به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در پنج بخش منتشر میشود. (بخش سوم)
طبقه کارگر شهری
در تابستان 1321 بسیاری از سازمان دهندگان کارگری در تهران گردهم آمدند و شورای متحده کارگران را تشکیل دادند و در تابستان 1322 همان سازمان دهندگان نخستین کنفرانس شورای متحده کارگران را برگزار کردند. (ص315)
همه چهارده تن رهبران شورای متحده کارگران، اعضای حزب توده بودند. از این چهارده نفر، هفت تن روزمزد، و هفت تن دیگر روشنفکرانی بودند که در جنبش کارگری اولیه شرکت جسته یا در نخستین فرصت پس از شهریور 1320 به جنبش کارگری پیوسته بودند. (ص316)
رقیب اصلی شورا یعنی اتحادیه کارگران را در سال 1321 یوسف افتخاری یکی از سازمان دهندگان کارگری به وجود آورد که فردی رادیکال اما سخت ضدکمونیست بود و به دلیل نقشی که در اعتصاب نفتی 1308 به عهده داشت، یازده سال در زندان به سر برده بود. افتخاری با آن که از خبرگان اصلی اتحادیههای کارگری بود، نتوانست کارگران زیادی را جذب کند؛ برخی از حامیان قدیم وی به حزب توده روی کردند و خود او بیش از پیش به سید ضیا گروید که قصد ترغیب ستیزهجویی کارگری را نداشت. (ص318)
شورا با تشکیل اتحادیه برای حدود 75% نیروی کار صنعتی، شعبههایی تقریباً در همه 346 کارخانه مدرن کشور داشت و از سوی «فدراسیون جهانی اتحادیههای کارگری» به عنوان «تنها سازمان کارگری اصیل در ایران» شناخته میشد. علاوه بر این، اعضای 186 سازمان وابستهاش در مراحل مختلف حیات اجتماعی قرار داشتند. (ص320)
از این گذشته، شورای متحده طی نه ماهه نخست سال 1325بالغ بر 160 اعتصاب موفق برای افزایش دستمزد ترتیب داد. (ص321)
به گفته سیاحی خارجی، «حزب توده در بهبود بخشیدن به وضعیت کارگران کارخانهها توفیق یافت. به دلیل فشارهای حزب توده و با گوشه چشمی به خارج کردن نیروی کار از زیر نفوذ حزب توده بود که احمد قوام در اردیبهشت 1325 پیشرفتهترین قانون کار در خاورمیانه را تصویب کرد.» (ص321)
دلایل رشد سریع جنبش کارگری بین سالهای 1320 و 1326 را در کارخانجات نساجی اصفهان و صنعت نفت خوزستان بهتر میتوان دید. در اصفهان، حزب توده نخستین سازمان خود را در اسفند 1320 هنگامی تشکیل داد که فداکار، حقوقدان جوانی که بعدها به نمایندگی مجلس رسید، شعبه حزب را دایر کرد. (ص321)
نخستین نشانه توفیق حزب توده در مرداد 1321 آشکار شد که کارگران دو کارخانه، اتحادیه کارگران اصفهان را تشکیل دادند و خواستار 30% افزایش دستمزد، روزانه هشت ساعت کار، و نرخهای ویژه برای اضافهکاری شدند. (ص322)
در انتخابات مجلس چهاردهم، فداکار 30000 رأی آورد. در مراسم ترحیم سلیمان اسکندری 25000 نفر هوادار حزب شرکت کردند و در مراسم بدرقه فداکار به مجلس، همه سیزده کارخانه شهر تعطیل کردند و نزدیک به 30000 هوادار در فرودگاه گرد آمدند. (ص324)
در این بین، صاحبان کارخانهها میکوشیدند توافقهای قبلی را خنثی کنند. آنان به «حزب وطن» سیدضیا کمک کردند تا اتحادیه دهقانان و کارگران را تشکیل دهد و کارگرانی را که با رضایت اتحادیه «تودهای» اخراج شده بودند، به عضویت درآورد. (ص324)
حزب نخستین بار در اوایل سال 1322 در تأسیسات نفتی ظاهر شد اما پس از دستگیر شدن سازمان دهندگانش بسرعت عقب نشست و رهبران تصمیم گرفتند از این صنعت حیاتی کناره گیرند. گروهی از روشنفکران رادیکال آبادان، ناراضی از این تصمیم، حدود دویست نفر از کارکنان شرکت نفت ایران و انگلیس را در «اتحادیه کارگران ایران» گرد آوردند و در اردیبهشت 1324 به اعتصاب خودجوش هزار و دویست کارگر در پالایشگاه کرمانشاه کمک کردند. (ص326)
حزب توده به محض پایان گرفتن جنگ وارد صنعت نفت شد. این حزب با تأسیس شعبههای حزبی، اتحادیه کارگران خوزستان را به عنوان بخش ایالتی «شورای متحده» تشکیل داد، اتحادیههای مستقل کارگران ایران را جذب کرد، و راهپیمایی عظیم و منظم اول ماه مه سال 1325 را ترتیب داد. (ص327)
سفارت انگلستان گزارش داد که شرکت نفت ایران و انگلیس هیچ راهی جز مذاکره ندارد؛ زیرا حزب توده در موضعی بسیار قوی قرار دارد و حدود 75% کارگران نفت را به عضویت اتحادیه درآورده است. (ص328)
در اواخر خرداد، سازمان حزب توده در خوزستان، با تشکیلات اداری استان برابری و رقابت میکرد و در بسیاری از شهرها آن را تحتالشعاع قرار داده بود. به گفته کنسول اهواز، «اداره عملی استان به دست حزب توده افتاده بود.» (ص328)
وابسته نظامی انگلیس نیز در اواخر خرداد گزارش داد: اوضاع کنونی در آبادان و آغاجاری هرچند در ظاهر آرام است، سخت وخیم است. حزب توده تسلط کامل بر کارگران را در پالایشگاه در دست دارد و در حوزههای نفتی نیز جا باز میکند. (ص329)
رودررویی مورد نظر در 19 تیر رخ داد اما بعد معلوم شد که بیشتر به تحریک مقامات بوده است تا حزب توده. در آن روز، شرکت وعده دستمزد روز جمعه را زیر پا گذاشت. استاندار هوادار انگلیس حکومت نظامی برقرار کرد و فرمانده نظامی آغاجاری رهبران کارگری محلی را که به مذاکره دعوت کرده بود، دستگیر کرد. اعتصابی خودجوش در آغاجاری صورت گرفت و حزب توده و «شورای متحده» بیدرنگ آن را تأیید کردند. علاوه بر این، تمام کارمندان را در سراسر خوزستان به خودداری از رفتن به سر کار در 22 تیر تا برکناری استاندار از سوی حکومت مرکزی، لغو حکومت نظامی، آزادی رهبران کارگری، و تضمین پرداخت دستمزد روزهای جمعه، دعوت کردند. بیش از 65000 کارگر به دعوت آنان پاسخ گفتند و بزرگترین اعتصاب صنعتی ایران و یکی از بزرگترین اعتصابها در خاورمیانه را به وجود آوردند. (ص329)
مخالفت عربها با حزب توده در اواسط تیر که رؤسای عشایر، به اصرار استاندار، اتحادیه کشاورزان را تشکیل دادند، نمایان شد. آنان بزودی نام این اتحادیه را به این عنوان که «آنان نه گروهی کشاورز، بلکه قومی با هویت هستند،» به اتحادیه عرب تغییر دادند. (صص331-330)
این نگرانیها در روز دوم اعتصاب عمومی که خبر محاصره آغاجاری از سوی عشایر مسلح عرب و تدارک حمله به آبادان، به این شهر رسید، به ترس و وحشت تبدیل شد. با پخش شدن این شایعه، مردم خشمگین در اطراف دفاتر اتحادیه عرب جمع شدند و زمانی که پلیس به ارعاب و تیراندازی پرداخت، جماعت خشمگین به دفاتر حمله بردند و به این ترتیب در طول شب دست به شورشی زدند که 19 کشته و 338 زخمی به جای نهاد. (ص331)
با پیروزی اعتصابات عمومی در اصفهان و خوزستان طی تابستان 1325، «شورای متحده» به اوج موفقیتهای خود دست یافت اما با چرخش تند قوام به راست در پاییز 1325، دورهای از بحران حاد برای شورا آغاز شد. (ص332)
در پایتخت، وقتی«شورای متحده» در 21 آبان اعتصاب عمومی یکروزهای در اعتراض به دستگیریهای استانها و تشکیل یک سازمان کارگری رقیب- اسکی- ترتیب داد، حزب توده و حکومت علناً درگیر شدند. (ص332)
اعتصاب عمومی در تهران به فصلی مهم در تاریخ فعالیت «شورای متحده» پایان داد. این شورا، پس از چهار سال رشد نمایان، چهار سال زوال متناوب را آغاز کرد. این امر سه علت عمده داشت. نخست، سرکوب حکومتی در طول چهار سال بعدگاه و بیگاه همچنان ادامه داشت. دوم، اسکی جنگی تهاجمی برای برانداختن شورا ترتیب داد. اسکی با استفاده از امکانات دولتی، اتحادیه اعراب در خوزستان را با خود همراه کرد، اتحادیه دهقانان و کارگران را در اصفهان دربرگرفت، سازمانهای کارگری جدیدی به وجود آورد، و قول داد از امکانات سیاسی خود برای تأمین رفاه بیشتری برای کلیه مزدبگیران استفاده کند. سوم، جریانهای اقتصادی چهار سال گذشته دگرگون گشت و برای سازمان دهندگان کارگری نامساعد شد. (ص333)
بازگشت مورد نظر در سالهای 1330-1332 روی داد. «شورای متحده» با استفاده از کاهش فشارهای سیاسی، انحلال اسکی، و بازگشت تورم، با نام «ائتلاف سندیکاهای کارگری» ظاهر شد، وابستههای استانی را سازمان داد، و بیدرنگ به صورت نیروی سیاسی مهمی درآمد. (ص334)
تعداد اعتصابات عمده صنعتی در عرض هشت ماه آخر سال 1951 [حدود 1330]، سی و دو مورد؛ در سال 1952 [حدود 1331] پنجاه و پنج مورد، بجز اعتصاب عمومی سرتاسری در قیام سیتیر؛ و هفتاد و یک مورد به اضافه اعتصاب ملی به یادبود قیام سیتیر، در هشت ماهه اول سال 1953 [حدود 1332] بود. «شورای متحده» در نظر داشت که پیروزیهای سال 1325 را تکرار کند. (ص336)
طبقه متوسط مالک
حزب توده به امید برانگیختن نه تنها زحمتکشان و روشنفکران، بلکه همچنین خرده بورژوازی بازار- تجار خرده پا، دکانداران، کسبه و پیشهوران، صاحبان کارگاهها، صنعتگران مستقل، و روحانیان رده متوسط و پایین آغاز به کار کرد. (ص337)
حزب توده به رغم این امیدها و گرایشها، نتوانست افراد زیادی از طبقه متوسط مالک را جذب کند. در ردههای بالای حزب چهرههای بازاری مشاهده نشد، در ردههای میانی اندکی، و در ردههای پایین تعدادی پراکنده وجود داشت. از 2419 نفر تودهای که در سالهای 1332-1336 توبه نامه نوشتند، فقط 169 نفر (7%) جزو طبقه متوسط سنتی بودند.(ص338)
ناکامی حزب توده در میان طبقه متوسط مالک را از سویی میتوان با درگیریهای اقتصادی بین کارمندان و کارفرمایان؛ و از سویی با اختلافات عقیدتی بین اسلام روحانیت و رادیکالیسم غیرمذهبی مورد نظر حزب مارکسیستی توده توضیح داد. (ص338)
برخورد عقیدتی بین حزب توده و بازار را روحانیان دامن میزدند. حزب توده از همان آغاز میکوشید از چنین برخوردی اجتناب ورزد. (ص339)
حزب توده تأکید ورزید که اکثریت اعضای حزب مسلمان و مسلمانزادهاند؛ بعضی از رهبران حزب، از جمله یزدی، از خانوادههای مهم روحانی برخاستهاند؛ و بالاخره هر فرد حزبی که «کفرگویی کند» اخراج میشود، زیرا اسلام مذهب اکثریت وسیع مردم است. (ص339)
با وجود تحبیب علما، حزب توده فقط دو روحانی عمده را توانست به خود جلب کند: شیخ حسین لنکرانی که در ایام جنگ در آذربایجان به حزب یاری داد؛ و آیتالله سید علیاکبر برقعی قمی که در زمان مصدق علناً از [جمعیت] هواداران صلح پشتیبانی کرد. اما اکثریت وسیع علما به حزب توده اعتماد نداشتند نه فقط بدان علت که هوادار مارکسیسم بود بلکه همچنین به سبب آن که روشنفکرانی ضدروحانیت چون هدایت را به خود جلب میکرد و مروج مذهبزدایی (سکولاریسم)، حقوق برابر بین مسلمان و غیرمسلمان، رأی دادن زنان، مدارس مختلط و کشف حجاب بود. در عین حال، سیاستمداران حکومتی، سخت میکوشیدند روحانیان را با خود همراه سازند و برضد حزب توده برانگیزند. آنان زمینهای موقوفه را که رضاشاه مصادره کرده بود بازپس دادند، در دانشگاه تهران دانشکده الهیات تأسیس کردند، قرائت قرآن را جزو مواد درسی مدارس قرار دادند، و به تأسیس انجمنی برای تبلیغات اسلامی کمک کردند. (صص340-339)
تودههای روستایی
حزب توده برای جلب تودههای روستایی کوشش فراوان کرد.(ص341)
با وجود این آرمانها، حزب توده نتوانست روستاییان را بسیج کند. هنگام نخستین کنگره حزبی به گفته کامبخش فقط 2% اعضای حزب دهقان یا روستایی بودند. (ص341)
برای فهمیدن علت شکست حزب توده نه تنها رویه حزب را در برابر دهقانان، بلکه مهمتر از آن، ساختار اجتماعی جمعیت روستاها را باید بررسی کرد. در مقایسه ایران با کشورهایی که شورشهای بزرگ دهقانی به خود دیدهاند، یک تفاوت مهم وجود دارد. روستاهای ایران غالباً از نسقداران، مزدوران بیزمین و عشایر تشکیل میشود و حال آن که جمعیت روستایی کشورهایی که شاهد شورشهای روستای بودهاند، شامل طبقه مهم دهقانان «متوسط» است که زمین خودشان را کشت میکنند. (ص343)
آن لمبتن در پژوهش کلاسیک خود درباره مالک و زارع در ایران نتیجه گرفت که زمین کمی به دهقانان تعلق داشت و همین زمین اندک نیز منحصر به مناطق نامساعد کوهستانی یا حواشی بایر فلات مرکزی بود. و جامعهشناس ایرانی تخمین میزند که 50% زمین زیرکشت به مالکان بزرگ، 25% به مالکان کوچک شهرنشین، 20% به بنیادهای مذهبی، و فقط 5% به کشاورزان روستایی تعلق داشت. (ص344)
در چنین وضعی، نارضایی روستایی را فقط به این ترتیب میشد بیان کرد که سازمانی بیرونی دخالت کند، به روستاییان پناه دهد، و سپس با اربابان و مباشران آنان رودررو شود. حزب توده تا سالهای 1324 و 1325 نمیتوانست چنین وظیفه عظیمی را انجام دهد. علت این امر، از طرفی این بود که مقامات حکومتی مانع فعالیتهای روستایی میشدند، از سوی دیگر خود حزب به اتحادیههای کارگری اولویت میداد، و از طرفی فاقد افرادی بود که در روستاها جای پا و ارتباطهای شخصی داشته باشند. (ص347)
در تحلیل نهایی، تلاش حزب توده را در یافتن پایگاههای روستایی در نواحی دیگر بیفرجام مییابیم. حزب توده بدون پشتیبانی روستاییان، در جامعهای که روستانشینان و عشایر نصف بیشتر جمعیت را تشکیل میدهند، با وجود توفیق در شهرها، به صورت واحهای محصور در برهوت محافظهکاری دهقانی باقی ماند. بدون خیزش دهقانی، شکست حزب توده از لحاظ جامعهشناختی مقدر بود. (ص348)
8- پایگاههای قومی حزب توده
برش قومی
اگرچه حزب توده بیشتر حزبی طبقاتی بود، دو اقلیت نقش عمده خاصی در آن ایفا میکردند: مردمان آذری زبان، اعم از ساکنان آذربایجان و جز آن، بویژه تهران، گیلان و مازندران، و اقوم ارمنی و آسوری مقیم تهران، تبریز، انزلی، اورمیه، اصفهان، اراک و همدان. (ص350)
آذریها و سایر اقوم ترک که کمتر از 27% جمعیت کشور بودند، بین 32 تا 43% رهبری حزب را تشکیل میدادند. حتی مهمتر از آن، مسیحیان که کمتر از 7% جمعیت کشور بودند، 3 تا 8% رهبری را در دست داشتند. (ص350)
مسیحیان
گرچه حزب توده به همه اقلیتهای مذهبی وعده برابری، حقوق کامل شهروندی و اصلاحات غیرمذهبی میداد، توجه چشمگیر خود را تنها به مسیحیان معطوف کرد و با وجود برخی عضوگیریهای معدود، در مجموع در میان سنیها، بهائیها، یهودیان و زرتشتیان ناکام ماند. (ص351)
یهودیان، پس از مختصر توجهی به حزب توده در سالهای جنگ، بیشتر به صهیونیسم رو کردند و مهاجرت حدود 50000 نفر به اسرائیل، عناصر روشنفکر و کارگری آن قوم را به تحلیل برد و جمعی به جا نهاد که عموماً اصناف و تجار خردهپا بودند.(ص351)
توفیق حزب توده در بین مسیحیان را اساساً با عوامل جغرافیایی و طبقاتی میتوان توضیح داد. در حالی که نزدیک به 75% مسلمانان در روستاها و شهرهای کوچک میزیستند، حدود 75% مسیحیان ساکن شهرهایی با بیش از 20000 نفر- از جمله تهران، تبریز، اورمیه، همدان، کرمانشاه، اصفهان، آبادان، اهواز و مسجد سلیمان- بودند. در عین آن که اکثریت عظیم مسلمانان، کشاورز، از عشایر، و بازاری بودند، بخش عمده مسیحیان را کارمندان، متخصصان، صنعتگران ماهر و مزدبگیران شهری- بخصوص کفاش، درودگر، مکانیک، سیمکش و راننده کامیون- تشکیل میدادند. دقیقاً همین مشاغل بود که برای بسیاری از فعالان مسیحی زمینه فعالیتی را در حزب توده فراهم میکرد. (ص352)
حزب ارمنی «رامگاوارا» به رهبری تجار و مغازهداران، هوادار اتحاد شوروی بود و با حزب توده همکاری نزدیک داشت. (ص352)
علاوه بر حمایت اتحاد شوروی، برخی عوامل قومی نیز در هواداری مسیحیان از حزب توده دخالت داشت. حزب توده تنها حزب فراگیر در کشور بود که خواهان برابری کامل اجتماعی و سیاسی بین مسلمانان و غیرمسلمانان بود. (ص353)
برای ارامنهای که مهاجرت نکردند، در دهه 1320 یک مفر سیاسی عمده باقی مانده بود: شرکت در حزب توده، بزرگترین جنبش غیرمذهبی که وعده شهروندی کامل و برابری واقعی با مسلمانان میداد. (ص354)
آذریها
نخستین رهبران حزب توده، از مارکسیستهای فارسی زبان در تهران، میل داشتند نارضایی اقلیتهای زبانی را نادیده بگیرند یا حتی انکار کند. ارانی، بنیانگذار معنوی حزب، نمونه خوبی در این مورد است. (ص354)
برنامه ارائه شده به مجلس چهاردهم توسط هیأت پارلمانی حزب، نه به اقلیتهای زبانی، که به پرولتاریا، دهقانان، روشنفکران، خرده بورژوازی و زنان پرداخت. دیگر این که نشریات حزب در این سالیان نخست، توجه خود را به بیدادگریهای طبقاتی معطوف داشتند و بندرت به مسائل قومی پرداختند. (ص355)
با وجود این، حزب توده در جذب آذریها چه در داخل آذربایجان و چه خارج از آن، بسرعت توفیق یافت. این امر را با چهار عامل عمده میتوان توضیح داد. نخست، سنت رادیکالیسم: آذربایجان از دوران انقلاب مشروطه همواره کانون فعالیت انقلابی و مرکز حزب سوسیال دموکرات بوده است. دوم، میزان شهرنشینی: آذربایجان که یکی از پیشرفتهترین استانها بود، سوم، تغییرات جمعیتی: آذربایجان نخستین منطقهای بود که رشد چشمگیر جمعیت را به خود دید. چهارم، تأثیرات خارجی: زبان مشترک با آذربایجان شوروی حربه تبلیغاتی با ارزشی برای روسها فراهم ساخته بود. (ص355)
حزب توده نخستین شاخه خود در آذربایجان را در اوایل سال 1321 با ادغام سه باشگاه رادیگال در تبریز پدید آورد. یکی از این باشگاهها از روشنفکران محلی، دیگری از ارامنه، و سومی از «مهاجرین»- که از اتحاد شوروی آمده بودند- تشکیل میشد. (صص356-355)
حزب توده را در آذربایجان پنج سازمان دهنده محلی یعنی صادق پادگان، غلام یحیی دانشیان، علی شبستری، میررحیم ولایی و محمدبیریا رهبری میکردند. (ص356)
در حالی که برنامه تهران مسائل قومی را نادیده گرفته بود، برنامه تبریز خواستار ایجاد مجالس ایالتی موعود در قانون اساسی، و استفاده از زبان آذری در محاکم قضایی استان و نیز در چهار سال نخست مدارس دولتی بود. (ص357)
گسترش سریع حزب توده در آذربایجان، مسأله قومی را حل نکرد. برعکس، مسأله قومی را به درون حزب توده برد. مسأله حول محور ملیت به طور اعم و تعریف ملت به طور اخص جریان داشت. به نظر بسیاری از رهبران حزب توده در تبریز، زبان آذری آذربایجان را به صورت ملتی جداگانه درآورده بود که انجمنهای ایالتی و استفاده از زبان خود در مدارس محلی، محاکم قضایی و ادارات حکومتی، حق لاینفک وی بود. (ص358)
رهبران حزب توده در کنگره نخست به امید جلب رضایت نمایندگان آذربایجانی برنامه حزب را نیز اصلاح کردند. برنامه پس از تأکید بر این که حزب مدافع دموکراسی است، حمایت از «کلیه آزادیهای فردی- آزادی زبان، بیان، نشر، عقیده و تجمع را خواستار میشد.» (ص359)
به رغم این که کمیته مرکزی و کنگره نخست، خواستههای ناسیونالیستیتر تبریز را رد کرد، حزب توده همچنان به گسترش خود در سراسر آذربایجان ادامه داد. حزب محلی، شعبات جدیدی را دایر کرد، تعداد اعضایش را به دو برابر رسانید، بر قبیله کرد «شکاک» نزدیک دریاچه اورمیه چیره گشت، و در دی 1323 نخستین کنفرانس ایالتی خود را برگزار کرد. این کنفرانس با 130 نماینده درخواست برای انجمنهای ایالتی را تصویب کرد؛ در مورد مسأله زبان ساکت ماند، شبستری، سردبیر آذربایجان را به دلیل انتشار مقالههای ناسیونالیستی افراطی اخراج کرد؛ نشریه خاور نو را به جای آذربایجان، ارگان محلی حزب قرار داد؛ و امیرخیزی و آوانسیان، دو عضو کمیته مرکزی اصلی را که اهل آذربایجان بودند و با خواستههای معتدلتر آذربایجان همدلی داشتند، به عضویت کمیته مرکزی موقت برگزید. (ص362)
با رشد سریع سازمانهای حزبی، حزب توده عملاً حکومت را در آذربایجان به دست گرفت... اما روند رویدادها در آذربایجان، در شهریور 1324، هنگامی که مقامات شوروی در واکنشی شدید به اقدامات بشدت محافظهکارانه صدر، نخستوزیر وقت، تصمیم گرفتند از شورش مسلحانه در آذربایجان و کردستان حمایت کنند، تحولی غیرمنتظره یافت. نشانه روشن این دگرگونی در سیاست شوروی، ظهور ناگهانی پیشهوری در تبریز بود. پیشهوری با دو هم مسلک از حزب کمونیست قدیم، دکتر سلامالله جاوید و جعفر کاویان، وارد تبریز شد. (ص364)
پیشهوری، جاوید و کاویان به محض ورود به تبریز در 12 شهریور تشکیل سازمان جدیدی به نام «فرقه دموکرات آذربایجان» را اعلام کردند. فرقه در نخستین بیانیهاش [مراجعهنامه]، به دو زبان آذری و فارسی، آذربایجان را ملتی جداگانه خواند، تمایل به ماندن در کنار ایران را اعلام داشت، «مبارزه قهرمانانه» خیابانی را ستود، و خواستار انجمنهای ایالتی، تکلم به زبان آذری در مدارس و ادارات حکومتی محلی، و اختصاص درآمدهای مالیاتی به توسعه منطقه شد. در 14 شهریور، «انجمن آذربایجان» شبستری به فرقه پیوست و روزنامهاش، آذربایجان، که حالا فقط به زبان آذری انتشار مییافت، ارگان رسمی فرقه شد. (صص365-364)
در 16 شهریور کمیتههای مرکزی محلی حزب توده و «شورای متحده»، حتی بدون مشورت با تهران، به گسستن از حزب توده و پیوستن به فرقه رأی دادند. (ص365)
در دومین هفته مهرماه، فرقه آماده بود تا نخستین کنگره حزبیاش را تشکیل دهد. کنگره که [در روز 10 مهر] در تبریز برگزار شد، خواستههایش را تکرار کرد.(ص365)
با سلاحهای سبکی که از شوروی رسید، فرقه شورشی تقریباً بدون خونریزی در سراسر آذربایجان ترتیب داد. قیام در اواخر مهر با تصرف سراب، اردبیل و مشکینشهر آغاز شد. در اوایل آبان با اشغال مراغه، میانه و میاندوآب ادامه یافت و در اواسط آبان با ورود پیروزمندانه فداییان به تبریز پایان گرفت. در این بین، ارتش شوروی از ورود نیروهای ایران به استانهای شمال غربی جلوگیری کرد و حزب جدیدالتأسیس دموکرات کردستان، به کمک قبایل محلی، شورشی مشابه در استان همجوار، کردستان؛ انجام داد.(صص366-365)
پس از مذاکرات تسلیم پادگان تبریز، فرقه در 30 آبان کنگره ملی آذربایجان را برگزار کرد. کنگره از 325 نماینده، شامل نمایندگانی از زنجان در گیلان، و اورمیه تشکیل مییافت. یازده تن از نمایندگان مسیحی بودند. وظیفه اصلی کنگره ارسال اعلامیه خودمختاری به حکومت مرکزی بود. (ص366)
مجلس ملی در 21 آذر در تبریز گشایش یافت. مجلس، متشکل از 180 نماینده که تقریباً همه از اعضای فرقه بودند، برنامه فرقه را دوباره تصویب کرد. تشکیل حکومت خودمختار آذربایجان را اعلام و دوباره اظهار تمایل کرد که جزو ایران باشد. (ص367)
در واقع واکنش اولیه رهبران حزب توده در برابر این حوادث، شگفتی، ضربه و دلهره بود... پس از یک شب بحث و گفتگو که طی آن خبرها تأیید شد، اکثریت قطعنامهای صادر کرد که عمدتاً توسط خلیل ملکی تهیه شده بود. قطعنامه تصمیم سازمان ایالتی به انحلال را رد کرد و اعلام داشت که حزب توده، حزبی ملی است و همچنان در کلیه نقاط کشور شعبه خواهد داشت، و با نامیدن فرقه دموکرات آذربایجان صرفاً به صورت «فرقه دموکرات» از شناسایی هویت قومی آن سرباز زد... با این حال قطعنامه انتشار عمومی نیافت؛ زیرا سفارت شوروی صبح روز بعد مداخله کرد و رهبران حزب توده را مجاب ساخت که چنین بیانیهای نه تنها به جنبش چپ ایران بلکه به جنبش بینالمللی سوسیالیستی صدمه میزند.(صص368-367)
رهبر، ارگان اصلی حزب، نیز مسأله قومی را لاپوشانی کرد و به مسائل اقتصادی آذربایجان پرداخت. (ص368)
از بین نشریاتی که به حزب توده وابستگی نزدیک داشتند، فقط ظفر، ارگان «شورای متحده»، حمایتی دوپهلو از درخواستهای قومی فرقه به عمل آورد. (ص370)
شهباز، به سردبیری رحیم نامور، از روشنفکران مهم حزب که بعدها رئیس جمعیت ملی مبارزه با استعمار شد، سرمقاله صریحی با عنوان «زبان فارسی بهترین وسیله حفاظت از وحدت ملی ماست»، چاپ کرد(صص371-370)
ایران ما، دیگر روزنامه مرتبط با حزب توده در سالهای 1324 و 1325، نظری مشابه در پنج سرمقاله جداگانه ابراز داشت. (ص371)
سخن، ارگان «جامعه لیسانسیههای دانشسرای عالی» بهترین جمعبندی از رویکردهای روشنفکران رادیکال درون و بیرون حزب توده را ارائه داد. در مقاله مشروحی درباره مسأله زبان، خانلری سردبیر مجله، بین شووینیستهای فارس که خواهان محو گویشهای متعدد محلی بودند، و ناسیونالیستهای آذربایجانی که زبان آذری را تنها زبان مادری واحد خود میدانستند، موضع میانی را اتخاذ کرد... خانلری نتیجه گرفت که برای حفظ گویشهای محلی، ترویج سواد، و گسترش زبان ملی، گویشها باید در چهار سال نخست دبستان به کار رود اما زبان فارسی در بقیه دوران نظام آموزشی تنها زبان آموزش باشد. (ص372)
پیشهوری در مجادلهای با دکتر افشار، سردبیر آینده، که هوادار اشاعه زبان فارسی در استانها بود، همه «شووینیستها» را که اقلیتهای فرهنگی را برنمیتابیدند، محکوم کرد و تأکید ورزید که آذربایجان هرگز در مورد زبان سازش نخواهد کرد. «ما مایلیم در خصوص مسائل سیاسی سازش کنیم؛ زیرا سیاست برای ما حیاتی نیست اما در مورد زبان نمیتوانیم سازش کنیم؛ چرا که حق تکلم به زبان خودمان برای ما حیاتی است.» (صص373-372)
نهایتا، اختلاف بین فرقه و حزب توده علنی نشد. ین امر را با چهار دلیل عمده میتوان توضیح داد. نخست، شوروی در پشت صحنه برای جلوگیری از درگیری علنی میکوشید... دوم، آذریزبانان حزب توده، بخصوص سازمان دهندگان کارگری آذریزبان خارج از آذربایجان، از نفوذ خود برای مقید ساختن رهبران حزب استفاده میکردند... سوم، شورشیان چون با تهران وارد مذاکره شدند، خواستههای خود را تعدیل کردند... علاوه بر این، عناوین مجلس محلی، حکومت خودمختار، وزیر کابینه، و نخستوزیر را حذف کردند و به جای آن انجمن ایالتی، شورای ایالتی، رئیس اداره، و استاندار به کار بردند. (ص372)
سرانجام فرقه با تحکیم قدرت خود، اصلاحات اجتماعی وسیعی را آغاز کرد. نخستین اصلاحات ارضی کشور را انجام داد، املاک دولتی را بین دهقانان تقسیم کرد، املاک خصوصی اربابان مخالف خود را مصادره کرد، و شش هفتم محصول را به زارعان بخشید. برای اولین بار در تاریخ ایران به زنان حق رأی داد، مجازات اعدام را لغو کرد، و شوراهای منتخب محلی را به نظارت بر کار حکام نواحی، شهرداران، و ادارات حکومتی گماشت. حتی مخالفان فرقه نیز میپذیرفتند که در عرض یک سال بیش از بیست سال حکومت رضاشاه کار انجام گرفت. (ص374)
این اصلاحات، حزب توده و فرقه را به هم نزدیکتر کرد. در فروردین 1325 حزب توده فرقه را به علت انجام اصلاحات و نیز تمایلش به تعدیل خواستهها، میستود. (ص374)
هرچند فرقه مآلاً به توافق رضایتبخشی، هم با حکومت مرکزی و هم با جریان چپ در تهران دست یافت، موضعاش در داخل آذربایجان بتدریج بر اثر فشارهای نامطلوب سیاسی، اجتماعی و اقتصادی متزلزل شد. نخست، شاه کوشید با امتناع از پذیرفتن فداییان به عنوان بخشی از ارتش ایران، و با ارسال اسلحه برای مخالفان حکومت تبریز- بویژه طایفه ذوالفقاری در زنجان، قبایل افشار در نزدیکی میاندوآب، و شاهسونها در اطراف اردبیل در توافق قوام کارشکنی کند. دوم، فرقه همچنان بر سر مناطق اورمیه، خوی و میاندوآب که اختلاط قومی در آنها وجود داشت، با جمهوری همجوار کردستان درگیر مناقشه بود... سوم، شورویها، به دلایلی که خود بهتر میدانستند، از لحاظ تجهیزات نظامی کمک کمی به فرقه کردند... چهارم، فرقه، به رغم وعدههای مکرر خود در محترم شمردن مالکیت خصوصی، نتوانست سرمایهای به داخل آذربایجان جذب کند. (ص377)
حکومت آذربایجان با این مشکلات دست به گریبان بود که ناگهان در 19 آذر ارتش شاهنشاهی ازسه جناح به استان حملهور شد. پس از دوازده ساعت بحث، جاوید و شبستری، احتمالاً با پشتیبانی کنسول شوروی، اکثریت رهبران را با خود همراه کردند و بیدرنگ به نیروهای ایالتی دستور دادند که جنگ را متوقف کنند. ارتش ایران در 21 آذر، درست یک سال پس از تشکیل حکومت ایالتی وارد تبریز شد. (ص378)
از سقوط تبریز در آذر 1325 تا تشکیل دومین کنگره حزبی در اردیبهشت 1327، رهبران حزب توده، تحت فشار گروه خلیل ملکی که از روشنفکران تهران بودند، به خطمشی مبهم سالهای پیش از 1323 بازگشتند. این مشی مبهم بزودی پس از شکست جناح خلیل ملکی کنار نهاده شد. در دومین کنگره حزب، نمایندگان به تشکیل انجمنهای ایالتی منتخب و بسط حقوق فرهنگی اقلیتهای زبانی رأی دادند. (ص378)
تبلور خطمشی حزب توده در خصوص اقلیتهای زبانی را میتوان در جزوهای حزبی با عنوان ملت و ملیت مشاهده کرد. (ص379)
بخش سه: ایران معاصر
9- سیاست توسعه ناموزون
تثبیت قدرت (1332-1342)
در دهه پس از کودتای 1332، شاه کوشید قدرت خود را تثبیت کند. بین سالهای 1332 و 1336 برای مقابله با ورشکستگی حکومت، جمعاً 145 میلیون دلار از ایالات متحده کمک اضطراری گرفت، روحیه سلطنتطلبان را تقویت کرد، و در میان تجار حس اعتماد به وجود آورد. (ص382)
شاه با نادیده گرفتن فعالیتهای مصدق برای ملی کردن نفت، اصل مشارکت برابر در سود حاصل را پذیرفت و قراردادی با کنسرسیوم متشکل از شرکت نفت بریتانیا (بریتیش پترولیوم) سهامدار سابق شرکت نفت ایران و انگلیس- و هشت شرکت اروپایی و آمریکایی دیگر، امضا کرد. با عواید هنگفت نفت، همراه با کمک نظامی آمریکا به ارزش 500 میلیون دلار بین سالهای 1332 تا 1342، شاه توانست شمار نیروهای مسلح را از 120000 نفر به بیش از 200000 نفر برساند و بودجه سالانه نظامی را از 80 میلیون دلار در 1332 به حدود 183 میلیون دلار در 1342 (به قیمت و نرخ برابری ارز سال 1339) افزایش دهد. (صص383-382)
با قوانین دیگری، تعداد نمایندگان مجلس از 136 نفر به 200 نفر، و دوره نمایندگی از دو سال به چهار سال افزایش یافت. (ص383)
تعداد مالکان در مجلس، از 49% در مجلس هفدهم (1331-1332) به 50% در مجلس هجدهم (1332-1335) و 51% در مجلس نوزدهم (1335-1339) افزایش یافت.(ص384)
حکومت عهد کرد مذهب را محترم شماردف و همواره حزب توده را «دشمن مالکیت خصوصی در اسلام» مینامید. رئیس حکومت نظامی تهران در سال 1334 گروهی مذهبی را به غارت مرکز اصلی بهائیان ترغیب کرد. (ص384)
بحران اقتصادی از سال 1332 که حکومت با آشکار شدن عدم کفایت درآمد نفت برای انجام برنامه هفت ساله بلندپروازانه و نیز تأمین هزینههای روزافزون نظامی، به تأمین کسر بودجه و استقراض سنگین از خارج متوسل شد، شکل میگرفت. تأمین کسر بودجه، همراه با محصول کم در سالهای 1338 و 1339، شاخص هزینه زندگی را که در سالهای 1333 تا 1336 ثبات یافته بود، تا 35% بین سالهای 1336 و 1339 بالا برد. (صص385-384)
کابینه کندی با این اعتقاد که اصلاحات لیبرالی بهترین تضمین در برابر انقلاب کمونیستی است، 85 میلیون دلار پیشنهاد کرد به این شرط که شاه چهرههای لیبرال را وارد کابینه کند و گامهای مؤثری برای انجام اصلاحات ارضی بردارد. (ص385)
شمار اعتصابات عمده که در سالهای 1334 تا 1336 از سه مورد بیشتر نبود، به بیش از 20 مورد در سالهای 1336 تا 1340 افزایش یافت و برخی به رویارویی خونین بین اعتصابکنندگان و نیروهای مسلح منجر شد. (ص385)
امینی با تشکیل حکومت، یک رشته تصمیمات جنجالی اتخاذ کرد. مجلس بیستم را که انتخابات آن تازه برگزار شده بود و بسیاری از نمایندگانش مالکان محافظه کار بودند، منحل ساخت. سرلشکر بختیار بدنام را که از سال 1336 رئیس ساواک بود، تبعید کرد. باب مذاکره با جبهه ملی را گشود. علاوه بر آن، سه وزارتخانه را به اصلاحطلبان برخاسته از طبقه متوسط که در گذشته از نفوذ سیاسی شاه و نیز تبهکاری خانوادههای ملاک انتقاد کرده بودند، واگذار کرد. وزارت دادگستری، با اداره قدرتمند مبارزه با فساد، به نورالدین الموتی، رهبر سابق حزب توده رسید که در سال 1336 از حزب خارج شده و به محفل قوام پیوسته بود. وزارت فرهنگ به محمد درخشش محول شد که به عنوان نماینده صریح قشر معلم، هم مورد حمایت حزب توده و هم جبهه ملی بود. بالاتر از همه، وزارت کشاورزی به حسن ارسنجانی، روزنامهنویس رادیکال محول شد که از همکاران نزدیک قوام و از اوایل دهه 1320 مدافع اصلاحات ارضی بود. (ص386)
شاه با کنار رفتن امینی، علم رهبر حزب مردم را مأمور تشکیل کابینه کرد. در ماههای بعد، علم انتخابات مجلس بیست و یکم را با تقلب به انجام رساند. (ص387)
اگرچه اصلاحات ارضی در حکومت امینی شروع شد و محتوای رادیکال آن بزودی از میان رفت، شاه خود مدعی آن بود و با بوق و کرنای تمام آن را جزو منشور شش مادهای موسوم به انقلاب سفید منظور کرد. غیر از اصلاحات ارضی، این شش ماده شامل ملی کردن جنگلها، فروش کارخانههای دولتی به بخش خصوصی، سهیم شدن کارگران در سود کارخانجات، دادن حق رأی به زنان، و تشکیل سپاه دانش بود. (ص387)
[آیتالله] خمینی نخستین اثر عمده خود را در اواخر سلطنت رضاشاه منتشر کردند. این کتاب که کشفالاسرار نام دارد، درباره تشکیل نظام حکومت اسلامی است و بیآنکه همه اصول سلطنت را رد کند، رضاشاه را متهم به بدرفتاری با روحانیون میسازد. (ص388)
اگرچه اغلب روحانیان به سبب اصلاحات ارضی و آزادی زنان مخالف رژیم بودند، [آیتالله] خمینی آگاهی سیاسی قابل توجهی در مورد مردم از خود نشان دادند، از این مسائل به دقت پرهیز کردند، و در عوض به بسیاری از موارد دیگری که در میان توده مردم نارضایی عظیمتری برانگیخته بود، پرداختند. (ص388)
توسعه اجتماعی- اقتصادی (1342-1356)
در توضیح علل بلندمدت انقلاب اسلامی، دو تحلیل مختلف عنوان شده است. تحلیل اول که هواداران رژیم پهلوی بدان معتقدند- میگوید علت وقوع انقلاب آن بود که نوسازی شاه برای ملتی سنتگرا و عقبمانده بسیار سریع و بسیار زیاد بود. تحلیل دیگر – که مخالفان رژیم عنوان مکنند- علت بروز انقلاب را در این میداند که نوسازی شاه به قدر کافی سریع و گسترده نبود تا بر نقطه ضعف اساسی وی که پادشاهی دست نشانده سیا در عصر ناسیونالیسم، عدم تعهد و جمهوریخواهی بود، فائق آید. در این فصل از کتاب میخواهیم بگوییم که این هر دو تحلیل نادرست است یا بهتر بگوییم، هر دو نیمی درست و نیمی نادرست است؛ که انقلاب بدان سبب روی داد که شاه در سطح اجتماعی- اقتصادی نوسازی کرد و بدینگونه طبقه متوسط جدید و طبقه کارگر صنعتی را گسترش داد اما نتوانست در سطح دیگر یعنی سطح سیاسی دست به نوسازی زند؛ و این که این ناتوانی ناگزیر به پیوندهای بین حکومت و ساختار اجتماعی لطمه زد، مجاری ارتباطی بین نظام سیاسی و توده مردم را مسدود ساخت، شکاف بین محافل حاکم و نیروهای جدید اجتماعی را عمیقتر کرد، و خطیرتر از همه، اندک پلهایی را که در گذشته تشکیلات سیاسی را با نیروهای اجتماعی سنتی بویژه بازاریان و مقامات مذهبی ارتباط میداد، ویران کرد. به این ترتیب در سال 1356 فاصله بین نظام اجتماعی- اقتصادی توسعه یافته و نظام سیاسی توسعه نیافته چنان وسیع بود که بحرانی اقتصادی میتوانست کل رژیم را متلاشی کند. کوتاه سخن، انقلاب نه به دلیل توسعه بیش از حد و نه به علت توسعه نیافتگی بلکه به سبب توسعه ناموزون رخ داد. (صص390-389)
برنامههای سوم (1341-1347)، چهارم (1347-1352) و پنجم (1352- توسعه، صرف بهرهوری اقتصاد کشور شد. دو برنامهای که به اتمام رسید، با صرف بیش از 5/9 میلیارد دلار، تولید ناخالص ملی را به میزان سالانه 8% در سالهای 1341-1349، 14% در 1351-1352،و 30% در 1352-1353 ترقی داد. نخستین برنامههای توسعه در زیرساختها با امور زیربنایی کشور از جمله شبکه حمل و نقل، و بخش کشاورزی بویژه اصلاحات ارضی و طرحهای کلان آبیاری، متمرکز بود. برنامههای بعدی به صنعت، معدن و منابع انسانی پرداخت. برنامههای سوم و چهارم بالغ بر 9/3 میلیارد دلار صرف امور زیربنایی کرد. (صص391-390)
برنامههای سوم و چهارم همچنین حدود 2/1 میلیارد دلار به کشاورزی اختصاص داد.(ص391)
پیش از اصلاحات ارضی، کشاورزان مستقل کمتر از 5% روستاییان را تشکیل میدادند. پس از اصلاحات ارضی اینان 76% روستاییان را تشکیل دادند. اگرچه اصلاحات ارضی تعداد روستاییان صاحب زمین را بسیار افزایش داد، اما زمین کافی در اختیار اکثر آنان قرار نداد که بتوانند کشاورزانی نه حتی مرفه بلکه خود اتکا شوند. (ص392)
برنامههای توسعه در جمعیت شهری بیشتر اثر گذاشت. برنامههای دوم و سوم با اختصاص بیش از 5/2 میلیارد دلار به صنعت، دو هدف بلندپروازانه داشت: تولید کالاهای مصرفی چون لباس، مواد غذایی کنسرو شده، نوشابه، رادیو، تلفن، تلویزیون، و اتوموبیل برای بازار داخلی؛ و ترغیب رشد صنایع اساسی و واسطه بویژه نفت، گاز، زغال سنگ، مس، فولاد، مواد شیمیایی، آلومینیوم، و ابزار ماشین. در نتیجه سرمایهگذاری وافر دولت، بین سالهای 1342 و 1356 ایران یک انقلاب صغیر صنعتی را تجربه کرد. سهم تولید در محصول ناخالص ملی از 11 به 17% افزایش یافت و رشد سالانه صنعتی از 5 به 20% ترقی کرد. (ص393)
برنامههای سوم و چهارم همچنین حدود 9/1 میلیارد دلار صرف منابع انسانی کرد. (ص394)
از آنجا که مدارس جدید، تسهیلات بهداشتی، و تأسیسات صنعتی غالباً در شهرها قرار داشت، دوره بین 1342 و 1356 تأثیر ژرفی در جمعیت شهری نهاد. (ص394)
مشخصتر از همه، در این دوره شاهد گسترش سریع بخشهای خاص- بویژه قشر کارمندان حقوقبگیر، کارگران کارخانجات و کارگران غیرماهر- در جمعیت شهری هستیم. (ص395)
این خانوادههای ثروتمند نه تنها مالک بسیاری از شرکتهای بازرگانی عمده بلکه صاحب حدود 85% مؤسسات بزرگ خصوصی فعال در بانکداری، تولیدات صنعتی، بازرگانی خارجی، بیمه، و شهرسازی بودند. هرچند اکثریت عظیم طبقه اعیان مسلمان بود، اما چند مقام عالیرتبه به لژ فراماسونری در تهران که با دربار در ارتباط بود، پیوسته، و معدودی- مشخصاً یزدانی، القانیان و آریا- از محافل بهائی و یهودی برخاسته بودند. این امر مسبب شایعاتی بود که اغلب در بازارها به گوش میرسید مبنی بر اینکه همه طبقه اعیان نماینده توطئهای بینالمللی به کارگردانی صهیونیستها و بهائیها در حیفا و امپریالیستهای انگلیسی از طریق لژ فراماسونری در لندن هستند. (صص396-395)
به رغم رشد اخیر صنعت جدید، طبقه متوسط متمول، که نیروی سنتی عمدهای محسوب میشد، توانسته بود مقدار زیادی از قدرتش را حفظ کند. (ص396)
علاوه بر آن، روحانیت همچنان اداره تشکیلات بزرگی، هرچند نامتمرکز، شامل حدود 5600 مسجد شهر، موقوفات متعدد، تعدادی حسینیه، و شش مدرسه علوم دینی- در قم، مشهد، تبریز، اصفهان، شیراز و یزد- را در دست داشت. در واقع، دوران پررونق [اقتصادی] دهه 1340 به تشکیلات مذهبی کمک کرد؛ زیرا این رونق به بازاریان پردرآمد اجازه داده بود تا هزینه گسترش مدارس و حوزههای علمیه را تأمین کنند. (ص396)
پروژههای توسعه چنان کمبود شدید نیروی کار ماهر ایجاد کرد که دولت تعداد بسیار زیادی تکنیسین خارجی استخدام کرد و زنان را تشویق به کار در ادارات و حرفههای مختلف بویژه تدریس و پرستاری کرد. (ص397)
از تعداد مزدبگیران شاغل در بخشهای مختلف صنعتی آمار دقیقی در دست نیست اما حدس قریب به یقین نشان میدهد که طبقه کارگر در دوره بین سالهای 1342 و 1356 پنج برابر افزایش یافت. (ص397)
توسعه نیافتگی سیاسی (1342-1356)
شاه، همچون پدرش، به جای نوسازی نظام سیاسی، قدرتش را بر سه رکن حکومت پهلوی استوار ساخت: نیروهای مسلح، شبکه حمایت دربار، و بوروکراسی عریض و طویل دولتی. شاه، نهاد ارتش را همچنان پشتیبان اصلی خود میدانست. نفرات آن را از 200000 در سال 1342 به 410000 در سال 1356 افزایش داد. (ص398)
همچنین بودجه نظامی سالیانه را از 293 میلیون دلار در سال 1342 به 8/1 میلیارد دلار در سال 1352، و پس از چهار برابر شدن قیمت نفت، به 3/7 میلیارد دلار در سال 1356 (به قیمت و نرخ برابری سال 1352) افزایش داد. شاه تنها بین سالهای 1349 و 1356 بیش از 12 میلیارد دلار اسلحه ساخت غرب خریداری کرد. (ص399)
ایران در سال 1356 بزرگترین نیروی دریایی را در خلیجفارس، پیشرفتهترین نیروی هوایی را در خاورمیانه، و پنجمین ارتش بزرگ جهان را داشت. شاه، گویی این همه را کافی ندانسته، سفارش تسلیحاتی دیگری به ارزش 12 میلیارد دلار داد که قرار بود بین سالهای 1357 و 1359 تحویل شود. (ص399)
دربار البته مقدار ثروت واقعیاش را هرگز فاش نکرد اما منابع غربی ثروتی را که خانواده سلطنتی چه در داخل و چه خارج ایران گرد آورده بود، چیزی بین پنج تا بیست میلیارد دلار تخمین میزنند. این ثروت از چهار منبع عمده گرد آمد. منبع اصلی، زمینهایی بود که رضاشاه به چنگ آورد. اگرچه خانواده سلطنتی این املاک را در دوره حکومت مصدق از دست داد، ولی پس از کودتای 1332 دوباره تصاحب کرد و پیش از اجرای برنامه اصلاحات ارضی، کشاورزی مکانیزه در آنها به راه انداخت و مقدار زیادی ازبهترین زمینها را در تملک خود نگه داشت. در نتیجه، پهلویها همچنان بزرگترین خانواده زمیندار ایران بودند. (ص400)
دومین منبع ثروت دربار، عواید نفتی بود. طبق گفته یک اقتصاددان موثق غربی، در چند سال آخر رژیم، مبالغ هنگفتی- احتمالاً بالغ بر دو میلیارد دلار- مستقیماً از درآمد نفت به حساب بانکی سری متعلق به اعضای خانواده سلطنتی در خارج از کشور منتقل شد. (ص400)
سومین منبع، تجارت بود. اعضای خانواده سلطنتی با برخورداری از توان مالی، مبالغ هنگفتی وام از بانکهای دولتی، اغلب با شرایط بسیار سهل و مساعد، دریافت و آن را در انواع و اقسام رشتههای تجاری و صنعتی سرمایهگذاری میکردند. (ص400)
آخرین منبع ثروت دربار، بنیاد پهلوی بود. به گفته بانکداران غربی، این بنیاد که سالانه بالغ بر 40 میلیون دلار یارانه میگرفت، به عنوان حفاظ مالیاتی برای برخی از داراییهای پهلوی عمل میکرد و بدین وسیله «تقریباً به همه جای اقتصاد کشور نفوذ میکرد.» (ص401)
بوروکراسی دولتی، به مثابه رکن سوم رژیم عمل میکرد. در طول این چهارده سال، بوروکراسی دولتی از 12 وزارتخانه با 150000 کارمند به 19 وزارتخانه با بیش از 304000 کارمند گسترش یافت... رشد چشمگیر بوروکراسی، دولت را قادر ساخت که در زندگی روزانه مردم بیشتر نفوذ کند. در شهرها دولت تا آنجا گسترش یافت که از هر دو کارمند تمام وقت یک نفر در استخدام دولت بود. (ص401)
اگرچه بوروکراسی، ارتش، و حمایت دربار سه رکن اساسی رژیم بود، شاه در سال 1353 این تصمیم خطیر را گرفت که رکن چهارمی نیز ایجاد کند- دولتی تکحزبی. (ص403)
حسنعلی منصور، پسرعلی منصور که در سالهای 1319 و 1320و نیز در اوایل سال 1329 نخستوزیر شده بود، سلطنتطلب پروپا قرصی بود که سوابق دیرینی در خدمات اداری و درباری داشت اما دوران نخستوزیریاش دیری نپایید؛ زیرا در [اول] بهمن 1343 به دست گروهی از دانشجویان مذهبی به دلیل دادن امتیازات بیشتری به شرکتهای نفتی بیگانه ترور شد. شاه، بلافاصله پس ازترور، نخستوزیری را به امیرعباس هویدا، برادر زن منصور و معاون دبیر کل حزب ایران نوین داد. (ص403)
حزب رستاخیز را دو گروه بسیار متفاوت از مشاوران طراحی کردند. گروه اول از جوانانی تشکیل میشد که با درجه دکتری در علوم سیاسی از دانشگاههای آمریکا فارغالتحصیل شده بودند. اینان که تازه به کشور بازگشته بودند و در آثار ساموئل هانتینگتون، استاد علوم سیاسی دانشگاه هاروارد، متخصص بودند، اعتقاد داشتند که تنها راه رسیدن به ثبات سیاسی در کشورهای در حال توسعه تشکیل یک حزب حکومتی با انضباط است. (ص404)
گروه دوم مشاوران از کمونیستهای سابق شیراز تشکیل میشد که در اوایل دهه 1330 حزب توده را ترک گفته- یکی از آنها با نقدینه حزب گریخته بود- و با حمایت علم از زعمای سیستان [جنوب خراسان] که نه فقط وزیر دربار بلکه دبیر کل حزب مردم هم بود، دوباره وارد سیاست شده بودند. این گروه عقیده داشت که فقط سازمانی به شیوه لنینیستی میتواند تودهها را به حرکت درآورد، قیود و محدودیتهای سنتی را از میان بردارد، و راه نیل به جامعهای کاملاً نوین را هموار سازد. (ص404)
حزب رستاخیز اگرچه منشأ مغشوشی داشت، هدف اصلی آن کاملاً روشن بود این حزب میخواست نوعی دیکتاتوری نظامی کهنه را به صورت یک دولت تکحزبی توتالیترمآب درآورد. (ص404)
گسترش حزب رستاخیز دو پیامد عمده داشت: تشدید سیطره دولت بر طبقه متوسط حقوقبگیر، طبقه کارگر شهری، و تودههای روستایی؛ و برای نخستینبار در تاریخ ایران، نفوذ نظام یافته دولت در طبقه متوسط توانگر بویژه بازاریان و تشکیلات مذهبی. (ص405)
رژیم به طور همزمان به تشکیلات مذهبی نیز حمله برد. حزب رستاخیز اعلام داشت که شاه، هم رهبر سیاسی و هم رهبر معنوی است؛ علما را «مرتجعین سیاه قرون وسطایی» نامید و ضمن اعلام این که ایران به سوی تمدن بزرگ در حرکت است، تقویم شاهنشاهی را که 2500 سال برای کل نظام سلطنتی و 35 سال برای شخص شاه اختصاص میداد، جایگزین تقویم هجری ساخت. (ص407)
تشکیل حزب رستاخیز واکنش شدیدی در بین علما برانگیخت. فیضیه، مدرسه اصلی علوم دینی در قم، به عنوان اعتراض تعطیل شد. در تظاهرات خیابانی که متعاقب آن انجام گرفت، حدود 250 طلبه دستگیر و به خدمت سربازی اعزام شدند. (ص408)
میل به برانگیختن مشارکت عمومی، حکومت را واداشت تا فرض قدیمی خود «آن که عملاً برمانیست، با ماست»، را کنار گذارد و این استدلال خطرناک را برگیرد که «آن که عملاً با مانیست، برماست». حزب رستاخیز به رغم علم کردن بیرق نوسازی، کاری کرد که یک نظام سیاسی توسعه نیافته بیش از پیش از کار بیفتد. (ص409)
ایران در لبه انقلاب
در سه سال آخر عمر رژیم تنشهای سیاسی نه تنها با تشکیل حزب رستاخیز بلکه با افزایش نمایان درآمد نفت تشدید شد. پنج برابر شدن ناگهانی درآمد نفت، انتظارات مردم را بالا برد و از این رهگذر شکاف بین وعدهها، ادعاها و دستاوردهای رژیم ازیک سو، و خواستهها و داشتههای مردم و آنچه را عملی میدانستند از سوی دیگر، عمیقتر کرد. (ص409)
ایران که در اوایل دهه 1340 صادر کننده مواد غذایی بود، در نیمه دهه 1350 سالانه بالغ بر یک میلیارد دلار خرج واردات محصولات کشاورزی میکرد. (ص410)
بین سالهای 1346 و 1356 درصد خانوادههای شهری که فقط در یک اتاق زندگی میکردند، از 36 به 43 رسید. در آستانه انقلاب، بالغ بر 42% تهرانیها مسکن مناسب نداشتند. و به رغم درآمد سرشار نفت، تهران، شهری با بیش از 4 میلیون جمعیت، هنوز فاقد شبکه فاضلاب مناسب، شبکه مترو، و شبکه حمل و نقل مطلوب بود. (ص410)
معلوم بود که در دوره بین 1342 و 1356، تولید ناخالص ملی رشد شایانی کرد، تعداد هرچه بیشتررا به روند کلی جامعه راند و استانهای دوردست را در اقتصاد کشور ادغام کرد. اما این نیز بدیهی است که این رشد به یکسان شامل همه آحاد ملت نگردید... بررسی سالهای 53-1352 نشان میدهد که 20% بالای هرم بالغ بر 5/55% کل هزینهها؛ 20% پایین هرم فقط 7/3%؛ و 40% میانی بیش از 26% کل هزینهها را صرف کرده است. (ص411)
10- مخالفان
احزاب سیاسی (1332-1356)
حزب توده.اگرچه حزب توده باقی ماند تا در انقلاب اسلامی نقشی، هرچند جزئی، ایفا کند، قدرتش پس از کودتای 1332 سخت زوال یافت و در اواخر دهه سی فقط شبحی از حیات گذشته حزب به جا مانده بود. چهار فشار عمده مسبب این زوال بود. نخست، حزب توده فشار سرکوب پلیس را تحمل میکرد. (ص414)
دوم آن که رژیم- به یاری متخصصان خارجی تبلیغات- جنگ روانی شدیدی بر ضد حزب توده به راه انداخت. در یک کلام، حزب توده نه فقط دشمن قسم خورده سلطنت و مالکیت خصوصی بلکه ایران و اسلام نیز قلمداد شد. ساواک، گویی این اتهامات به قدر کافی مخرب نبوده باشد، انواع شایعات دروغ و نیمدروغ پراکند به این مضمون که حزب توده سلطنتطلبان را در کودتا بر ضد مصدق کمک کرده است؛ اعضای سابق آزاد شده از زندان پذیرفتهاند با پلیس همکاری کنند؛ و مأموران حکومت در تشکیلات حزب در اروپا رخنه کردهاند. (ص415)
سوم، دگرگونیهای اجتماعی حاصل از نوسازی سریع، موجب تضعیف حزب توده شد. (ص415)
چهارم، رهبری حزب توده در نتیجه مرگ رهبران، سستی حاصل از کهولت، و کنارهگیری آنان تضعیف شد. (ص415)
از آن گذشته، حزب توده بر اثر سه انشعاب عمده از هم گسیخته بود. انشعاب نخست نخست در سال 1343، با جدایی محفل کوچکی از روشنفکران کرد از حزب توده و احیای حزب دموکرات کردستان ایران که از لطمه سال 1325 به بعد راکد بود، صورت گرفت. (ص416)
انشعاب دوم در سال 1344 هنگامی واقع شد که در آغاز مناقشات چین و شوروی، دو تن از اعضای ارشد کمیته مرکزی- قاسمی و فروتن- از حزب توده جدا شدند و گروه جدیدی به نام سازمان مارکسیست- لنینیست توفان را تشکیل دادند. (ص416)
آخرین انشعاب در سال 1345 با کنارهگیری اعضای بخش جوانان حزب توده صورت گرفت. آنان همان اتهاماتی را که گروه توفان عنوان کرده بود، تکرار کردند و «سازمان انقلابی حزب توده در خارج» را تشکیل دادند. (ص416)
به رغم این کنارهگیریها و وقفهها، حزب توده برای بقا و حتی بازیابی پشتوانهای برای خود، در اوایل دهه 1350 اقدام کرد. مرکز حزب در تبعید کمکهایی از دیگر احزاب کمونیستی بویژه در اتحاد شوروی، آلمان شرقی، ایتالیا و فرانسه دریافت کرد و حدود پنجاه کارمند تمام وقت حزبی را در اروپا به کار گرفت. این کارمندان، ایستگاهی رادیویی موسوم به پیک ایران به راه انداختند، دو نشریه منظم- روزنامه مردم و نشریه تئوریک دنیا- انتشار دادند، و در سال 1339 به پیدایش یک سازمان وسیع ضدشاه در اروپا موسوم به کنفدراسیون دانشجویان ایران یاری رساندند. (ص417)
علاوه بر این، حزب توده اختلافات قدیمی خود را با حزب دموکرات آذربایجان فیصله داد. پس از دیدارهای دوجابه در فاصله سالهای 1335و 1339، توافق شد که هر دو حزب سازمان جدیدی به نام حزب توده ایران- حزب طبقه کارگر ایران- تشکیل دهند. (ص417)
جبهه ملی.اغلب رهبران جبهه ملی که در مرداد 1332 دستگیر شده بودند، در طول سال 1332 آزاد شدند. گرچه بسیاری از آنان مهاجرت کردند یا از سیاست کناره گرفتند، بعضیها با مصدق (که تا هنگام مرگ در [14 اسفند] 1345 در خانهاش تحت نظر بود)، رابطه مخفی داشتند و در اواخر سال 1333 با نام جدید نهضت مقاومت ملی ظاهر شدند. (ص419)
بازرگان پس از بازگشت به وطن در سالهای 1315 در دانشکده فنی به تدریس پرداخت و پس از کنارهگیری رضاشاه نه تنها به تشکیل کانون مهندسین و حزب ایران، بلکه همچنین انجمن اسلامی دانشجویان در دانشگاه تهران کمک کرد. (ص420)
پس از برکناری رضاشاه، طالقانی در تهران ماند و در مسجد هدایت که در آن زمان کانون همایش گروه کوچکی از روحانیون رادیکال بود، به وعظ پرداخت. در دوره بین سالهای 1328 و 1332 از مصدق بیدریغ حمایت کرد. (ص421)
طالقانی، همچون بازرگان، در زندگی دو رسالت توأمان داشت: نشان دادن این که اسلام برای مسائل جدید پاسخی دارد و بنابراین برای جهان معاصر مناسب است؛ و پل زدن بر شکاف عمیقی که مؤمنان متدین را از اصلاحطلبان غیرمذهبی، بازاریان سنتی را از متخصصان دارای تحصیلات جدید، روحانیان محافظهکار ضد رژیم را از روشنفکران رادیکال آیندهنگر، و تشکیلات مذهبی قم را از روشنفکران میهنپرست جبهه ملی جدا میکرد. (ص421)
اگرچه نهضت مقاومت ملی با امیدهای بزرگی شروع به کار کرد، در عرض چهار سال کاملاً از هم پاشید. عواملی در این ناکامی دخیل بود. در سال 1336 رژیم تقریباً همه رهبران آن را به این عنوان که این سازمان مخل «سلطنت مشروطه» است، دستگیر کرد. علاوه بر این، رهبری انشعاب یافت: برخی- از جله بازرگان و طالقانی- خود شاه را قبول نداشتند و کل رژیم را فاقد مشروعیت میدانستند؛ حال آن که دیگران ترجیح میدادند حمله را بر موارد خاص و بر وزاری معین معطوف دارند. (ص422)
اما کمی سستتر شدن سلطه پلیسی در سالهای 1339-1342، به مخالفان جانی تازه داد. سنجابی، فروهر و خلیل ملکی با استفاده از این فرصت، به ترتیب احزاب ایران، ملی [ملت ایران] و جامعه سوسیالیست [سوسیالیستها] را بازسازی و سپس جبهه ملی را از نو دایر کردند و آن را جبهه ملی دوم نامیدند. در این میان، طالقانی، بازرگان و محفل اصلاحطلبان همفکر، گروهی موسوم به نهضت آزادی ایران تشکیل دادند و آن را به جبهه ملی جدید ملحق کردند. (ص422)
اختلافات، بخصوص بر سر مسائل سازمانی، در سال 1344 جبهه ملی را به دو اردوی رقیب تقسیم کرد. یک بخش، غالباً متشکل از اعضای حزب ایران، عنوان جبهه ملی دوم را نگه داشت، فعالیتهایش را در میان کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در اروپا شدت بخشید، و انتشار باختر امروز را ادامه داد و خواهان برقراری دولتی دموکراتیک و غیرمذهبی در ایران شد. بخش دیگر، متشکل از نهضت آزادی، حزب ملی [ملت ایران] و جامعه سوسیالیستها، خود را جبهه ملی سوم نامید. این جبهه که در میان دانشجویان ایرانی مقیم فرانسه و آمریکای شمالی فعال بود، دو روزنامه منتشر کرد- ایران آزاد و خبرنامه- و کوشید ارتباط مؤثری با رهبران مذهبی تبعیدی، بویژه آیتالله خمینی در عراق، برقرار سازد. (صص424-423)
نهضت آزادی موفقیت خود را بیشتر مدیون ارتباط نزدیکی بود که با آیتالله خمینی ایجاد کرد؛ و تا حدی مرهون توانایی بازرگان و طالقانی در جذب شماری از متخصصان جوان و تکنوکراتهای رادیکال، که هرچند تحصیلات جدید داشتند، درصدد تلفیق اسلام و علوم غربی بودند. (ص424)
در تهران، رهبری گروه- غیر ازبازرگان و طالقانی- شامل دکتر یدالله سحابی، عزتالله سحابی، حسن نزیه، دکتر عباس شیبانی و صادق طباطبایی بود. (ص424)
نهضت آزادی را در آمریکای شمالی چهار روشنفکر تبعیدی رهبری میکردند: محمد نخشب، دکتر ابراهیم یزدی، مصطفی چمران و عباس امیرانتظام. (ص425)
نخشب با کنارهگیری از کنفدراسیون در اواسط دهه 1340 به تشکیل انجمن اسلامی دانشجویان در آمریکای شمالی یاری داد و برای نشریه مجاهد، ارگان نهضت آزادی در تبعید، مقالاتی نوشت. (ص425)
یزدی، یار اصلی نخشب در انجمن اسلامی دانشجویان، در تگزاس به عنوان پزشک متخصص غدد اشتغال داشت. وی فعالیت سیاسی خود را به عنوان دانشجوی عضو نهضت مقاومت ملی آغاز کرد. در سال 1341 برای تحصیل پزشکی به آمریکا اعزام شد و تا سال 1357 در آنجا ماند، به تشکیل انجمن اسلامی دانشجویان یاری داد، و رابط اصلی این گروه با آیتالله خمینی گردید. (صص426-425)
نهضت آزادی و انجمن اسلامی دانشجویان وابسته به آن، در فرانسه، عمدتاً به دست صادق قطبزاده و ابوالحسن بنیصدر سازمان داده شد. (ص426)
اما روشنفکر برجسته نهضت آزادی- اگر نه همه ایران معاصر- جامعهشناسی جوان و تحصیلکرده پاریس به نام علی شریعتی بود. (ص427)
در پاریس، مقارن بحبوحه انقلاب الجزایر و کوبا، وارد فعالیتهای سیاسی دانشجویی شد و نیز به فلسفهرادیکال سیاسی پرداخت. به نهضت آزادی و کنفدراسیون دانشجویان ایرانی ملحق شد؛ تظاهراتی در حمایت از الجزایر ترتیب داد- به دنبال یک مورد از این فعالیتها، بر اثر زخمهایی که از ناحیهسر برداشته بود، سه روز در بیمارستان بستری شد- و سردبیری ایران آزاد، ارگان جبهه ملی سوم در اروپا، و نیز نامه پارسی ماهنامه کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در فرانسه، را به عهده گرفت. (صص428-427)
در سال 1347 به دعوت حسینیه ارشاد، کانونی مذهبی که به هزینه دستاندرکاران نهضت آزادی اداره میشد، برای ایراد درسهایی به تهران رفت. (ص428)
ساواک، هراسان از محبوبیت شریعتی و اشارههای مکررش به مسائل جاری، در [13 آبان] 1351 حسینیه را بست، شریعتی را دستگیر، و بسیاری از آثارش را ممنوع کرد. شریعتی تا سال 1354 در زندان ماند تا به خواهش حکومت الجزایر آزادی خود را بازیافت. او که دو سال دیگر در خانهاش بازداشت بود، در اردیبهشت 1356 توانست به لندن برود و یک ماه بعد [در 29 خرداد] در آنجا به طور ناگهانی درگذشت. (ص428)
آثارش به رغم پیچش کلام، پیامی روشن داشت: این که اسلام- بخصوص تشیع- آنگونه که بسیاری از روشنفکران غیرمذهبی میگویند، نه اعتقادی محافظهکار و جزمی است و نه آنگونه که بعضی از روحانیون مرتجع میگویند، یک عقیده شخصی غیرسیاسی است بلکه آرمانی انقلابی است که همه وجوه حیات، بویژه سیاست، را دربرمیگیرد و مؤمنان حقیقی را وا میدارد تا با هرگونه ستم، بهرهکشی، و بیعدالتی اجتماعی به نبرد برخیزند. (صص429-428)
شریعتی در عین حال که امپریالیسم غربی و نابرابری طبقاتی را دشمنان درازمدت و اصلی میشمرد، بسیاری از آثارش متوجه دو هدف نزدیک بود: مارکسیسم، بویژه «نوع استالینیستی» آن که عملاً نسل پیشین روشنفکران ایران پذیرفته بودند؛ و سوءتعبیر از اسلام، بویژه «نوع محافظهکار» غیرسیاسی آن که برخی از روحانیون به خورد تودههای مردم میدادند. (ص429)
شریعتی با مارکسیسم رابطه عشق- نفرت داشت. او از سویی، میپذیرفت که بدون شناختی از مارکسیسم نمیتوان جامعه و تاریخ جدید را درک کرد. بخش عظیمی از این الگو را که جامعه را به زیربنای اقتصادی، ساختار طبقاتی، و روبنای سیاسی- عقیدتی تقسیم میکرد، میپذیرفت. (ص430)
از سوی دیگر، شریعتی به بعضی از جوانب مارکسیسم- بویژه مارکسیسم «مستقر» احزاب کمونیست جزماندیش- سخت حمله میکرد. او، چون فانون، معتقد بود که این احزاب همچون دیگر جنبشهای سوسیالیستی اروپا، قربانی قوانین آهنین بوروکراسی شدهاند: یعنی با کسب حمایت مردم و تأیید حکومتها، تثبیت شده و بنابراین شور انقلابی خود را از دست دادهاند. (ص430)
به هر حال، ایراد اصلی شریعتی به مارکسیسم، مستقیماً به نگرش وی به فرهنگ بومی و مکاتبات سابق او با قانون مربوط میشود. در نظر مارکسیستهای کلاسیک، ناسیونالیسم ابزاری بود که طبقه حاکم برای جدا نگه داشتن توده مردم از سوسیالیسم و انترناسیونالیسم به کار میبردند اما به اعتقاد شریعتی، ملتهای جهان سوم نمیتوانند امپریالیسم را شکست دهند، بر از خودبیگانگی (الیناسیون) اجتماعی فائق آیند، و به جایی برسند که قادر باشند تکنولوژی غربی را بدون از دست دادن هویت شخصی خود به عاریت گیرند مگر آنکه نخست به خویشتن خویش بازگردند و ریشههای خود، میراث ملی خود و فرهنگ بومی خود را بازیابند. (ص432)
شریعتی روحانیت محافظهکار را هدف انتقادهای صریح و ضمنی قرار داد. آنان را متهم کرد که بخشی از طبقه حاکم بودهاند؛ تشیع انقلابی را «نهادینه» کرده و بدینوسیله آن را به صورت مذهبی سخت محافظهکار درآوردهاند. (ص434)
شریعتی غالباً تاکید میکرد که بازگشت به اسلام حقیقی نه توسط علما بلکه روشنفکران مترقی میتواند صورت گیرد. او در بازگشت چنین استدلال کرد که «رنسانس» و «رفورماسیون» اسلامی بیشتر به دست روشنفکران حاصل میشود تا روحانیت سنتی. در یک سخنرانی با عنوان مذهب علیه مذهب اظهار داشت که روشنفکران در عصر جدید مفسران راستین مذهباند. در اثری با عنوان چه باید کرد؟ تأکید ورزید که روشنفکران مترقی، نمودهای اصیل اسلام پویای انقلابیاند. (ص434)
هواداران وی چون خودش، خشمی عصیانی از سلسله پهلوی در دل نهان داشتند و احساس میکردند که رژیم آنان را از دستیابی به قدرت سیاسی محروم ساخته؛ حساسیتهای فرهنگیشان را لگدمال کرده؛ و ثروتمندان را به قیمت پایمال شدن طبقات متوسط و پایینتر پرورانده است. (ص434)
بسیاری از جوانان روشنفکر، چون شریعتی، ایدئولوژی نسلهای پیشین را زیر سؤال بردند. مارکسیسم را- هرچند از متون کلاسیک مارکسیستی بسیار سود بردند- کنار گذاشتند؛ زیرا از سویی ساخته غرب بود و منجر به غربزدگی میشد، از سویی ضداسلامی بود، و از سوی دیگر دول کمونیستی نتوانسته بودند «جوامع عدل» پدید آورند، و باز از سوی دیگر، کشورهای کمونیستی از جمله چین و اتحاد شوروی با شاه روابط دوستانه داشتند. (ص435)
سرانجام، بسیاری از جوانان روشنفکر با شریعتی همداستان بودند که اسلام راستین، بویژه تشیع، نهضتی انقلابی است که هیچ وجه اشتراکی با موعظههای محافظهکارانه علمای سنتی ندارد. (ص435)
در یک کلام، شریعتی دقیقاً آنچه را جوانان روشنفکر آرزو داشتند، به وجود آورد؛ مذهبی رادیکال برای مردم عادی، بیارتباط با روحانیت سنتی و مرتبط با تثلیث غیرمذهبی انقلاب اجتماعی، نوآوری تکنولوژیک، و خودیابی فرهنگی. (ص435)
روحانیت مخالف (1342-1357)
در سالهای پس از قیام 1342 سه گروه سیال، متداخل، و در عین حال مشخص در درون تشکیلات مذهبی به وجود آمد. (ص436)
گروه اول و شاید بزرگترین گروه، از علمای کاملاً غیرسیاسی تشکیل میشد. این گروه به زعامت آیتالله العظمی خویی نجفی، آیتالله احمد خراسانی [خوانساری] و آیتالله مرعشی نجفی، بر آن بود که روحانیت باید از کار پلید سیاست اجتناب ورزد و به مسائل معنوی، موعظه کلام خدا، تحصیل در حوزههای علمیه، و تربیت طلاب آینده بپردازد. (ص436)
گروه دوم را میتوان روحانیت مخالف میانهرو نامید. نمایندگان این گروه آیتالله محمدرضا گلپایگانی، آیتالله محمدهادی میلانی در مشهد، و مهمتر از همه، آیتالله کاظم شریعتمداری، مرجع بزرگ قم، و به عنوان یک مجتهد بزرگ آذری، سخنگوی غیررسمی روحانیت آذربایجان، بودند. آیتالله زنجانی، روحانی هشتاد ساله آذری نیز که هم از مصدق و هم از نهضت مقاومت ملی حمایت کرده بود و ارتباط نزدیکی با جبهه ملی و نهضت آزادی داشت، در تهران با این گروه مرتبط بود. این گروه همچنین از آن نظر میانهرو بود که براندازی سلطت را مطالبه نمیکرد بلکه صرفاً خواستار اجرای کامل قانون اساسی 1284-1288 و بدین وسیله سلطنت مشروطه حقیقی بود. (صص437-436)
گروه سوم را میتوان مخالفان روحانی مبارز نامید. این گروه به زعامت آیتالله خمینی در عراق، در داخل ایران یک شبکه مخفی غیررسمی داشت. (ص437)
[آیتالله] خمینی نه فقط در صدد ایجاد حکومت اسلامی بلکه حکومت اسلامی روحانیون بودند. به عقیده [آیتالله شریعتمداری، عالیترین وظیفه علما حفظ شریعت و جامعه دربرابر دولت ذاتاً مفسد، ولی به اعتقاد [آیتالله] خمینی والاترین وظیفه علما اعمال نظارت بر دولت و استفاده از قدرت سیاسی برای اجرای شریعت و ایجاد جامعهای واقعاً اسلامی بود. (ص438)
[آیتالله] خمینی در درسهای خود برای طلاب علوم دینی، از برپایی دولتی روحانی حمایت میکردند اما در سخنرانیهای عمومی خویش این مضمون را مطرح نمیکردند و اصطلاح ولایت فقیه را به هیچوجه به کار نمیبردند. (ص441)
[آیتالله] خمینی به عنوان راهحل، علناً به آثار خود درباره حکومت اسلامی اشاره نکردند؛ برعکس، یاران ایشان بعدها منکر این اثر شدند و گفتند یا از جعلیات ساواک و یا دستنوشتههای یکی از طلاب بوده است. خود [آیتالله] خمینی نیز اعلام نکردند که طرح مشخص و برنامه خاصی دارند؛ آنطور که خبرنگاری بعدها نوشت، برای اطرافیان ایشان، «عدم صراحت نوعی شیوه زندگی بود.» (ص441)
علاوه بر آن، [آیتالله] خمینی کوشیدند همه گروههای مخالف- جز «مارکسیستهای ملحد»- را پشت سرخود گرد آورند در عین آن که مراقب بودند به هیچ گروه خاصی زیاد نزدیک نشوند. (صص442-441)
ایشان در این منازعه ساکت ماندند و بیآنکه از شریعتی نامی ببرند، اصطلاحاتی را که سخنرانیهای حسینیه ارشاد رایج ساخته بود- عباراتی چون «مستضعفین»، «زبالهدان تاریخ»، و «مذهب افیون تودهها نیست»- را همچنان به کار بردند. بسیاری از جوانان روشنفکر با شنیدن این عبارات و بیخبر از درسهای نجف بلافاصله نتیجه گرفتند که [آیتالله] خمینی با تفسیر شریعتی از اسلام انقلابی موافقاند. (ص442)
سازمانهای چریکی (1349-1356)
در شامگاه سرد زمستانی 19 بهمن 1349، سیزده مرد جوان مسلح به تفنگ، مسلسل و اسلحه کمری به یک پاسگاه ژاندارمری در روستای سیاهکل در کناره جنگلهای گیلان حمله کردند. با این حمله که بعدها به «حماسه سیاهکل» مشهور شد، آنان شعله هشت سال فعالیت شدید چریکی را برافروختند و بسیاری از رادیکالهای دیگر اعم از اسلامی و مارکسیست را برانگیختند تا بر ضد رژیم اسلحه به دست گیرند. در دوره بین واقعه سیاهکل و مهر 1356 که انقلاب اسلامی به خیابانهای تهران راه گشود، 341 چریک و عضو گروههای مسلح سیاسی جان باختند. (ص442)
اگرچه نخستین عملیات بزرگ چریکی در بهمن 1349 روی داد، منشأ جنبش چریکی به سال 1342 باز میگردد. توانایی نیروهای مسلح در پراکندن تظاهرات محرم آن سال، کارایی ساواک در ریشه کن کردن احزاب زیرزمینی، و اکراه سازمانهای اصلی مخالف- بویژه حزب توده و جبهه ملی- از کنار گذاردن مبارزه به شیوه مسالمتآمیز، همه سبب آن شد که اعضای جوانتر مخالفان به شیوههای جدیدی برای مبارزه متوسل شوند. (ص445)
درسال 1343، پنجاه و هفت جوان، اغلب از دانشجویان و دانشآموزان دبیرستانی، به دلیل خرید اسلحه و تشکیل گروهی سری به نام حزب ملل اسلامی دستگیر شدند. (ص445)
از آنجا که هیچ یک از این گروهها تلفاتی به مقامات رژیم وارد نیاورده بودند، با آنان نسبتاً به ملایمت رفتار شد. اعضای مهم و رسمی به یک تا ده سال زندان و رهبران آنان به ده سال زندان تا حبس ابد محکوم شدند. اما سیل مجازات اعدام، با ظهور فداییان و مجاهدین بزودی فرا میرسید. (ص446)
فداییان. این سازمان که تا اسفند 1349 نامی نداشت، از دو گروه جداگانه که سابقه آنها به اواسطه دهه 1340 میرسید، تشکیل شد. نخستین گروه در سال 1342 توسط پنج دانشجوی دانشگاه تهران: بیژن جزنی، عباس سورکی، علیاکبر صفایی فراهانی، محمد [صفاری] آشتیانی و حمید اشرف به وجود آمد. (ص446)
چهار سال پس از تشکیل این گروه، ساواک در آن رخنه کرد و چهارده تن از اعضا از جمله جزنی و سورکی دستگیر شدند. اشرف که در امان مانده بود، با یاران باقیمانده، گروه را روی پا نگه داشت. در این میان، صفایی فراهانی و آشتیانی به لبنان گریختند، دو سال با الفتح بودند و به یاری رادمنش (دبیر اول حزب توده و مسؤول عملیات حزب در خاورمیانه) به وطن بازگشتند تا به اشرف بپیوندند. هنگامی که کمیته مرکزی حزب توده از این کمک بدون مجوز خبر یافت، رادمنش را برکنار کرد و ایرج اسکندری را به دبیر اولی حزب برگزید. اعضای دیگر گروه اولیه جزنی شامل خود جزنی و سورکی، تا فروردین 1354 در زندان ماندند و «در حین فرار» کشته شدند. (ص447)
دومین گروه تشکیل دهنده فداییان را دو دانشجو که از مشهد به تهران آمده بودند، رهبری میکردند. مسعود احمدزاده، چهره اصلی، از خانوادهای با فرهنگ بود. در سال 1349 احمدزاده یکی از آثار اصلی تئوریک فداییان، جزوهای با عنوان مبارزه مسلحانه: هم استراتژی هم تاکتیک را نوشت. امیر پرویز پویان، یار نزدیک احمدزاده از خانوادهای مشابه برخاسته بود. او در سال 1325 در مشهد متولد شد. در تهران در اواسط دهه 1340 به مارکسیسم، بخصوص شیوه کاسترو، رو کرد و کتابی با عنوان ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقا را نوشت. دو گروه در سال 1349 درهم ادغام شدند؛ گروه اول «تیم روستایی» و گروه دوم «تیم شهری» سازمان جدید شد. (ص447)
فداییان مدعی شدند که حزب توده مبارزه سیاسی را بر مبارزه مسلحانه، اتحادیههای کارگری را بر مبارزهجویی انقلابی، بقای سازمانی را بر اقدام قهرمانانه، و اصلاحطلبی پارلمانی را بر کمونیسم رادیکال ترجیح میدهد. حزب توده بیان کرد که فداییان به بورژوازی ایران کم بها میدهند و مآلاً ماهیت واقعی انقلاب آینده را درست نمیفهمند. بنا به تحلیل حزب توده، فداییان آگاهی طبقاتی پرولتاریای صنعتی را نادیده میگیرند و بدین ترتیب از امکانات تدارک مبارزه سیاسی موفقیتآمیز غفلت میکنند. (ص449)
برنامههای اصلی «تیم روستایی» مستلزم تدارکات دقیق، زندگی با شبانان کوهستان، ایجاد ارتباط با روستاییان، و قبول رزمنده از مردم محلی بود اما در اواسط بهمن 1349 که ژاندارمهای روستایی سیاهکل یک از هواداران فداییان را دستگیر کردند، این برنامهها عقیم ماند. چریکها از ترس آن که اطلاعات حیاتی به زور شکنجه لو برود، این تصمیم سرنوشتساز را گرفتند که به پاسگاه ژاندارمری حمله برند و یار خود را آزاد سازند.(ص449)
طی نه ماه پس از حادثه سیاهکل، ساواک در یک رشته درگیریهای مسلحانه توانست تقریباً همه بنیانگذاران فداییان را بکشد یا دستگیر کند. با وجود این، بازماندگان از جمله حمید اشرف توانستند به نبرد ادامه دهند. (ص450)
پنج بانک را زدند؛ دو خبرچین پلیس، یکی از صاحبان صنایع، و یک دادستان نظامی را ترور کردند؛ و در سفارتخانههای انگلستان، عمان و آمریکا، دفتر آیتیتی، دفتر هواپیمایی تی دبلیو ای و انجمن ایران و آمریکا، و پاسگاههای پلیس در تهران، تبریز، رشت، گرگان، مشهد و آبادان بمب منفجر کردند. (ص450)
فداییان در بحث از نحوه خروج از بنبست، دو شاخه شدند. اکثریت به رهبری حمید اشرف تا زمان مرگش در نیمه سال 1355، بر ادامه مبارزه مسلحانه تا برانگیختن خیزش تودهای تأکید داشت اما اقلیت طرفدار اجتناب از درگیری مسلحانه، افزودن برکار سیاسی بویژه در میان کارگران کارخانهها، و برقراری ارتباط نزدیکتر با حزب توده بود. در نیمه سال 1355 این گروه به حزب توده پیوست، نظریه «تبلیغ با عمل» را انحراف از مارکسیسم اعلام کرد، و «گروه منشعب از سازمان چریکهای فدایی خلق وابسته به حزب توده ایران» را تشکیل داد که به اختصار «فداییان منشعب» نامیده شد. (ص451)
مجاهدین. سابقه مجاهدین همانند فداییان به اوایل دهه 1340 میرسید اما در حالی که فداییان عمدتاً از تودهایها و جناح مارکسیست جبهه ملی تشکیل میشد، مجاهدین اساساً از جناح مذهبی جبهه ملی بویژه نهضت آزادی منشأ میگرفت. این سازمان را در سال 1344 شش تن از اعضای سابق نهضت آزادی و فارغالتحصیلان اخیر دانشگاه تهران: محمد حنیفنژاد، سعیدمحسن، محمد[محمود] عسکریزاده، رسول مشکینفام، علیاصغر بدیعزادگان و احمدرضایی تشکیل دادند. (ص451)
در واقع، نظرات شریعتی و مجاهدین چنان نزدیک بود که بسیاری نتیجه گرفتند که شریعتی الهامبخش مجاهدین بوده است اما مجاهدین نظرات خود را پیش از آن که شریعتی در سال 1347 به حسینیه ارشاد بیاید، مدون ساخته بودند. (ص452)
نخستین اثر عمده تئوریک مجاهدین، نهضت حسینی بود. این اثر، به قلم رضایی، مستدل میداشت که نظام توحیدی مورد نظر پیامبر نظامی کاملاً یکپارچه بود، هم به این دلیل که فقط یک خدا را میپرستد و هم از این لحاظ که جامعهای بیطبقه و خواهان خیرعام است. (صص453-452)
مجاهدین عملیات نظامی خود را در مرداد 1350 شروع کردند. نخستین عملیات برای مقابله با جشنهای پرتجمل 2500 ساله شاهنشاهی طرح شد. پس از بمبگذاری در کارخانه صنایع الکتریکی تهران وسعی در ربودن یک هواپیمای ایران ایر، نه تن از مجاهدین دستگیر شدند. یکی از آنان در زیر شکنجه اطلاعاتی داد که به دستگیری شصت و شش عضو دیگر منجر شد. (ص453)
مجاهدین اگرچه اسلامی بودند، تفسیر انقلابیشان از اسلام، آرمانی بود که با آرمان فداییان مارکسیست چندان تفاوتی نداشت. (ص454)
در واقع، این نظرات چنان نزدیک به نظرات فداییان بود که رژیم برچسب «مارکسیستهای اسلامی» به مجاهدین زد و گفت که اسلام صرفاً پوششی برای پنهان کردن مارکسیسم آنهاست. (ص454)
در اردیبهشت 1354 اکثریت رهبران آن که هنوز آزاد بودند، به پذیرفتن مارکسیسم و اعلام مارکسیست- لنینیست شدن سازمان رأی دادند. در جزوهای با عنوان بیانیه اعلام مواضع ایدئولوژیک، رهبری مرکزی اعلام داشت که پس از ده سال زندگی مخفی، چهار سال مبارزه مسلحانه، و دو سال بازاندیشی شدید ایدئولوژیک، به این نتیجه رسیدهاند که مارکسیسم، و نه اسلام، فلسفه راستین انقلابی است. (ص455)
جنبش چریکی، همانند سازمانهای مخالفی که پیش از آن به میدان آمدند، نتوانست رژیم را براندازد اما تلاش این جنبش یکسره بیهوده نبود، زیرا هنگامی که موج انقلاب در اواخر سال 1356 برخاست، هرچهار سازمان چریکی- فداییان، فداییان منشعب طرفدار حزب توده، مجاهدین اسلامی و مجاهدین مارکسیست- توانستند از فرصت استفاده کنند. هرچهار سازمان، شبکه زیرزمینی دست نخوردهای داشتند، به انبار کردن سلاح، جذب اعضای جدید، و نشر بیانیهها، جزوهها و روزنامههایی مشغول شدند. هر چهار سازمان، نه تنها از تجربه مبارزه مسلحانه، بلکه همچنین از ابهت قهرمانان انقلابی برخوردار بودند. و هر چهار سازمان کادر کافی- بویژه پس از آزادی بسیاری از زندانیان سیاسی در اواسط سال 1357- داشتند تا در آستانه سقوط رژیم، دست به عمل زنند. در واقع همین چهار سازمان چریکی بودند که در 20 تا 22 بهمن 1357- تقریباً در هشتمین سالگرد حادثه سیاهکل- تیر خلاص را به مغز رژیم شلیک کردند. (ص457)
11- انقلاب اسلامی
تظاهرات طبقه متوسط (اردیبهشت 1356-خرداد 1357)
در اواسط دهه 1350 رژیم شاه همچون سدهای عظیمی که ساخت و مغرورانه به نام افراد خانوادهاش نامگذاری کرد، پایدار به نظر میرسید. اما این محاسبات با دو بحران غیرمنتظره روبرو شد: بحران اقتصادی به شکل تورم شدید؛ و بحران تشکیلاتی حاصل از فشارهای خارجی بر شاه برای کاهش سیطره پلیسی و رعایت حقوق بشر در مورد مخالفان سیاسی. تورم که در نیمه دوم دهه 1340 تقریباً از جامعه ایران رخت بربسته بود، در اوایل دهه 1350 با وخامت بیشتری بازگشت و شاخص هزینه زندگی را از 100 در سال 1349 به 126 در سال 1354، و سپس به 160 در سال 1355، و سرانجام به 190 در سال 1356 افزایش داد. (صص459-458)
این بحران اقتصادی با فشار خارجی به شاه برای کاستن از سلطه پلیسی مقارن بود. در اوایل سال 1354، سازمان عفو بینالملل در لندن که در گذشته سرگرم زندانیان سیاسی اردوگاه شرق بود، توجه خود را به کشورهای غیرکمونیست معطوف داشت و کشف کرد که ایران یکی از «شدیدترین نقضکنندگان حقوق بشر» در جهان است. (ص460)
در حالی که سازمانهای بینالمللی از رژیم انتقاد میکردند، تبعیدیان ایرانی خود کمیتههای حقوق بشر برای افشاگری در مورد مقامات ساواک تشکیل دادند. (ص460)
این فعالیتها نتایجی به بار آورد و روزنامههای با نفوذ را که در گذشته از شاه ستایش کرده بودند، واداشت تا از شیوههای پلیسی وی انتقاد کنند. برای شاه از همه مهمتر این بود که نمایندگان کنگره آمریکا در مورد عاقلانه بودن فروش سلاحهای بسیار پیچیده به رژیمی که فقط به یک تن وابسته بود، تردید کردند؛ دستاندرکاران واشینگتن کمکم رژیم را «دولت تک رأی» نامیدند. (ص461)
سرانجام جیمیکارتر، در سال 1355 در انتخابات مقدماتی ریاستجمهوری مسأله حقوق بشر را در سراسر جهان مطرح ساخت و در مراحل نهایی انتخابات ریاست جمهوری، خصوصاً از ایران به عنوان یکی از کشورهایی که آمریکا باید در حمایت از آزادیهای مدنی و سیاسی در آن بسیار بکوشد، نام برد. (ص461)
برنامه کاستن از سلطه پلیسی در اواخر سال 1355 شروع شد و در تابستان همان سال جدیتر شد. در بهمن 1355، رژیم 357 زندانی سیاسی را عفو کرد. در اسفند به کمیسیون بینالمللی صلیب سرخ اجازه داد از بیست زندان بازدید و با 3000 زندانی ملاقات کند. در فروردین 1356 به حقوقدانان خارجی اجازه داد بر محاکمه یازده تن مخالف متهم به تروریسم نظارت کنند؛ (ص462)
حکومت اصلاحات محاکم قضایی را که به کمیسیون بینالمللی حقوقدانان وعده داده بود، انجام داد. این اصلاحات، تحت عنوان آیین دادرسی در دادگاههای نظامی، چهار تغییر مهم به وجود آورد: غیرنظامیانی که در دادگاههای نظامی محاکمه میشدند، میتوانستند وکلای غیرنظامی برای دفاع از خود برگزینند؛ بازداشت شوندگان سیاسی میبایست تا بیست و چهار ساعت پس از بازداشت در برابر قاضی دادگاه حضور یابند؛ وکلای مدافع در خصوص بیانات خود در دادگاه مصون از پیگرد بودند؛ و کلیه محاکمات میبایست علنی باشد مگر آن که این امر مغایر امنیت عمومی باشد. (صص463-462)
کاهش جزئی اختناق، به مخالفان جرأت داد تا صدای خود را بلند کنند. در اردیبهشت 1356 پنجاه و سه تن حقوقدان- که بسیاری از آنان طرفداران مصدق بدند- نامه سرگشادهای به دربار ارسال داشتند و بدین وسیله مبارزات اعتراض از طریق اطلاعیههای عمومی را باب کردند. (ص463)
در [22] خرداد سه چهره عمده جبهه ملی- سنجابی، فروهر و بختیار- نامه جسورانهتری خطاب به شاه نوشتند، به طور معنیداری از به کار بردن تقویم شاهنشاهی و لقب آریامهر خودداری ورزیدند، و رژیم را به متلاشی کردن اقتصاد در نتیجه تورم و غفلت از کشاورزی، و نیز نقض حقوق بینالمللی، حقوق بشر و قانون اساسی مشروطه متهم کردند. (ص463)
در همین ماه، چهل تن از شاعران، داستاننویسان و روشنفکران سرشناس، نامه سرگشادهای به هویدا نخستوزیر نوشتند و کانون نویسندگان را که از سال 1343 تعطیل شده بود، دوباره به راه انداختند. (ص463)
بیست و نه تن از رهبران مخالفان شامل بازرگان، سنجابی، بختیار، متیندفتری، لاهیجی، آیتالله زنجانی، نزیه و حاج سیدجوادی کمیته ایرانی دفاع از آزادی و حقوق بشر را تشکیل دادند و در اولین اقدام خود نامه سرگشادهای به دبیر کل سازمان ملل ارسال داشتند و در آن توضیح دادند که رژیم به طور منظم به شکنجه مخالفان، محاکمه نظامی و دستگیری خودسرانه برای به زانو درآوردن آنان متوسل میشود. (ص465)
طلاب علوم دینی در قم، انجمنی آموزشی تشکیل دادند و خواستار بازگشت آیتالله خمینی، پایان دادن به سانسور، بازگشایی مدرسه فیضیه و دانشگاه تهران- که هر دو در آن اواخر به علت اعتصاب دانشجویان تعطیل شده بود- آزادی مطبوعات و اجتماعات، انحلال حزب رستاخیز، استقلال قوه قضائیه، کمک به کشاورزی، «حاکمیت واقعی ایران»، و«پایان دادن به وابستگی به قدرتهای امپریالیستی» شدند. (ص465)
سنجابی، فروهر، بختیار، یک تاجر بازار و نمایندگانی از جامعه سوسیالیستها، جبهه ملی را احیا کردند و آن را «اتحاد نیروهای جبهه ملی» نامیدند. (ص465)
قابل توجه است که در این مراحل اولیه انقلاب هیچ یک از احزاب عمده مخالف علناً خواهان برقراری جمهوری یا جمهوری اسلامی نبودند. برعکس، همگی تأکید داشتند که هدف فوری آنها احیای قانون اساسی است که مبنای مشروطه سلطنتی بود. (ص466)
نقطه عطف در 25 آبان روی داد که پس از 9 شب جلسات شعرخوانی آرام به سازماندهی کانون نویسندگان در انجمن فرهنگی ایران و آلمان و دانشگاه آریامهر، پلیس برای برهم زدن شب دهم و متفرق کردن 10000 دانشجوی شنونده اقدام کرد. این اقدام بسرعت تبدیل به تظاهرات خشماگین دانشجویان و سرازیر شدن آنان به خیابانها با شعارهای ضدرژیم گشت. در درگیری باپلیس، یک دانشجو کشته، هفتاد نفر زخمی و حدود یکصد تن دستگیر شدند. (ص466)
در دی 1356 تظاهرات خیابانی شدت یافت. در 17 دی، روزنامه اطلاعات مقاله نیشداری برضد روحانیت مخالف رژیم نوشت، آنان را «ارتجاع سیاه» نامید و به همکاری پنهان با کمونیسم بینالملل برای محو دستاوردهای انقلاب سفید متهم ساخت. این مقاله همچنین مطالب توهینآمیزی درباره [آیتالله] خمینی نوشته بود که قم را به خشم آورد. (صص467-466)
در همین بین، [آیتالله] شریعتمداری در مصاحبهای نادر با خبرنگاران خارجی شکوه کرد که حکومت به روحانیون توهین کرده و پلیس رفتار غیراسلامی داشته است و اظهار داشت که اگر مطالبه قانون اساسی «ارتجاع سیاه» است، در این صورت او اقرار میکند که خود نیز یک مرتجع سیاه است. علاوه برآن، [آیتالله] شریعتمداری همراه با هشتاد و هشت روحانی، بازاری و دیگر رهبران مخالفان از ملت خواست که چهلم شهدای کشتار قم را با دست کشیدن از کار و حضور آرام در مساجد، برگزار کنند. بدینسان شورشهای مربوط به چلههای سهگانه آغاز شد. (ص467)
بعدها، روزنامهنگاران در جستجوی جرقه انقلاب، مقاله روزنامه اطلاعات و پیامد آن در قم را عنوان کردند اما در واقع چگونگی آغاز انقلاب پیچیدهتر از این بود و نخستین جرقه را میتوان به پیشتر از آن، به جلسات شعرخوانی و ناآرامیهای پیامد آن در دانشگاه آریامهر نسبت داد. (ص467)
رژیم برای مقابله با بحران، یک استراتژی دشوار سه وجهی به کار گرفت. نخست کوشید رهبران مخالفان غیرمذهبی را به طور فیزیکی مرعوب سازد. به همین ترتیب، حزب رستاخیز یک نیروی اقدام مخفی موسوم به سپاه پایداری متشکل از افراد پلیس در لباسهای شخصی ترتیب داد و به گردهماییهای دانشجویان، کانون نویسندگان و جبهه ملی حمله برد. (صص469-470)
دوم آن که رژیم سیاستهایی را که خشم بازاریان و روحانیان معتدل را برانگیخته بود، کنار گذاشت، مبارزه ضدتورمی باکسبه و اصناف خردهپا را متوقف کرد. (ص470)
سوم، نخستوزیر جمشید آموزگار کوشید تا هزینه فزاینده زندگی را که علت اصلی اقتصادی در نارضایی طبقه متوسط بود، با کند کردن پویش اقتصاد، کاهش دهد. آموزگار چون نتوانست شاه را به کاستن از بودجه نظامی راضی سازد، از هزینههای کشوری بویژه برنامه توسعه بشدت کاست. 5/3 میلیارد دلار از برنامه پنج ساله حذف کرد، سه سال باقیمانده از برنامه پنج ساله را به چهار سال و نیم افزایش داد. (ص470)
از آنجا که در ماه خرداد مردم بیشتر گوش به فرمان [آیتالله] شریعتمداری بودند تا [آیتالله] خمینی، بسیاری به این نتیجه رسیدند که رژیم توانسته است بر توفان چیره شود. به طوری که آموزگار در اوایل خرداد با اطمینان اظهار داشت، «بحران تمام شده است.»(ص471)
اعتراض طبقه متوسط و کارگر (خرداد 1357-آذر 1357)
طی ناآرامیهای اوایل سال، غیبت کارگران روزمرد شهری سخت چشمگیر بود. به استثنای مورد مهم تبریز، که کارگران کارگاههای کوچک شخصی به شورش پیوسته بودند، تظاهرات اغلب در اطراف دانشگاهها، بازارها و حوزههای علمیه رخ میداد و شرکتکنندگان غالباً از طبقات متوسط سنتی و جدید بودند اما پس از خردادماه با ملحق شدن تدریجی تهیدستان، بویژه کارگران ساختمانی و کارگران کارخانهها، این وضع کاملاً دگرگون شد. (ص471)
در واقع، ورود طبقه کارگر، پیروزی آتی انقلاب اسلامی را میسر ساخت. (صص472-471)
افزایش دستمزد واقعی مستقیماً بر تعداد اعتصاباتی که در صنایع اصلی رخ داد، تأثیر نهاد. طی ناآرامیهای طبقه متوسط در مهر 1356 تا خرداد 1357، فقط هفت تظاهرات عمده روی داد. اما تعداد تظاهرات پس از خرداد با بروز عوارض رکود، بویژه در زمینه ساختمان، بسرعت بالا رفت و حکمت متعاقباً با تعیین سقف افزایش دستمزد و حذف پاداش سالانه که معمولاً به همه کارکنان دولت پرداخت میشد، هزینهها را کاهش داد. (ص472)
کارگران، نارضایی خود را نه تنها از طریق اعتصاب بلکه با تظاهرات نیز نشان دادند. نخستین تظاهرات بزرگ که تعداد زیادی از کارگران در آن شرکت جستند، در 31 تیر در مشهد روی داد. در آن روز، مراسم تشییع جنازه یک روحانی محل [شیخ احمد کافی] که در تصادف اتومبیل در گذشته بود، با سنگپرانی چند تن از عزاداران به افراد پلیس به خشونت کشیده شد و پلیس متقابلاً به روی تظاهرکنندگان آتش گشود. (ص473)
شاه کوشید با دادن امتیازات بیشتر به مخالفان بحران را مهار کند. این بار، مخالفان میانهرو غیرمذهبی بویژه جبهه ملی سود بردند. در سالگرد انقلاب مشروطه، شاه اعلام داشت که کشور بزودی از «دموکراسی به سبک غربی» بهرهمند خواهد شد و همه احزاب بجز حزب توده اجازه خواهند داشت در انتخابات آینده مجلس شرکت کنند. او همچنین 261 زندانی سیاسی دیگر را عفو کرد. (صص475-474)
پیش درآمد اقدامات شریفامامی گویی مؤثر بود. [آیتالله] شریعتمداری اعلام کرد که مردم به نخستوزیر جدید برای اجرای قانون اساسی سه ماه مهلت میدهند. شریفامامی در تدارک عیدفطر با سنجابی، بازرگان، فروهر و دیگر رهبران مخالفان به توافقی دست یافت. وی تظاهرات عیدفطر را آزاد اعلام کرد و قول داد که نظامیان را در خیابانهای فرعی مستقر کند. رهبران مخالفان در عوض موافقت کردند که در مسیر پیشبینی شده حرکت کنند، از دادن شعارهای ضدشاه خودداری کنند، با افراد خود نظم جمعیت را برقرار کنند، و در روزهای بعدی از تظاهرات بپرهیزند. مراسم عید فطر که با 13 شهریور مصادف بود، طبق برنامه انجام گرفت. تقریباً در همه شهرها جمعیت زیادی در مراسم مربوط شرکت کردند. در تهران بیش از 100000 نفر از مساجد و حسینیهها در میدان شهیاد [آزادی] گرد آمدند و شعارهای «ارتش برادر ماست»، «زندانی سیاسی، آزاد باید گردد»، «خمینی باید برگردد»، «برادر ارتشی، چرا برادرکشی؟» سردادند.(صص476-475)
عیدفطر بیهیچ حادثهای گذشت اما درسه روز بعدی بحران وخیمتر شد. جماعت حتی به رغم دعوت به آرامش از سوی رهبران مخالفان، به خیابانها ریخت و حکومت هرگونه اجتماع عمومی را ممنوع ساخت. (ص476)
شاه همچنین تظاهرات خیابانی را ممنوع ساخت و دستور دستگیری سنجابی، بازرگان، فروهر، مانیان، لاهیجی، به آذین، متیندفتری و مقدم مراغهای را صادر کرد. عواقب ناگزیر این امر صبح روز بعد، جمعه 17 شهریور، بروز کرد. شدیدترین درگیری در جنوب تهران رخ داد که اهالی محل به درست کردن سنگر و پرتاب کوکتل مولوتف به سوی کامیونهای ارتشی پرداختند؛ و در میدان ژاله واقع در قلب نواحی مسکونی بازاریان در شرق تهران، حدود پنج هزار نفر از مردم محل و اغلب دانشجو دست به تظاهرات نشسته زدند. (ص476)
جمعه سیاه به امکان اصلاحات تدریجی پایان بخشید و کشور را بین دو انتخاب صرف قرار داد: انقلاب بنیادی یا ضدانقلاب نظامی. چهار دلیل عمده میتوان برای شکست تجربه یک ساله کاهش سلطه پلیسی برشمرد. نخست این که بیست و پنج سال خفقان، همه اتحادیههای آزاد کارگری، همه مجامع مستقل صنفی، و همه احزاب مخالف و سازمانهای مردمی را منهدم کرده بود. توسعه نیافتگی شدید سیاسی به شاه امکان نداد که به ناگهان تغییر روش دهد و اصلاحات نهادین را آغاز کند. دوم آن که تغییر روش ناگهانی با رکود اقتصادی چنان نابهنگامی مصادف شد که نتیجهاش انبوه کارگران بیکار و خشمگین بود. (ص477)
سوم آن که سیل تظاهرات با کشاندن صحنه سیاست از اتاقهای دربسته و میز مذاکره به خیابانها و کوچه پسکوچهها، وضعیت را دو قطبی کرد. (ص477)
سرانجام، [آیتالله] خمینی مبارزه با «یزید» زمان را ادامه داد و هرگونه سازش با «شیطان» را که اسلام و ایران را به بیگانگان فروخته و دستانش به «خون مردم بیگناه آلوده» بود، مردود دانست. (ص478)
در 18 شهریور حدود 700 کارگر در پالایشگاه تهران به منظور افزایش حقوق و برچیدن حکومت نظامی اعتصاب کردند. در 20 شهریور کارگران پالایشگاههای اصفهان، شیراز، تبریز و آبادان به اعتصاب پیوستند. در 22 شهریور کارگران کارخانه سیمان تهران دست به اعتصاب زدند و خواستار اضافه حقوق، لغو حکومت نظامی وآزادی کلیه زندانیان سیاسی شدند. در 27 شهریور کارمندان بانک مرکزی فهرست 177 تن از افراد سرشناس را که گویا بالغ بر 2 میلیارد دلار از کشور خارج کرده بودند، منتشر کردند. (ص478)
در واقع، طبقه کارگر برای انجام یک اعتصاب عمومی سراسری و بیسابقه به طبقات متوسط پیوسته بود. (ص479)
درگیریهای خیابانی در اواسط آبان با تیراندازی نظامیان به سوی دانشجویانی که میخواستند مجسمه شاه را در محوطه دانشگاه تهران پایین بکشند، اوج تازهای یافت. صبح روز بعد، دانشجویانی که برای تشییع جنازه سی تن رفقای مقتول خود گرد آمده بودند، به سوی خیابانها سرازیر شدند و با فریادهای «مرگ برشاه» به بانکها، هتلهای لوکس و دفاتر خطوط هوایی خارجی حمله کردند و پس از بیرون راندن کارکنان قسمتی از سفارت انگلستان، آن بخش را به آتش کشیدند. خبرنگاران خارجی آن را «روزی که تهران در آتش سوخت»، توصیف کردند. (ص479)
وقتی روزنامهنگاران پرسیدند چه نظامی جایگزین سلطنت خواهد شد [آیتالله] خمینی- برای نخستین بار- به جای پاسخ همیشگی خود یعنی حکومت اسلامی، اصطلاح جمهوری اسلامی را به کار بردند. ایشان آشکارا سعی میکردند به زبان مخالفان غیرروحانی بویژه مبارزان نهضت آزادی، جبهه ملی و سازمانهای مختلف دانشجویی که با ورود [آیتالله] خمینی به پاریس به سرعت در اطرافشان گرد آمدند، سخن گویند. در اوایل آبان، سنجابی و بازرگان توانستند تهران را برای دیدار با [آیتالله] خمینی ترک گویند. سنجابی پس از گفتگو با ایشان از سوی جبهه ملی اظهار داشت که «سلطنت با شرع و قانون سازگار نیست؛ زیرا استبدادی، فاسد، ناتوان از ایستادگی در برابر فشار خارجی، و مرتباً ناقض قانون اساسی است.» جبهه ملی غیرمذهبی و نهضت آزادی متدین اما غیرروحانی، با زبانی اندک متفاوت، علناً به [آیتالله] خمینی پیوسته بودند. (صص481-480)
وقتی رهبران مخالفان اتحاد خود را مستحکم کردند، مبارزات در خیابانها و محلهای کار شدت گرفت. در 21 آبان، بازارها، دانشگاهها و وزارتخانهها که تازه به کار افتاده بدند، مجدداً در اعتراض به دستگیری سنجابی پس از بازگشت از پاریس اعتصاب کردند و تا پیروزی انقلاب در حال اعتصاب ماندند. (ص481)
در تهران، راهپیمایی تاسوعا به رهبری طالقانی و سنجابی انجام شد و بیش از نیم میلیون نفر در آن شرکت کردند. راهپیمایی عاشورا، باز به رهبری طالقانی و سنجابی، عظیمتر بود، هشت ساعت تمام طول کشید، و نزدیک به دو میلیون نفر در آن حضور داشتند. اگرچه رهبران مخالفان هفتاد شعار را تأیید کرده بودند که هیچکدام به شاه حمله نمیکرد، مسؤولان انتظامات راهپیمایی قادر به جلوگیری از پیوستن گروههایی رادیکال، بخصوص فداییان، مجاهدین، حزب توده و فداییان منشعب طرفدار حزب توده، به صف راهپیمایی با پلاکاردهایی چون «مرگ برشاه»، «مزدور آمریکایی اعدام باید گردد»، و «مردم را مسلح کنید»، نبودند. در میدان شهیاد، که راهپیمایی در آن پایان میگرفت، جمعیت بیانیهای را در تأیید رهبری [آیتالله] خمینی و تقاضای برافتادن سلطنت، برقرای حکومت اسلامی، بازگشت ایرانیان تبعیدی، حمایت از اقلیتهای مذهبی، احیای کشاورزی، و تأمین «عدالت اجتماعی» برای تودههای محروم با ابراز احساسات تصویب کرد. (صص483-482)
در دو هفته پس از عاشورا، وضع شاه وخیمتر شد. این وخامت سریع، نتیجه سه عامل بود، نخست، مخالفان با تظاهرات، اعتصابات، و حتی به دست گرفتن ادارات و کارخانجات، کشور را فلج کردند. (ص483)
عامل دوم در ضعیفتر شدن شاه، این نشانه آشکار بود که افراد ارتش که عموماً از افراد وظیفه تشکیل میشد، دیگر مایل نبودند به هموطنان کارگر، دانشجو، مغازهدار، دستفروش و ساکنان محلات پایین شهر تیراندازی کنند. (ص483)
عامل سوم تضعیف رژیم، سلب اعتماد واشینگتن از شاه بود. تا ماه آبان، حکومت کارتر از کوششهای شاه برای باقی ماندن در قدرت آشکارا حمایت میکرد. (ص484)
شاه در برابر جو تازهای که در واشینگتن ایجاد شده بود، در اوایل دی شروع به مذاکره با سنجابی و دیگر رهبران جبهه ملی کرد اما این مذاکرات، که در نهان صورت گرفت، بزودی عقیم ماند احتمالاً به این سبب که سنجابی ریاست دولت آشتی ملی را رد کرد مگر آن که شاه از فرماندهی کل نیروهای مسلح استعفا دهد، کشور را ترک کند، و تا زمانی که رفراندم ملی سرنوشت سلطنت را تعیین نکرده است، در تبعید بماند. (صص485-484) ادامه دارد ...