به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در چهار بخش منتشر میشود. (بخش اول)
زندگینامه
خسرو شاکری در سال 1317 در تهران به دنیا آمد. تحصیلات متوسطه خود را در دبیرستان البرز به پایان رسانید و سپس راهی آمریکا شد. لیسانس اقتصاد خود را از دانشگاه دولتی کالیفرنیا گرفت و سپس تحصیلاتش را در همین رشته در دانشگاه ایندیانا تا اخذ مدرک فوق لیسانس ادامه داد. آنگاه به فرانسه رفت و با تحصیل در دانشگاه سوربن، موفق به اخذ دکترای تاریخ از این دانشگاه گردید. وی در معرفی خود مینویسد: «من در یک خانواده مسلمان با یک گرایش شدید عرفانی و دیدگاه نوع دوستانه و پیشینه قومی گوناگون به دنیا آمدم. تا 17 سالگی در تهران زندگی کردم. آنگاه به آمریکا و سپس به اروپا رفتم و در فرانسه، انگلیس، ایتالیا و آلمان به تحصیل پرداختم. شکیبایی روشنفکرانه غیرمعمول خانوادهام این امکان را به من داد تا در یک دوره حساس- دبیرستان- درگیر «سیاست» شوم. پشتیبان دکتر مصدق شدم که میهندوستی، شکیبایی و ارزشهای دموکراتیک را به من آموخت.
تربیت انسانمدارانه اولیه من در ایران، هم در خانه و هم در جامعه تحت تأثیر رویکرد مصدق به سیاست، در مرحله بعد و در اثر آموزش دموکراتیک غربی، کارآموزی و پالایش محققانه، خرد و روشنگری سوسیالیستی، تقویت شد و به لحاظ کیفی قوام یافت.» شاکری در جریان شکلگیری سازمان کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در خارج کشور و حاکمیت تفکر چپ بر آن، از جمله نیروهای فعال این سازمان و نیز جبهه ملی محسوب میشد. او در سال 1339 در حالی که سعی داشت به کوبا برود، در مکزیک بازداشت شد. سال بعد از آن، شاکری تماسهایی با مقامات مصری گرفت تا بتواند به توافقاتی برای راهاندازی یک ایستگاه رادیویی در قاهره به منظور پخش برنامههایی علیه رژیم پهلوی، دست یابد که البته این تلاشها در نهایت به نتیجهای نرسید. در اواخر سال 1342، طی سفری به الجزایر با احمدبن بلا رئیسجمهوری وقت این کشور ملاقات کرد و مذاکراتی برای دریافت کمک جهت مبارزه با رژیم شاه داشت. شاکری سال 1343 به نمایندگی از کنفدراسیون در گردهماییهای اتحادیه بینالمللی دانشجویان که در نیوزیلند و نیز بلغارستان برگزار گردید، شرکت کرد.
وی در سال 1344 به عنوان یکی از اعضای دبیرخانه کنفدراسیون، فعالیتهای سیاسی خود را ادامه داد و سپس به عنوان دبیر بینالمللی کنفدراسیون ملاقاتهایی را با اوتانت - دبیرکل وقت سازمان ملل- به منظور جلب حمایتهای بینالمللی از مبارزات دانشجویی علیه رژیم پهلوی داشت؛ در سال 1347 شاکری به عنوان دبیر انتشارات کنفدراسیون مکاتباتی با حاج آقا مصطفی خمینی داشت که ضمن اعلام حمایت کنفدراسیون از امام خمینی، تعدادی از نسخههای نشریه «16 آذر» را نیز ارسال کرد. فرزند امام در پاسخ با توجه به اعتقادات مذهبی ملت ایران، از محتوای نشریات ارسالی اظهار ناخرسندی کرد و خواستار توجه بیشتر گردانندگان آن به مسائل و موضوعات دینی گردید. شاکری در سال 1351 نیز پس از اعدام تعدادی از اعضای سازمان مجاهدین و چریکهای فدایی خلق با کورت والدهایم - دبیر کل وقت سازمان ملل- ملاقات کرد و اعتراض کنفدراسیون را به این اقدامات به اطلاع وی رسانید. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، شاکری به تدریس تاریخ ایران و آسیای باختری در فرانسه مشغول بود و اینک استاد بازنشسته تاریخ مؤسسه تحقیقات عالی علوم اجتماعی پاریس است.
---------------------------------------------
فصل 1: درآمد
در 18 مه 1920 (29 اردیبهشت 1299) نیروهای شوروی به ایران حمله بردند و مناطق ساحلی خزر را به اشغال خود درآوردند. آنان این مناطق را پس از یک سال و نیم مذاکره با نخبگان حاکم ایران پیرامون یک قرارداد دوستی، تخلیه کردند. آنان در ایام حضورشان در ایران، انقلابیون غیرکمونیست ایرانی (معروف به جنگلیان) را که به مدت 6 سال با نیروهای اشغالگر تزاری و انگلیسی میجنگیدند، ترغیب کردند که با حزب کمونیست ایران، در تشکیل جمهوری شوروی سوسیالیستی ایران (از این به بعد ج.ش.س.ا) شرکت جویند.(ص31)
اوج جنبش جنگل پس از 6 سال مبارزه در قالب جمهوری شوروی سوسیالیستی ایران ظاهر شد که در وضعیتی متزلزل به مدت بیش از یک سال به حیات خود ادامه داد، تا این که تحت فشار مثلث لندن، مسکو و دیکتاتوری در حال ظهور نظامی در تهران، فرو پاشید.(ص32)
ما هنوز دربارهی پیشینه، خاستگاه و ریشههای شورش بزرگی که ایران، آسیای غربی و شمال آفریقا را درنوردیده و جهان را همراه خود به تشنج کشانده اطلاعات چندانی در دست نداریم، جز آنکه روحانیت شیعه نقش رهبری در آن داشته است.(صص36-35)
در پرداختن به تاریخ مدرن ایران، تاریخشناس باید بسیار مراقب آگاهیهای منفی باشد که در پی تحریف پروندههای تاریخی بوده است تا به وسیلهی آن، نه فقط تاریخ مورد نظر و بازیگران آن را، بلکه همچنین کسانی را که تلاش میکنند آن گذشتهی ویژهی تاریخی را با همهی پیچیدگیهایش ثبت کنند، قربانی کند. اما، تاریخ جنبش جنگل یا به طور رسمی توسط دشمنان آن نوشته شده (تحریف شده) یا توسط ستایشکنندگان به اسطوره بدل شده است. وظیفهی ما فرا رفتن از این هر دو است.(ص37)
این کتاب نشان خواهد داد که تاریخ جنگل تا پیش از ظهور جمهوری اسلامی تا چه حد اسطورهپردازی شده بود، و تا چه حد اسطورههای جدید جعل و ساخته میشوند. همچنین استدلال خواهد شد که تنها شباهت کوچکخان به آیتالله خمینی محدود به چندسالی میشد که میرزا صرف خواندن الهیات کرده بود. وی هرگز یک ملای تمام عیار نشد.(ص38)
فصل2: مناطق ساحلی خزر - پیشینهی اجتماعی اقتصادی
گیلان و مازندران آخرین ایالاتی بودند که تحت حاکمیت عربی- اسلامی درآمدند. مازندران (طبرستان) فقط در دوران خلافت منصور خلیفهی عباسی تسلیم شد، در حالی که گیلان هرگز به تصرف عباسی درنیامد. گسترش اسلام در گیلان (دیلمان) با قیام مازیار در زمان جنبش آزادیبخش ضدعربی ایران ارتباط یافت.(صص42-41)
بنابر یک گزارش نظامی انگلیسی در 1920 (1299)، دو ایل عمدهی گیلان چنین معرفی شدهاند: کردهای عمارلو و تالشیها. کردهای عمارلو «نیمه چادرنشین» بودند و با لهجهی کرمانجی کردی و نیز گیلکی صحبت میکردند. جمعیت آنان 1600 خانوار برآورد میشد که در 50 دهکده بین منجیل و پیرانکوه پراکنده بودند.(ص42)
تالشیهای گیلان که جمعیتشان تقریباً به 45 هزار تن میرسید و در پنج ناحیه یا خمسه اسکان یافته بودند، بنا به گزارشها ترکتبار بودند.(صص43-42)
مردم گیلان مذاهب گوناگونی داشتند. گیلکها تقریباً همه شیعه بودند. تالشیها، نیمی شیعی و نیمی سنّی بودند، و ایالات پایبندی قطعی اندکی به هر دو داشتند. برخی نیز علیاللهی بودند. حدود 50 خانوار یهودی نیز در رشت و شمار کمتری در دیگر نواحی زندگی میکردند. تعدادی ارمنی نیز در رشت و انزلی ساکن بودند. جمعیت گیلان در سال 1294 (1915) حدود 340 هزار تن برآورد میشد، که حدود 50 هزار تن از آنان در لاهیجان، انزلی و رشت زندگی میکردند و بقیه در شهرهای کوچک، روستاها و مناطق ایلیاتی ساکن بودند.(ص44)
زمینهای پربار و حاصلخیز گیلان در نیمهی دوم قرن نوزدهم به شکل فزایندهای تحت مالکیت خصوصی درمیآمد.(ص45)
با فروش فزایندهی روستاها به والیان نظامی و غیرنظامی و تجار از سوی حکومت و دربار، استبداد فزونی مییافت و بهرهکشی از دهقانان تحمل ناپذیر می شد.(ص46)
بسیاری ازناظران قرن نوزدهم خاطر نشان میکردند که دهقانان منطقهی خزر وضعیتی مشخصاً بهتر از دهقانان دیگر بخشهای ایران داشتند. اما حتی در آنجا که ملک به دهقان «تعلق داشت»- پدیدهای نادر- والی بخش هرچه را که میخواست طلب میکرد، و دهقان امکان جبران نداشت.(ص46)
افزون بر آن، دهقانان خانهخراب مجبور بودند چند نوع مالیات بپردازند و محصولات و خدمات بسیاری را علاوه بر آنچه به عنوان سهم مُلکدار یا اقطاعدار از او گرفته میشد، در اختیار بگذارند. این موارد شامل مالیات سرانه برای اعضای خانواده، وسایل معیشت، باغ میوه و انگورستان (بوستان)[احتمالاً منظور نویسنده تاکستان است.م.]، مالیاتهای مذهبی از قبیل زکات و خمس، جریمهها و رشوههای فزاینده میشدند.(ص47)
آن لمبتون به نحو مستدلی خاطرنشان میکند که به دو دلیل اشرافیت زمیندار پابرجایی که بتواند املاک و مستغلات خود را در کلیت آن از نسلی به نسل دیگر منتقل کند، هرگز در ایران شکل نگرفته است. اولاً، «سرشت جامعه و قانون ارث در اسلام در برابر چنین خواستی عرض اندام میکند. تقسیم شدن پیدرپی داراییها به نحو گریزناپذیری طی چند نسل تداوم مییابد.» ثانیاً، «وضعیت توأم با هرج و مرج مکرّر و تغییرات دودمانی پیدرپی نیز مانع ظهور یک اشرافیت زمیندار پابرجا شده است.»(صص50-49)
تیگرانف میگوید که مالکیت زمین معمولاً از طریق حق ارث به مالک جدید منتقل میشد، «اما کشوری که همیشه درگیر جنگ داخلی بود باید حق تسخیر را نیز به رسمیت میشناخت. این حق به آسانی میتوانست حق مالکیت زمین را متزلزل کند و نیز به نفع امکان تغییر مالکیت املاک بزرگ وارد عمل شود.»(ص50)
کوتاه سخن این که، اوضاع و احوال سیاسی- اجتماعی که موجب سر بر آوردن جنگلیان شد، ناشی از آزمندی و تجاوزگری زمیندارانی بود که هیچگونه توجهی به معیشت دهقان مولد یا حتی بهرهوری آتی از خود زمین هم نداشتند. سوءاستفاده از قدرت برای مالاندوزی، فقدان کامل مسئولیت اجتماعی نزد مقامات دولتی، منافع حقیر شخصی سیاستمداران، و دسیسه و ریاکاری به عنوان وسیلهای برای رسیدن به هدف، فرهنگ سیاسی نخبگان حاکم را تشکیل میداد.(ص51)
فصل3: منطقهی خزر و سوءانکشاف استعماری ایران
جنبش جنگل نخستین نهال انقلاب مشروطه بود که، در فاصلهی سالهای 1285-1288 (1906-1909)، دگرگونی رسمی سلطنت مطلقه به نظام مشروطه را تحقق بخشید.(ص53)
از دست رفتن ایالات ثروتمند قفقاز خزانهی ایران را تهی کرد. به علاوه، امتیازهایی که طبق آن قراردادها داده شدند، درآمدهای مالیاتی دولت را کاهش دادند؛ به ویژه، پس از آنکه تولید داخلی نابود شده بود و تجار کنترل خود را بر تجارت از دست داده بودند. از اینرو تملک زمینهای کشاورزی به دست تجار با سیاست استعماری جلوگیری از صنعتی شدن ایران همزمان شد.(ص54)
شورش باب طی سالهای 1848- 1851 (1227-1230)، اساساً شورش بازرگانان در پوشش مذهبی بود که بر اثر سرکوبی خونین درهم شکسته شد.(ص55)
استثمار روزافزون، ورشکستگی مالی، تورم و البته فجایع و سوانح طبیعی، تولیدکنندگان روستایی و شهری ایران را به مهاجرت واداشت... ایران با جمعیتی 8 تا 10 میلیونی، در فاصلهی سالهای 1279- 1284 (1900-1905)، هر ساله 200 تا 500 هزار کارگر به قفقاز و آسیای مرکزی صادر میکرد، که در آنجا دستمزدهای بسیار نازلی دریافت میکردند. این رقم معادل 20 تا 50 درصد جمعیت مردان 20 تا 40 ساله در مناطق شمالی بود.(صص56-55)
عوامل بسیاری چون ستم اقتصادی زمینداران محلی، انقیاد سیاسی از سوی همسایهی شمالی، شیوع مکرر واگیری وبا، و نابودی صنعت ابریشم ناشی از تأثیر بیماری خاص ابریشم (1877 و 1864) ایلات ثروتمند گیلان را ضعیف و ناتوان کرده بود. بنابر این، با وقوع انقلاب مشروطه در تهران، گیلانیان شهری و روستایی بلافاصله به آن پیوستند و نقش تعیین کنندهای در آن ایفا کردند.(صص59-58)
نخستین نشانههای جنبش مشروطه در گیلان در روزنامههایی انتشار یافتند که طرفدار آرمان دولت دموکراتیک (آزادمنش) بودند... مطابق فهرستی که ابراهیم فخرائی به دست داده، در فاصلهی اعطای مشروطیت در 1285 و اولتیماتوم روسیه در زمستان 1290، حدود 30 روزنامه در ایالت گیلان منتشر میشد. بانفوذترین این نشریات نسیم شمال بود. این روزنامه با حملهی مستقیم به خرافات و کهنهگرایی مذهبی به روشنگری در میان مردم میپرداخت. مبارزه علیه خرافات مذهبی در این زمان دامنهدار بود، زیرا روحانیت ایالت را حاجی خمامی، مجتهدی تراز اول و مخالف سرسخت مشروطه، رهبری میکرد و از هیچ تلاشی برای برانگیختن مردم علیه دولت دموکراتیک فرونمیگذاشت. وی فتوایی علیه مشروطیت صادر و اعلام کرد که «قانون، آزادی و شورا» مخالف و مغایر شریعت اسلام است.(ص59)
مهمترین اقدام مشروطهخواهان گیلان برپایی انجمن ملی ایالتی گیلان بود.(ص59)
این انجمنها یا شوراهای مردمی، قدرت چشمگیری را در منطقهی خود اعمال میکردند که گاه حتی از قدرت مجلس در تهران فراتر میرفت.(ص60)
انجمن ملی رشت به تدریج امور ایالت را به دست گرفت و مأمورانی به روستاها فرستاد تا به دهقانان در سازماندهی خود کمک کنند.(ص60)
قدرت رو به رشد انجمن ملی در رشت نه فقط نشانهی قدرت فزایندهی مردم حامل آگاهی سیاسی، بلکه بازتاب افول قدرت حکمرانان مستبد در مرکز و نیز در سطح ایالات بود.(ص61)
یکی از راهکارها، تشویق دهقانان به نپرداختن سهم محصول به زمینداران بود. با گسترش جنبش امتناع از پرداخت سهم، که آن را به یک مسئلهی کشوری تبدیل کرد، موضوع در مجلس پایتخت مطرح شد.(ص61)
مهمترین رویداد ثبت و گزارش شده در این زمان، اقدام دهقانان لشتنشا بود؛ گفته میشود آنان را سیدجلال شهرآشوب برانگیخت. 3 هزار دهقان که در املاک امینالدوله کار میکردند، با برپایی یک نهاد خودگردان از پرداخت سهم معمول ارباب امتناع ورزیدند... انجمن ایالتی احتمالاً موضعی مخالف دهقانان اتخاذ کرد، زیرا امینالدوله در دیماه 1285(ژانویه 1907) املاک وسیع خود را در لشتنشا به مدت 10 سال به میرزاکریمخان رشتی و شرکای وی اجاره داده بود. بنابراین، کریمخان متحمل خسارت میشد؛ او با برادرانش در جنبش مشروطه شرکت کرده بود و چنان که خواهیم دید نفوذ زیادی در رشت داشت.(ص62)
زمانی که شاه کودتای موفقیتآمیز خود را در تیر 1287 (ژوئن 1908) به اجرا درآورد، والی کل گیلان با سهولت تمام همهی انجمنها را تعطیل کرد و رهبران انقلابی ایالت را فراری داد.(صص64-63)
شاه که از کامیابیهای خود در تهران شیر شده بود، یکی از بیرحمترین کارگزاران خود، آقابالاخان سردار افخم، را برای سرکوب مردم به گیلان فرستاد... یکی از سازمانهای زیرزمینی که به بسیج نیرو برای مقاومت مسلحانه علیه دولت جدید کودتا پرداخت، مجاهد نام داشت، که شاخهای از سازمان سوسیال دموکراتهای ایرانی- قفقازی ساکن قفقاز محسوب میشد، که آنان به عنوان سازمان مادر تأسیس کرده بودند. دیگران، گروههای گوناگون ارمنیان انقلابی بودند. آنان به رغم برخی منافشات اولیه، کمیتهی ستار را تشکیل دادند. شخصیتهای برانگیزندهی این کمیته شناخته شده نیستند، اما آنان که به سرعت مشهور شدند، عبارت بودند از: معزّ سلطان که بعدها به سردار محیی معروف شد، و برادر بزرگترش کریمخان اکبر (رشتی)، برادرزادههای سپهدار رشتی، یکی از زمینداران بزرگ گیلان.(ص64)
کمیته مقر حکومت محلی را نیز به تصرف درآورد. موفقیت عملیات در رشت به کمک 200 «توطئهگر» قفقازی (به نوشتهی یک گزارش دیپلماتیک روسیه)، «تأثیر عمیقی» بر مردم پایتخت گذاشت و آنان را به ادامهی مبارزه با شاه دلگرم ساخت. کمیته از سپهدار اعظم (سپهسالار بعدی) خواست تا والی کلی جدید ایالت شود. به یادآوریم که سپهدار اعظم یکی از زمینداران بزرگ شمال و از همدستان نزدیک شاه بود که از سوی وی برای فرو نشاندن مقاومت تبریز به آنجا فرستاده شده بود. وی صرفاً به دلیل اختلاف نظر شخصی با عینالدوله، والی مستبد آذربایجان، از این مأموریت سر باز زده بود.(صص66-65)
در 25 آبان 1288 (15 نوامبر 1909)، مجلس دوم به گرایش سیاسی اعتدالیون (میانهروها، اما در واقع محافظهکاران) و دموکراتها (سوسیال دموکراتهای میانهرو) تقسیم و سرانجام مباحثهها آغاز شد. دموکراتها به زودی یک حزب سیاسی مطابق الگوی اروپایی تشکیل دادند.(ص67)
مجلس دوم در تلاش برای سر و سامان دادن به امور مالی کشور، کارشناسی آمریکایی به نام مورگان شوستر را برای انجام اصلاحات مالی لازم در اقتصاد کشور به همکاری دعوت کرد. اما دولت روسیه، از بیم از دست دادن نفوذ خود در ایران، با اصلاحات شوستر به مخالفت برخاست و با دادن اولتیمام به ایران خواستار اخراج مشاوران آمریکایی و عدم استخدام (مشاور خارجی) بدون رضایت روسیه و انگلیس شد. مجلس اولتیماتوم را رد کرد و قوای روسیه از مرز گذشتند و رهسپار تهران شدند.(ص68)
یکی از آخرین اقدامات روسیان، دادن یک اولتیماتوم دیگر به وزارت خارجهی ایران برای تبعید شمار بزرگی از گیلانیان ضدروس بود که نام رهبران قیام 1908-1909 (1287-1288) نیز در فهرست آن بود. آرزوی روسیان تحقق یافت.(ص69)
هرچند دامنهی دشواریهای گیلان طی چند دهه افزایش یافته بود، نشانهی چشمگیری از شورش دهقانی یا شهری در منطقه تا پیش از انقلاب 1905 روسیه وقوع انقلاب مشروطه در تهران و تبریز، به چشم نمیخورد... دوم، ممکن است هجوم ناگهانی برای تشکیل انجمنها، به عنوان سازمانهای اراده و خودگردانی عمومی، بازتابی از ارزیابی مجدد قدرت مردم در مواجهه با استبداد روسی و داخلی باشد... سوم، انجمنهای مردمی به موازات خطوط شغلی موجود شکل گرفتند... چهارم، در انقلاب مشروطه رهبر فرهمند واحدی، چه در پایتخت و چه در ولایات، وجود نداشت. به طور کلی، انجمنها، رهبری جمعی و همکاری، مختصات این دوره به شمار میآمدند.(صص71-70)
انتخاب سپهسالار به عنوان فرمانده کل قوای انقلابیون گیلان از سوی کمیتهی ستار خطایی جدی بود.(ص71)
ترکیبی از عوامل، مردم گیلان را، که جنبش استقلالطلبانهشان در 1291 (1912) شکست خورد، عمیقاً آزرده کرد. این عوامل از این قرار بودند: 1- نادیده گرفتن انجمنها، که مشارکت مردمی را تضعیف کرد؛ 2- انحصار فعالیت سیاسی در دستهای مجلس در پایتخت دور از دسترس و احزاب سیاسی اروپاییمآب که از درد مردم خبر نداشتند؛ 3- سازشهای نابخردانه با نیروهای اجتماعی و افرادی که به ستمگری و استثمار شناخته شده بودند؛ و 4- تداوم رنج مردم، در حالی که معدودی از رهبران با بهرهگیری از موقعیت خود به جمعآوری ثروت مشغول بودند. در نتیجه، مردم باور خود را به سیاستورزی و اقدام جمعی از دست دادند و به رهبران فرهمند روی آوردند.(ص73)
«روشنفکران» ایرانی به جای گسست قطعی از شیوهی تفکر آسیایی (که پیوسته در خانه و جامعه تقویت میشد)، به تقویت روحانیت «مترقی» و زمینداران ناراضی و برقراری «وحدت تاکتیکی» با آنان پرداختند تا به پیروزی سریعی دست یابند. همین انتقاد به جناح رادیکال جنبش سوسیال دموکراسی وارد است، که نتوانست خود را از شیوهی اندیشهی مانیانه آزاد سازد.(ص73)
فصل4: کوچکخان و انکشاف جنبش جنگل از اشغال روسیه تا سلطهی انگلیس
با وقوع جنگ جهانی اول، وضعیت اجتماعی و روانی، اگر نه سیاسی، برای خیزش جنبش ملی علیه آنان که دشمنان و ستمکاران سنتی ایران تلقی میشدند، یعنی روسیه تزاری و انگلیس، مساعد شد.(ص75)
با ادامهی جنگ اول جهانی، وضعیت اقتصادی کشور در اثر تورم، بیکاری، ضبط مواد غذایی به دست ارتشهای اشغالگر، تاراج، تجاوز و قتل مردم (عمدتاً دهقانان) بیگناه به دست ارتش در حال خروج روسیه، به شدت رو به وخامت نهاد.(صص76-75)
در 17 اسفند 1297 (25 فوریه 1919) کوچکخان نزد معاون کنسول انگلیس در رشت از تجاوزات به عمل آمده توسط افسران قزاق روس که اکنون تحت کنترل و حمایت مالی انگلیس بودند، شکایت کرد که «رفتارشان حتی قابل مقایسه... با وحوش هم نیست.»(ص76)
یک هفتهنامهی چاپ تهران بعدها نوشت که در دورهی قحطی 1296-1297 (1917-1918)، یک میلیون تن بر اثر گرسنگی در ولایات مردند، در حالی که 200 هزار تن در پایتخت تلف شدند- همه به دلیل احتکار ثروتمندان. در مقایسه با وضعیت دهشتناک حاکم بر دیگر نقاط ایران، در گیلان تحت نظارت کوچکخان، قحطی به گفتهی وزیر مختار آمریکا، مهار شد. هیئتهای مذهبی آمریکایی در رشت، پول امداد را پس فرستادند و «گفتند به دلیل تدابیر مؤثری که این ایلیاتیها [یعنی، جنگلیان] به کار گرفتهاند، به کمک ما نیازی نبود.»(ص79)
به محض این که جنگلیان مجبور به عقبنشینی شدند و شهرها در گیلان به دست انگلیسیان افتاد، به گزارش پدر موری، نه فقط قیمتها بالا رفت، بلکه کالاهای ضروری همچون بنزین «بسیار کمیاب» شد، زیرا به تصرف انگلیسیان برای تأمین هدفهای جنگیشان درآمد. این گفته با اعلامیهی جنگلیان در متهم کردن انگلیس به احتکار مواد غذایی، همخوانی داشت.(ص80)
یک بررسی آلمانی در 1916 (1295)، سلطهی روسیه و انگلیس بر ایران، استعدادهای اقتصادی آن و چگونگی بسط منافع آلمان از طریق احداث راهآهن را مورد بحث قرار داد؛ و این منافع را که حاصل یک «ایران قدرتمند و مستقل در اتحاد با آلمان» میدانست، چنین برشمرد:1- بازار فروش در ایران؛ 2-دسترسی بهتر به راههای عمدهی منتهی به هند؛ 3- برقراری تجارت با افغانستان؛ 4- برقراری تجارت با آسیای مرکزی؛ 5- تأمین امنیت بیشتر برای راهآهن بغداد و دیگر منافع آلمان در میان رودان؛ و 6- گسترش و ارتقای یک شبکهی مخابراتی در آینده.(ص80)
به طور خلاصه، ایران، به رغم بیطرفی، بازیچهی جنگ اروپاییان بود و از ضبط محصولات کشاورزی و قحطی ناشی از آن عذاب فراوانی را تحمل میکرد. این وضعیت تحملناپذیر، به سر برآوردن مهمترین جنبش، از میان سه جنبشی انجامید که برای آزادسازی ایران به پا خاستند. رهبر این جنبش میرزاکوچکخان بود که مانند جنبش تحت رهبری خود «جنگلی» نامیده میشد.(صص82-81)
از آنجا که تلاش برای اقدام جمعی- انجمنها، مجلس و حتی احزاب اروپاییمآب- شکست خورده بود، ایرانیان به استقبال یک رهبر فرهمند شتافتند. رهبر آیندهی جنبش جنگل، با نام مستعار میرزا کوچک، در 1259-1260 (1880- 1881) در ناحیهی استاد سرای رشت زاده شد.(ص82)
با وقوع جنگ جهانی نخست و اشغال خاک ایران توسط نیروهای متخاصم، میرزا کوچکخان از جملهی انگشتشمار افرادی بود که آمادهی استفاده از این فرصت طلایی – جنگ- برای بسیج مردم علیه متجاوزان خارجی و همدستان داخلیشان میشدند. وی، پس از مشورت با اعضای ایرانی و طرفداران اتحاد اسلام، تصمیم گرفت عملیات چریکی در جنگلهای انبوه منطقهی خزر را، با امید به راه انداختن یک جنبش ملی، آغاز کند. میرزا مخفیانه و با همراهی یک مجاهد کهنهکار به نام میرزاعلیخان دیوسالار (معروف به سالار فاتح؛ ر.ک. به پیوست)، که هنگام تصرف قزوین در 1288 با او همراه بود، تهران را به قصد مازندران ترک کرد. شاید امیدوار بودند عملیات را از مازندران آغاز کنند. اما میرزا به لاهیجان رفت و با دکتر حشمت، پزشک، و حاج احمد کسایی، یک خرده مالک و تاجر ابریشم، ملاقات کرد تا به کمک آنان کارزار مبارزهی چریکی را از گیلان آغاز کند. (احساناللهخان، برخلاف برخی گفتهها، با این طرحها پیوندی نداشت.)(صص85-84)
در فاصلهی پاییز 1293 (1914) و تابستان 1294 (1915)، ضد حمله از سوی والی کل مرتجع و دست نشاندهی کنسول روسیه در رشت، تدارک دیده شد... این دو موفقیت نه فقط شهرت جنگلیان را افزایش داد، بلکه مزایایی همچون به غنیمت گرفتن سلاح، مهمات و حیوانات بارکش برای آنان به همراه داشت.(ص86)
پس از ورود نیروهای تازهنفس روسی به بندر انزلی در ماههای اردیبهشت و مرداد 1294 (مه و اوت 1915)، قزاقها به تشکیل یک نیروی ضربتی بزرگ، به تعداد 500 نفر و مجهز به سلاح سنگین، علیه جنگلیان دست زدند. اما در کمین یک نیروی 61 نفرهی جنگلی به رهبری کوچکخان افتادند و شکست سنگینی بر آنان وارد آمد.(ص86)
نیروهای هوادار آلمان رهسپار قم شدند و پس از شکست نیروهایشان از روسیان، به کرمانشاه نقل مکان کردند و در آنجا، به کمک وزیر مختار آلمان، پرنس فون ریوس، دست به تأسیس «دولت ملی» زدند. چهرههای برجستهی این دولت که با پول آلمان میگشت عبارت بودند از: مدرس، سلیمانمیرزا اسکندری، طباطبایی و نظامالسلطنه مافی.(ص87)
مقامات روسیه پس از شکست تحقیرآمیز به دست جنگلیان در آذرماه 1294 (1915)، دولت تهران را تحت فشار گذاشتند تا علیه شورشیان وارد عمل شود.(ص87)
در عرصهی سیاسی، مستوفی، که یک آزادیخواه بود، تمایلی نداشت نیروهایی را که با آنان همدل بود، ولو آنکه تا حدی تندروی هم میکردند، تحت فشار بگذارد.(ص87)
در این حال، والی جدید گیلان، حشمتالدوله، مذاکرات صلح با جنگلیان را آغاز کرد.(ص88)
جواب این پرسش که چرا دولت مستوفی، به رغم همدردی با جنگلیان، به اردوکشی علیه آنان پرداخت، شاید علاوه بر فشار روسیان، این بوده باشد: «برای پرهیز از تکرار وحشیگری سربازان روس در اردوکشی [قبلی] به ماسوله»، که طی آن نه فقط به دختربچههای 8 ساله هم رحم نکردند، بلکه آنان را به تن دادن به شهوترانیهای پیدرپی سربازان بیبندوبار روس مجبور کردند. پس از استعفای اجباری مستوفی و آمدن سپهدار تنکابنی به جای او، والی گیلان نیز جای خود را به آصفالدولهی ستمگر و بیرحم داد.(ص88)
رویداد مهمی که احساسات ضدانگلیسی و ضد روسی را در ایران تشدید کرد، ایجاد کمیسیون مشترک در دولت سپهسالار بود که به روسیان و انگلیسیان اجازه میداد تا بر امور مالی ایران نظارت کنند و دو نیروی «ملی» در شمال و جنوب کشور تحت تکفل خود تشکیل دهند... روسیان برای هموار کردن راه تشکیل چنان نیرویی، ناچار بودند یکبار برای همیشه، «بقایای جنبش جنگل» را نابود کنند. واپسین تلاش روسیان پیش از برافتادن دودمان رومانوف برای درهم شکستن جنگلیان در نوامبر 1916 (پاییز 1295) به عمل آمد.(ص89)
در فضای جدید خوشبینی و شادمانی ناشی از کامیابیهای جنبش جنگل، انقلاب فوریهی روسیه نیروی باز هم بیشتری به شوق و امید مردم ایران بخشید. ایرانیان قاعدتاً رژیم خلع شدهی تزاری را ستمگر، بیرحم و توسعهطلب میدانستند.(ص90)
واحدهای ارتش روسیه مستقر در قفقاز، همچنین قطعنامههایی در محکومیت سیاستهای استعماری روسیه در ایران صادر کردند... ظاهراً، تلاش افسران تزاری برای تشویق کوچکخان به رفتن به رشت در پیوند با این ابتکار دیپلماتیک- نظامی بود... بازگشت وی به رشت بستگی به دادن اماننامه از طرف دو کنسول انگلیس و روسیه داشت، زیرا تردیدی نبود که جنگلیان هنوز با نیروی دشمن قویتری مواجه بودند... با این حال، اکراه جنگلیان دیری نپایید. در تیرماه 1296 (ژوئن 1917) آنان به تعداد زیاد در رشت مستقر شدند و در مردادماه (اوت) کنسول انگلیس آنان را «ارباب گیلان» خواند، به طوری که والی کل، مفخرالدوله، در مشورت دائم با آنان بود و «فرمانهای آنان را اجرا میکرد.»(ص91)
میرزاکوچکخان که از همان سرخوشی آکنده بود، درخواست کرد که دولت کرنسکی نیروهای خود را از ایران خارج و همهی امتیازات تحمیل شده به ایران از سوی تزارها را لغو کند، و در مقابل، وی نیز ارعاب و حمله به نیروهای روسی در ایران را متوقف خواهد کرد... اما با اعلام سیاست جدید روسیه از سوی وزیر خارجهی جدید این کشور دایر بر عدم تغییر سیاستهای گذشته، ایرانیان سرخورده شدند.(ص92)
اکنون، جنگلیان پس از دو سال و اندی جنگ دشوار چریکی، آماده بودند تا ثمرهی تلاشهای خود را برگیرند. از اینرو، دومین مرحلهی جنبش جنگل آغاز شد که به شکلگیری یک ساختار سیاسی به نام اتحاد اسلام، دولتی نیمهرسمی با یک سازمان نظامی در مرکز آن، و انتشار روزنامهی جنگل انجامید که به گسترش ایدئولوژی و برنامهی جنبش میپرداخت.(ص93)
مرحلهی آغازین جنبش جنگل پیش از هر چیز نشان میدهد که چگونه قدرت ابتکار فردی به اشتیاق «عطش فرهمندطلبی» مردم، پس از کوتاه زمانی حمایت ایرانیان نومید را به دست آورد. به دلیل این حمایت، جنگلیان اطلاعات نظامی مهم، غذا، سرپناه و دیگر کمکهای مردمی را کسب میکردند. ثانیاً، جنبش با موافقت همدلانهی برخی چهرههای سیاسی منطقه که در بطن گروههایی چون دموکراتها و سازمان «اتحاد و پیشرفت» حضور داشتند، روبهرو، و گاه از حمایت والیان دلسوز برخوردار شد. ثالثاً، و مهمتر، این که جنبش از ابتدا مورد حمایت فعالانه و سپس همکاری عملی برخی افسران ژاندارمری ایران بود. چهارم، هدف جنگلیان در این برهه بسیار مبهم و فقط معطوف به مخالفت فعالانه با اشغال ستمگرانهی خارجی و تمایل به استقلال ملی بود. پنجم، این مبارزه با این حساب علیه دولت تهران به شمار نمیآمد که در این دوره عمدتاً در اختیار دموکراتهای میانهرویی همچون مستوفی قرار داشت. طی این مرحله، در حالی که بیشتر نیروهای رزمنده و کمکها از سوی دهقانان تأمین میشد، ائتلاف با همهی مردم از جمله زمینداران خرده مالک و میانه حال، کاملاً عادی به نظر میرسید و به اختلافی در میان جنگلیان نینجامید. ششم، رویارویی اساساً با نیروهای تزاری بود، و انگلیسیان هنوز هدف حمله قرار نداشتند. و سرانجام، این مرحله از جنبش جنگل امیدهای زیادی را در قلب بیشتر ایرانیان برانگیخت.(ص94)
فصل 5: برنامهی سیاسی و سامان جنبش جنگل
یکی از دشوار فهمترین جنبههای جنبش جنگل، برنامهی سیاسی آن است. برنامهی این جنبش، همچون ساختار آن، به شخصیت رهبران آن و وضعیت در حال تغییر جنبش بستگی داشت. کوچکخان و جنگلیان چه میخواستند؟(ص95)
برطبق برنامهی جدید، هدف عالی جنبش آزاد کردن ایران از اشغال خارجی، اجرای قانون اساسی کشور، بازگشایی مجلس و کسب اطمینان از این امر مهم بود که مملکت با رضایت متقابل شاه و مجلس اداره شود.(ص96)
جنگلیان در چند سال حکومت خود برگیلان، به جمعآوری مالیات از زمینهای دولتی (عشریه) پرداختند و از صدور محصولات گیلان به دیگر ایالات جلوگیری کردند، و فقط صدور برنج را در ازای مالیاتهای سنگین مجاز کردند. اقدام دیگر آنان، اخراج کارگزاران اروپایی گمرکات گیلان بود.(ص97)
افتخار برپایی دفاتر دادگستری در سراسر ایالت، با وجود آنکه اصول قدیمی و نه جدید را به اجرا گذاشتند، از آن جنگلیان است.(ص97)
هفتهنامهی جنگل نیز که انتشارش در تیر 1296 (ژوئن 1917) و پس از آن آغاز شد که تزارسیم بر اثر وقوع انقلاب [در ماه فوریه] برافتاد و کمیتههای انقلابی در مستعمرات روسیه امکان تأسیس یافتند، دربارهی برنامه جنگلیان نوشت.(ص97)
از آنجا که رویدادهای جهانی بر سیاست ایران در روزگار نو تأثیر پردامنهای داشت، جنگلیان طبعاً به وضعیت جدید واکنش نشان دادند. از اینرو، پس از انقلاب اکتبر، که نگرش انگلیس را سختتر و اشتهای آن را برای سلطهی بر جهان بیشتر کرد، موضع جنگلیان در مقابل دولت تهران تغییر یافت.(ص98)
رهبران اتحاد اسلام در نامهای خطاب به احمدشاه، درخواستهای خود برای اصلاحات و بازسازی ویرانیهای کشور را تکرار کردند.(ص99)
اما جنگلیان با روشن شدن حقایق و پس از رویاروییهای نظامی با انگلیسیان در تابستان 1297 (1918) ایمان خود را به شاه، اگر نه سلطنت، از دست دادند و از حق مردم در برکناری شاه همچون در فرانسه و روسیه، یا حتی در ایران که جد پدری احمدشاه [ناصرالدین شاه] در 1279 (1896) با گلوله از سر راه برداشته شد، سخن به میان آوردند.(ص99)
در سطح بینالمللی، جنگلیان به هنگام کاهش سیطرهی روسیان بر دربار و دولت ایران، به نحو فزایندهای نگران نفوذ روبه رشد انگلیس بودند. آنان با اعلام این که انگلیس دشمن شمارهی یک ایران بود، به مداخلهی آن در امور ایران، به ویژه نقش آن در شکل دادن و کنترل کردن یگان تفنگداران جنوب ایران، اعتراض داشتند.(ص100)
در حالی که دولت تهران کاملاً تحت کنترل انگلیس درآمده بود، جنگلیان به این نتیجه رسیدند که دولت ایران شناسایی دولت لنین را «از بیم مخالفت آن با منافع لندن» به تعویق انداخته بود. به همین دلیل بود که «بزرگان کشور راضی نمیشدند» نیروهای تزاری به رغم تمایل به بازگشت به میهن خود، از ایران خارج شوند.(ص101)
سامان تشکیلاتی جنبش جنگل و شیوهی عملکرد آن کمتر شناخته شده است. این جنبش طی مرحلهی نخست فعالیت خود اساساً توسط یک تن تأسیس و رهبری شد، اما در مرحلهی دوم، رسماً تحت سیطرهی «رهبری جمعی» گروهی از ریش سفیدان قرار گرفت که اتحاد اسلام را تشکیل میدادند. منابع جنگلیان اطلاعات اندکی دربارهی ماهیت و عملکرد گروه رهبری که کنسول فرانسه در رشت آن را «سنا» مینامید، در اختیار میگذارد. فخرائی، منشی میرزا، صرفاً فهرستی 27 نفره از اعضای این «سنا» به دست میدهد، بدون این که پیشینهی آنان را تشریح کند و از اینرو، از بیان افراد قدرتمند آن و نقش میرزا در آن، باز میماند.(ص101)
زمانی که اتحاد اسلام بر گیلان حکومت میراند به شکل زیر سازماندهی شده بود: شورای عالی و کمیته مرکزی بیشترین قدرت را در اختیار داشتند. اولی 20 عضو داشت، که 7 تن از آنان اعضای مخفی کمیتهی مرکزی بودند. کوچکخان و حاجی احمد در هر دو نهاد عضو بودند. یک شورای کشوری (شورای داخلی)، یک کمیسیون جنگ و یک ارتش ملی (نظام ملی)، یک ادارهی دادگستری، یک ادارهی پلیس، و یک ادارهی مالیه نیز وجود داشت. این ارگانها پس از آبان 1296 (نوامبر 1917) انتخاب شدند. کمیسیون روابط خارجی که با دولت تهران و خودکامهگان شمالی در ارتباط بود، تحت کنترل کمیتهی مرکزی (عمدتاً کوچکخان و حاجیاحمد) باقی ماند.(ص104)
ارتش ملی (نظام ملی) به دلیل اختلاف بین کوچکخان و حاجی احمد کسمایی، شکل گرفت... دادهها در مورد تشکیلات نظامی جنگل متناقض است، اما تصویر عمومی آن از این قرار است: در اینجا نیز، کوچکخان کنترل شخصی برهمهی امور نظامی داشت، و این نه فقط به دلیل باور او به تلاشهای جنگی بلکه این موضوع بود که یک ارتش نیرومند میتوانست در مقابل بیثباتی و فضای فرصتطلبانهی ایجاد شده از سوی سیاستمداران بیوجدان مقاومت کند.(ص106)
برخلاف شایعاتی که مقامات انگلیسی و تزاری میپراکندند و بعدها تاریخنگاران استالینیستی هم آنها را تکرار کردند، پس از سقوط رمانفها، آلمانیها و ترکان ارتش جنگلیان را هدایت نمیکردند. از حضور افسران اتریشی و آلمانی به عنوان یک بهتان لجوجانه علیه میرزا کوچکخان استفاده میشد تا وی را یکی از «عوامل آلمان» جلوه دهند. این البته دروغ بود.(صص107-106)
امور خارجی را که تحت نظارت کمیتهی مرکزی بود، به طور غیررسمی خود کوچکخان اداره میکرد؛ هرچند که وی قدرت خود را گاه به دیگری تفویض میکرد.(ص107)
قدرت کمّی نیروهای جنگل هنوز هم از جمله رازهایی است که گشوده نشده است. از مدارک ناچیزی که در اختیار ماست چنین برمیآید که شمار آنان هرگز چندان زیاد نبود. تعداد آنان که از شماری معدود در 1293 (1914) فعالیت خود را آغاز کرده بودند، طی سالیان دچار نوسان شد، و شاید در زمانی به یک هزار تن رسید که نخستین فارغالتحصیلان در تابستان 1296 (1917) از آموزشگاه نظامی گراب زرمخ آمادهی انجام وظیفه شدند. در یکی از برآوردهای عوامل اطلاعاتی انگلیس در ژوئیه 1918 (تیر- مرداد 1297) شمار آنان 1400 تخمین زده شد.(ص108)
حالا دیگر روشن شده است که سرچشمهی عمدهی اختلاف بین رهبران جنگلیان ناکامی در برقراری یک رهبری جمعی بود. نقصی که بیتردید از سنت ایرانی اقتدار شخصی ناشی میشد. افزون بر این، سوءاستفاده از منابع مالی جنبش و ایالت (اگر نه اختلاس کامل، که حاجی احمد و همکاران نزدیک وی به آن دست میزدند)، علت دیگر اختلافات بود... به علاوه، دکتر حشمت به شکل فزایندهای به راه خود میرفت. احسان، نایب وی که علیه او شورید، میخواست حشمت را دستگیر و یک حکومت بلشویکی در لاهیجان برپا کند و سپس رشت و گیلان و سرانجام همهی ایران را بگیرد. ولی در این کار شکست خورد و تسلیم شد.(صص109-108)
گفته شده است که جنگلیان برنامهی دقیقی نداشتند. اگرچه حامیان آنان عمدتاً دهقانان ستم دیده بودند، رهبران جنگلیان از وجود برنامهای برای اصلاحات ارضی بیبهره بودند.(ص109)
اما جنگلیان - در واقع میرزا کوچکخان- نتوانستند خود را راضی کنند تا برخی افراد مهم [ملاک] میان اعضا و هواداران اتحاد اسلام، در گیلان و تهران، را از خود برانند.(ص110)
در واقع، توسل کوچکخان به قدرتمندان زمیندار و رهبران ایلات مهم در 1296 (1917)، نه براساس یک خط مشی اجتماعی بلکه بر مبنای محاسبات سیاسی صرف و از موضع تدافعی موقت در مقابل دولت مرکزی تهران یا انگلیسیان بود.(ص110)
حادثهای در تابستان 1296 بسیاری از طرفداران مرفه جنگلیان را تکان داد و نگران کرد و به دشمنانشان خوراک تبلیغاتی گرانقدری داد. مهمتر از آن، مسئلهی حیاتی اصلاحات ارضی را به میان کشید که برای جنگلیان مسئلهای بود... این حادثه (که جزئیات آن نامعلوم است) دستگیری امینالدوله، مالک حدود 42 پارچه آبادی ثروتمند لشت نشا بود، که دهقانان آنها در تابستان 1286 قیام کرده و شوراهای دهقانی خود را تشکیل داده بودند.(ص110)
تمام روایتها بر دو نکته اتفاقنظر دارند. نخست، جنگلیان موافقت کردند تا امین را در مقابل 70 هزار (یا 75 هزار) تومان، آزاد کنند و به عهد خود نیز وفا کردند. دوم، آنان طرح بلندمدتی برای مصادرهی املاک بزرگ و تقسیمشان میان دهقانانی که در آنها کار میکردند، نداشتند.(ص111)
به نوشتهی جنگل، بلافاصله پس از انقلاب اکتبر، گنیاز (پرنس) جاراجادزه، افسر گرجی نیروهای روسیه که در ماه مه (اردیبهشت) با جنگلیان دیدار کرده بود و اکنون «نمایندگی مردم آزاد شدهی روسیه را به عهده داشت»، دیدار تازهای با جنگلیان در مقرشان در فومنات به عمل آورد. این مذاکرات به امضای یک توافقنامهی 9 بندی بین دو طرف انجامید که بر اساس آن نیروهای روسیه در ایران اجازه مییافتند که ظرف دو ماه تحت نظارت مشترک افسران روسی و ناظران جنگلی از خاک گیلان بگذرند.(ص113)
فصل6: دوراهی جدید جنگلیان
انقلاب اکتبر و تکاپوی بریتانیا در سلطهی کامل بر ایران
خلأ ناشی از سقوط تزاریسم و دولت کرنسکی پس از کوتاه زمانی به رشد نفوذ انگلیس در ایران منجر شد. اولاً، نابودی تزاریسم درها را به روی فرصتهای جدید برای اعتلای منافع سیاسی و تجاری انگلیس گشود، که به سلطهی بیرقیب این کشور انجامید. ثانیاً، بیم از تهدید هند، این «جواهر مستعمرات» انگلیس، توسط شوروی از یک سو، و دسترسی محتمل شوروی به خلیجفارس از طریق ایران (هرچند که هنوز یک احتمال دور از دسترس به شمار میآمد) از سوی دیگر، تهدیدی بالقوه برای موقعیت تثبیت شدهی انگلیس در آسیای غربی و شمال آفریقا محسوب میشد. همهی اینها مستلزم تحکیم پیروزیهای حاصل از جنگ بود. ثالثاً، انگلیسیان نشانههای روشنی از رسیدن به آرزوی خود در گرفتن جای تزاریسم در قفقاز، به ویژه منطقهی نفتخیر باکو در آن سوی مرز ایران به دست میدادند. چهارم، آن گروه از نخبگان حاکم که برای حفظ قدرت و سلطه خود بر دهقانان و سایر نیروهای تولید کنندهی ایرانی به امپریالیسم روسیه وابسته و اکنون «به لحاظ سیاسی یتیم» شده بودند، مذبوحانه در پی کسب قیمومت انگلیس برآمدند.(ص117)
یکی از جنبههای آشکار موضع جدید انگلیس این بود که اکنون، افزون بر تفنگداران جنوب ایران، آنان نیروی مشابه جدیدی را برای شمال ایران تدارک میدیدند.(ص118)
واکنش جنگلیان به این تحولات بلافاصله در روزنامهی ارگان خودشان، جنگل، منعکس شد. بعداً، با شکست نخستین کمیتهی انقلابی بلشویکی مستقر در گیلان در واداشتن نیروهای روس به خروج از ایران، جنگلیان ضمن بیان «سوگ و مصیبت مردم درماندهی ایران»، به رژیم جدید بلشویکی علیه اهمال نسبت به تداوم حضور نیروهای روس در ایران، هشدار دادند. آنان اخطار کردند که هرچه نیروهای روسیه مدت بیشتری در ایران باقی بمانند، طرحهای انگلیس در منطقه را بیشتر به پیش خواهند برد.(ص118)
انگلیسیان نگران طلوع دوبارهی ستارهی اقبال جنگلیان پس از دو انقلاب روسیه، و همدردی رو به رشد سربازان روس با آنان بودند. در کوتاه مدت چشمانداز سلطهی خود بر قفقاز را در خطر میدیدند، و در بلندمدت بیم داشتند که یک دولت میهندوست به رهبری جنگلیان در تهران با بلشویکها متحد شود و امر دفاع از هند انگلیس و سلطهی کامل آنان بر ایران را به خطر اندازد. بنابراین، انگلیسیان دو راه در پیش رو داشتند: یا نهال جنبش جنگل را از بن برافکنند یا با آن به یک تفاهم برسند و مانند دیگر طبقات سیاسی ایران آنان را نیز تحت نفوذ خود در آورند.(ص119)
در این حال، جنگلیان برای تضعیف تلاشهای سلطهجویانهی انگلیس در قفقاز، تدابیری اتخاذ کردند. علاوه بر افزایش تبلیغات ضدانگلیسی، به تحریم کالاهای آنان و بانک شاهی ایران (IBP) که در مالکیت انگلیس بود، پرداختند.(ص120)
بدگمانی جنگلیان بیپایه نبود. در 28 اسفند 1296 (18 مارس 1918)، آنان سروان ای. نوئل، یکی از افسران اطلاعاتی انگلیسی را نیز هنگام بازگشت از قفقاز، دستگیر کردند. وی از سوی مارلینگ، وزیر مختار در تهران، برای یک مأموریت اکتشافی به باکو فرستاده شده بود. به گزارش وی «اوضاع در باکو [وی] را ملزم میکرد، ژنرال دانسترویل را در قزوین ببیند. مأموریت نوئل در ارتباط با جنگ شدید داخلی در منطقهی باکو، این گفتهی جنگلیان را کاملاً ثابت میکرد که انگلیسیان در پی گسترش نفوذ خود هم در شمال ایران و هم در قفقاز حضور داشتند.»(ص120)
با توجه به این مقاومتها، ژنرال بیچراخف که یک ضد بلشویک افراطی بود، با همدستی و دسیسهی انگلیسیان در صدد فریب بلشویکهای باکو برآمد. بلشویکها، به رغم پیشرفت موقتی در غلبه بر دشمنان اززمان استقرار شورای باکو در نوامبر 1917 به رهبری استپان شائومیان ارمنی، قدرت خود را هنوز تحکیم نبخشیده بودند.(ص121)
بلشویکهای باکو به رغم خودداری انگلیس از شناسایی دولت آنان، «پیشنهاد کردند که 5000 نفر به انزلی بفرستند تا بیچراخف آنان را آموزش دهد.» و پس از مدت کوتاهی حتی 200 نفر از آنان را هم گسیل کردند. انگلیسیان این اوضاع را فرصتی طلایی «برای حمله به کوچکخان از پس و پیش» یافتند. توافق با دولت شائومیان نتیجهی مهم دیگری هم به بار آورد: تضعیف تلاشهای براوین، فرستادهی مسکو به تهران.(ص122)
همچنان که گفته شد، جنگلیان ابتدا از دادن اجازهی عبور به نیروهای بیچراخف که بین 10 تا 20 هزار نفر تخمین زده میشد، خودداری کردند. البته آنان از نقشهی دقیق بیچراخف و متحدان انگلیسیاش، نقشهای که شامل حفظ قزوین، در هم شکستن جنگلیان و کنترل جادهی قزوین- انزلی بود، اطلاعی نداشتند.(ص123)
توافق جنگلیان را شورای سربازان تحت رهبری بلشویکها جلب کرده بودند که به نیروهای بیچراخف اجازهی عبور از گیلان را بدهند. تاریخنگاران استالینیست ایرانی آنان را به خاطر این تصمیم نکوهش کردهاند، و به رغم مدارک موجود، کوچکخان را مسئول سقوط دولت بلشویک باکو دانستهاند. با این حال، جنگلیان به عبور انگلیسیان، که آنان نیز پشت سر روسیان صفآرایی کرده و آمادهی رفتن به قفقاز بودند، رضایت ندادند.(ص123)
طبق منابع جنگلیان، دانسترویل در مقابل کوچکخان برای کنار آمدن با سیاستمداران ایران به دو ابزاری متوسل شد که معمولاً در ایران به کار گرفته میشد. نخست، به عنوان رشوه، مبلغ نیم میلیون تومان به عنوان «حق عبور» نیروهای انگلیسی به جنگلیان پیشنهاد شد، که کوچکخان با خشم آن را رد کرد. در تلاش دیگری برای خریدن وی، انگلیسیان پیشنهاد کردند که [در ازای عبور نیروهایشان] حاکمیت وی بر ایالت گیلان را به رسمیت شناسند. این پیشنهاد را نیز کوچکخان رد کرد. آنگاه انگلیسیان تصمیم گرفتند که نمایندهی «مقبول»تری نزد کوچکخان بفرستند: سرگرد استوکس به همراه دیپلمات تزاری، نیکیتین.(ص124)
نیکیتین به وی اطلاع داد که بیچراخف مایل بود «برادران انگلیسیاش» را با خود به باکو ببرد تا به وی در جلوگیری از اشغال قفقاز جنوبی به دست ترکان کمک کنند... میرزا کوچکخان موضع جنگلیان را تکرار کرد: انگلیسیان نمیتوانستند از گیلان عبور کنند، اما نیروهای بیچراخف میتوانستند در گروههای یکصد تا دویست نفری از خاک گیلان گذر کنند. آنان میبایستی سلاح خود را در منجیل به جنگلیان تحویل میدادند و در بندر انزلی آنها را تحویل میگرفتند. اما پیش از مراجعت نیکیتین و استوکس به قزوین و دادن گزارش خود، بیچراخف عملیات نظامی را آغاز کرد و نیروهای خود را به حرکت درآورد.(ص125)
هرآنچه «مدرک» هست مربوط به تماسهای کوچکخان با شائومیان برای دریافت اسلحه از کمون باکوست. در مه 1918 (اردیبهشت 1297) وی هیئتی نزد دولت بلشویکی باکو فرستاد. وی امیدوار بود که با وجود نریمانف رهبر سازمان همت در مقام کمیسر امور اقتصادی باکو، حمایت زیادی برای جنبش خود کسب کند. اما، همچنان که مشخص شد، شائومیان، بلشویک ارمنی، از دادن کمک سرباز زد.(صص126-125)
یک حادثهی دیگر، اتهام تبانی بین جنگلیان و بلشویکها را کاملاً منتفی میکند. طی مذاکرات مربوط به عبور نیروهای بیچراخف از گیلان، و موضع اتخاذ شده از سوی کمیتهی انقلابی به ریاست چیلیاپین و کولومیتسف روابط بین بلشویکها و جنگلیان با گذشت اندک زمانی روندی خصمانه یافت. همین امر ممکن است موجب احتیاط مفرط کوچکخان در برقراری روابط بعدی خود با آنان شده بوده باشد.(ص126)
انگلیسیان به زودی تشخیص دادند که با کوچکخان نباید آنگونه رفتار میکردند که با دیگر اعضای طبقهی سیاسی ایران کرده بودند. بنابراین، آنان پیشتر و در بهمنماه (اوایل فوریه)، به تدارک جنگ پرداختند.(ص127)
جنگلیان نیز، به نوبهی خود، برای جنگ آماده میشدند، هرچند آنان خاماندیشانه از کمیتهی انقلابی روس تضمین خواستند که ژنرالهای تزاری در صورت آغاز درگیری با انگلیسیان، بیطرف بمانند.(ص128)
در این میان کوچکخان برای کاستن از تنش، در 22 خرداد (11 ژوئن) با آزادی اوکشات، رئیس بانک شاهی، و مک لارن، کنسول انگلیس، موافقت کرد. با این حال، همان طوری که پیشتر گفته شد در 23 خرداد (12ژوئن) نیروهای جنگل در منجیل به ناگاه مورد حملهی «نیروهای مشترک روسی- انگلیسی» قرار گرفتند... انگلیسیان و متحدان روسیشان سرانجام موفق شدند تا راه خود را به سوی سواحل خزر به کمک بمباران هوایی، مسلسل سنگین، زرهپوش و توپخانه که جنگلیان فاقد آنها بودند، بگشایند.(ص128)
جنگ دو ماهه سرانجام با امضای یک «قراردادصلح» بین جنگلیان و انگلیسیان به پایان رسید.(ص129)
انگلیسیان ضمن درگیر بودن در جنگ با جنگلیان، از بحران کابینه در تهران سود بردند و نامزد مورد نظر خود را به احمد شاه جوان تحمیل کردند. در 21 تیر ماه 1297 (11ژوئیه 1918) حسن وثوق به عنوان نخستوزیر منصوب شد.(ص129)
این پیروزی عمده انگلیسیان، پس از ورود بیچراخف و اخبار مربوط به نزدیک شدن قریبالوقوع نیروهای انگلیسی، بعد از مدت کوتاهی با سقوط شورای بلشویکی باکو در 31 ژوئیه (10 مرداد) تکمیل شد. این رویداد و شکلگیری دیکتاتوری انگلیسی در نواحی خزر مرکزی از یک سو و شکست نیروهای ترکیه در گرفتن باکو از سوی دیگر، پیروزی دیگری را برای انگلیسیان به بار آورد.(ص129)
به رغم چیرگی آشکار آنان پس از پیروزی متفقین در نوامبر 1918 (آبان 1297)، و وجود یک دولت گوش به فرمان در تهران، تلاش خود را بر یافتن یک راهحل سیاسی برای مشکل جنگلیان متمرکز کردند و یک رویکرد سه وجهی را با استفاده از روش «چماق و نان قندی»، به عنوان هسته مرکزی آن برگزیدند. اولاً، تلاش کردند کوچکخان را به مذاکره با دولت تهران وادارند. ثانیاً، نمایندگانی از تهران به گیلان فرستاده شدند تا رهبران جنگلیان را به ترک مقاومت در برابر دولت طرفدار انگلیس وثوق تشویق کنند و سرانجام یک والی کل بیرحم را با پشتیبانی لشکر قزاق و با هدف سرکوب کامل جنبش جنگل از طریق برپایی حکومت وحشت به گیلان فرستادند، که به عنوان آخرین چاره قرار بود نیروهای انگلیسی قدرت او را تقویت کنند.(ص131)
با این حال، رفتار جنگلیان در ماههای پس از شکست و امضای قرارداد با انگلیسیان ظاهراً حکایت از این داشت که آنان در واقع پیروز میدان بودهاند.(ص131)
شرایط «نهایی» وثوق، که پیشاپیش به تأیید سفارت انگلیس رسیده بود از این قرار بود: 1- دولت ایران تا2000 نفر از نیروهای مسلح اتحاد اسلام را استخدام میکند، به شرط آنکه آنان همه مهمات، از جمله توپخانه، مسلسل، تفنگ و فشنگ خود را تحویل دهند. این عده به واحدهایی تقسیم و در نواحی مورد نظر دولت مستقر خواهند شد؛ 2- اتحاد اسلام به عنوان یک نیروی نظامی باید برچیده شود، اما دولت اعتراضی به ادامه موجودیت آن در رشت به عنوان یک «جمعیت سیاسی» نخواهد داشت؛ 3- همه مدارس و موسساتی که از جانب اتحاد اسلام تأسیس شدهاند تحت نظارت و کنترل دولت تهران قرار خواهند گرفت؛ 4- انتخابات گیلان برای تعیین نمایندگان مجلس چهارم پس از ورود والی منصوب دولت برگزار خواهد شد. این شرایط که سفارت انگلیس آنها را «بسیار معقول» خواند چیزی کمتر از تسلیم کامل جنگلیان به دولت تهران نبود که به سر سپردگی به انگلیس اشتهار داشت. از این رو کوچکخان بیهیچ تردیدی آنها را رد کرد.(صص134-133)
در اواخر دی ماه 1297 (اواسط ژانویه 1919)، وزیر مختار انگلیس در تهران، سِرپرسی کاکس تحت فشار یک جنبش شورشی که به «مرحله حادی» رسیده و او نتوانسته بود با مذاکره آن را از میان بردارد، به فکر واداشتن دولت ایران به دادن یک اولتیماتوم 48 ساعته به جنگلیان برای پذیرفتن آخرین پیشنهادهای آنان، افتاد. کاکس، که جنبش جنگل را «تهدیدی جدی» برای منافع انگلیس و دولت وثوق میدید، فرونشاندن آن را پیش از خروج نیروهای انگلیسی از ایران ضروری یافت، زیرا تهران «یارای آن را نداشت هیچ گونه اقدام موثری» علیه آنان انجام دهد.(صص135-134)
کوچکخان، در کنار میرزا حسنخان، افسر پیشین ژاندارمری، «به صراحت» و «سادگی» به میهمانان خود گفت که وی «هیچگونه اعتمادی به دولت کنونی ندارد.»؛ دولتی که به هیچ وجه نماینده مردم ایران نبود.(ص135)
در پرتو این تحولات، نیروهای دولتی برای حمله احتمالی به شمال اعزام شدند. کوچکخان بدون فوت وقت به الدرید، معاون کنسول انگلیس در رشت، اطلاع داد که از دادن اجازه استفاده از جاده قزوین به نیروهای قزاق خودداری خواهد کرد.(ص135)
نیروی شمال در 11 اسفند به مرکز فرماندهی خود در بغداد اطلاع داد که تلاش کوچکخان در باز داشتن قزاقان از ورود به گیلان «توجیه کافی» برای لغو توافقنامه به دست میدهد. این البته با شهادت ویکهام در دو هفته پیش که گفته بود جنگلیان، «جز چند مورد جزئی، کاملاً توافقنامه را رعایت کردهاند»، در تضاد آشکار بود.(ص136)
تلاش انگلیسیان، اگر هم در جلب کوچکخان ناکام ماند، دستکم در مورد تشویق حاجی احمد و چند تن دیگر به گسیختن پیوند با جنگلیان ثمر بخش بود.(ص137)
در عفونامهی وثوقالدوله خطاب به حاجی احمد و همراهانش به تاریخ 7 فروردین 1298، چهار شرط ذکر شده بود: اولاً، باید همه سلاح و مهمات خود را تحویل دولت دهند؛ ثانیاً، از فرمانهای دولت پیروی کنند و آمادهی انجام آنها باشند؛ ثالثاً، همکاری کامل با دولت برای از بین بردن «شورشیان و مخالفان» به عمل آورند؛ رابعاً، به اقدامی «علیه منافع دولت و مردم گیلان» دست نزنند.(ص136)
همزمان با درخواست «عفو» حاجی احمد که بلافاصله پذیرفته شد و به فرار و پناهندگی شمار زیادی از پیروانش انجامید، سروان ویکهام از نیروهای شمال، کوچکخان و ده تن از دیگر رهبران چریک را دعوت کرد که ظرف 48 ساعت با یکدیگر دیدار کنند. کوچکخان با احساس خطر از دام بودن این دعوت، به بهانهی «ناخوشی» پیشنهاد زمان و مکان دیگری را داد. ویکهام با رد پیشنهاد متقابل کوچک خان، اولتیماتومی فرستاد، یک اعلام یا «اخطار» خصوصی که در آن خواستار تسلیم وی به دولت تهران بدون هیچ گونه تأخیری شد.(ص138)
علاوه بر تدارکات نظامی «تلاش توان فرسایی از سوی انگلیسیان به عمل میآمد» تا کوچکخان را بیاعتبار کنند و چهره واقعی او را به عنوان یک شورشی و راهزن نشان دهند، و به گیلکها بیهودگی تلاش برای ایستادن در برابر دولت مورد حمایت قدرت بریتانیا را بقبولانند. به علاوه ملاها به رهبری حاجی بحرالعلوم رفیع، زمیندار مرتجع، نیز نقش خود را ایفا میکردند، در حالی که جریان مداومی از اشخاص «نامرتبط با کنسولگری انگلیس» تشویق به رفتن به جنگل «در هیئت دلسوزان میشدند تا به کوچکخان و رهبران [چریک] توصیه کنند» که شرایط انگلیسیان را بپذیرند.(ص140)
آنچه موقعیت را برای کوچکخان اندوهبارتر میکرد، رویگردانی یکی از نزدیکترین یارانش، دکتر ابراهیم حشمت بود، که به زودی عملی شد. وی در 17 اسفند به مأمور سیاسی انگلیس و فرمانده تزاری لشکر قزاق گفت که آمادهی تسلیم خود و 400 تن از افراد مسلحاش و ترک بیدرنگ گیلان بود. به وی 10 روز مهلت داده شد که افرادش را جمعآوری کند، به شرط آنکه از هر گونه کمک به کوچکخان خودداری ورزد.(ص140)
میرزا در مقّر خود در فومنات، خطاب به افرادش راجع به وضعیت دشوارشان سخن گفت... در میان اشک و اندوه، آخرین مقّر جنگلیان در گراب زرماخ، در 6 فروردین 1298 (پیش از صدور آخرین التیماتوم انگلیس) برچیده شد، و 943 رزمنده اعلام کردند که هر جا او برود به دنبالش خواهند رفت. این یک عقبنشینی تاکتیکی ضروری بود.(ص141)
زمانی که در اواخر فروردین نیروهای مشترک انگلیسی و لشکر قزاق ایرانی تحت فرماندهی افسران تزاری و فرماندهان انگلیسی نیروهای شمال حملهی بیسابقه خود را علیه جنگلیان آغاز کردند، جنبش تحت رهبری کوچکخان در ضعیفترین وضعیت خود قرار داشت.(ص141)
در اواسط اردیبهشت، برخی افراد تصمیم به تسلیم گرفتند. از این گروه پرشمارترین دستهی دکتر حشمت و افرادش بودند، که تضمین گرفته بودند که مورد آزار و سرکوب قرار نخواهند گرفت... وقتی که به رشت رسیدند، دکتر حشمت را از افرادش جدا کردند و (به گفته صبوری و فخرائی) به فرمان والی جدید، سردار معظم (تیمور تاش)، بلافاصله و بدون محاکمه به چوبهی دار آویختند.(صص142-141)
در اواخر بهار و اوایل تابستان، کوچکخان و وفادارترین افرادش - خالو قربان، احسان، سعداللهخان درویش، اسماعیلخان جنگلی و حسن الیانی معین الرعایا - در معرض مرگبارترین ضربات و حملات، از جمله بمباران دهکدهها، قرار گرفتند.(ص142)
انگلیسیان که با توجه به اطلاعات بدست آمده از فراریان ظاهراً از موقعیت وخیم کوچکخان نسبتاً آگاه بودند، موقعیت وی را «نومیدانه» ارزیابی کردند... از این رو توصیه شد که «نیروهای مازاد به تدریج خارج شوند تا از بروز نشانههای شکاف بین انگلیسیان و دولت ایران»، در حالی که قزاقان تحت فرمان استاروسلسکی فشار خود را ادامه میدادند، اجتناب شود.(ص143)
در اواخر تیر ماه 1298، اخبار تجدید فعالیتهای وی کمکم به مردان تبعیدیاش میرسید. در نیمهی آبان، تهران آکنده از اخباری حاکی از تحرکات تازهی کوچکخان علیه نیروهای قزاق بود. گزارش میرسید که وی بسیاری از این نیروها را از بین برده و حدود 200 اسیر گرفته که قرار است با اسرای جنگی معاوضه شوند.(ص143)
در پایان سال، دولت وثوق لازم دید که نمایندگانی به گیلان بفرستد و با رهبر جنگلیان، که تنها 6 ماه پیش از آن ستارهی اقبالش ظاهراً رو به افول بود، یک «قرداد صلح» امضا کنند. بازسازی و احیای نیروهای جنگلی تا اندازهی زیادی به دو عامل بستگی داشت. قرارداد انگلیس - ایران که بین دولت وثوق و انگلیسیان بسته شده بود، و احیای علاقهی بلشویکهای قفقاز و روسیه به امور ایران.(ص144)
فصل7: جنگلیان از نظر قدرتهای خارجی
در این فصل به توصیف روابط جنگلیان با دولتها و گروههای خارجی، و نیز انگیزههای آنان در برقراری چنان روابطی میپردازیم.(ص145)
حضور چند مأمور آلمانی و اتریشی و زندانیان جنگی روسی (که پس از انقلاب فوریه از روسیه به ایران گریختند) به دست بسیاری بهانه داد تا کوچکخان و جنبش او را متهم به همکاری با امپریالیستهای آلمانی کنند.(ص 147)
نخستین تلاش کوچکخان در برقراری تماس با انقلابیون قفقازی در تابستان 1297 (1918)صورت گرفت، و بلشویکهای قفقازی و ایرانی نیز درصدد ایجاد رابطه با وی برآمدند. قطعاً، همانطور که که در فصل هشتم خواهیم دید، شناخته شدهترین بلشویک ایرانی، غفارزاده، نیز با این هدف به گیلان اعزام شد. دو گزارش کوتاهی که این مقام به باکو فرستاد، پایهای برای دیدگاههای بعدی بلشویکها نسبت به جنبش جنگل در گیلان شدند.(ص148)
سقوط کمون باکو به رهبری ارمنی بلشویک، شائومیان، در اواخر ژوئیه 1918 (اوایل مرداد 1297) و همکاری دولت مساواتچی با انگلیسیان پس از پیروزی متفقین در جنگ جهانی اول، همه امیدهای انقلابیون ایران را به گرفتن کمک از قفقاز نقش بر آب کرد. اما با بالا گرفتن کار بلشویکها در جنگ داخلی و زنده شدن امید به گسترش انقلاب به خارج از مرزهای امپراطوری پیشین، دامنه توجه آنان به وضعیت ناپایدار ایران بیشتر شد.(ص149)
اسناد معدودی که در دسترس است، حکایت از آن میکنند که با افزایش اعتماد به سلطهی جنبش جنگل بر منطقه، بلشویکهای قفقاز توجه بیشتری به این جنبش نشان میدادند. نمونههای آن نامههایی بود که در اواسط ژوئیه 1919 (اواخر تیر 1298) از سوی گروه کمونیستی ایرانی، عدالت، و گروه کمونیستی شهر لنکران در حاشیه خزر در قفقاز، برای برقراری تماس با کوچکخان فرستاده شدند. ظاهراً در پی دریافت این نامهها، کوچکخان به لنکران رفت تا با بلشویکهای قفقازی آن جا ملاقات کند.(ص152)
دست کم از نظر بلشویکهای دلمشغول انقلاب در شرق، کوچک خان و جنبش جنگل نمایانگر عنصری مثبت در معادله انقلاب جهانی به شمار میرفتند.(ص154)
اگر چه بایگانیهای محتوی اسناد و مدارک دوران تزاری عمدتاً غیر قابل دسترساند، دو مقام تزاری گزارشهایی - نه گزارش رسمی - منتشر کرده و دیدگاههای خود را نسبت به جنگلیان ارائه دادهاند. یکی از آنان نیکیتین، کنسول روسیه در رشت، سه سال پس از جنایات سالهای 12-1911 در شمال ایران بود. نیکتین در مذاکرات روس - انگلیس با جنگلیان برای دادن اجازهی عبور به نیروهای بیچراخف و انگلیسی از طریق گیلان به انزلی، شرکت داشت. نیکیتین که این گزارش را 25 سال پس از انقلاب اکتبر نوشت، سیاستهای تزاری در ایران را به باد انتقاد گرفت.(ص155)
م. مارچنکو، در تقابل کامل با نیکیتین، در 1920 (1299)، به طور حیرتانگیزی به کوچکخان برچسب یک «آلمانی انقلابی در کشور ایران» را زد . وی برآشفته از انقلاب روسیه و موفقیت بلشویکها که بسیاری در آن زمان آن را «توطئهای آلمانی» میدانستند، مدعی شد که «آلمان انقلاب را [به ایران] آورده، چون میداند که رویدادهای روسیه همواره پژواکهایی در ایران داشته است».(ص156)
م.س. ایوانف، طی سالها از کارشناسان شوروی در امور ایران نوین به شمار میآمد و شاید نخستین مورخی بوده باشد که تاریخ جنبش جنگل را از دیدگاه تاریخ رسمی به تحریر درآورد. وی در اثر خود که در سال 1952 انتشار یافت، (Ocherki Istorii Irana) نوشت که مأموران ترک - آلمانی «با استفاده از تبلیغات عوام فریبانهی پان اسلامی، تلاش کردند تا جنگلیان را در خدمت منافع جبههی آلمان - ترکیه درآورند.»(ص157)
گویی تقسیم کاری شده باشد خانم ایوانوا به عنوان نوعی تقسیم کار، کوچکخان را در خدمت انگلیسیان تصویر میکند. وی با کشیدن خط قرمزی پر رنگ بین رهبر جنگلی و پیروانش، از وی تصویری چون یک «بورژوا - ناسیونالیست» با دیدگاههای کهنهپرستانه اسلامی ارائه میکند که «برای حفظ نظم فئودالی» در کشور مبارزه میکرد. این بانوی محقق «قرارداد صلح» جنگلیان و انگلیسیان در تابستان 1918 را نه یک «برست- لیتوفسک جنگلی»، بلکه قرارداد تسلیم به امپریالیستهای انگلیسی میخواند.(ص158)
دیدگاه تاریخنگاران انگلیسی نیز در چه بیانیههای رسمی و چه در گزارشهای محرمانه، کمتر متناقض نیست. کوتاه زمانی پس از وقوع انقلابی در روسیه، ا.سی. ادواردز، بر سر راه خود به مشهد، «شنیده بود که شماری .... [اتریشی] فراری، از مرز گذشته و وارد ایران شده و مورد پذیرائی مأموران آلمانی قرار گرفتهاند.» این «اطلاعات» پایه بسیاری از اتهامات علیه جنگلیان قرار گرفت. از همین رو، سرگرد داناهیو یک افسر نیروهای تحت فرماندهی ژنرال دانسترویل، جنگلیان را «دستیاران ایرانی» بلشویکها «با کمک هزینه آلمانی» دانست.(صص159-158)
گزارشهای غیردقیق، چه مغرضانه یا غیرمغرضانه، مانع از حمایت نیروهای پیشرو اروپا از این جنبش رهایی بخش شد.(ص159)
دانسترویل به عنوان بخشی از تشکیلاتی که به وثوق الدوله نخستوزیر و اعوان و انصارش رشوه داده تا ایران را تحتالحمایه انگلیس قرار دهند، به کوچک خان پند میداد «که تأکید بر پیشرفت اخلاقی از هر چیز دیگر ضروریتر است... این چیزی است که میخواهم به این مصلح متعصب، کوچکخان بگویم.» «سلاحهای ناکارآمد خود را زمین بگذار و بر آموزش اذهان متمرکز شو.» « اما اصلاحطلبان همیشه شتاب دارند و نمیخواهند به برنامهای که تحقق آن مستلزم کار بر روی دو نسل از مردم است، گوش فرادهند.»(ص161)
سِرپرسی سایکس، سخاوت کمتری نشان میدهد. وی رهبر جنگلی را پیشتر «یک پیشخدمت و بعدها عامل سپهدار»، زمیندار ستمگر گیلانی، میخواند. وی بدون عذاب وجدان میگوید که کوچکخان پس از بر کناری محمدعلی شاه به گیلان بازگشت «تا در آن جا به شغل پر درآمد ربودن ایرانیان ثروتمند و اخاذی از آنان بپردازد. » ژنرال انگلیسی در ارتباط با ورود بلشویکها به ایران کوچکخان را «ماهیگیری ناقلا در آبهای پرتلاطم» مینامد.(ص162)
در 27 دی 1296، رعد به نقل از یک روزنامهی بینام قفقازی نوشت: «باید متذکر شویم که میرزا کوچکخان در حال حاضر در رأس بلشویکهای ایران قرار دارد و با اطمینان از قدرت و نیرویی که دارد، والیان و دیگر [مقامات] را بدون اطلاع دولت مرکزی بر کنار و منصوب میکند.» رعد متذکر شد که در نتیجه هرج و مرج ناشی از حضور جنگلیان، مردم خلخال «غارت شده» و «لخت و عریان» به رشت گریختند.(ص162)
این شرح و وصفها نشان میدهد جز پارهای راست گوییهای گاه به گاهی، گزارشهای محرمانه انگلیسیان به طور منظم و برنامهریزی شدهای از کوچکخان تصویر یکی از دستپروردگان آلمانی یا بلشویکها را به دست میدادند.(ص163)
دیدگاههای ناظران آمریکایی، هر چند منصفانهتر از بقیه، اما تحت تأثیر فضای سیاسی بود که انگلیسیان و حامیانشان شکل داده بودند. مثلاً، وزیر مختار ایالات متحده در تهران که فقط چند روزی را در رشت گذرانده بود، همان تصویر کلیشهای یعنی، «ایلیاتیهای جنگل»- از جنگلیان را به واشنگتن منتقل و این ایده را به اذهان متبادر کرد که «آنان گروهی نامتمدن و بینظماند، که به دشواری میتوانند مبارزان استقلال ملی و دولت مشروطه باشند.»(ص166)
منشی ایرانی سفارت آلمان در تهران طی جنگ جهانی اول و پس از آن، در خاطرات خود با صراحت کامل از تماسهای محرمانه بین سیاستمداران ایرانی (از جمله افسری جوان که بعدها رضاشاه شد)و آلمانیها سخن میگوید. با این حال، مطلقاً ذکری از هرگونه تبانی بین کوچکخان و دیپلماتهای آلمانی در تهران به میان نمیآورد. در بررسی جامعی که یک پژوهشگر آلمان غربی دربارهی نقش ایران در سیاست شرقی آلمان طی جنگ جهانی اول به عمل آورده، تماسها و حتی معاملات مالی این سیاستمداران با دیپلماتها و مأموران آلمانی را با سند و مدرک نشان میدهد، اما از ارتباط بین جنگلیان و سفارت آلمان صحبتی به میان نمیآورد. این را اسناد بایگانیهای وزارت خارجهی آلمان نیز تأیید میکنند.(ص169)
این پرسش مطرح میشود که چرا آلمانیها نتوانستند، به خصوص زمانی که زیر فشار نیروهای دشمن در قفقاز قرار گرفتند، پس از شکست در برابر نیروهای مشترک روسیان سفید - انگلیس در تابستان 1918، به رغم درخواست صریح کوچکخان برای (خرید) سلاح و مهمات، از این «فرصت طلایی» بهرهبرداری کنند. پاسخ این پرسش به طرز فکر کوچکخان مربوط میشود.(صص173-172)
در 10 اوت 1918 (20 مرداد 1297)، ژنرال فون کرس، فرمانده نیروها و عملیات آلمان در قفقاز، گزارش مهمی را برای صدراعظم آلمان، گراففون هرتلینگ، فرستاد و در آن خطوط کلی عملیات نظامی قریبالوقوع نیروهایش را شرح داد. فونکرس ضمن بیان این نکته که کوچکخان به تازگی «شکست سنگینی» را از نیروهای انگلیسی متحمل شده بود، اعلام کرد که جنگلیان فاقد سلاح و مهمات بودند. بنابراین، «وی با فرض موافقت فرماندهی عالی نظامی» قصد داشت 5000 قبضه تفنگ و 5/2 میلیون قطار فشنگ برای آنان بفرستد، که مجوز عبور آنها را خلیل پاشا، ژنرال ترک صادر کرده بود. در 18 سپتامبر (28 شهریور) ژنرال فون کرس که ظاهراً هنوز منتظر پاسخ بود، به برلین اطلاع داد که یکی از افسرانش، ستوان یکم گریسینگر آماده بود همراه با مهمات جنگی و گروهی از مشاوران نظامی از طریق تبریز عازم گیلان شود... اما آنها پیش از براه افتادن گریسینگر، میرزاکوچک خان افسران آلمانی را نزدیک به یک سال در خدمت جنگلیان بودند، اخراج کرد (همچنان که ملاحظه شد، آنان در 22 سپتامبر 1918 وارد تبریز شدند).(ص173)
خلیل پاشا طی نامهای به کوچکخان در 24 سپتامبر 1918 (4 مهر 1297)، از نقشههای کلی ترکان و آلمانیها برای اشغال قفقاز جنوبی خبر داد. آنان نه تنها به موافقت جنگلیان، بلکه به همکاریشان هم نیاز داشتند؛ زیرا نیروهای ترکیه مشکل میتوانستند به طور غیر منتظره وارد گیلان شوند.(ص173)
اما به دشواری برای کوچکخان پذیرفتنی بود که پس از سالها جنگ با نیروهای اشغالگر روس و انگلیس، به بهای تحمل خسارات جانی و مادی فراوان از اشغال کشورش برای منافع یک قدرت بزرگ در قفقاز، حمایت کند. بنابراین، تلاش ژنرال فون کرس برای برانگیختن حمایت کوچکخان از طرح آلمان - ترکیه به نتیجهی عکس انجامید. سندی حاکی از موافقت میرزا به همکاری با نقشهی آلمانیها، در دست نیست. در واقع، پاسخ سر بالای کوچکخان باید آلمانی را رنجانیده بوده باشد، چنان که از فرستادن کمک نظامی (فروش اسلحه) نامشروط برای جنگلیان که پیشنهاد کرده بودند، سر باز زدند.(ص174)
در مورد ترکیه، دیگر متحد قدرتهای محور، که بسیار دیر و در آستانه آتشبس به جنگلیان سلاح فروخته بود، چند توضیح در دسترس است. پروندههای انگلیسیان از برخی مکاتبات بین ترکان و کوچکخان خبر میدهند. نامهای به تاریخ 16 فوریه 1918(28 بهمن 1296) از عبیدالله - ظاهراً یک مقام ترک ساکن تهران که با دمکراتهایی همچون مستوفی در ارتباط بود - گویای بسیاری از مسائل است. عبیدالله که خود را یک طرفدار استقلال ایران نشان میداد با اشاره به کمک ترکان به دمکراتهایی چون سلیمانمیرزا اسکندری و نظامالسلطنه مافی، آمادگی ترکیه را برای ارائهی کمک «حداکثری» به جنگلیان اعلام کرد.(صص175-174)
در واقع، کوچکخان بیزاری خود را از رفتار آمرانهی ترکان در جلسهی ملاقات با اوکشات در 24 اکتبر 1918 (3 آبان 1297) پنهان نداشت. وی ترکانی را که بالا دستهای عبیدالله نزد او فرستاده بودند تا به وی ملحق شوند، دست به سر کرد و به آنان گفت که به تهران بروند، زیرا او «اختلافات خود را با انگلیسیان حل کرده و کاملاً بیطرف است.»(صص177-176)
در حقیقت، استقلال کوچکخان از ترکان و حتی موضع انتقادی او نسبت به دولت ترکیه، مورد تأیید دو مأمور انگلیسی در منطقه نیز قرار گرفت. پیشتر در مه 1918 (اردیبهشت 1297)، و حین نامه پراکنیهای ناخوشنودانهی عبیدالله با کوچکخان، مک لارن گزارش داد که به رغم حضور ملایان طرفدار ترکیه در صفوف جنگلیان، میرزا «مطلقاً از پذیرفتن افسران و سربازان ترک به صفوف نیروهایش خودداری کرد. این امر ملایان را بر آن داشت تا در 16 مه (27اردیبهشت) دست به سوءقصد نافرجامی علیه جان وی بزنند که به مرگ چندین تن انجامید.(ص177)
پس از آتش بس، نوری پاشا نمایندهای نزد کوچکخان فرستاد تا او را به اتحاد با جمهوری نوبنیاد آذربایجان تشویق و ترغیب کند، که رویای تاجگذاری برادر انور پاشا را در آنجا میدید. کوچکخان همه پیشنهادهای کمک جمهوری آذربایجان را رد کرد.(ص178)
شگفت این است که، آن گروه از پژوهشگران آلمانی که دربارهی ایران مطلب نوشتهاند، علناً دیدگاهی را میپراکنند که اساساً اختلافی با دیدگاه انگلیسیان طی جنگ اول جهانی و پس از آن ندارد.(ص 179)
چند اظهار نظر دربارهی آلمان در مطبوعات جنگلیان، اگر نه به طور مستقیم شایعات مربوط به حمایت جنگلیان از آلمان را دامن زد، دست کم به توجیه آنان کمک کردند. مثلاً در اوت 1917 (مرداد 1296)، جنگل از آلمان به عنوان یک «ملت باهوش» نام برد که در کنار «ترکان شجاع» به رهبری «سلطان قدرتمند» شان با دشمنان سنتی ایران (روسیه تزاری و انگلیس) میجنگیدند.(ص180)
با توجه به چنین شایعاتی که به شهرت جنگلیان آسیب میرساند، تدابیری جدی اتخاذ شد. ابتدا میرزاحسنخان کسمایی، مسئول تحریریه آن شماره از جنگل که از آلمانیها ستایش کرده بود، برکنار شد. آنگاه، جنگل به رد اتهامات روزنامهی روسکویه سلوُو پرداخت که جنگلیان را طرفدار آلمان نامیده بود، و بار دیگر هدف خود را آزادی و حفظ تمامیت ملی و ارضی ایران اعلام کرد.(ص181)
یک ایرانشناس شوروی بنام میروشنیکف، هر چند موظف به تکرار رسمی دائر بر همکاری کذایی جنگلیان با آلمان بود، اظهار داشت که «که این امر ما را مجاز نمیدارد که جنبش جنگلیان را یک ماجرای آلمانی بدانیم.»(ص181)
بررسی پروندههای دیپلماتیک آمریکا، انگلیس، فرانسه و آلمان در ارتباط با کوچکخان و جنبش وی، یک امتیاز سه گانه دارد. اولاً، اتهام همکاری کوچکخان با امپریالیستهای آلمانی طی جنگ قابل تأیید نیست؛ ثانیاً، این پروندهها اشتباهاتی را بروز میدهند که بیشتر ناظران تاریخ ایران نوین در مورد کوچکخان و جنبش او مرتکب شدهاند؛ و ثالثاً، این پروندهها نشان میدهند که تا چه اندازه تحریف حقایق تاریخی میتواند به شکل دادن سیاست روز و توجیه آن با نگاهی به گذشته، کمک کند.(ص182)
فصل 8: تهاجم دیپلماتیک بلشویکها و برآمدن کمونیسم ایرانی
در 2 دسامبر 1917 (12 آذر 1296)، دولت جدید شوروی طی پیامی خطاب به مسلمانان روسیه و شرق همان چیزی را گفت که ایرانیان امید شنیدن آن را از دولت کرنسکی داشتند.(ص183)
مهمتر از هر چیز، همهی «قراردادهای محرمانه»، به ویژه «قرارداد تقسیم ایران» بین روسیه و انگلیس در 1907 (1286) که کرسنکی بر آن مهر تأیید گذاشته بود اکنون باطل و از درجه اعتبار ساقط شدهاند.(ص184)
بنابراین، جای تعجب نبود که از همان آغاز، یعنی 14 دسامبر 1917 (24 آذر 1296)، حتی کهنه مرتجع و نخستوزیر تازه منصوب، عینالدوله، به سرعت دست به کار شناسایی رژیم شوروی شد، تصمیمی که از حمایت مستوفیالممالک، این اشراف زاده آزادیخواه نیز برخوردار شد.(ص184)
تروتسکی در 4 ژانویه 1918 (15 دی 1296) اعلام کرد که نیروهای روسیه «در کوتاه ترین زمان ممکن » از ایران خارج خواهند شد، و هیئت نمایندگی روسیه دستور فراخوانی بریگاد قزاق را صادر کرده بود.(ص185)
در 27 ژانویه 1918 (8 بهمن 1296) تروتسکی خبر داد که شورای کمیساریای خلقها قرارداد 1907 انگلیس - روسیه را «یک بار برای همیشه باطل و از درجه اعتبار ساقط» اعلام کرده بود. شورای [کمیسران] همچنین «همه قراردادهای قدیم و جدید را که از هر نظر حق مردم ایران به زندگی آزاد و مستقل را محدود یا مختل میکند، باطل و از درجه اعتبار ساقط اعلام کرده بود.(ص186)
سفارت ایران در پطروگراد زمانی اطلاع یافت که به جای وزیر مختار روسیه تزاری در تهران دیپلمات جدیدی به نام ف.ن براوین منصوب شده بود که براوین وزارت خارجهی ایران را از عزیمت قریب الوقوع خود به تهران آگاه کرد.(ص186)
بسیاری از تهرانیها و نمایندگان حزب دموکرات با براوین ملاقات کردند و ورود وی را به ایران تبریک گفتند. وی همچنین چند دیدار با مشاورالممالک وزیر خارجه انجام داد، اما چون این وزیر روابط خود را با وزیر مختار تزاری نگسسته بود، از شناسایی سفیر جدید خودداری کرد... انقلابیون جنگلی در شمال، به نوبهی خود از تهران خواستند که سفیر شوروی را به رسمیت شناسد.(ص187)
براوین سیاست تزاری حمایت از سرمایهداران روس در مقابل دولت ایران را به باد انتقاد گرفت و تأکید کرد که همه اتباع روس از این پس بایستی طبق قوانین ایران عمل کنند. وی به صراحت حق قضاوت کنسولی روسیه در ایران را ملغی اعلام کرد. «بنابراین، اعلام میشود که وزارت خارجه ایران از این پس آزاد است همه امتیازات قبلی را که رژیم پیشین روسیه از دولت ایران گرفته بود، از جمله امتیازات کانی، شیلات و حمل و نقل را (که به زور سر نیزه یا به کمک قدرتمندان ایران اخذ شده بود) دیگر در محدوده حمایت جمهوری روسیه قلمداد نکند.(ص188)
وی همچنین جنگلیان را به عنوان «نیروهای ملی» که «برای استقلال کشورشان» میجنگیدند به رسمیت شناخت، اما هر فرد یا گروه روسی را که در عملیات مخالفان «شورشی» دولت ایران شرکت یا به آن کمک میکنند» محکوم کرد.(ص188)
هیچ یک از این گفتهها راه به جایی نبرد. انگلیسیان که میدانستند براوین پنهان و آشکار چه میکرد، تلاشهای وی را گام به گام خنثی میکردند. به ویژه ارتباطات مخابراتی وی با شورویها را سد و قطع میکردند.(ص188)
وی همچنین خواستار جابجایی افسران در لشکر قزاق و سپاه کنسولی روس شد، زیرا آنان «آشکارا» برای انگلیسیان کار میکردند. به نمایندهی ایران در پتروگراد باید گفته شود که وزیر مختار پیشین روسیه، فون اتر، و همکارانش «جنایتکار» اعلام شدهاند، و احترامات رسمی، باید در مورد وی، براوین، به جا آورده شود.(ص189)
اما همه تلاشهای او بیهوده بودند. انگلیسیان با حرارت تمام سعی داشتند که دولت تهران را صرفاً طرف خود نگاه دارند. در اواخر ژوئیه 1918 (اوایل مرداد 1297 و تقریباً همزمان با نخستین شکست جنگلیان از نیروهای مشترک انگلیس- پیچراخف) وثوقالدوله که هوادار تمام عیار انگلیس بود، به نخست وزیری رسید.(ص190)
فرستاده بعدی شوروی به تهران ی.و. کولومیتسف بود. انتصاب وی باید یکی از آخرین تصمیمات شائومیان، بلشویک ارمنی و رهبر کمون باکو، پیش از برافتادن و پایان کار غم انگیز آن بدست روسیان سفید و حامیان انگلیسیشان بوده باشد.(صص191-190)
ورود هیئت نمایندگی جدید با به قدرت رسیدن وثوقالدوله همزمان شد، که همه تماسهای بعدی بین تهران و مسکو را عقیم نمود. در 26 اکتبر 1918 (5آبان 1297)، هم سفارت انگلیس هم کاردار پیشین تزاری، فون اتر، بیانیهای منتشر کردند مبنی بر این که دولت جدید روسیه، دولت سفید مستقر در اوفا بود.(ص191)
در 3 نوامبر (13 آبان )، گروهی از سربازان تیپ قزاق به فرماندهی افسران روس سفید و ظاهراً با همراهی هیلده برانت (وزیر مختار تزاری در تهران)، به اقامتگاه سفیر دولت بلشویکی حمله بردند. کاراخانیان و همسران دو دیپلمات دستگیر شدند، اما کولومیتسف گریخت.(ص192)
کولومیتسف یک بار دیگر به عنوان نماینده شوروی به ایران اعزام شد. وی پس از آن که با دشواری زیاد از خطوط دفاعی روسیان سفید و انگلیسیان گذشت، سرانجام به مرز ایران رسید ولی بلافاصله در آن جا توسط انگلیسیان و قزاقان دستگیر و تحت شکنجه و آزار قرار گرفت. وی در کنار همکارش کارخانیان در 24 اوت 1919 (3 شهریور 1298) تیر باران شد. اعدام کولومیتسف با امضای قرارداد رسوای 1919 ایران و انگلیس در 19 اوت 1919 (28 مرداد 1298) به پایوری وثوق الدوله همزمان شد، که رشوه هنگفتی گرفت تا طرح لرد کرزن برای تحتالحمایه کردن ایران را به اجرا گذارد.(ص192)
با اعلام قرارداد انگلیس و ایران، چیچرین با همان روحیه، فراخوانی انقلاب خود را خطاب به «کارگران و دهقانان ایران» صادر کرد و حتی هیئت حاکمه ایران را از جمله آنانی دانست که توسط روسیه و انگلیس «تحقیر شده» و همچون «دون پایگان» با آنها رفتار می شود.(صص194-193)
موضع رادیکال جدید روسیه شوروی، به ویژه با توجه به نارضایتی رو به رشد اکثریت بزرگ ایرانیان، به رادیکال شدن و ستیزندگی جنبش انقلابی ایران انجامید.(ص194)
از جملهی نخستین سازمانها، حزب سوسیال دمکرات ایران (فرقه اجتماعیون عامیون ایران) بود که با کمک گروه سوسیال دمکرات مسلمانان قفقاز موسوم به همت، تأسیس شد. این سازمان که هنگام جنگ جهانی اول فعالیت خود را از سر گرفت ، به بلشویک ها نزدیک شد. این سازمان، که هنگام جنگ جهانی اول فعالیت خود را از سر گرفت، به بلشویکها نزدیک شد و اکنون بلشویکهایی از تبار اسلامی، مثل افندیف و نریمان نریمانف، آن را رهبری میکردند.(ص195)
در 1295 (1916) انقلابیون عضو فرقه اجتماعیون عامیون حزب جدیدی به نام عدالت تأسیس کردند.(ص195)
حزب عدالت، پس از تشکیل، همبستگی خود را با حزب سوسیال دمکرات کارگری روسیه (بلشویک)، چه در تلاشهای ضد جنگ و چه در جنگ داخلی روسیه، اعلام داشت.(ص195)
مهمتر آنکه، حزب عدالت بر این باور بود که موفقیت انقلاب در روسیه دروازههای آزادی در ایران را خواهد گشود. از این رو در 9 مرداد 1297، به سازمان همت پیوست و اعلام کرد که اعضای حزب بایستی به سازمانهای نظامی میپیوستند و خود را مسلح میکردند.(ص196)
چند منبع انگشت شمار موجود تأیید میکنند که ترکیب اعضای حزب عدالت کاملاً پرولتری بود، و روح محرک آن غفارزاده (1885-1918) به شمار میرفت.(ص196)
زمانی که رژیم تحت سلطه بلشویکها به رهبری شائومیان در باکو به قدرت رسید، غفارزاده به نمایندگی آن رژیم نزد جنگلیان فرستاده شد؛ جنگلیانی که بلشویکهای قفقازی علاقهمند به ایجاد یک ائتلاف با آنان بودند. وی پس از ورود به رشت، توسط دشمنان بلشویسم به قتل رسید.(ص196)
عدالتیها که از مخالف دشمنان خود و حامیان انگلیسیشان در ایران پروا نداشتند، به نحو فزایندهای عزم خود را برای کشاندن جنبش انقلابی به درون ایران جزم کردند. حزب شعبههای قدیمی فرقهی اجتماعیون عامیون را به سرعت احیا کرد، یا شعبههای جدیدی در شهرهای شمالی همچون تبریز، مرند، خوی، اردبیل، خلخال، زنجان، رشت، قزوین و تهران تأسیس کرد. سازمان مشابهی نیز در شرق ایران در مشهد، ایجاد شد.(ص196)
فعالیتهای حزب عدالت در ایران پس از تابستان 1918 (1297) ظاهراً قرین توفیق بود. در گزارش فعالان حزب عدالت به کمیته مرکزی آن حزب به کمیته مرکزی آن حزب، تصویر بسیار مثبتی از تحولات تبریز عنوان شده است: «مردم.... به نام بلشویسم [و برغم مخالفت دموکراتهای گروه خیابانی، به تحریک انگلیسیان] ... چنان خوب عمل کردهاند که میتوانیم به شما اطمینان دهیم کاری به این خوبی در سراسر قفقاز ناممکن است.(ص198)
این نوع تبلیغات و توفیق فزایندهی بلشویکها در جنگهای داخلی، ظاهراً برخی از گیلانیان پیشرو را تحت تأثیر قرار داد... گزارش رسید که شماری از همکاران نزدیک کوچکخان یک «کمیتهی بلشویکی» که شامل دکتر حشمت، میرزا اسماعیل جنگلی، میرزا م. محررّ، احسانالله خان دوستدار(احسان)، میرزاصالح مظفرزاده، و میرزا م. گارنیه، تشکیل داده بودند. اگر چه برچسب بلشویک ممکن است گزافهای بیش نبوده باشد، کمتر تردیدی وجود دارد که این گروه نمایندهی جناح رادیکال جنبش جنگل بود و عمیقاً تحت تأثیر بلشویکها قرار داشتند.(صص199-198)
رهبران عدالت به همراه رهبران کمونیست کشورهای مسلمان همسایه جلساتی در شهرها و محلههای گوناگون آسیای مرکزی، برگزار کرده و به جذب نیرو از میان ایرانیان مهاجر برای تشکیل ارتش سرخ ایرانی یا «پرس آرمیا» پرداختند.(ص199)
با تکمیل طرحهای شکلگیری پرس آرمیا، عدالت یک نشست نهایی در تاریخ یکم تا سوم آوریل 1920 (13 تا 15 فروردین 1299) در تاشکند برگزار کرد تا برنامه سیاسی خود را پیش از انتقال به ایران، مطابق به روز کند. این نشست، ظاهراً با دو رویداد مهم مرتبط بود که بعدها بر وضعیت سیاسی ایران تأثیر نهاد. رویداد نخست به قدرت رسیدن بلشویکها در آران (که بعداً به آذربایجان شوروی تغییر نام داد) در 27 آوریل 1920 (8 اردیبهشت 1299)، و دومی پیاده شدن نیروی دریایی شوروی در انزلی در 18 ماه مه (29 اردیبهشت) همان سال بود.(صص200-199)
در 3 تا 5 تیر ماه 1299 (23-25 ژوئن 1920)، پنج هفته پس از پیاده شدن نیروهای شوروی در انزلی، حزب کمونیست ایران (ح.ک.ا) طی نخستین کنگره عدالت در خاک ایران، تأسیس شد.(ص200)
آنان پس از کوتاه زمانی بر سر برنامه انقلابی حزب به دو جناح آشتیناپذیر تقسیم شدند: جناح «ملی- انقلابی» در مقابل جناح «کمونیستی ناب» و در غیاب حیدرخان عموغلی، مجاهد انقلابی قدیمی عصر مشروطیت، جناح ملی - انقلابی را دو بلشویک قفقازی، آبوکف و نانیشویلی رهبری میکردند.(ص201)
این بحث تلخ با تصویب برنامهای از سوی کنگره پایان گرفت که گرایش اخیر، یعنی برنامه حزب کمونیست (بلشویک) ایران، در آن چیره بود.(ص202)
نکته جالب توجه این است که، کنگره انزلی که در هنگامه جنبش انقلابی علیه دولت مرکزی برگزار شد، دشمنی آشتیناپذیر را علیه کمونیستهای ایرانی به راه انداخت که حتی مداخله لنین نیز نتوانست به حل آن کمک کند.(ص203)
موضع لنین درباره جنبشهای سوسیالیستی مستعمراتی در پیش از 1917 را می توان از این قرار خلاصه کرد:1) برخلاف آموزه مارکس، همه جوامع پیش از سرمایهداری (که «فئودالی» بودند) بایستی مرحله سرمایهداری را پیش از رسیدن به سوسیالیسم الزاماً طی میکردند؛ 2) در مستعمرات و نیمه مستعمرات، جنبش آزادیبخش را بایستی بورژوازی هدایت میکرد که با توجه به نقشی انقلابی که هنوز ایفا میکرد، در تقلای برپایی یک «حکومت ملی» به عنوان بخش جداییناپذیر انکشاف سرمایهداری بود... 3) غیر قابل تصور بود که بورژوازی امپریالیستی به امر اصلاحات در مستعمرات اهتمام بورزد؛ 4) پرولتاریای اروپا انسانها (از جمله انسانهای مستعمرات) را از یوغ سرمایهداری آزاد خواهد کرد.(ص205) ادامه دارد ...