بعد از گذشت بیش از 20 سال از افشای سفر مکفارلین به تهران و معامله تسلیحاتی ایران و امریکا هنوز روایت این رسوایی کاخ سفید با اما و اگرهای فراوانی روبهروست. ابهاماتی از جنس انگیزه طرف امریکایی و ایرانی برای انجام این معامله، نقش رژیم صهیونیستی در این ماجرا و چگونگی انجام و بازتابهای گسترده بینالمللی. کاخ سفید در بیانی رسمی تلاش برای آزادی گروگانهای امریکایی در لبنان در ازای فروش تسلیحاتی محدود به ایران را دلیل این معامله خطرناک میداند. هر چند روایتهای دیگری نیز مانند ارتباط گرفتن با برخی عناصر سیاسی در تهران، بیاعتبار کردن شعارهای ضد صهیونیستی انقلاب اسلامی و محک زدن وحدت ملی جمهوری اسلامی نیز از اهداف سازمان سیا برای سفر مکفارلین به تهران شنیده میشود. جان کستر از مقامات ارشد دولت ریگان درباره هدف امریکا از سفر مکفارلین گفته است: «مسئله سرنگونی دولت ایران نیست بلکه تغییر سیاستهای آن است. سیاست ما تشویق میانهروها و محافظهکاران و حمایت بیشتر از نقطهنظرات آنان است». این در حالی است که «نیر» مقام ارشد موساد که در هیأت مکفارلین بود در 29 جولای 1986 پس از ملاقاتی که منوچهر قربانی فر دلال اسلحه ترتیب میدهد در یادداشتی به امریکاییها اطلاع میدهد: «ما در حال معامله با رادیکالترین عناصر هستیم، زیرا دریافتهایم آنها میتوانند گروگانها را آزاد کنند اما میانهروها نمیتوانند». در مقابل ریگان پیدرپی اصرار میکند که «ارسال سلاح برای نزدیکی به میانهروها بوده است».
اما نیر پاسخ میدهد: «ما کانال را فعال کردهایم، ما برای عملیات تسهیلات فیزیکی، پایگاه و هواپیما تأمین کردهایم». همچنین قربانی فر در اولین دیدارش با عدنان خاشقچی میلیاردر سعودی، که او هم دلال اسلحه بوده، میگوید: در ایران، سه خط سیاسی وجود دارد. خط اول از نظر سیاست داخلی و خارجی طرفدار غرب است، خط دوم در سیاست حالت رادیکال و بنیادگرایی دارد و خواهان صدور انقلاب است و خط سوم از نظر سیاست اقتصادی لیبرال ولی از نظر سیاست خارجی موضعی خصمانه نسبت به غرب دارد.» قربانیفر به عدنان خاشقچی پیشنهاد میکند به خط اول کمک شود تا رادیکالها کنار گذاشته شوند. منوچهر قربانیفر همچنین پس از آن که امریکا در دادن موشکهای هاگ به ایران تعلل میکند، میگوید: اگر امریکا، هرچه زودتر در مورد فرستادن اسلحه به ایران، توسط اسرائیل اقدام نکند؛ میرحسین موسوی (نخستوزیر) از اعتبار خواهد افتاد... نخستوزیر ایران، خواستار کمک نظامی و مشورت و آمدن مقامات امریکایی به ایران، البته به صورت سرپوشیده بود...» وی همچنین در نامهای که به محسن کنگرلو واسطه ایرانی ماجرا و مشاور امنیتی میرحسین موسوی مینویسد، اظهار میدارد: «برادر جان! الآن 64 روز است این وسایل به تهران وارد شده. آیا جواب اعتماد و اعتقاد به جمهوری اسلامی همین است؟
برادر عزیز! یادت میآید 7 ماه قبل در ژنو تشریف داشتید و 25 میلیون دلار بطور دربست و بدون سند در اختیار من گذاشتید که برای شما توسط امریکاییها موشک هاگ وارد کنم، ولی وقتی اولین هواپیما وارد شد، معلوم گشت که این نوع هاگها مورد نظر شما نیست و اشتباه است و فقط مبلغ موشکهای وارد شده حدود 5 میلیون دلار بود، یادتان میآید چطور ناراحت شدید و قلبتان گرفت و من شما را نیمه شب به بیمارستان بردم، تا صبح بر بالین شما ایستادم و صبح اول وقت به بانک کردیت سوئیس رفتم و 20 میلیون دلار را به حساب شما ریختم و رسید آن را برایت به بیمارستان آوردم و دو ماه بعد هم هواپیما فرستادم و موشکها را پس بردیم و تمام هزینههای حمل و بیمه و مخارج دیگر آن را دادیم و یک دینار هم هزینهای به حساب شما منظور نشد و پول شما تمام و کمال و بدون کوچکترین دردسری بلافاصله برگشت شد؟ برادر! آن رفتار مسلمانی است یا این که حال شما میکنید؟ آیا این است جواب متقابل کاری که برای شما کردم ؟ درحالی که شما فقط در مقابل مهندس موسوی مسئول بودید و من گرفتار سه بانک اروپایی و دو شرکت بزرگ و یک دوست عزیز و یک عمر اعتبار و حیثیت هستم.»محمدجواد لاریجانی معاون وقت وزارت امور خارجه هم درباره دلیل سفر مکفارلین میگوید: ریگان رئیس جمهور وقت امریکا در حال سقوط بود لذا استراتژی کار با ایران پیروز را مطرح کرد ولی صهیونیستها توسط دو جاسوس موساد که در هیأت مکفارلین بودند و بعداً در سقوط هواپیما در امریکای لاتین کشته شدند مذاکرات را به هم زدند.
سلاحهایی که مقامات نظامی از آن اطلاع نداشتند
عباس ملکی معاون وقت وزیر امور خارجه نیز انگیزه سفر مکفارلین را این گونه شرح میدهد: در ژانویه سال 1981 ریگان رئیس جمهور امریکا شد، گروگانهای امریکایی در ایران آزاد شده بودند و ایران هم به دنبال موشکهای هاگ بود. یک دلال اسلحه پیدا شد و گفت موشکهای هاگ را برای شما تهیه میکنم، با امریکاییها مذاکره کرد، آنها هم قبول کردند که از این موشکها را به ایران بفروشند چون پول آن را برای ضدانقلابیون نیکاراگوئه لازم داشتند و نمیتوانستند از طرق رسمی و بودجه مصوب کنگره این پول را تهیه کنند. بعضیها در کنگره مخالف این کمک بودند. این موضوع یک دلیل موافقت دولت ریگان با فروش اسلحه به ایران بود، دلیل دیگر اینکه فکر میکردند از این طریق میتوانند به ایران نزدیک شوند چون ایران مهم ترین کشور منطقه بود. بعداً گفته شد دو هواپیمای حامل اسلحه به ایران آمدند و روی سلاحها آرم اسرائیل بوده است.اما در طرف ایرانی ماجرا دلایل مختلفی برای پذیرش پیشنهاد دلالهای امریکایی وجود دارد. به نظر میرسد در تهران اکبر هاشمی رفسنجانی رئیس وقت مجلس و میرحسین موسوی نخستوزیر تصمیم گیرندگان برای ماجرای معامله تسلیحاتی بودهاند. به گفته عباس سلیمی نمین رئیس جمهور وقت و مسئولین ارشد نظامی و اطلاعاتی از ماجرا خبر نداشتند. هر چند میرحسین موسوی در نامه معروفش به امام به صراحت از این که در جریان سفر مکفارلین قرار نگرفته ابراز گلایهمندی میکند که این موضوع با توجه به نقش پررنگ کنگرلو مشاور امین موسوی تناقضی آشکار است.
عباس سلیمی نمین؛ درباره میزان اطلاع امام خمینی (ره) از ماجرای مکفارلین مینویسد: در ارتباط با دو محور مورد مناقشه، انگیزهها و تمایلاتی را هم در میان برخی سیاسیون ایرانی میتوان یافت و هم در میان برخی سیاستمداران امریکایی. در آن هنگام امریکاییها که از تأثیرات انقلاب اسلامی بر منطقه بسیار نگرانند تلاش دارند تا از تقابل شدید آن با خود بکاهند. بیماری امام و آینده رهبری ایران به زعم آنان فرصت مناسبی بود تا با ارزیابی جناحهای مختلف درون انقلاب به میانهروترین آنها نزدیک شوند، آنگاه بتوانند بر روند حرکت انقلاب اسلامی تأثیر گذارند. اینکه امریکاییها اصرار دارند به بهانه تأمین نیازهای تسلیحاتی ایران هیأت بلندپایهای را به تهران گسیل دارند، هیچگونه ارتباطی با مسئله گروگانهایشان در لبنان نمیتواند داشته باشد و تاریخنگاران نزدیک به هاشمی رفسنجانی نیز تا حدی این نگاه را قبول دارند. در کتاب ماجرای مکفارلین نوشته محسن هاشمی به نقل از منابع امریکایی آمده است: همچنین در مورد نگاه امریکاییها به آینده ایران این کتاب به نقل از منابع امریکایی مینویسد: «در این زمان براساس اطلاعاتی در امریکا که مبنای آن امکان فوت رهبر انقلاب حضرت امام خمینی(ره) بود، این فرض پذیرفته شده بود که ایران بزودی وارد یک مرحله بیثباتی میشود و این امر از نظر امریکا به منزله بهرهبرداری بیشتر شوروی از شرایط ایجاد شده بود، تا جایی که حتی بحث جلوگیری از تجزیه ایران نیز در زمره عوامل تغییرات استراتژی امریکا در قبال ایران ذکر شده بود. در این زمینه گراهام فولر، مأمور اطلاعات ملی ایالات متحده در خاورمیانه و جنوب آسیا، در یک برآورد اطلاعاتی پنجاه صفحهای به ویلیام کیسی، رئیس وقت سازمان سیا (CIA) چنین آورده است: «امریکا با اوضاع نامساعدی در مورد گسترش و بسط خطمشی جدید در مورد ایران روبهروست، سیر وقایع به طور عمده علیه منافع ماست و بزودی شاهد مبارزه برای جانشینی [امام] خمینی خواهیم شد. امریکا هیچ برگی برای بازی ندارد.»
مکفارلین در تهران چه میخواست؟
همچنین با مراجعه به آنچه به عنوان مشروح مذاکرات هیأت امریکایی در تهران با طرفهای ایرانی منتشر شده این مسئله کاملاً روشن است که امریکاییها هدفی فراتر از آزادی گروگانهای خود در لبنان را دنبال میکنند.
با توجه به مذاکرات مکفارلین در تهران که به صراحت خواستار بحثهای جدی سیاسی و امنیتی است، به نظر میرسد، این ابراز تمایل امریکاییها برای تجدید روابط با ایران به پشتوانه مواضع جریانی در داخل ایران طرح میشد که آنان را میانهروهای داخل نظام مینامیدند.همانگونه که قربانی فر به عدنان خاشقچی میگوید: آیا ابراز تمایل جریان مورد بحث برای ترمیم روابط با امریکا یک تاکتیک فریب به منظور دریافت سلاح و تجهیزات جنگی بود؟ برخی مستندات مؤید این امر است که اعتقاد به برقراری روابط با واشنگتن به هیچوجه فریب نبوده است. اینکه امریکاییها در مسئله مکفارلین اصل را بر تغییر موضع ایران نسبت به خود قرار دادهاند براساس تشخیص دقیق گرایشهای موجود در میان شخصیتهای مختلف بعد از امام است. برخی برای سرپوش گذاشتن بر این واقعیتها اینگونه عنوان میدارند که اگر امریکاییها بنا داشتند برای بهبود روابط بیاعتمادیها را برطرف سازند چرا در فروش سلاح نیرنگ به کار گرفتند و تجهیزات از رده خارج شده به چندین برابر قیمت به ایران ارسال کردند. از جمله این افراد آقای محسن هاشمیرفسنجانی است که به نمایندگی از پدر، کتاب مکفارلین را منتشر میسازد. در مقدمه این کتاب میخوانیم: «اصولاً اینگونه مذاکرات مخفیانه و غیرصادقانه آن هم از طریق دلالان اسلحه و همراه با تقلب در کیفیت سلاح و قیمت آن هیچگاه نمیتوانست به رابطهای رسمی و دائمی بینجامد، بویژه آنکه امریکاییها نیز به خوبی از سوء ظن مقامات ایرانی نسبت به ایالات متحده و عدم رغبت آنان به رابطه با آن کشور آگاه بودند و میدانستند که هدف ایران نیز صرفاً تهیه تسلیحات مورد نیاز و حیاتی خود است... گمان میرود آن دسته از منابع امریکایی که در مورد پروسه فروش اسلحه به ایران به منظور نزدیکی بیشتر ایالات متحده به حکومت ایران و تلاش برای دگرگونی سیاستهای خصمانه آن کشور نسبت به جمهوری اسلامی سخن گفتهاند، در واقع کوشیدهاند انگیزههای مهم سیاسی و بینالمللی برای عملکرد غیرقانونی دولت ریگان بتراشند... اینگونه تحلیلها علاوه بر خارج از ایران، در داخل ایران نیز به صورت ناآگاهانه یا با انگیزههای خاص مطرح شده است. حتی ارائه گزارش تاور که ظاهراً به منظور کشف چگونگی و چرایی ماجرای فروش اسلحه به ایران تهیه شد، تلاش بسیار زیرکانهای برای فرافکنی مسئولیت این امر بر دوش کارمندان میان پایه و نجات شخص رئیسجمهور از یک رسوایی بزرگتر و جلوگیری از گونهای «ایران گیت» در قیاس با «واترگیت» بود.»
خاطرات سال 65 یا واقعیت امروز؟
این ادعای طرح شده در کتاب «ماجرای مکفارلین» با مستندات در دست حتی با اظهارات شخص آقای هاشمیرفسنجانی تطبیق ندارد. ایشان در خاطرات سال 65 خویش به صراحت از وجود گرایش به تجدید رابطه با امریکا در میان سران قوا بعد از سفر هیأت امریکایی سخن میگوید: «شب با دیگر قوا مهمان احمدآقا بودیم... درباره اصرار امریکا به تجدید رابطه با ایران مذاکره کردیم. مخالف و موافق صحبت کردند. به نتیجه نرسیدیم. بنا شد در جلسات بعد بحث و قبلاً با حضرت امام مذاکره شود.» (ص128) هرچند راوی محترم مشخص نمیسازد در این جلسه چه کسانی موافق تجدید رابطه با امریکا بودند و چه کسانی مخالف، اما سایر قرینهها و موضعگیریها، جایگاه ایشان را در این مباحث روشن میسازد. با این وجود چند نکته در این فراز برای خواننده قابل تأمل خواهد بود: 1- طرح بحث تجدید رابطه با امریکا در جلسه سران بلافاصله پس از سفر یک هیأت بلندپایه امریکایی به ایران با یکدیگر ارتباط دارد یا خیر؟ 2- آیا طراح و مبتکر بسترسازی برای تجدید رابطه با امریکا در داخل و خارج کشور بر اساس سیاست کلان نظام عمل میکرده است یا خیر؟ 3- چرا بعد از این که جلسه سران قوا تصمیم میگیرد این بحث را با امام مطرح سازد آقای هاشمی دیگر سخنی از این مطلب به میان نمیآورد و آن را مسکوت میگذارد؟ 4- آیا این مسئله اتفاقی است که عدهای در داخل کشور همزمان با اصرار امریکاییها برای تجدید رابطه همین سیاست را پی میگیرند؟ بنابراین به هیچ وجه نمیتوان مدعی شد تمایل امریکاییها برای تجدید رابطه یکسویه بوده است. این سخن دارای پشتوانه منطقی است که امریکا به دلیل مواجه بودن با شرایط سخت در جهان اسلام به دنبال خارج کردن خود از نوک تیز حمله نهضت اسلامی بود، اما این بدان معنی نیست که واشنگتن بدون دریافت نشانههایی از سوی جریانی که آن را میانهرو میخوانند هیأتی بلندپایه راهی تهران سازد. به هر روی و به هر انگیزه در عصر چهارم خرداد 1365 رابرت مکفارلین مشاور امنیت ملی کاخ سفید با چندنفر با گذرنامه جعلی ایرلندی وارد فرودگاه مهرآباد شد. پیش از ورود مکفارلین به تهران، هاشمی رفسنجانی در تماسی با احمد وحیدی مسئول وقت اطلاعات سپاه پاسداران او را مأمور تأمین امنیت هیأت امریکایی میکند، از سوی دیگر محسن رضایی در اقدامی جالب محسن کنگرلو دلال اصلی ماجرا را به عنوان رابط دوم قرار میدهد و فریدون وردینژاد معاون وقت اطلاعات سپاه را به عنوان رابط و مذاکره کننده اصلی قرار میدهد.او دلیل این مسئله را اطلاع از پشت صحنه سفر مکفارلین به تهران میداند. محسن رضایی درباره این که آیا امام در جریال ماجرای مکفارلین بودند یا خیر؟ میزان اطلاع ایشان را در سطح اطلاع خویش دانسته است و میگوید: «مثل ما، آن جزئیاتی که آقای هاشمی در جریان بودند را حضرت امام مطلع نبودند».
مذاکرات فراتر از معامله تسلیحاتی
هاشمی رفسنجانی اما اعتقاد دیگری داد. او در صفحه 39 کتاب خاطرات سال 65 مینویسد: «به زیارت امام رفتیم...ادامه گزارشهای قبلی درباره مذاکرات غیرمستقیمی که با امریکاییها بر سر کمک به آزادی گروگانهای امریکایی در لبنان در مقابل گرفتن امکانات نظامی داریم، را گزارش کردم. در مورد دوم موافقند و دستور احتیاط میدهند» اما هاشمی رفسنجانی که به ابتکار خود بحثها را از این چارچوب فراتر برده کاملاً بر این مسئله واقف است که حضور یک هیأت بلندپایه امریکایی در تهران قطعاً دارای دو ویژگی بارز است؛ اولاً مذاکرات مستقیم خواهد بود، ثانیاً بحث به مراتب فراتر از مسئله گروگانها خواهد رفت: «آقای محسن کنگرلو اطلاع داد که هواپیمای حامل قطعات گران قیمت امریکایی- که با پاسپورت ایرلندی آمدهاند و به نام ایرلندی هستند- در فضای تهران است... آقایان [محسن] کنگرلو [مشاور نخستوزیر] و [احمد] وحیدی[مسئول اطلاعات سپاه] آمدند. گزارش وضع هیأت امریکایی را دادند. یک چهارم قطعات هاک درخواستی را آوردهاند. آقای مکفارلین مشاور ویژه ریگان و شخصیتهای حساس دیگر امریکا در هیأتاند. برای سران کشور ما کلت و شیرینی، هدیه آوردهاند و خواهان ملاقات با سران هستند. قرار شده هدیه را نپذیریم و ملاقات ندهیم، مذاکره را در سطح دکتر هادی و دکتر روحانی و مهدینژاد مخفی نگهداریم و [مذاکرات] محدود به مسئله گروگانهای امریکایی در لبنان و دادن قطعات هاک و چند قلم دیگر اسلحه [باشد.] آنها بیشتر خواهان مذاکره در مسائل کلی و سیاسیاند.» (صص8-کتاب اوج دفاع107) مقایسه این مطلب با آنچه رئیس مجلس وقت در روز 13 آبان به دستور امام به مردم گزارش میدهد نکاتی را محل تأمل میسازد: «یکی از هواپیماهایی که برای ما از کشورهای اروپایی اسلحه میآورد اجازه عبور گرفت که وارد شود و اسلحهاش را در فرودگاه تخلیه کند... آنها در بدو ورود اسامی ایرلندی به ما داده بودند. وقتی که هواپیما وارد فرودگاه مهرآباد شد به ما اطلاع دادند که این آقایانی که در فرودگاه از هواپیما پیاده شدهاند میگویند ما امریکایی هستیم و برای مسئولان کشور ایران از ریگان و مسئولان امریکایی پیام آوردهایم... امام فرمودند که با آنها صحبت نشود و پیام آنها را نگیرید و ببینید که آنها کی هستند و برای چه به ایران آمدهاند.» آقای هاشمی که در مراسم سالگرد گرامیداشت روز 13 آبان سخن میگفت همچنین اضافه کرد: «قیافه یکی از آنها به قیافه مکفارلین شبیه بود. البته ما هنوز صددرصد مطمئن نیستیم که همان بوده است یا نه، چون کسی تا حالا صحبت نکرده است و کسانی که از طرف ما با آنها روبهرو بودند همان مأموران امنیتی ما در منطقه هستند و یکی از کسانی که در خرید اسلحه با آن دلالها بود... ما گفتیم بروید همان جا، این جا جای این حرفها نیست، ما با امریکا قهریم ما با شما در جنگ هستیم شما آتشافروز این جنگ هستید. ما چطور بیاییم و با شما ملاقات کنیم و با شما حرف بزنیم. مگر ما یادمان رفته که برژینسکی با دولت موقت ما در الجزایر ملاقات کرد و دولت موقت را آب برد... گفتند که این دلالها به ما گفتهاند اینها به ما گفتند که شما بیایید به ایران، اینها استقبال میکنند... ما فهمیدیم که آنها را حسابی رنگ کردهاند.»
مهمانانی که هاشمی هویت آنان را پنهان میکرد
اولین نکته حائز اهمیت در این فراز، اطلاع امام از ماجرای گفتوگو با امریکاییها صرفاً در حد محور دوم، یعنی مذاکره غیرمستقیم برای میانجیگری در قضیه گروگانها در لبنان به منظور خریداری اسلحه، بوده است. رهبری انقلاب هرگز در جریان برخی مراودات سیاسی برای بهبود روابط و اینکه با این هدف قرار است یک هیأت بلندپایه امریکایی به ایران بیاید نبوده است؛ لذا براساس قول آقای هاشمی میگویند: «ببینید که آنها کی هستند و برای چه به ایران آمدهاند». برخی تحلیلگران اینگونه عنوان میکنند که چنین اقدام حساسیت برانگیزی یقیناً بدون هماهنگی با امام صورت نگرفته است. باید بر این نکته تأکید کرد اولاً براساس روایت آقای هاشمی، امام در جریان فعالیتهای ایشان حول محور سوم نبوده است. ثانیاً به نوعی از گفتوگوها حول محور دوم که امام در جریان آن بودند استفاده شده که گویا امریکاییها دچار توهم شدهاند و بدون هماهنگی راهی تهران گشتهاند. ثالثاً برای مشخص شدن این واقعیت که امام هرگز به هیچ بهانهای خلاف واقع نمیگفتند مناسب است روایتی از آقای هاشمی را مورد توجه قرار دهیم: «به دفتر گفتم که خبری در اخبار ظهر پخش کنند که غیبت ما را از تهران توجیه نماید، ولی بالاخره گویا خواستهاند خبری در مورد ملاقات با امام باشد. امام موافقت نکردهاند که خبر ملاقات بدون واقعیت پخش شود.» (ص414) بنابراین اگر امام در جریان مراودات ایجاد شده براساس محور سوم و چهارم بودند هرگز به آقای هاشمی نمیگفتند که اینها کی هستند و برای چه به ایران آمدهاند.
نکته حائز اهمیت دیگر در بیانات آقای هاشمی به عنوان سخنران مراسم 13 آبان مسئله انتقال پیامی مخدوش به واشنگتن مبنی بر استقبال از هیأت بلندپایه امریکایی در تهران است. ایشان این پیام ارسالی را از جانب دلالان عنوان میکند و اینکه مقامات امریکایی با این پیام رنگ شدهاند. در این زمینه چند مسئله قابل طرح است: اولاً بسیار دور از ذهن است که «مکفارلین» مشاور ویژه رئیسجمهور امریکا، «آمیرام نیر» مشاور نخستوزیر اسرائیل و چند مقام عالیرتبه دیگر براساس قول دلالان راهی ایران شده باشند. ثانیاً اگر قصد رنگ کردن امریکاییها در میان بوده و هیچگونه تمایلی در برخی شخصیتهای داخل کشور برای تجدید رابطه با امریکا وجود نداشت چرا میبایست بحث تجدید رابطه با امریکا به طور همزمان در جلسه سران قوا مطرح میشد؟ قطعاً طرح چنین مباحثی در بالاترین سطوح بیانگر آن است که از جایگاهی رفیع و بسیار اطمینانبخش به امریکاییها چراغ سبز نشان داده شده بود. ثالثاً اگر امام با قاطعیت جلوی مذاکره با هیأت امریکایی را نمیگرفتند آیا بنا نبود مسئولان کشور ناخواسته وارد عرصهای شوند که برایشان غیرمترقبه بود؟ رابعاً با وجود منع جدی امام از مذاکره، و همچنین تأکید اکثریت سران قوا بر این نکته که آقایان هادی، روحانی و وردینژاد صرفاً در ارتباط با مسئله گروگانها با آنها مذاکره کنند متأسفانه یاران نزدیک آقای هاشمی ترجیح دادند در این چارچوب خود را مقید نسازند. خامساً- آقای هاشمی اینگونه وانمود میسازد که هیأت امریکایی دست خالی ایران را ترک کرد، اما پیشنهاد دستاندرکاران کاخ سفید برای سفر مجدد هیأت بلندپایه به تهران در فاصلهای کوتاه خلاف آن را ثابت میکند: «آقای [محسن] کنگرلو تلفنی گفت امریکاییها خواستهاند که برای مذاکره درباره گروگانهای لبنانی دوباره به ایران بیایند. گفتم موافقت نداریم که بیایند. مذاکره دیگر لازم نیست.» (ص131) بنابراین علیرغم موضع سرسخت امام و منع سران قوا در مورد مذاکره با امریکاییها پیرامون روابط، یاران آقای هاشمی ظاهراً به گونهای عمل نمیکنند که این مهمانان خواسته یا ناخواسته چندان هم دست خالی از ایران بازگردند.
ادامه مذاکرات در خارج از کشور
البته جناب آقای هاشمی بعد از مواجه شدن با موضع قاطع امام مذاکرات را مجدداً به خارج کشور منتقل میسازد؛ به عبارتی به دنبال خارج شدن هیأت امریکایی از ایران در تاریخ 7/3/65 تا زمان علنی شدن سفر هیأت بلندپایه امریکایی به تهران در 12 آبان همان سال باب مذاکرات نه تنها مفتوح نگه داشته میشود، بلکه برای تقویت این حرکت، افراد دارای موقعیتهای حساس دیگری نیز در این ماجرا دخالت داده میشوند. دور جدید مذاکرات که ظاهراً با محوریت آقای علی هاشمی (برادرزاده آقای هاشمیرفسنجانی) آغاز میشود فرمانده وقت سپاه را نیز در این قضیه درگیر میسازد. البته همانگونه که اشاره شد، نیروی اطلاعات سپاه در آستانه سفر هیأت بلندپایه امریکایی به تهران به منظور حفاظت از آن در جریان امر قرار گرفت، اما بر خلاف آنچه در جلسه سران تصویب میشود در عمده مذاکرات غایب بود. علی هاشمی در مصاحبه با مجله شهروند امروز ضمن بیان دلایل شکست دور اول ارتباطات آقای هاشمی با امریکاییها چگونگی آغاز دور دوم را بدینگونه تشریح میکند: ببینید امریکاییها در مذاکره خیلی «تهاجمی» برخورد میکنند. زمانی که تصمیم میگیرند با ایران رابطه برقرار کنند و آقای قربانیفر شروع میکند به رابطه با آقای کنگرلو، این هدف وجود داشته که تا شش ماه دیگر این داستان به یک پروژه کامل و تمام شده بینجامد... حالا بلافاصله مشاور امنیت ملی رئیسجمهور امریکا بیاید و در تهران با مقامات عالی رتبهای مثل آقای هاشمیرفسنجانی یا وزیر امور خارجه و فرماندهان نظامی، بحثها را یکسره و کامل کند... اما آنها وقتی با آن سرعت به ایران میآیند، در ایران شرایط برای دیدار مهیا نیست. وی در ادامه میگوید آقای کنگرلو حتماً در جریان سفر شخص مکفارلین به تهران بوده است. اما ناهماهنگی هم بالاخره محتمل است. او در ادامه به ارتباط مستقیم هاشمی رفسنجانی با بوش پدر اشاره میکند و میافزاید: ماجرایی را تعریف میکنم. در زمان بوش پدر یک روز بین وزیر خارجه ایران و نماینده ایران در سازمان ملل هماهنگی میشود که اگر ممکن باشد در مسئلهای میان بوش پدر و آقای هاشمیرفسنجانی گفتوگویی انجام شود. فردا صبح آن روز آقای بوش پدر، تماس میگیرد با دفتر ریاستجمهوری ایران و پشت خط میماند. او میخواسته با آقای هاشمی صحبت کند ولی اصلاً دفتر ریاستجمهوری آمادگی نداشته و تلفنها قطع میشود... این را هم در نظر بگیرید که ایران کشوری انقلابی بوده است و امام در مقام رهبری ایران قرار داشتهاند و رابطه را هم خود امریکاییها قطع کرده بودهاند. بنابراین ممکن است که ایرانیها هم آمادگی نداشتهاند که در سطح سران ملاقات کنند.
روایت متناقض علی هاشمی
علی هاشمی همچنین نحوه درگیر شدنش در ماجرای مکفارلین را توضیح میدهد: «بعد از اینکه طرح تهاجمی امریکا برای پیاده شدن در تهران و مذاکره با مقامات عالیرتبه شکست خورده بود... من به همراه چندتن از دوستان در آن زمان سفری به بلژیک داشتم. شهریور 1365 بود و من 25 سال بیشتر نداشتم. در آنجا تماسی با من گرفته شد و گفتند که ما میخواهیم مسائلی را با شما در میان بگذاریم تا به گوش آقای هاشمیرفسنجانی برسد... وقتی ملاقات انجام شد مشخص شد... کسانی هستند که با شورای امنیت امریکا کار میکنند. یکی از آنها فردی به نام آلبرت حکیم بود... یکی دیگر از آنها فردی به نام ریچارد سیکورد بود که قبلاً معاون وزیر دفاع امریکا بوده... جلسه ما در هتلی در بلژیک برگزار شد... آنها البته اضافه کردند که روشن و صریح میگوییم که مدنظر ما این نیست که شما یک پیروزی در عراق به دست بیاورید. بعد هم چندبار تأکید کردند که آنچه مدنظر ماست، یک «صلح شرافتمندانه» است... من وقتی از سفر برگشتم شرح آن دیدار را در چندین صفحه نوشتم و وقتی از آقای هاشمیرفسنجانی گرفتم و خدمت ایشان رسیدم و ماجرا را هم کاملاً توضیح دادم ایشان ماجرای مکفارلین را تکذیب کردند برداشتم این بود که ایشان نیازی به توضیح برای اینجانب نمیدیدند. او در ادامه پیگیری اش در واسطه گری را توضیح میدهد: من در آن زمان ارتباطی هم با دفتر امام داشتم. با یکی از دوستان که در دفتر امام بود اجمالی مشورت کردم و ایشان پیشنهاد داد که من با آقای محسن رضایی که ارتباط هم داشتیم جلسهای بگذارم. رفتم پیش آقای محسن رضایی و موضوع را توضیح دادم. آقای رضایی تکذیب نکرد و گفت آنچه گفتی اتفاق افتاده است. ما هم اگر بتوانیم از نظر استراتژیک از آنان کمک بگیریم، این همه تلفات نخواهیم داشت و پیروزی در جنگ بیشتر میشود. ما از طریق واحدهای سپاه به جریان کمک میکردیم و حالا شما هم کاری به این موضوع نداشته باش. فقط سرنخهایت را به بچههایی که من معرفی میکنم وصل کن تا کار ادامه پیدا کند. از این مقطع به بعد من دیگر شخصاً مداخلهای نداشتم و فقط سفری به خارج داشتم تا نیروهایی که سپاه معرفی کرده بود را به نیروهای امریکایی وصل کنم. وی میافزاید: ابتدا به ترکیه رفتم و سپس به امریکا. این مذاکرات هم ادامه یافت تا زمانی که روزنامه (هفتهنامه) الشراع برای اولین بار قضیه مکفارلین را منتشر کرد و بعد حضرت امام با آقای هاشمی این نظر را طرح میکند که بهتر است اول بار ما داستان را افشا کنیم و ایشان هم روز 13 آبان این قضیه را افشا میکنند اما صحبتهای عمومی باز هم ماجرا را پیچیدهتر و به سرنوشت ماجرای قبلی دچار میکند.»
چه کسی کارفرما بود؟
قبل از پرداختن به جزئیات روایت آقای علیهاشمی و بررسی صحت و سقم آن مناسب است مروری بر روایت محسن هاشمی در این زمینه داشته باشیم: «بنابر اظهارات علی هاشمی، او در سن 25 سالگی زمانی که دانشجو (رشته زمینشناسی دانشگاه شهید بهشتی) بود به بیماری چشم مبتلا شد و در مردادماه 1365 به اتفاق همسرش برای معالجه عازم لندن شد. در بحثهای دوستانهای که جلال ساداتیان، کاردار ایران با وی داشت، ساداتیان ابراز میکند برخی تماسها با سفارت و او گرفته میشود که او با توجه به اینکه نماینده رسمی جمهوری اسلامی ایران است نمیتواند پاسخگوی آنها باشد. ساداتیان برخی از این تماسها را با علیهاشمی مطرح میکند و از او میخواهد به یکی از این ملاقاتهای درخواستی برود، زیرا فرد متقاضی ابراز کرده بود مطالب خود را صرفاً با کسی در میان میگذارد که مستقیماً با مقامات عالیرتبه ایران در تماس باشد. ترتیب ملاقات در یکی از هتلهای لندن توسط ساداتیان با این شخص که خود را شهریاری معرفی نمود، داده میشود... علی هاشمی بدون هماهنگی قبلی با مقامات ایران و با توجه به روحیه ماجراجویش میپذیرد که با آنان ملاقاتی داشته باشد. ترتیب ملاقات در بروکسل داده میشود و دلیل تغییر مکان نیز نگرانی از جاسوسی سیستمهای اطلاعاتی شوروی و انگلیس عنوان میگردد.
در اوایل شهریورماه 1365، آلبرت حکیم و یک امریکایی به نام سیکورد به ملاقات علی هاشمی در هتل محل اقامت وی در بروکسل میروند. در این ملاقات سیکورد، به عنوان مشاور ریگان و دارای درجه نظامی سرلشکری معرفی میشود... بنا به اظهارات علی هاشمی وی در بازگشت به دیدار عموی خود هاشمی رفسنجانی میرود و گزارشی از سفر لندن و بروکسل و تماس امریکاییها به ایشان میدهد. اما هاشمیرفسنجانی به او اظهار میکند... بهتر است وی در این باره با کسی سخن نگوید، اما گزارش دقیق ماجرا را بنویسد. اما حس ماجراجویی بار دیگر علی هاشمی را تحریک به تحقیق در مورد واقعیت آمدن یا نیامدن امریکاییها به ایران میکند در نهایت به این نتیجه میرسد به دلیل روابط پیش خود با محسن رضایی (به واسطه حضور در جبهه و همکاری نزدیک با وی) ماجرا را برای او شرح دهد... هنگامی که علی هاشمی نگرانیاش را از مخالفت عموی خود مطرح مینماید، محسن رضایی میگوید: «خود وی موضوع را با ایشان در میان خواهد گذاشت... در جلسه دوم علی هاشمی با محسن رضایی، وی ضمن تعیین خطوط کلی و نحوه برخورد با امریکاییها، فهرست تسلیحات و اطلاعات مورد نیاز را به علی هاشمی میدهد... افزون بر آن، اسم مستعاری نیز برای علی هاشمی انتخاب گردید و قرار شد که در جریان گزارش به هاشمیرفسنجانی این نام به کار رود... علی هاشمی برای ملاقات بعدی عازم ترکیه میشود و از طریق ترکیه، پس از ساعتها پرواز با هواپیمایی کوچک که برای سوختگیری توقفی هم داشته است به مکان ناشناخته مورد نظر مذاکره کننده میرسد. او ابراز میدارد که در ابتدا نمیدانست واقعاً کجا بوده فقط به نظر میرسید که بعد از چند ساعت پرواز به یکی از شهرهای اروپایی مانند ژنو رسیده است و از آنجا با پروازی چندساعته به محلی رسیدند و مجدداً بیآنکه اجازه پیاده شدن به او داده شود، پرواز به مکان نهایی صورت میگیرد... علی هاشمی را به اتاقی بدون پنجره با سقفی کوتاه هدایت میکنند، شاید برای اینکه در این مکان بهتر بتوانند همه مکالمات را ضبط کنند. در آن اتاق سیکورد، نورث و فرد دیگری حضور داشت که او را «رئیس» معرفی کردند. علی هاشمی معتقد بود که آن شخص شبیه پویندکستر (رئیس شورای امنیت ملی) بود. صحبتهایی که در این جلسه مطرح شد عمدتاً حول محورهای ذیل بود: 1- تروریسم، گروگانها و آزادی آنان... 2- استراتژی ایران، روسیه و امنیت خلیجفارس 3- مصالح ایران و امریکا... علی هاشمی بر اساس رهنمودهای محسن رضایی... در مذاکرات تأکید میکند و میگوید اسرائیل نباید در ارتباط میان دو طرف نقش و حضور داشته باشد... در اواسط سال 1365 علی هاشمی به همراه سمیعی برای دیدار مجدد حکیم به آلمان میرود. حکیم که به استقبال آمده بود از حضور سمیعی تعجب میکند. علی هاشمی که صرفاً برای معرفی سمیعی در سفر حضور داشت و در جلسه اول به عنوان معارفه طرف ایرانی شرکت کرده بود، در پیبروز اختلاف بین سمیعی و طرفهای امریکایی در جلسه دیگر نیز حاضر میشود. سرانجام در آخرین جلسه برای خداحافظی، نورث از علی هاشمی تشکر میکند و یک انجیل که ریگان پشت آن به دستخط خود مطلبی نوشته بود، به او میدهد تا به مقامات عالیرتبه ایران تسلیم کند. (ماجرای مکفارلین، فروش سلاح، آزادی گروگانها، نوشته محسن هاشمی- حبیبالله حمیدی، دفتر نشر معارف انقلاب، سال 1388، صص152-144)
دور زدن هاشمی رفسنجانی
سایت وابسته به مهدی هاشمی هم در بحبوحه انتخابات خرداد88 در گزارشی با عنوان «دور زدن هاشمی رفسنجانی و میرحسین موسوی در جریان مکفارلین» به تکرار همین روایت پرداخت و نوشت: پس از سفر ناموفق مکفارلین به تهران در خرداد 1365، مقامات امریکایی به دنبال کانال دیگری برای برقراری ارتباط با ایران جهت وساطت جمهوری اسلامی در حل بحران گروگانهای امریکایی در لبنان بودهاند که در این مسیر، یکی از واسطههای امریکاییها از طریق سفارت ایران در لندن به علی هاشمی معرفی میگردد و مذاکرات مقدماتی مقامات امریکایی با وی، در بروکسل انجام میشود. بنابر اسناد منتشر شده در این کتاب، علی هاشمی پس از بازگشت موضوع را به هاشمی رفسنجانی منتقل میکند و هاشمی رفسنجانی ضمن منع وی از ادامه ارتباط با طرفهای امریکایی، از علی هاشمی میخواهد گزارش ملاقاتهای خود را به سران نظام ارائه کند.در این میان علی هاشمی برخی از مسئولان وقت جنگ را از این موضوع با خبر میکند و آنان که برای تهیه تجهیزات جنگی بشدت تحت فشار بودند، از علی هاشمی میخواهند بر خلاف توصیه هاشمی رفسنجانی و بدون اطلاع وی، اقدام به مذاکره مجدد با طرف امریکایی کند و در گزارشهای خود به سران نظام با تغییر نام علی هاشمی، وی را اسکندری معرفی میکنند، در این میان علی هاشمی توسط مقامات امریکایی به مکانی نامعلوم که احتمالاً واشنگتن بوده است، برده میشود و در آنجا اقدام به مذاکره با طرفهای امریکایی میکند. گفتنی است در این فرآیند علاوه بر هاشمی رفسنجانی، میرحسین موسوی نیز که پیش از این مذاکرات با طرف امریکایی توسط محسن کنگرلو، مشاور وی انجام میشد، عملاً از هویت واقعی طرف مذاکره کننده ایرانی بیاطلاع بوده و تنها مسئولان نظامی وقت از جزئیات پروژه با خبر بودهاند. در این دو روایت پرتفاوت منسوب به علی هاشمی تلاش شده است چند موضوع برای خواننده قابل باور شود:
1- علی هاشمی به صورت کاملاً اتفاقی محوریت ارتباط با امریکاییها را به عهده میگیرد (در روایتی، زمانی که برای معالجه با همسرش به لندن رفته بود و در روایتی دیگر در سفری به بلژیک با دوستانش)
2- دخالت داده شدن آقای محسن رضایی (فرمانده وقت سپاه) در دور دوم مذاکرات با امریکاییها بدون هماهنگی با آقای هاشمیرفسنجانی بوده است (در روایتی با توصیه دوستانی در بیت امام و در روایتی صرفاً به دلیل دوستی فیمابین به ابتکار شخص علی هاشمی این کار صورت میگیرد)
3- بعد از منع علی هاشمی از ادامه ارتباطگیری با امریکاییها توسط آقای هاشمیرفسنجانی، وی با اسم مستعار این کار را ادامه میدهد و عمویش از این مهم کاملاً بیاطلاع بوده است.
4- برخلاف دور اول مذاکرات که امریکاییها به نوعی اسرائیل را در آن دخیل کرده بودند در دور دوم مذاکرات صهیونیستها هیچگونه دخالتی نداشتند (هرچند تفاوت روایتها به خوبی مشخص میسازد که مسائلی از قلم افتاده است) قابل توجه اینکه در این زمینه گزارش تاور تأکید میکند که علی هاشمی به اسرائیل برده شده است اما آقای محسن هاشمی در کتاب ماجرای مکفارلین این بخش از گزارش را خلاف واقع اعلام میدارد. با این وجود وقتی در روایت آقای علی هاشمی بعد از پرواز از ترکیه موضوع توقف در مکانی ناشناخته به میان میآید این احتمال تقویت میشود که امریکاییها در دور دوم مذاکرات نیز اسرائیلیها را دخالت داده بودند.
5- در دور دوم مذاکرات صرفاً تهیه تسلیحات برای سپاه مدنظر بوده و هیچگونه تحرکی برای تجدید روابط در دستور کار نبوده است. اما زمانی که علی هاشمی از دیپلماسی تهاجمی امریکا سخن میگوید کاملاً روشن میسازد که نگاه طرف ایرانی در این زمینه مبتنی بر فراهم کردن زمینهها به صورت تدریجی بوده است. مسئلهای که برای امریکاییها چندان قابل درک نبوده و بعضاً ایجاد اشکال میکرده است.
انجیل را چه کسی آورد؟
البته تذکر این مطلب خالی از لطف نخواهد بود که جلال ساداتیان (کاردار وقت ایران در لندن و برادر مسئول دفتر آقای هاشمی در دوران ریاستمجلس) در گفتوگو با عباس سلیمی نمین آنچه توسط آقای محسن هاشمی در مورد حلقه وصل اولیه بودن ایشان مطرح شده را تکذیب کرد. بنابراین اتصال اولیه علی هاشمی به امریکاییها نه بهگونهای است که در کتاب ماجرای مکفارلین ادعا شده مبنی بر این که کاردار ایران در لندن این ارتباط را برقرار میکند و نه روایت مستقیم علی هاشمی که در جریان سفری با دوستانش به بلژیک، امریکاییها در آنجا با وی تماس میگیرند زیرا ملاقات یا ملاقاتهای ایشان در لندن پیش از این زمان صورت گرفته بود. روایت شخص آقای هاشمیرفسنجانی نیز بر روشن شدن چگونگی وارد شدن علی هاشمی به این ماجرا کمکی نمیکند: «عصر علی- اخویزاده- برای پیگیری پیام کاردارمان در لندن در خصوص پیام امریکاییان آمد. گفتم تعقیب نکند و از مطرح کردن مسئله ممنوعش کردم. خوب نیست به خاطر رابطه فامیلی، علی در موضوع وارد شود.» (ص252) همچنین در روایت دیگری از دیدار علی هاشمی با اکبر هاشمی رفسنجانی موضوع سفر به امریکا تکذیب میشود: «عصر علی- اخویزاده- آمد؛ از خوزستان احضارش کرده بودم. گزارش دیدار و مذاکره مجدد با امریکاییها را داد، قبل از اقدام او را نهی کرده بودم. به من گفته بودند که به امریکا رفته و با ریگان درباره سقوط صدام مذاکره کرده است. گفت به امریکا نرفته، بلکه به نوعی ادامه همان رشته ارتباطهای سابق بوده با [الیور] نورث عضو شورای امنیت ملی امریکا و پویندکستر [از طراحان رابطه امریکا با ایران]، [آلبرت] حکیم و سام صحبت کرده معلوم شد انجیل با امضای ریگان را، او آورده و این کار را با اصرار آقای محسن رضایی کرده است... احمد آقا هم آمد. نگران همان دیدار بود.» (ص351) در این روایت نه تنها بحث از توقف پرواز علی هاشمی از ترکیه به امریکا در «مکان ناشناخته» به میان نمیآید بلکه حتی سفر به امریکا نیز نفی میشود. آنچه در این بحث بیشتر قابل تأمل است این که آقای هاشمی همه مسئولیت دور دوم ارتباطات با امریکاییها را متوجه آقای محسن رضایی مینماید و گونهای وانمود میسازد که به هیچوجه در جریان نبوده است در حالی که سفارت ایران در لندن و سایر کانالها همگی در ارتباط مستقیم با ایشان بودهاند: «آقای محسن رضایی آمد و برای توجیه فرستادن علی- اخویزاده- برای مذاکره با امریکاییها در مورد گروگانهای لبنان حرف زد که قانع کننده نبود و گفتم اشتباه کرده است. اما از جهتی به ایشان حق دادم، زیرا احساس نیاز به سلاح را بیشتر از دیگران دارد و از طرفی پی برده که فاز اول در آستانه بنبست است و فکر کرده با در صحنه قرار گرفتن برادرزاده من، پیشرفت کار بهتر خواهد بود.» (ص365)
همه یاران هاشمی رفسنجانی
در این زمینه چند نکته میبایست مورد توجه ویژه قرار گیرد: 1- در دور دوم مذاکرات نیز مسئله گروگانها بهانه یا ظاهری برای تجدید روابط است. 2- همه کانالها در دور دوم هم کاملاً در اختیار آقای هاشمیاند؛ از اخویزاده تا کاردار ایران تا آقای وردینژاد که بیشتر از اینکه سپاهی باشد و در خدمت آقای محسن رضایی، جزو نیروهای مورد اعتماد آقای هاشمی به حساب میآید و... 3- آقای محسنرضایی نیز اطمینان کافی ندارد که نیروهای آقای هاشمی از جمله آقای فریدون وردینژاد همه مسائل را به ایشان منعکس سازند: «آقای محسن رضایی آمد. درباره نیازهای عملیات آینده و کمبودها و آزادی گروگانهای لبنانی گفت و تأکید کرد که فریدون [مهدینژاد] باید جزئیات را به من بگوید»(ص346) آقای رضایی در این زمینه معتقد است که من از میانه راه با این مسئله پیوند خورده و این تأکیدش به آقای هاشمی از این رو بود که چیزی از او پوشیده نماند. 4- با وجود آن که در دور اول ارتباطات حاشیهای و خارج از تصمیم نظام هاشمی رفسنجانی با امریکاییها، دخالت یافتن اسرائیل میتوانست لطمه بزرگی به جمهوری اسلامی ایران بزند، در دور دوم نیز همان خطا تکرار شد. این واقعیت میبایست برای شخصیت سیاسی ای چون هاشمی رفسنجانی مسلم میبود که امریکا هرگز به اقدامی دست نمییازد که موقعیت پایگاهشان در منطقه یعنی اسرائیل تضعیف شود. لذا هر نوع اقدامی را در جهت تقویت ایران بدون هماهنگی کامل با صهیونیستها و اطمینان خاطر بخشیدن به آنها انجام نمیدهند. به همین دلیل نیز بود که هواپیمای مکفارلین از امریکا به تهران، در میانه راه در اسرائیل توقف میکند. همچنین براساس قرائنی احتمالاً هواپیمای آقای علیهاشمی از مقصد ترکیه به امریکا، در اسرائیل به زمین مینشیند.
چه چیزی مانع آبروریزی شد؟
در زمینه چنین خطاهایی باید خداوند را شاکر بود که اعتبار امام در جهان اسلام و اعتقاد راسخ ملل مسلمان به موضع سرسختانه ایشان در برابر صهیونیستها، از تبعات چنین اقداماتی بعد از فاش شدن سفر مکفارلین کاست. بدون تردید ارادهای وجود داشت تا چهره انقلاب اسلامی مخدوش شود. از این رو با گنجانیده شدن مشاور نخستوزیر اسرائیل (و یک صهیونیست دیگر) در ترکیب هیأت بلندپایه امریکایی به تهران کوشش شد لطمه جبرانناپذیری به مواضع صادقانه ایران در قبال صهیونیستها وارد گردد. هاشمی رفسنجانی هم در کتاب خاطراتش هرگز سخنی در این زمینه به میان نمیآورد حال آن که با توجه به اینکه ورود مشاور نخستوزیر اسرائیل به ایران رخدادی بسیار مهم بود نمیتوانست از نگاه تیزبین هاشمی رفسنجانی پنهان بماند البته قدرت هدایت غیرمستقیم آقای هاشمی موجب ایجاد این تصور میشود که مسائل به گونهای رقم خورده که برای پذیرش مسئولیت خطاها ضرورتی وجود ندارد: «آقای محسن رضایی آمد و برای توجیه فرستادن علی- اخویزاده- برای مذاکره با امریکاییها در مورد گروگانهای لبنان حرف زد که قانع کننده نبود و گفتم اشتباه کرده است. اما از جهتی به ایشان حق دادم، زیرا احساس نیاز به سلاح را بیشتر از دیگران دارد و از طرفی پی برده که فاز اول در آستانه بنبست است و فکر کرده با در صحنه قرار گرفتن برادرزاده من، پیشرفت کار بهتر خواهد بود.» ناگفته پیداست که در این زمینه آقای محسن رضایی همانند برخی مقاطع دیگر بویژه در مورد پایان جنگ در میدانی عمل کرده که طراحی کلان آن با آقای هاشمی بوده است. محوریت مذاکرات علی هاشمی براساس روایت امریکاییها و حتی شخص ایشان بر تجدید ارتباط دور میزده است. این مسئله حتی در مورد مذاکرات آقای وردینژاد نیز صادق بوده لذا تذکر سران قوا و شخص امام را در پی داشته است: «عصر آقای [فریدون] مهدینژاد آمد. توصیه کردم که در مذاکره با امریکاییها، درباره مسائل سیاسی حرف نزند و درباره جنگ هم چیزی نگوید... در جلسه سران قوا و مشورت با امام، این تصمیم اتخاذ شده است.»
مسئله دیپلماسی پنهان
مسائل سیاسی و مسئله جنگ دو محوری بود که آقای هاشمی شخصاً آن را پیگیری میکرد. این روایت به خوبی مؤید این مسئله است که دیگر شخصیتها با ورود به این دو محور موافق نبودهاند. متأسفانه با وجود این تأکیدات همچنان نیروهای عمل کننده و در صحنه آقای هاشمی همان دیپلماسی پنهان را پی میگیرند تا آن که به طور کلی این مسئله از آنان گرفته میشود: «آقای مهدینژاد آمد و گزارش مذاکره با مأموران امریکایی را پیرو مبادله گروگانهای امریکایی داد. کار را به وزارت خارجه محول کرده و افراد سابق را خلع نمودهاند.» علیرغم اتخاذ شدن چنین تصمیماتی در سطح کلان نظام، هاشمی حتی در آخر بهمن ماه این سال راه دیگری را برای حفظ این ارتباطات در پیش میگیرد: «شب آقای مهدینژاد و دکتر هادی آمدند. درباره پیشنهاد تعمیر موشکهای فونیکس توسط مهندسین خارجی از طریق یک ایرانی امریکایی شده، مذاکره شد. قرار شد پذیرفته شود.» روایتهای دیگر آقای هاشمی در این زمینه در اسفند ماه روشن میسازد که به بهانه تعمیر موشکهای فونیکس، با همان تیمی که علی هاشمی با آنها مذاکره داشته مذاکرات را ادامه میدهند: «آقای مهدینژاد آمد. توضیح مذاکراتش با [آلبرت] حکیم در ترکیه، در خصوص همکاری برای تعمیر اسلحههای امریکایی و پیشنهادهای او در جهت ایجاد محیط بهتر در امریکا در ارتباط با انقلاب اسلامی گفت. قرار شد با دکتر روحانی مذاکره را ادامه دهند.» (ص481) همانگونه که در این فراز به خوبی روشن است تیم مذاکره کننده به بهانه تعمیرات!؟ تنها نیستند بلکه همان یاران نزدیک آقای هاشمیاند که از ابتدا در پروژه دیپلماسی پنهان دخیل بودهاند و در مذاکرات تعمیراتی نیز بحث بر روی مسئله «ایجاد محیط بهتر در امریکا در ارتباط با انقلاب اسلامی» است.
آلبرت حکیم که از وی به عنوان رابط تعمیرات یاد میشود همان کسی است که در مذاکرات با علی هاشمی نقش محوری داشت. خوشبختانه برخورد قاطع امام بعد از ورود مکفارلین به ایران موجب شد این مقام عالیرتبه امریکایی نتواند با شخصیتهای مؤثر کشور ملاقاتی داشته باشد. همین امر باعث گردید زمانی که جریان حاکم بر بیت آقای منتظری برای لطمه زدن به اعتبار انقلاب اسلامی این موضوع را فاش ساخت، امریکاییها در موضع خفت قرار گیرند. البته حفظ این برتری ایران نیاز به مدیریتی قوی داشت که امام به خوبی از عهده آن برآمدند. قطعاً اگر مسئولان کشور براساس برنامهریزی امریکاییها و صهیونیستها عمل میکردند اعتبار انقلاب اسلامی بشدت ضربه میخورد. آنگونه که علی هاشمی نیز به آن اذعان دارد بنای این روابط بر ایجاد زمینه برای گفتوگوهای مستقیم بوده اما وی تأکید میکند که امریکاییها محدودیتها را در ایران درک نمیکردند و بسیار شتابزده بودند.