جایگزین شدن دو دسته از رهبران است. تمایز میان یک دسته از رهبران و دسته‌هایی دیگر، همیشه یکی از نقاط و مراحل تعیین‌کننده حوزه‌های درون انقلاب‌ها را مشخص می‌کند. معمولاً رهبری دوره‌های اولیه، نسبت به انقلاب خلوص و تعهد دارند.
مطابق طرح منشور هندسی شریعتی، هر جامعه‌ای در هر دوره تاریخی تعداد مشخصی نخبه دارد؛ هرچه به سطوح بالاتر می‌رسد، تعداد نخبه‌ها کمتر می‌شود. قاعدتاً وقتی اتفاقاتی نظیر ترورهای منافقین در کشور رخ می‌دهد، کم و کیف رهبری هم آسیب می‌بیند. ما آدم‌های بزرگی را از دست دادیم؛ مرحوم مطهری، مفتح، بهشتی، رجایی و دیگران. این‌ها در سطوح بالایی بودند و مهم‌تر از آن، تعداد زیادی از افرادی که خود می‌توانستند رهبران آتی جامعه باشند.
ترور،‌ گذشته از نسل اول رهبری انقلاب، نسل‌های بعدی را نیز دچار آسیب نمود. اگر آسیب ندیده بودیم، ممکن بود چرخش‌هایی مانند جریانات سال ۷۶ و تحولات پس از دوم خرداد یا تغییراتی که بعد از جنگ تحمیلی اتفاق افتاد را نداشته باشیم. به نظرم تأثیر ترورها بر انقلاب را دست کم می‌گیرند، در حالی که اثر آن قوی، عمیق و پایدار بوده، به نحوی که هرگز جبران نشده است. این عدم جبران در بحران‌ها بارز است.
اما، ابعاد مثبت هم داشت. حضرت امام گفتند «بکشید ما را، ملت ما بیدارتر می‌شود.» بحثی در علوم اجتماعی‌ هست که باز نشده و بنا دارم این‌جا شرح داده و ارتباط آنها را نشان دهم. عمده‌ترین مشکل ما این است که جایگزینی این نیروها به دنبال همدیگر، مثل جایگزینی نظام‌های معرفتی در فکر کنونی است.
درست که هنگام انقلاب در نظام‌های سیاسی، یک فرایند طولانی ‌مدت بحث و گفت‌وگو و مجادله‌های نظری پیش می‌آید، ولی در تحلیل نهایی، این سخن و بیان نیست که برای یک نظام سیاسی حجیت می‌آورد. در نظام‌های معرفتی نیز هر کس بسته به این که در کدام نظام معرفتی باشد، بنیان‌های نظام معرفتی مقابل را قبول ندارد، در مورد نظام‌های سیاسی هم این به وجه اتمّ و اظهر معلوم است. چون این‌جا نظام‌های سیاسی دقیقاً و بسیار روشن با همان مقوله‌ای که نظام‌های معرفتی را جدا می‌کنیم ارتباط پیدا می‌کنند؛ این مقوله‌ها ارزش‌ها هستند. استدلال و نظر فقط تا مرحله‌ای کشش دارد. تنها اگر شما مبانی مشترکی داشته باشید، می‌توانید با یکدیگر استدلال کنید، اما گاه در جایی این استدلال‌ها به مبانی می‌رسد و آن مبانی مورد تشکیک طرف مقابل قرار می‌گیرد.
چگونه می‌توان به آدم مدرنی که هدف و مقصد دولت را تنعم دنیایی می‌بیند، قبولاند که مثلاً ولایت فقیه چیز خوبی است. حکومت باید منعی برای یک رشته امور اعمال کند و برای بعضی دیگر نه ؟ نزد کسی که به این ارزش‌ها اعتقاد ندارد، اصلاً این نوع استدلال‌ها توجیه شدنی نیست.
نظام‌های سیاسی درست مثل نظام‌های معرفتی به جایی می‌رسند که استدلال افاقه نمی‌کند و این امکان وجود ندارد که با استدلال، اساس یک سیستم را توجیه کنیم. چنان که وقتی ارزش‌های بنیادین مطرح می‌شود، خدایگان طرفین با هم فرق می‌کند.
از طرفی وجه مثبت سیستم این است که مجموعه قوانینی را تأسیس می‌کند و پیش می‌برد زیرا فرض کرده اسلام منبع مشروعیت است. سیستم با فرض این‌ها تمام قراردادهای بعدی را پیش می‌برد. اگر قرار بود هر کدام محل منازعه باشند، سیستمی پا نمی‌گرفت. چنانچه ما با لیبرال‌ها و ناسیونالیست‌ها هر لحظه نزاع نظری داشته باشیم، بنیان‌های سیستمی و خودِ سیستم نمی‌توانست پا بگیرد.
* حالا کدامین دلیل به این‌ها مشروعیت داده؟ چه به اسلام و درستی ارزش‌های سیستم آن که اکنون پاگرفته، حجیت بخشیده؟ چه چیزی؟ فقط «خون».
** هیچ سیستم اجتماعی نمی‌تواند بر مجموعه مقولاتی که وجه قدسی ندارد، پا بگیرد. هر سیستم، مجموعه‌ای از اصول و قواعد دارد که غیرقابل مناقشه است. «بوکن» می‌گوید: ما از علوم اجتماع یاد گرفتیم بر قراردادها پایبند بمانیم، اما این را که کدام قرارداد برای ما اثبات کرده که باید به قراردادها وفادار باشیم، امری است غیر قراردادی و ریشه‌های آن در یک وجه قدسی است؛ در وجهی غیر قابل بحث و گفت‌وگو. یکی از مواردی که حجیت و اعتبار را برای سیستم اجتماعی ما ارمغان آورد، «خون» است. وقتی کسانی با ایثارگری نفس خود حاضرند برای ارزش‌ها، خون بدهند، ارزش‌ها اعتبار و حجیت قدسی پیدا می‌کنند و تثبیت می‌شوند.
قول حضرت امام در آن مقام، بحث بیداری است، ولی بحث اساسی‌تر این است که سیستم مشروعیت‌اش به نشان دادن «زیبایی» است. هیچ نظام اجتماعی در مورد آن ارزش‌های بنیانی سیستم‌ نمی‌تواند استدلال کند. فقط باید زیبایی‌اش را نشان دهد. مردم با مقهور شدن در برابر زیبایی، حجیت آن سیستم را می‌پذیرند. درست که حضرت رسول(ص) گفت استدلال کنیم و آیه بیاوریم، ولی مردم این کارها را نمی‌کنند. مردم فقط زیبایی نبی‌الله را می‌بینند و ایمان می‌آورند. ارزش‌های بنیانی سیستم‌ها که با مسئله‌های جهان ارزشی مربوط است، نه جهان نظر و استدلال، اعتبار و حجیت اش را از جای دیگری می‌گیرد. این ریشه‌ها وجه قدسی دارد، وجهی غیرقابل استدلال. در تمام سیستم‌ها و همه عالم‌ها از اسلامی و غیر اسلامی، چه حجتی بالاتر از خون پیدا می‌شود، وقتی آدم‌هایی برای ارزش‌هایی ایثار می‌کنند، عالم و آدم می‌پذیرند.
وقتی به کسی عتاب می‌کنیم که تو خائن به انقلابی، یعنی خود انقلاب آنقدر مشروعیت دارد که نفس مواجهه با آن برای خیانت، کفایت می‌کند. آن خون‌ها استقرار انقلاب را عمیق‌تر و بنیادی‌‌تر کرد. فکر می‌کنید چرا مردم به رغم این که دائماً منتظریم صحنه را خالی کنند، می‌مانند؟ این‌ همه‌ اثرخون‌هایی است که ریخته شده.
* تنها این ترورها بود که حجیت سیستم را تثبیت کرد یا نوع واکنش‌ رهبران؟ چون ممکن است ترور صورت بگیرد و رهبران واکنش درستی نشان ندهند . دراین صورت ترورهای دیگر موفقیت‌آمیز خواهند بود. آیا تفاوت سیستم‌ ما در عمل با سیستم‌های دیگر تنها در خون است؟
** مبارزه و مرگ در راه حق، بخشی از ادبیات انقلابی محسوب می‌شود. همه انقلاب‌ها به مبارزه و فداکاری در راه اهداف و مرگ در راه عقیده، ارزش و اعتبار می‌دهند، اما در سیستم ما این تئوری، تعریف شده و با عمق فوق‌العاده تاریخی و نظری ظهور کرد.
می‌توان به سادگی گفت مبارزه و مرگ در نبرد خوب است. بسیار خوب، چقدر؟ فقط نامی می‌ماند؟! منطقاً این حرف‌ها توخالی است. وقتی من رفته‌ام، نام چه معنایی دارد؟! اما وقتی فکر، مکتب، یا اندیشه‌ای دارید که شهادت را درون یک جهان‌شناسی معنا می‌کند، وضعیت متفاوت است.
فرق میان دین و غیردین در تاریخ همین است. انسان‌هایی که در سیستم دیانت، کار و تلاش و مبارزه می‌کنند، در ایمان و تخیل و ثابت قدم، متمایزند.
* شما گفتید منافقین در مقطعی به این نتیجه رسیدند که برای تغییر نظام سیاسی، رهبران انقلاب را ترور کنند، آیا چون به نتیجه نرسیدند، دست به «ترور شخصیت» زدند؟
** بله؛ این‌جا بحث، جنبه فرهنگی پیدا می‌کند. البته چیز جدیدی ندارد و بدیهی است.
* اما جدید است، به علاوه هنوز وجود دارد.
** از زمان انقلاب اکتبر که غرب یا امریکایی‌ها به تدریج در سیاست جهانی حضور یافتند، در مهار فرهنگی انقلاب‌ها، کارکشته شده‌اند.
یکی از تئوری‌های مطرح ‌شده (سال 60 که به بحث ترورها هم مرتبط می‌شود) این بود که امریکایی‌ها می‌گفتند باید به انقلاب‌ها آن‌قدر زخم زد تا نیروهایشان تحلیل برود؛ نباید با آنها مستقیماً مواجهه کرد و در نهایت باید با این انقلاب تحلیل‌رفته، به یک نوع سازش رسید. مثلاً در چین یا شوروی ابتدا بنیان‌های مشروعیت سیستم را دچار مسئله کردند.به هر حال ترورها و جنگ‌ها در همین چارچوب اتفاق افتاده‌اند. تضعیف سیستم در واقع پیامد طبیعی این اقدامات بود. وقتی غربی‌ها دیدند جنگ ما به نقاطی رسیده که دیگر کارکردهای مورد نظر را ندارد، طبیعتاً مسیرهای تازه‌ای را پیش گرفتند. می‌دانید که در این سال‌ها همچنان براساس تحلیل غلطی که از اوضاع کشور داشتند، دنبال جریانی می‌گشتند تا بتوانند با آنها معامله‌ کنند. شاید تصورمی نمودند به اندازه کافی از انقلاب خون رفته و زمینه‌های این سازشکاری فراهم شده است.
بعد از دوم خرداد ۷۶ تلاش کردند موضوع را به شکل رادیکالی دنبال کنند. یعنی «انقلاب مخملی». به نظر می‌رسد از این مقطع به بعد در کنار این خط، خط دیگری که از ابتدای انقلاب هم بود، گسترش و قوت بیشتری پیدا کرد و آن هم خط «کارِ فرهنگی» است.
غربی‌ها در جریان انقلاب اسلامی ترسیدند و علاوه بر تلاش برای سرنگونی آن، سعی کردند خود را مصون‌سازی کنند تا پیامدهای روانی و اجتماعی و فرهنگی انقلاب را مهار نمایند و البته توانستند ظرف یکی دو دهه آن‌قدر فضاسازی‌های مسموم و سوء، نسبت به انقلاب اسلامی ایجاد کنند که از این بابت خیالشان جمع باشد. از سال 68 تا 78، حرکت‌های برگشتی در داخل ما ایجاد کردند، چیزی که تحت عنوان «تهاجم فرهنگی» توسط رهبری مطرح شد. تهاجم فرهنگی ابعاد مختلفی داشت و در سطح عموم مردم نیز بود. البته مردم شاید با آن وجه عمومی اش بیشتر آشنا باشند، ولی به یاد دارم در آن سال‌ها بخش مهمی از توجه به تهاجم فرهنگی مربوط به روند رو به رشد نشریات خاص بود.
از آن مقطع جریان کار سازمان یافته‌ای در حوزه‌های فکری داریم. سال‌ها شاهد رفت و آمد مجموعه آدم‌هایی هستیم که بعداً زمینه‌ساز تحولات مربوط به دوم خرداد به این سو می‌شوند. بعضی از مراکز و حلقه‌ها ارتباط مشخصی با جریان‌های خارج از کشور داشتند و به واسطه همین رفت و آمدها این دید را به غربی‌ها دادند که در ایران زمینه چیزی شبیه به انقلاب مخملی آماده است. تئوری ترور دیگر مبنای خود را از دست داده و از آن به بعد، آنها به کارهای فرهنگی روی آوردند که زمینه‌ساز انقلاب‌های مخملی بود.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات