پس از شکست سنگین عملیاتهای تروریستی و کشف خانههای تیمی منافقین که کشته شدن موسی خیابانی و اشرف ربیعی (همسر مسعود رجوی) را در پی داشت، منافقین برای ادامه حیات تروریستی در داخل خاک ایران محتاج به ایدههای جدید بودند.
یک عضو سابق سازمان در کتاب خود، پیدایش یک نوع «عملیات نوظهور» در اقدامات تروریستی سازمان علیه نظام جمهوری اسلامی ایران را اینگونه شرح داده است: در پی ضربات شدید در اوایل سال 61 و لو رفتن بسیاری از خانههای تیمی، سازمان دستور داد افراد مشکوکی را که در حوالی خانههای تیمی مشاهده میکردند، ربوده و سپس آنها را برای کسب اطلاعات مورد شکنجه قرار دهند. این عملیات نوظهور توسط سازمان، «عملیات مهندسی» نام گرفت... تحلیل در مورد «عملیات مهندسی» نیز این بود که: کار مهندسی خیلی پیچیدهتر از کار عملیاتی است و احتمال بریدن هست. ما شکنجه میکنیم چون مجبوریم ولی وقتی که حاکم بشویم، نمیکنیم. ... جنگ ما با رژیم، جنگ دو سازمان مهندسی است، هر کدام بیشتر شکنجه کند، برنده است. در پی این رهنمود سازمان در مردادماه 61، سه پاسدار به نامهای طالب طاهری، محسن میرجلیلی و طهماسبی توسط افراد واحدهای عملیاتی مجاهدین در تهران ربوده میشوند. این سه پاسدار ابتدا به یک خانه تیمی در خیابان بهار برده میشوند. مسئولان درجه اول سازمان از جمله مهدی کتیرایی و حسین ابریشمچی برای کسب اطلاعات از آنها به این خانه میآیند و شروع به شکنجه پاسداران کمیته با ضربات کابل به کف پا و سایر نقاط بدن میکنند، با مشت دندانهای آنها را میشکنند، روی پاهای کابلزده آب داغ میریزند و به پشت کمر یکی از آنها، اتوی داغ میچسبانند. بعد با تزریق سیانور آنها را کشته و در یکی از باغهای اطراف تهران دفن میکنند. اما ابعاد واقعی آنچه که به نام عملیات مهندسی توسط سازمان انجام شد گستردهتر از آن بود که با گزارش خلاصه مزبور، بتوان آن را به طور کامل تبیین نمود. در مقدمه کیفرخواست اصدقی فرمانده اول نظامی منافقین در تهران در سال 61 ، شرحی از چگونگی کشف موضوع ارائه شده است. پس از مرور این مقدمه، بخشی از اطلاعات موجود را برای تکمیل تصویر این فاجعه کمنظیر و بیسابقه بازخوانی خواهیم نمود.
مقدمه کیفرخواست اصدقی
[یک] – پس از مفقود شدن برادران پاسدار کمیته مرکزی انقلاب اسلامی و برادر کفاش، ابتدا خسرو زندی یکی از عوامل شکنجه در تاریخ 1361/5/22 توسط مردم حزبالله، هنگام سرقت جهت انجام ترور، دستگیر میشود و با توجه به شواهد و مدارک به دست آمده از لانه تیمی وی، محل دفن و اختفای اجساد شکنجه شده 3 تن از برادران کشف میگردد.
[دو] – بعد از یک سلسله پیگیری و با استفاده از اطلاعات قبلی، کلیه عوامل شکنجهگر مورد شناسایی واقع و تحت تعقیب قرار میگیرند؛ و طی چند رشته عملیات، عدهای از آنان معدوم و برخی دیگر دستگیر میشوند.
[سه] – از جمله افراد دستگیر شده در این رابطه، مهران اصدقی فرمانده اول نظامی گروهک تروریستی منافقین در تهران و یکی از عوامل اصلی شکنجه میباشد که پس از دستگیری تا مدتها سعی در کتمان جزئیات و حقایق مربوط به این جنایت سهمگین مینماید. وی، پس از بازداشت، با تنی چند از تروریستهای منافق تحت مسئولیتش – از جمله محمدرضا نادری و خسرو زندی – مواجهه داده میشود و جرایم و اتهاماتش به وی تفهیم میگردد؛ ولی در جلسات اولیه بازجویی، صرفاً به گوشهای از جنایات بیشمار خود اعتراف مینماید و منافقانه و موذیانه از بیان جزئیات شکنجه برادران پاسدار طفره میرود، و به بیان اکاذیب و مطالب ساختگی در رابطه با نحوه شکنجه این برادران میپردازد و اطلاعات خود را خصوصاً در رابطه با جریان شکنجه اظهار نمیدارد.
[چهار] – ابتدا اصدقی اظهار میدارد که سه جسد کشف شده در بیابانهای باغ فیض متعلق به سه برادر پاسدار میباشد؛ ولی در تحقیقات بعدی، پس از گذشت یک سال و نیم، مشخص میشود که این سه جسد شکنجه و مثله شده متعلق به دو برادر پاسدار شهید طالب طاهری و شهید محسن میرجلیلی و برادر کفاشی به نام شهید عباس عفتروش بوده و پاسدار شهید شاهرخ طهماسبی در لانه تیمی دیگر، توسط افراد همین شاخه از گروهک منافقین، مورد شکنجه واقع شده و جسدش در محل دیگری در اطراف شهر تهران انداخته شده است. البته جسد مذکور که به وسیله افراد این گروهک شکنجه و مورد ضرب و جرح شدید قرار گرفته بود، در آن ایام توسط مأمورین انتظامی کشف و به عنوان مجهولالهویه به پزشکی قانونی منتقل و در یکی از قطعات بهشتزهرا دفن شده بود.
[پنج] – در سال 1363، در مراحل بعدی بازجویی، مهران اصدقی پس از گذشت یک سال و نیم از بازداشت خود، با مشاهده تمام و کمال مدارک و شواهد مستدل جنایات خود و پس از تفهیم کلیه جرایمی که مستقیماً در آن دست داشته ... به ناچار به جزئیات کاملاً جدیدی از اعمال بسیار فجیع و ددمنشانه خود و سایر عوامل شکنجهگر اعتراف مینماید. برگههای بازجویی ارائه شده، سیر تدریجی اقاریر و همچنین جدیدترین اعترافات وی را نشان میدهد...
دادستانی انقلاب اسلامی تهران – مردادماه 1363
مسئولان و عوامل اصلی «عملیات مهندسی»
1 - مسعود رجوی: رهبری 2 - علی زرکش یزدی؛ با نام مستعار «فرهاد رضوی»: عضو مرکزیت – معاون رهبری 3 - محمود عطایی؛ با نامهای مستعار «حسن کریمی» و «عسکر»: عضو مرکزیت – مسئول کل عملیات تروریستی و «عملیات مهندسی» 4 - مهدی افتخاری؛ با نامهای مستعار «عباس اراکی» و «فتحالله»: عضو شورای مرکزی – طراح و هدایتکننده عملیات تروریستی و «عملیات مهندسی» 5 - محمد مهدی کتیرایی؛ با نامهای مستعار «یدالله»، «رحیم» و «خلیل»: عضو شورای مرکزی – طراح و هدایتکننده عملیات تروریستی و «عملیات مهندسی» 6 - حسین ابریشمچی؛ با نامهای مستعار «محمود»، «شیرزاد» و «رحمت»: عضو مرکزیت نهاد – مسئول اجرایی عملیات تروریستی و «عملیات مهندسی» 7 - محمد شعبانی؛ با نامهای مستعار «حمید» و «نادر»: عضو مرکزیت نهاد – مسئول اجرایی عملیات تروریستی و «عملیات مهندسی»
ربایندگان
1 - جواد محمدی؛ با نام مستعار «طاهر»: شرکت در ربودن طالب طاهری و محسن میرجلیلی (پاسداران کمیته انقلاب اسلامی) و حبیب روستا (هوادار سازمان – کارمند شرکت پرسی گاز) 2 - رضا هاشملو؛ با نام مستعار «قاسم» و 3 - نبی ضیایینژاد با نام مستعار «حسن»: هر دو نفر، شرکت در ربودن پاسدار شهید طاهری و میرجلیلی. 4 - رضا میرمحمدی با نام مستعار «فرهنگ»: مسئول ربودن شاهرخ طهماسبی (پاسدار کمیته انقلاب اسلامی). 5 - ناصر فراهانی؛ با نام مستعار «بهرام»، 6- حسین اسلامی با نام مستعار «مجتبی» 7- علی عباسی دولتآبادی با نام مستعار «هادی» 8- جمال محمدی پیلهور با نام مستعار «کمال»: هر چهار نفر، شرکت در ربودن پاسدار شهید طهماسبی. 9 - مصطفی معدنپیشه؛ با نام مستعار «رحمان»؛ مسئول ربودن عباس عفتروش (کفاش) و 10- خسرو زندی؛ با نام مستعار «صادق»: شرکت در ربودن عفتروش. 11 - محمد جعفر هادیان با نام مستعار «رضا»: شرکت در ربودن خسرو ریاحی نظری (دبیر ورزش) و 13- محمود رحمانی با نام مستعار «علی عرب»: شرکت در ربودن ریاحی نظری. 14 - مسعود قربانی بانام مستعار «تقی» و 15 - مهران اصدقی با نام مستعار «بهرام»: هر دو نفر، شرکت در ربودن حبیب روستا.
شکنجهگران
1 - مسعود قربانی؛ مسئول تنظیم سؤالات بازجویی، 2- مهران اصدقی؛ شرکت در تنظیم سؤالات بازجویی و 3- مصطفی معدنپیشه؛ هر سه نفر، شرکت در شکنجه حبیب روستا، عباس عفتروش، خسرو ریاحی نظری و پاسداران شهید طالب طاهری و محسن میرجلیلی. 4 - جواد محمدی؛ شرکت در شکنجه عفتروش و پاسداران شهید طاهری، میرجلیلی و طهماسبی. 5 - شهرام روشنتبار: شرکت در شکنجه خسرو ریاحینظری و پاسداران شهید طاهری و میرجلیلی. 6 - محمدجواد بیگی با نام مستعار «اکبر»: مسئول تنظیم سؤالات بازجویی، 7 - علی عباسی دولتآبادی، 8 - رضا هاشملو، 9 - ناصر فراهانی و 10 - رضا میرمحمدی؛ هر پنج نفر، شرکت در شکنجه پاسدار شهید شاهرخ طهماسبی. 11 - فردی با نام مستعار «محمدرضا» و 12- فردی با نامهای مستعار «عبدالله» و «جواد»: هر دو نفر، شرکت در شکنجه حبیب روستا.
عوامل انتقال و دفن اجساد
1 - خسرو زندی و 2 - محمدجعفر هادیان؛ معروف به «حمزه»: هر دو نفر شرکت در زنده به گور کردن عباس عفتروش و پاسدار شهید طالب طاهری و محسن میرجلیلی. 3 - جواد محمدی؛ عامل انتقال جسد پاسدار شهید شاهرخ طهماسبی. 4 - مصطفی معدنپیشه و 5 - خداوردی ولیزاده یگانه؛ با نام مستعار «محمد گیلانی»: هر دو نفر، شرکت در انتقال جسد حبیب روستا. 6 - فردی با نام مستعار «محمدرضا»: عامل انتقال جسد خسرو ریاحینظری.
تهیهکنندگان شکنجهگاههای تیمی
1 - محمد قدیری؛ با نام مستعار «منوچهر احمدیانفر»، شوهر تشکیلاتی فریبا اسلامی. 2 - فریبا اسلامی با نام مستعار «شهلا صالحیپور». 3 - نعمتالله متولی با نام مستعار «امیر». 4 - حامد احتشامی با نام مستعار «مظفر فتورهچی». 5 - احمد نیکبخت تهرانی با نامهای مستعار «عباس» و «حسن».
شرح 6 فقره عملیات مهندسی
شش نفر در سبک نوظهور تروریسم ابداعی سازمان، قربانی «عملیات مهندسی» شدند تا در تاریخ گروههای سیاسی مسلح جهان، نام سازمان مجاهدین خلق به عنوان اولین نمونه در نوع خود به ثبت برسد. مروری بر شرح وقایع این عملیات از زبان عاملان آن، اندکی از ابعاد خشونت مطلق و جنایت پیشگی تئوریزه شده در یک تشکیلات استالینیستی را به نمایش میگذارد.
جزئیات ربودن و شکنجه عفتروش
عباس عفت روش؛ متأهل، کفاش، جرم: حزباللهی بودن همسر وی.
خسرو زندی: از طرف مسئولان سازمان به تیم ما یک شناسایی داده شد که فردی که شغل کفاشی دارد باید ربوده شود. فرمانده واحد مصطفی معدن پیشه (رحمان)، من و فرد دیگری با نام جعفر، مسئولیت ربودن وی را داشتیم. در ساعت 10/30 شب [61/5/17] به مغازه وی مراجعه کردیم و با این بهانه که ما از طرف کمیته آمدیم و شما باید برای پاسخ دادن به پارهای از سؤالات با ما بیایید کفاش را از مغازه خارج کردیم و پس از انتقال به ماشین و بستن دستها و چشمهایش، وی را به خانه امنی که برای شکنجه آماده شده بود منتقل نمودیم.
مهران اصدقی: این خانه مربوط به حسین ابریشمچی و در اختیار بخش ویژه بود. محل ساختمان در خیابان بهار و در کوچهای بسیار خلوت قرار داشت. خانه 2 طبقه و جنوبی بود و دارای سه اتاق، هال، آشپزخانه، توالت، حمام، حیاط و زیرزمین بود. قسمت حمام خانه را با پوشاندن مشمع کلفت به در و دیوار طوری درست کرده بودند که صدا بیرون نرود. این فرد کفاش به این خانه برده میشود و جهت گرفتن اطلاعات در مورد فعالیتهای همسرش تحت شکنجه قرار میگیرد و با کابل به پاها و سر و صورت او میزنند. اما از آن جا که قضیه اساساً دروغ بوده هیچگونه اطلاعاتی در این رابطه به دست نمیآید. پس از اینکه شکنجه وی بینتیجه میماند، وی را کشته و در یکی از بیابانهای اطراف تهران به همراه دو نفر دیگر مدفون میگردد. با شکنجه بسیاری که روی او انجام شد همان روز اول مشخص شد که وی از همه چیز بیاطلاع است و علیرغم اینکه کفاش التماس میکرد که من نمیدانم شما چه چیزی از من میخواهید، به خاطر اینکه افراد بالا گفته بودند وی اطلاعات دارد شکنجه ادامه مییافت. چند روز وی تحت شکنجه قرار داشت. مسعود گفت ما اطلاعات که نتوانستیم بگیریم ولی انتقام گرفتیم. از آنجا که خط شکنجه نمیبایست لو برود و هر کس را که ما میربودیم در نهایت چه اطلاعات بدهد و چه اطلاعات ندهد بایستی کشته میشد و از قبل نیز چالهای برای دفن این افراد کنده شده بود باید فرد کفاش را میکشتیم و همان روز که پاسداران را کشتیم وی را نیز بعد از شکنجه زیادی که شده بود به همراه پاسداران کشتیم. کفاش را به همراه دو پاسدار روی صندلی بستیم و چشمهایش را بستیم و با میلههای سربی او را بیهوش کردیم. سپس به وی آمپول سیانور تزریق کردیم که از گلویشان صدای خرخر میآمد و در حالی که هنوز زنده و در حال جان دادن بودند، بدن آنها را طوری طناب پیچ کردیم که داخل صندوق عقب ماشین جا شوند. بستهها را داخل صندوق عقب ماشین گذاشتیم و ساعت 9 شب ماشین حامل اجساد را تحویل خسرو زندی دادیم و او به همراه محمد جعفر هادیان آنها را برای دفن برد.
جزئیات ربودن و شکنجه ریاحی نظری
خسرو ریاحی نظری؛ متأهل، دارای دو فرزند، 37 ساله، معلم، اهل تهران، جرم: مشکوک.
مهران اصدقی: ربودن خسرو ریاحی دو روز پس از ربودن دو پاسدار و فرد کفاش [در تاریخ 61/5/19] و به این علت صورت گرفت که در یکی از خانههای تیمی بخش ویژه در خیابان اسکندری، افراد بالای گروه، خسرو ریاحی را بیرون خانه مشاهده میکنند که پهلوی ماشینش ایستاده است. آنها گمان میکنند که وی خانه را زیر نظر دارد. او را تعقیب میکنند اما موفق به ربودن او نمیشوند. روز بعد وی را در همان محل مشاهده میکنند و این بار کاملاً به او مشکوک شده و او را شناسایی کرده و میربایند. همسر خسرو ریاحی گفت: همسر من شبها تا ساعت 10 شب تدریس میکرد تا بتواند زندگیاش را اداره کند. در تاریخ سهشنبه 61/5/19 به جرم اینکه در خیابان اسکندری، نزدیک استخر باشگاه سرباز منتظر فرزندانش بود که از استخر بیایند، ربوده شد و پس از دو روز شکنجه به قتل رسید.
مجید رهبر و محمود رحمانی از اعضای بخش ویژه تروریستی، با نزدیک شدن به خسرو رحمانی و با ارائه کارت جعلی کمیته اقدام به بازرسی بدنی ریاحی میکنند. اما چیزی از او گیر نیاورده و او را به زور داخل ماشینش میبرند و چشمانش را بسته و به وی میگویند که تو را به کمیته میبریم. خسرو ریاحی را به خانه شکنجهگاه در خیابان بهار و با چشمان بسته به داخل خانه آوردند. در این محل من و مصطفی معدنپیشه و شهرام روشنتبار حضور داشتیم. پس از ورود ریاحی، دو پاسدار و فرد کفاش را به اتاقهای دیگر بردیم و او را وارد حمام کردیم و روی میز با طناب بستیم و از او خواستیم مشخصاتش را بگوید. او گفت شغلش معلم است و ما یک کارت از جیبش درآوردیم که مربوط به آموزش و پرورش بود. از او علت حضورش را در آن نقطه از خیابان اسکندری پرسیدیم. او گفت بچههایم به استخر میروند و آمدهام آنها را ببرم. ما شروع به شکنجه او کردیم و با کابل به بدنش و کف پاهای او میزدیم و او فریاد میزد و ما دهانش را میگرفتیم. ما شکنجه را تشدید کردیم و با هویه [برقی] مچ دستها و پشت کمر او را میسوزاندیم ولی او مرتب همان حرفها را تکرار میکرد. ما نمیدانستیم چکار کنیم و از طرفی شکنجه دو پاسدار برای ما مهمتر بود، که بدون نتیجه خسرو را رها کردیم. روز بعد حوالی عصر بود که من، مصطفی معدنپیشه و شهرام روشنتبار در خانه بودیم. ناگهان صدای فریاد شنیدم، خودم را به راهرو رساندم و دیدم خسرو ریاحی با مصطفی و شهرام گلاویز شده است و مرتب فریاد میزند و میگوید کمک. او به بهانه دستشویی رفتن توانسته بود با آنها درگیر شود. من وارد حمام شدم و با کلت یک تیر به پای او شلیک کردم که به زمین افتاد و ساکت شد و با شهرام شروع کردیم به بستن مجدد خسرو که ناگهان بلند شده، شروع به فریاد زدن کرد. من و شهرام سعی میکردیم او را ساکت کنیم که ناگهان مصطفی کلت را برداشت و یک تیر به سر خسرو شلیک نمود. خسرو بیحس به زمین افتاد و خونش داخل حمام ریخت. بعد از صدای تیراندازیها، دیگر خانه برای ما جای امنی نبود و باید آنجا را ترک میکردیم. به علت خون زیادی که داخل حمام براه افتاده بود، خسرو را با آب شستیم و بدنش را با طناب بستیم، طوری که داخل صندوق ماشین جا بگیرد و بعد جسد طناب پیچ شده را داخل پتو گذاشتیم و مجدداً طناب پیچ کردیم. به محمدرضا گفتم که جسد را در بیابانهای اطراف دفن کند و اگر نتوانست آن را رها کند. آنها بیل و کلنگ نداشتند و جای مناسبی پیدا نکردند و جسد را در خرابهای در خیابان سهروردی انداختند.
جزئیات ربودن و شکنجه طهماسبی
شاهرخ طهماسبی: 28 ساله، مجرد، عضو کمیته مرکزی، جرم: عضویت در کمیته انقلاب اسلامی.
مردادماه سال 1361 یکی از پاسداران کمیته به نام شاهرخ طهماسبی که وظایف شغلی او با کارهای اطلاعاتی بی ارتباط بود، ربوده میشود و طی 10 روز شکنجه، نهایتاً به قتل میرسد و جنازه او در منطقه عباسآباد تهران رها میشود. او شدیدترین شکنجههای مجاهدین را تحمل کرده و هیچ اطلاعات شغلی خود را به آنان نداده است بهطوری که ناصر فراهانی یکی از افراد تیم رباینده وی به مسئولانش گفته است: در این 10 روز ما زندانی او بودیم.
محمدجواد بیگی: بعد از 12 اردیبهشت که در یک روز به حدود بیست خانه حمله شد و از ضربه 19 بهمن بسیار سنگینتر بود، تحلیل سازمان این بود که کار بسیار دقیق و حسابشده بوده است... بعد سازمان گفت که باید اطلاعات کسب کرد که چگونه این کارها انجام میشود و به چه دلیل؟ باید از کسانی که میشناسیم، در این مورد اطلاعات کسب کنیم... در همین رابطه شناسایی شاهرخ طهماسبی به تیم ما داده شد. اعضای تیم رباینده شاهرخ: رضا میر محمدی (فرهنگ)، حسین اسلامی(مجتبی)، جمال محمدی پیله ور (کمال) و علی عباسی دولتآبادی (هادی) بودند. در مرداد ماه 61 پس از ربودن وی، او را به خانه تیمی خیابان سهروردی کوچه باغ انتقال دادند. از آنجا که دست و پای وی را بسته و پتویی بر رویش انداخته بودند صاحبخانه مشکوک و با نیروهای انتظامی تماس میگیرد، بلافاصله ما وی را به خانه تیمی خیابان خواجهنظام بردیم. خانه تیمی خیابان خواجهنظام را یک زوج تشکیلاتی بهنام فریبا اسلامی (شهلا صالحیپور) و محمد قدیری (منوچهر احمدیانفر)، با همین اسامی مستعار اجاره کرده بودند. رابط این خانه با بالا، جواد محمدی با نام طاهر بود که خود وی در تیم شکنجه مهران اصدقی بود.
فریبا اسلامی: در بهمن سال 1360 با محمد قدیری ازدواج کردم و در جریان ربودن و شکنجه شاهرخ طهماسبی به عنوان محمل همان خانه شکنجه بودم. در این خانه حمام را برای شکنجه آماده کرده بودند و فردی بهنام اکبر (محمدجواد بیگی) برای بازجویی از وی به این خانه آمد و مرتب او را شکنجه میداد. گاهی او را به حمام میبردند و گاهی در گنجهای که در هال خانه قرار داشت و یک متر در یک متر بود و کاملاً تاریک بود با دهان بسته قرار میدادند. در تمام این مدت نیز نباید از خانه بیرون میرفتیم. من صدای شلاق خوردن و کتک خوردن او را میشنیدم ولی چون دهانش بسته بود فقط ناله ضعیفی میکرد، علی عباسی (هادی) او را بسیار شکنجه میکرد و با کابلهای به هم بافته او را میزد.
یک شب ساعت 2 از خواب بیدار شده بودم، شنیدم که او آب میخواهد و صدایش خیلی ضعیف بهگوش میرسید ولی من به او آب ندادم و رفتم خوابیدم. شاهرخ طهماسبی را در همین خانه به قتل میرسانند و برای این که کسی او را نبیند جسد وی را در یک کارتن بزرگ می پیچند و با طناب بستهبندی میکنند و با یک اتومبیل سوبارو وی را به محلهای در اطراف عباسآباد بردند و دفن کردند.
جزئیات ربودن و شکنجه طاهری و میرجلیلی
طالب طاهری؛ 16 ساله، محسن میر جلیلی؛ 25 ساله، اتهام: عضویت در کمیته انقلاب اسلامی.
مهران اصدقی: خانه تیمی مرکزیت بخش ویژه در خیابان کارون بود. مهدی کتیرایی و حسین ابریشمچی در آنجا بودند و جواد محمدی (طاهر) مسئول حفاظت خانه بود. طاهر حین مراقبت از خانه و دیده بانی از داخل خانه مشاهده میکند که فردی بیرون از خانه ایستاده است و به او مشکوک میشود و طبق خط داده شده اقدام به شناسایی وی میکند. روز بعد همان فرد را به همراه یک جوان دیگر در آنجا میبیند و به افراد بالای بخش ویژه میگوید و آنها دستور ربودن آن دو جوان را صادر میکنند... طاهر به همراه رضا هاشملو و محمد جعفر هادیان، اقدام به ربودن این دو جوان میکنند. در خیابان با ماشینجلوی آنها پیچیده و به آنها میگویند که ما کمیتهای هستیم و باید با ما بیایید... آنها به خانه خیابان بهار که از قبل برای شکنجه آماده شده بود برده میشوند. حمام این خانه که برای شکنجه انتخاب شده بود بهوسیله نایلونهای کلفت صدا گیری شده بود. ابزار این خانه عبارت بود از طناب و کابل، نقاب، دست بند و میلههای سربی که اگر به پشت گردن هر کسی میزدی بیهوش میشد. زنجیر، قفل و سیانور و...
طاهر (جواد محمدی) به همراه مصطفی معدن پیشه و شهرام روشن تبار اقدام به شکنجه آنها میکنند... هدف از این سرعت عمل این بود که ببینند آیا خانه تیمی خیابان کارون لو رفته است یا نه؟ پس از بازرسی از حبیب آنها کارتها و مدارکی که نشان میداد پاسدار هستند بیرون میآورند. بعد آنها را روی صندلی با طناب میبندند و صندلی را روی زمین میخوابانند.. با کابل های کلفت چند لایه به کف پا و سایر نقاط بدن آنها میزنند و برای اینکه صدای آنها بیرون از خانه نرود دهان آنها را با پارچه میگیرند...
همان روز مسعود قربانی به من ابلاغ کرد که به دستور رحمت (حسین ابریشمچی) آنها ربوده و مسئولیت بازجویی آنها با من است و به من گفت که با هم سؤال تهیه میکنیم که برای ما مشخص شود که خانههای تیمی چگونه لو میرود. از اینجا بود که من در رأس این جریان قرار گرفتم و به عنوان کسی که خطوط مرکزیت را اجرا میکرد، عمل نمودم... برای ایجاد هراس نقاب به چهره میزدیم، همین کار را کردم و وارد حمام شدم، دیدم یک پسر 17ـ16 ساله در گوشه حمام در حالی که دستها و پاهایش با زنجیر بسته شده، افتاده بود. اسمش طالب طاهری بود و پاهایش کبود شده و باد کرده بود. بدنش و کف پاهایش تاول زده بود. سپس به اتاق رفتم تا فرد دیگر را که محسن میرجلیلی نام داشت، ببینم. فردی حدود 25ـ24 ساله در حالی که دستها و پاهایش با زنجیر بسته شده، در گوشه اتاق نشسته بود. بدن او نیز مانند بدن طالب بود و خیلی با کابل شکنجه شده بود... مصطفی معدنپیشه به من گفت که ما دیروز خیلی آنها را شکنجه کردیم تا معلوم شود که آیا خانه را زیرنظر داشتند یا نه، اما آنها انکار کردند و ظاهراً خانه را زیرنظر نداشتند... سؤالات را آماده کردم و کار شکنجه را شروع کردم. آنها را به نوبت داخل حمام میبردیم و در حالی که پاهایشان تاول زده بود و حال نداشتند، آنها را روی صندلی بستیم و صندلی را خواباندیم و من با کابل میزدم و آنها که از درد ناله میکردند و فریاد میزدند، مصطفی دهان آنها را با پارچه گرفته بود. آنقدر آنها را زدم که تاولهای پای آنها ترکید و خونریزی کرد...
وقتی پاهای آنها خونریزی کرد، مصطفی پاهای آنها را باندپیچی کرد و آنها را برای شکنجه مجدد آماده کرد. من مرتب از آنها سؤالاتی میکردم و آنها انکار میکردند و جوابی نمیدادند، از بالا گفتند که حتماً آنها اطلاعات دارند... روز بعد کار را شروع کردیم. جواد محمدی ابتدا به جان آنها افتاد، سپس آنها را روی همان صندلیها بستیم و روی پاهای متورم و خونآلود آنها آب جوش ریختیم، طوری که پوست بدنه آن ترک خورد و تاولها میترکید... آنها بارها بیهوش میشدند و باز به هوش میآمدند... آب داغ روی سر و صورت آنها ریختیم که سر و صورتشان تاول زد... خون از همه جاهای بدن آنها به راه افتاده و خون زیادی از بدنشان رفته بود. طاهر (جواد محمدی) با نوک چاقو به بدنشان میکشید. طوری که عضوی از بدن آنها نبود که خونآلود نباشد...
من و مسعود قربانی به داخل حمام و به سراغ محسن میرجلیلی رفتیم. مسعود به او گفت که اگر اطلاعات ندهی، تو را میپزیم. سپس به من گفت که اتو را بیاور. من اتو را آوردم و در حالی که به برق زد و کاملاً گرم شد، ناگهان اتو را به کمر محسن میرجلیلی چسباند. محسن از شدت درد دهانش را به طرز عجیبی باز کرد و از هوش رفت. بوی سوختگی همهجا را گرفته بود، من خیلی ترسیده بودم، مسعود هم ترسیده بود، ولی سعی میکرد خودش را مسلط به کاری که میکند، نشان دهد...
جواد محمدی و مصطفی معدنپیشه مشغول شکنجه طالب طاهری بودند، جواد به مصطفی گفت برو چاقو بیاور، مصطفی چاقو را که آورد چاقو را چند بار بر روی بازوی طالب کشید که بار سوم خون بیرون زد و بر اثر درد شدید تکان خورد. طالب میخواست حرف بزند که جواد با مشت توی دهانش کوبید، طوری که دندانش شکست. جواد گفت حالیات میکنم و سپس میله سربی را برداشت و به دهان و فک و چانه او زد که وقتی دهانش را باز کرد، دندانهای شکستهاش به همراه خون و آب دهان بر روی شلوارش ریخت. مصطفی با میله سربی که در دستش بود، به جاهای دیگری از بدن او میزد. محسن میرجلیلی به هوش آمده بود که مسعود قربانی به من گفت که برو آب جوش بیاور، من آب داغ آوردم و مسعود گفت که بر روی پاهایش بریز، من میخواستم بهیکباره خالی کنم که مسعود اشاره کرد که یواش یواش بریز تا بیشتر زجر بکشد. من نیز همین کار را کردم، طوری که تمام تاولهای پایش ترکید و شکل خیلی وحشتناکی پیدا کرد و پوست پاهایش از بدنش جدا میشد. محسن بیهوش شد و بعد که به هوش آمد، به روی شلوارش پنجه میکشید. مسعود آب داغ روی دستهای محسن میریخت که دستهای محسن پف کرد و چروک شد و حالت پختگی داشت.
به اتاق که رفتم، صحنه دلخراشی دیدم، پوست سمت راست سر طالب به همراه موهایش کنده شده بود و جواد محمدی در حالی که چاقوی خونآلود دستش بود، بالای سر طالب که بیهوش شده بود، ایستاده بود. وقتی طالب به هوش میآمد، حرف نمیتوانست بزند، فقط در حالی که دهانش را به سختی باز میکرد، نالههایی از او شنیده میشد و جواد که با حالت عصبانی از او میپرسید چرا حرف نمیزنی، صدای ناله خود را شدیدتر میکرد و سر خود را بشدت تکان میداد. مصطفی سر او را محکم گرفته بود و جواد با عصبانیت چاقو را بالای گوش طالب گذاشت و آن را برید و بلافاصله چاقو را روی بینی طالب گذاشت و آن را برید، طوری که خون زیادی از سر و صورت طالب جاری شد و تمام سر و صورتش غرق در خون شد و بیهوش شد... در همین حین که طالب بیهوش بود، جواد چاقو را کنار چشم طالب گذاشت و فشار داد که خون از چشمش بیرون زد...
من با کابل به کف پا و بدن محسن زدم که به هوش آمد. هنگامی که دهانش را باز میکرد، بوی گندیدگی شدیدی از دهانش میآمد و لثههایش حالت پوسیدگی داشت، بدنش سست شده بود، یکبار که مسعود موهایش را میکشید و من با کابل او را میزدم، یک دسته از موهایش در دست مسعود ماند. سپس محسن را که دیگر رمقی در بدن نداشت، به داخل اتاق دیگر بردیم و با زنجیر به میز بستیم. طالب بیهوش در حالی که خون در جاهای مختلف صورتش خشکیده بود، روی صندلی همچنان در حال شکنجه بود و جواد محمدی با انبردست مشغول کشیدن دندانهای طالب بود که از دهان او خون زیادی بیرون میریخت و دهانش بوی بسیار بدی میداد...
جواد اطلاعات میخواست و طالب جوابی نمیداد. جواد گفت اینطوری نمیشود، باید این را کبابش کرد و مصطفی به آشپزخانه رفت و گاز پیکنیک و سیخ به همراه خود آورد، جواد سیخ را دوبار سرخ کرد به ران طالب زد و بار سوم سیخ را سرخ کرد و به دکمههای جلوی شلوار طالب چسباند که شلوار طالب سوخت و سیخ داغ به بدن طالب اصابت کرد که یک دفعه دچار شوک شد... تمام فضای اتاق را بوی سوختگی پارچه و گوشت پر کرده بود.
تا عصر، آنها یکی، دو بار به هوش آمدند... حوالی عصر مصطفی معدنپیشه بر اثر دستپاچگی، وقتی محسن میرجلیلی یک تکان خورده بود، تیری شلیک کرد و مجبور به تخلیه خانه شدیم...
با همان میلههای سربی آنها را بیهوش کردیم و سپس به بدن آنها سیانور تزریق کردیم و در حالی که هنوز جان میدادند، آنها را پتوپیچ کردیم و داخل صندوق عقب گذاشتیم. ساعت 9 شب ماشین را در خیابان نظامآباد تحویل خسرو زندی و محمدجعفر هادیان دادیم تا آنها را برای دفن به بیابانهای اطراف ببرند... وقتی جریان شکنجه لو رفت، سازمان فکر نمیکرد که قضیه اینقدر برایش گران تمام شود و وقتی با انبوه شرکتکنندگان در تشییع جنازه اینها و مسئلهداری بچهها در داخل تشکیلات مواجه شد، به ما گفتند که هیچ چیز به بچهها نگویید و اگر بچهها سؤال کردند، بگویید که کار خود رژیم است.