تاریخ انتشار : ۲۵ خرداد ۱۳۸۹ - ۱۰:۴۰  ، 
کد خبر : ۱۴۶۷۶۲

گزیده‌ای از کتاب «قتل کسروی» (بخش دوم)


به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در دو بخش منتشر می‌شود. (بخش دوم)

نقد و نظر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران
کتاب حاضر موسوم به «قتل کسروی» مجموعه 3 مقاله و یک ضمیمه است که ناصر پاکدامن در دفاع از کسروی و افکار و اندیشه‌های وی و محکوم کردن قتل او نگاشته است. مقالات در واقع مکمل یکدیگرند و نویسنده، هر یک را در تکمیل مقاله قبلی نوشته و اطلاعات جدیدی بدانها افزوده است.
وی انگیزه اصلی‌اش را از نوشتن مقالات، شکل‌گیری «پرسشی ساده» درباره «قتل کسروی» به دنبال «رسوایی کتابسوزان رشدی» - به تعبیر وی- و صدور حکم اعدامش معرفی می‌کند. در این کتاب علاوه بر پژوهشی درباره قتل کسروی، مواردی از اعتقادات و مواضع سیاسی وی نیز عرضه شده و بعضاً مطالب غیر مرتبط با موضوع اصلی نیز مورد اشاره قرار گرفته است.
مقاله اول تحت عنوان «درباره قتل کسروی» در واقع اجمالی است از دو مقاله بعدی. نویسنده در این مقاله، ماجرای سلمان رشدی را در یک مشابه‌سازی مورد نظر قرار می‌دهد و ضمن اشاره‌ای گذرا به مواضع کسروی به بررسی زمینه‌های قتل وی می‌پردازد و سپس وارد ماجرای زندگی نواب صفوی و قتل کسروی می‌گردد.
مقاله دوم تحت عنوان «باز هم درباره قتل کسروی» به قصد ارائه اطلاعات بیشتر به گوشه‌هایی از حوادث منجر به قتل وی و زمینه‌های آن از دیدگاه نویسنده می‌پردازد و در این رابطه از خاطرات اعضای فدائیان اسلام و دفاعیات دوستان کسروی استفاده می‌کند.
مقاله سوم تحت عنوان «قتل در عدلیه»، بیشتر به تجزیه و تحلیل عوامل و زمینه‌های قتل کسروی می‌پردازد. نویسنده گوشه‌هایی از مواضع سیاسی و اعتقادی کسروی و نزدیکانش را نیز درج می‌نماید و خلاصه‌ای از ایرادات کسروی را در کتاب «شیعیگری» و «بخوانند و داوری کنند» برمی‌شمارد.
زمینه‌های قتل کسروی
در مقاله ‌اول، نویسنده پس از ذکر ماجرای صدور حکم اعدام سلمان رشدی، مقاله یک روزنامه فرنگی را که ذکری از قتل نویسنده‌ای در ایران کرده است(ص12) معبری برای ورود به ماجرای قتل کسروی، قرار می‌دهد و پس از اشاره‌ای اغراق‌آمیز و شعارگونه، اما گذرا و سریع به مقام کسروی که: «...در نقد مذهبی و نوآوری دینی بی‌شک و بی‌اغراق وی یکی از چند تن بزرگترین بزرگان عالم اندیشه و قلم این قرن ایران است»!، انتشار کتاب شیعیگری وی در سال 1321 را موجب اعتراض خشم‌آلود محافل دینی می‌داند و می‌نویسد: «در این ایام دولتیان «رضاخان‌زدایی» می‌کردند تا با افراط و تفریط دوران بیست‌ساله وداع کرده باشند و به این طریق خاصه کدورت از خاطر و خشم از دل روحانیت شیعه بیرون آورند...» و استناد این ادعا جمله‌ای از «فروغی» نخست‌وزیر پس از شهریور 20 است: «به دین هم باید حمایت کرد»(کذا فی الاصل!)
نویسنده در اینجا فقط کدورت‌زدایی از روحانیت را عامل اصلی تحولات پس از شهریور 20 معرفی می‌کند، سپس در این مقاله‌ که از انسجام چندانی برخوردار نیست به فعالیت علما پرداخته است و در صفحات بعد تحلیل نخست خود را تکرار می‌کند.
آقای پاکدامن توجه دارد که پس از برچیده شدن بساط دیکتاتوری رضاشاه در سال 1320 که بنا به ضرورت، یعنی تحولات ناشی از جنگ جهانی و اشغال ایران توسط متفقین، صورت گرفت این تنها روحانیت نبود که مجدداً فعالیت خود را از سرگرفت بلکه گروه‌ها و گروهک‌های ریز و درشت سر از مخفیگاه درآوردند یا تأسیس گردیدند؛ برای نمونه، حزب توده، ملیون و حتی پان‌ایرانیست‌ها نیز فعال شدند، اما - وی همچنین بر تحلیل خود پای می‌فشارد که حکومت می‌خواهد از «مذهب به عنوان سلاح قاطع در مبارزه با کمونیسم و افکار اشتراکی» استفاده کند و مصدق هم البته برای حفظ استقلال ایران و لطمه ندیدن آزادی‌های نورس تلاش می‌کند.»(ص23)
نویسنده در اینجا به جای ارائه تحلیلی منطقی از تحولات پس از شهریور 20، چون مبنا را دفاع از کسروی قرار داده است، به تحلیل‌های جانبدارانه‌ رو می‌آورد. براساس این تحلیل‌ها، همه گروه‌ها - چه چپ و چه راست- خود به خود در وضعیت به وجود آمده فعال شده بودند، الا روحانیت که حکومت می‌خواست از آنها برای مبارزه با کمونیسم و افکار اشتراکی استفاده کند!
واقعیت این است که رضاخان در پی بی‌نتیجه ماندن مشروطه دوم، بر سر کار آمد. انگلیس می‌خواست با ایجاد یک دیکتاتوری کامل، تمامی بنیادهای سنتی را در هم کوبد و به جای آن نظامی متناسب با منافع حداکثری لندن پی‌ریزی کند. لازمه این کار تعطیلی تمامی فعالیت‌های آزادی‌خواهانه بود؛ لذا در دوران رضاشاه حتی فراماسون‌های وابسته به انگلیس هم به دستور لژهای مرکزی فعالیت‌های خود را موقتاً تعطیل کردند تا رضاشاه بتواند بدون هیچ معارضی برنامه دیکته شده را محقق سازد. اما حمله هیتلر به اروپا و روسیه موجب گردید که برای تقویت جبهه متفقین، ایران اشغال گردد و براساس توافق، کشور به سه منطقه تحت نفوذ روس، بی‌طرف و تحت نفوذ انگلیس تقسیم گردید. در این زمان، حزب توده آزادانه فعالیتش را آغاز کرد و احزاب لیبرال فعالیت خود را از سرگرفتند. روحانیت نیز به بازسازی حوزه‌ها پرداخت، اما در همان آغاز با تهاجم جدید و شدید - هم از سوی رجال باقی مانده از دوره رضاشاهی مثل «کسروی» و هم از سوی احزاب چپ و حتی لیبرال- مواجه شد و طبیعی بود که به دفاع از خود بر خیزد و تنها راه موجود هم انتشار کتب و مقالات یا سخنرانی علیه برنامه‌های ضد دینی و افراد ضد مذهب بود که آقای پاکدامن آنها را «مصلحان و نوآوران مذهبی» خوانده است: «شیعیگری با دید انتقادی به مذهب تشیع می‌نگریست و اصول عقیدتی چون مهدویت، غیبت، ظهور وو... را به پرسش می‌گرفت. کتاب (انتشار 1321) اعتراض خشم‌آلود محافل دینی را برانگیخت... نمونه‌ای از این خشم بی‌پایان اهل دین را در نوشته‌های آن زمان آقای خمینی می‌توان یافت.»(ص14)
روح‌الله خمینی در 15 اردیبهشت 1323 در متن کوتاهی که با عنوان «بخوانید و به کار ببندید» در دفتر یادبود کتابخانه وزیری در مسجد جامع یزد می‌نویسد از «روزگار سیاه» اسلام و مسلمانان سخن می‌گوید:... همچنانکه از این سطور هم برمی‌آید در این وانفسای «دین از دست رفت» و در هیاهوی به پا خاسته «واشریعتا» کوششهای کسروی بیش از همه خصومت و خشم اهل دین و شریعت را برمی‌انگیزد.»(صص139-138)
گویا آقای پاکدامن توقع دارد روحانیت همچون گذشته انزوای خود را ادامه می‌داد و حتی از پاسخ‌گویی خودداری می‌کرد! البته این‌گونه تحلیل‌ها، حاصل القائات کسروی و یاران وی است. آنها به طور مرتب و منظم، دولت‌های پس از رضاشاه را «کمپانی خیانت» معرفی می‌کردند و مقصود آنها از خیانت باند حاکم هم، عدول از شیوه دوران رضاشاهی بود! آنها اعتراضشان به دولت‌های وقت این بود که چرا آزادی‌های سیاسی به مردم عطا کرده‌اند و چرا اجازه داده‌اند روحانیت دوباره فعال شود و چرا از رویکرد مجدد بانوان به حجاب ممانعت به عمل نمی‌آورند!
براین اساس کسروی می‌نویسد:
«آنانکه رخت دیگر گردانیده بودند دوباره به عبا و عمامه بازگشتند. آنانکه به گوشه‌ای خزیده بودند بیرون آمدند. بار دیگر با قانونها و دانشها و همه نیکیها نبرد آغاز کردند. بار دیگر آخوندبچه‌ها و سیدبچه‌ها که چغاله گدایی و مفت‌خوری هستند در بیابانها پدیدار شدند...» (ص79)
این مرثیه‌سرایی‌ها و فحاشی‌ها برای چیست؟ چرا دوران رضاشاه دوران قانون، دانش و همه نیکی‌ها قلمداد می‌شود و نویسنده هم که ادعای روشنفکری دارد از این موضع حمایت می‌کند و بدون تعمق، تحلیل‌ها و فحاشی‌های کسروی را مجدداً تکرار می‌نماید؟ آیا نویسنده همانند کسروی متوقع بوده است که روحانیت و نیروهای مذهبی دوباره فعالیت خود را آغاز نکنند؟ آیا از دید نویسنده تنها چپ‌ها و لیبرال‌ها مجازند فعالیت داشته باشند؟ آیا فعالیت بیش از اندازه کسروی و تشکیل گروه ایدئولوژیکی و سیاسی که حتی به شیوه‌ چماقداری و چاقوکشی نیز عمل می‌کرد مشکوک نیست و از برنامه‌های حکومت وقت محسوب نمی‌شود؟
نویسنده در تحلیل‌های خود چنان سردرگم است که به تناقض‌گویی تن می‌دهد. از یک سو بنا به خصلت روشنفکری نمی‌تواند از دوران پس از شهریور 20 و تبعید رضاشاه اظهار خشنودی نکند:
«استعفای رضاخان، یعنی پایان استبداد بیست ساله و جان گرفتن مجدد خواستها و آرزوهای ترقیخواهانه و آزادی‌طلبانه، باز هم آرمانهای انقلاب مشروطیت در دلها جان می‌گیرد و بر زبانها جاری می‌شود... احزاب و سازمانهای سیاسی پا می‌گیرند. اندیشه‌های ترقی، آزادی و برابری رواج می‌یابد... انتخابات مجلس مسئله می‌شود. دولتها لرزان و ناپایدار می‌آیند و می‌روند. دورانی که با اشغال ایران آغاز می‌شود، «سالهای دموکراسی» نام می‌گیرد».(ص74)
و در ادامه می‌نویسد: «اما سالهای اشغال، سالهای آزادی هم هست و زبانها گشوده لاجرم، از استقلال دم می‌زند... دکتر محمدمصدق که تا شهریور بیست در تبعید به سر می‌برد و در انتخابات مجلس چهاردهم به نمایندگی مردم تهران انتخاب می‌شود.»(ص75) از سوی دیگر چون کتاب را برای دفاع همه جانبه از کسروی نوشته است با او همنوا می‌شود:
«حاکمان به رضاخان‌زدایی می‌پردازند و فعالانه به تحبیب قلوب روحانیت دست می‌زنند تا با تقویت مذهب مبارزه با افکار آزادیخواهانه و ترقی‌خواهانه را تسهیل کنند. در این میان روحانیت نیز پایان دوران بیست ساله را تولدی دیگر می‌داند و فعالانه به تنظیم و تمشیت امور خویش می‌پردازد...»(ص76)
جالب است! از دید نویسنده این سال‌های به اصطلاح دموکراسی‌خواهی، رواج آزادی و استقلال‌طلبی و فعالیت احزاب ملی و لیبرال و چپ برنامه حکومت نیست، اما تنها امر برنامه‌ریزی شده فعالیت روحانیت است.
آقای پاکدامن به علت یک‌جانبه‌نگری و دفاع به هر قیمت از کسروی، این چنین دچار تناقض‌گویی و پریشان‌گفتاری می‌شود. از دید او حضور مصدق در مجلس و سپس در حاکمیت و حتی مشارکت حزب توده در تشکیل برخی دولت‌ها، طبیعی و ناشی از «سالهای آزادی است.» تشکیل گروه «با هماد آزادگان» توسط کسروی و توسعه آن به سراسر ایران و ایجاد مؤسسه انتشاراتی و چاپ گسترده کتاب‌هایش و حتی تشکیل «بادی گارد» تا جایی که به نوشته روزنامه «ترقی»: «مریدانی هم به او پیوسته بودند که دستوراتش را «واجب الاطاعه» می‌دانستند. کسروی و مریدانش برای اجرای افکار خود اگر لازم دیدند «شخصاً دفاع» می‌نمایند و «مانع را از میان» برمی‌دارند. «تنبیه» نوبخت مدیر روزنامه آفتاب نمونه‌ای از این اقدامات است»(صص162-161)، همه اینها برنامه‌‌های خود به خودی و ناشی از سال‌های دمکراسی‌خواهی است، اما فعالیت‌های روحانیتی که بر کنار از حکومت‌ها بود و حتی پاسخ‌های آنها به «کسروی» و انتشار آنها و صدور فتوای ارتداد وی، «برنامه حکومت» عنوان می‌شود! خوب است آقای پاکدامن یک‌بار دیگر به کتاب خود مراجعه نمایند. شاید به علت پراکنده‌گویی‌هایی که در کتاب صورت گرفته و عدم انسجام مطالب، ایشان متوجه نشده‌اند که چگونه همه چیز را برای اثبات تحلیل خود به خدمت گرفته‌ و دچار تناقض‌گویی گشته‌اند.
از این بخش که عبور کنیم از دید نویسنده، پاسخ‌های روحانیون علیه کسروی، زمینه‌ساز قتل وی می‌شود. آقای پاکدامن در آغاز، کتاب «کشف اسرار» امام خمینی را که در پاسخ به کتاب «اسرار هزار ساله» حکمی‌زاده - یکی از دوستان کسروی - نوشته شده است، زمینه‌ساز این قتل می‌داند، اما بالاخره اذعان دارد:‌ (در پاسخ به «سازمان وحدت کمونیستی»)
«هنگامیکه خواننده کنجکاو به مقالات «فدائیان اسلام» رجوع می‌کند نه تنها تأییدی بر نظر نویسنده مبنی بر رابطه مستقیم میان نوشته‌های خمینی و ضرب و جرح کسروی نمی‌یابد بلکه به عکس می‌خواند که: «برداشتهای خود را در وجود پیوند بین آیت‌الله خمینی و فدائیان اسلام و قتل کسروی هنوز برای اثبات این پیوند و رابطه مستقیم کافی نمی‌دانیم...»(ص16) و اشاره می‌کند: «در 18 اردیبهشت 1324 هنوز جمعیت فدائیان اسلام تشکیل نشده بود» و «...در آن زمان آقای خمینی هنوز به مقام منیعی در عالم روحانیت نرسیده بود که کلامش چنین مُطاع بیفتد.»(ص17)
آقای «پاکدامن» در ادامه می‌نویسد: «روایت دیگر می‌گوید: ‌«وقتی قضیه کسروی پیشامد کرد مرحوم امینی و چند نفر از علمای آنجا می‌گویند آیا یک مرد پیدا نمی‌شود که به حساب این شخص برسد. نواب تعریف می‌کند که من از این سخن یکه خوردم... گفتم چرا پیدا نمی‌شود و حرکت کردم» (ص18- نقل شده از خاطرات رضا گلسرخی) سپس نتیجه می‌گیرد: «پس صدور فتوای قتل باید از علامه امینی باشد.» این نکته را کتاب نواب صفوی، اندیشه‌ها و مبارزات و شهادت او، نیز به دقت تأیید می‌کند.» (ص18، نقل شده از خاطرات محمدرضا حکیمی: یادنامه علامه امینی) و سپس ادامه می‌دهد که پول این کار را هم آیت‌الله مدنی (شهید محراب)، آیت‌الله خویی (مرجع‌ تقلید) و علامه امینی (صاحب الغدیر) می‌پردازند.(به نقل از نشریه عماد)(ص30)
البته این ماجرا منجر به سوء قصد اولیه به جان کسروی می‌شود. نویسنده، دولت «صدرالاشراف» و «سهیلی» را هم زمینه‌سازان قتل کسروی معرفی می‌نماید. این حاصل پژوهش‌های آقای پاکدامن در مقاله اول است و در مقالات بعدی همین تحلیل با اطلاعات بیشتر تکمیل می‌گردد. آنچه وی در پژوهش خود در خصوص قتل کسروی بدان رسیده حرف تازه‌ای نیست و اسراری را هم بر ملا نکرده است، بلکه تکرار مصاحبه‌ها و خاطرات فدائیان اسلام و آن چیزی است که در تاریخ نقل شده است. «گروه فدائیان اسلام» هم علناً ابراز داشته‌اند که کسروی را به علت «ارتداد» به قتل رسانده‌اند؛ لذا بیشتر تلاش و کوشش نویسنده علاوه بر نقل ماجرای تکراری، معطوف به اثبات این موضوع شده است که کسروی مرتد نبوده، ادعای پیغمبری نکرده و قرآن هم نسوزانده است(البته به این موضوع خواهیم پرداخت).
اما آنچه نو و تازه است، تحلیل و موضع‌گیری نویسنده براساس همان تحلیل‌ها و موضع‌گیری‌های کسروی و دوستانش است که به آن اشاره شد و در مجموع فاقد پشتوانه‌ای اسنادی و صرفاً شعاری و ناشی از نوعی تخیلات سیاسی است تا پژوهشی.
سلمان رشدی و کتابسوزان
نکته دومی که مورد توجه قرار می‌گیرد مقایسه ماجرای «سلمان رشدی» و کسروی است که ظاهراً انگیزه اصلی نویسنده در تدوین کتاب است.
آقای پاکدامن به حواشی فتوا و حکم «امام خمینی» در مورد سلمان رشدی می‌پردازد و متن «تحریرالوسیله» را نقل می‌کند:
«هرکس پیامبر(ص) را «نعوذبالله» دشنام دهد، واجب است بر شنونده که او را بکشد مگر اینکه بترسد بر جان یا عرض خود...».(ص12)
و در جایی دیگر متن حکم را چنین نقل می‌کند: «... هرکس در این راه کشته شود شهید است» (ص11) این سؤال برای نویسنده پیش آمده است که چرا در متن تحریرالوسیله عبارت «مگر اینکه بترسد بر جان یا عرض خود» آمده است، اما در حکم صادره تغییری ناگهانی! صورت گرفته و کسی را که به قتل سلمان رشدی اقدام کند در صورت کشته شدن، شهید دانسته است!
نویسنده می‌پرسد: «علت چنین تغییری (ناگهانی؟) در عقیده و حکم چیست و حکم شرعی آن کدام است؟»(ص12) در حقیقت نویسنده به علت عدم اطلاع از تفاوت فتوا و حکم، این دو را دارای تناقض یافته است و برای وی چنین سؤالی پیش آمده است، در حالی که باید به ایشان عرض شود: اولاً آنچه در تحریرالوسیله بیان شده است «فتوا» است که با نظر دیگر مراجع یکسان است و در اینجا شرایط اجرای فتوا نیز بیان شده است، اما آنچه در مورد سلمان رشدی صادر گردیده، حکم حاکم شرع است و نیازی نیست که در آن لزوماً شرایط نیز بیان شود. ثانیاً چه کسی گفته است که حکم اعدام سلمان‌رشدی به خاطر دشنام به پیامبر بوده است؟ «ارتداد» هم می‌تواند علت صدور حکم باشد.
ثالثاً اگر حتی علت صدور حکم، دشنام به پیامبر بوده، تناقضی در فتوا و حکم نیست. به هرحال، این در اختیار فرد اقدام کننده است. بدین معنی که اگر برای اجرای حکم- که طبق موازین دینی لازم‌الاجراست- فردی بر جان یا آبروی خود بترسد، می‌تواند از اجرای آن خودداری کند و اگر هم اقدام کند و فرضاً کشته شود، شهید محسوب می‌شود. حال چه تناقضی در حکم و فتواست؟ همان‌طور که عرض شد، منشأ صدور حکم مشخص نیست. احتمال دارد با توجه به اینکه سلمان‌ رشدی مسلمان محسوب می‌شده و اظهارات وی در کتاب «آیات شیطانی» به انکار نبوت و توهین به پیامبر اسلام منجر گردیده، حکم قتل صادر شده باشد.
به نظر می‌رسد این‌گونه پرسش‌ها و ورود به مسائلی که نویسنده اطلاعات و آگاهی لازم پیرامون آن ندارد ضرورتی نداشته است و بهتر بود نویسنده به جای مقایسه‌های بجا یا نابجا به موضوع اصلی کتاب می‌پرداخت تا دچار پراکنده‌گویی و طرح مسائل بی‌ارتباط با آن نمی‌شد!
مسئله دیگر اشاره نویسنده به کتابسوزان سلمان رشدی است. او در مقاله خود از به آتش کشیدن کتاب سلمان‌رشدی در هندوستان یاد می‌کند و در آغاز می‌نویسد: «رسوایی کتابسوزان رشدی که به ایران رسید...»(ص9) و در صفحات بعد با اشاره‌ای به گذشته‌های دور و تاریخی اظهار می‌دارد: «کتابسوزی آنهم از سوی حضراتی که قرار است «ز گهواره تا گور دانش بجویند» و از هر که حرفی آموختند تا ابد عبد و عبیدش باشند، چه حکایتها که بیان نمی‌کند!» (ص11)
نویسنده به گونه‌ای حوادث تاریخی مربوط به قرون گذشته را با روز مخلوط می‌کند تا چنین تداعی شود که گویا در ایران پس از انقلاب کتابسوزان وسیعی به راه افتاده است! در حالی که خود می‌داند در ایران چنین اتفاقی نیفتاده است. اما این موضع‌گیری خشم‌آلود وقتی انسان را با تعجب روبرو می‌کند که موضع آقای پاکدامن را در قبال «رسوایی کتابسوزان کسروی» و پیروانش مورد توجه قرار دهیم. وی سخن کسروی را در توجیه کتابسوزان چنین نقل می‌کند:
«یکی از دستاویزهایی که بدخواهان ما پیدا کرده‌اند... داستان کتابسوزان است... دیگر جایی باز نمی‌ماند که بپرسند کدام کتابها را می‌سوزانند؟ سخنشان چیست؟ به ویژه که می‌شنوند از کتابهای سوخته شده دیوان حافظ و کلیات سعدی و مفاتیح‌الجنان و جامع الدعوات است. به ویژه که برخی از بدخواهان از دروغ بستن نیز باز نایستاده چنین می‌پراکنند که ما قرآن را می‌سوزانیم.»(ص58)
موضع آقای پاکدامن در قبال این کتاب‌سوزان چیست؟ گویی از نظر وی دو نوع کتابسوزی داریم؛ خوب و بد: کتاب‌سوزی آن‌هم از سوی حضراتی که قرار است زگهواره تا گور دانش بجویند!
نویسنده در مقاله اول بدون اینکه استدالات کسروی و یاران وی را ذکر کند تنها در یک جمله می‌گوید: «از یاد کتابسوزانش دلها چرکین و اگرنه خشمگین می‌شوند. اما این نوشته و آن کتاب، آن تحقیق و این مقاله کوتاه کسروی را که می‌خوانیم درمی‌یابیم که با یکی از چهره‌های کلاسیک معارف ایران روبرو هستیم و قتل او یکسره بیهوده می‌نماید.»(ص32)
از نظر نویسنده که در قبال این کتاب‌سوزان تنها دل چرکین می‌شود اما کسروی قرآن نمی‌سوزانید و فقط کتاب‌هایی همچون دیوان‌های شعرا و مفاتیح‌الجنان را سوزانده که آن‌هم قابل اغماض است!
«تهمت بزرگ دیگر، تهمت قرآنسوزی است، در صورتی که او نه تنها قرآن را نسوزانیده بلکه همه جا از قرآن به احترام یاد کرده و ارج آن را بیش از دیگران دانسته ‌است، اما آنچه حقیقت دارد کتابسوزان است: هر ساله در روز یکم دیماه کسروی و همراهانش گرد می‌آمدند و هر چه کتاب و نوشته بدآموز داشتند به آتش می‌کشاندند و این روز را «روز به کتابسوزان» یا «عید کتابسوزان» می‌دانستند.»(ص53)
وقتی ملاک بدآموزی و خوب ‌آموزی، سخنان آقای کسروی باشد نتیجه این می‌شود که باید کلیه کتب دینی و عرفانی و شعر و شاعری را سوزانید و البته هدف از این اعمال این‌گونه توجیه می‌شود: «آنچه م.ک.آزاده در این زمینه می‌نویسد... کسروی از این نقشه بدخواهانه آگاهی یافته و زیان بزرگ آن را نیک دریافته بود... با سوزانیدن کتابهای زیانمند شعری و خرافی لزوم نابود کردن اینگونه کتابها را نشان می‌داد.»(ص54)
آقای کسروی و کسرویان در آن روز که قدرت را در دست نداشتند این‌گونه عمل می‌کردند، معلوم نیست اگر حاکم بودند چگونه عمل می‌کردند؟ بدون شک اگر کسروی بر جامعه ایران حاکم می‌شد محصول این حکومت تفاوتی با دوران سیاه رضاشاهی نداشت و چنین افکاری و چنین روشی تنها به حاکمیت یک دیکتاتوری سیاه می‌انجامید؛ جریانی که حتی تحمل سرودن شعر را هم ندارد و هیچ دین و مذهبی جز مذهب خود(!) را برنمی‌تابد و در زمانی که قدرت ندارد، دست به کتاب‌سوزی می‌زند و جشن کتاب‌سوزان به راه می‌اندازد و تمامی دستاوردهای هنری، فکری و تاریخی ملت ایران را نفی می‌کند، جریانی که حتی از پخش خبر ورود یک روحانی از رادیو، بر آشفته می‌شود (ص98) چگونه می‌تواند در صورت حاکمیت احتمالی، آزادی‌های مورد ادعای روشنفکران را تأمین نماید؟ چگونه می‌تواند افکار مذهبی و دینی دیگران را تحمل کند؟ حتی فاشیست‌ها نیز چنین افکاری نداشتند. حداقل آنها به تاریخ خود احترام می‌گذاشتند و تمامی دستاوردهای آن را در زمینه هنر و ادبیات و افکار نفی نمی‌کردند. دفاع آقای پاکدامن از این افکار مافوق فاشیستی برای چیست؟ تنها یک توجیه می‌تواند داشته باشد؛ ضدیت با اندیشه دینی. وقتی پای دین در میان باشد، فاشیستی‌ترین رفتار هم توجیه می‌شود، در این جملات (به نقل از یکی از یاران کسروی) دقت کنید:
«ادبیات هم مانند «تمدن» یک کلمه مبهم و ابزار دست فریبکاران خیانت پیشه شده بود و توده باسواد را سخت بدان مشغول می‌داشت. انجمنهای ادبی در تهران و دیگر شهرها برپا شده و آوازه خود را با صدتجلیل به گوشها می‌رسانیدند. شعر و شاعری ارجمندترین هنرها شناخته می‌شد. برای شعرای گذشته جشنهای هزار ساله و هفتصد ساله می‌گرفتند و چه عنوانها و ارجها که به آنان می‌دادند... کسروی از این نقشه بدخواهانه آگاهی یافته و زیان بزرگ آن را نیک دریافته بود... با سوزانیدن کتابهای زیانمند شعری و خرافی لزوم نابود کردن اینگونه کتابها را نشان می‌داد.»(ص54)
این است حاصل افکار سیاه کسروی. او تنها با دین و مذهب مخالف نبود، بلکه با اندیشه بشری هم سر جنگ داشت. آیا سوزاندن دیوان حافظ، مولانا و سایر شعرا یا کتب عرفانی و مذهبی که ما امروز بدان افتخار می‌کنیم و آنها را در یونسکو به عنوان آثار و مفاخر ادبی، هنری و تاریخی به ثبت می‌رسانیم و محو آثار تمدنی‌مان، روشنفکری است؟!
از همه جالب‌تر نظر نویسنده روشنفکر مدعی آزادی‌خواهی و دموکراسی‌طلبی است که در ادامه این سخنان و برای توجیه آن می‌آید: «پس کسروی قرآن نمی‌سوزانده است بلکه کتابهای «بدآموز» شاعران و شعربافان و صوفیان و عارفان را می‌سوزانده است تا با شاعر پیشگی و شعربافی مبارزه کند و ...».(ص54)
خوب است نویسنده تأملی مجدد در نوشته‌های خود بنماید. آیا این است نتیجه روشنفکری و آزادی‌خواهی؟ البته شاید آقای پاکدامن دچار دگرگونی فکری شده باشد که ما از آن بی‌خبریم.
به نظر می‌رسد دفاع بدون ملاک و معیار از کسروی و افکار و اندیشه‌ها و روش‌های وی موجب گردیده که نویسنده و امثال نویسنده، حتی شعارهایی را که تاکنون می‌داده‌اند فراموش کنند. توصیه می‌شود به همان اندازه که آقای پاکدامن برای سلمان رشدی و کتاب‌سوزانی که علیه او راه افتاده (و البته کسی از آن خبر ندارد جز ایشان) و حتی کمتر از آن، به محکوم کردن کسروی و «روزبه کتابسوزان» وی بپردازد تا حداقل شعارهای گذشته و حال خود را نجات بخشد! و مخاطبان ایشان هم باور کنند که آقای پاکدامن و امثال ایشان، در مواضع آزادی‌خواهی و فرهنگ دوستی خود صادق هستند.
این تناقض‌ها در گفتار و رفتار روشنفکران امثال آقای پاکدامن که از یک سو از آزادی و دموکراسی دم می‌زنند و از سوی دیگر به تجلیل از مواضع کسروی و کتاب‌سوزان وی می‌پردازند، موجب می‌شود که اطمینان مخاطبان از آنها سلب شود و سرانجام، آنها رونق بازار خود را از دست بدهند!
به راستی چرا آقای پاکدامن مجاز می‌داند که کسروی هر کتاب و نوشته‌ای را که با اندیشه‌های وی همخوانی ندارد به آتش بکشد، اما مسلمانان اجازه ندارند آنچه را که به مقدسات و اعتقادات آنان توهین می‌کند از بین ببرند؟!
البته نویسنده در دو موضع از این توجیه کتاب‌سوزی برآشفته می‌شود و از خشم خواننده سخن می‌گوید! (ص63) و در جای دیگر پس از نقل گفتار یکی از پیروان کسروی به اظهار تأسف اکتفا می‌نماید: «... و البته جل‌الخالق».(ص54)
جالب است که پاکدامن در سخنانی اعتراض‌آمیز به این تناقض رفتار و گفتار همفکران خود نیز خرده می‌گیرد و آن را محکوم می‌کند: «حکومتیان تنها ممیزان و سانسور کاران اندیشه و قلم نیستند، مخالفان هم از سانسور لذت می‌برند و چماق تکفیر را به آسانی بر سر و دست رقیبان می‌کوبند و در میان این رقیبان واقعی یا خیالی، نویسندگان بسیارند.»(ص33)
اعتقادات کسروی
موضوعی که نویسنده در مقاله اول و دوم بسیار گذرا و تنها با شعارهایی از آن استقبال می‌نماید، اعتقادات و مواضع ضددینی و سیاسی کسروی در کتاب «شیعیگری» و «بخوانید و داوری کنید»، است. در این کلمات دقت کنید: «بی‌شک و بی‌اغراق، وی یکی از چند تن بزرگترین بزرگان عالم اندیشه و قلم این قرن ایران است.»(ص13)
در اینجا آقای پاکدامن به جای پژوهش در اندیشه‌های کسروی سعی دارد با کاربرد کلمات اغراق‌آمیز ضعف استدلال‌های او و خود را پوشش دهد. وی بدون صلاحیت علمی در دفاع از کسروی برداشت خود را از عقاید وی چنین بیان می‌کند:
«... اساس کار او بر نوعی خردگرایی استوار بود... دین لازم و ضرور زندگی آدمی است، اما هیچ چیز که با خرد تضاد و مغایرت داشته باشد نمی‌تواند در اصل و اساس دین باشد بلکه جمله افزوده اذهان خرافه‌پرست و زائیده امیال زاهدان و عابدان و عارفان ریاکار و دروغین مردم فریب است».(ص13)
بدون شک ملاک «خرد»، آقای کسروی و پاکدامن نیستند تا آنچه را خود نمی‌پسندند خرافه یا زاییده امیال زاهدان و عابدان و عارفان (!) بدانند (و البته مصلحتاً درباره برخی از امور دینی سکوت یا فعلاً آن را تأیید کنند.)
در مواضع نویسنده حتی یک مورد استدلال نمی‌توان یافت و تنها احکامی آمده که وی به سود کسروی یا از زبان طرفدارانش صادر کرده است.
در مقاله سوم، نویسنده با نقل جملاتی از کتاب «شیعیگری»، آن را «نقد صریح و بی‌پروایی از بنیانهای اصلی تشیع» می‌نامد. (ص114) در حالی که کسروی اگرچه صریح و بی‌پروا سخن گفته، اما مبانی فکری تشیع را نقد نکرده است بلکه بدون استدلال، مبانی یا موضوعات مهم و اساسی تشیع را به چالش کشیده و به جای نقد، راه مجادله را در پیش گرفته است. خوب است در این قسمت نظری به اشتباهات نویسنده داشته باشیم:
آقای پاکدامن از قول کسروی می‌نویسد: «شیعیگری به این معنی که خواست ماست از زمان بنی‌امیه آغاز یافته است» و خود ادامه‌ می‌دهد: «معاویه در 680 میلادی یعنی بیست سالی پس از قتل چهارمین خلیفه از خلفای راشدین (41ه.ق./661م.) در می‌گذرد و از آن پس است که نبرد برای قدرت شدت و حدّت بیشتری می‌گیرد.»(ص115)
در حالی که اساساً هم سخن کسروی و هم نویسنده اشتباهی فاحش است؛ چرا که «شیعه» از جانب پیامبر اسلام(ص) به پیروان علی (ع) اطلاق شده است و این مورد تأیید اهل سنت نیز هست. حداقل کاش نویسنده به چند کتابی که در پاسخ کسروی نوشته شده هم مراجعه می‌کرد تا این‌چنین با شعار، بررسی خود را بی‌ارزش نمی‌کرد.
به نظر می‌رسد آقای پاکدامن به مبانی اسلام و به تبع آن تشیع اعتقادی ندارد و تأیید افکار و اندیشه‌های کسروی نیز از روی تبلیغات صورت گرفته، نه اعتقاد. لذا بهتر بود ایشان به تأیید بدون استدلال سخنان یک قرن پیش کسروی که محصول سیاست دوره رضاشاه است نمی‌پرداخت و اصولاً بدان ورود نمی‌کرد!
ضمناً ایشان به لحاظ تاریخی نیز باید بدانند که پس از شهادت امام حسین(ع) و حتی همان زمان نیز میان شیعیان و دستگاه خلافت اموی و عباسی برای کسب خلافت جنگی واقع نگردیده است که جنگ قدرت باشد یا جنگ برای آرمان و اعتقاد! بنا به دلایل متعدد، پیروان ائمه(ع) از تلاش مسلحانه منع گردیده بودند و قیام‌های صورت گرفته نیز بدون مجوز آشکار آنها بوده است. شیعیان و ائمه معصومین تنها جرمشان داشتن اعتقادی متفاوت از حکام بوده و از این رو مظلومانه به شهادت می‌رسیدند. کسروی آن‌گونه که نویسنده در کتاب خود نقل کرده است علاوه بر اشتباهات تحلیلی تاریخی، تشیع را عکس‌العمل ایرانیان در مقابل اعراب می‌داند، در حالی که منشأ تشیع در خود عربستان بوده، سپس در سایر نقاط آن روز جهان اسلام (متصرفات روم و ایران) منتشر گردیده است و تا قبل از صفویه، اکثریت مردم ایران به ظاهر مذهب تسنن داشته‌اند. البته گاهی دولت‌هایی از شیعیان - چه در زمان خلافت عباسی و چه در مقابل آنان (نظیر دیالمه) - تشکیل گردیده که اجباری برای پذیرفتن تشیع نکرده‌اند، گرچه در زمان غیبت، قیام‌هایی که کسروی نیز بدان اشاره کرده از سوی شیعیان صورت می‌گرفته است.
نویسنده، در کتاب خود خلاصه‌ای از «خرده‌های کسروی به تشیع» را از کتاب «شیعیگری» نقل و فارغ از بررسی و نقد آنها نهایتاً مواضع نویسنده را تأیید می‌کند و می‌نویسد: «چنین است گفتار کسروی... امامت نهادی جعلی است و مهدویت افسانه‌ای دروغین، ملایان بیکارگانی خرافه پردازند که مردم را در جهل و نادانی می‌خواهند و با حکومت و دولت هم به اخلال و کارشکنی رفتار می‌کنند» (ص129)
متأسفانه کتاب به جای پژوهش یا نقد و بررسی افکار کسروی یا زمینه‌ای که منجر به قتل وی شد، بیشتر به قصد اعلام موضع سیاسی در قبال سلمان‌رشدی و کسروی نگاشته شده و فاقد جنبه‌های پژوهشی است. نویسنده بدون صلاحیت علمی و حتی بدون پشتوانه اطلاعات دینی، به تأیید مواضعی از کسروی و پیروانش می‌پردازد و احتمالاً می‌خواهد با شعارهایی از این دست، ضعف بینشی و پژوهشی خود را بپوشاند. نقل بخش‌هایی از کتب «شیعیگری» و «بخوانند و داوری کنند» صرفاً با این قصد صورت می‌گیرد که به تخطئه تشیع بپردازد تا آنجا که حتی به محکوم کردن موضع مردم در قبال حکومت‌ها و دولت‌های وقت منتهی می‌شود(ص114) گویی آقای پاکدامن به دنبال بهانه می‌گردد و به هر شیوه‌ای متوسل می‌شود و مسائل بی‌ارتباط را مطرح می‌سازد تا صرفاً محکوم کند! حتی گاهی خود هم متوجه نمی‌شود که از چه چیزی دفاع می‌کند و چه چیزی را محکوم می‌نماید. گاهی به حمایت از دوران رضاشاه برمی‌خیزد و گاهی آن را دوران سیاه می‌نامد؛ گاهی از کتاب‌سوزان کسروی می‌گوید و گاهی آن را محکوم می‌نماید و مواضعی از این دست که بر هیچ پایه‌ای جز بهانه‌جویی و ایرادگیری قرار ندارند. به راستی آقای پاکدامن براساس کدام منطق و با کدام استدلال این چنین حکم صادر می‌کند و «امامت» را نهادی جعلی و «مهدویت» را افسانه‌ای دروغین می‌نامد؟ نویسنده به علت عدم آگاهی از مبانی اسلام و تشیع همانند کسروی ارکانی از تشیع را به زیر سؤال می‌برد که مبانی اعتقادی تمامی مسلمین و همه فرق اسلامی، محسوب می‌شود. مسائلی که پیرامون امامت، مهدویت و شفاعت مطرح گردیده مختص تشیع نیست بلکه همگی مستند قرآنی یا حدیثی دارد، لذا مورد تأیید تمامی فرق مسلمان در طول تاریخ تا به امروز بوده است و تفاوت‌ها تنها در چند و چون یا مصادیق آنهاست.
ضروری است در این بخش به علت اینکه نویسنده بدون صلاحیت لازم وارد ایرادات و اتهامات کسروی به تشیع گردیده و آنها را نقل کرده و مورد تأیید قرار داده است، به این موضوع بپردازیم که کسروی بر چه مبنایی و با چه منطقی این‌گونه موضوعات مهم دینی یا مبانی اسلامی را زیر سؤال برده است. لذا در این قسمت به اصطلاح «خرده»‌های یازده‌گانه کسروی را که نویسنده از کتاب «شیعیگری» نقل کرده است، مورد نقد و بررسی قرار می‌دهیم.
نخستین «خرده» - به گفته کسروی- به تشیع، چنان‌که آقای «پاکدامن» نقل کرده‌، چنین است: «بنیاد شیعیگری بر آن است که خلیفه بایستی از سوی خدا برگزیده شود نه از سوی مردم. ما می‌پرسیم دلیل این سخن چه می‌بوده؟... کتاب اسلام قرآن می‌بود، آیا در کجای قرآن چنین گفته‌ای هست؟... چگونه تواند بود که چنین چیزی باشد و در قرآن یادی از آن نباشد؟(ص119) نویسنده در ادامه می‌نویسد: «در توضیح این خرده، کسروی به مسئله خلافت امیرالمؤمنین می‌پردازد تا نشان دهد که حدیث غدیر خم و انتخاب علی و فرزندانش به عنوان جانشین برحق و برگزیده پیامبر هیچ اعتبار تاریخی ندارد»!!(ص119)
سؤال اینجاست که اگر کسروی حقیقتاً از قرآن و اسلام و احادیث صریح پیامبر اسلام(ص) اطلاعی نداشته و چنین سؤالاتی را مطرح ساخته و چنین احکامی را صادر کرده است، که باید گفت صلاحیت طرح چنین «خرده»‌هایی را هم نداشته است؛ زیرا کسی که مدعی است می‌خواهد دین را اصلاح و آن را از خرافات پاک‌سازی کند، چگونه از ابتدایی‌ترین مبانی دینی اطلاعی ندارد؟ اما اگر کسروی اطلاع داشته است و آیات قرآن راجع به «امامت» را می‌دانسته و احادیث را شنیده و دیده است، پس انکار آنها یا از سر تعمد و به قصد فریب اذهان ساده‌اندیشان و ناآگاهان بوده یا از سر جهالت و سوءفهم خود، که در این صورت نیز باز صلاحیت طرح چنین سؤال‌ها و شبهات یا صدور احکامی نظیر نفی «امامت» را از دست می‌دهد.
اما برای پاسخ به «خوانندگان» و توجه دادن آنان به برخی از این شبهات این نکات را گوشزد می‌کنیم که معلوم نیست مقصود کسروی از طرح این شبهه که «خلیفه» باید از سوی خدا برگزیده شود، چیست. آیا منظور وی همان «امامت» است یا انتخاب «خلیفه»؟ چون وی برای رد اعتقاد شیعیان به تاریخ متوسل می‌شود، در حالی که آنچه –در تاریخ- واقع شده دلیل بر درستی آن نیست. ظاهراً منظور کسروی رد «امامت» به معنایی که شیعیان در نظر دارند، هست. چنانکه در جای دیگری از کتاب «شیعیگری» به همین منظور اشاره می‌کند و می‌نویسد: .... ولی اینکه در پی او یکدسته امامانی باشند و اینان نیز نیروهای خدایی داشته برگزیدگان خدا می‌بوده‌اند، یکباره بی‌دلیل است و در خور پذیرفتن نمی‌باشد.» (شیعیگری، صفحه 36) البته بگذریم که کسروی در اینجا به جای استدلال، تنها حکم صادر می‌کند: «یکباره! بی‌دلیل است! و در خور پذیرفتن نمی‌باشد»! گویا کسروی خود ملاک و معیار حق است و گفتار وی حجت است که این چنین سخن می‌گوید. کسروی همچنین در ادامه می‌نویسد:
«اما درباره امامان نخست باید پرسید: پس از پیغمبر چه نیازی به آنان می‌بوده؟ مگر پیغمبر کار خود را ناانجام گزارده بود که اینان بانجام رسانند؟! دوم کارهایی که از آنان سرزده کدامست که ما بروی جهان کشیم؟! کدام گمراهی را از پیش برداشته‌اند؟! کدام تکانی را پدید آورده‌اند؟! کدام برگزیدگی یا برتری را از خود نشان داده‌اند؟! آری محمدبن علی و جعفربن محمد، پدر و پسر در «فقه» دانشی داشته‌اند ولی آن دانش در مالک و ابوحنیفه و شافعی و احمدبن حنیل نیز بوده است.» (شیعیگری، صفحه 36)
حال که منظور کسروی روشن گردید، باید به نکات ذیل اشاره کنیم: اولاً «امامت» یک اصل قرآنی است و همان‌طور که گفته شد کسروی ناآگاهانه یا تعمداً آن را نادیده گرفته است؛ اصلی که به همین دلیل- قرآنی بودن- مورد اتفاق تمامی فرق اسلامی نیز بوده و هست و حتی وهابی‌ها نیز نتوانسته‌اند آن را منکر شوند. تفاوت تشیع و تسنن در مصداق «امام» و کیفیت تعیین امام است، نه در اصل امامت و لزوم آن. برای مزید اطلاع خوانندگان باید بگوییم در قرآن به دو دسته «امام» اشاره شده است: «و جعلناهم ائمه یدعون الی النار» (سوره قصص- آیه41) «و جعلناهم ائمه یهدون بامرنا» (سوره انبیاء- آیه73 ) یعنی: «قرار دادیم آنها را امامانی که به آتش دعوت می‌کنند» و «قرار دادیم آنها را امامانی که به فرمان ما هدایت می‌کنند.» همان‌طور که می‌دانید «امام» در مفهوم عام آن به معنی الگو بودن در صفات و راهنمای نظر و عمل است. در حقیقت خداوند می‌فرماید: عده‌ای را ما «امام» یعنی الگو و راهنمای ملحدان و منحرفان قرار داده‌ایم که آنان را به جهنم دعوت می‌کنند. به عبارت دیگر، دعوت این دسته از نخبگانی که مردم را به کفر و الحاد دعوت می‌نمایند یا کسانی که در دین خدا انحراف ایجاد می‌کنند و تفسیرهای نابجا و بدون صلاحیت از قرآن و اسلام دارند، همگی دعوتی است که خود آنها و پیروانشان را به جهنم خواهد برد و سرانجامی جز هلاکت نخواهند داشت. قرآن از این افراد – که طبعاً از برجستگان جامعه نیز هستند- به عنوان الگوهای کفرو انحراف یا «ائمه الکفر» یاد می‌کند. در مقابل این دسته، قرآن از امامانی یاد می‌کند که مردم را بر اساس «امر خداوند» هدایت می‌کنند.(یهدون بامرنا).
این نکته نشان می‌دهد که امامان به‌حق تنها به امر خداوند هدایت می‌کنند، نه از جانب خود. پس لازم است که از طرف خداوند هم مأذون و تعیین شده باشند. هرکس از جانب خود مردم را به خود بخواند، مصداق امامانی است که به آتش دعوت می‌کنند و هرکس نیز بدون صلاحیت مردم را به راه‌های انحرافی بکشاند مصداق همین آیه خواهد بود. چنان‌که پیامبر اکرم (ص) در حدیث مشهور منقول از ایشان فرمودند (نقل به مضمون) پس از من، امت به هفتاد و سه فرقه تقسیم خواهند شد که تنها یک دسته از آنها رستگار است. این حدیث نشان می‌دهد که انحرافات در دین که توسط همین امامان ناحق و دروغین صورت می‌گیرد بیشتر از کفر و الحاد است. علی‌ایحال از آیات قرآن چنین استنباط می‌شود که «امامت» اصولاً امری «فطری» است، همان‌طور که پرستش و عبودیت امری فطری است. بدین معنی که هر بشری- بدون استثنا- خدایی را می‌پرستد؛ گروهی خدای حقیقی، گروهی بت‌ها و گروهی هوی و هوس خود را می‌پرستند. چنانچه قرآن می‌گوید: «أرایت من اتخذ الهه هواه» (سوره 45، آیه 23) یعنی آیا ندیدی کسی را که هوس خویش را خدای خود گرفته است؟ یعنی بنده هوا و هوس خویش است و به فرمان آن عمل می‌کند و بر همین اساس قرآن هر بشری را تابع امامی می‌داند. چنانچه در قرآن است: «یوم ندعوا کل اناس بامامهم» (سوره اسرا- آیه 71) یعنی روز قیامت هر گروه از مردم را به امامشان دعوت می‌کنیم. از این آیه چنین استنباط می‌شود که الگو و راهنمای نظر و عمل داشتن، در همه انسانها وجود دارد و افراد بشر با تبعیت از نخبگان جامعه سرانجام یا به هلاکت‌گاه روانه خواهند شد یا به سوی سعادت و نعیم ابدی که وعده خداوند است.
و چنانچه می‌دانیم در مورد امامت در مسیر صحیح و الهی آن، در قرآن چنین آمده است: «قال انّی جاعلک للناس اماما قال و من ذریتی قال لاینال عهدی الظالمین» (سوره بقره- آیه 124) خداوند خطاب به حضرت ابراهیم(ع) می‌فرماید: من تو را «امام» برای مردم قرار می‌دهم و حضرت ابراهیم از خداوند در خواست می‌نماید: و از ذریه و فرزندان من نیز؟ خداوند می‌فرماید: آری، اگر شایسته آن باشند که پیمان من هرگز به ستمکاران نمی‌رسد. این آیه اولاً دلالت بر این دارد که امام باید از جانب خداوند تعیین شود، چون ابراهیم (ع) از خداوند خواست که امامت را در فرزندان او نیز قرار دهد، چنان‌که در ابراهیم نیز قرار داد. ثانیاً عهد الهی امامت تنها به انسان‌های صالح که به «ظلم» آلوده نشده‌اند می‌رسد که مفسران، «ظلم» را نیز در سه مرتبه دانسته‌اند: 1- ظلم به خود(گناه)، ظلم به مردم (پایمالی حق الناس) و ظلم به خداوند (عدم انجام واجبات و پرهیز از محرمات). به عبارت دیگر، «امام» به تعبیر شیعه باید «معصوم» و همان‌طور که گفته شد، از طرف خداوند نیز مأذون و مأمور باشد وگرنه حاصلی جز انحراف از دین نخواهد داشت. علاوه بر آیات قرآن (که به مواردی از آنها اشاره شد)، در احادیث منقول از پیامبر(ص) نیز صراحتاً از «امامت» و امامان سخن گفته شده است(البته خوانندگان توجه دارند که به نص قرآن قول و فعل و عمل پیامبر مبنای حرکت یک مسلمان مؤمن باید باشد و احادیث نقل شده از ایشان راهنمای عمل و نظر هر مسلمانی است، و این امر نیز مورد اتفاق تمامی فرق است) بر اساس حدیث مشهور «من مات و لم یعرف امام زمانه، مات میتهً جاهلیه» (یعنی هرکس بمیرد و امام زمان خود را نشناخته باشد، به مرگ جاهلیت مرده است)، «ابن عمر» برای بیعت کردن به دارالخلافه «حجاج بن‌یوسف ثقفی» نماینده مشهور خلیفه اموی رفت. منظور از نقل این ماجرا این است که آن‌قدر آیات قرآن و احادیث صراحت دارد که هیچ فرقه‌ای نتوانسته آن را منکر شود. اما آنچه مورد اختلاف است بحث در باره مصداق امام است که شیعه تنها امامان «منصوص» را پذیرفته و بنا به استدلال‌هایی که بخشی از آنها عرض شد و مجال ذکر همه آنها در اینجا نیست، تنها از امامان مأذون و معرفی شده از جانب پیامبر باید اطاعت کرد، در حالی که اهل تسنن علاوه بر خلفای راشدین، بعضاً خلفای اموی و عباسی یا حاکمان کنونی را مصداق امام می‌دانند.
اما در خصوص احادیثی که دلالت بر تعیین امام دارد، نه تنها شیعه که حتی اهل سنت هم آنها را نقل کرده‌اند (که لزومی به ذکر آنها در این مقال نیست). بر این اساس پرسش‌های کسروی از قبیل «در قرآن کجا آمده است؟» یا اینکه «مگر پیغمبر کار خود را ناانجام گزارده بود که اینان بانجام رسانند؟!» چیزی جز بهانه‌جویی و ایرادگیری (و به قول خودش خرده‌گیری) نیست. اینکه چرا امام تعیین گردیده و قرآن و پیامبر به پیروی از آنها اشاره کرده‌اند، باید گفت این را از قرآن و پیامبر باید پرسید! اگر کسی به قرآن به عنوان وحی ایمان دارد، با توجه به نص صریح قرآن، به پیامبر به عنوان نبی و رسول نیز ایمان دارد و معتقد است که به گفته قرآن «اطیعو الله و اطیعوالرسول و اولی الامر منکم» و «ما اتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنهُ فانتهوا» و «لکم فی رسول‌الله اسوه حسنه» (یعنی هرچه پیامبر به شما عرضه کرد بگیرید و عمل کنید و هر چه شما را از آن نهی کرد، دست باز دارید و رسول خدا اسوه و الگویی نیکو برای شماست.) (سوره 4، آیه 59 و سوره 59، آیه 7 و سوره 33، آیه 21)
دلایل عقلی بر پیروی از امامان و ضرورت وجود آنان پس از پیامبر نیز فراوان است که برای اختصار، ما از ذکر آنها خودداری می‌کنیم و خوانندگان را به کتب تحقیقی موجود در این زمینه ارجاع می‌دهیم.
اما اینکه کسروی می‌گوید: این امامان چه کرده‌اند و چه گمراهی از پیش برداشته‌اند و از این قبیل ایرادات، باید گفت: برای یک مسلمان معتقد که به دنبال رستگاری و نجات است، پیروی از امامان به حق است که او را به این مهم می‌رساند و همین بزرگترین دلیل بر خدمات آنها به دین خداوند است و بزرگترین کار و بزرگترین هدایت است که امثال کسروی چون بدان نرسیده‌اند آن را منکر می‌شوند (اذلم یهتدوا به فسیقولون هذا افک قدیم: چون بدان هدایت نیافته‌اند می‌گویند این جز افترایی قدیمی نیست) (قرآن سوره46، آیه 11)
البته ضروری است در اینجا به این نکته نیز توجه کنیم که بسیاری از اهل تسنن به امامت و خلافت امویان و عباسیان و عثمانیان اعتقادی نداشته‌اند و‌آنها را مصداق «امام» نمی‌دانسته‌اند و امروز نیز نمی‌دانند. بسیاری از آنان حتی به ائمه شیعه به عنوان «امام» در مفهوم عام آن اعتقاد داشته‌اند، به ویژه عرفا و اهل تصوف که کسروی با آنها نیز از در مخالفت و معاندت برآمده است. فی‌المثل مراجعه کنید به تذکره الاولیای عطار نیشابوری که از امام محمد باقر(ع) و امام جعفر صادق(ع) تبرکاً در پایان کتاب خویش به عنوان امام و اولیای الهی نام می‌برد. او در مورد امام صادق علیه السلام می‌گوید: «امام همه محمدیان بود» و از پدربزرگوار ایشان به عنوان «امام» یاد می‌کند. همان‌طور که ملاحظه می‌شود برخلاف نظر کسروی و دنباله‌روی نویسنده کتاب از وی، نه تنها امامت نهادی جعلی نیست، بلکه قرآنی و نبوی و اصلی فطری و به معنای عام مورد اتفاق تمامی فرق مسلمین است. پس این شیعیان یا مسلمانان نیستند که «از طریق آموزشهای اسلامی دور افتاده‌اند».(ص113) بلکه کسروی و پیروانش و امثال آقای پاکدامن- که ندانسته و طوطی‌وار گفته‌های وی را بازگو می‌کنند- از طریق آموزش‌های اسلامی دور افتاده‌اند!
سایر «خرده‌»‌های کسروی نیز به علت عدم اعتقاد وی به «امامت» و نیز به «حدیث» و اصولاً بی‌اعتقادی به نبوت و رسالت طرح گردیده‌اند، وگرنه تمامی آنها یا مستندات قرآنی دارند یا براساس احادیث منقول از طریق عامه و خاصه (سنی و شیعه)، به صورت اعتقاد عمومی در آمده‌اند.
ثانیاً واقعیت این است که کسروی و پیروان وی تنها به خاطر عناد و کینه‌توزی به تشیع و شیعیان به این‌گونه ایرادهای سطحی و بی‌پایه متوسل نگردیده‌اند، بلکه چنانچه از فحوای کلام آنها برمی‌آید اصولاً به اسلام و مبانی آن، قرآن، رسالت و نبوت هم اعتقاد نداشته‌اند؛ البته کسروی هیچ‌گاه صراحتاً و رسماً جرئت انکار نداشت و کفر و انکار خود را با زیرکی در لفافه‌ای از جملات مبهم و چند پهلو می‌پوشانید تا بتواند مردم را به عنوان یک مسلمان معتقد بفریبد. اگر کسروی حقیقتاً به اسلام به عنوان دینی که خداوند از طریق پیامبر اسلام آورده است، ایمان داشت پس چرا حتی در یکی از کتب و یادداشت‌های خود صراحتاً بدان اذعان نمی‌کند؟ کسروی هر جا از اسلام یاد می‌کند تنها به عنوان یک واقعیت تاریخی بدان نظر دارد نه به عنوان یک حقیقت الهی. وی در آغاز کتاب «در پیرامون اسلام» (البته به نام گروهی است که وی بنیان گذاشته، اما عبارت‌ها گویای نثر خود اویند) می‌نویسد:
1- اسلام دوتاست نخست باید دانست اسلام دوتاست: یکی اسلامی که پاکمرد عرب هزار و سیصد و پنجاه سال پیش بنیاد نهاد و تا قرنها بر پا میبود، و دیگری اسلامی که امروز هست و برنگهای گوناگون از سنی و شیعی و اسماعیلی و علی‌اللهی و شیخی و کریمخانی و مانند اینها نمودار گردیده. این دو را اسلام مینامند، ولی یکی نیستند و یکباره از هم جدایند و بلکه آخشیج یکدیگرند، بدو دلیل 1) دلیل جستجو: ما از آن اسلام آگاهی داشته نیک می‌دانیم که جز این میبوده. آن یک دین پاک بت‌شکن میبود» و این یکرشته کیشها بی‌سراپا بت‌پرستی و آلودگیست.
2) دلیل نتیجه: آن اسلام مردم پراکنده و زبون عرب را یک توده گردانیده بفرمانروایی نیمی از جهان رسانید...
2- از آن اسلام چیزی باز نمانده باید آشکاره گفت: از آن اسلام چیزی باز نمانده. دینی که پاکمرد عرب بنیاد گذاشت دو رویه میداشت، یکی راهنماییهای باوری و دیگری بنیادگزاری‌های سیاسی (تشکیلات)... امروز همه اینها بهم خورده و از میان رفته، آنکه باور ماست امروز مسلمانان مغزهاشان آکنده از هرگونه گمراهیست. گذشته از آنکه گنبدپرستی و مرده‌پرستی که رنگهای دیگر بت‌پرستی در میان مسلمانان رواج بیاندازه می‌دارد، گمراهیهای رنگارنگ دیگر نیز- از پندارهای پوچ صوفیان، و بافندگیهای فلسفه یونان، و بدآموزیهای باطنیان، و یاوه‌سراییهای خراباتیان و مانند اینها درمیانست. پس از همه در سالهای آخر بدآموزیهای گوناگون اروپایی نیز رواج یافته و بروی آن نادانیها آمده است...» (در پیرامون اسلام، چاپ کننده: کوشاد باهماد آزادگان- تهران- خرداد 1325)(اشتباهات و تأکیدها همه از نویسنده است)
آنچه کسروی در این‌جا بیان کرده سرتا پا مغلطه و سفسطه است؛ زیرا که مدعی است مذاهب مختلف اسلامی همه ضد (آخشیج) اسلام حقیقی‌اند، در حالی که اولاً همه این مذاهب ضداسلام نیستند، بلکه باید گفت اکثراً در برداشت‌ها و تفسیر خود از اسلام دچار انحراف و اشتباه گردیده‌اند و البته ممکن است مذاهبی نیز ضد اسلام حقیقی باشند.
ثانیاً کسروی چگونه از آن اسلام حقیقی آگاهی داشته و «نیک می‌داند که جز این می‌بوده»؟! اگر منظور، اصل قرآن و احادیث صحیح است که همه مسلمانان از آن نیک آگاهند و آن را می‌خوانند و بدان معتقدند. اگر هم منظور، برداشت‌های خود کسروی از اسلامی است که آن را حقیقی معرفی می‌کند و «جز این که هست می‌بوده»، چرا آن را عرضه نکرده است تا همگان بدانند تفاوت این دو اسلام در چیست؟!
ثالثاً اگر ملاک اسلام حقیقی این است که - به قول کسروی- مردم پراکنده و زبون عرب را یک توده گردانیده و بفرمانروایی نیمی از جهان رسانید، پس آیا هر جریان باطلی هم مردم را متحد سازد و به قدرت برساند، از حقیقت بهره‌ دارد؟ آیا ملاک حقیقی بودن یا غیر حقیقی بودن صرفاً داشتن قدرت و به فرمانروایی جهان رسیدن است؟!
رابعاً کسروی مدعی است از اسلام حقیقی چیزی باقی نمانده و براساس همین نظر غلط خود دین جدیدی را - متفاوت از اسلام- عرضه کرده است، در حالی که هنوز نتوانسته ادعای خود را اثبات نماید. کسروی هیچ استدلالی برای این گفته‌اش که «از آن اسلام چیزی باز نمانده» نمی‌آورد و تنها ادعایی را مطرح می‌کند و آن را اثبات شده می‌پندارد و بدون دلیل و برهان براساس این نتیجه‌گیری واهی، کاخ خیالی دین جدید خود را بنیان می‌نهد؛ در حالی که حتی اگر بپذیریم اسلام‌های کنونی یکسره باطل و ضد یکدیگرند، باز هم متن قرآن و احادیث پیامبر(ص) باقی است و می‌توان از روی آنها و با بررسی درست و صحیح، به حقیقت اسلام پی برد؛ و لذا نیازی به حکم‌های واهی صادر کردن نیست. با چه استدلالی کسروی ادعا می‌کند آن «راهنمایی‌های باوری» به هم خورده است؟ آیا قرآن به هم خورده یا تحریف شده است؟ کسروی هیچ مشخص نمی‌کند منظورش چیست و تنها کلماتی مبهم و به دور از منطق، بیان می‌کند و آن‌ها را مبنای نتایج غلط و اشتباهات فاحش خود قرار می‌دهد.
خامساً آیا از میان رفتن «بنیادگزاری‌های سیاسی» (کذا فی‌الاصل!) دلیل بر نابود شدن اسلام است؟ کسروی تعمداً‌ خلافت و تشکیلات سیاسی خلافت فاسد اموی و عباسی را میراث حقیقی پیامبر(ص) و اسلام می‌‌نمایاند و از میان رفتن آن را دلیل بر نابودی اسلام می‌گیرد. در حالی که هم شیعیان و هم بسیاری از اهل تسنن تشکیلات سیاسی اموی و عباسی را اصولاً‌ اسلامی نمی‌دانند که از میان رفتن آن نابودی اسلام تلقی‌ می‌شود. مشکل از اینجاست که کسروی، قرآن را قبول ندارد و اصولاً به عنوان وحی بدان معتقد نیست و آن‌گاه می‌خواهد حکم بطلان اسلام را صادر کند! او می‌گوید: «کتاب کدام اسلام قرآنست!!... بهرحال با بودن قرآن بوده که اینهمه گمراهیها و نادانیها پدید آمده اگر قرآن توانستی جلو گمراهیها را گیرد که تاکنون گرفته بودی...»!! بالاخره معلوم نشد که کسروی «قرآن» را کتاب اسلام اول می‌داند یا دوم؟! اما معلوم شد که وی اصولاً قرآن را باور ندارد و البته چنین کسی حق ندارد راجع به انحراف در اسلام یا اصلاح دین هم سخن بگوید. پس به صراحت معلوم می‌شود که- برخلاف نظر آقای «پاکدامن»- کسروی هیچ یک از مبانی اسلامی را باور نداشته و اسلام را یک جریان فکری بشری که تنها برای زمان خود مفید بوده است معرفی می‌کند و نتیجه‌ می‌گیرد که باید دین جدید را عرضه کرد. به همین جهت است که کسروی حتی به نفی و رد نبوت می‌رسد و به صراحت ختم نبوت را مردود می‌داند: «... آن معنی با آئین خدا ناسازگار است. آنگاه حال کنونی اسلام بناراست بودن آن معنی گواه می‌باشد... این معنی اگر خواست آن پاکمرد بودی چون در یک زمینه بزرگ و ارجداریست به یکبار (آنهم بزبانی ناروشن) بس نکردی... در خود قرآن آخشیجهای آن معنی هست...» (همان کتاب صفحه 57) (تأکیدها همه از نویسنده است) باز هم سفسطه و تناقض‌گویی! اگر کسروی قرآن را قبول ندارد پس چرا در مورد آن یا براساس آن بحث و استدلال می‌کند؟ اگر هم قبول دارد پس چرا آن را دارای تضاد و تناقض (آخشیج) معرفی می‌نماید؟ کسروی می‌خواهد برای نفی «ختم نبوت» که صراحتاً در قرآن آمده است، به خود قرآن متوسل شود! و در یک سفسطه و تناقض‌گویی آشکار، قرآن را از زبان پیامبر (و نه وحی الهی) معرفی می‌کند وآن را دارای ابهام (زبان ناروشن) و دارای تناقض (آخشیج) می‌داند.
معلوم نیست «ختم نبوت» با کدام «آیین خدا» ناسازگار است. اگر آیین اسلام منظور است که قرآن به صراحت آن را بیان داشته است، اگر هم منظور کسروی از آئین خدا، همان آیین کسروی است که آن سخن دیگری است. جالب‌تر از این، استدلال‌ دیگر کسروی در نفی ختم نبوت این است که حال کنونی اسلام به نادرست بودن ختم نبوت گواهی می‌دهد! پس باید نبوت ادامه داشته باشد تا امت اسلام از جهل و انحراف و چند دستگی نجات پیدا کند، و طبیعی است که با نفی ختم نبوت، نبی بودن کسروی اثبات خواهد شد! پس: کسروی پیامبری است از پیامبران خداوند که دین جدیدی آورده است!
کسروی از یک‌سو پرهیز دارد که اصل نبوت را بپذیرد و از سوی دیگر ختم نبوت را نمی‌پذیرد!! اگر نبوتی در کار نیست و آن‌گونه که شاگرد بلافصل وی ذکر می‌کند که کسروی گفته است: «من از نام پیغمبر بیزارم... این بیزاری از نام پیغمبر در بیش از ده جای نوشته‌هایش آمده و بارها این نسبت را که ادعای پیغمبری کرده باشد تکذیب کرده.» (ص55) پس چرا «ختم نبوت» را منکر می‌شود؟! اگر اصولاً‌ خداوند تاکنون پیامبری نفرستاده است دیگر پایان پیامبری چه معنایی می‌تواند داشته باشد که بخواهیم آن را نفی هم بکنیم یا به عبارت دیگر بگوییم: نه! پیامبری ختم نشده است و اکنون در زمان حال بیش از پیش به پیامبر نیاز است!! واقعیت این است که کسروی دچار پریشان‌گویی و تناقضات آشکاری شده که تنها و تنها ناشی از کینه توزی و عنادورزی وی است. او هم می‌خواهد اسلام را نفی کند و هم خود را مصلح دینی معرفی نماید؛ هم می‌خواهد پیامبری را نفی کند و هم خود را پیامبر جدید بداند؛ هم می‌خواهد اسلام را تأیید کند و هم برای اثبات اینکه خود دنباله اسلام جدید است آن را نفی کند!
وگرنه چه معنی دارد که کسروی بگوید: «در خود قرآن آخشیجهای آنمعنی هست»! اگر در قرآن آیاتی است که مخالف و متناقض با آیه ختم نبوت است، چرا کسروی آنها را بیان نکرده است؟!
تناقض‌گویی‌ها و لاطائلات کسروی به همین جا پایان نمی‌پذیرد. او در ادامه سخنان خود می‌گوید: «با همی و یگانگی همه مسلمانان، فرمانبرداری از خلیفه (اولوالامر)، جنگ با بی‌دینان (جهاد) سه پایه استوار اسلام می‌بود و امروز هر سه این پایه‌ها از میان رفته. از اینجاست می‌گوئیم: از آن اسلام چیزی بجا نمانده.» (در پیرامون اسلام، ص57) تأکیدها و توضیحات از نویسنده است.
آیا اسلام فقط همین سه پایه را دارد؟! این اصول را کسروی از کجا آورده است؟ آیا اسلام سه اصل دارد به نام وحدت، اطاعت از اولوالامر و جنگ با کفار دارد؟! اصول و فروع اسلام برای هر مسلمانی مشخص است. اصول اسلام عبارت است از توحید، نبوت معاد، امامت و عدل، واجبات و محرمات اسلام نیز مشخص است، اما کسروی با تحریف این اصول و جایگزین کردن مسائل دیگری به جای آن، می‌خواهد این نتیجه را بگیرد که چون وحدت مسلمانان از میان رفته است و دیگر کسی از اولی‌الامر اطاعت نمی‌کند و با کفار نمی‌جنگد پس اسلام از میان رفته است!
اما سؤال این است که چرا کسروی تحریفاتی آشکار دارد و خود می‌بافد و خود می‌دوزد؟ آیا اطاعت از اولی‌الامر را که همان اطاعت از امام است به اطاعت از خلفا تعبیر کردن چیزی جز تحریف اسلام است؟ حتی آنان که اطاعت از خلفا را واجب می‌دانند، بدین علت است که اصلی به نام امامت را پذیرفته‌اند و اطاعت از خلیفه را اطاعت از امام معرفی می‌نمایند، یا چرا «جهاد» فقط جنگ با کفار معنی شده است، در حالی که «جهاد» معنای وسیع‌تری دارد و جنگ در قرآن به نام «فتال» آمده است. جهاد به معنی تلاش و مبارزه است که شامل جهاد علمی (زبانی و قلمی)، جهاد با نفس و جهاد با کفار و متجاسرین نیز می‌شود، نه اینکه جهاد فقط جنگ با کفار است. بر این اساس است که قران می‌فرماید «والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا» (یعنی کسانی که در راه ما تلاش می‌کنند آنها را به راههای خویش هدایت می‌کنیم). از طرف دیگر چون کسروی کفار را همان «بت‌پرستان» می‌داند، چنین نتیجه‌گیری می‌کند که چون بت‌پرستی از میان رفته پس جهاد هم از میان رفته است. اما در تناقضی آشکار مسلمانان را دچار بت‌پرستی نیز می‌داند! این خلاصه‌ای از آموزه‌های کسروی است.
کسروی چون قرآن را به عنوان وحی ‌نپذیرفته و اصولاً به وحی اعتقاد ندارد نمی‌تواند به استناد آن اسلام را قبول کند؛ لذا چنان‌که دیدیم، سر از انکار قرآن، نبوت و اسلام در می‌آورد. اگر به راستی آن‌گونه که نویسنده و پیروان کسروی می‌گویند او به اسلام اعتقاد داشته و تنها قصدش پالایش دین بوده، پس چرا دین جدیدی به نام پاکدینی اختراع کرده است؟ اگر کسی ادعای خرافه‌زدایی از دین را دارد لزوماً باید مستندات قرآنی و حدیثی خود را عرضه کند وگرنه سخنان وی چیزی جز کفر و انکار اصول دین نخواهد بود.
به همین علت کسروی با خشنودی از محو اسلام سخن می‌گوید: «... آیا اینها دلیل از میان رفتن اسلام نمی‌باشد؟ آری شما اگر می‌توانید اسلام را باز گردانید و کشوری بنام آن دین برپا کنید، دعوی سررشته‌داری یا فرمانروایی نیز توانید کرد»(همان کتاب، ص128) خوشبختانه حوادث پس از دوران سیاه رضاشاهی نشان داد که نه تنها اسلام - علی‌رغم میل قدرت‌های حامی پهلوی و تئوریسین‌های آن دوران، مثل کسروی- از میان نرفت بلکه زمینه‌ها بیش از پیش برای تحقق نظام اسلامی آماده گردید، چنان‌که امروزه شاهد آنیم و مسلمانان - به گفته کسروی - دعوی «سررشته‌داری» کردند!
کسروی بر اثر تخیلات واهی خود دوران دین و اسلام را تمام شده می‌دانست؛ چرا که رفتار رضاخان را در براندازی بنیادها و شعائر دینی به گونه‌ای دریافته‌ بود که گویی دیگر اثری از دین برجا نخواهد ماند. اگر کسروی برای اثبات مدعای خود به شیوه سلفیون که آنها نیز مدعی خرافه‌زدایی و بازگشت به اصالت اولیه اسلام بوده‌اند، عمل می‌کرد شاید موفق می‌شد به اهدافش برسد، همان‌طور که وهابیون سلفی، به اهداف خود رسیدند و خرافی‌ترین و واهی‌ترین اعتقادات را به نام دین و اصلاح دین و بازگشت به پاکی اولیه اسلام! به جهان اسلام و مسلمانان تحمیل کردند. کسروی «وهابیت» را سرمشق خود قرار داده بود و می‌گفت: «آری وهابیان از رو آوردن به قرآن به نتیجه نیکی رسیده‌اند و در میان مسلمانان بهترین گروه می‌باشند.» (کتاب در پاسخ بدخواهان، ص56)
اما اگر روش آنها را برگزیده بود و از سر دروغ هم خود را موافق قرآن و اسلام نشان می‌داد، شاید موفق‌تر می‌بود!
البته این توهمات درباره از میان رفتن دین یا حداقل ضعیف شدن آن تا حدی که دیگر قدرت عرض اندام در امور دنیوی را ندارد، تنها اندیشه کسروی نیست، بلکه هم انگلیسیان و هم جانشینان آنها پس از جنگ جهانی دوم، یعنی آمریکائیان، بر این باور غلط بودند. آنها فکر می‌کردند با اقداماتی که به دست «رضاشاه» در ایران انجام دادند، یعنی در هم کوبیدن تمامی نهادهای سنتی و جایگزینی نهادهای غربی به جای آنها و سپس پی‌گیری مجدانه آن در زمان محمدرضا پهلوی، کار اسلام تمام شده است و دین تنها در بخش‌هایی از مردم، آن‌هم به صورت اعتقادات فردی، باقی مانده و زندگی به صورتی کاملاً سکولار درآمده است و کسروی هم به تقلید از آنها چنین سخنانی را می‌سرود و از محو اسلام سخن می‌گفت و خوش‌باورانه می‌خواست دین جدیدی را که خود اختراع کرده بود و بر اساس «خواست خدا» می‌دانست به جای اسلام، عرضه کند.
اصول پاکدینی
کسروی اصول «پاکدینی» خود را چنین مطرح می‌کند:
1- جهانرا آفریننده و دارنده‌ای هست و جز او کسی را در کارهای این جهان دستی نیست...
2- این جهان دستگاهی در چیده و بسامانست...
3- آدمی برگزیده آفریدگانست...
4- در جهان و همچنین در کالبد آدمی نیک و بد توأم است
5- در پشت سرگمراهیها و کجرویها... یکرشته آمیغهای بسیار ارجداری هست... در کالبد آدمی نیرویی بنام خرد، برای شناختن آن آمیغها و یافتن آن شاهراه نهاده شده...
6- روان با مرگ تن نابود نگردد...
اینهاست آنچه هر دین باید (کم یا بیش) بخواهد و پی کند. اینهاست که باید بنیاد هر دینی باشد...» (کتاب در پیرامون اسلام، صفحه 52)
و در پایان می‌نویسد:
«... پاکدینی جانشین اسلام است. دنباله آنست. در گوهر و بنیاد جدایی در میانه نمی‌باشد. جدایی در راه و برخی پایه گزاریهاست، و این بایستی باشد. خواست خدا چنین میبوده، آیین او این می‌باشد.» (همان، صفحه 64)
همان‌طور که ملاحظه می‌شود، کسروی دین جدیدی را به جای اسلام بنیان‌گذاری می‌کند و در اصول پاکدینی خود نه از نبوت و نه از سایر ارکان اعتقادی و عملی اسلام نامی نمی‌برد، بلکه همه آنها را یکسره حذف می‌کند! وی صراحتاً نیز می‌گوید: «جدایی در راه» و «برخی پایه‌گذاری‌هاست»!حال تلاش نویسنده و پیروان کسروی برای تبرئه وی از ادعای پیامبری کردن یا قرآن سوزانیدن راه به جایی نمی‌برد. او بر اثر حماقت خود مرتکب کتاب‌سوزی می‌شد و قرآن می‌سوزانید. او فکر می‌کرد و دچار این توهم بود که علاوه بر نابود ساختن آثار برجسته‌ای چون دیوان حافظ و آثار دیگر شعرا و عرفا با سوزاندن کتب دینی و قرآنی، اسلام محو می‌شود. او در حقیقت با اندیشه‌های خود قرآن را سوزانید و اسلام را نفی و ادعای پیامبری کرد و دین جدیدی عرضه داشت و با زیرکی آن را ادامه اسلام معرفی می‌کرد. هر چند ادعای پیامبری او از سنخ ادعاهای دیگران نبود. او همان‌طور که مشاهده شده از میان رفتن اسلام و بنیان‌گذاری «پاکدینی» را که در اصول و مبانی با اسلام متفاوت است، خواست خدا می‌دانست و خود را آگاه از خواست خدا معرفی می‌کرد. وی صراحتاً اظهار داشت: «آیین او این می‌باشد»! اگر کسی مدعی وحی نباشد چگونه می‌تواند چنین ادعایی کند؟ به هرحال چه او ادعای پیامبری کرده باشد چه نکرده باشد، چه قرآن سوزانیده باشد یا نسوزانیده باشد، این گفته‌ها و عملکردها برای اثبات افکار انحرافی کافی است.
اما در مورد سایر خرده‌های کسروی نیز این نکته را باید معروض داشت که به آنها صرفاً در چارچوب دین می‌توان پاسخ گفت و امری درونی است. بدین معنی که تا کسی به اسلام و قرآن باور نداشته باشد طبعاً نمی‌توان مسائلی نظیر امامت یا ویژگی‌های امام را برایش بیان کرد. فی‌المثل خرده‌هایی نظیر: «اینکه کسی در خانه نشیند و خود را نهانی خلیفه خواند و دسته کمی را بر سر خود گرد آورد و به آنان بسپارد که به کسی نگوئید و تقیه کنید...» (ص119) در چارچوب اعتقاد به دین و مذهب قابل توضیح است. در عین حال، کسروی باز هم با مغالطه و سفسطه مسائل خود را بیان می‌دارد، چون خانه‌نشینی ائمه از سر اضطرار و ضرورت بوده است وآنها خود را «خلیفه» (به مفهوم خلافت مصطلح) نمی‌خوانده‌اند، بلکه خود را «امام» معرفی می‌کرده‌اند و برخلاف نظر خرده گیرنده، ایران را به همگان نیز اعلام داشته و به یاران نزدیک خود نیز گفته بودند که بیان کنید.
یا در مورد خرده سوم و چهارم و پنجم که «خدا جهان را به پاس هستی ما پدید آورده است»، «... آنان را در پهلوی برانگیختگان نشانیده، بلکه بالاتر از آنان گردانیده‌اند»، «چهارده معصوم همه کاره دستگاه خدایند» همه را وقتی می‌توان پاسخ داد که خرده گیرنده دستکم به قرآن و وحی و حدیث معتقد باشد. اگرچه باز کسروی به دروغ‌گویی هم متوسل می‌شود وقتی می‌گوید شیعیان باور دارند که ائمه، در گردانیدن جهان، یاوران او (خدا) می‌باشند، در حالی که هیچ شیعه‌ای چنین باوری ندارد، یا اینکه نویسنده «قتل کسروی» اظهار می‌دارد، کسروی نشان داده است که: «حدیث غدیر خم... هیچ اعتبار تاریخی ندارد»!! ما پاسخ این‌گونه سؤالات را به کتب متعددی که در این زمینه نوشته شده است ارجاع می‌دهیم از جمله به «الغدیر» مرحوم «علامه امینی» تا خوانندگان بدانند که غدیر خم نه تنها به عنوان یک واقعه تاریخی، بلکه احادیث آن به طرق مختلف از اهل سنت نیز نقل گردیده و از مشهورات است، منتها تفاوت در استنباط از کلمه «مولا» است که پیامبر فرمود: «من کنت مولاه فعلی مولا».
اهل سنت مولا را صرفاً به معنی «دوست» گرفته‌اند یا حتی در تعریف کلمه «شیعه» در احادیثی بدین مضمون: «یا علی انت و شیعتک هم الفائزون» (ای علی تو و پیروان تو رستگارانند) که اهل سنت هم فراوان نقل کرده‌اند، به تحریف در کلمه شیعه یا مولی دست می‌زنند، چنان‌که «امام» را نیز به مفهوم عام آن مطرح می‌کنند. عل‌ایحال غرض از ارائه چنین پاسخ‌هایی، مطرح کردن این موضوع با خوانندگان است که ایرادات کسروی و بازگویی آن توسط همفکرانش پاسخ‌های مشخص و قاطعی دارد که فرد طالب حق و جستجوگری می‌تواند پاسخ صحیح این مسائل و شبهات را بیابد، وگرنه کسی که به دنبال خرده‌گیری و بهانه‌جویی است، طبعاً نمی‌تواند راه به جایی ببرد.
در خصوص خرده ششم، یعنی گنبد و بارگاه ساختن بر مزار ائمه باید گفت که قرآن در ذکر ماجرای اصحاب کهف به این مسئله اشاره دارد. بدین معنی که پس از رحلت اصحاب کهف بر سر ساختن بنای یاد بود بر مزار آنها یا ایجاد یک مسجد در میان مردم اختلاف افتاد. اما قرآن می‌گوید کسانی که معتقد به ساختن مسجد بودند، غلبه یافتند و لذا مسجدی بر سر مزار آنها برپا شد تا هم بنای یادبودی ‌باشد و هم محل عبادت: «قال الذین غلبوا علی امرهم لنتخذن علیهم مسجدا» (سوره کهف- آیه 21) و اتفاقاً آنچه مورد اختلاف یکی از فرق اهل سنت (وهابیت) با سایر مسلمانان و ازجمله شیعیان است، همین امر یعنی «مسجد» قرار دادن مزار ائمه است. البته آنها حتی از ساختن هرگونه بنایی یا حتی علامتی بر روی قبور جلوگیری می‌کنند و تمامی آثار مقابر اصحاب و ائمه را از میان برده‌اند. اما حقیقت این است که نه تنها قرآن این امر را مورد تأیید قرار داده و بدان اشاره کرده است بلکه تمامی فرق مسلمین تا قبل از پیدایش «وهابیت» چنین کاری را می‌کرده‌اند و بر مزار بزرگان خود مسجد یا بنای یادبود می‌ساخته‌اند و کسی هم آن را شرک نمی‌دانسته است. چون شرک در صورتی است که قبری مورد پرستش قرار گیرد، نه اینکه مقبره‌ای محل عبادت خداوند قرار داده شود. ساختن گنبد و بارگاه برای زیارت اهل قبور حتی اگر به منظور شفاعت طلبیدن از آنها به ویژه از ائمه معصومین یا ارواح اولیای الهی یا صرفاً زیارت قبور آنها هم باشد، شرک محسوب نمی‌شود و مورد اعتقاد تمامی فرق مسلمین بوده است. چنانچه قرآن می‌گوید: «شهدا نمرده‌اند بلکه زنده‌اند و نزد پروردگارشان ارتزاق می‌کنند» و این معنی به طریق اولی برای اولیای الهی نیز صادق است.
در واقع باید گفت تمامی این یازده ایراد به «امامت» باز می‌گردد. برخی از این ایرادات همان‌طور که بیان شد، یا ناشی از جهالت کسروی و عدم اطلاع وی از قرآن و احادیث صحیح بوده یا تعمداً آنها را مطرح کرده است و برخی از ایرادات وی نیز برپایه نسبت‌هایی است که دشمنان تشیع به امامان داده‌اند، نه اعتقادات حقیقی شیعیان، یا ایراد به رفتار برخی شیعیان و اعتقادات عامیانه است که ارتباطی با مبانی اعتقادی تشیع ندارد.
ایراداتی نظیر اعتقاد به «شفاعت» یا «مهدویت» در باور تمامی فرق مسلمین حتی «وهابیت» نیز هست و تنها تفاوت در تعیین مصداق است، بدین معنی که برخی از اهل سنت مثلاً ممکن است به شفاعت ائمه معصومین اعتقاد نداشته باشند، اما اصل شفاعت را چون در قرآن بارها مورد تأیید قرار گرفته منکر نیستند و حتی بیشتر اهل سنت به شفاعت ائمه شیعه حداقل به عنوان اولیای الهی و فرزندان پیامبر(ص) اعتقاد داشته‌اند و دارند. برای مزید اطلاع نویسنده، امام محمد غزالی که خود از طرف دربار خلافت مأمور به ردیه نویسی بر ضد شیعه بوده است، در نامه به پادشاه سلجوقی می‌گوید: «اکنون که در مشهد رضا هستم می‌گویم ای فرزند رسول خدا شفیع باش...» (المنقذ من الضلال) این عبارت حکایت از این می‌کند که تمامی مسلمین به شفاعت به عنوان اصلی قرآنی و بیشتر اهل تسنن برخلاف نظر آقای کسروی به شفاعت ائمه هدی نیز اعتقاد دارند، همچنین تمامی آنها ازجمله وهابیت – بدون استثنا- به وجود حضرت مهدی(ع) با توجه به اشارات قرآنی و صراحت احادیث، اعتقاد دارند. تنها اختلاف در وجود حضرت در حال حاضر یا ظهور ایشان در آینده است که آن هم تنها در مورد برخی از اهل تسنن صادق است و بسیاری از آنها یا عرفای آنها، همان اعتقاد شیعه را دارند (فی‌المثل محی‌الدین بن عربی که صراحتاً مهدی را فرزند امام حسن عسکری(ع) می‌داند).
ایرادات دیگر کسروی در ذیل ایرادات اساسی وی مطرح است؛ لذا کسی که به امامت و شفاعت و مهدویت اعتقاد داشته باشد ایراداتی نظیر تبری از دشمنان اهل بیت، ساختن گنبد و بارگاه بر مزار ائمه و تقیه را موجه می‌داند. ایراد یازدهم کسروی هم در مورد اینکه «ملایان خود را جانشین امام» می‌خوانند، از این سنخ است. هرچند در میان اهل تسنن و در تمامی ادیان، روحانیون وجود دارند و لازمه هر دینی است که مبلغان و دانشمندانش به حفظ و تبلیغ آن دین مبادرت ورزند. حتی در مکاتب مادی نیز مبلغان آنها، آن مکتب را تبیین می‌نمایند، شاید به همین جهت بوده که کسروی ایراد یازدهم را حذف کرده است. (ص122)
همان‌طور که ملاحظه می‌کنید، برخلاف ادعای نویسنده، این کسروی است که از طریق آموزش‌های اصلی اسلام به دور افتاده و تنها راه باقی مانده برای امثال نویسنده این است که یا صراحتاً اصل قرآن و اسلام را منکر شوند! یا اینکه بدون پشتوانه علمی و اعتقادی ورود به این مسائل پیدا نکنند!
اما ماجرای آقای کسروی تنها به برخورد با تشیع و دین خلاصه نمی‌شود و او حتی با تاریخ، ادبیات علم و عرفان به مبارزه برخاست. نفی تمامی افتخارات اسلامی و ایرانی چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟ نفی تمامی دستاوردهای علمی گذشته و ادبیات غنی عرفانی چه توجیهی دارد؟ «روز به کتابسوزان» چه افتخاری دارد که روشنفکرانی از قبیل نویسنده بی‌پروا به دفاع از وی برخاسته‌اند؟
«... هر زمان و به تکرار نوشته‌های وی در زمینه‌های گوناگون نقد ادبی، نقد دینی، تاریخ، ادبیات و نوآوری مذهبی طبع و نشر می‌شد. به عنوان یکی از بزرگترین چهره‌های تاریخ روشنفکری معاصر ایران، کسروی همچنان هست و همچنان خوانده می‌شود. شجاعتهایش بر دل می‌نشیند و رؤیاهای دینی و اجتماعیش ساده‌انگارانه می‌نماید. از یاد کتابسوزانش دلها چرکین واگرنه خشمگین می‌شوند. اما این نوشته و آن کتاب، آن تحقیق و این مقاله کوتاه کسروی را که می‌خوانیم در می‌یابیم که با یکی از چهره‌های کلاسیک معارف ایران روبرو هستیم.» (ص32)
نویسنده حتی حاضر می‌شود به قیمت نفی تاریخ و هنر و ادبیات و افتخارات ایران، کسی را تأیید کند که هر چند رؤیاهای دینی‌اش ساده‌انگارانه و کتابسوزانش چرکین کننده دل‌هاست، اما باید او را حمایت کرد! تناقض‌گویی‌های آقای پاکدامن و امثال وی از همین امر حکایت دارد؛ او نمی‌داند چه می‌خواهد بگوید و چه کار باید بکند، اما این‌گونه موضع‌گیری، نه تنها به نویسنده در پیشبرد اهدافش کمک نمی‌کند که بیشتر حکایت از درماندگی او و امثال او دارد.
واقعیت این است که کسروی محصول دوران سیاه رضاشاهی است. در آن دوران امپراتوری بریتانیا به علت اهداف استعماری‌اش - نمونه بارز آن هندوستان- به دنبال دین‌سازی و تغییر وضعیت خاورمیانه بود و تمامی برنامه‌ریزی‌ها نیز از همین حکایت داشت؛ قطعه قطعه کردن سرزمین امپراتوری عثمانی و ظهور بهائیت، وهابیت و کسرویت در این جهت صورت گرفت. رضاخان در ایران- بنابر مستندات مسلم تاریخی- به همین منظور روی‌ کار آورده شد تا آنچه را که نتوانستند در گذشته محقق سازند با استقرار یک دیکتاتوری وحشتناک بدان دست یابند؛ لذا می‌بینیم درست در زمانی که اسلام و به ویژه تشیع سرکوب می‌شد، امثال کسروی (به مثابه تئوریسین دین‌زدایی) و افرادی همانند او، آزادانه تحت نظارت حکومت پلیسی و نظامی حمایت می‌شدند. از این روست که کسروی و پیروانش حسرت آن دوران را می‌خورند. نویسنده از قول کسروی در کتاب «سرنوشت ایران چه خواهد بود» می‌آورد:
«در این چهار سال که دوره آزادی و دموکراسی نامیده می‌شود ایران بطور محسوس و آشکار دچار ارتجاع گردیده... از مظاهر این ارتجاع قدرت یافتن ایلات و بازگشت به خانخانی گذشته است و مهمتر از آن تجدید رونق بازار ملایان است که با موافقت دولتیان انجام شد...» (ص25)
سوابق کسروی
اما بررسی سوابق «کسروی» علت موضع‌گیری‌های وی را تا حدی روشن می‌کند!: سیداحمد کسروی؛ فرزند حاجی میرقاسم در سال 1269 ه.ش در تبریز متولد شد. پدرش بازاری بود. وی فرزندش را به مکتب فرستاد و سپس به حوزه علمیه (در مدرسه طالبیه تبریز) که مدتی ملبس به لباس روحانیت شد و آن‌طور که خودش می‌گوید در زمان رضاشاه داوطلبانه لباس روحانیت را کنار گذاشت و در دستگاه جدیدالتأسیس دادگستری رضاشاهی استخدام گردید و به ریاست عدلیه استان‌ها و عضویت در استیناف نیز رسید، مدت‌ها دادستان و قاضی بود. در زمان رضاخان که اجازه نوشتن و فعالیت به کسی نمی‌دادند، او این آزادی نسبی را داشت. خود می‌نویسد: «من یازده سال به کوشش برخاسته‌ام. در همان زمان رضاشاه که همه زبانها بسته بود، من ترس به خود راه نداده از کوشیدن و نوشتن نایستادم. نه روز نیز در زندان ماندم ولی چون چیزی به زیان کشور به دست نیاوردند، رهایم کردند!»(کتاب دادگاه، ص33)
در سال 1313 یعنی در دوران سیاه و خفقان رضاشاهی که از مطبوعات آزاد خبری نبود و رونامه و مجله نیز از تعداد انگشتان دست تجاوز نمی‌کرد، او با موافقت حکومت، مجله «پیمان» را منتشر می‌کرد که در تمام دوران رضاشاه انتشار آن ادامه داشت. او به پیشنهاد «خان بهادر» (پیشکار شیخ خزعل در خوزستان) و «سِر ونیس راس» انگلیسی (استاد ایران شناسی) به عضویت در «آسیای همایونی» و «انجمن جغرافیایی آسیایی» برگزیده شد. خان‌بهادر که با انگلیسی‌ها رابطه داشت، چند نسخه از کتاب «آذری یا زبان باستان آذربایجان» را که کسروی نوشته بود به لندن ارسال کرد و خود تقریظی بر آن نوشت که در «تایمز» چاپ عراق منتشر شد. او به گفته خودش در پنج انجمن بزرگ دانشمندان اروپا و آمریکا عضو شده بوده است که از آنها کناره می‌گیرد. این سوابق اگر به مواضع اعتقادی و سیاسی وی اضافه شود، حداقل ماهیت وی را برملا می‌سازد. البته عضویت کسروی در شورای فرهنگی سلطنتی انگلیس تا حدودی علت پیوند عمیق وی با برنامه‌هایی که پهلوی اول باید دنبال می‌کرد را مشخص می‌کند.
دفاع صریح از خفقان دوران رضاشاهی و کارهایی که در این دوران صورت گرفت، یعنی دین‌زدایی، ممنوعیت برپایی مراسم مذهبی، کشف حجاب قیچی کردن لباس سنتی مردان و خلع لباس روحانیون (یکسان‌سازی لباس)، نشان‌دهنده ارتباط او با سیاست‌های انگلیس است. تمامی اقدامات انگلیس و رضاشاه توسط کسروی تئوریزه می‌گردید.
از این رو نویسنده دوران پس از رضاشاه را که توسط تمامی توده‌های مردم، روحانیت و نیز تمامی گروه‌های سیاسی چپ و راست دوران تنفس حداقلی محسوب می‌شد، دوران سیاهی برای کسروی می‌داند: «در این چهار سال که دوره آزادی و دموکراسی نامیده می‌شود ایران بطور محسوس و آشکار دچار ارتجاع گردیده». طبیعی است که «پاکدامن» چنین سخنانی را بر روی کاغذ آورد چون ایران اشغال شده است؛ لذا متفقین و بخصوص انگلیس ناچار از اعطای آزادی‌های نیم‌بندی شده‌اند تا مبادا پشت جبهه روسیه دچار آسیب شود. پشتوانه اصلی کسروی فروریخته و دوران خوش وی و دین‌زدایان پایان یافته است.
نویسنده، همین دوران و سیاست‌های دولت‌های «صدرالاشراف» و «سهیلی» را زمینه‌ساز قتل کسروی می‌خواند و در یک تناقض آشکار دیگر می‌نویسد: «وی در سالهای «آزادی» پس از شهریور بیست، به «شخصیت تحمل‌ناپذیری» بدل شده بود که عیش بسیاری از آزادی‌طلبان را منغص می‌کرد: وجدان معذب جامعه‌ای بود که از کابوس رضاخانی در آمده بود و صمیمانه در جستجوی راهی دیگر تقلا می‌کرد.» (ص63)
در حالی که شاید بتوان گفت احزاب و گروه‌های متعددی که پس از شهریور 20 روییدند وجدان معذب جامعه‌ای بودند که از کابوس رضاشاهی در آمده بودند، اما کسروی وجدان معذب خود بود که پشتوانه‌اش را از دست داده بود، لذا نه تنها با دین، بلکه با فرهنگ و هنر ایران و تمامی گروه‌های سیاسی و روشنفکران دیگر نیز به عنوان مظاهر دوران جدید در افتاد! پاکدامن در این زمینه می‌نویسد:
«افراط و تفریطهای کسروی به انزوای فرهنگی و سیاسی وی یاری می‌رساند. با «اروپائیگری» مخالفت می‌کرد پس متجددان سخنش را نمی‌پسندیدند وآنگاه که به «نقد دینی» دست می‌زد تنهایش می‌گذاشتند. همچنان که متدینان هم آنجا که به بیدینی غرب می‌تاخت به دنبالش نمی‌رفتند. در نقد ادبی، سخنانی می‌گفت که نه نوآوران هنر و ادب را خوش می‌آمد و نه دشمنان رمان و شعر و نویسندگی و شاعری را...»(ص63)
و این هم اعتراف دیگری از نویسنده و واقعیتی آشکار. اما کسروی همه این مواضع را به علت اعتراض به دوران پس از رضاشاه مطرح می‌ساخت و بر همین اساس به دولت‌های پس از او که راهی دیگر در پیش گرفته بودند، «کمپانی خیانت» لقب می‌داد. او توقع داشت دولت‌ها گوش به فرمان وی سیاست دوره رضاخان را ادامه دهند، در حالی که سیاست انگلیس بر اساس ضرورت تغییر یافته بود. به علاوه از دید بریتانیا زیربناهای رژیم جدید ریخته شده بود و دیگر خطری منافع و برنامه‌های سلطه‌طلبانه غرب را تهدید نمی‌کرد؛ لذا حتی اگر جنگ جهانی و اشغال ایران هم اتفاق نمی‌افتاد، انگلیس رضاشاه را می‌برد و سیاست جدیدی اتخاذ می‌کرد، اما کسروی این را درک نکرده بود؛ لذا در عکس‌العمل به این دوران، مدافع ارتجاع رضاشاهی شد و بدبینانه همه چیز را علیه خود ‌پنداشت. البته واقعیت هم این بود که همه چیز علیه رضاشاه و دوران سیاه وی و ایدئولوژی و لوازم آن دوران هم بود!
سوابق کسروی نشان می‌دهد که با کمک سرّی انگلیسیان، خود و نیروهای خود را برای ایجاد تزلزل در اعتقادات توده مردم و جایگزینی دین جدیدی به جای اسلام بسیج کرده بود. در زمان رضاشاه، همان‌طور که اشاره شد، حتی لژهای گوناگون فراماسونری وابسته به انگلیس و دیگر کشورهای اروپایی، موقتاً فعالیت‌های خود را تعطیل کردند و هیچ فرد یا گروهی اجازه فعالیت سیاسی، اعتقادی یا حتی فرهنگی نیز نداشت. اما در همین دوران که از آن - حتی به اذعان نویسنده- به دوران سیاه خفقان یاد می‌شود، کسروی و امثال او (همانند شریعت سنگلجی، یکی از روحانیون معارض تشیع) آزادانه فعالیت می‌کردند، البته تا جایی که خدشه‌ای به نظام سیاه رضاشاهی وارد نشود. پس از شهریور 20 که ایران مورد اشغال قوای انگلیس و شوروی قرار گرفت، ضرورتاً فضای نیمه باز سیاسی هدایت شده به وجود آمد. کسروی در این دوران فعالیت خود را تشدید کرد و آن‌طور که پیروانش می‌گویند بیش از 60 کتاب و مقاله به چاپ رساند که اغلب آنها در زمینه ضدیت با اسلام و تشیع و طرح دین جدید خود! بود. این شیوه تنها منحصر به کسروی نبود. انگلیسیان از دیرباز در اندیشه مشابه‌سازی با پروتستانیسم (که نوعی اصلاح دین لقب گرفت و سرانجام منجر به ظهور سرمایه‌داری در غرب شد)، تلاش داشتند در اعتقادات دینی مردم مسلمان در کشورهای اسلامی تزلزل ایجاد کنند؛ به همین جهت حتی برخی از منورالفکران وابسته به استعمار انگلیس صراحتاً از پروتستانیسم اسلامی سخن می‌گفتند. یکی از ارکان به اصطلاح پروتستانیسم اسلامی ایجاد تزلزل در اعتقاد به وحی و نبوت و روحانیت زدایی بود.
نمونه‌های بارز این پروتستانیسم اسلامی را در بهائیت نیز می‌توان جست. آنها با همین رویکرد، با سوءاستفاده از اعتقاد مردم به مهدویت، حرکتشان را آغاز کردند و سرانجام از نفی اسلام و تشیع و ساختن دین جدیدی سر در آوردند. کسروی نیز همین شیوه تدریجی را در پیش گرفت. حتی او به صراحت می‌گفت به شیوه پیامبر اسلام می‌خواهد به تدریج اندیشه‌های خود را پیش ببرد! اما او علی‌رغم اینکه اعتقادی به قرآن و اسلام به عنوان یک دین الهی و آسمانی نداشت، وجهه همت خود را در ضدیت با تشیع گذاشت و سرانجام سر از «پاکدینی» درآورد که البته این شیوه نیز به شکست انجامید، اما او به علت اینکه با بردن ناگهانی رضاشاه، آمال و آرزوهای خود را بر باد رفته می‌دید، دچار نوعی جنون شد و به همه پرخاش می‌کرد. روشنفکران و متجددان را که در دوران جدید فعال شده بودند مورد حمله قرار می‌داد، گذشته تاریخی ایران را نفی می‌کرد، با دولتیان جدید هم با عنوان اینکه «رضاخان زدایی» می‌کنند در افتاد، در حالیکه انگلیسی‌ها قصد رضاخان‌زدایی نداشتند بلکه برای مدت کوتاهی اجازه دادند تا کسانی که اموالشان به زور غصب شده بود تظلم‌خواهی کنند یا... تا بدین وسیله جامعه در حال انفجار تخلیه شود اما کسروی ضرورت این تدبیر را درک نمی‌کرد لذا حتی بر همسنخان خویش می‌تاخت و سرانجام با توجه به شکایت‌های گوناگونی که از وی صورت گرفته بود به دادگاه احضار شد و حین بازپرسی، در تاریخ بیستم اسفند 1324هجری شمسی، یعنی 4 سال پس از تبعید رضاشاه مورد حمله چند تن از فداییان اسلام قرار گرفت و کشته شد. به گفته‌ نویسنده: «افراط و تفریطهای کسروی به انزوای فرهنگی و سیاسی وی یاری می‌رساند. با «اروپائیگری» مخالفت می‌کرد پس متجددان سخنش را نمی‌پسندیدند و آنگاه که به «نقد دینی» دست می‌زد تنهایش می‌گذاشتند. همچنان که متدینان هم آنجا که به بیدینی غرب می‌تاخت به دنبالش نمی‌رفتند. در نقد ادبی، سخنانی می‌گفت که نه نوآوران هنر و ادب را خوش می‌آمد و نه دشمنان رمان و شعر و نویسندگی و شاعری را» (ص63)
اما کسروی تنها این نبود، «روز به کتابسوزان» وی و «دین‌سازی» وی که تنها ناشی از نوعی رویاپردازی ذهنی بود، جای هیچ‌گونه دفاعی از وی باقی نمی‌گذارد. البته شکی نیست که قلم زدن در علل قتل وی می‌تواند گوشه‌ای از تاریخ کشورمان را روشن سازد، اما دفاع از چنین فردی نه تنها بی‌حاصل است بلکه تخریب خود و دفاع از مقوله‌ای تلقی می‌شود که به هیچ وجه قابل توجیه برای صاحب‌نظر نیست.

دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران
آبان 1387

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات