تاریخ انتشار : ۲۷ خرداد ۱۳۸۹ - ۱۰:۴۲  ، 
کد خبر : ۱۴۶۹۲۱
تاریخ معاصر ایران به روایت تاریخ‌سازان

گزیده‌ای از کتاب «خاطرات علی امینی» (بخش اول)

مقدمه: دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران در بخش تلخیص و نقد و بررسی کتب تاریخی، گزیده‌ای از کتاب «خاطرات علی امینی» را تقدیم حضور می‌نماید. خاطرات علی امینی اولین پروژه طرح تاریخ شفاهی ایران در مرکز مطالعات خاورمیانه دانشگاه هاروارد به حساب می‌آید که به کوشش حبیب لاجوردی ثبت و ضبط شده است. این اثر در ایران توسط انتشارات «صفحه سفید» در تیرماه 1383 منتشر ‌شد. مسعود بهنود در مقدمه‌ای بر کتاب که از آن به عنوان نقد این خاطرات یاد شده است می‌نویسد: «کتاب خاطرات علی امینی، حاصل مصاحبه 6 ساعته حبیب لاجوردی در سال 1360 در پاریس با علی امینی است، ... همان دورانی است که او به کوشش عبث شکل‌دهی یک اپوزیسیون سلطنت‌طلب برای باز گرداندن رژیم سلطنتی به کشور مشغول بود. کاری که خود چندی بعد به بی‌فایدگی آن پی برد و رها کرد و در مجموع نیز نه فقط پایان نیکی چنان که می‌خواست بر زندگی‌نامه او ننهاد، بلکه از او کاست که بر او چیزی نیفزود». آقای بهنود بدون اشاره به این نکته که آمریکایی‌ها وی را کنار گذاشتند نه آنکه خود به بی‌فایدگی در خدمت بیگانه قرار داشتن رسیده باشد، می‌افزاید: «اما «خاطرات دکتر امینی» با همه آنچه نمی‌گوید، تصویری از او به دست می‌دهد و موقعیتی برای شناخت یکی از بازیگران دوران پهلوی که خود می‌پنداشت سیاست را از قوام‌السلطنه و دکتر مصدق آموخته، و بیشتر از قوام آموخته بود. به همین جهت درست در دوران پیری از سر جاه‌طلبی همان خطایی را کرد که قوام با قبول صدارت در 30 تیر مرتکب شد.» امید آن‌که گزیده حاضر بتواند شما را با کلیات و محتوای این کتاب آشنا سازد. (چهارشنبه 14 بهمن 1388 - عباس سلیمی‌نمین)

به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در دو بخش منتشر می‌شود. (بخش اول)

زندگینامه
علی امینی مجدی- فرزند پنجم محسن خان امین‌الدوله رشتی و فخرالدوله- سال 1284 خ در تهران به دنیا آمد؛ در شش سالگی به مدرسه رشدیه رفت و سپس تحصیلات متوسطه را در دارالفنون گذراند. سال 1304 به فرانسه رفت و یک سال در دانشگاه کرنوبل در رشته حقوق اقتصاد تحصیل کرد و سپس در پاریس دکترایش را گرفت. پس از بازگشت به ایران بلافاصله به استخدام وزارت دادگستری درآمد. سال 1312 همزمان با انتقال یافتن به وزارت دارایی با بتول وثوق- دختر وثوق‌الدوله (امضا کننده قرارداد 1919)- ازدواج کرد؛ سال 1320 به معاونت وزارت دارایی رسید. در کابینه قوام در سال 1321 به سمت معاون سیاسی نخست‌وزیر منصوب شد. بعد از کنار رفتن قوام مدتی نایب‌رئیس انجمن شهر تهران شد، اما بعد از نخست‌وزیری مجدد قوام‌السلطنه توانست در انتخابات دوره پانزدهم به صورت فرمایشی وکیل اول تهران شود. امینی در سال 1329 وزیر اقتصاد کابینه علی منصور شد؛ در جریان نهضت ملی شدن صنعت نفت خود را به مصدق نزدیک کرد و همین وزارت را در کابینه اول مصدق بر عهده گرفت، اما مصدق بعد از اطلاع از روابط امینی با بیگانگان وی را در کابینه دوم خود به کار نگرفت. بعد از کودتای آمریکایی و انگلیسی 28 مرداد 1332، امینی به عضویت کابینه زاهدی درآمد و به عنوان وزیر اقتصاد، قرارداد خفت‌بار کنسرسیوم را امضا کرد. امینی درزمان نخست‌وزیری حسین علاء در سال 1334 به عنوان سفیر ایران به آمریکا می‌رود و در سال 1340 نیز به نخست‌وزیری می‌رسد. بعد از 18 ماه صدارت تا اوایل خیزش سراسری ملت ایران در سال 1356 کاملاً منزوی و در این سال به عنوان مشاور به کار گرفته می‌شود. امینی همزمان با فرار محمدرضا پهلوی، از کشور گریخت. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، وی در فرانسه با حمایت آمریکایی‌ها سازمان «جبهه نجات ایران» را تشکیل داد، اما دیری نپایید که مقامات سیا به صورت بسیار زننده‌ای کنارش گذاشتند و منوچهر گنجی را جایگزین ساختند. این نخست‌وزیر پرحاشیه در 21 آذر 1371 در پاریس مرد و در گورستان مونت پارناس این شهر به خاک سپرده شد.

------------------------------------------

جلسه اول: پنجشنبه 9 آذرماه 1360 مطابق 3 دسامبر 1981
دوران دانشجویی و وزارت دادگستری
 امینی: البته زندگی من دو قسمت هست: یک قسمت زندگی اداری است، یک قسمت زندگی سیاسی. بنده در سال 1925 [1304] وقتی به اروپا آمدم وارد سال اول [رشته] حقوق در مدرسه «گرنوبل» [Grenoble] شدم و بعد [برای] سال دوم تا قسمت دکترا [به] پاریس آمدم... بنده آن دو تا امتحان را که گذراندم، برگشتم به تهران، هم از نظر این که یک تجدید تماسی با ایران بکنم [و] هم یک سوژه‌ای برای تزم پیدا بکنم.(ص31)
 در این فاصله گفتم حالا این مدت کوتاهی که آنجا هستم [خوبست] وکالت دادگستری را امتحان بکنم. رفتم که جواز وکالت بگیرم. در آن موقع مرحوم [علی‌اکبر] داور وزیر دادگستری بود. (ص31)
 یک روزی از دفتر مرحوم داور تلفن کردند که ایشان خواسته‌اند که شما فلان ساعت بیائید منزلشان که ملاقاتی بکنید. مرحوم داور در چهار راه امیر اکرم یک منزل محقری [داشت]. البته وقتی در مدرسه دارالفنون محصل بودم و داور [در آنجا] یک چند ماهی درس حقوق می‌داد [او را] می‌شناختم. (ص32)
 وارد [دفتر ایشان] شدم. بعد از طی تعارفات، ایشان گفتند که خوب، شما تقاضای جواز وکالت کردید. منظورتان از این کار چیه؟ شما که احتیاج مادی ندارید. گفتم والله آن قدر که من در اروپا بودم و دیدم، وکالت دادگستری مقدمات کار سیاسی است. بعلاوه می‌خواهم یک امتحانی هم بکنم. گفت که من می‌خواهم از شما خواهش بکنم که یک مدتی قضاوت بکنید. بعد ببینید که آیا شما [در] شأنتان هست که در مقابل اینهائی که قاضی هستند از یک موضوعی دفاع کنید. بعد از بحث این طرف و آن طرف، گفتم خوب، حالا چون شما امر می‌فرمائید، من قبول می‌کنم. بعد گفتم من چند سئوال دارم. یکی راجع به استقلال قضاوت است. [آیا] شما واقعاً شخصاً معتقدید که قاضی مستقل است؟ گفت بله. (ص33)
 خوب، رفتیم سر این که چه شغلی [به من داده شود]. [داور] گفت، شما بشوید مستنطق در همان قسمت «پارکه» [دادسرا]. گفتم والله، من این را قبول نمی‌کنم. [داور] گفت، شما می‌ترسید. ترسو هستید. گفتم ترسو به آن معنی- بله. از مسئولیتی که بزرگ باشد می‌ترسم چون آمادگی ندارم. بالاخره، [مذاکره ما] به اینجا رسید که ما بشویم قاضی علی‌البدل در محکمه ابتدائی، زیر دست آقای میرزا جوادخان عامری. گفتم خیلی خوب. خداحافظی کردیم و آمدم بیرون و رفتم. (ص34)
 خوب، یکی دو ماه بنده آنجا بودم و [طی این مدت] مقدمات ازدواج انجام شد. یک روز آقای میرزا جوادخان عامری گفت که آقا، خواهش می‌کنم شما امروز این جلسه محکمه را اداره بکنید. من کار دارم. این [جلسه] را هم تجدید وقت بکنید.(ص35)
 رفتم نشستم. مرحوم جدلی نماینده «پارکه» [دادیار] بود. یک، دو، سه نفر آنجا بودند: یکی سرهنگ، یک زن چادری و مرتضی کشوری که وکیل آن متداعیین بود. (ص35)
 خلاصه، این گذشت و دو روز بعدش دیدم که تلفن کردند از وزارت دادگستری (که آن وقت در همان منزل مرحوم سعدالدوله بود در آن لاله‌زار بالا). آقای وزیر گفتند، شما آخر وقت بیائید من شما را ببینم... گفتم آقا، شما منظورتان از این سئوال چیه؟ گفت نخیر. گفتم خوب، اولاً یک پرونده‌ای است [مربوط به صغار] و من نه تصمیم گرفته‌ام [و] نه رأی داده‌ام. شما من را خواستید برای توضیح یا برای احیاناً اظهار [مکث] یعنی بخواهید نفوذ بکنید. خلاصه، [داور] گفت، میرزا جوادخان عامری راجع به این موضوع به شما چیزی نگفت؟ گفتم چرا. گفت تجدید جلسه کنید [ولی] من نکردم. گفت شما نمی‌دانستید که آقای عامری داماد آقا میرزا علی صراف است؟ گفتم ابداً. [گفتم] این مال یک صغاری است. (صص37-36)
 چند روز بعد حکمی صادر شد به امضای آقای وزیر [دادگستری که] «شما از این تاریخ به اداره تهیه قوانین منتقل می‌شوید.» [رئیس] اداره تهیه قوانین هم [سید مصطفی عدل] منصور السلطنه مرحوم بود و یک جائی به اصطلاح «سیبری» [siberie] دادگستری بود. [کارمندان را] می‌انداختند آنجا. من رفتم و یک مدتی آنجا مشغول بودم. بعد بالاخره تقاضای مرخصی کردم. آمدم به اروپا برای این که تزم را بگذرانم. (ص37)
 مادرم [خانم فخرالدوله] تلگراف کرد که چون داور می‌آید که برود به سازمان ملل، تو آنجا باش که داور را ببینی و بعد بیا [تهران]...داور آمد... یک سر رفتم پهلویش... گفت، خیلی خوب، حالا که شما دیپلم گرفتید و گذاشتید زیر بالش و خوابیدید رویش. گفتم نه، بنده سعی کردم که یک مقداری از همین مجلات اقتصادی و حقوقی را آبونه بشوم که تهران [که] برمی‌گردم ارتباطم با اینجا قطع نشود. (ص38)
 گفت خوب، حالا می‌خواستم از شما بپرسم، ما این قرارداد «دارسی» را لغو کردیم. نظر شما چیه؟ گفتم یک قرارداد «سینه لاگماتیک»[؟] دوطرفه‌ای را یک طرف حق لغو کردن ندارد. (ص38)
 [گفت] حالا شما بگردید توی اینjurisprudence [رویه قضائی] بین‌المللی. ببینید مشابه این کار را پیدا می‌کنید یا نه. حالا خاطر ندارم شاید مال مکزیک، یا [جای دیگری را] پیدا کردم و دادم به ایشان و ایشان با مرحوم نصرالله انتظام و [حسین] علاء و اینها رفتند به طرف ژنو. (صص39-38)

دوران خدمت در وزارت دارائی
 من آمدم به ایران و بعداً مرحوم داور آمد. خودش من را خواست که فلانکس شما دوباره برگردید به دادگستری گفتم آقا، من با شما یک تجربه‌ای کردم. خودتان هم شاهد هستید. گفت آقا، این گذشته. (ص40)
 به هر حال، باز [با داور] شروع شد به چک و چانه و این ترتیبات. باز [داور] گفت که بله، شما [ترسو هستید]. گفتم آقا، صحبت ترس نیست. صحبت اینست که آدم یک جائی وارد می‌شود، باید [آمادگی داشته باشد]. خلاصه، این دفعه شدم عضو شعبه دوم دیوان جزای کارمندان دولت [که] نام آن آنوقت دیوان کیفر بود. (ص40)
 در این ضمن داور شد وزیر مالیه [1312] و یک عده‌ای را با خودش منتقل کرد، منجمله من. همه اینها یا به عنوان رئیس اداره یا معاون اداره [منتقل شدند]. بنده به عنوان عضو اداره اقتصاد به وزارت دارائی رفتم که مرحوم [محمود] نریمان رئیس آن اداره بود... یک مدتی آنجا مشغول شدم و خوب، قهوه می‌خوردیم و چائی می‌خوردیم. کاری نبود. یک چهار پنج تا کاغذ می‌آمدو می‌رفت و من دیگر حوصله‌ام سر رفته بود. (ص41)
 [داور]گفت، شما از کارتان راضی هستید؟ گفتم فقط این که با جنابعالی کار می‌کنم، [در غیر این صورت]بنده کاری ندارم که راضی باشم. گفت عجب! گفتم بله. گفتم یک کاغذی می‌آید، بنده می‌نویسم، آقای دکتر نصر پاراف می‌کند[و] نریمان هم امضا می‌کند. چه جور وقت آدم تلف می‌شود؟ بالاخره، [داور] گفت که خوب، شما راجع به تریاک و جنبه بین‌المللی تریاک یک مطالعاتی بکنید. (صص43-42)
 الهیار صالح رئیس انحصار تریاک بود. خوب، آنجا بودیم و در این جریان گویا مرحوم داور مسافرتی کرده بود به اطراف. [عباسقلی] گلشائیان و عرض کنم که صالح و یک عده‌ای با او بودند. بعداً من از این ماجرا مطلع شدم که در بین راه که به انحصار تریاک رسیدگی می‌کردند، [وضع] بد بوده است. داور شروع می‌کرده به غرغر کردن و صالح می‌گفته: آقا، شما دکتر امینی را به من بدهید تا این کار اصلاح بشود.(ص43)
 من یک روز دیدم که نریمان [پای تلفن] دارد یک چک و چانه‌ای می‌زند، که آقا، به شرط این که مثلاً فرض کنید که حق‌الکفاله رتبه هشت باشد و فلان باشد. گفتم [صحبت چیه]؟ گفت راجع به شماست. گفتم منظور چیه؟ گفت بلی، شما می‌خواهید به معاونت اداره انحصارات تریاک منصوب بشوید. (ص43)
 در این ضمن، صحبت جمع‌آوری تریاک بود و معمولاً یک اشخاصی را برای جمع‌آوری تریاک می‌فرستادند در شهرستانها. صالح هم خودش [را] به عنوان رئیس جمع‌آوری تریاک بروجرد معین کرد و رفت. ما شدیم کفیل مؤسسه تریاک. داور اتفاقاً به من تلفن کرد و گفت، حالا این گوی و این میدان. من هم حواسم جمع شد که بله، [مکث]. (ص44)
 یک روز آقای صالح آمد توی اطاق من و [گفت] که وزیر دارائی به وسیله آقای فروهر ابلاغ کردند که دکتر امینی باید معاون اداره گمرک بشود چون وضع گمرک خوب نیست و من [صالح] گفتم من که مخالفم. من رضایت نمی‌دهم و بسته به نظر خود دکتر امینی است. من [امینی] به صالح گفتم که حالا به نظرم خیلی مشکل می‌آید- یعنی با [محمد] سجادی [رئیس فعلی گمرک] نمی‌توانم کار کنم. (ص45)
 یک و نیم بعدازظهر بود که دیدم صالح تلفن می‌کند که داور گفت که آقا، هردویتان بروید [به گمرک]: صالح بشود رئیس، دکتر امینی هم بشود معاون گمرک. آن دو تا را هم از آنجا بردارند: مرزبان و سجادی را. آنها بیآیند به انحصارات تریاک.(ص46)
 رفتیم به گمرک. آنجا البته من و مرحوم صالح کارها را تقسیم کردیم. (ص47)
 یواش یواش ما شدیم تقریباً مشاور اقتصادی مرحوم داور، خوب، این جریان همین‌طور بود. اغلب اوقات در وزارت دارائی کمیسیون‌هائی که بود خوب، من بودم آنجا و [ابوالحسن] ابتهاج و چند نفر [دیگر]. صالح هم گاهی وقتی می‌آمد. دیگر چیز بود، [صالح] اصولاً ضعیف بود از نظر مزاجی.(ص50)
 بالاخره یک روزی داور من را خواست و گفت، من می‌خواهم شما را رئیس گمرک بکنم. حالا صالح هم تو اطاق انتظار نشسته و [عبدالحسین] بهنیا هم آنجا رئیس دفتر است. گفتم صالح چه می‌شود گفت صالح را می‌کنیم مدیر کل وزارت دارائی. (ص51)
 یک روزی (من هنوز معاون بودم) داور من را خواست و گفت آقا، شما حرفهایت را زدی. مخالفت هم کردی. حالا خواهش می‌کنم این را اجرا کن. دیدم به خط خودش [نوشته است] که از این تاریخ [واردات] اتوموبیل در اختیار دولت باید باشد. گفتم بنده حرفهایم را زدم، ولی چون مجری هستم، چشم. رفتم و مشغول اجرای این کار شدم. (ص51)
 یک شب ساعت ده و نیم بود و دیدم آمدند که وزیر دارائی شما را پای تلفن می‌خواهد. رفتم [پای تلفن]. [ایشان] گفتند، من خیلی خجلم و اینها و یک کشتی پر از فقط اتوموبیل امروز وارد بندر آبادان می‌شود. می‌خواستم خواهش کنم شما رئیس گمرک [آبادان] را پیدا کنید که این را هرچه زودتر تخلیه کند. گفتم چشم. بعد آمدم [به مادرم] گفتم که ملاحظه کردید؟ رفتم شهر. (ص53)
 خوب، رئیس گمرک هم رفته است برای خودش. خوب، روز جمعه‌اش بود، تعطیلی. خلاصه، نشستم تلگرافخانه تا [رئیس گمرک را] پیدا کردند و آوردند. گفتم آقا، الان برمی‌گردید. تمام وسایل را تهیه می‌کنید. فردا صبح این تلگرافش باید روی میز من باشد. (ص53)
 یک روز من را آنجا خواست و گفت، فلانکس من می‌خواهم انحصار قماش [بوجود آورم]؟ دو بدو نشسته بودیم. گفتم آقا، بالاخره [این] یکی [انحصار اتوموبیل] را ما به منزل برسانیم تا یکی دیگر را شروع کنیم.(ص54)
 خدا بیامرز، عینکش را برداشت و گفت، «همان شما درس خوانده‌اید؟ ما نخوانده‌ایم؟ جواب این را چه بدهم؟» [داور] اشاره کرد به عکس [رضا] شاه. گفتم آن مطلب را من نمی‌دانم، چون من وظیفه‌ام است آن چه به نظرم می‌رسد به جنابعالی عرض کنم. مطلب سیاسی را خودتان می‌دانید. (ص54)
 این گذشت و بالاخره مرحوم داور هم فوت شد و رفت. و یک مقدار عمده‌اش [ناتمام]. یک وقت به وکیلی گفتم مسئول کشتن داور شما هستید برای این که این قدر این مهملات را گفتید که این بیچاره افتاد توی اینengueulade [مرافعه] و نمی‌توانست در بیآید بیرون. (ص56)
 خوب، از آن تاریخ [به] بعد [سرتیپ رضا قلی] امیر خسروی [وزیر دارائی شد]. بعد بدر آمد. بنده واقعاً اگر بخواهم توضیح بدهم، زجری کشیدم. مثلاً با امیر خسروی، یک آدمی که اصلاً مطلقاً «هر را از بر» تمیز نمی‌دهد که من در آن دوران فکر می‌کردم که بدبختی این مملکت [اینست] که کار اقتصادش به امیر خسروی می‌رسد. (ص56)
 تمام کار این مملکت وقتی خراب شد که این توازن از بین رفت- یعنی شما از یک پریدید به نه(9) حالا خیلی عذر می‌خواهم. وقتی که می‌گفتند، «ماساچوستی،» [به این علت بود که] اخیراً هرکس از آمریکا و انگلستان آمده می‌شود [وزیر]. آخر تجربه مهمتر از معلومات است. یک آدم با معلومات، خوب، تو مدرسه می‌رود درس می‌دهد، اما کار اداره مملکت تجربه می‌خواهد. (ص58)
 یادم می‌آید که آنجا داشتیم جلوی جنازه داور توی مسجد مجدگریه می‌کردیم، همین‌طور بدون توجه [به] این که هیچ‌کس دور و بر ما نیست. [مردی] گفت آقا، بیآئید، رد شوید، بروید و این [مرد] سیدابطحی روضه‌خوان، یعنی قرآن خوان [بود]. این خودش مأمور دادگستری است چون عجیب ما را نگاه می‌کرد. گفتم ما کاری نمی‌کنیم[و] رفتیم. (ص59)
 ده پانزده روز بعد بدر من را خواست و در ضمن صحبت و اینها گفت، بله، پهلوی رضاشاه بودم گفت که این دو تا- دکتر امینی و فروهر- به داور خیلی علاقمند بودند، [ولی] چون بچه‌های لایقی هستند اینها را بیرون نکنید [و] مواظبشان باشید. چون می‌دانید آن [رضاشاه] هم یک آدمی بود واقعاً در این قسمت، برخلاف شاه آریا مهر، یک مسائلی را متوجه بود. (ص59)
 خوب یواش یواش شدیم معاون وزارت دارائی در زمان دکتر [حسن] مشرف نفیسی تا رسید به شهریور [1320] و اشغال ایران که [یدالله] عضدی معاون اول وزارت دارائی بود و من معاون دوم. [چندی بعد احمد] قوام‌السلطنه دولتی تشکیل داد [مرداد1321]. (ص59)

کابینه اول- احمدقوام‌السلطنه
 [قوام‌السلطنه] به من پیشنهاد (وزارت) کرد. گفتم آقا، من قبول نمی‌کنم. گفت چرا؟ گفتم آقا، من هنوز پخته [نشدام]. درست است که من وزارت دارائی بودم و معاون هم هستم، اما برای این کار پخته نیستم. بعد هم به او گفتم روی انتساب و قوم و خویشی در یک محظوراتی گیر می‌کنی که نمی‌شود. لاجوردی: نسبت سرکار با قوام‌السلطنه [چه بود]؟(ص60)
 امینی: خوب، عموی خانم من بود. بعد هم پسر عمه پدرم بود. خوب، آخر [نامفهوم] وثوق‌الدوله همه اینها خوب، بستگی‌های نزدیک داشتیم. بالاخره، قرار شد که من بشوم معاون نخست‌وزیر. (ص60)
 تحریک خود شاه و دسته و این ترتیبات (در روز 17 آذر) برای این که قوام‌السلطنه را بیاندازد. بله، موضوع نان و همه‌اش حرف مفت بود. لاجوردی: تیمسار [حاجعلی] رزم‌آرا هم در آن زمان گفته بود که اسرار آن روز را فاش می‌کنم... امینی: خوب، حالا هر چه بود، ولی در هر صورت یک مقدار تحریک خود ایشان [شاه] بود و بعد هم دیگر البته مجلسی‌ها و علی دشتی و مشتی و تمام اینها. (ص61)
 اختلاف من و شاه هم از همان جا شروع شد که دید که خوب، من آنجا یک مقدار دور و بر قوام‌السلطنه هستم: مخالف را بیآور و این کارها را بکن. افتادیم به کار سیاست، دیگر از بوروکراسی اداری بیرون آمدیم... [محمد] ساعد [مراغه‌ای]، که واقعاً نسبت به من خیلی علاقمند بود، وزیر خارجه بود. یک روز آمد پهلوی من و گفت که فلانکس من می‌خواهم به شما یک توصیه‌ای کنم که خودت را از این ماجرا خلاص کن چون شاه نسبت به تو بیش از قوام‌السلطنه ناراحت است. گفتم چرا؟ گفت عقیده‌اش اینست که تو نمی‌گذاری قوام‌السلطنه بیافتد... گفتم آقا، قوام‌السلطنه را متقاعد بکنید، ولی او نمی‌گذارد من بروم. (ص62)
 قوام‌السلطنه موافقت کرد که ما برویم به آمریکا به جای صالح که آنجا نماینده تجارتی بود. (ص62)
 حالا صالح برگشته، وزیر دارائی باید بشود [بهمن 1321]. [صالح] گفت، فلانکس شما انگلیسی نمی‌دانید. گفتم آقا، مگر شما انگلیسی شیکسپیر را صحبت می‌کنید؟ خوب، بالاخره می‌رویم آنجا یک مترجمی، «کورسی،» [course] یاد هم می‌گیریم یواش یواش. (ص63)
 قوام‌السلطنه به من تلفن کرد که فلانکس من با شاه یک شرط‌بندی کردم که اگر رأی اعتماد از مجلس گرفتم ایشان دیگر پاپی نشود... ما هم شروع کردیم... سرتیپ محمود امینی، از طرفشاه آمد که آقا، به فلانکس بگوئید که شما هم که بیرون آمدید او آرام نمی‌شود. گفتم از قول من به ایشان بگوئید که اولاً بنده بیرون که آمدم که قوام‌السلطنه را ول نمی‌توانم بکنم. از من یک خواهشی کرده. بنده هم نسبت به شما تعهدی ندارم. چه تعهدی دارم؟ خوب، آن هم واقعاً ناراحت شد و [به او گفتم] به همین حد پیغام بدهید. بالاخره، همه اینها را جمع و جور کردیم و قوام‌السلطنه رفت توی مجلس و رأی اعتماد گرفت و آمد. (ص63)
 آقای عباس مسعودی که شروع کرد به فحاشی به قوام‌السلطنه. حالا فقط من در تهران هستم. ایشان [قوام] هم در لاهیجان‌اند. حالا [مسعودی] دوازده تا روزنامه هم درست کرده است: مشعل و فلان و مشغولند. بنده هم سه تا روزنامه موافق دارم: روزنامه باختر امروز، مال [نصرالله سیف‌پور] فاطمی و روزنامه پازارگاد، مال آن شیرازی [بها‌الدین پازارگادی] و یک روزنامه هم مال آن رفیق قدیمی مدرسه خودمان، عزت‌الله [مکث]- کردی بود [همایونفر] که روزنامه آزادگان، یک همچنین چیزی داشت. (ص64)

دوران خارج از ایران
 بعد از مدتی، مادرم گفت که آقا، اعصاب تو دارد خراب می‌شود. باید بروی، به هر قیمتی. ما را سوار طیاره کرد و فرستاد به قاهره. از آنجا رفتم به بیت‌المقدس. آنجا که رفتم دکتر گفت آقا شما چه کار کردید که اعصابتان این طور شده است؟ گفتم مبارزه کردم. گفت شما یک جا باید بخوابید. بروید به کوههای لبنان و آنجا استراحت کنید. قوام‌السلطنه هم آمد اروپا [زمستان 1326]. خلاصه یک فترتی پیدا شد و تا من اروپا بودم آقای گلشائیان، وزیر مالیه در سال 1328 به من تلگرافی کرد... که در آنکارا یک کمیسیونی هست راجع به مواد مخدر و شما بروید. (صص65-64)
 [در آنکارا شخصی به نام] «استاینکی» بود که یکی از معاونین کمیسیون مواد مخدره در سازمان ملل بود. این یواش یواش یک توجهی نسبت به من پیدا کرد و خوب، بنده هم روی اصل همین- حالا به قول معروف فضولی هر چه بود- به هر کاری همintervention [دخالت] می‌کردم. این کم‌کم با من [آشنا] شد و آمد در سفارت هم دیگر را دیدیم و خیلی تعریف و تمجید [می‌کرد]. حتی وقتی که رفته بود، از آمریکا یک شرحی نوشته بود به وزارت خارجه [ایران] که شما باید به داشتن یک همچنین نماینده‌ای مثل دکتر امینی افتخار کنید. (ص65)

کابینه علی منصور
 درسال 1329 برگشتم به ایران و شدم وزیر اقتصاد در کابینه منصور‌الملک. خوب، این هم تقریباً واقعاً برخلاف میل خود من بود، چون من هیچ صحبتی با منصور [نکردم بودم]... روز مثلاً دوازدهم فروردین- آقای سیدجلال تهرانی پهلوی من آمد که بله، من خیلی خوشوقتم که در کابینه منصور‌الملک همکار هستیم. گفتم آقا، ایشان صحبتی با من نکردند. تلفن کردم به منصور‌الملک که آیا همچنین قراری است؟ گفت من با خانم فخرالدوله صحبت کردم. [به منصورالملک] گفتم آقا، خانم فخرالدوله می‌خواهد وزیر باشد یا من؟ (ص66)
 انتریک از این طرف و آن طرف و فحش توسط [عباس] شاهنده [صاحب امتیاز روزنامه فرمان] که من دیدم آن کابینه هم واقعاً یک کابینه با دوامی نیست. دیدم یک کابینه [ایست] حالا محلل یا هر چه هست، خود شاه هم نسبت به منصورالملک یک همچنین خیلی نظر خوبی نداشت. (ص66)
 [اقبال یک مقدار از این تقاضاها را] در آورد که آقا، وکلا نمی‌گذارند [ما کار کنیم]. دکتر [حسن] مشرف نفیسی، رئیس [سازمان] برنامه، هم آمد نالان. به منصور‌الملک گفتم آقا، شما بیآئید یک کار تاریخی بکنید. مرحوم [حسن] مستوفی [الممالک] تو مجلس رفت و گفت آقا، من نه آجیل می‌گیرم نه آجیل می‌دهم. استعفا کرد و رفت. حالا شما بروید در مجلس، با هم بگوئید آقا، آقایان نمی‌گذارید ما کار کنیم، بنابراین ما نمی‌توانیم [ادامه بدهیم]. مرحمت عالی زیاد. (ص67)
 آقای منصورالملک رفتند به رم بعد رزم‌آرا نخست‌وزیر شد. اتفاقاً در آن تشییع جنازه مرحوم رضاشاه [17 اردیبهشت 1329] خوب، ما وزیر بودیم. خیلی مرتب و منظم [بود]. حالا شب آن روز یا فردا شب یا شب همان روز در سفارت بلژیک مهمان بودیم که همسایه منزل خود من بود. رزم‌آرا هم آنجا بود. حالا من و منصور الملک در آن کنار داریم راه می‌رویم [و] راجع به نفت صحبت می‌کنیم و خوب، مصدق‌السلطنه هم در مجلس مشغول [فعالیت] است. منصور‌الملک گفت آقا، این موضوع [نفت] را یک جوری از زیرش در برویم تا ببینیم چه می‌شود. (ص68)

کابینه سرلشگر حاجعلی رزم‌آرا
 امینی: بله، شاه دل خوش از هیچ‌کس نداشت. همیشه یک جوری – حالا خارجی‌ها می‌کنند- خودش بهش تحمیل می‌شد. چون [شاه] چیزی نبود. او [رزم‌آرا] به او دیگر تحمیل شده بود. لاجوردی: رزم‌آرا تحمیل شده بود؟ (ص68)
 آخر گاهی اوقات شاه برای این که یکی دیگر را از بین ببرد، متوسل به یک «ایکسی» می‌شد. این [رزم‌آرا] هم جزو همانها بود. حالا [عامل] خارجش را هم کار ندارم کی بود. هرچه بود. شاید هم مثلاً آمریکائی‌ها بودند. من نمی‌دانم... آمدم به اروپا و [مرتضی] آزموده [وزیر اقتصاد ملی رزم‌آرا] به من یک تلگرافی کرد که بروم به نیویورک دنبال همان کارهای اقتصادی. (ص69)
 تقی نصر، [در زمانی که] وزیر دارائی است، آمد به پاریس که باید برای کار نفت به لندن برود. [در پاریس] با هم دیگر نهاری خوردیم و گفتم خوب، حالا انشاءالله به سلامتی موفق می‌شوید. از من خداحافظی کرد و گفت، من می‌روم لندن. دکتر نصر رفت و دو روز بعدش دیدم آزموده تلفن می‌کند که آقا از دکتر نصر خبری دارید؟ [گفتم] آخر کجا [است]؟ گفت آقا، لندن نیست. گفتم ایشان رفته آنجا. [آزموده گفت]، بالاخره آقای [علی] سهیلی [سفیر ایران در لندن می‌گوید که] نیآمدند. گفتم من دیگر خبر ندارم. بعد اطلاع پیدا کردیم که آقای نصر از همین جا [پاریس] مستقیم رفت به نیویورک، گذشت. (ص69)
 بعد بنده برای همان‌کار مواد مخدره رفتم به نیویورک. تصادفاً تقی [نصر] را آنجا دیدم و خوب، با هم سابقه هم داشتیم. گفتم آقا، این حرکت چه بود؟ گفت آقا، شما نمی‌دانید این [عباس] اسلامی در مجلس چه فحشائی [داد]. گفتم خیلی خوب، آقا. ما هم [فحش] خوردیم. [تو هم] فحش بده [و] بگو مرحمت زیاد. استعفا کن، بیا. گفت جانم در خطر بود و خلاصه معلوم شد که زنش یخه‌اش را گرفته [که] آقا، برویم... گفتم آقا، این خیلی زشت است. حالا رزم‌آرا هرچه هست یا نه، اعتمادی کرده است. تو را وزیر دارائی کرده است. (ص70)
 آقای وکیلی تلفن می‌کنند که هر چه زودتر بیآئید تهران. گفتم برای چه کاری؟ گفتند آقا، سازمان برنامه، رئیس سازمان برنامه. گفتم آقا، بنده خودم برنامه دارم. گفت چیه؟ گفتم به پسرم ایرج وعده کردم که بروم یک «توری» [tour گشت] با این در ایتالیا بزنم... رفتیم تهران و آمدند سراغ بنده و قرار شد مثلاً یک روزی که روز قبلش ایشان ترور شدند با ایشان قرار ملاقات داشته باشیم. (ص71)

کابینه محمد مصدق
 نشستیم پهلوی ایشان. (مصدق) گفت که شما نمی‌خواهید به ما کمک بکنید؟ گفتم مشورت هرچه بفرمائید. گفت نه، مشاور معنا ندارد و باید بیآئید توی میدان. گفتم آقا، چه می‌فرمائید بکنم. شروع کرد خودش وزارتخانه[های] خالی [را اسم بردن]. گفت وزارت اقتصاد برای شما کوچک است. [پرسید] وزارت دارائی؟ گفتم وزارت دارائی [را] من نمی‌توانم قبول کنم برای این که در آنجا سابقه داشتم، (ص72)
 رسیدیم به وزارت کشور. من پهلوی خودم فکر کردم خوب، وزارت کشور است، موقع انتخابات است، فلان. شاید یک جایinteressant [جالبی] باشد [و] بشود آنجا یک کاری کرد. گفت (مصدق) بسیار خوب، وزارت کشور... گفتم خوب، اگر وزارت کشور تصویب شد، شما اجازه می‌دهید من [سر لشگر] محمد حسین میرزای فیروز را رئیس شهربانی بکنم؟ گفت نه آقا، شاه از این بدش می‌آید. گفتم خیلی خوب. ما رفتیم و از ایشان خداحافظی کردیم. (صص73-72)
 مصدق‌السلطنه تلفن کرد و قهقه پای تلفن می‌خندد. گفت فلانکس به قوم و خویشتان [علاء] حالا علاء قوم و خویش خودش هم هست- پیغام داد که به اعلیحضرت بگوئید که فلانکس و فلان و فلان [را] می‌خواهم بیآورم [برای وزارت] معرفی کنم و [دکتر امینی را] به عنوان [وزیر کشور]. [علاء گفت، شاه گفتند که خود شما شرفیاب بشوید. حضوراً صحبت بکنیم. (ص74)
 فردا عصری دکتر [حسین] فاطمی آمد که آقای مصدق‌السلطنه خجالت می‌کشید به شما تلفن بکند و رفته و شاه وزارت کشور شما را قبول نکرد. مصدق هم خیلی ناراحت است. بلند شدم و جلوی فاطمی گوشی را برداشتم و مصدق‌السلطنه آمد پای تلفن و گفتم که آقا، شما به من فرمودید که با شما همکاری کنم. گفتم با کمال میل... اساس همکاری با شماست بنابراین هیچ اشکال ندارد. همان وزارت اقتصاد که شما [گفتید] کوچک است، من قبول می‌کنم. گفت آقا، خیلی متشکر و ممنون... رفتیم و به ژاکت ملبس شدیم و رفتیم پهلوی شاه. (ص75)
 رفتیم منزل مصدق‌السلطنه و گفت، گفتند شما باهوش هستید. از کجا شما می‌دانستید که این [شاه با وزارت کشور شما] مخالفت می‌کند؟ گفتم آقای مصدق‌السلطنه، موقع انتخابات است. شما قوم و خویش من هستید. ایشان [شاه] هم نمی‌تواند در انتخابات دخالت نکند. من [را] هم می‌شناسد. نمی‌تواند [مرا] از راه درکند. اینست که روزه شک دار نمی‌گیرد. مخالفت می‌کند. (ص75)
 من هرچه نگاه کردم گفتم آقا، این چه ترکیبی است؟ چه صورتی دارد و توی اینها واقعاً کسی را که من دیدم که واقعاً حرفش را با نهایت احترام و مخالفت صحبت می‌کرد، دکتر [غلامحسین] صدیقی بود که به نظر من خیلی هم صمیمی بود و خوب، شخصیتی بود. اینهای دیگر واقعاً روی هم رفته هیچ [بودند]. (ص76)
 حتی بعد از آن کابینه دوم [مصدق] که من را نیآورد، شنیدم پارسا گفته بود آقا، این وزارت دارائی را این کاظمی نمی‌تواند اداره کند. شما [باید] دکتر [امینی را نگه می‌داشتید]. [مصدق] گفته بود که آقا، شما سفارش دکتر امینی را می‌کنید؟ دکتر امینی مشغول تشکیل دولت است. (ص77)
 یک موقعی موضوع همین اصل چهار بود و کمک آمریکائیها. من و آقای سید باقر خان [کاظمی] سرشاخ شدیم. [کاظمی] گفت نخیر، آن فلان و آن ترتیبات و آن سفارت آمریکا. گفتم آقای سیدباقر خان، من وزیرeconomie (اقتصاد) هستم. دولت هم هیچی ندارد. خوب، جنابعالی با دلار مخالفید، با لیره مخالفید. خوب، یک مقدار روبل بگیرید. (ص77)
 از همه مهمتر ماجرای این [دکتر] حسابی با مصدق‌السلطنه بود. این [بود] که هر چه من فکر کردم که این [وزرا] را مصدق‌السلطنه روی چه اصولی [انتخاب کرده]، دیدم هیچ فایده ندارد. این [دکتر]حسابی شروع کرده بود [به] مخالفت از راههای مختلف... صحبت این آقای مدیر دبیرستان البرز بود که از آنجا برداشته بود. (ص79)
 مکی آمد پیش من که آقا، این را یک کاری بکنید. تو هیئت دولت گفتم آقای دکتر حسابی، آخر شما خیال می‌کنید که اگر مجتهدی را بیرون انداختید، تمام وزارت فرهنگ اصلاح می‌شود؟ گفت بله. گفتم اگر این جور است، بگذارید ما بکشیمش و خلاص بشویم- اگر وزارت فرهنگ این جوری اصلاح می‌شود. مصدق‌السلطنه گفت آقا، قشون بکشیم این را از این جا بیندازی بیرون؟ این حرفها چیه؟ [دکتر حسابی] گفت، نخیر، جز این راه ندارد.(ص79)
 به نظر شخص من، یک عده‌ای علناً می‌گویند که بله، ما دیکتاتوریم. یک عده‌ای [نمی‌گویند]، ولی در باطن [دیکتاتور] هستند. صالح آمد وزیر کشور شد، بعد هم امیر تیمور. موضوع انتخابات بود و انتخاب [سیدمهدی] میراشرافی. حالا میراشرافی در مشکین شهر رفته تو صندوق. مصدق‌السلطنه هم با یک التماس و درخواستی می‌خواست یک کاری بکند این صندوق [ناتمام]. حالا تو هیئت دولت نشستیم. یک دعوا هم شده [بین‌الهیار صالح و] آقای مصدق‌السلطنه راجع به [سرلشگر صادق] کوپال [رئیس شهربانی]، ولی قرار گذاشتند این مطلب را تو هیئت مطرح نکنند. مصدق‌السلطنه این مطلب را در هیئت مطرح کرد. حالا من هم پای تختخواب [او] نشستم. هی من [را] هم نگاه می‌کند. صالح [خطاب به دکتر مصدق] گفت آقا، بنده باید یک چیزی صریحاً حضور آقایان بگویم: اولاً قرار شد [موضوع سرلشگر کوپال را] مطرح نکنیم. حالا که مطرح کردید، بنده باید بگویم [که] تفاوت بین شما و عموی خانم دکتر امینی اینست که قوام‌السلطنه می‌گفت آقا، «من»- می‌دانید من وزیر دادگستریش بودم. [صالح ادامه داد که یک بار به قوام‌السلطنه] گفتم «به نظر من.» [ایشان] گفت، شما هم مگر نظری باید داشته باشید؟ [صالح ادامه داد] جنابعالی [مصدق] می‌گوئید من آزادیخواه [هستم]. انتخابات آزاد [است]. همان جور که داماد شما، آقای متین دفتری، در مشکین شهر انتخاب شد، همان [جور] هم میراشرافی [انتخاب می‌شود] اگر [انتخاب] آزاد است؟ (ص81)
 یک روز از مصدق‌السلطنه پرسیدم که آقا، این [دکتر] حسابی را کی به شما معرفی کرد؟ گفت آقاجان، سنجابی [از وزارت فرهنگ] رفت [و] این [دکتر حسابی] را به ریش ما بست. خوب، باید معایب مصدق‌السلطنه را گفت. به عقیده من معایبش زیادتر از محاسنش [بود]- به این عنوان که یک آدمی بود لجوج. یک آدمی بود خودخواه و واقعاً یک آدم دموکرات نبود. (ص82)
 [مصدق] گفت، حیثیت من در خطر است. گفتم آقا... من شخصاً معتقدم که شما فردا بروید پشت رادیو [و] بگوئید «ملت ایران من با تمام این فرسودگی و این ترتیبات [سعی خودم را کردم] نشد.» [بعد] یک نفر به جای خودتان بگذارید و کمک کنید این کار تمام بشود. چون این کار اگر بماند، به ضرر مملکت می‌شود. گفت، مثلاً کی؟ گفتم صالح. هیچ خوشش نیآمد. (ص83)
 قبل از سی تیر [است]. انتخاباتی شد و بالاخره [پس از] آن انتخابات، دولت باید استعفا می‌کرد و استعفا هم کرد و در ضمن خداحافظی که با مصدق‌السلطنه می‌کردم گفتم آقا، شما راجع به اقتصاد نگران نباشید برای این که این آقای دکتر [جمشید] مفخم به [امور اقتصادی وارد است]. گفت آقاجان، شما به وسیله‌ای این انگلیسی را به ریش ما بستید. من را می‌گوئی، خوب، بالاخره این [مفخم] در غیاب من معاون بوده، توی هیئت [رفته]. می‌گویم، خدا بیآمرزد، [مصدق] یک چیزهائی مخصوص به خودش داشت که جائی را سالم نگذارد. (ص84)
 رفتم پهلوی ایشان [و] گفتم آقای [قوام‌السلطنه]، مبادا شما قبول بکنید، برای این که شما قلب‌تان ناخوش است. این کار [نفت] هم‌کاری نیست که شما حل بکنید... بالاخره، ایشان وقتی نخست‌وزیر شد، من منزلش نرفتم. بله، آن موقع سی‌تیر، دیدم تو رختخواب خوابیده بود و قلب [او] همین‌طور بالا و پائین [می‌رفت] و آقای [سرلشگر عباس] گرزن و آقایان [دیگر] هم آنجا نشستند و دستور می‌خواهند. گفتم دستور از کی می‌خواهید [بگیرید]؟ الان این آدم حال ندارد، از بین می‌رود. خلاصه آنچه نباید بشود شد که به او گفتم. بعد [قوام را به] منزل خودم آوردم [و] قایم کردم. کار ندارم. ماجرای مفصلی است. (ص85)
 [بعداز 30 تیر به] منزل مصدق‌السلطنه تلفن کردم و مشهدی پای تلفن بود و گفتم که به آقا بگوئید من می‌خواهم شما را ببینم. رفت و گفت [می‌گویند] همین امروز بعد از ظهر [تشریف بیآورید]. پهلویش رفتم و حالا البته یک مقدارش هم به خاطر قوام‌السلطنه [که] وضع قوام‌السلطنه چه می‌شود. نشستم و سلام و علیک و اینها و. جایش را هم دیگر تغییر داده بود و یک دیواره گلی هم آنجا کشیده بود... تو حیاط. گفتم آقا، اگر شما را بخواهند بکشند که این حرفها را [ندارد]. خلاصه گفتم فرمودید [که امینی دارد دولت تشکیل می‌دهد]؟ گفت چه ضرر دارد؟ اولاً کی گفته؟ گفتم کی‌اش را بنده نمی‌دانم- گفتند. گفت چه عیب دارد؟ گفتم آقا، تا شما هستید، بنده یک همچنین ادعائی ندارم. شما هم نباشید، من همچنین ادعائی ندارم. [گفتم] با یک عده‌ای نشسته‌ایم، مثل همیشه، داریم برای یک دولت «ایکس» برنامه درست می‌کنیم- به ریاست خود شما اگر قبول بکنید. (ص86)

25 تا 28 مرداد 1332
 [در تابستان سال 1332] رفتم رشت دنبال کارهای شخصی خودمان غافل از این که ابوالقاسم [امینی]، برادرم، [بازداشت شده است] و شاه رفته به [کلاردشت]...[25 مرداد]، از [خواب که] بلند شدم این پیشخدمت رشتی آمد گفت آقا تو رادیو یک چیزی راجع به ابوالقاسم‌خان [امینی] گفتند... لاجوردی: آن موقع برادرتان وزیر دربار بودند؟... امینی: بله، بله، کفیل دربار بود و توقیفش کردند. (صص7-86)
 آن شب تقریباً ساعت 3 صبح بود [که من] حرکت کردم [و] رفتم به تهران. آنجا که رسیدم دیدم [روی] در و دیوار [نوشته‌اند] «شاه فراری شده» [و] اصلاً وضعیت به کلی عوض شده. به حسن، عمویم، سرلشگر [حسن امینی]، تلفن کردم که ابوالقاسم کجاست؟ گفت شهربانی است... [به ابوالقاسم] گفتم آقا، ماجرا چه بوده؟ گفت من چیزی نفهمیدم، نوشتم و فلان. تب هم داشت. (ص88)
 همان شب [نورالدین] الموتی و [حسن] ارسنجانی و یکی دیگر، وکیل بجنورد [نصرالله شادلو]، که ما قبلاً با اینها یک جلساتی داشتیم، آمدند [و گفتند] که آقا، یک اعلامیه‌ای بدهیم. گفتم چه اعلامیه‌؟ [گفتند] تبریک به مصدق. گفتم آقا، نمی‌دهم. گفتم ما چه کاره‌ایم؟ گفتم [اگر] یک گوشه‌ای چهار نفر جمع شدند، این حزب است؟ گفتم این قدر تلگراف به ایشان می‌زنند که مال ما گم می‌شود. بنده هم تو تاریکی هیچ وقت از این کارها نمی‌کنم. ببینم اصلاً وضعیت چه می‌شود. اینها هم البته رفتند. (ص88)
 فردا یا پس فردایش، من [به] دفتر الموتی در وزارت دادگستری رفتم- طبقه بالا در اداره تصفیه بود. یک مدتی [به] پائین نگاه کردیم: یک عده با چوب و فلان و این ترتیبات، شاه و شاه و فلان و. بیچاره خود الموتی گفت آقا، شما می‌دانستید؟ گفتم ابداً، من چه اطلاعی داشتم؟ حالا چه هست؟ قضیه 28 مرداد هست و بساط و اینها. (ص89)
 نصف شب بود، دیدم تلفن زنگ زد و غلامحسین، پیشخدمت، رفت پای تلفن و آمد. گفتم کی بود؟ گفت از شهربانی تلفن کردند که فلانکس فردا ساعت 6 [به] باشگاه افسران بیآیند. (ص89)

کابینه سپهبد فضل‌الله زاهدی
 تلفن کردم به پرورش و [او] زد به خنده. گفت بنده بودم تلفن کردم. گفتم آقا، اولاً بنده نه اتوموبیل دارم، بی‌خواب هم شده‌ام. به آقای زاهدی بگوئید، من گلچین گلچین، یواش یواش می‌آیم تا به باشگاه افسران برسم. گفت اشکال ندارد.(ص90)
 رسیدم [به] باشگاه افسران و دیدم بله، جمعیت فراوان آنجا هستند و وارد آن سالن شدم. دیدم جلوی در [ابوالحسن] عمیدی نوری و میراشرافی و روزنامه‌نویسها جمع و مشغول صحبت هستند. من که وارد شدم میراشرافی گفت آقا، باز جنابعالی؟ گفتم بله! گفتند ما برویم پشت تانک و روی تانک و این ترتیبات، [آن وقت] جنابعالی بیآئید؟ گفتم بله آقا، هرکسی [اهل] یک کاری است: کار من وزارت است. کار شما هم رفتن روی تانک و این کارهاست. البته زدند به خنده.(ص90)
 سپهبد زاهدی آمد و خوب، خلق‌الله مشغول کارهای عادی شدند و تعظیم و تملق و بعد [سپهبد زاهدی] دست مرا گرفت و رفتیم روی آن ایوان و شروع کرد صحبت کردن [راجع به] وزارت دارائی. گفتم آقا، الان بنده با این خستگی، شما با این همه گرفتاری، صحبت این حرفها را نمی‌شود کرد. اجازه بدهید برویم و فردا سر فرصت بیآئیم صحبت کنیم. فردا پهلوی ایشان رفتم... [زاهدی گفت]، ولی آمریکائی‌ها وعده کردند 40 میلیون دلار به ما بدهند و حالا امیدواریم که خلاف این وعده‌شان نکنند. (ص91)
 بالاخره پس فردا [به] زاهدی گفتم که خیلی خوب- حالا باید با هم دیگر [به جلو] برویم. خوب، شروع کردیم. یادم نمی‌رود مهندس طالقانی به من می‌گفت که آقا، هر روز صبح در staff meeting اصل چهار، «وارن»William] می [پرسد] آقا، دکتر امینی موفق می‌شود؟ [طالقانی] گفت، یک، دو، سه ماهی که گذشت، یک روز «وارن» گفت که بله، ما هم خیالمان راحت است که فلانکس سوار کار هست و این کار [امور مالی ایران] درست می‌شود. (ص92)
 وقتی همه [گرفتاریها] را گردن آمریکائی می‌اندازند، می‌گویم آقا، شما خودتان که ایرانی هستید، شما [به آمریکائی‌ها] بگوئید مصلحت مملکت چیه. اگر احیانا‌ً گمراه هستند، شما آنها [را] گمراه‌تر نکنید. یک روزی در بانک ملی «وارن» و «هندرسن» [Loy Henderson] و [علی‌اصغر] ناصر و من [بودیم]. به «وارن» گفتم آقا، ما 10 میلیون از این پول می‌خواهیم، برای این که پشتوانه اسکناس و ریال بگذاریم. گفت آقا، نمی‌شود گفتم چرا نمی‌شود؟ گفت آقا، در فیلیپین همین دلار را رویش علامت زدیم و منتشر کردیم. گفتم آقا، آنجا فیلیپین است؟ اینجا ایران است...بنده همچنین کاری نمی‌کنم. خود شما بیآئید [و] وزیر مالی بشوید. این کارها را بکنید.(ص92)
 به خود شاه گفتم، آقا، آمریکائی [ناتمام]. [شاه] گفت آقا، آخر آن موقع پول لازم داشتیم. گفتم مگر الان پول لازم ندارید؟ آخر این [آمریکائی‌ها] تقصیر ندارند [که] گردن اینها می‌گذارید. این [آمریکائی] می‌آید [و] یک چیزی می‌گوید. سوءنیت هم ندارد. اگر شما بگوئید بله، خیلی خوب، به نفع او. [ولی] شما بگوئید نه. آخر یک حسابی دارد. همین جور بیخود از هول حلیم تو دیگ می‌افتید. حالا همه را گردن اینها می‌گذارید. واقعاً من نمی‌خواهم از هر خارجی دفاع بکنم. (ص94)
 حالا منظورم این است که این حضرات ایرانی- حالا راجع به شاه هم همین می‌شود [و] فرق نمی‌کند- برای استفاده خودش این [آمریکائی‌ها] را گمراه می‌کند. یک جور نوکروار با این‌ها صحبت می‌کند، آن وقت نتیجه‌اش این می‌شود. انگلیسیها و آلمان‌[ها] هم همین‌طور، فرق نمی‌کند. حالا آمریکا نفوذش زیادتر، زیادتر تحت تأثیر واقع می‌شود- آن یکی کمتر. علی ای حال این گرفتاری هست. اینست که ما درست می‌کنیم. (ص94)
 حالا دیگر نفت هم جزو وزارت دارائی است. کاریش نمی‌توانم بکنم. صحبت کردیم از این طرف [و] آن طرف آن. Round [دور] اول آمدند: آقای «لودن» [John Louden مدیر عامل شرکت شل] بود و آقای «اسنو» [H.E. Snow مدیر شرکت نفت ایران و انگلیس] بود و یک نفر هم آمریکائی [اورویل هاردن (Orville Harden) رئیس هیئت مدیره شرکتJersey Standard از طرف شرکت‌های آمریکائی] که بعد نمی‌دانم درد معده داشت و چه داشت و [رفت]. (ص95)
 در این خلال، خدا بیآمرزد، آقای سیدابوالقاسم [کاشانی] به من تلفن کرد که «جونم، می‌دانی من چقدر به تو علاقمندم.» گفتم می‌دانم. گفت در این کار هم جانت در خطر است، هم حیثیت تو در خطر است. (ص95)
 لاجوردی: تا چه حدی شاه در جریان این مذاکرات (نفت) بود؟
امینی: نه، گاه گاهی، [هر] یک هفته‌ای می‌رفتم [و شاه را] می‌دیدم. [او مفاد قرارداد را] هم نمی‌فهمید. بعد حالا خودش مدعی است، بیخود می‌گوید. او وارد این حرفها نبود. حالا این ماده‌ای که این جور بود و فلان، شاه چه می‌دانست چیه. به هر حال، خوب، شاه را هم گاهی در جریان می‌گذاشتیم. (ص96)
 گذشت و [قرارداد کنسرسیوم] را آوردم به هیئت دولت. به مرحوم دکتر [فخرالدین] شادمان گفتم آقای شادمان، شما هم نماینده نفت بودید، هم انگلیسی شما خوب است. شما نسخه انگلیسی را بگیرید. من هم فارسی را می‌خوانم. حالا همه [به] گوش هستند. شروع کردیم. چند تا ماده [را] که خواندیم، [خنده] سپهبد زاهدی گفت آقا، صبر کنید. آقای دکتر امینی سه ماه است هر روز مشغول این کار است. آقایان اصلاً هیچ وارد نیستند. این را هم تا آخر بخوانید، نخواهید فهمید. شادمان گفت، بله؟ زاهدی گفت، شما هم نمی‌فهمید. بنابراین، وقت تلف نکنید. این تصویبنامه را امضا بکنید. [وزرا] تصویب‌نامه را امضا کردند. خلاصه دیدم که خوب، ما هم راستش را بگویم تا آخرش باید یک سه ماه و هم با اینها [هیئت دولت] صحبت کنیم. (ص99)
 در مجلس هر چه خواستند گفتند. مخالفین: بعد هم گفتم آقا، این قرارداد، قرارداد ایده‌آل نیست. ولی ما بیش از این نمی‌توانستیم بکنیم. (ص99)
 حالا مختارید. می‌خواهید قبول کنید. می‌خواهید رد کنید و بهترش را انجام بدهید. ما بهتر از این نتوانستیم. (ص100)
 خلاصه، این [قرارداد] را رساندیم آن جائی که تصویب شد و شروع کردند به استفاده کردن. [سالها] بعد اعلیحضرت گفتند که از اولش هم من [این قرارداد را] قبول نداشتم و فلان بوده است. گفتم آقا، این [قرارداد] تابع زمان است. یک چیز دائمی که نیست. با زمان و تحویل عوض می‌شود. کدام قانونی است که تا ابد همان قانون بماند؟ (ص100)
 حالا این جوان [مهبد] آمد پهلوی من و گفت، می‌خواستم یک چیزی بگویم. ناراحت نشوید. گفتم چیه؟ گفت که شما قرارداد پنجاه- پنجاه بستید. ما با «آجیپ» [AGIP:Italian National Oil Company] قرارداد هفتاد و پنج- بیست و پنج [بستیم]. گفتم آقا، بنده چرا ناراحت بشوم. مگر مال من است. حالا یک چیزی از شما سؤال می‌کنم. [قرارداد] پنجاه- پنجاه سرچاه است. هیچ خرجی هم ما نداریم. هفتاد و پنج- بیست و پنج سرمایه‌گذاری است. اگر آخر کار این بیلان منفی شد، خوب، پول شما هم رفته است. آنجا شما سرمایه نمی‌گذارید. پنجاه تا می‌گیرید می‌روید پی‌کارتان. (ص100)
 حتی در موقعی که آن نفت قم [با] جار و جنجال بیرون آمده بود، من «پیج» را خواستم [و] گفتم آقا، به من مربوط نیست، [ولی] می‌خواهم یک پیشنهاد به شما بکنم. آیا شما حاضرید که در اینprospection [جستجو برای نفت] شرکت بکنید؟ اگر نفتی بیرون آمد و تجارتی شد، شما خرج می‌کنید [و] از آن قسمت بعدش [فروش] یک جوری [جبران کنید]. گفت با یکی دو تا چاه نمی‌شود. چندین چاه باید [باشد]. تنها راهش اینست. (ص101)
 به «پیج» گفتم آقاجان، این قسمت داخلی این، باید با ما باشد، non-basicاش- پخش و این ترتیبات. گفت ما هیچ حرفی نداریم، اما من به شما بگویم این کار تجارتی وقتی کار دولتی شد، [خراب می‌شود]. و بعد هم بقدری این کارتان سنگین خواهد شد که یک مقدار پول داخل آن می‌رود. گفتم می‌دانم، ولی چاره‌ای نیست. این بایستی از نظر پرستیژ با ما باشد. این باید بشود. خوب، نتیجه‌اش آن شد که بخشی که مثلاً اینها با صد نفر اداره می‌کردند، یک دستگاه عظیمی شد که خلاصه یک مقداری پول از بین رفت [efficacite کارائی] هم از بین رفت. حالا در هر صورت، این کاریست که بالاخره همیشه روی اصل و جاهت و کوفت و ملی شدن، این بلا به سر آدم می‌آید. (ص102)

کابینه حسین علاء
 بعد اختلاف ما با اعلیحضرت روی این اصل بود که هرچه [به] ایشان می‌گفتیم آقا، جهش اقتصادی، کار مالی، بایستی با برنامه و تأمل توام باشد و الا جهش و این ترتیبات همه جا کمرش می‌شکند، [ایشان] قبول نمی‌کردند. (ص102)
 خدا بیامرزد، [شاه] می‌گفت که [امینی] با همه چیز مخالف است. اصلاً حرف من را قرار است قبول نکند. کار به اینجا رسید که وقتی [عبدالله] انتظام بیچاره پاریس می‌رفت پروستات‌اش را عمل بکند، به [او] گفتم آقا، [خوبست که] من از این کار در بروم چون این کار مالیه کار شوخی نیست. با این حرفهای اعلیحضرت هم [نمی‌شود کارکرد]. (ص102)
 خوب، من رفتم هزار وسیله برانگیختم که وزیر دادگستری بشوم. منجمله به اعلیحضرت گفتم برنامه دولت علاء، مبارزه با فساد است. مبارزه با فساد هم در دادگستری است. دادگستری هم سرپرست ندارد. اجازه بدهید من بروم که یک قسمتی از این برنامه اجرا بشود. [شاه] گفت، مالیه چه می‌شود؟ گفتم مالیه را هم یک جوری سرپرستی می‌کنم. حالا شما نگران نباشید. فروزان را آوردیم، گذاشتیم مالیه و خودمان رفتیم دادگستری. (ص103)
 دوباره بعد از چند روز [سمیعی] آمد که شاه گفت که [سفیر برای واشنگتن] چه شد؟ گفتم من یک آدم ندارم، اگر من [می‌] خواهید دکتر امینی [را بفرستم]. به علاء هم که گفت، علاء گفته بود آقا، مگر می‌شود، فلان و این ترتیبات. [سمیعی گفت، به علاء] گفتم آقا، شما الان احتیاج به کمک آمریکا دارید. شاه هم گفته بود که رفقای دکتر امینی سرکار هستند: «راندتری» [Roundtree] و «هوور» ,jr.] Herbert Hoober ] و نمی‌دانم چه و چه. این است که دکتر امینی اگر برود، شاید بتواند برای ما آنجا گره این کارها را باز بکند. (ص104)

سفارت ایران در واشنگتن
 خلاصه، ما قرار شد برویم به آمریکا و رفتیم [آذر 1334]. خوب، آنجا هم اگر یادتان باشد نطقی این طرف و آن طرف و آن نطق کذائی را راجع به نفت [کردم] که یک [صندوقی] تشکیل بدهیم که این درآمدهای نفت را داخل آن بریزند و کشورهای خاورمیانه کهcapacite [ظرفیت]جذب دارند، از آن صندوق قرض بکنند. (ص104)
 پاریس آمدم و معلوم شد که [در نتیجه] آن موضوع کودتای [سرلشگر ولی‌الله] قرنی و ارسنجانی، اینها همه را گرفتند و خیال کردند [من هم شرکت دارم]. واقعاً به هیچ وجه من الوجوه، هیچ این کار با من ارتباطی نداشت. به هر حال، پاریس که آمدم، بیچاره [مهدی] پیراسته، که بعد با هم بهم زدیم، به من از ژنو تلفن کرد که آقا، شما تهران نروید. (ص105)

انتخابات دوره بیستم مجلس
 ما یک مدتی [در] پاریس کروکر کردیم...یک روز آقای سیدجعفر بهبهانی پهلوی من آمد [و گفت] که فلانکس، بیا در انتخابات شرکت بکنیم... ما هم به عنوان [گروه] مستقل و منفرد مشغول شدیم. بعد آقای [فتح‌الله] فرود و آقای اسدالله رشیدیان و آقای درخشش آمدند و به ما پیوستند. (ص106)
 خلاصه، آن انتخابات را باطل کردند و بعد در این هیر و ویر آقای اقبال رفتند [آذر 1339] و [مهندس جعفر] شریف امامی آمد [و نخست‌وزیر شد]. شریف‌امامی آن انتخابات را ادامه داد. گفتم آقا، من با این شرایط نمی‌توانم مبارزه بکنم. (ص107)

دوران نخست‌وزیری (1342-1340)
 یک روز صبح زودی بود، دیدم که سرلشکر [حسن] امینی، عموی من، آمد که دیشب من در کاخ کشیک بودم و اعلیحضرت تا صبح نخوابیدند و هی راه رفتند و به من گفتند که صبح به دکتر امینی بگو که بیآید من را ببیند. بلند شدم رفتم [به کاخ شاه] و [اعلیحضرت] گفتند که شما وضع مملکت [را] می‌دانید که چطور است و فلان و اینها و بالاخره شما بیآئید این کار [نخست‌وزیری] را قبول کنید. (ص107)

جلسه دوم: جمعه 10 آذرماه 1360 مطابق 4 دسامبر 1981
 به هر حال، قبول کردیم (نخست‌وزیری) بیرون آمدیم. روی اصل همین عدم آمادگی، خوب، یک عده از دوستان نزدیک را مثل آقای [مهندس غلامعلی] فریور و الموتی و اینها را جمع کردیم و مشغول کار شدیم. خوب، نظر من واقعاً این بود که بعد از مصدق‌السلطنه و سقوطش و اینatmosphere[جو]ی که بوجود آمده، باید سعی بکنیم یک مقداری در این جوانهای مأیوس، امید ایجاد بکنیم. (صص110-109)
 دو چیزی که مورد نظر [شاه] بود: یکی ارتش بود و یکی وزارت خارجه. گفتم خیلی خوب، این دو تا را به عهده ایشان می‌گذاریم. و یکی هم موضوع وزارت کشور بود که [روی] اصل ارتباطش با عموی من، سرلشکر [حسن] امینی- به آقای سپهبد [صادق امیر] عزیزی [محول کردم]. گفتم خوب، این آدم درستی است و آدم صمیمی است. چون البته انتخابات در نظر بود و ایشان [شاه] هم هیچ وقت در انتخابات نمی‌تواند بی‌نظر باشد. (ص110)
 یک روز به مصدق‌السلطنه گفتم که آقا، من می‌خواهم به فریور یک مأموریتی به خارج بدهم. می‌خواهم [او را به] آلمان بفرستم. گفت آقاجان، شاه با این خوب نیست. من هم به عرض نمی‌رسانم. خودت برو به عرض برسان. آمدم رفتم پهلوی خود شاه. گفتم که می‌خواستم [فریور را] بفرستم برود خارجه؟ گفت خارج اشکالی ندارد. [به شاه] گفتم اینها دلیل بر اینست که مصدق‌السلطنه و قوام‌السلطنه، که خوب، خیلی وسیله داشتند که شما را بردارند، روی اصل مصالح مملکت [شما را] برنداشتند. اینها نه می‌خواستند شاه بشوند و نه می‌خواستند غیر [از] آن وظیفه‌ای که دارند وظیفه دیگری داشته باشند. خوب، یک عده اطرافیان شما و احیاناً اطرافیان آنها نگذاشتند. (ص111)
 لاجوردی: [جریان] این که بعداً گفته بودند که جنابعالی در [اثر] فشار [آمریکائیها] مورد قبول [واقع شدید، چه بود]؟ امینی: همان روز دوم، سوم آبان [1357] بود که چهارم [آبان] باید [به مراسم] سلام می‌رفتیم. وقتی این روزنامه‌های تهران بیرون آمد و من این [اظهارات شاه] را دیدم، هویدا وزیر دربار بود. به او تلفن که آقا، یک همچنین چیزی در روزنامه است. ندیده بود. گفت ندیدم و [روزنامه را] آورد و گفت خوب، برای شما که بد نشد. گفتم آقا، برای من که بد نشد، آبروی مملکت رفته است: یک شاه مملکتی می‌گوید آقا، من دکتر امینی را نمی‌خواستم. «کندی» [john F.Kennedy] گفت [و] من هم قبول کردم! (ص112)
 یک آدمی آبروی خودش و مملکت خودش را ببرد و بعد هم به مخالفین مسجل کند که بله، بنده نوکر آمریکائیها هستم؟ گفتم خوب، در هر صورت از من چیزی کم نمی‌شود، جز این که خودش را خراب کند و مقدمات همین کار [انقلاب] هم شد واقعاً. (ص114)

اصلاحات ارضی
 به هر حال، این دولت [من] تشکیل شد [اردیبهشت 1340] و مشغول کار شدیم که البته یکی از برنامه‌های دولت موضوع اصلاحات ارضی بود. (ص114)
 حالا برخلاف آن‌چه یک عده‌ای می‌گویند در این مورد، نه سفیر آمریکا، نه سفیر انگلیس، یک کلمه بیآیند بگویند که این باید بشود. این حرفهائیست که واقعاً مزخرف می‌گویند که [اصلاحات ارضی برنامه آمریکائی‌ها بوده است]. یکی از آمریکائیها به من می‌گفت که آقا، این [اصلاحات ارضی] خیلی با برنامه «کندی» تطبیق می‌کرد. گفتم خیلی خوب، اگر [نامفهوم] برنامه مملکت تطبیق بکند این دلیل برای می‌شود که «کندی» گفته که دکتر امینی به شرط این بیآید؟ هیچ همچنین چیزی نیست. به هر حال، در یکی ازاین جلساتی که من وآقایان [آمریکائی] بودیم- می‌خواستند البته کمکی برای اجرای این طرح بکنند... آنها پرسیدند که آقا، شما خیال می‌کنید این برنامه [اصلاحات ارضی ظرف] چند وقت اجرا بشود؟ گفتم آقا، اگر پول باشد و بخصوص کادر باشد، 15 سال. اگر نباشد 20 سال. (ص115)
 خوب، در یک جلسه‌ای هم اتفاقاً، تصادفاً، هم سفیر انگلیس [و] هم سفیر آمریکا- با هم و علیحده [گفتند] که فلانکس این کار، البته، کار خیلی خوبیست، ولی کار خیلی دقیقی است. گفتم من می‌دانم. این را باید خیلی دقت کرد که یک بهم ریختگی پیدا نشود. (ص116)

نفوذ خارجی
 یک روز یک چکی آوردند- نمی‌دانم برایتان نقل کردم یا خیر. خوب، گفتم آقا، من اگر قبول بکنم، این دلیل نمی‌شود که به ما تحمیل می‌کنند. آنها می‌آورند. من باید بگویم «نه» و آنها هم اهل منطق و استدلال هستند. چرا نه؟ به این دلیل [که] ما که [colonieمستعمره] نیستیم. [در] کار تجارت، تاجر دنبال نفع خودش، دنبال کمیسیون خودش و مشتری می‌رود- جسارت: هرچه خرتر، برای تاجر بهتر. (ص116)
 حالا منظور من اینست که این موضوع تحمیلات به شاه و اینها به نظر من همه‌اش حرف مفت است. اگر انسان رفت یک تعهدی کرد- تعهدی که بله، من را مثلاً [سرکار] بیآورید که اجرا کنم- خیلی خوب، آن [شخص] به عقیده بنده باید قبول تمام این نتایج را بکند... حتی یک وقتی شاه به من گفت که فلانکس اگر یکconcession [امتیاز] می‌دهید- مثلاً یک معامله‌ای هم با آمریکا- یکی هم با انگلیس بکنید. گفتم هیچ همچنین قراری نیست که تقسیم بکنیم. (ص118)
 در آن وقت درآمد نفت به لیره بود، این باید به حساب لیره در انگلستان می‌رفت و ما از آن حساب می‌گرفتیم. خوب، یکunderstanding [تفاهم] یا یکgentleman,s agreement بین ما و خزانه‌داری انگستان باید منعقد می‌شد. نماینده انگلیسها برای این که در این قسمت ما مذاکره کنیم، آنجا آمدند. به ما گفت، یک ماده‌ای اینجا بگذاریم که هر وقت شما خواستید برداشتی از این حساب بکنید، با موافقت ما باشد... (ص118)
 آخر منظور بنده اینست که اگر طرف یک طرفی باشد که وارد باشد، حسن نیت داشته باشد، یا به قول آنها خل نباشد، همه [مسائل] حل می‌شود. و قرار هم نیست که اشخاصی که در رأس هر کشوری [قرار می‌گیرند] اشخاص خل باشند... (ص119)
 مثلاً فرض بفرمائید که موضوع انتخابات: شاه گفت آقا، پنج سال بدون مجلس با اختیارات تام [کار کنید]. گفتم آقا، اعلیحضرت وقت معین نکنید، چون برای من نخست‌وزیر وقت معین کردن غلط است... (ص120)

مبارزه با فساد
 یک روز اعلیحضرت به من گفتند که آمریکائیها می‌گویند که فساد پشت در اطاق شماست- که [اطاق] شاه باشد. گفتم بله. گفت چطور؟ گفتم بله، هست، منتها بنده رویه‌ام و سیاستم اینست که این فساد را از در اطاق شما بلند کنم در اطاق دولت بخوابانم... (ص121)
 لاجوردی: چه گونه شاه را راضی کردید که سپهبدکیا و بختیار و اینها [توقیف شوند]؟ امینی: به ایشان گفتم آقا، چاره‌ای نیست. من باید این‌ها را بگیرم. بختیار را گفت، فلانکس، حساب خواهرم پهلوی بختیار می‌باشد. گفتم خیلی خوب، این را پس باید یک کاری. بکنیم... (ص122)
 مردم ایستگاه اتوبوس جلوی عمرات [تیمسار کیا] را ایستگاه اتوبوس «از کجا آورده‌ای» صدا می‌کنند. پس مردم حواس‌شان متوجه است. دزد فراوان است، اما یک دزدهای گردن کلفتی هستند که باید آنها را گرفت... (ص122)
 در مجالسی [که] خود من با مالکین می‌رفتم، صحبتم بر این بود که آقا، شما خودتان را بیمه کنید، برای این که اگر الان از شش ملک یکی‌اش را نگهداشتید [و] پنج تا را دادید، این یکی مال خودتان می‌ماند. اما، اگر انقلاب شد، هم مالتان می‌رود و هم جانتان می‌رود. (ص123)

رابطه دولت با مردم
 خوب، متأسفانه تاریخ نشان می‌دهد که در ایران دولت یک مظهر ظلم است و این هم سعی نکردند که واقعاً بین دولت و مردم یک مودت و صمیمیتی باشد. خوب، شما بهتر دیدید که این کارمند دولت یک جبهه ایست در مقابل مردم. مردم اینها را فاسد می‌کنند، ولی فاسد هم می‌دانند. آنها [کارمندان دولت] هم چشم دیدن تاجر و مالک را ندارند. (ص124)
 یواش یواش همینpopularite [محبوبیت] موجب شد که ایشان (محمدرضا پهلوی) روز به روز سوءظنش [نسبت به من] زیاد بشود. خوب، اگر یادتان باشد نمی‌دانم [در ایران] بودید یا نه- [من مرتب در محافل مختلف] صحبت می‌کردم. یک روز شاه گفت آقا، شما می‌روید مثلاً برای قصاب، برای کله‌پز صحبت [می]کنید. [آیا] اینها چیزی سرشان می‌شود؟ گفتم بله. اولاً هدف من اینست که اینها ببینند این نخست‌وزیر کیه. خوب، شاید من را بشناسند، اما این نخست‌وزیری که تو آن کاخ نخست‌وزیری نشسته است، این را مردم نمی‌دانند کیه. یکی هیولائی [است]؟...باید از دهن مردم گرفتاریهایشان را شنید و راه‌حلش را هم خودشان بهتر می‌دانند. کی مزاحم اینهاست؟ والا این گزارشهائی که [دستگاه‌های دولتی] به من و به شما و به دیگری می‌دهند، هیچ اساس ندارد. اولاً یا این گزارش دهنده آدم مغرضی است یا آدم بی‌اطلاعی یا سنبل است... (ص126)
 یک روزی شاهپور غلامرضا به من تلفن کرد که فلانکس، من قبل از این که شما سر کار بیائید سفارش یک تلمبه دادم. این در گمرک رسیده است و بانک مرکزی اعتبار مرا باز نمی‌کند. والله، بالله من دیگر از این کارها نخواهم کرد. گفتم خوب، در هر صورت این را من دستور می‌دهم[ولی] بدانید بعد از این از این کارها نباید بکنید. (ص128)
 به شاه گفتم آقا، اینها (وزرا) هر کدام پاشوند، راه بیفتند، بیایند [آنجا]، چه بگویند؟ اولاً من هفته‌ای سه روز با شما هستم- داریم صحبت می‌کنیم. مطالبی هست که من می‌گویم. اگر یک مطلب خاصی بود، خوب، بیایند پهلوی من، بیایند به اعلیحضرت توضیح بدهند. والا هرکسی برود آنجا و بیاید، این کار دولت درست نمی‌شود. (ص128)
 لاجوردی: چرا سازمان امنیت تحریک می‌کرد؟ چه نفعی داشت؟ امینی: خوب، روی همین اصل که بالاخره بنده تضعیف بشوم. بله، این طبیعی است...سازمان امنیت واقعاً یک دستگاه کاریابی بود. همین [سپهبد نعمت‌الله] نصیری، در زمان من که رئیس شهربانی بود، واقعاً آدم درستی بود. بعد افتادند توی کار ملک و کوفت و زهرمار. واقعاًَ سازمان امنیت در همه جای مملکت خودش یک شاخی بود برای استفاده- دعوای بین شما و دیگری... (صص130-129)
 یک روزی با آقای [سرلشگر حسن] پاکروان [معاون سازمان امنیت] به همین قزل‌قلعه رفتم. لاجوردی: پاکروان، جانشین بختیار؟ امینی: بختیار بود. همین آقای [سرلشگر حسن] علوی کیا و اینها هم بودند و یک کسی دیگر هم بود که اسمش را فراموش کردم که بعد از هلیکوپتر افتاد و مرد [سرهنگ مولوی]. آنجا رفتم و دیدم اولاً این سلول نفس‌کش ندارد. گفتم آقا، آخر این متهم هرچه بخواهد باشد. بشر نیست؟ آخر یک سوراخی همانجا باز بکنید که [هوا بیاید]. بعد این به «سوراخ امینی» معروف شد که این سوراخ‌ها را باز کردند و خوب، یک عده‌ای آنجا بودند. بله منجمله همین [عباس] شیبانی که همیشه در حبس بود. به هر حال، گفتم آقای علوی‌کیا، آن وسایل شکنجه را بیآور ببینم. گفت آقا، اینجا شکنجه نیست. گفتم آقا، این دروغ است. (ص130)
 [به] تبریز رفتم. در دانشگاه تبریز [قرار شد] نطقی بکنیم. این آقای [کاظم] ودیعی و یک عده‌ای هم بودند. یکی از همین [محصلین] یواشکی به من گفت که والله اختلاف بین مصدقی و غیر مصدقی نیست. این خود آقایان [ماموران دولت] هستند که این کارها را می‌کنند. (ص131)
 در همین اصفهان، [به] دانشگاه رفتیم و یک عده زیادی آنجا بودند. بنده هیچ وقت ندیدم که این [محصلین] یک کار بی‌قاعده‌ای بکنند. یک چهار، پنج نفر صحبت کردند و از مصدق گفتند. [من] رفتم پشت تریبون. گفتم آقا، بله، مصد‌ق‌السلطنه هم قوم و خویش من هست و هم رئیس من بوده است. بسیار مرد شریفی [است]. ایشان در احمدآبادند. حالا من نخست‌وزیرم. نسبت به من و دولت من چه ایرادی دارید؟ کف زدند و آمدیم پائین. درخشش هم بود. (صص3-133)
 گفتم مثل معروف بود که هر شهرستانی، هر استانی یک ملک‌الشعرائی داشت. هر استاندار یا فرماندار [جدیدی که] می‌آمد، این [شاعر] شروع می‌کرد در فضائل [او سخن گفتن]. یک آدم مجدر خیلی بد شکلی رفته بود شده بود، نمی‌دانم، فرماندار کجا. آن آقا [شاعر] شروع کرده بود در فضائل این [فرماندار] در وجاهتش، صباحتش، همه اینها [صحبت کردن]. [فرماندار] گفت، پدر سوخته می‌دانم دروغ می‌گوئی، اما بگو. خوشم می‌آید. (ص134)
 یک روز اعلیحضرت گفت، به این یک کاری بدهید. گفتم می‌دانم تحت فشار هستید. گفت خیر. گفتم آقا، برای این که قوم و خویش علیاحضرت است، تحت فشار هستید. [این شخص] فلان است. بعلاوه یک آدم خیلی سر راستی [هم] نیست. حالا چشم، یک کاری می‌دهم. خوب، فردا صبح ایشان [متقاضی کار] آمدند و گفتم بله، اعلیحضرت صحبت شما را کردند. من می‌خواهم شما را بفرستم به همدان. گفت همدان؟ گفتم خوب، بله. گفت من خیال می‌کردم معاونت [به من می‌دهید]. گفتم همدان برای خاطر شاه، و الا آن را هم به شما نمی‌دادم. خوب، رفت و بعد استاندار یک جائی شد و کثافتکاری کرد. کار ندارم. (ص135)
 موقع نخست‌وزیری من، وقتی که ایشان [شاه] در سوئد بودند، صحبت کودتا بود. یک روزی از پله‌های نخست‌وزیری پائین می‌آمدم، دیدم آمدند به [من] گفتند که امشب می‌خواهد کودتا بشود. من برگشتم [و] رئیس‌ ستاد و وزیر جنگ و رئیس شهربانی و رئیس ساواک را خواستم و گفتم آقا، امشب بختیار باید تحت نظر باشد... (ص136)
 برگشتم ایران. من شنیده بودم که شاه دیگر واقعاً دارد دیوانه می‌شود- حالا با این که سعی کردم که این مسافرت من در خارج حتی‌المقدور طنینش در ایران کم باشد... بعد هم [شاه] قرار بود آمریکا برود. سفیر آمریکا به من گفت که شما موافقت دارید؟ «هولمز»Julius Holmes گفت که برود؟ گفتم البته. (ص139)
 دیدن شاه رفتم و گفتم خوب، اعلیحضرت حالا خیال می‌کنید که چون من دست ملکه انگلیس را فشار دادم، با «دو گل» بودم، دیگر هیچ بولدوزری نمی‌تواند من را بکند. این اشتباه است... بنابراین، شما این را بدانید که «دوگل» با من صحبت کرد [و] گفت که من برای دو شاه احترام قائلم: یکی ملک حسن است، یکی هم پادشاه ایران. خوب، البته افتخار من هم هست. [شاه] گفت، لابد حالا [به] شما می‌گویند که من می‌روم در آمریکا چغلی شما را به [کندی] بکنم. (صص140-139)
 حالا قبل از این که ایشان [شاه] [به آمریکا] بروند ترتیب [مکه] را داده بودیم. مثلاً آقای ملک‌پور رفته بود [نزد شاه و گفته بود] که من امیر الحاج بشوم. شاه [تقاضای ملک‌پور را] به من گفت. گفتم آقا، ملک‌پور شایسته نیست امیرالحاج بشود. هر سال مکه می‌رود. خوب، کارهای دیگر هم می‌کند، غیر از کار مکه. خوب، امسال هم برود. امیرالحاج باید یک کسی باشد که واقعاً مسلمان باشد، نماز خوان و این حرفها. من دکتر [شمس‌الدین] جزایری را در نظر گرفتم. (ص141)
 خوب، مثلاً وقتی من دکتر جزایری را استاندار خراسان کردم، شاه گفت آقا، می‌رود همه زنها را توی چادر می‌کند. گفتم آقا، زن خودش بی‌چادر است... حالا، خواهر دکتر جزایری زن [آیت‌الله هادی] میلانی بود که یکی از مجتهدین مشهد بود. (ص141)
 آن [تظاهرات] امجدیه را هم خود من [به رهبران جبهه ملی] گفتم آقاجان، شما بروید آنجا صحبت بکنید، اما متوجه باشید [موضوع] نفت و اینها را مطرح نکنید. حرفتان را بزنید. خوب، این آقایان، روی بی‌تجربگی، رفتند و همین آقای [شاپور] بختیار رفت و صحبت کرد. بعد هم گفتم آقا، این چندین هزار نفری که آنجا بودند، یک دو، سه هزار نفری خود ما فرستادیم: سازمان امنیت این [ناتمام]. نگوئید اینها هم مال شما بودند. آنجا را پر کردیم. شما به حساب خودتان گذاشتید. این «منم بازی» را کنار بگذارید. (صص143-142)
 صحبت [مظفر]بقائی شد. گفتم بقائی بسیار آدم خوبی است، بسیار- منتها ترمز می‌خواهد. به گوش بقائی هم رسیده بود. گفت که بله. گفتم بقائی را اگر ترمز نکنید، هوا برش می‌دارد. یک آدم بسیار [ناتمام]. خیلی خوب، واقعاً هم باید انصاف داد که تنها کسی که بقائی [با او] مخالفت نکرد- با تمام تحریکاتی که کردند- من بودم. [بقائی] گفت، نخیر. من مخالفت نمی‌کنم. (ص143)
 خلق‌الله می‌گویند انتخابات بکنید. گفتم آقا، این [شاه] نمی‌گذارد. به محض این که بنده انتخابات را شروع بکنم، گرفتار هرج و مرج در تمام استانها می‌شویم و الان برای ماpriorite [اولویت] وضع اقتصادی است... کما این که مصدق‌السلطنه با تمام آن قدرتش نتوانست انتخابات بکند. چرا؟ برای این که ایشان نمی‌گذاشت. باید یک عده‌ای باشند که این [شاه] نترسد، والا خیال می‌کند مجلسی تشکیل می‌شود [و] می‌گویند آقای دکتر امینی، مثلاً رئیس‌جمهور شما [شاه] هم بروید پی کارتان. این را من نمی‌توانم از ذهن این [شاه] بیرون بکشم. بعد هم من نمی‌خواهم با شاه مبارزه بکنم. اصلاً غلط است. (ص145)

استعفا از نخست‌وزیری و علل آن
 [شاه] می‌گفت آقا، مثلاً اسم من را [نمی‌برند]. روز اول، گفتم آقا، اسم شاه آوردن هرجا، این اصلاً زشت است. سبک می‌شوید. گفت بله، مثلاً فلان جا را افتتاح می‌کنند: «بنام نامی اعلیحضرت.» گفتم جسارت است، مثلاً مستراح. گفتم آقا، باید بگوئید نکنند... گفتم مثلاً چند وقت پیش یک گاراژی را می‌خواستند افتتاح بکنند. از من دعوت کردند. گفتم آقا، این را فریور که وزیر صنایع [و معادن] هست باید برود. شما هم حالا اگر یک کارخانه بزرگی باشد، سدی باشد، [تشریف ببرید] والا همه را که شاه بلند نمی‌شود برود. آخر یک احترامی، فلانی. (ص146)
 بالاخره، صحبت بودجه شد. با جهانگیر آموزگار بودجه‌ای تنظیم کردیم که [به] «الف» و «ب» [تقسیم شده بود].«الف» آن [هزینه‌هائیست] که در حدود درآمدمان است [است و] ما می‌توانیم بدهیم. «ب» درآمدهای اتفاقی است... [شاه] گفت خوب، حالا بین ما، [بودجه] وزارت جنگ همه‌اش «الف» باشد- یعنی آن «ب»‌اش هم «الف» باشد. گفتم آقا، بنده الان 15 درصد از اعتبار تمام وزارت‌خانه‌ها را حذف کردم. وزارت بهداری، جز حقوق کارمند، هیچ چیزی ندارد- نه دوا دارد. خوب، من چطور بگویم که مال وزارت جنگ [همه‌اش «الف» است]- در حالی که یک دروغ محض است. من نمی‌توانم همچنین کاری بکنم. گفت خوب، شما که می‌گوئید در وزارت دارائی همین‌جور دروغ [می‌گفتید]. گفتم آقا، بنده تازه از مکه آمدم. توبه کردم. یک مدتی نباید دروغ بگویم. (ص148)
 الان به نظر من اولویت وزارت جنگ نیست. اولویت بهداشت است، کشاورزی است، عرض کنم، فرهنگ است، اینهاست. با کی جنگ داری؟ [شاه] گفت عراق گفتم عراق چیه، آقا؟ عراق با ما نمی‌تواند بجنگد چون نفعش نیست و دیگران هم نمی‌گذارند. اگر حمله شوروی است... (ص148)
 بالاخره یک استعفائی تهیه کردم و پهلوی ایشان بردم... گفتم آقا، راستش اینست که به شما بگویم هر کسی باید از تجربه دیگران استفاده بکند. اگر نکرد، آدم فهمیده‌ای نیست. من از تجربه دو تا قوم و خویش و دو تا رئیسم باید استفاده کنم: یکی مصدق‌السلطنه و یکی هم قوام‌السلطنه. گفت چطور؟ گفتم آقا، تا الان عادت شما شده که اردنگ بزنید یکی برود. بنده اهل این کار نیستم. (ص149)

تمرکز قدرت در دست شاه
 خلاصه، آمدیم و استعفایمان را کردیم و کنار رفتیم و بعد این برای من درس شد [ناتمام]. حالا، ایشان که علم را آوردند گفتند، تمام اینها [وزرای کابینه من] هم توش باشند. ارسنجائی ماند و درخشش قبول نکرد و الموتی هم قبول نکرد... مکرر در همان خود [زمان] نخست‌وزیری، [شاه به] من می‌گفت: فلانکس من یا باید حکومت کنم یا می‌روم. لاجوردی: کی گفتند این را؟ امینی: خود شاه گفت، یا باید حکومت کنم یا می‌روم- جلوی خود من [گفت]. گفتم آره، هر وقت حکومت کردید، [آن وقت] می‌روید. (صص150-149)
 لاجوردی: از چه تاریخی ایشان این نقش را بعهده گرفتند- چون شما از آغاز سلطنت ایشان تا بعد بودید. از چه تاریخی سلطنت تبدیل به حکومت شد؟ امینی: از تاریخ اقبال و علم. حالا آن اقبال البته یک پرانتزی بود، ولی از آنجا تملق شروع شد. وقتی اقبال تو مجلس در مقابل استیضاح مجلسی‌ها گفت [که] بله، باید صبر کنید تا شاه بیایند [تا] از شاه اجازه بگیرم. مرد حسابی، آخر این [حرف را] تو مجلس آدم نمی‌گوید. خوب، به اختیار دولت است... (ص150)
 من با این که در بیرون بودم، می‌دیدم که آقا، این بار به منزل نمی‌رسد. آن بانک توسعه صنعتی [و معدنی ایران] که آقای [ابوالقاسم] خردجو [مدیرعاملش بود]. خوب، آنجا نشسته بودند [و] می‌گفتند آقا، برنامه صدهزار تومان و دویست‌هزار تومانی، یعنی چه؟ یک [طرح] ده میلیون [تومانی] بیاورید. اتفاقاً برای یک گاوداری که مال کهریزک [بود]، از همین وزارت کشاورزی [تقاضا شد] که آقا، صدهزار تومان بدهید این [شخص] یک واحد گاوداری کوچک دارد. [بانک] گفت آقا، صدهزار تومان چه چیز است؟ گفتم آقا، نمی‌تواند پس بدهد. اگر [رقم وام] یک میلیون یا پنج میلیون بشود، نمی‌تواند- گنجایشش هم ندارد. نشد. (ص153)
 به ایشان [شاه] گفتم آقا، برنامه پنج ساله هر روز، هر هفته که عوض نمی‌شود. بعلاوه هر برنامه‌ای اولویتی می‌خواهد. وزارت جنگ در یک موقع حساس [اولویت دارد]. در هیچ کجای دنیا [مثل اینجا نیست]. گفتم آقا، در خود بلژیک یکسال [نوبت]بهداشت است. (ص153)
 خود مصدق‌السلطنه، خدا بیامرزد، به نظر من یک دیکتاتور [بود]. حالا به آن جور، بنده کار ندارم، ولی از نظر این که تحمل تنقید نکند، تحمل حرفهای دیگر را نکند، فرق نمی‌کند. خوب، دیکتاتور حتماً نباید چماق بردارد کسی را بزند. همان قبول نکردن،tendance تک‌روی است. (ص155)
 لاجوردی: چیزی که برای من روشن نبود، ولی دانستنش جالب بود، این بود که حتی در زمان جنگ که شاه هنوز بیست و چهار، پنج، شش سالش بود... آخر یک جوان در آن سن و سال، چه جور این قدرت را به دست گرفت؟ یا اینکه بعد از رفتن رضا شاه، [این قدرت را] به او دادند؟ امینی: آخر ملاحظه بفرمائید، این آقایان دشتی، مسعودی و دیگران که در آن مجلس رضاشاهی بودند- وقتیکه رضاشاه رفت، خود این آقای مسعودی با امضا در آن سرمقاله اطلاعات [به رضاشاه] یک کرور فحش[داد]. آقای دشتی در مجلس [به رضاشاه] دو کرور فحش [داد]. خوب، این حضرات [دشتی و مسعودی] که آن تجربه [دیکتاتوری رضا شاه] را داشتند و می‌دیدند که بالاخره آن راهی که در آن زمان [تغییر سلسله قاجار] دکتر مصدق، [سیدحسن] مدرس و اینها تذکر دادند، آن طور شد- تقصیر اینهاست [که اجازه دادند در زمان محمدرضاشاه تکرار شود]. (صص156-155)
 حالا من نمی‌دانم تا چه حد راست است، می‌گویند سیدضیاءالدین [طباطبائی به شاه] می‌گفته این ملت [را] باید زد تو سرش. همان‌طور که پدر شما عمل کرد، شما هم باید [عمل] بکنید. خوب، یک عده هم این جور تلقین می‌کردند که آقا، این مردم، این هستند. اینها را باید زد تو سرشان کما اینکه پدر شما زد. (ص156)
 قوام‌السلطنه نخست‌وزیر [1321] و من هم معاونش [بودم]. یک شبی در دربار دعوت کردند. حالا ولادت، چیزی بود، من نمی‌دانم. من و قوام‌السلطنه که وارد شدیم، دیدم که فروغی آنجا نشسته [و] از این کلاههای کاغذی سرش گذاشتند و بعد هم از این چیزهای کاغذی وconfettis [کاغذهای خورده ریزه رنگی که به همدیگر پرت می‌کنند]. من واقعاً فروغی را که نگاه کردم، جداً ناراحت شدم. (ص157)
 قوام‌السلطنه، خیلی خوب- حالا اولش را کار ندارم- بعد آذربایجان را نجات داد. ایشان [اعلیحضرت] گفتند، من بودم [که آذربایجان را نجات دادم]. خوب، ببینید اینها تمام دلیل بر این [است] که اینtendanceبود و همه هم [تأئید می‌کردند]. خوب، همه می‌دانستند که این کار [نجات آذربایجان] کار قوام‌السلطنه است و بعد هم مآلاً کار آمریکائی است.(ص158)
مذاکرات با شاه قبل از انقلاب
 بنابراین به عقیده من، [شاه] یک آدمcomplexe[عقده‌دار] و ضعیف بود، چون آدم ضعیف تحریک می‌کند. آدمی که اعتماد به نفس داشته باشد، این کارها را نمی‌کند. [طی] این دو ماه آخر- [در] این جریان قبل از انقلاب- من دیدم که تمام آن برداشتهائی که جسته گریخته [از شخصیت ایشان] می‌شد، این واقعاً متمرکز است. چون یک آدمی بود که دیگر اختیار- یعنی کنترلش- از دستش رفته بود. (ص158)
 [در مورد انتخاب نخست‌وزیر به شاه گفتم] مهندس بازرگان را بنده ترجیح می‌دهم و از خدا می‌خواهم. [به] بازرگان گفتم آقا، ایشان از شما کمتر می‌ترسد تا از من، چون ما هم دیگر را آزمایش کرده‌ایم و نمی‌توانیم [با هم کار کنیم]... دیدم آقا، به قول بازرگان اصلاً راست نمی‌گوید. یعنی الان گیر کرده است. بازرگان گفت، این [شاه] به محض این که از گیر بیرون آمد، همان [شاه قبلی] می‌شود. دلیل بنده هم این بود که آقا، این [شاه] را نمی‌شود صددرصد عوض کرد. (ص160)
 با همین هویدا و این ترتیبات، [شاه] سر راست نمی‌گفت. منتها خوب، [هویدا] یک آدمی است که توی عیش و نوش است. اگر [به شاه] می‌گفتند، دکتر امینی به قماربازی و عیاشی افتاده، به کلی [خیالش] راحت می‌شد. آن‌کسی که داخل سیاست باشد یا فهم سیاسی داشته باشد، [شاه] باهاش مخالف بود و الا می‌گفت، فساد آقا، چیز مهمی نیست، همه جا فساد هست. بخورند و ببرند، اما داخل سیاست نشوند که خلاصه با من، به اصطلاح، روبرو نشوند. (ص161)
 بعد ملاقات با شاه هم 24 مهر و هشتم آبان 1357 که یک ساعت و خرده‌ای با ایشان [راجع به] تمام این گذشته‌ها صحبت کردم. وقتی گفتم آقا، وزارت جنگ که حرف نخست‌وزیر را [در مورد خرید قماش داخلی گوش نمی‌کرد]... (ص161)
 لاجوردی: درست است که آن سخنرانی ایشان را شما نوشته بودید؟ امینی: ابداً هیچ، نخیر. بله، به ایشان روز اول گفتم آقا، شما اگر بیائید پهلوی مردم که می‌خواهید شاه مشروطه باشید [و] بگوئید آقا، اینهایی که دور و بر من بودند به من دروغ گفتند، چه کردند... من بالاخره اغفال شدم. بنابراین، می‌خواهم از این به بعد سعی بکنم که این کارها پیش نیاید. گفت یعنی من بیایم از مردم عذر بخواهم؟ گفتم آقا، عذرخواهی از مردم- که خوب، مردم بالاخره زجر کشیدند، ناراحتی کشیدند- ضرر ندارد. (ص162)
 گفت یک نطقی هم کردیم. گفتم من نشنیدم. اجازه بدهید که من بشنوم، ببینم. خلاصه، بنده شب که نشنیدم. فردا ظهر هم خوابم برد و بعد گوش کردم و واقعاً همان نطق- با این که البته دیر بود- این کلفتی که ما در آنجا داشتیم به من گفت، فلانکس، من گریه کردم... حالا کی نوشته بود، واقعاً من نفهمیدم چون یک مقداری اصولاً اظهار ضعف کردن در یک همچون موقعی، همه را جری می‌کند. خوب، البته می‌شد مطلب را گفت، [ولی] محکم [گفت]. [شاه گفت]، «انقلاب شما را شنیدیم» بعد حضرات می‌گویند: انقلاب نبوده، فتنه بوده است. می‌گویم آقا، خود شاه گفت، «انقلاب.» حالا، خوب گفت یا بد [گفت]، من کار ندارم. پس وقتی خودش می‌گوید انقلاب، شما بگوئید فتنه؟ (ص163)

جلسه سوم: دوشنبه 13 آذرماه 1360 مطابق 7 دسامبر 1981
 لاجوردی: اگر مجلسی بود، آیا کار شما ساده‌تر می‌شد؟ امینی: نه، نمی‌شد. برای این که اگر مجلس بود، همین انتریکها داخل مجلسها می‌شد. چه زمان مصدق‌السلطنه، چه زمان قوام‌السلطنه، همه در همین مجلسها بود که [به اشاره شاه دولت‌ها را ساقط می‌کردند]. عرض کردم، چون آن نقطه ثابت شاه بود و همه اشخاص هم متوجه می‌شوند که آنجا را بچسبند- نه دولتی و رئیس‌الوزرائی که می‌آید و می‌رود. (صص168-167)
 عده‌ای هم می‌گفتند که بله، این [انقلاب] تقصیر شماست. شما آمدید این کار [اصلاحات ارضی] را کردید و وضعیت بدین روز افتاد. گفتم آقا بنده آن کاری را که شروع کردم غیر از این بود که ایشان [شاه] کردند. خوب، می‌خواستیم شرکت تعاونی درست کنیم، نه شرکت تعاونی اسمی. بالاخره، جای مالک یک چیزی بگذاریم که حائل بین دولت و زارع باشد. بعلاوه، محصولات زراعتی [را] به قیمت معینی [بخریم]- آن کاری که دیگران کردند. خوب، فرصت نشد. در ظرف این هیجده ماه نمی‌شد این کار را کرد. (ص169)
 لاجوردی: چطور است که پس از دوره سلطنت رضاشاه، با وجود این که ایشان هم خوب، شخص مقتدری بودند، یک سری از رجال ماندند که خوب تجربه داشتند، ولی [قطع کلام]. امینی: اگر توجه بکنید، رجال زمان پهلوی- رضاخان- رجال سابق بودند. مستوفی الممالک بود، مشیرالدوله بود، ذکاءالملک بود و بعد از سقوط رضاشاه هم همین اشخاص بودند. همه قبلاً بودند. یک روزی به شاه همین را می‌گفتم. گفتم آقا، می‌گویند رجال ناصری، رجال مظفری- یعنی در سلطنت ناصری در سلطنت مظفری. خوب، شما رجال پهلوی درست بکنید. (ص171)
 یک روزی هم به او گفتم آقا، شما سلطنت را فقط می‌خواهید به خودتان ختم بشود، یا اقلاً صد سال خانواده پهلوی سلطنت بکند؟ این راهی که شما می‌روید، به خودتان ختم می‌شود و متأسفانه ختم شد. والا می‌توانست ادامه پیدا بکند. (ص173)
 خودم وقتی نخست‌وزیر بودم، مکرر به ایشان پیشنهاد کردم که آقا، شما یک شورای خصوصی داشته باشید. گفت، مثلاً چه؟ [بعد] گفت، خیلی خوب: چه کسانی؟ گفتم که دشتی، مسعودی. گفتم اینهائی [را] که دارم می‌گویم اینهائی است که به شما نزدیکند، نه این که حالا خوب یا بد باشند. گفت دیگر؟ گفتم خوب، بنده که نمی‌خواهم برای خودم انتخاب کنم. شما باید انتخاب کنید. اما، شورا یک طوری باشد که اینها بتوانند حقایق بیرون [دربار] را به شما بگویند. حالا بر شماست. این دستگاههای دولتی، اینها حقیقت را نمی‌گویند. (صص174-173)
 لاجوردی: خوب، آن دفتر ویژه ساواک و رکن دوم [چه می‌کردند]؟ امینی: اواخر همه‌شان یکی شدند. با هم تبادل نظر می‌کردند. همه با هم ساختند. روی این اصل ساختند که همه آلوده‌کار مادی شدند. مثلاً من [حسین] فردوست را شکلاً هم ندیدم. گویا آدم درستی بود. بعدش اواخر، او و دیگران رفتند زمین تقسیم کردند. خلاصه همه آلوده شدند. وقتی آلوده شدند، طبعاً دیگر می‌ترسیدند. فکر می‌کردند باید یک مجرا باشد. می‌گویم یک طوری شده بود که [شاه] واقعاً خیال می‌کرد که این دستگاه، [سلطنت] این نمی‌تواند بیافتد] مگر [اینکه] خارجی بخواهد. به من [و گویا] خیلی‌ها [گفته بود] «تا خارجی‌ها می‌خواهند، هستم. والا می‌روم.» (ص175)
 تمام این صدراعظم‌های گذشته، اینها تمام از طبقات فقیر بودند. جد خود من، امین‌الدوله، واقعاً یک آدم فقیر بود. باید مثلاً روی کاغذ قند مشق یاد گرفته بود و اینها. یواش یواش آمدند [و] لیاقت خودشان را نشان دادند تا صدراعظم شدند. والا، منشی خصوصی بودند تا بالا بیآیند. خود قوام‌السلطنه، به توصیه جد خود من (که دائی‌اش بود)، منشی مخصوص وقت مظفرالدین شاه شد. لاجوردی: [آیا] درست است که حکم مشروطیت به خط ایشان است؟ امینی: بله، به خط قوام‌السلطنه است. آخر خوش خط هم بود. تربیت شده جد من بود- به اصطلاح خواهرزاده‌اش بود. (صص176-175)
 خوب، الان شما فکر کنید، کار ندارم. [ابوالحسن] بنی‌صدر پایش را از مدرسه بگذارد [بیرون و] برود رئیس‌جمهور بشود. حالا من کاری ندارم رئیس‌جهور چیه. حالا فرقی نمی‌کند، مقامی است، دیگر. یا آن، خوب، [مسعود] رجوی می‌گوید، من هم هستم. خوب، رجوی کار اداری که نکرده است. خوب، حالا فرض کنید با هوش هم باشد. اما، این بالاخره یک سابقه‌ای، یک اطلاعاتی می‌خواهد. (ص176)
 اما هرچه نگاه کردم که [چطور ممکن است] هژیر بیاید نخست‌وزیر بشود (من وکیل مجلس بودم)؟ این هژیر بعد از دو سه ماه طوری شده بود که تمام این لباسش به تن [او آویزان بود]. شد اصلاً میت. بعد هم پرت و پلا می‌گفت. مثلاً یک عده‌ای می‌گفتند آقای هژیر، خوب، این چه نخست‌وزیری است؟ گفت. خوب آقا، مستأصل شدم. بیچاره شدم. آخرetoffe[مایه] این کار را نداشت. یا نمی‌دانم ساعد: خوب، وزیر خوبی بود، ولی نخست‌وزیر؟ (ص177)
 رضاشاه بالاخره یک اصولی را رعایت می‌کرد. از استاندار می‌پرسید که ببینید در فلان استان پنج‌نفری که مردم بشناسند، این را صورت بدهید. بین اینها دو تا سه تا [انتخاب بشوند]. بنابراین، [نمایندگان مجلس] محلی بودند. اگر هم انتخابات آزاد می‌شد، انتخابات می‌شدند- حالا یا با پول یا با نفوذ فرقی نمی‌کند- انتخاب می‌شدند. (ص178)
 اما اخیراً، فلان آدم مثلاً فرض بکنید از [اهالی] نمی‌دانم رشت، [منتخب] کجا؟ تبریز. رشتی در تبریز! آخر، این اصلاً تناسب ندارد. در خود تهران، اصلاً مردم نمی‌شناسند این [نماینده] کیه. دادگستری تا مدتی واقعاً کم‌وبیش مستقل بود. بالاخره قضات هم شدند نوکر: این جور رأی بده، آن جور رأی بده. اصلاً تمام شالوده کار بهم خورد. خوب، اینها همه‌اش رفت. یعنی شاه، قوه مجریه، قوه قضائیه، قوه مقننه، همه تو هم ریختند: شد یکی. (ص178)

امکان برقراری دموکراسی در ایران
 [زمانی که] من سفیر بودم در آمریکا، یک عده از این مأمورین شهربانی آنجا آمدند، منتها مطابق دعوت آمریکا. اول [به] سفارت پهلوی من آمدند و بعد رفتند در آمریکا یک دوری زدند و برای خداحافظی برگشتند. گفتم آقا... شما این را یاد بگیرید: اولاً ادب و انسانیت با مردم اصلاً از واجبات است. یکی از آنها گفت آقا، این مردم آدم نیستند. گفتم آقا، چرا این جور شدند؟ شما می‌گوئید «آقا، برو تو پیاده رو.» اول بگو «آقا، تشریف ببرید تو پیاده رو.» [اگر] نشد، بگو «می‌گویم برو تو پیاده رو» از اولش بگو که «پدرسگ، برو تو پیاده‌رو؟» آخر این غلط است. (ص179)
 لاجوردی، در ایران تا چه حدودی امکان داشت و امکان دارد؟ امینی:... آقا، با مردم مؤدب باشید... ادب و انسانیت، خوب، در ذات ایرانی بود. اینها روز به روز اصلاً بی‌تربیت شدند. جسور شدند. حسادت، تمام اینها روی اصل همین وضع مادی بوجود آمد. این اختلافات طبقاتی- خوب، این اختلاف هم در سابق بود. اجداد شما و دیگران سفره‌ای داشتند، می‌نشستند. با مردم زندگی می‌کردند. هرچه بود، من کار ندارم... بنابراین، اگر شما از کوچک شروع کنید، خرد خرد بروید جلو، خوب، به جائی می‌رسد. خوب، حزب می‌خواستند درست کنند. آخر دولت حزب درست می‌کند؟ خوب، چه کسی داخلش می‌رود؟ خوب، شما بگذار خود مردم [درست کنند و شما] این را بپائید. آخر یک مقداری آزادی بگذارید. (ص181)
 بنده خدمتتان ذکر کردم. در خود آمریکا با محصل امتحان کردم. در سال اول ورود، در [ایالت] «مینه‌سوتا» [Minnesota] کنگره محصلین بود. آقای [فتح‌الله] ستوده و سیروس غنی پهلوی من آمدند که شما روز آخر بیائید برای این که نطق خاتمه جلسه باشد... آقای دکتر [حسینعلی] اسفندیاری سرپرست محصلین بود. گفت آقا، نروید. گفتم چرا نروم؟ گفت اینها بی‌تربیتند، بی‌ادبند. از آسانسور که می‌رفتیم پائین، من دیدم به در و دیوار آسانسور باگچ [نوشته‌اند] «مرگ بر شاه.» خوب، آن دستمال را آوردم، پاک کردم. دیدم رنگ از صورت اسفندیاری و ستوده پرید. گفتم آقا، این مهم نیست... [دکتر یحیی] ارمجانی (حالا نمی‌دانم زنده است یا مرده) مال تاریخ بود و پا شد، البته به عنوان معرفی، یک نطقی کرد و [بعد من] رفتم پشت تریبون... گفتم آقا، ما در مدرسه‌ای که می‌رفتیم- من و برادرم- آن پسر نوکر ما یک پنج شاهی یا ده شاهی در روز پول جیبی داشت که [با] این نخود و کشمش می‌خرید. ما آن را هم نداشتیم. موقع زنگ تفریح تو باغ که راه می‌رفتیم، نگاه می‌کردیم آب از دهن‌مان راه می‌فتاد. [نامفهوم] هم نداشتیم. جوراب وصله شده، عرض کنم، همه اینها. اینها هی یواش یواش گوش کردند. (صص183-182)
 گفتیم حالا که بنده اینجا جلوی روی شما هستم، ده برابر وزنم فحش خورده‌ام تا وزیر شده‌ام و سفیر شدم. آقایان می‌خواهید به مملکت‌تان برگردید یک مرتبه وزیر بشوید، نمی‌شود. (ص183)
 خیال می‌کردند که مردم متوجه نمی‌شوند. [این] اشتباه است. به شاه گفتم آقا، بدانید شعور را خداوند به هرکس داده است. حالا این با تحصیل تقویت می‌شود، اما نمی‌شود گفت [مردم] بی‌شعورند. آخر چرا بی‌شعورند؟bon sens [قدرت تشخیص] که دارند. همین بقال، یا نمی‌دانم عطار، خوب، اینbon sens دارد. این می‌فهمد. شما بنا را بر این می‌گذارید که فقط دیپلمه- جسارت است- «هاروارد» می‌فهمد. خوب،حالا ممکن است [ناتمام]، اما این هم می‌فهمد. (ص185)
 چون شما فکر کنید در خود همین قشون ما، هرچه بی‌سر و بی‌پا بود، این به عنوان صاحب منصب بود. این برداشتش فحش بود. من خودم ترس نظام وظیفه‌ام این بود که مثلاً شنیده بودم که [می‌گویند] «های دکتر، بیا.» خوب، این «دکتر» را مثلاً به یک طور تحقیر‌آمیز [گفتند]خوب، حالا بگوئید «آقای دکتر، تشریف بیآورید.» اما، یک جور نگوئید که واقعاً این [تحقیرآمیز باشد]. اینها قصدشان با این توهین بود. چرا؟ برای این که خود این آدم، تحصیل که نداشت، خانواده که نداشت. در صورتی که خوب، همه جای دنیا سعی می‌کنند که- طبقاتی نمی‌خواهم بگویم نجبا، اما- اشخاصی بیآیند که واقعاً یک تربیت خانوادگی اجتماعی داشته باشند. بالاخره اینها که می‌خواهند بر [مردم] حکومت بکنند، [باید] یک مقدار از نظر معنوی هم برتری داشتند... (ص186)
 لاجوردی: یکی از مطالبی که همیشه گفته شده این است که چون مردم ایران اکثرشان بیسوادند بنابراین، انتخابات و مجلس واقعاً عملی نیست. (ص186)
 امینی: آخر شما بالاخره چه جور می‌توانید [تشخیص بدهید که] عملی هست؟ بنده خودم رفتم فعالیت انتخاباتی کردم... در انتخابات دوره قبل از رضاشاه، نصرت‌الدوله می‌خواست در تهران وکیل بشود [و] همیشه وکیل اول کرمانشاه بود. خوب، پسرخاله من بود. پسردائی مادرم بود. خوب، می‌خواستیم ایشان را در تهران وکیل کنیم. خودم رفتم بازار و این طرف و آن طرف. پول می‌دادیم برای این که رأی بخریم. رفتیم بازار کفاشها- آن بالا- یک عده از این کفاشها بودند و خلاصه با آن رئیس قرار گذاشتیم. به جای سلیمان میرزا [نام] نصرت‌الدوله [را] نوشتیم. از پله‌ها [که] پائین می‌آمدیم، یکی از رأی‌ها را من گرفتم. دیدیم یارو [نام نصرت‌الدوله را] خط زده، [نام] سلیمان میرزا را گذاشته است. (ص187)
 لاجوردی: پس آن اصطلاح «حزب باد» از کجا آمده است؟ پس چرا می‌گویند ایرانی عضو حزب باد است. امینی: [این که] می‌گویند «این ملت آدم شدنی نیست.» مزخرف می‌گویند. یعنی چه؟ پس ما برای چه خرج کردیم[و] مردم را [به] اروپا فرستادیم؟ برای چه؟ شما و دیگران برای چه [به خارج] آمدید؟ اگر بنا است که این مملکت درست نشود، خوب، خرج را ول می‌کنیم. با همان زندگی بسازیم. این حرف مفت است... خوب، بنده به ده رفتم. در لشت نشا مکرر در مکرر با دهاتی صحبت کردم. والله، بالله از یک جهاتی بهتر از بنده می‌فهمند... هیچ‌وقت به نظر بنده، دولت و حکومت زبان مشترکی با [مردم] نداشته است و نتیجه‌اش را الان می‌بینید که به طرف کسانی می‌روند که یک مقدار از نظر معنوی به ایشان نزدیکتر هستند [و] آن آخوندهایند. (ص188)
 امینی: کجا آزاد بوده است؟ بعد هم در خود مرکز، همین آقایان بودند- انتخابچی‌ها: محمدعلی‌خان مسعودی و دیگران. صندوق عوض می‌کردند. کجایش آزاد بود؟ خوب، بنده داخلش بودم. لاجوردی: پس می‌فرمائید هیچ وقت [انتخابات آزاد] آزمایشی نشده است؟ امینی: نشده است. بنده به خودش [شاه] هم گفتم، «آزمایش نکردید.» همان که آزاد کردند، مثلاً گفتند شاه گفتند، آقای «ایکس» یا «ایگرگ» باشد. (ص189)
 لاجوردی: خوب، بعد هم می‌گویند بر فرض اگر یک عده نمایندگان به اصطلاح واقعی مردم به مجلس رفتند، آن‌قدر بگو مگو می‌کنند و کار را عقب می‌اندازند که همه کارها می‌خوابد. (ص190)
 امینی: خیلی خوب. این را باید به ایشان گفت. در زمان رضاشاه، رضاشاه [به وکلای مجلس] می‌گفت شما در کمیسیونها هرچه می‌خواهید بگوئید، در مجلس علنی کمتر صحبت کنید... اما، این شعار که «این مملکت درست شدنی نیست، این مردم آدم نیستند،» این به نظر من اصلاً حرف مزخرفی است. [آیا] در تمام این دنیاف فقط ایران است که درست نمی‌شود؟ (ص190)
 خوب، دیدیم ایشان [شاه] بودند، دیگر. آخر این [دیکتاتور] بالاخره چه کسانی را انتخاب می‌کند؟ از بین مردم انتخاب می‌کند آن کسی که به او بیشتر تملق می‌گوید، آن کسی که مطیع‌تر است. از خود این مردم است، از خارج که نمی‌آورد.(ص190)
 آخر خود اینها که این ادعا را می‌کنند، خودشان چه کسانی هستند؟... خوب، از بس [ایرانی] بد دیده است، این داخل مغزش رفته است، که اگر خارجی نخواهد، هیچ‌کاری نمی‌شود. خودش اصلاً یک چیز بی‌قاعده‌ای شده است. اصلاً قائم به ذات نیست. (ص191)
 چرا [وقتی که] این آدمی که این جور [درس خوانده به] داخل مملکتش برمیگردد، خراب می‌شود؟ برای این کهinstitution [اساس مملکت]‌اش خراب است. و این نمی‌گذارد، اجازه نمی‌دهند که [این آدم] بیآید اقلاً آن را که خوانده است به آن که [لازم دارد] تحویل بدهد. (ص191)
 خوب، شما تمام کشاورزی را خراب کردید. مردم را [به] داخل شهرها کشیدید. بعد نتوانستید به ایشان [خانه] بدهید. نتوانستید- نمی‌دانم- بهداشت بدهید. خوب، اشتباه کردید. اگر شما رهبر هستید. (ص191)
 شما باور کنید همین دهاتی ایرانی- خوب، بنشینید با او صحبت کنید- مهمان‌نواز است. اصلاً می‌دانید، یک طبیعت مؤدب و معقولی دارد. تعاون یعنی آن که شما اگر شب بروید بیرون [و] بیافتید، سرتان را نمی‌برد. خوب، [این دهاتی] داخل شهر می‌آید. دروغگو می‌شود، متقلب می‌شود، دزد می‌شود، همه چیز می‌شود. (صص3-192)
 لاجوردی: یک عده‌ای هستند می‌گویند در اواخر به اندازه کافی زور بکار نرفت، وگرنه این جور نمی‌شد. (ص193)
 امینی: آخر همه را بکشید؟ من به اواخرش کار ندارم. شما می‌خواهید نظم را برقرار کنید، خوب، درست. بنده نظم برقرار کردن را قبول دارم، اما این مستلزم این نیست که شما همین‌طور این طرف و آن طرف بزنید [و] بکشید. (ص193)
 خوب، به شاه گفتم، گفتم آقا، گاز اشک‌آور هست. چوب و چماق هست. گفت بله، ما راجع به پلیس کوتاهی کردیم. گفتم خوب آقا، این تانک که داخل خیابان می‌آورید، این تانک برای جنگ است، نه برای داخل خیابان. گفت بله، ما خیال نمی‌کردیم که مردم این‌جور باشند. گفتم آقا، مردم این‌جور باشند، به ستوه آمدند [که] این جور شدند. (ص193)
 خودم وزیر دادگستری بودم. به [شاه] گفتم آقا، پس شما در این دادگستری را ببندید. بعد از ده سال محاکمه می‌گویند «بنام نامی اعلیحضرت همایونی این دکان باید تخلیه بشود.» یک حکم صادر می‌شود. (ص194)
 سازمان امنیت که شما می‌خواهید با او مصاحبه بکنید، این اگر کار خودش را می‌کرد، خوب، بسیار خوب. اما، ایشان دفتر ازدواج و طلاق، معاملات، تمام بایستی با اجازه سازمان [انجام بشود]. خوب، این به سازمان امنیت چه ارتباطی دارد؟ خانه حسن را تخلیه کند، زمین یکی را بگیرد. [سازمان امنیت] هم دادگستری شد، هم- نمی‌دانم- مالیه شد، همه اینها شد. آقای سپهبد بختیار می‌خواست قاضی بنده، که این رأی را داده است، را بگیرد و توقیف کند. گفتم آقا، به شما چه ارتباطی دارد؟ شاه به وزیر زور می‌گوید، وزیر به معاون زور می‌گوید، بعد بالاخره آن عضو هم توی مردم داخل کوچه می‌زند سر آن. (ص195)
 آقاجان، شما می‌خواهید ایران را پنجمین کشور، نمی‌دانم، دنیا بکنید. آخر چه جور؟ آخر این فقط همان کارخانه‌اش هست؟ یا آدمش هم باید حساب باشد؟ وقتی شما این کار را می‌کنید، پس آدمش نه؟ آخر این ملت هم باید همین‌طور باشد؟ پنجمین کشور بکنند از چه حیث؟ چند تا کارخانه دارد و عرض کنم توپ و تفنگ دارد، [این] می‌شود پنجمین کشور؟ اما، آدمش، آن که باید اداره کند، آن نیست. آن ملتی که باید بجنگد، نیست. خوب، این چه فایده دارد؟(ص196)
 مملکت چرا این جور شد. خوب، همه‌اش گردن شاه! خوب، این جور نیست. اینها همه مقصرند. خوب، حالا می‌خواهند برگردند. حالا یک عده- بنده کار ندارم واقعاً راست یا دروغ- می‌گویند باید برگردیم [به] همان [رژیم] آریامهری. خوب، این نمی‌شود. پس برگردیم. اگر هم شاه هست، باید شاه مشروطه باشد. (ص197)
 چطور این همه فرصت برای ایران پیدا شده که محکوم به استقلال بوده است- چه بعد از جنگ اول چه [ناتمام]. خوب، [از این فرصت] استفاده نکردند. آخر خارجی که به نوکری دعوت نمی‌کند. یا [اگر] colonie بودیم، حالا هم این جوری نمی‌شد. خودمان رفتیم نوکری قبول کردیم: یا نوکر انگلیسها یا نوکر روس. [خارجی‌ها] نیآمدند [بگویند] «حتماً نوکر باش.»(ص198)
 خوب، اگر شاه و آن اجتماع عیبی نداشت، [خلائی بوجود نمی‌آمد]. این [غربیها] آمدند با خمینی یک خلائی را پر کردند. نه این که شاه را بردارند [و] خمینی را سرجایش بگذارند. خوب، شاه خودش رفت، خیلی خوب، این خلاء ماند. خلاء هم نمی‌تواند بماند. یا باید روس پر می‌کرد یا این [غربیها]. آمدند [تصمیم] گرفتند [که] آقای خمینی را بگذاریم ببینیم چه می‌شود بنابراین، فقط تقصیر آنهاست؟ ما هیچ تقصیری نداریم؟ (صص200-199)
 تو همان آمریکا- داخل روزنامه فارسی فحشی است که به کارتر [jimmy Garter] و همه اینها می‌دهند. خوب اصلاً‌ یعنی چه؟ [یعنی] آمریکا خواسته کارتر شاه را بردارد؟ گفتم آقا، حقوق بشر، بسیار خوب. آزادی خوب، این لزومی ندارد [کارتر] بگوید. خود مسئولین مملکت باید ببینند که اگر یک دریچه اطمینان نباشد، خوب، منفجر می‌شود. لازم نیست [آمریکائی‌ها] این را بگویند. حالا گفتند و ما نکردیم. آخر، گفتند اگر نکنید، شما را برتان می‌داریم؟ نخیر، اینست که من واقعاً می‌گویم نباید ناامید بود... (ص200)
 یک شرکت به این عظمت[را] دست ایرانی داد،اداره‌اش هم این می‌شود. حالا [آیا] انگلیس و آمریکا گفتند این کار را بکنید؟ این حرفها چیه؟(ص200)
 نه، عیب از خود ماست، منتها ما نمی‌خواهیم عیب خودمان را بدانیم و اصلاح کنیم.(ص200)
 راجع به مصدق‌السلطنه بدبخت، گفتند، آقا، این حرامزاده‌ است. می‌سازند، دیگر. آخر اینست. در ایرانی نه انصاف هست، نه درش قضاوت صحیح هست. همه‌اش روی خودخواهی شخصی. آخر تنقید هم تا جائی که تنقید کنید، خوب... باید یک حربه ناجوانمردانه پیدا کنید، بزنید تو سر مردم: «این نوکر آمریکاست.» «آن نوکر انگلیس است.» «یکی نوکر روس است.» خوب، یک عده [نوکر] هستند. من قبول دارم، اما همه؟ خوب، یک باره بگوئید همه ملت [نوکر بیگانه] هستند؟ (ص201)
 من که بیشتر با روحانیت مربوط بودم، یعنی بنده فکر می‌کردم که روحانی می‌تواند حکومت بکند؟ آن هم آقای خمینی، که مثلاً فرض بکنید در عمرش از تو حجره‌اش بیرون نیامده؟ آدم می‌رود می‌گوید آقا، [شما] جانشین شاه بشوید؟ این را خود ما می‌کنیم. آن وقت می‌نشینیم ناله می‌کنیم. (ص203)
 حتی در قسم تجارت، دولت همه را خفه کرد[و] همه را در یک خط کرد- آن خطی که خودش می‌خواست- آن خطی که فساد و کثافتکاری و اینها باشد. والا، خوب، همین‌هائی که در اطاق بازرگانی [بودند]. خود من هم [با آنها] سروکار داشتم. خوب، بنده نمی‌خواهم بگویم که همه‌شان نابغه بودند، اما بالاخره در تجارت بیسواد نبودند. (صص204- 205)
 لاجوردی: چون من بعد شنیدم که گویا آقای مهدی سمیعی پیشنهاد کرده بوده که یک هیئت چند نفری طرح‌های اقتصادی را قبل از ارائه به شاه بررسی کنند و یک گزارشی بدهند... امینی: وقتی [شاه] می‌گوید من معتقد به مشورت نیستم، شما چکارش می‌خواهید بکنید؟ می‌گوید مشورت می‌کنم، خلافش را می‌کنم. در [recordاسناد] همه‌جا هست، دیگر. خوب، وقتی کسی برداشتش این باشد که اصلاً به مشورت معتقد نیست، خوب، این مشاور خصوصی، غیرخصوصی فایده‌اش چیه. این [شاه] بعدها اظهار کرد که «من مشورت می‌کنم، خلافش را می‌کنم.» آن وقت من واقعاً نشنیده بودم. (ص206)
 حالا این[تصور پیش آمده که] اگر دولت ثابت ماند، پس این کارها درست می‌شود. [ولی] نه کاری که از ابتداش خراب است. خوب، این دولت [هویدا] که یازده سال طول کشید، این باید واقعاً یک زیربنای خیلی عالی گذاشته باشد. (صص209-210)
 لاجوردی: در جلسه قبلی فرمودید که خبر رسید [تیمور] بختیار می‌خواهد کودتا بکند... امینی: نخیر بوده، بود. البته می‌خواستند یکpanique [نگرانی] هم بیاندازند. حالا البته [حمله به] دانشگاه هم یک چیزی شبیه به همین بود که معلمین اعتصاب کنند. بعد شلوغ بشود. خلاصه [بختیار] بگوید آقا، من می‌خواهم نظم را برقرار کنم. چون به نظر من، آن وقتها که در آمریکا صحبت بوده که من نخست‌وزیر بشوم، گویا- حالا البته من دلیلی ندارم- صحبت بختیار بوده که آن بیاید نخست‌وزیر بشود. بعد حالا چه جور بهم خورده است، من نمی‌دانم. خود شاه هم به نظامی اعتماد نمی‌کرد. (ص210)
 لاجوردی: آیا قرنی هم با بختیار ارتباط داشته، یا آن چیز جدائی بوده؟ امینی: نه، آن علیحده بود. آن قبل از بختیار بود، وقتی قرنی رئیس رکن دو بود، مثل این که، یا معاون ستاد، همچنین چیزی. آن هم نه کودتا به آن معنی. [می‌خواستند] به شاه تحمیل کنند. صحبت واقعاً کودتائی نبود که شاه را بردارند که این همه‌اش روی محدودیت شاه می‌گشت که شاه بالاخره از این حد خودش تجاوز نکند که کرد. (ص210)
 لاجوردی: یعنی این یک کاری بود که فرضاً می‌خواست از خارج انجام بشود؟ امینی: خوب، لابد به کمک دیگران. بدون کمک دیگران که نمی‌کردند... همیشه نظر آمریکائی‌ها هم این بود- که خوب، شاید انگلیسها هم همین‌طور- مخصوصاً‌ اواخر که اگر شاه نامحدود شد، از بین رفت، [تکلیف مملکت] چه می‌شود؟ کما اینکه مکرر در مجلس سنای آمریکا مطرح بود که وقتی یک نفر سمبل قدرت است، این [شخص] مرد یا کشته شد، [تکلیف] چه می‌شود؟ (ص211)
 لاجوردی: خوب، شما فکر نمی‌کنید خود آمریکائیها یک مقداری مسئولیت داشتند، به این معنی، که در مواقعی که می‌توانستند، نگذارند [خودکامگی] گسترش پیدا کند؟ امینی: بله. البته این قسمتش را من قبول دارم. به خودشان [آمریکائی‌ها] هم گفتم که با این که حس می‌کردید این آدم این همه قدرت را نمی‌تواند تحمل بکند- بخصوص وقتی وارد جزئیات می‌شود- باید این را [متوقف] می‌کردید. (ص212)
 یک وقت من در یادداشتهای محرمانهState Department[وزارت خارجه آمریکا] دیدم- مثل این که زمان همین مأموری بود که نوشته بود که بله، هروقت می‌گوئیم [در امور اجرائی کمتر دخالت کن]، شاه می‌گوید «من می‌روم.» بعد، اواخر [در یادداشتهای وزارت خارجه آمریکا] نوشته بود که اگر هم [حالا] می‌خواهد برود [می‌تواند]، چون پول دارد.(ص212)
 خوب، من هم خودم معتقد [بود]م که با شاه نباید در افتاد برای این‌که وجودش برای مملکت لازم است... اینها [آمریکائیها] واقعاً در این قسمت مقصرند. باید تا آن موقعی که دیر نشده بود،این [شاه] را در یک مسیر صحیحی می‌انداختند. حالا شاید [علاقه آمریکائی‌ها به نخست‌وزیری] من هم یک مقدارش- حالا من که واقعاً با آنها ارتباط نداشتم- [روی این اصل بود]. رویه خود من این بود- نه این‌که آنها گفته باشند- که بایستی این مسیر [مملکت] را عوض کرد. تا حدودی در مسیر مصدق برگرداند که حاکمیت ملی باشد. (ص212)
 لاجوردی: آخر از یک طرف در همین مدارک وزارت خارجه آمریکا و انگلیس، که اشاره می‌فرمائید، ذکر می‌کنند که تا حدی سفرای این دو مملکت روی شاه نفوذ کلام داشتند. امینی: این اواخر دیگر نداشتند. (ص213)
 آن شب به قوام‌السلطنه می‌گفتم آقا، شما در مقابل عموم، احترام شاه را نگه دارید. این کلاهتان را [از سرتان بلند کنید]. گفت آقا، سرم سرما می‌خورد! حالا کاری ندارم. آخر اینها هم یک کاری می‌کردند که شاه احساس می‌کرد که اینها این را به چشم بچه نگاه می‌کنند. حالا مصدق و قوام‌السلطنه، خیلی خوب، پیرمرد بودند. اما، دیگران هم یک کارهائی پشت سرش می‌کردند که این [شاه] به شک می‌افتاد، می‌ترسید. (ص214)
 ولی از مردم بدش آمده بود. به این معنی که این همین مردم یک روز می‌گویند «زنده باد،» یک روز می‌گویند «مرده باد.» به خودش هم گفتم. گفتم روی اینها حساب نکنید. شما کار خوب را برای مردم بکنید. انتظار پاداش هم نداشته باشید، چون همه جای دنیا می‌گویند مردمreconnaissant[حق‌شناس] نیستند، اما آن چیزی که وظیفه وجدانی آدم است، آن را باید انجام بدهد. خوب، حالا مردم قدر دانستند یا ندانستند.(ص214)
 لاجوردی: بعد از این که جنابعالی از نخست‌وزیری استعفا دادید، [آیا] در نظر داشتند شما را بازداشت کنند؟ امینی: بله؟ لاجوردی: و سفرای آمریکا و انگلیس مانع شدند؟ امینی: نه، این بعد از چند سال دنباله آن اعلامیه‌ای که در حکومت علم بر علیه همین کشتار پانزده خرداد [1342] من صادر کردم- من و الموتی و فریور و درخشش [مکث]... [از] حکومت علم و کشتن و گرفتن و حبس کردن و خلاصه همه جا منتشر شد. خلاصه، شاه خیلی ناراحت شد. (صص217-216)
 [جواد] صدر بیچاره، وزیر دادگستری، که به اروپا می‌آمد، از فرودگاه برش گرداندند که زود زود پرونده امینی را به جریان بیانداز. یک هو دیدیم که های و هوی و فلان و به دادگستری احضار [شدم].آنجا رفتیم. اولاً که غروب بود. در آن فضا دیدم که تمام کریدورهای دادگستری قرق [است]. چند تا مأمور سازمان امنیت هم این طرف و آن طرف [گماشته بودند]. [دیدم] چه هنگامه‌ایست. رفتیم تو و خوب، مستنطق بلند شد و چند تا از این سؤالات را که جواب دادیم گفت بله، شما باید چند میلیون تضمین بدهید که از مملکت خارج نشوید. (ص217)
 لاجوردی: آن وقت جریان توقیف آقای ابتهاج چه بود؟ امینی: نه، خوب، بالاخره
 لاجوردی: در زمان شما چنین کاری شده بود. امینی: نه، خوب، بالاخره مستنطق بود. تمام پرونده‌ها مال سازمان برنامه را آوردند و این اعلام جرم هم در زمان شریف امامی [و رئیس سازمان برنامه او احمد آرامش انجام شده بود] و این دنباله آن بود. آن وقت البته یک تحریکاتی هم می‌شد که من هرچه سعی کردم که مستنطق ابتهاج را توقیف نکند، نشد. (ص218)
 اخیراً شما می‌دیدید چه جور [رشوه‌گیری] اصلاً به کلی علنی شده بود. آخر هیچ وقت فساد به این ترتیب نبود- نه از حیث میزان نه از حیث فاش بودنش. همه هم می‌دانستند. خوب، شب همه جا مطرح بود. خوب، در هر خانه‌ای می‌نشستند که فردا چکار بکنند که فلان کار را بگیرند. چه بگیرند؟ خوب، این اصلاً علنی بود. همه می‌دانستند. شاه می‌گفت، فساد همه جا هست. آخر همه جای دنیا رشوه [می‌گیرند]. گفتم بله، آمریکای به آن عظمت، فساد جزوش هست. آخر این دلیل نمی‌شود که ما فاسد بشویم [و] بگوئیم آنها فاسدند. آن هم در یک محیط کوچکی مثل مال ما! (صص20-219)
 در صورتی که [محاکمه] آقای کیا و امثال اینها برای بقای خود شاه بود که ایشان را همان‌طور که گفتم: آن شتر [را] از درخانه ایشان برداریم، در خانه دولت بگذاریم. بگوئیم اینها بودند. خوب، ایشان [شاه] خودش قبول کرد [و گفت که] نه من [بودم]. و نتیجه‌اش این شد. ولی بعد خودشان تشویق فساد [می‌کردند]. خوب کاری است، در هر محیطی. حالا بگوئید آقا، زورتان نمی‌رسد، اما شما رشوه بدهید که مردم بخورند، بچرند، داخل نمی‌دانم سیاست نشوند. طبیعی است که این سیاست، سیاست واقعاً عاقلانه‌ای نیست. (ص220)
 لاجوردی: شنیدم آقای بنی‌صدر [قطع‌کلام]. امینی: خوب، ایشان که بله. خوب، می‌خواهد مغرضانه بنویسد. عیب ندارد. بنویسد. خوب، به همان سیدضیاء می‌گفتم آقا، شما راجع به این قرارداد نمی‌دانم 1919 بنویسید چون یکgeneration این را نمی‌داند. بعد دیگران می‌نویسند. گفت حالا برای چه کسی [بنویسم]؟ آن بدبختها واقعاً عجیب بود که اصلاً [به مردم اعتقاد نداشتند]. [می‌گفتند] «کدام مردم؟» این رفته در سرشان که این مردم هیچ هستند؟ (ص221)         ادامه دارد ...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات