به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در شش بخش منتشر میشود. (بخش پنجم)
از اوایل آذرماه اختلاف بین دولت و مجلس به جایی رسید که دولت تصمیم گرفت تا فراهم شدن محیطی مناسب از حضور در مجلس خودداری نماید. اما با پادرمیانی عدهای از نمایندگان به اختلافات سرپوش گذاشته شد. در نیمه دوم دیماه دکتر مصدق که دوره اختیارات شش ماههاش پایان میپذیرفت تقاضای تمدید اختیارات به مدت یک سال از مجلس شورای ملی نمود. به محض اینکه تقاضای نخستوزیر به اطلاع نمایندگان رسید، آیتالله کاشانی که از یک سو با دربار مشغول زدوبند بود و از سوی دیگر با هندرسن سروسری داشت و در مخالفت با دکتر مصدق سر از پا نمیشناخت، برخلاف وظایف و اختیارات قانونی خود به مجلس نوشت: تا موقعی که ریاست مجلس شورای ملی را به عهده دارم اجازه طرح لایحه اختیارات و نظیر این قبیل لوایح را که مخالف قانون اساسی است در مجلس نمیدهم و صریحاً قدغن میکنم که از طرح آن خودداری شود.(روزنامه کیهان، شماره 2904، 28/10/31) حسین مکی «سرباز فداکار وطن!» و یا به قول روزنامه جبهه آزادی «سرباز خطاکار وطن» به مانور استعفا از نمایندگی مجلس شورای ملی دست زد و با صحنهسازی به مجلس بازگشت. دکتر بقایی بشدت با تمدید اختیارات مخالفت کرده نطق بسیار مفصلی در این باره ایراد نمود و حائریزاده عدم اعتماد خود را به دولت دکتر مصدق اعلام داشت. علیهذا این بار نیز تظاهرات مردم و فشار افکار عمومی به کمک دکتر مصدق شتافت و لایحه اختیارات با اکثریت آراء در مجلس تصویب شد.(ص590)
آنچه درباره حزب توده به عنوان بزرگترین نیروی متشکل و مجهز ضدامپریالیستی در ایران میتوان گفت اینکه از نظر تشکیلاتی تمام پیکر حزب دچار دستهبندی (فراکسیونیسم) و فساد سازمانی گردیده و رهبران آن از لحاظ تئوریک در منجلاب جمود فکری (دگماتیسم) و دنبالهروی کورکورانه غوطهور بودند.(ص591)
از همان زمانی که حزب توده غیرقانونی اعلام شد مهندس نادر شرمینی دبیر اول سازمان جوانان حزب توده سازمان مزبور را برای ارضای خودخواهیها و جاهطلبیهای خود در برابر حزب علم کرد... پس از دمونستراسیون هشتم فروردین ماه سال 1331 که به نوشته ارسلان پوریا عضو مؤثر کمیته مرکزی سازمان جوانان «بدون نظر و علیرغم دستور کمیته مرکزی حزب» تشکیل شد هیئت اجراییه کمیته مرکزی حزب، شرمینی را از سمت دبیرکلی سازمان جوانان معزول ساخت. اما با این اقدام نه فقط دستهبندی از بین نرفت بلکه بیش از پیش شدت یافت.(ص592)
از نظر سیاست خارجی، رهبران حزب توده به شکل شرمآوری از اتحاد جماهیر شوروی تملق و مداهنه میگفتند و اطاعت کورکورانه و دنبالهروی محض از سیاست آن دولت را تبلیغ میکردند. برای آنها تصور اشتباه و خطا از ناحیه شوروی محال و ممتنع بود.(ص593)
از نظر سیاست داخلی گرچه حزب توده ایران پس از قیام سیتیر در برابر فشار توده حزبی ادعا کرد که نظر خود را نسبت به دولت دکتر مصدق تغییر داده حتی سازمان جوانان این ادعا را «انحراف سازشکاری و اپورتونیسم» نیز نامید. اما در واقع رهبران حزب لااقل تا نهم اسفند 1331 هیچگونه تغییر اصولی در نظرات سابق خود ندادند.(ص594)
اواخر بهمنماه مطبوعات خبر دادند که ایل بختیاری به سرپرستی ابوالقاسم بختیار با نیروی نظامی کشور وارد جنگ و ستیزه شده است. گزارشهای رسیده به دولت حاکی بود که در میان افراد ایل بختیاری عدهای از افسران بازنشسته وجود دارند. دخالت نمایندگان مخالف دولت و سرلشکر زاهدی سرپرست کانون افسران بازنشسته هم در این شورش محرز بود. لذا روز ششم اسفندماه دولت، سرلشکر زاهدی را توقیف نمود. ضمناً دکتر مصدق طی مصاحبه مطبوعاتی با خبرنگاران کیهان، دخالت دربار را در این حادثه بنا به روش خاص خود بیآنکه نامی از محمدرضاشاه ببرد چنین بیان داشت: ...دولت میخواهد تکلیف این خرابکاریها را روشن کند و اگر مراکزی برای این تحریکات وجود داشته باشد آن «مراکز» را متوجه مسئولیت خطیر خود بنماید.(روزنامه کیهان، شماره 2933، 3/12/31) و پس از توطئه نهم اسفند، ضمن بیاناتی در جلسه خصوصی مجلس شورا گفت: عدهای به من گفتند که ابوالقاسمخان پسر صمصامالسلطنه ممکن است یاغی شود، اسلحه تهیه کند، عده جمع کند. ولی من گفتم که من وزیر دفاع ملی هستم اگر همچو چیزی باشد لشکر اصفهان به من خبر میدهد. فرمانده لشکر خوزستان خبر میدهد، ولی اینها مرا بیخبر گذاشتند و هیچ کس به من اطلاع نداد تا یکمرتبه گفتند جنگ شروع شده است.(روزنامه کیهان، شماره 2939، مورخه 10/12/31)... اما طبق معمول سیاست سازش و مماشات دکتر مصدق مانع از آن شد که مسئولین این حادثه مجازات شوند. سرلشکر زاهدی روز 26/12/31 با وساطت دربار آزاد گردید.(روزنامه باختر امروز، شماره 1059، 26/12/31). (ص595)
دکتر مصدق که بخوبی میدانست منشأ تمام این تحریکات دربار شاهنشاهی است پیامی به شرح ذیل به شاه فرستاد: ...تصمیم دارم رفراندم را عملی کنم و مردم را از جریانات کشور مستحضر نمایم. به مردم بگویم که والاحضرت اشرف وقتی اینجا بود چه کارهایی در حق من کردهاند و علیاحضرت ملکه مادر چه موانعی سر کارهای من تراشیدهاند. همچنین قضایای بختیاری را هم میگویم!(روزنامه کیهان، شماره 2939، 10/12/31، از بیانات دکتر مصدق در جلسه خصوصی مجلس شورا) سپس شاه تمایل خود را جهت مسافرت به خارج از کشور به اطلاع دکتر مصدق رسانید تا نقشهای را که با همکاری وابستگان به سیاستهای استعماری و ارتجاع داخلی از آن جمله آیتالله بهبهانی و آیتالله کاشانی و کانون افسران بازنشسته طرح شده بود به مرحله اجرا درآورد.(ص596)
دولت نیز تمام مقدمات مسافرت به اضافه ده هزار دلار به عنوان مخارج اولیه فراهم نمود و طبق قرار، دکتر مصدق ظهر روز نهم اسفند جهت خداحافظی و بدرقه «شرفیاب شد.» در این فاصله طبق نقشه قبلی عدهای از ارازل و اوباش که چهل پنجاه نفر از آنها کفن پوشیده بودند به دستور آیتالله بهبهانی از میدان بارفروشان، سید بزاز و شوش به راه افتادند و ابتدا با همکاری قسمتی از نیروهای انتظامی به بازار ریختند تا مردم را مجبور به بستن مغازهها کنند و سپس به طرف کاخ سلطنتی سرازیر شدند... با وجود اینکه دکتر مصدق به رؤسای ستاد ارتش، شهربانی و فرمانداری نظامی حتی رئیس کلانتری ناحیه کاخ شخصاً دستور داده بود که انتظامات اطراف کاخ و خانه نخستوزیر را بخوبی حفظ نموده و از تجمع اشخاص جلوگیری نمایند علیهذا چاقوکشان و رجالهها به همراهی عدهای از افسران بازنشسته از جمله سپهبد شاهبختی، سپهبد احمدی، سرلشکر گرزن و غیره و جمعی از افسران اکتیو که از میان آنها سرهنگ عزیز رحیمی نقش اصلی را به عهده داشت در برابر درب معمولی کاخ که در سمت جنوب است جمع شده شروع به دادن شعارهای «شاهپرستانه» و «اظهار نگرانی از مسافرت شاه!» کردند تا به محض اینکه دکتر مصدق از کاخ خارج شود او را به قتل رسانند. اما دکتر مصدق با راهنمایی یکی از کارکنان دربار از در شمالی کاخ خارج شد و با اتومبیل خود به منزل رفت. همین که توطئهگران متوجه شدند که دکتر مصدق از دام مرگ فرار کرده و یا به قول درباریان «مرغ از قفس پریده» شاهپور حمیدرضا از درشمالی خارج شده به مأمورین انتظامی که مراقب منزل نخستوزیر بودند دستور داد که مانع حرکت مردم نشوند و گفت: «مردم آزادند به هرکجا که میخواهند بروند.» بدین ترتیب «شاهپرستان!» توانستند خود را به منزل نخستوزیر رسانیده به کمک یک جیپ ارتشی در آهنی منزل را بشکنند تا شعبان بیمخ با قتل دکتر مصدق «وظیفه میهنپرستانه!» خود را انجام دهد. اما چون دکتر مصدق از پشت بام فرار کرده بود، توطئه با ناکامی مواجه شد. در تمام این مدت سرلشکر بهارمست رئیس ستاد ارتش در کاخ سلطنتی متوقف بود و بر طبق گزارش رسمی فرمانداری نظامی وسایلی را که برای حفظ نظم و جلوگیری از اشرار از او خواسته شده بود در اختیار مأمورین انتظامی قرار نداده بود.(روزنامه کیهان، شماره 2939، مورخه 10/12/31، تلخیص از بیانات دکتر مصدق در جلسه خصوصی مجلس).(صص598-597)
تظاهرات عظیمی که طی روزهای بعد از طرف مردم در دفاع از دکتر مصدق و مخالفت با دربار، مرکز توطئههای ضد ملی، به عمل آمد مشت محکمی به دهان درباریان و جیرهخواران استعمار نواخت. اما دکتر مصدق تکلیف خود را با دربار روشن نساخت و عمال انگلیس و آمریکا را بر سر جای خود ننشانید. مطابق معمول عدهای دستگیر و پس از چندی آزاد شدند تا با دقت بیشتری توطئههای خود را انجام دهند. شاه روبهصفت، خود را معصوم جلوه داد و دشمنان خلق جریتر و جسورتر شدند و به یأس و دلسردی مردم افزوده شد.(ص 598)
بنا به گزارش دکتر مصدق، آخرین پیشنهادی که دولت انگلستان به وسیله هندرسن سفیر کبیر آمریکا در تاریخ اول اسفند 1331 به دولت ایران تسلیم داشته بود فقط در الفاظ با پیشنهادهای سابق تفاوت داشت نه در معنا. زیرا در آن پیشنهاد گفته میشد که به جای جمله «وضع حقوقی طرفین بلافاصله قبل از ملی شدن نفت» جمله «غرامت منصفانه برای از دست رفتن کسب و کار شرکت» گذاشته شود. یعنی آن دولت برای تمام مدتی که طبق قرارداد تحمیلی 1933 میتوانست به غارت ثروت ملی کشور ما ادامه دهد (تا پایان سال 1993) از ملت ما غرامت مطالبه میکرد.(ص599)
چون پیشنهاد اخیر آنها پذیرفته نشد در اسفندماه سال 1331 کنفرانسی با شرکت وزرای خارجه آمریکا و انگلیس و مشاورینشان در واشنگتن تشکیل گردید که به مسائل «فوری و غیرعادی» خاورمیانه رسیدگی کند... در حقیقت آنها تصمیم گرفتند که مشترکاً از راه اعمال زور دولت دکتر مصدق را ساقط نمایند. لذا سفارت آمریکا وظیفه سفارت انگلستان را به طور کامل عهدهدار شد و ملاقاتهای خصوصی با علاء وزیر دربار، با مخالفین دولت در مجلس و سایر جیرهخواران استعمار جهت ترتیب نقشه کودتا شدت یافت.(ص600)
به علاوه فرمانداری نظامی با اخطار رادیویی به سرلشکر زاهدی، که از متهمین اصلی حادثه [قتل افشار طوس] بود، مبنی بر معرفی خود به فرمانداری نظامی به وی مهلت داد که از توقیف و مجازات فرار کند. زیرا پس از این اخطار رادیویی سرلشکر زاهدی با موافقت آیتالله کاشانی رئیس مجلس و به وسیله میراشرفی به مجلس آورده شد و به بهانه نداشتن «امنیت» در آنجا متحصن گردید و کاشانی به گرمی از او استقبال نموده «از مزاحمتهایی که تاکنون برای وی فراهم شده» اظهار تأسف کرد و خدمات او را به نهضت ملی ایران ستود.(روزنامه کیهان، شماره 2984، 14/2/32)... پس از شکست توطئه این بار نیز دربار موقتاً عقبنشینی کرد، علاء از سمت وزارت دربار معزول گردید و ابوالقاسم امینی به جای وی تعیین شد و شاه به موجب فرمانی املاک سلطنتی را که طبق قانون 28 تیر 1328 به ملکیت او درآمده بود به دولت واگذار نمود و قرار بر این شد که از درآمد املاک مخارج سازمان شاهنشاهی تأمین و تحت نظارت دولت به مصرف برسد.(اصل فرمان در شماره 1096، 21/2/32، روزنامه باختر امروز مندرج است) با تمام این احوال در اثر مماشات و اهمال دکتر مصدق، مار زخمخورده زنده ماند و کمین کرد تا با جسارت و دقت بیشتری برای انجام توطئههای خطرناکتر آماده شود.(ص602)
استرداد یازده تن طلا و مطالبات فوقالذکر مسلماً میتوانست دولت دکتر مصدق را از مضیقه مالی شدیدی که گرفتارش بود نجات دهد حتی اگر مطالبات مزبور به صورت تحویل کالاهای مورد نیاز ایران مستهلک میگردید. اما با وجود درخواستهای مکرر دکتر مصدق این مطالبات بموقع پرداخت نشد و مطالبات مزبور پس از سقوط دولت دکتر مصدق برابر موافقتنامهای که «راجع به حل مسائل مرزی و مالی بین ایران و اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی» با دولت زاهدی به امضاء رسید و در تاریخ 31/1/34 از تصویب شورای عالی اتحاد جماهیر شوروی گذشت.(ص603)
پس از شکست آخرین تلاشهای دولت دکتر مصدق جهت فروش نفت به کشورهای غربی و هنگامی که به علت تشدید فشار و محاصره اقتصادی امپریالیسم انگلیس و تعطیل پالایشگاه آبادان و قطع درآمد نفت- چیزی که به منظور حقیقی امپریالیستها کمک مینمود- اقتصاد کشور به ورشکستگی کشانده شد، دکتر مصدق تصمیم گرفت که از فروش نفت به شوروی و کشورهای سوسیالیستی استفاده کند... متأسفانه این بار کشورهای سوسیالیستی از خرید نفت ایران خودداری نمودند...(ص604)
روز بیست و نهم خرداد فراکسیون نهضت ملی جهت تشکیل میتینگ و استماع حقایق اوضاع و وقوف بر کارشکنیهای دشمنان مردم در مجلس از مردم تهران دعوت عام به عمل آورد. میتینگ با شکوه تمام در میدان بهارستان برگزار گردید. حزب توده ایران نیز به دعوت عام فراکسیون نهضت ملی پاسخ مثبت داد. اما این بار سران فراکسیون نهضت ملی خود را کنار کشیدند و صفوف منظم جمعیت ملی مبارزه با استعمار را به میدان بهارستان راه ندادند... این اقدام فراکسیون نهضت ملی بجز تضعیف مبارزه ضداستعماری ملت ایران و تشدید نفاق و پراکندگی در صفوف مبارزین حاصل دیگری نداشت.(ص605)
اینک آیتالله کاشانی، سرلشکر زاهدی، دکتر بقایی، حائریزاده، میراشرافی، جمال امامی و سایر نوکران استعمار برای طرح و اجرای فتنههای جدید در مجلس شورای ملی جمع میشدند. و با وجود اینکه فراکسیون نهضت ملی توانست آیتالله کاشانی را از ریاست مجلس برداشته دکتر معظمی را به جای او بنشاند، اما مجلس همچنان به صورت پایگاه اخلال و کارشکنی باقی ماند.(ص606)
به همین جهت دکتر مصدق بدرستی تصمیم گرفت که با انجام رفراندوم و اعلام انحلال دوره هفدهم مجلس شورای ملی، مجلس جدیدی با نمایندگان واقعی مردم تشکیل دهد.(ص606)
پس از طرح نقشه کودتا و اتخاذ تصمیمات لازم برای ساقط کردن حکومت دکتر مصدق روز سوم مردادماه اشرف پهلوی بیآنکه اجازه ورود به ایران بگیرد (اشرف و ملکه مادر بعد از سیام تیر از ایران تبعید شده بودند و بدون کسب اجازه از دولت حق ورود به ایران را نداشتند) به طور ناشناس به اسم «بانو شفیق» وارد تهران شد و یکسر به کاخ سعدآباد رفت تا پیغامها و نقشههای طرح شده را به محمدرضاشاه ابلاغ کند. ورود اشرف به تهران با سابقه ذهنی که از حوادث سی تیر وجود داشت موجب اعتراضات شدید مطبوعات و محافل اجتماعی ایران گردید. لذا دکتر مصدق به شاه پیغام داد که اشرف باید ظرف 48 ساعت تهران را ترک کند.(خواندنیها، شماره 90، سال 13، مورخه 10/5/32). (ص609)
روز چهارم مرداد یکی دیگر از شرکتکنندگان اصلی توطئه، ژنرال شوارتسکف با در دست داشتن وجوه اعطایی سیا(بنا به نوشته مطبوعات خارجی این مبلغ بالغ بر ده میلیون دلار بود) وارد تهران شد و اظهار داشت که برای «دیدار از دوستان قدیم» یک هفته در تهران خواهد ماند. وی طی اقامت خود در تهران با محمدرضاشاه و سرلشکر زاهدی ملاقاتهای طولانی به عمل آورد و چند روز بعد عازم کراچی شد.(ص610)
حزب توده ایران با اتکاء به سازمان نظامی خود اطلاعات صحیح و دقیقی از فعالیتهای پشت پرده و اقدامات کودتاچیان به دست میآورد. لذا هشدار آن حزب برای دستگیری و مجازات فوری عمال کودتا و تشکیل مجلس مؤسسان جهت بیاثر ساختن دربار کاملاً بجا و بموقع بود. اما یاران و همکاران دکتر مصدق میگفتند: «حالا که دیگر دربار کاری ندارد چرا دست از سرش برنمیدارید.»(ص611)
اما دولت دکتر مصدق ادعا میکرد که بر اوضاع کاملاً مسلط است و نخستوزیر از شاه تأیید انحلال مجلس هفدهم و صدور انتخابات دوره هیجدهم را تقاضا میکرد.(ص612)
بیست و سوم مردادماه مقدمات کودتا توسط شوارتسکف، شاه و سرلشکر زاهدی فراهم شده و آماده اجرا بود. طبق قرار میبایست ساعت یک بعد از نیمه شب با حمله واحدهای گارد سلطنتی به شهر به فرماندهی سرهنگ نصیری و چند واحد دیگر از شهر تهران کودتا عملی گردد. اما به علت اینکه جزئیات نقشه کودتا ساعت 5 بعدازظهر همان روز به وسیله حزب توده ایران در اختیار نخستوزیر قرار داده شد، کودتا عقیم ماند و کودتاچیان نیم ساعت بعد از نیمه شب پرتاب موشک سفیدی انصراف از کودتا را به واحدهای کودتاچی ابلاغ کردند.(صص613-612)
کودتاچیان که به علت افشاء اسرارشان تاریخ کودتا را تغییر داده بودند انجام کودتا را به نیمه شب شنبه 24/5/32 موکول ساختند. لکن ساعت 5/10 همان شب جزئیات نقشه کودتا و اسم فرماندهان و مأموریتهای آنها به وسیله حزب توده ایران به اطلاع شخص دکتر مصدق رسانیده شد. در آن ساعت سرتیپ ریاحی رئیس ستاد ارتش در منزل خود استراحت میکرد و فقط اعلام خطر حزب توده او را از منزل خارج کرده از چنگ کودتاچیان رهانید. دکتر مصدق به محض اطلاع از جریان امر دستور اماده باش و رسیدگی به ستاد ارتش و سایر مراجع انتظامی صادر کرد.(کتاب مدافعات دکتر مصدق، صص 45 و 50).(ص613)
ساعت نیم بعد از نیمه شب چهار کامیون سرباز و دو جیپ و یک زرهپوش به فرماندهی سرهنگ نصیری به خانه نخستوزیر مراجعه کردند و به بهانه تقدیم یک نامه محرمانه از طرف شاه اجازه ورود خواستند. همین که جریان را به اطلاع نخستوزیر رساندند دستور داد که سرهنگ نصیری و همراهان او را توقیف نمایند و با وجود اینکه عمال کودتا مقداری از وظایف خود را انجام داده بودند پس از توقیف سرهنگ نصیری آنها نیز بتدریج دستگیر و زندانی شدند و تا صبح روز 25 مرداد اکثر افسران شرکت کننده در توطئه کودتا دستگیر و سربازان گارد شاهنشاهی نیز خلع سلاح شدند و بدین ترتیب در اثر هشیاری و بیداری سازمان نظامی حزب توده ایران این بار نیز نقشه کودتا نقش برآب شد. صبح روز 25 مرداد کاخ سعدآباد وسیله مأمورین نظامی با حضور اشرفی فرماندار تهران و ارنست پرون شفیق و محرم راز محمدرضاشاه مورد بازرسی قرار گرفت. همزمان با ورود بازرسان به کاخ سعدآباد سرهنگ هادی کسرایی که از افسران گارد بود جریان شکست کودتا و بازرسی قصر شاهی را تلفنی به اطلاع شاه که در کلاردشت بود رسانید و بلافاصله توقیف گردید. از قصر شاهی و دفتر خصوصی محمدرضاشاه سه دسته مدارک به دست بازرسان افتاد: 1. نامههای متبادله با افراد در داخل و خارج کشور که حاکی از توطئهگریهای دربار بود 2. نامههای خانوادگی از جمله نامهای از اشرف خطاب به ارنست پرون با عنوان Mon CherPern که در آن نامه اشرف از اینکه برادر تاجدارش دربار را به جندهخانه مبدل ساخته گله میکرد. 3. عکسهای فراوانی از محمدرضاشاه که اعلیحضرت را در حال انجام عمل منافی عفت با افراد مختلف به انواع و اشکال گوناگون نشان میداد. تمام مدارک توقیف و به ستاد ارتش انتقال داده شد. محمدرضاشاه که با شکست کودتا کاملاً مفتضح و رسوا شده بود پس از اطلاع از جریان امر با هواپیمای خود به بغداد فرار کرد.(صص614-613)
پس از شکست کودتای 25 مرداد و فرار شاه سرلشکر زاهدی نخستوزیر کودتا برای ادامه کار در تهران ماند و مخفیانه به سفارت آمریکا پناه برد تا به کمک و راهنمایی دوستان آمریکایی نقشه کودتا را به ثمر رساند. اینک فرمانداری نظامی که بیست و شش روز قبل سرلشکر زاهدی را هنگام خروج از تحصن مجلس به اتهام شرکت در قتل افشارطوس دستگیر نکرده و اجازه داده بود که وی با ماشین رئیس مجلس و تحت حمایت و حفاظت معاون گارد انتظامی مجلس به منزل خود برود برای دستگیری او جایزه تعیین نمود.(ص615)
روز 25 مرداد همین که خبر شکست کودتا و فرارشاه به اطلاع عامه رسید مردم با شور و شعف بیسابقهای به خیابانها ریختند و در تظاهرات عمومی شرکت نمودند. در تهران عظیمترین و پرشورترین تظاهرات ضد درباری برگزار شد. اما همچنان دوگانگی در میان طرفداران دکتر مصدق و پیروان حزب توده ایران وجود داشت. هر دو دسته مخالف شاه بودند.(ص616)
اما حزب توده ایران بحق میخواست که بیدرنگ الغای سلطنت و اعلام جمهوری به رفراندوم گذاشته شود و به موجب یک قانون دموکراتیک برای تغییر قانون اساسی مجلس مؤسسان تشکیل گردد. حال آنکه دکتر مصدق و یارانش با اساس سلطنت مخالفتی نداشتند و به همین لحاظ فراکسیون نهضت ملی در جلسه مورخ 27 مرداد تصمیم گرفت که «فعلاً یک شورای سلطنتی تشکیل گردد تا بعد تکلیف شاه روشن شود.»(روزنامه شجاعت(به سوی آینده) شماره 19، 28/5/32) در این باره دکتر مصدق ضمن مدافعات خود در دادگاه نظامی چنین گفت: ...تصمیم گرفتم به هیئت وزیران پیشنهاد کنم آنها تلگراف کنند و نظر اعلیحضرت را از این مسافرت بخواهند و به عرض برسانند که در تهران شایع شده است قصد استعفا دارند. چنانچه مورد تکذیب باشد درخواست شود هرچه زودتر تشریففرما شوند و از مقام سلطنت سرپرستی فرمایند.(کتابچه مدافعات دکتر مصدق، ص38). (صص617-616)
در حالی که دکتر مصدق و همکارانش سرگرم ایجاد «آرامش» و خاموش کردن غلیان احساسات عمومی بوده و مقدمات تشکیل شورای سلطنت را فراهم میکردند و فرمانداری نظامی ختم تظاهرات را اعلام میداشت نقشه انجام کودتا به رهبری دولت آمریکا و به وسیله عمال ارتجاع و استعمار بشدت تعقیب میشد. هندرسن سفیر کبیر آمریکا که کودتا را از نظر خارجی اداره میکرد و میخواست پس از سقوط دولت دکتر مصدق وارد تهران شود، روز 26 مرداد با عجله وارد تهران شد. و بلافاصله به ملاقات دکتر مصدق شتافت. بنا به گفته رادیو پاریس وی در این ملاقات به دکتر مصدق اطلاع داد که: «دولت آمریکا دیگر نمیتواند حکومت او را به رسمیت بشناسد و به عنوان یک نخستوزیر قانونی با وی معامله کند. هندرسن رسماً به دکتر مصدق اعلام داشت که آمریکا با تمام قوا از ادامه حکومت او جلوگیری خواهد کرد و به مصدق تکلیف کنارهگیری از کار را نمود. ولی دکتر مصدق با لحن تندی هندرسن را از خانه خود بیرون کرده گفت فردا با آمریکا قطع رابطه خواهد کرد. هندرسن پس از این مشاجره از منزل دکتر مصدق خارج شد و بلافاصله با رابطین دولت جدید در مرکز تماس گرفته به آنها ابلاغ کرد که دولت آمریکا دولت زاهدی را تنها دولت رسمی و قانونی ایران میداند.»(خواندنیها، شماره 96، سال 13، مورخه 31/5/32) (ص617)
سرلشکر زاهدی و وابستگان به دربار و کلیه جیرهخواران امپریالیسم آمریکا و انگلیس با هدایت و رهبری هندرسن سفیر کبیر آمریکا و کرمیت روزولت رئیس سازمان سیا در منطقه و به کمک مستشاران نظامی آمریکایی در ایران فعالانه برای انجام کودتا میکوشیدند. اما این بار ستاد آنها در سفارت آمریکا قرار داشت و نقشه کودتا از دیدگاه سازمان نظامی حزب توده ایران به دور بود.(نشریه کمیته مرکزی حزب توده ایران، درباره کودتای 28 مرداد، ص49). (ص620)
11. کودتای 28 مرداد و شکست نهضت ملی – استقرار دیکتاتوری نظامی در ایران
فرمان نخستوزیری سرلشکر فضلالله زاهدی طبق اطلاعات مؤثق بدین ترتیب صادر گردید که مأمورین سیاسی آمریکا در ایران از محمدرضاشاه سفید مهر گرفتند تا از میان کاندیداهای نخستوزیری فرمان رابه نام کسی صادر کنند که مورد اعتمادتر بوده و قادر به انجام کودتا باشد و چون سرلشکر زاهدی بیش از همه حائز شرایط بود به دستور سفارت آمریکا هیراد منشی شاه نامه سفیدمهر را به نام او پر کرد. این مطلب را دکتر مصدق نیز در دادگاه نظامی تأیید کرده گفت: ...من آن شب دستخط را نگاه کردم، دیدم اول صحه شده و بعد نوشته شده است. معلوم بود از آخرش که کلمات نمیرسید و گشادگشاد نوشته شده بود تا به امضا برسد.(کتابچه مدافعات دکتر مصدق، ص22) پس از فرار شاه ستاد عملیات کودتاچیان به سفارت آمریکا منتقل گردید و مستشاران نظامی آمریکا به همراهی کلیه مأمورین سیاسی و نظامی آن دولت و به کمک کرمیت روزولت رئیس سازمان سیا در خاورمیانه رهبری کودتا را به دست گرفتند و به تجمع قوا پرداختند.(ص623)
بعدازظهر روز 27 مرداد هنگامی که فرمانداری نظامی ختم تظاهرات مردم را اعلام میداشت، محمود مسگر یکی از کارگردانان شهرنو و رمضان یخی که مشهور خاص و عام بود با عدهای از یاران خود به خیابانهای لالهزار و نادری ریختند و به کمک و همراهی جمعی از گروهبانان ارتش که لباس شخصی به تن داشتند به تظاهرات «شاه پرستانه» پرداختند. این تظاهرات صبح روز 28 مرداد نیز به طور پراکنده به سرکردگی شعبان بیمخ، طیب و غیره و به توسط دستههای مزدور و اوباش مجهز به چوب و چماق و افراد بیکارهای که با دریافت پول سوار کامیونها و اتوبوسها میشدند در خیابانهای تهران ادامه یافت و سپس فواحش «خانم رئیسها» که به نفع شاه شعار میدادند و عکس اعلیحضرت را در دست داشتند به میدان آمدند. توأم با این تظاهرات جمعی از گروهبانها و رنجرهای ارتش که بعضی از آنها لباس مبدل و برخی لباس فرم به تن داشتند به منظور ارعاب مردم شلیکهای هوایی میکردند.(صص624-623)
کودتاچیان قبل از آغاز کودتا برای جلب نظر مساعد فرماندهان واحدهای ارتشی مقیم تهران و حداقل بیطرف ساختن آنها با فرماندهان مزبور (نوذری، اشرفی، شاهرخ، پارسا، ممتاز) در تماس و مذاکره بودند. اما دکتر مصدق با وجود اینکه از فعالیت پشت پرده اطلاع کافی داشت با اعتماد به فرماندهان واحدهای ارتشی مقیم تهران- که از میان آنها نوذری و اشرفی با شرکت در کودتا و شاهرخ و پارسا با سکوت تأییدآمیز خود راه کودتاچیان را هموار ساختند- و با پیروی از سیاست همیشگی خود که مبتنی بر عدم قاطعیت و مماشات بود حتی پس از شروع کودتا عمق حادثه را درک نمیکرد. به همین لحاظ دکتر مصدق به رغم درخواست و اصرار یاران صدیقش مبنی بر اعلام رادیویی آغاز کودتا و استمداد از مردم کشور از این کار خودداری نمود. اقدامی که میتوانست تظاهرات وسیع و دامنهدار مردم سراسر کشور را برانگیزد و به احتمال قوی موجبات شکست کودتا را فراهم سازد. بدین ترتیب در حالی که رهبران نهضت ملی ایران دچار تزلزل و تردید بودند واحدهای نظامی کودتا به دنبال اراذل و اوباش وارد عمل شدند و نقاط حساس شهر از جمله اداره تبلیغات و رادیو را به تصرف درآوردند و خانه نخستوزیر دکتر مصدق را محاصره کردند. بالاخره ساعت 5/3 بعدازظهر روز 28 مرداد سرلشکر زاهدی سقوط دولت دکتر مصدق و انتصاب خود را به مقام نخستوزیری از رادیوی تهران اعلام نمود. در آن روز تنها مقاومت جدی که در برابر کودتاچیان نشان داده شد از طرف گارد محافظ خانه دکتر مصدق بود. افراد گارد مزبور به فرماندهی سرهنگ ممتاز تا ساعت 5/7 بعدازظهر سرسختانه و تا آخرین فشنگ جنگیدند. تمام این جریانات در برابر چشمان حیرتزده طرفداران دکتر مصدق که در هیچ سازمان استواری متشکل نبودند و پیروان حزب توده ایران که سازمان مجهزی داشتند- جماعتی که در مجموع اکثریت مردم تهران را تشکیل میدادند- انجام میپذیرفت در حالی که همه مدافعان نهضت ملی ایران بیآنکه دستور عمل و دیرکتیوی از طرف رهبران خود دریافت دارند سرگشته و حیران بودند و نمیدانستند چه باید کرد.(صص625-624)
بدین ترتیب در اثر سازشکاری، عدم قاطعیت و سهلانگاری شخص دکتر مصدق و رهبران فراکسیون نهضت ملی از یک طرف و فقدان شعور سیاسی و قدرت تصمیم، ناشایستگی و بیلیاقتی در رهبری مبارزه و ناتوانی به کار گرفتن نیروهای انقلابی که سرشار از شوق و عزم انقلابی بودند از طرف رهبران حزب توده ایران نهضت ملی مردم ما که به آن حد از اعتلا رسیده بود، پایمال گردید و پیروزی سهل و آسانی در اختیار استعمارگران و ارتجاع داخلی قرار گرفت. آنچه درباره ماهیت کودتای 28 مرداد باید گفت اینکه به قول اندریو توالی (Andrew Tully) مفسر آمریکایی «احمقانه است که بعضیها نوشتهاند مصدق را ایرانیها برانداختند؛ این عملیات از اول تا آخر یک یورش آمریکایی بود.»(کتاب Araia Without Sultans تألیف Fred Halliday متن انگلیسی، چاپ بریتانیا، سال 1974، ص473). (ص626)
علاوه بر تجهیزات جنگی، سفارت آمریکا در تهران وجوه لازم جهت انجام کودتا را نیز در اختیار کودتاچیان قرار داد و با وجود اینکه روز 27 مرداد در مقابل چک شماره703352 به نام ادوارگ. دونالد از بانک ملی ریال گرفته شده بود، چون پول ایرانی برای حاتم بخشیهای کودتاچیان کفاف نداد دلار جای آن را گرفت و در روز کودتا به پول رسمی تهران مبدل شد. چنان که عدهای از کودتاچیان حتی پول تاکسی را هم به دلار میپرداختند.(ص627)
جبهه ملی که مظهر و نماینده طبقات مرفه ضد استعمار کشور ما بود با تمام معایب و نواقصی که داشت در مرحله معینی از مبارزه ضد استعماری مردم ایران، رهبری آن را به عهده گرفت و آن مبارزه را تا مرحله تصویب قانون ملی کردن صنعت نفت در سراسر کشور و اجرای خلعید از شرکت نفت جنوب به پیش راند. و چنان که دیدیم حزب توده ایران در این مبارزه به عنوان نماینده و مدافع طبقات زحمتکش نه فقط قادر به کسب رهبری این مبارزه نشد بلکه بر سر راه آن مشکلاتی نیز ایجاد نمود... جبهه ملی به علت ترکیب و ماهیت خود نه فقط نمیتوانست عامل یک تحول اساسی در کشور ما باشد بلکه عدم تجانس در میان عناصر تشکیل دهنده آن آشکارا نشان میداد که این جبهه قابل دوام نیست و چنان که دیدیم در لحظات حساس مبارزه (قطع رابطه با انگلستان و رد آخرین پیشنهاد مشترک انگلیس و آمریکا) عمال امپریالیسم که ریاکارانه در جبهه ملی جای گرفته بودند نقش خرابکارانه خود را ظاهر ساخته و آن جبهه را از داخل متلاشی کردند.(ص628)
جریان مبارزه بخوبی نشان داد هنگامی که دولت دکتر مصدق از نظر داخلی وضع استوارتر و پایدارتری داشته و دشمنان داخلی را به عقب رانده، در صحنه بینالمللی نیز غلبه با او بوده است و برعکس هر موقع که در سیاست داخلی تزلزل و تردید به خود راه داده و در پیکار با دشمنان داخلی سهلانگاری و مماشات پیش گرفته در کادر جهانی نیز مجبور به عقبنشینی شده است... دکتر مصدق و رهبران نهضت ملی تشخیص ندادند و یا بنا به وابستگیهای طبقاتی خود نخواستند قبول کنند که یگانه عامل قطعی در مبارزه ضد استعماری نیروی متشکل تودههای مردم است و به همین لحاظ برای متشکل کردن و رهبری سازمان یافته آنها هیچ اقدام اساسی به عمل نیاوردند.(ص629)
اگر جبهه ملی از ملاحظهکاری و مدارا نسبت به دربار و هیئت حاکمه دست برمیداشت و تنها به نیروی متشکل مردم تکیه میزد، تکلیف خود را با دربار و مزدوران آمریکا و انگلیس روشن مینمود و مردم را در جریان توطئهچینیها و خیانتهای آنها میگذاشت، خیانتکاران را بشدت مجازات مینمود و به آنها امکان نمیداد که با جسارت و وقاحت بیشتری اعمال ننگین خود را دنبال کنند، بخوبی میتوانست جلو آشوبها، توطئهها و کودتاها را سد کرده و آخرین حربه دشمن را از دست او بگیرد تا استعمارگران نتوانند به اتکاء عوامل و پایگاههای خود نهضت ملی ایران را گرفتار ناکامی و شکست سازند.(صص630-629)
دکتر مصدق در دوران حکومت خود چند بار با توطئهها و کارشکنیهای عمال استعمار و ارتجاع روبرو شد و هر بار با پشتیبانی افکار عمومی از خطر نجات یافت. اما به محض رفع خطر فوری، او و همکارانش به جای اینکه آتش مبارزه را تندتر و شعلهورتر سازند و از راه سازماندهی رهبری صحیح، مردم را به مبارزه پیگیر و جدی جلب نمایند از یک طرف با دادن اطمینان خاطر آنها را به سکوت و آرامش دعوت نمودند- گو اینکه با انجام تظاهرات و رفع خطر از دکتر مصدق وظیفه آنها پایان یافته است، زیرا دخالت مردم را در سیاست کشور بیش از این حد صلاح نمیدانستند- و از طرف دیگر با اغماض و پردهپوشی نسبت به توطئهگران اصلی موجب گمراهی مردم شدند. بدین ترتیب سستی، بینقشگی و روش تسلیمآمیز دکتر مصدق و همکارانش منشأ اصلی یأس و ناامیدی مردم و پراکندگی نیروهای اصلی نهضت ملی گردیده مقدمات شکست نهضت را فراهم ساخت. از نظر سیاست اقتصادی نیز دکتر مصدق به علت پیوندهای نزدیکی که با طبقات حاکمه ایران داشت نتوانست از روشهای مؤثر برای رفع بحران اقتصادی استفاده کند.(صص630-629)
میتوان گفت که از نظر داخلی سازش و مماشات و عدم قاطعیت در برابر دربار پهلوی که مرکز اصلی توطئههای ضد ملی بود و گذشت و سهلانگاری نسبت به مزدوران آمریکا و انگلیس و از نظر خارجی امید بیهوده به مساعدت و حمایت آمریکا برای نیل به پیروزی در مبارزه نفت و سیاست ملاحظهکاری و دلجویی در برابر آن دولت بزرگترین فرصت را در اختیار ارتجاع داخلی و امپریالیسم آمریکا و انگلیس قرارداد تا نهضت ملی ایران را دچار شکست سازند.(ص631)
حزب توده ایران که به اتکاء سازمان نظامی خود پیشاپیش نقشههای کودتاچیان را علیه دولت دکتر مصدق کشف و افشاء مینمود، همواره از اعضای خود و مردم کشور میخواست که برای درهم شکستن کودتا آماده باشند و «خصمکینتوز را از هرجا که سربرآورد سرکوب کنند.»(روزنامه جرس به جای به سوی آینده، شماره 8، 26/4/32) (صص632-631)
در آن روز تودههای حزبی و غیرحزبی و قشرهای وسیعی از مردم ضد استعمار دارای آن چنان آمادگی انقلابی و روح مبارزهجویانه بودند که اگر رهبری حزب توده بموقع و بدرستی عمل میکرد لااقل تسلط کودتاچیان به آن سهولت در شهر تهران امکانناپذیر بود. زیرا تمام مردم تهران از جمله طرفداران دکتر مصدق نه فقط موضع مخالفت نمیگرفتند بلکه به کمک حزب میشتافتند و علیه کودتاچیان به پا میخاستند... لکن رهبری حزب توده ایران گرانبهاترین موقعیت و مساعدترین فرصتی را که برای رهایی مردم ایران از چنگ استعمار و ارتجاع بعد از انقلاب مشروطیت به دست آمده بود بیهوده از دست داد و بدین طریق لطمات جبرانناپذیری به آزادی و رهایی مردم ستم کشیده کشور عزیز ما وارد ساخت... گذشته از اعضا و طرفداران حزب حتی مردم غیرحزبی که قلباً مدافع نهضت ملی بودند با مراجعه به دوستان و آشنایان حزبی خود از آنها میپرسیدند که حزب توده چرا اقدام نمیکند؟ اما جواب همگی یکسان بود: «هنوز دستوری از بالا نرسیده است!» و بالاخره هیئت اجراییه حزب آنقدر در اتخاذ تصمیم دست به دست کرد که در عرض چند ساعت تظاهراتی که با پیشکسوتی چاقوکشان، فواحش و رجالهها و پشتیبانی واحدهای کودتاچی آغاز گردیده بود بدون برخورد با کوچکترین مقاومتی از طرف حزب توده ایران و طرفداران دکتر مصدق با سقوط حکومت ملی و استقرار دیکتاتوری نظامی پایان پذیرفت.(ص633)
یکی دیگر از دلایل اصلی شکست نهضت به نظر هیئت اجراییه حزب توده این است که چون حکومت دکتر مصدق از اعلام رسمیت حزب توده ایران و قانونی بودن فعالیت آن مصرانه خودداری نموده و از فعالیت آزاد سندیکاهای کارگری جلوگیری کرد و از تبلیغات ملی- دموکراتیک و ضد درباری و ارتش ممانعت به عمل آورد لذا نهضت ضد استعماری مردم کشور ما با شکست مواجه گردید.(ص636)
هنگام انتشار نشریه «درباره 28 مرداد» هنوز سازمان نظامی حزب توده ایران کشف نشده بود و جز رهبران حزب کسی نمیدانست که هفتصد نفر از فعالترین، شجاعترین، بهترین و فداکارترین افسران و درجهداران ارتش، شهربانی و ژاندارمری که پستهای مهمی را در اختیار داشتند، گوش به فرمان حزبند و با دستور حزب میتوانند انبارهای اسلحه و مهمات را در اختیار افراد حزب قرار دهند و خود علیه کودتاچیان وارد عمل شوند. ادعای «عدم آمادگی مردم» نیز تهمت ناروا و بیشرمانهای بود که کمیته مرکزی حزب توده ایران جهت تبرئه خود به مردم ما، به مبارزین از جان گذشته حزب و به شریفترین فرزندان خلق وارد میساخت و بازماندگان کمیته مرکزی حزب توده ایران خود به این امر اعتراف دارند.(ص638)
بجاست از بازماندگان کمیته مرکزی حزب توده ایران، این مدعیان رهبری مبارزات خلق ایران سؤال کنیم اگر شما واقعاً ایمان دارید «در لحظهای که دست بردن به اسلحه و سرکوب ضدانقلاب ضرورت تاریخی است، روی برتافتن از آن خیانت به انقلاب است»، روش و عمل کمیته مرکزی حزب توده ایران را در برابر کودتای 28 مرداد چگونه ارزیابی میکنید.(صص639-638)
اما کشف سازمان نظامی حزب توده ایران که در نوع خود بینظیر بود و با متلاشی شدن آن ملت ایران عدهای از بهترین و لایقترین فرزندان مبارز خود را بیهیچگونه دلیل و علت معقولی از دست داد، مثال بارزی از لاقیدی و سهلانگاری رهبران نالایق حزب توده و بیاعتنایی آنها نسبت به سرنوشت ملت ما بود. روز 21 مردادماه سال 1333 با دستگیری سروان اخراجی عباسی که مدتها تحت تعقیب فرمانداری نظامی تهران بود و رهبری حزب نیز از این مسئله اطلاع داشت حادثه دردناکی شروع گردید که به دستگیری 600 نفر افسر وابسته به حزب توده و اعدام 27 نفر از آنان منجر شد.(ص640)
بازماندگان رهبری حزب توده ایران این «سرداران بیسپاه» در برابر کلیه خطاهای جبرانناپذیر خود بسادگی میگویند که «اشتباه کردهاند!».(ص646)
با کشف سازمان نظامی ستون فقرات حزب توده ایران شکسته شد و در مدت زمان محدودی چاپخانههای حزبی، مخفیگاهها، سلاحها و اکثریت قاطع کادرهای حزب از بالا تا پایین به چنگ فرمانداری نظامی افتادند و از هیئت اجراییه پنج نفری حزب سه نفر (دکتر یزدی، دکتر بهرامی، مهندس علوی) دستگیر شدند و دو نفر (دکتر کیانوری، دکتر جودت) به خارج از ایران فرار کردند.(ص647)
اما با کمال تأسف بازماندگان چنین «دستگاه رهبری عالیقدری!» پس از کودتای 28 مرداد به خارج پناه برده با غصب نام حزب توده ایران مدعی رهبری مبارزات مردم ایران گردیدند. و حاصل این «رهبری» آنکه آنها حتی نتوانستند تعداد قلیلی از اعضای سابق حزب را که هنوز اعتقاد و ایمانی به آنها داشتند به راه صحیح هدایت نمایند و در مدت بیست و اند سالی که از کودتای 28 مرداد میگذرد این «رهبران»- که معلوم نیست کدام توده حزبی آنها را به رهبری برگزیده است- با ارزیابیهای غلط و نادرست، دنبالهرویهای کورکورانه، کجرویها و کوتهبینیهای خود کسانی را که با نیتی پاک و با ایمان و صداقت به دنبال آنها روان بودند یا گمراه ساختند و یا تسلیم دژخیمان پلیس نمودند.(صص649-648)
12. کشور ما پس از کودتای 28 مرداد
کودتای 28 مرداد که با سرپرستی و دخالت مستقیم دولت آمریکا انجام پذیرفت محمدرضاشاه را که با فضاحت و رسوایی از کشور ما فرار کرده بود به ایران بازگردانیده مجدداً به تخت سلطنت نشانید تا به دست او ملت را به زنجیر کشیده به غارت ثروتهای ملی ما ادامه دهد و استقلال سیاسی و اقتصادی کشور ما را لگدکوب سازد. به همین منظور هنوز چند روزی از کودتا نگذشته بود که ژنرال آیزنهاور رئیسجمهور آمریکا کسی که در پاسخ درخواست کمک دکتر مصدق نوشت: «... هرگاه دول متحده بخواهد به میزان معتنابهی از طریق اقتصادی به ایران کمک کند در حق مؤدیان مالیاتی آمریکا شرط انصاف را رعایت نکرده است» با صدور اعلامیهای مبلغ 45 میلیون دلار به دولت کودتا کمک فوری داد... حکومت کودتا به عنوان اولین قدم در این راه ابتدا روابط سیاسی بین ایران و انگلستان را برقرار ساخت و روز 14 آذرماه سال 1332 سخنگوی دولت اظهار داشت که از این ساعت روابط سیاسی بین دولتهای ایران و انگلستان دوباره برقرار است.(ص651)
دولتهای آمریکا و انگلیس برای بهرهبرداری از نفت ایران به تشکیل یک کنسرسیوم بینالمللی نفت پرداختند که هشت کمپانی بزرگ نفتی جهان در آن شرکت داشتند و سهام کنسرسیوم نیز به ترتیب ذیل تقسیم میگردید: استاندارد اویل نیوجرسی 8%، سوکونی واکیوم 8%، استاندارد اویل کالیفرنیا 8%، گالف اویل 8%، شرکت تکزاس 8%، بدین ترتیب 40% نصیب شرکتهای نفتی آمریکا گردید. شرکت نفت انگلیس و ایران 40%، شرکت هلندی رویال داچ شل 14% و شرکت نفت فرانسه 6%. (ص652)
کنسرسیوم دو شرکت عامل یکی برای امور اکتشاف و تولید و دیگری برای انجام تصفیه طبق قوانین هلند تشکیل داده و در ایران به ثبت رسانید. این دو شرکت کلیه عملیات اکتشاف و استخراج و تصفیه و حمل و نقل را به عهده گرفتند. این شرکتها در حقیقت عامل کنسرسیوم بودند نه عامل شرکت ملی نفت ایران.(ص653)
اما وزیر سوخت انگلستان در اشاره به انعقاد قرارداد جدید نفت با ایران اظهار میداشت: ...باید به ملت انگلیس مژده دهم در این روزها که نفت ایران مجدداً به دست ما به جریان افتاد خواهد توانست خیلی خیلی از آن استفاده نماید و کمبود سوخت خود را که بیش از سه سال بود در نتیجه ملی شدن نفت در ایران پدید آمده بود جبران کند.(نطق سناتور لسانی، ص56) . (ص654)
سپهبد زاهدی نخستوزیر کودتا هنگام تقدیم لایحه نفت به مجلس مدعی شد که «امتیازی به کسی داده نشده و عهدنامهای تنظیم نگردیده است» و «ایران مالک بلامنازع تأسیسات عظیم و پرقیمت نفت» میباشد.(از نطق محمد درخشش در مجلس شورای ملی، ص594) لایحه اعطای امتیاز به کنسرسیوم نیز به منظور اغفال و گمراه ساختن مردم تحت عنوان «قرارداد فروش نفت و گاز» تقدیم مجلس شد. اما کنسرسیوم با عنوان مذکور که آن مؤسسه را مانند خریدار عادی و رابطه ایران و کنسرسیوم را رابطه بایع و مشتری قلمداد میکرد موافقت ننمود و اظهار داشت که «دولت ایران میتواند خود هر نامی که مصلحت بداند روی لایحه قرارداد بگذارد» ولی در متن انگلیسی عنوان موافقتنامه ایران و کنسرسیوم«Oil Agreement» (یعنی قرارداد نفت) ذکر شد و حقالامتیاز پرداختی به ایران نیز: «پرداخت مشخص» نام گرفت.( کتاب تاریخ ملی شدن صنعت نفت، نوشته فواد روحانی، صص 444 و 456) با توجه به اینکه ماده 48 قرارداد میگوید: «... هرگاه بین دو متن فارسی و انگلیسی اختلافی در مورد حقوق و وظایف طرفین پیدا شود متن انگلیسی معتبر خواهد بود»(کتاب سفید(تاریخچه و متن قراردادهای مربوط به نفت ایران، نشریه ملی نفت ایران، اسفند 1334، ص40) کوچکترین شبههای نیست که دولت کودتا، چنان که شرح آن خواهد آمد، با واگذاری اختیار اکتشاف، استخراج و تصفیه یا کلاً بهرهبرداری نفت جنوب به کنسرسیوم، امتیازنامه ننگینی به ملت ما تحمیل نمود که به مراتب بدتر از امتیازنامه 1933 و حتی امتیازهای دول همجوار نظیر عراق و عربستان سعودی بود.(صص655-654)
قراردادی که به نام «فروش نفت و گاز» با کنسرسیوم منعقد گردید قانون ملی شدن صنعت نفت را پایمال کرده آن را به یک قالب بیمحتوا مبدل ساخت و از شرکت ملی نفت ایران خلع ید نموده آن را به خدمتگزاری کنسرسیوم درآورد.(ص656)
قرارداد «فروش نفت و گاز» برای شرکتهای نفتی آمریکا و انگلیس در کشور ما حقوق خارج مملکتی یعنی نوعی کاپیتولاسیون را به رسمیت شناخت و به آنها اجازه داد که در صورت بروز اختلاف به دادگاههای کشورهای دیگر مراجعه نمایند.(ص657)
دولت کودتا برخلاف حق حاکمیت ملی ما پذیرفت که اولاً شرکتهای عامل نفت طبق قوانین هلند تأسیس و دفتر مرکزی آنها در آن کشور قرار گیرد تا خواه ناخواه هنگام بروز اختلاف رسیدگی در محاکم هلند انجام پذیرد و ثانیاً تغییر مقررات قرارداد «متکی بر اصول مورد تصدیق ملل متمدن باشد» و چون «اصول مشترک بین کشورهای متمدن به هیچ وجه معین و روشن نیست مبنایی که برای تشخیص معنی قرارداد معین شده به اندازهای کشدار و قابل انعطاف است که داور تقریباً هرچه را بخواهد میتواند در قالب مأخذ مذکور در قرارداد ریخته و به عنوان اصول حقوقی مورد قبول کشورهای متمدن توجیه کند.» حدود حوزه امتیاز و شعاع عملیات کنسرسیوم خیلی بیشتر از حوزه فعالیت شرکت سابق نفت تعیین گردید.(ص658)
ماده 49 امتیازنامه مدت قرارداد را 25 سال از تاریخ اجرا تعیین میکند. اما در حقیقت امر مدت قرارداد چهل سال است یعنی دو سال هم بیشتر از مدت باقیمانده قرارداد 1933! زیراکنسرسیوم میتواند با یک اخطار قبلی مدت قرارداد را سه دوره پنجساله تمدید نماید و این اختیار یکطرفه و منحصر به کنسرسیوم است.(ص658)
چون تشخیص اینکه مدیران ایرانی ضمن انجام نظارت مانع پیشرفت کار یا کندی عملیات شرکتهای عامل شدهاند با کنسرسیوم است کاملاً روشن است که ذکر «نظارت ایران بر عملیات» در قرارداد تعارفی بیش نیست و عملاً هیچگونه نظارتی وجود نخواهد داشت.(ص659)
با توجه به اینکه قبل از سقوط حکومت دکتر مصدق مراجع بینالمللی برای شرکت نفت انگلیس و ایران جز دریافت غرامت تأسیسات نفتی حق دیگری قائل نبودند اگر دولت ایران میخواست امتیاز نفت جنوب را به شرکتهای خارجی واگذار کند، سرقفلی یا پذیره پرداختی بابت آن امتیاز منحصراً به دولت ایران تعلق میگرفت نه شرکت نفت انگلیس و ایران. اما ملت ایران نه فقط از این حق مسلم محروم شد و نتوانست مطالبات خود را از شرکت نفت انگلیس و ایران وصول کند بلکه مبلغ 143 میلیون لیره تقریباً 400 میلیون دلار نیز غرامت پرداخت.(ص661)
دولت ایران با وجود پرداخت غرامت تأسیسات نفت جنوب نه فقط مالک و اختیاردار آن نشد بلکه آن تأسیسات را مجاناً و مادامالعمر یعنی تا مدتی که قابل استفادهاند در اختیار کنسرسیوم قرار داد. این مطلب را پیچ رئیس هیئت نمایندگی کنسرسیوم به خبرنگاران خارجی چنین توضیح داد: نحوه عمل شرکت ملی نفت ایران با کنسرسیوم مانند آن است که کسی مالک اتومبیلی باشد ولی استفاده از آن را مادام که قابل استفاده است به دیگری واگذار نماید.(از نطق سناتور لسانی در مجلس سنا، ص22) ...کنسرسیوم حتی اجازه نداد ایران نفت خامی را که به عنوان حقالامتیاز (پرداخت مشخص) دریافت میکرد در تأسیسات متعلق به خود تصفیه نموده، به مشتریان محدودش بفروشد «و به این ترتیب اندک رابطهای هم که شرکت ملی نفت ایران با بازارهای خارجی ایجاد کرده بود از میان رفت.»(ص663)
طی چهل و پنج سال یعنی از سال 1288 شمسی که بهرهبرداری از منابع نفت جنوب توسط شرکت نفت انگلیس و ایران آغاز گردید تا سال 1333 عایدات دولت انگلیس از منابع نفتی ما به شرح ذیل بوده است: جمع چهار میلیارد و پانصد و پنجاه میلیون دلار. اما جمع کل وجوهی که به دولت ایران، مالک اصلی منابع نفتی، پرداخت شده 450 میلیون دلار است. و چنان که دیدیم انعقاد قرارداد با کنسرسیوم نه فقط 400 میلیون دلار آن را به نام غرامت از ما پس گرفت بلکه مبلغ یک میلیارد دلار بابت سرقفلی نیز به حساب ملت ایران برداشت نمود! آنچه از این قرارداد عاید ایران میشد نصف عواید حاصله از نفت بود که 5/12 درصد آن به صورت حقالامتیاز (پرداخت مشخص) و بقیه به نام مالیات پرداخت میشد. اما کشورهای همسایه ما نظیر عراق و عربستان سعودی نیز بیآنکه غرامتی پرداخته و یا تأسیسات نفتی را خریده باشند، همان نصف عواید از نفت استخراج شده را دریافت میداشتند.(ص664)
بدین ترتیب مسئله نفت ایران به سود استعمارگران آمریکا و انگلستان و به زیان ملت ما «حل شد» و به همین مناسبت آیزنهاور و چرچیل به محمدرضاشاه تبریک گفتند. مخصوصاً چرچیل تأکید نمود که «پشتیبانی اعلیحضرت در حل مسئله نفت اهمیتی شگرف داشته و خواهد داشت.»(روزنامه کیهان، شماره 3351، 17/5/33، از پیام چرچیل به شاهنشاه به مناسبت حل مسئله نفت). (ص664)
دولت کودتا پس از فراغت از «حل مسئله نفت» با تبعیت از سیاست جنگ سرد دولت آمریکا و برای تکمیل خط جبهه ضد شوروی در خاورمیانه به پیمان نظامی بغداد پیوست(این پیمان پس از خروج دولت عراق از آن، نام «سنتو» به خود گرفت) و سپس در سال 1337 یک قرارداد نظامی دو جانبه بین ایران و آمریکا در آنکارا به امضا رسید. مطابق این قرارداد بنا به تقاضای دولت ایران درصورت بروز «تجاوز مستقیم یا غیرمستقیم» یعنی در صورت وقوع قیامهای ملی و اوج جنبشهای تودهای دولت آمریکا اجازه دارد سپاهیان خود را وارد ایران کند. طی سالهای بعد از کودتا به منظور تبدیل کشور ما به پایگاه نظامی آمریکا و جلوگیری از نضج و رشد نهضت ملی مردم ایران، دولت آمریکا با اعزام مستشاران نظامی و دادن وامهای سنگین ارتش ایران را تقویت نمود تا به قول هوبرت همفری «ارتش ایران از برکت کمکهای نظامی آمریکا آماده مقابله و سرکوبی جنبشهای داخلی باشد.» (از کتاب از یالتا تا ویتنام، نوشته داوید هوروریتز، متن انگلیسی، چاپ لندن، سال 1966، ص190). (صص665-664)
----------------------------------------------
نقد و نظر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران
کتاب «گذشته چراغ راه آینده است» با ورود به بررسی اوضاع و احوال کشورمان در فاصله میان دو کودتای اسفند 1299 و مرداد 1332، و با ارائه حجم انبوهی از اطلاعات و دادههای تاریخی، نام خود را به عنوان یکی از کتب مطرح درباره این دوران به ثبت رسانیده است. البته آنچه در این کتاب در وهله نخست جلب توجه میکند، نامشخص بودن نام نویسندگان آن و بهرهگیری از عنوان مستعار «جامی» است. اصولاً از آنجا که در کتابها و مقالات تاریخی و سیاسی، شناخت خواننده از نویسنده میتواند کمک بزرگی به فهم محتوای آنها بنماید، طبیعتاً مکتوم ماندن نام نویسندگان این کتاب، ضمن آن که ابتدا فضایی مبهم را پیش روی خوانندگان قرار میدهد، این سؤال را نیز برای آنها به وجود میآورد که چه عاملی موجب تمایل این نویسندگان به پنهان نگه داشتن نام خود شده است؟
یافتن پاسخ این سؤال، البته کار چندان مشکلی نخواهد بود و مطالعه این کتاب بخوبی روشن میسازد گروه جامی باید متشکل از اعضای پیشین حزب توده و احیاناً فرقه دمکرات آذربایجان باشد که با مشاهده عملکردها و رفتارهای بلندپایگان این حزب و فرقه، بتدریج راه خود را از آنان جدا ساخته و در طیف منتقدان و بلکه مخالفان این طیف قرار گرفتهاند. به ویژه هنگامی که عبارت «ما علیالرسول الاالبلاغ» را در انتهای «آغاز سخن» مورد توجه قرار دهیم، میتوانیم بهرهگیری از این آیه قرآنی را نشانهای دال بر احتمال گرایش مجدد این عده به آیین و عقاید اسلامی به شمار آوریم. اما این همه بدان معنا نیست که نویسندگان کتاب، به کلی از گذشته خویش بریده و منقطع شده باشند. آنان نه تنها همچنان معتقد به ارزشمندی انقلاب سوسیالیستی روسیهاند و اصل تشکیل حزب توده و فرقه دمکرات آذربایجان را یک اقدام مثبت به شمار میآورند و از پارهای اقدامات اولیه آنها به نیکی یاد میکنند، بلکه درصدد بزرگنماییاش نیز برمیآیند؛ بنابراین آنچه مورد انتقاد گروه جامی قرار دارد، اشتباهات و کژرویهای رهبران این تشکلهاست، نه اصل تشکیل و فعالیت آنها. به این ترتیب کتاب «گذشته چراغ راه آینده است» را در یک نگاه کلی باید در طیف تاریخنگاری چپ به شمار آورد، هرچند تفاوتهای آن را با تاریخنگاریهای صورت گرفته توسط وفاداران به حزب توده باید در نظر داشت.
نگاه مثبت «جامی» به اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی را میتوان در نخستین فصل از کتاب مشاهده کرد. در این فصل که به مسئله اشغال خاک ایران توسط ارتشهای شوروی و انگلیس پرداخته شده، مسائل داخلی ایران تحت حاکمیت دیکتاتوری رضاشاه به خوبی بیان گردیده و حتی انتقاداتی نیز به اشتباه شورویها در تحلیل و ارزیابی این حاکمیت در ابتدای روی کارآمدن آن، وارد شده است: «دولت شوروی از همان آغاز قدرت یافتن رضاخان از او به عنوان «تبلور آرزوهای بوژوازی ملی ایران» و از نقش «آزادگرانه» کودتای وی دفاع نمود و به تقویت و تحکیم حکومت رضاخان پرداخت. و با وجود این که حزب کمونیست ایران در قطعنامه دومین کنگره حزبی با اتکاء به انبوه مدارک و واقعیات نقش «ملی-آزادگرانه» حکومت رضاشاه را رد نموده ماهیت استعمارگرانه آن را افشا کرد، جانبداری حکومت شوروی از رضاشاه تا سرکوب نیروهای مترقی کشور ادامه یافت.» (ص62) همچنین از اهداف استراتژیک متفقین در ایران نیز ذکری به میان آمده که بیانگر اهمیت ورود نیروهای نظامی آنها به خاک کشور ما برای دستیابی به پیروزی در برابر آلمانهاست، اما با این همه، نویسندگان کتاب با تشریح حضور عوامل آلمانی در ایران و گرایش حکومت رضاخان به سمت فاشیسم و حکومت هیتلری از یکسو و عدم توجه آن به هشدارها و اخطارهای متفقین مبنی بر ضرورت اخراج عوامل آلمانی از کشور و فراهم آوردن امکانات لازم برای نقل و انتقالات نظامی متفقین در خاک ایران، در نهایت ورود نیروهای نظامی این جبهه به خاک ایران را موجه و مشروع جلوه میدهند و تمامی مسئولیت این قضیه را بر دوش رضاشاه هوادار فاشیسم میگذارند.
اگرچه جای شکی نیست که عملکرد نابخردانه مبتنی بر امیال و انگیزههای دیکتاتوری و فاشیستی رضاخان، «بهانه» لازم را برای اشغال نظامی ایران توسط متفقین فراهم آورد، اما این مسئله هیچ چیزی از قبح عملکرد آنها در آن هنگام کم نمیکند و نمیتواند به عنوان پوششی بر خوی و خصلت تجاوزگری و منفعت جویی کاپیتالیستها و سوسیالیستهای متفق مورد بهرهبرداری قرار گیرد. برای اخراج عوامل آلمانی از ایران به هیچ وجه نیازی به اشغال سراسر خاک کشورمان وجود نداشت ضمن این که حضور آن تعداد اندک آلمانی در ایران، به هیچوجه قادر به برهم زدن معادلات جنگی در منطقه و چرخش موازنه قدرت به سمت ارتش فاشیستی در داخل کشور نبود. این نکته را نیز نباید فراموش کرد که همان زمان نیروها و عوامل آشکار و پنهان انگلیسیها و نیز شورویها در حوزههای سیاسی و نظامی ایران به مراتب بیش از عوامل آلمان بود و بدین لحاظ متفقین، بدون اشغال نظامی ایران نیز به راحتی میتوانستند از پس کنترل و اخراج عمال آلمانی برآیند. بنابراین حضور چند آلمانی در ایران و تحرکات آنها، صرفاّ «بهانهای» برای انگلیسیها و شورویها به منظور اشغال نظامی ایران بود و میتوان نتیجه گرفت از آنجا که در آن برهه از زمان، برقراری ارتباط میان نیروهای نظامی انگلیس و شوروی از طریق خاک ایران، یک اقدام سرنوشت ساز از سوی متفقین محسوب میشد، آنها با بهانه یا بیبهانه اقدام به اشغال خاک ایران و بهرهگیری از آن در جهت تأمین منافع خود میکردند و در این میان رنج وارد بر ملت ما و خسارت دیدن کشور، به هیچ وجه برایشان دارای اهمیت نبود.
البته توقع از متفقین برای رعایت منافع و مصالح مردم کشور ما، کاری عبث و بیهوده به نظر میرسد، اما انتظار میرود نویسندگان و محققانی که تاریخ این کشور را مینگارند به گونهای به شرح و تفسیر رویدادهای این سرزمین بپردازند که تجاوز به آب و خاک کشورمان، جلوهای از مشروعیت و حقانیت به خود نگیرد؛ در حالی که در این کتاب، گذشته از سکوتی سؤالبرانگیز در قبال اقدام تجاوزکارانه دولت سوسیالیستی شوروی در گسیل داشتن نیروهای نظامیاش به خاک ایران، در مورد آثار و تبعات ناشی از این اقدام همسایه شمالی بر روی زندگی مردم در اقصی نقاط کشور نکاتی به چشم نمیخورد و حتی اقدام نویسندگان به شرح و تفصیل جزئیات و دقایق فروپاشی حکومت دیکتاتوری رضاشاه همزمان با ورود نیروهای اشغالگر، میتواند این اقدام متفقین را در نوع خود حاوی آثار مثبتی برای مردم رها گشته از زیر بار استبداد رضاشاهی جلوهگر سازد و برای اشغالگران، وجههای آزادیبخش ترسیم نماید.
البته از آنجا که آثار و تبعات زیانبار ورود نیروهای نظامی متفقین به کشور موضوعی نیست که بتوان از کنار آن عبور کرد، نویسندگان محترم نیز آن را در دنباله نوشتار خود مورد بحث و بررسی قرار میدهند، اما بدین نحو که چشم بر تبعات حضور ارتش سرخ در ایران میبندند و یکسره به زیانهای ناشی از حضور و عملکرد انگلیسیها در کشورمان میپردازند که باید خاطرنشان ساخت در صحت مطالب کتاب پیرامون اقدامات انگلیسیها و عوامل آنها و تأثیرات مخرب این اقدامات بر وضعیت اقتصادی و معیشتی مردم ایران شکی نیست. به عنوان نمونه، هنگامی که از اقدام دکتر مشرف نفیسی - مشاور حقوقی شرکت نفت و وزیر دارایی دولت فروغی- در بالا بردن نرخ رسمی لیره از 68 ریال به 140 ریال و آزادسازی صدور بسیاری از محصولات غذایی در آن شرایط بحرانی، سخن به میان میآید و این اقدام خیانتکارانه یکی از عوامل مهم قحطی در سالهای 21-1320 محسوب میگردد (ص153)، یا هنگامی که تحمیل تأمین احتیاجات ریالی متفقین بر دولت ایران و افزایش سرسامآور نقدینگی در کشور به واسطه اینگونه تحمیلات و آثار و تبعات منفی آن بر اقتصاد کشور مورد ارزیابی واقع میشود (ص155)، بیتردید قضاوتهای صحیحی صورت گرفته است، اما سخن بر سر این است که اگر «برابر ترازنامه و گزارش بانک ملی ایران، شاخص هزینه زندگی درسال 1321نسبت به مبدأ (100-1315) در اول سال 339% و در پایان همان سال 778%» (ص158) افزایش یافت، این مسئله صرفاً ناشی از عملکردهای جناح غربی متفقین یعنی انگلیس و آمریکا نبود بلکه باید نقش جناح شرقی متفقین، یعنی رفقای شوروی و ارتش سرخ، را نیز در وارد آمدن چنین مصائبی بر مردم ایران، به درستی دید و بیان کرد، حال آن که نویسندگان کتاب ترجیح دادهاند در قبال این مسئله، سکوت اختیار کنند یا به حدی مجمل پیرامون آن سخن بگویند که توجه چندانی را به خود جلب نکند.
بررسی نوع نگاه نگارندگان کتاب به تشکیل حزب توده و مسائل آن، بهتر میتواند ما را با دیدگاههای آنها آشنا سازد. نویسندگان در مقدمه بحث خود، با اشاره به مترقی بودن نهضت جنگل، درباره علت شکست آن خاطرنشان ساختهاند: «انقلاب جنگل از یک سو به جهت اشتباهات رهبرانش و از سوی دیگر به علت تغییر سیاست پشتیبانان خارجی انقلاب شکست خورد» (ص137) اما در این مبحث به همین مقدار اکتفا شده و ذکری از این واقعیت به میان نیامده است که «پشتیبانان خارجی انقلاب» همان بلشویکهای انقلابی به زعامت لنین بودند که اگرچه ابتدا عهد و پیمان دوستی با نهضت جنگل بستند، اما به سرعت آن را در مسیر توسعه روابط خود با رضاخان سردار سپه از یاد بردند و بر قربانی شدن نهضت جنگل در این میان، چشم فرو بستند.
البته با فاصله گرفتن از دوران اولیه این انقلاب و ورود به دوران استالینیستی، نویسندگان کتاب ابایی از وارد آوردن انتقادات صریح بر وارثان لنین ندارند و به صراحت از «تصفیههای خونین استالینی» نیز یاد میکنند. به همین لحاظ تشکیل حزب توده در مهرماه 1320، همراه با نقد و انتقادهایی است، هرچند با تدقیق در مطالب ارائه شده در این زمینه میتوان ناهماهنگیها و بلکه تناقضاتی را در اظهارات نویسندگان محترم مشاهده کرد. آنها با اشاره به عدم امکان تشکیل یک حزب مستقل کارگری در کشور خاطرنشان میسازند: «حزب توده ایران به عنوان تنها حزب آزادیخواه و مترقی کشور با شرکت عدهای از آزادیخواهان و میهنپرستان اعم از کمونیستها، سوسیال دموکراتها، ضد فاشیستها و مخالفین دیکتاتوری رضاشاه و خواستاران آزادیهای دمکراتیک که هسته مرکزی آنها را دسته پنجاه و سه نفر تشکیل میداد، به صورت جبههای از آزادیخواهان در تاریخ هفتم مهرماه 1320 در تهران سامان یافت.» (ص139) در پی ترسیم چنین چهرهای از حزب توده در بدو پیدایش آن، نویسندگان کتاب بلافاصله توضیح دیگری در مورد این حزب بر گفته پیشین خویش میافزایند که قابل توجه است: «حزب توده ایران از نظر مرامنامه و برنامه... و همچنین با داشتن رهبرانی نظیر سلیمان میرزا اسکندری و نورالدین الموتی حزبی بود آزادیخواه، مترقی و مدافع قانون اساسی و مشروطیت. اما گرچه این حزب از نظر طبقاتی شکل جبهه را داشت به لحاظ جهتگیری سیاسی- فکری و تعلیماتی و تشکیلاتی- با وجود تزلزلها و نوساناتی که در جریان فعالیت حزب مشاهده میشد- در مجموع حزبی بود مدافع مارکسیسم- لنینیسم و بنا به رسم زمان و ضعف رهبری و فقدان رهبرانی شایسته و کارآزموده، دنبالهرو و مدافع بیقید و شرط سیاست دولت شوروی.»(ص139)
همانگونه که ملاحظه میشود صرفنظر از برخی اشکالات تاریخی موجود در این اظهارات- که در ادامه به آنها اشاره خواهد شد- به لحاظ ساختار درونی نیز صدر و ذیل اظهارنظر مزبور دارای همخوانی و هماهنگی با یکدیگر نیست. ابتدا، حزب توده به عنوان جبههای از آزادیخواهان و میهنپرستان معرفی میگردد که از «رهبرانی نظیر سلیمانمیرزا اسکندری و نورالدین الموتی» برخوردار است و لذا حضور مجموعهای از نیروها و رهبران مترقی و شایسته در این حزب به نمایش گذارده میشود، اما در پایان «ضعف رهبری و فقدان رهبرانی شایسته و کارآزموده» مورد تأکید قرار میگیرد که به واسط آن، حزب توده چیزی نبود جز «دنبالهرو و مدافع بیقید و شرط سیاست دولت شوروی»(ص139) بدین ترتیب خواننده درمیماند که کدام بخش از این اظهارات را بپذیرد؛ برخورداری حزب توده از رهبری شخصیتهای برجستهای چون سلیمان میرزا اسکندری و نورالدین الموتی یا مواجه بودن آن با معضل ضعف رهبری و فقدان رهبرانی شایسته و کارآزموده؟ همچنین آیا باید حزب توده را به عنوان جبههای از نیروهای آزادیخواه و میهنپرست در نظر داشت یا مجموعهای که جز به دنبالهروی از شوروی و دفاع بیقید و شرط از برنامهها و سیاستهای حزب کمونیست تحت حاکمیت استالین، به هیچ چیز دیگری نمیاندیشد؟ به نظر میرسد گرفتار آمدن میان پارهای علائق و اعتقادات گذشته و واقعیات تاریخی غیرقابل اغماض، موجب صدور چنین رأیی توسط نویسندگان شده باشد.
اینک با رجوع به متن خاطرات تنی چند از اعضای کمیته مرکزی این حزب از زاویهای دیگر به ارزیابی نظرات ارائه شده در این باره میپردازیم. نورالدین کیانوری در خاطرات خویش، اعضای اولیه و مؤسس حزب توده را به چهار دسته تقسیم میکند و دستکم یک دسته از آنها را نه تنها آزادیخواه و وطنپرست نمینامد، بلکه «گروه فاسدین» لقب میدهد: «اینها یا بکلی فاسد بودند و یا برای جاه و مقام به حزب توده روی آوردند. از گروه فاسدین عباس اسکندری دایی ایرج اسکندری و محمد یزدی برادر دکتر مرتضی یزدی را باید نام برد... همه میدانستند این آقا [عباس اسکندری] عامل قوام است، پیشکار قوام است، وابسته به آمریکاییهاست... تأسف در این است که عباس اسکندری نه تنها عضو مؤسس حزب شد بلکه روزنامه او- سیاست- ارگان مرکزی حزب شد و دفتر روزنامهاش مرکز حزب، چون حزب هنوز محلی در اختیار نداشت.» (خاطرات نورالدین کیانوری، به کوشش مؤسسه تحقیقاتی و انتشاراتی دیدگاه، تهران، انتشارات اطلاعات، 1371، صص68-67) بسیار بعید است که نویسندگان کتاب با دیدگاه کیانوری درباره اشخاصی مانند عباس اسکندری و محمد یزدی مخالف باشند؛ چراکه عملکرد آنها در صحنه سیاست آن روز کاملاً معلوم است، اما با این حال نویسندگان محترم حضور چنین اشخاصی در هیأت مؤسس حزب را مورد غمض عین قرار داده و آن هیئت را یکسره آزادیخواه و وطنپرست مینامند که طبعاً در مغایرت با عینیات تاریخی قرار میگیرد.
اما گذشته از این قبیل افراد، چنانچه ساختار فکری و رفتارهای سیاسی برخی دیگر از اعضای مؤسس حزب توده را نیز در نظر بگیریم، قضاوتی متفاوت راجع به این حزب خواهیم داشت. رضا روستا از جمله کمونیستهای قدیمی ایران به شمار میآید که سالها پیش از گرفتار شدن گروه 53 نفر، دستگیر شد و مدت 10 سال را در زندان به سر برد و پس از آزادی، یکی از اعضای هیئت مؤسس حزب توده بود، اما روحیات وی، با آزادیخواهی و وطنپرستی فاصله بسیاری داشت. تعریف بزرگ علوی - از نخستین اعضای بلندپایه حزب توده - از رضا روستا بخوبی بیانگر این واقعیت است: «[رضا روستا] ایمان داشت به روسها. استالین برایش خدا بود و هر چه که روسها میگفتند برایش صحیح بود. او ایمان داشت و این ایمان در پوست و گوشت او رخنه کرده بود.» (خاطرات بزرگ علوی، به کوشش حمید احمدی، تهران، انتشارات دنیای کتاب، 1377، ص253) در کنار روستا، میتوان از اردشیر آوانسیان نیز یاد کرد که وی نیز از کمونیستهای قدیمی و به گفته ایرج اسکندری «خیلی متعصبانه طرفدار شوروی و استالین» بود. (خاطرات ایرج اسکندری، دبیر اول حزب توده ایران (1357-1349)، به کوشش خسرو امیرخسروی و فریدون آذرنور، تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1381، ص112)
نکته مهمتری که در ورای اشخاص مختلف باید در نظر داشته باشیم، حاکمیت بیقید و شرط شورویها بر این حزب از همان ابتدای تأسیس است. البته نویسندگان محترم با اشاره به این که حزب توده «دنبالهرو و مدافع بیقید و شرط سیاست دولت شوروی» بود، به نوعی این مطلب را مورد توجه قرار دادهاند، اما این واقعیتی است که میبایست به صورت دقیقتری شکافته میشد ولی در این کتاب به بیان حداقل ممکن بسنده شده است. شاید نخستین جلوههای حاکمیت شوروی بر این حزب را باید در حضور فردی به نام «رستم علیاف» - که ظاهراً دبیر اول سفارت شوروی بود - در جلسات هیئت موسس حزب، دانست. این موضوعی است که هیچکس منکر آن نشده است و حتی کیانوری نیز اگرچه دعوت شدن اعضای هیئت مؤسس توسط علیاف را نمیپذیرد، اما نفس حضور او را در مراحل نخست تشکیل این حزب نفی نمیکند. (خاطرات نورالدین کیانوری، صص79- 78)
سخنان بزرگ علوی در این زمینه، وضعیت حزب را به صورت روشنتری ترسیم مینماید. وی پس از بیان نقش عبدالصمد کامبخش در لو دادن اعضای گروه 53 نفر که موجب بدبینی شدید این عده به او شد و همین امر موجب عدم پذیرش کامبخش در حزب توده در همان مراحل اولیه گردید، خاطرنشان میسازد که کامبخش برای مدتی به شوروی رفت: «گفتند، رفته است آنجا و قانع کرده که او «پنجاه و سه نفر» را لو نداد. بعد از دو ماه آمد و دیدیم که «کامبخش» پیدایش شده و نه به عنوان یک تودهای عادی بلکه در یک کنفرانسی در خارج از حزب توده و در یکی از سالنهای مدارس رفته و صحبت کرد و گفت: حزب من، تا این که حرفش به گوش من خورد، من لرزیدم. این هنوز هیچی نشده، میگه حزب من. بعد شنیدم که در کمیته مرکزی هم هست. به «رادمنش» گفتم: «رادمنش» این چیه؟ او گفت: از من کاری برنیامد. گفتم: یعنی چه از تو کاری برنیامد؟ گفت: کار دست آنهایی است که باید باشه. گفتم: یعنی روسها. گفت بله، صبر کن و درز بگیر این را. صبر کن تا موقعش برسه.» (خاطرات بزرگ علوی، ص255) از این سخن بزرگ علوی بخوبی میتوان معنای حاکمیت شوروی بر حزب توده را دریافت؛ چراکه در موارد اختلاف نظر میان اعضای حزب توده و «برادر بزرگتر»، بیهیچ تردیدی رأی و اراده حزب کمونیست شوروی به مرحله اجرا گذارده میشد. این واقعیت به حدی عیان است که حتی حضور- البته کوتاه مدت- شخصیتهای مستقلتر و ریشهدارتری مانند سلیمانمیرزا اسکندری در این حزب به هنگام پایهگذاری اولیه، نمیتواند آن را مخفی نگه دارد؛ لذا نسبت دادن صفاتی مانند آزادیخواهی و مترقی بودن به حزب توده حتی در همان بدو پیدایش، در واقع دوری گزینی از واقعیات و تلاش برای کتمان اشتباهات بزرگی است که نویسندگان کتاب در جهتگیریهای سیاسی خود در آن برهه از زمان داشتهاند. البته چرخشهای بیشتر حزب توده به سمت شوروی و فرو رفتن آن در گرداب وابستگی به بیگانه در طول زمان مورد تأیید نویسندگان محترم قرار دارد، اما در عین حال همچنان پارهای مسائل از سوی آنها در مورد روابط این حزب و شوروی مطرح میگردد که قابل پذیرش نیست.
به عنوان نمونه، در انتخابات مجلس چهاردهم در سال 1322، هشت تن از کاندیداهای حزب توده در حالی که بخش شمالی کشور تحت اشغال نظامیان بلشویک قرار داشت وارد مجلس شدند. نویسندگان کتاب بر خود لازم میبینند تا در این باره چنین توضیحی به خوانندگان ارائه دهند: «ذکر این مطلب ضروری است که با وجود نظر مساعد دولت شوروی در انتخاب کاندیداهای حزب توده، هیچیک از آنان با استفاده از صندوق سازی و یا در اثر اعمال فشار نیروهای شوروی و یا دخالت مأمورین دولت انتخاب نشدند بلکه در اثر وجود آزادی فعالیت و مبارزه انتخاباتی و با استفاده از نفوذ معنوی دولت شوروی و عدم امکان دولت سهیلی در جلوگیری از انتخاب آنها، کاندیداهای مزبور به مجلس شورا راه یافتند.» (ص179) البته جای شکی نیست که حزب توده به واسطه طرح شعارهای سوسیالیستی و عدالتخواهانه در زمانی که فقر ناشی از بیعدالتیهای عمیق و نیز حضور اشغالگرانه ارتشهای بیگانه در کشور، بخش غالب جامعه ایران را تحت فشارهای سنگینی قرار داده بود، توانست توجهات بسیاری را به خود جلب کند و در این حال همانگونه که نویسندگان محترم نیز اشاره کردهاند جذابیتهای انقلاب سوسیالیستی شوروی نیز برای طیفهایی از مردم کشورمان، قابل انکار نیست، اما در عین حال نباید از واقعیات تاریخی نیز چشم پوشید.
ایرج اسکندری - عضو کمیته مرکزی حزب توده- که خود در این دوره از ساری به نمایندگی مجلس انتخاب شد در خاطراتش به صراحت از دخالت شوروی در امر انتخابات در آن حوزه سخن میگوید: «... خلاصه من با 15000 رأی انتخاب شدم، البته یک موضوع مسلم است و آن این که در انتخاب خودم هیچگونه مراجعهای به شورویها نکردم. تنها یک بار اینها مداخله کردند و آن عبارت بود از این که شریف اوف، کنسول شوروی، شهمیرزادی را، که او هم کاندیدای نمایندگی بود و قادیکلاییها به اتکای او در انتخاب من شلوغ و اخلال میکردند، از مازندران تبعید کرد. البته این کار را بدون اطلاع من کردند.» (خاطرات ایرج اسکندری، ص482) اگرچه اسکندری سعی میکند حتیالمقدور این امر را کوچک جلوه دهد و پای خود را نیز از آن بیرون بکشد، اما بدیهی است تبعید کردن و در واقع از دور خارج ساختن یک رقیب انتخاباتی جدی از گردونه انتخابات، بزرگترین دخالتی است که میتوان در امر انتخابات کرد. این مسئلهای است که فرد مصاحبه کننده با ایرج اسکندری- یعنی امیرخسروی که خود نیز یکی از اعضای پرسابقه حزب توده به شمار میآید- بر آن انگشت مینهد: «امیر خسروی: خوب، تأثیر گذاشته است دیگر، رقیب انتخاباتی شما را از منطقه بیرون کردن، پشتیبانی بزرگی بوده است.» (همان)
جالب این که طرح همین مسئله موجب میشود تا اسکندری لایههای بیشتری از این دخالت را نمایان سازد و اعتراف نماید که نه تنها یک رقیب بلکه چند رقیب وی بدین ترتیب از میدان به در شدهاند: «بله! در حقیقت در انتخاب من به طور غیرمستقیم دو سه رقیب را بدین ترتیب از میدان بدر کردند.» (همان) این وضعیتی است که نه تنها در ساری، بلکه در دیگر مناطق تحت اشغال نظامیان شوروی نیز وقوع آن حتی با شدت بیشتری، کاملاً محتمل به نظر میرسد. در واقع از این گفته اسکندری که «من در این باره [شرکت در انتخابات] شیوه کامبخش و کشاورز و اینها را که بروم با شورویها صحبت و قضیه را حل بکنم، دنبال نکردم.»(ص481) - اگر ادعای او را حمل بر صحت کنیم- میتوان دریافت در حالی که وی شخصاً هیچ درخواستی از مقامات شوروی نداشته و هیچ هماهنگیای با مقامات آنها نکرده، بدان صورت از وی پشتیبانی کرده و نتیجه انتخابات را به نفع وی رقم زدهاند، حال چنانچه کامبخش و کشاورز و دیگران با برادر بزرگتر وارد مذاکره شده باشند، آنگاه اشغالگران برای پیروزی وابستگان به خود در انتخابات، دست به چه اقداماتی زدهاند! اساساً باید گفت این رویه شورویها بود که در مواقع حساس اقدام به بهرهگیری از نیروهای نظامی به منظور پیشبرد اهداف و مقاصد سیاسی و اقتصادی خویش در ایران میکردند.
نویسندگان محترم نیز خود این نکته را به ویژه در آبان ماه سال 1323 و به هنگام تظاهرات تودهایها در حمایت از اعطای امتیاز نفت شمال به شوروی مورد تأکید قرار میدهند: «روز پنجم آبان ماه سال 1323 حزب توده ایران با همکاری شورای متحده مرکزی کارگران و تحت حمایت سربازان شوروی میتینگ سیاری در تهران تشکیل داده و تظاهراتی علیه ساعد نخستوزیر و شهردار تهران در خیابانهای پایتخت به راه انداخت... حقیقت واقع این است که سربازان شوروی با اطلاع و قرار قبلی حاضر شده بودند.» (ص203) در واقع وقتی نویسندگان محترم حمایت از پیش هماهنگ شده نظامیان شوروی از تظاهرکنندگان تودهای را میپذیرند، باید این نکته را نیز در نظر داشته باشند که چنین اقداماتی بدون زمینه قبلی نبوده و یکباره و دفعتاً صورت نگرفته است. کما این که رویکرد رهبران حزب توده به پیروی بیچون و چرا از سیاستها و دستورات شورویها در سال 23 در قضیه امتیاز نفت شمال نیز، اقدامی بدون سابقه قبلی نبود. همانگونه که نویسندگان محترم متذکر شدهاند پس از برملا شدن مذاکرات دولت ساعد با برخی شرکتهای آمریکایی و انگلیسی برای اعطای امتیازات جدید نفت به آنها «دکتر رادمنش از طرف فراکسیون حزبی نظر حزب توده ایران را چنین اعلام نمود: «بنده و رفقایم با دادن امتیازات به دولتهای خارجی به طور کلی مخالفیم...» ولی به محض اینکه درخواست شوروی تسلیم دولت ایران گردید، حزب توده ایران مخالفت خود را با اصل اعطای امتیازات پس گرفت و ادعا کرد که «با اصل اعطای امتیازات نمیتوان مخالفت کرد بلکه صحبت در چگونگی و شرایط اعطای آن است.» (ص202)
اسفبارتر این که در همان زمان حزب توده در پی تئوریزه کردن حمایت خویش از اعطای امتیاز نفت شمال به دولت شوروی برآمد و احسان طبری با درج مقالهای تحت عنوان «مسئله نفت» در روزنامه مردم (شماره 12، 19 آبان 1323) مناطق جنوبی ایران را به عنوان «حریم امنیتی» انگلیس به رسمیت میشناسد و سپس خاطرنشان میسازد که مناطق شمالی ایران را نیز باید به عنوان «حریم امنیتی» شوروی قلمداد کرد و بر این مبنا حق بهرهبرداری از منابع نفتی در این مناطق را یکسره به کمونیستهای روسی اعطا مینماید. البته گرچه در دوران پس از انقلاب برخی از اعضای بلندپایه حزب توده در جریان تسویه حسابهای سیاسی با یکدیگر، ضمن آن که مسئولیت این مقاله را صرفاً برعهده احسان طبری میگذارند و محتوای آن را محکوم مینمایند، اما باید دانست که در زمان درج این مقاله هیچیک از اعضای حزب توده به آن واکنش منفی نشان ندادند و لذا باید گفت در آن هنگام جملگی تودهایها دارای چنین تفکر و دیدگاهی بودند یا در خوشبینانهترین حالت، انگیزهای برای مخالفت با این دیدگاه نداشتند؛ بنابراین پیداست که بذر تفکر وابستگی، از همان ابتدای تشکیل حزب توده در آن پاشیده شده بود و البته باگذشت زمان، ساقهای که از آن میرویید، تنومندتر میگشت.
در واقع حزب توده از همان ابتدا در انتخاب مسیر خود اشتباه کرد و بتدریج با دور شدن از نقطه مبدأ، فاصلهاش از راه و روش آزادیخواهانه و وطنپرستانه، بیشتر و بیشتر میگردید. به این ترتیب هنگامی که نویسندگان محترم مینویسند: «حزب توده ایران که میتوانست تکیهگاه آزادیخواهان و ملیون ایران شود، این اقبال را از دست داد و امکان واقعی تشکیل جبهه واحد ضد استعمار را که قاعدتاً میبایست دور آن حزب حلقه زند بر باد داد» (ص210) نمیتوان با آنان همنوا بود، بلکه باید پرسید بر چه اساسی این حزب را دارای چنان قابلیت و استعدادی به شمار میآورند؟ آیا به صرف درج پارهای شعارهای کلی در مرامنامه و حضور کوتاه مدت سلیمان میرزا اسکندری که شائبههای وابستگی به بلشویکها در وی کمتر بود، میتوان چنین ادعای سترگی را مطرح ساخت؟ آیا با وجود افرادی همانند رضا روستا، اردشیر آوانسیان، عبدالصمد کامبخش و دیگرانی که «استالین» را به خدایی پذیرفته بودند و دستورالعملهای حزب کمونیست شوروی و کمینترن را وحی مُنزل میپنداشتند، جایی برای طرح ادعاهای مزبور باقی میماند؟ آیا در حالی که اشخاصی مانند دکتر رادمنش و اسکندری و امثالهم هیچگونه اراده و اختیاری برای مخالفت با تصمیمات و دستورات حزب کمونیست شوروی نداشتند و کمترین مقاومتی در برابر درخواست برادر بزرگتر برای پذیرش کامبخش به عنوان عضو کمیته مرکزی حزب، از خود نشان نمیدادند، میتوان سخن از قابلیت و استعداد این حزب برای قرار گرفتن در مرکزیت جبهه ضداستعمار و مطرح شدن به عنوان «تکیهگاه آزادیخواهان و ملیون ایران» به میان آورد؟
اما در مورد نوع نگاه نویسندگان محترم به مسئله نفت در سالهای اولیه پس از سقوط دیکتاتور - به ویژه مسائلی که درطول سالهای 22 و 23 به وجود آمد - باید گفت نگارندگان کتاب، ضمن انتقاد از رویه حزب توده در این زمینه، به گونهای از عملکرد دولت شوروی برای کسب امتیاز نفت شمال و مواجهه دولت حاکم و دکتر مصدق- به عنوان نماینده شاخص مجلس- سخن میگویند که خواننده میتواند ناخشنودی آنها را از آنچه در این ماجرا گذشته و در نهایت موجب عدم تأمین خواسته شورویها شده است درک کند. طبیعی است که با دقت در این موضوع میتوان آن را دارای تناقضاتی یافت. در واقع نویسندگان که از حزب توده در اوان تشکیل آن دفاع کرده و حتی آن را دارای شأن و جایگاه «تکیهگاه آزادیخواهان و ملیون ایران» معرفی مینمایند، در ادامه به لحاظ موضعگیریهای شورویمحور آن، انتقادات خود را بر آن وارد میآورند. بویژه موضعگیری اولیه این حزب مبنی بر عدم واگذاری امتیاز به کشورهای خارجی و سپس چرخش 180 درجهای آن، پس از طرح درخواست شوروی برای برخورداری از امتیاز نفت شمال و همچنین اقدام مداخلهجویانه نظامیان شوروی در حمایت آشکار و بیپروا از تظاهرکنندگان تودهای در روز 5 آبان 1323، موجبات تند شدن انتقادات نویسندگان از این حزب را فراهم آورده است: «حزب توده ایران دیگر آن حزبی نبود که «به هیچ یک از احزاب و مرامهای بینالمللی بستگی ندارد و از آنها متابعت نمیکند» و در مبارزه با استعمار «مفهوم مطلق استعمار را به هر شکل و از طرف هر دولتی که باشد هدف مبارزه خویش ساخته است» حتی اگر دولت شوروی نمیخواست و یا ماهیتاً نمیتوانست امتیاز امپریالیستی و استعماری از ما طلب کند، ولی دفاع از اعطای امتیاز به آن دولت، حزب توده ایران را به دفاع آشکار از منافع استعماری انگلستان کشانید» (ص210) همانگونه که ملاحظه میشود در این فراز و دیگر فرازهای مشابه، حزب توده آماج حملات و انتقادات نویسندگان واقع شده اما در عین حال سعی شده طرف اصلی این ماجرا یعنی دولت سوسیالیستی شوروی به نحوی از تیررس اینگونه انتقادات مبرا بماند و حتی انگیزههای «امپریالیستی و استعماری» از ساحت آن دور بماند و بلکه دستاوردهایی از این اقدام نیز برای ملت ایران، مطمح نظر قرار گیرد: «دولت شوروی با احترام کامل به ملت ایران و بیآن که در توطئههای پنهانی امپریالیستها برای غارت ثروت ما شرکت کند مستقیماً به خود ما مراجعه کرده بود. بدون تردید دولت ایران میبایست پیشنهاد شوروی را مورد مطالعه قرار میداد و سود و زیان آن را در معرض افکار و انظار عمومی میسنجید. ولی دولت سرسپرده ساعد چنین نکرد.
به محض پیدا شدن هیئت اقتصادی شوروی عرصه بر استعمارگران تنگ شد و آنها نتوانستند سنگرهای استعماری دیگری به دست دولت ساعد در کشور ما برپا سازند. امپریالیستها و قرهنوکران داخلی آنها عقب نشستند و این بزرگترین نتیجه مثبت و پیروزی درخشانی بود که از ورود هیئت اقتصادی شوروی عاید مردم ایران گردید.» (ص221) اینهمه، حکایت از نگاه مثبت نویسندگان محترم به دولت شوروی در این برهه از زمان دارد، هرچند که انتقاداتی را بر رفتار این دولت پس از مواجه شدن با پاسخ منفی در قبال درخواستشان وارد میسازند: «آیا بجا نیست که سؤال کنیم پافشاری دولت شوروی برای دریافت امتیاز نفت شمال به استناد وجود امتیاز نفت انگلیس و ایران در جنوب، امتیازی که مظهر توسعهطلبی امپریالیسم انگلستان و دژ استعمار در کشور ما بود، چه پیوند منطقی و چه وجه تشابهی با سیاست لنینی داشت؟» (ص223)
نویسندگان در قبال عملکردهای دکتر مصدق در این مقطع، تلاش کردهاند به طور مستقیم موضعی اتخاذ نکنند و ضمن پرهیز از قضاوتهای ارزشی، صرفاً به روایت موضوعات بپردازند. به عنوان نمونه، در جایی خاطرنشان ساختهاند: «دکتر مصدق سیاست واقعاً ملی هر دولت مستقلی مخصوصاً دول کوچکی نظیر ایران را در عدم واگذاری امتیاز میدانست» (ص214) اما راجع به اینکه آیا از نظر آنها، این طرز تفکر مصدق در آن هنگام، به ویژه در قبال درخواست دولت شوروی، صحیح بوده است یا خیر، قضاوتی صورت نگرفته است. البته با توجه به نظر مثبت و مؤکد نویسندگان مبنی بر ضرورت بررسی درخواست دولت شوروی، طبعاً طرح دکتر مصدق مبنی بر ممنوعیت مذاکره برای واگذاری امتیاز نفت، نمیتواند مورد قبول آنها باشد، اما به هر حال در این زمینه از تخطئه مصدق نیز خودداری شده و تنها نقد بر او در این برهه آن است که چرا وی از امضای طرح پیشنهادی غلامحسین رحیمیان در روز 12 آذر 23 مبنی بر لغو امتیاز دارسی، خودداری ورزیده است: «امضای لایحه رحیمیان از طرف شخص دکتر مصدق ضروری بود.» (ص217)
ورود به فصل پنجم کتاب که تحت عنوان «اوضاع سیاسی کشور در آستانه نهضت دمکراتیک آذربایجان» آمده است، فضای بحث را از مسائل مربوط به نفت و کنشها و واکنشهای صورت گرفته در این حوزه، به حوزه و زمینهای دیگر منتقل میسازد که اتفاقاً بسیار بحث برانگیز و قابل تأمل است و در طول فصلهای ششم، هفتم و هشتم نیز ادامه مییابد. نخستین نکتهای که در اینجا جلب توجه میکند انتخاب نام و عنوان «نهضت دموکراتیک آذربایجان» برای حرکتی است که پس از پایان یافتن جنگ جهانی دوم در سال 1324 شکل گرفت و موجودیت خود را در قالب «فرقه دموکرات آذربایجان» با حاکمیت یک سالهاش بر این منطقه، به نمایش گذارد. به این ترتیب نویسندگان محترم با برگزیدن این عنوان، پیشاپیش حمایت کلی خود را از ماهیت این حرکت و ماحصل آن یعنی فرقه دموکرات اعلام داشتهاند. البته در چارچوب این تحلیل کلی، در لابلای مطالب فصول یاد شده میتوان انتقادات این نویسندگان را به فرقه دموکرات آذربایجان نیز مشاهده کرد و جالب که گاهی مواضع متفاوت درباره این جریان به صورتی درمیآید که خواننده را در فهم دقیق مطالب دچار مشکل میسازد. علت این مسئله میتواند همانگونه که در مورد حزب توده ملاحظه شد، وابستگیهای فکری و سیاسی سابق نویسندگان به این فرقه و نیز سمپاتی آنها به برخی شخصیتهای برجسته آن، به ویژه پیشهوری باشد.
برای ورود به بحث و بررسی موضوع مورد بحث در فصول چهارگانه فوق، همانطور که اشاره رفت، قبل از هر مسئله دیگری، عنوان انتخابی «نهضت دموکراتیک آذربایجان» که یکسره دارای بار مثبت برای این حرکت است، جلب توجه میکند. بیتردید نویسندگان محترم به این نکته توجه داشتهاند که با انتخاب این عنوان، در واقع به مخاطبان خود در همان بدو ورود به این مبحث خاطرنشان میسازند که قصد دارند از یک «نهضت» و حرکت خودجوش، ملی و فراگیر در سطح منطقه آذربایجان سخن بگویند که هدفی جز تأمین منافع همه جانبه مردم این خطه نداشته و به همین دلیل نیز از حمایت و پشتیبانی قاطبه آنها برخوردار بوده است. تلاش این نویسندگان برای ترسیم اوضاع نابسامان سیاسی کشور و عملکرد اشخاصی مانند محسن صدرالاشراف، «دژخیم باغشاه» (ص227) و «جلاد مشروطه خواهان» (ص229) که «بدنامترین و منفورترین عوامل استعمار را در کابینه خود جا داده بود» (ص228) و نیز یادآوری آنچه در دوران رضاشاه به واسطه انتصاب استاندارانی مانند عبدالله مستوفی و اهانتها و تضییقات صورت گرفته از سوی آنها به مردم شریف این خطه رفته بود (ر.ک.به فصل6) و سپس نقب زدن به حادثه لیقوان و درگیریهای میان هواداران و مخالفان حزب توده در این منطقه (ص252) جملگی بدان خاطر است که التهاب موجود در این منطقه برای احقاق حقوق خویش، به خواننده منتقل شود و در این حال، پیدایش فرقه دموکرات آذربایجان که برخواستهها و مطالبات قومی و منطقهای تأکید میورزید، به مثابه یک «نهضت»، مورد پذیرش واقع گردد.
از طرفی، نگارندگان کتاب در فصل پنجم طوری مسئله خروج نیروهای اشغالگر را از خاک ایران پس از اتمام جنگ جهانی دوم مطرح میسازند که خاطر نشان سازند اصرار بر خروج نظامیان شوروی طی موعد 6 ماهه، صرفاً در جهت حفظ منافع قدرتهای استعمارگر غربی بود و در واقع مردم ایران بدین ترتیب بزرگترین حامی خود را در دستیابی به حقوق اساسی خویش از دست میداد: «استعمارگران و نوکران آنها میدانستند که برای حفظ وضع حاضر، محو آثار دموکراسی، تعطیل احزاب و اتحادیهها، توقیف روزنامههای مستقل و آزادیخواه و برقرار ساختن دیکتاتوری مجددی ضروری است و تنها سدی که در برابر انجام مقاصد آنها قرار داشت، وجود نیروهای نظامی شوروی در کشور ما بود. و چون ارتجاع ضمن اعمال شدیدترین فشارها جهت سلب آزادیهای دموکراتیک به فریب و تحمیق مردم نیز احتیاج داشت، لذا به منظور نیل به مقاصد خود شعار «تخلیه فوری کشور از نیروهای بیگانه» را به عنوان پرچم مبارزه برافراشت. مفهوم این شعار در نظر آنها خروج هرچه زودتر نیروهای شوروی از ایران بود.»(ص231) بنابراین پس از «نهضت دموکراتیک» قلمداد کردن جریان شکلگیری فرقه دموکرات، نویسندگان از ارتش سرخ شوروی نیز به عنوان پشتیبان حقوق و آزادیهای مردم ایران در برابر استعمارگران و امپریالیستهای غربی، یاد میکنند.
موضوع بعدی که در سیر مطالب کتاب جلب توجه میکند، دیدگاه منفی گروه جامی در قبال موضعگیری حزب توده درباره مسئله حضور نیروهای شوروی در ایران است. این نویسندگان با اشاره به برخی مقالات و اظهار نظرهای اعضای حزب توده و به ویژه با استناد به مقاله کیانوری در شماره 24 روزنامه «مردم برای روشنفکران» مورخه 11/5/24 که در آن خاطرنشان شده بود: «شرط اصلی برای خروج نیروهای خارجی از ایران این است که آنها نسبت به منافع مشروع خود در ایران اطمینان حاصل کنند و این منظور هم تنها با برکناری و تصفیه دستگاه دولتی و مجلس از کلیه دلالان سیاست استعماری و نوچههای آنها میسر خواهد بود» به انتقاد از این موضع پرداخته و این سؤال را مطرح کردهاند که «آیا دفاع از «منافع مشروع» بیگانگان در خاک ایران، جز تقسیم کشور به مناطق نفوذ، چیز دیگری است؟ و حزب توده ایران که مدافع مناطق نفوذ بیگانگان در کشور است، چگونه جز به منفعت ملت ایران، به منفعت هیچ دولت و قدرتی توجه ندارد؟»(ص236) و در ادامه خاطر نشان میسازند: «توسل به نیروهای بیگانه برای طرد هیئت حاکمه فاسد و ارتجاعی و کسب آزادی و دموکراسی نشان داد که حزب توده ایران به قدرت و کارآیی نیروهای ملی ایمان و اعتقاد ندارد.» (ص237) ادامه دارد ...