تاریخ انتشار : ۱۰ تير ۱۳۸۹ - ۰۸:۲۸  ، 
کد خبر : ۱۴۷۵۸۳
درباره نسبت «هست و نیست» و «باید ‌و ‌نباید»

نقشه معرفتی در تمدن غربی


حسین بادامچی
آیا شناخت آنچه اطراف ماست برای «تصمیم‌گیری» و «اقدام» کافیست؟ آیا این تصور رایج که فلان نظریه برای حرکت فرد یا جامعه «علمی» است و در نتیجه «معتبرتر» است به واقع درست است؟ و آیا «علم»،‌ به معنای امروزین آن یعنی شناخت قانونمندی‌های دنیای اطراف ما، قادر به ترسیم مسیر و هدف مطلوب حیات یک انسان یا یک سازمان یا یک جامعه یا کل جوامع بشری است؟
برای ورود به بحث باید کمی لایه‌های زیرین ساختار ذهنی مان را واکاوی کنیم. در ذهن ما چه نسبتی است بین «هست و نیست» و «باید و نباید»؟ با یک مثال ساده آغاز می‌کنم. گزاره علمی ساده‌ای را در نظر بگیرید. مثلا: «هوا سرد است» در اندیشه ما این گزاره مطلقا تجربی و حاکی از حقیقت اطراف ماست. اما در پشت این گزاره ساده معنای دیگری علاوه بر وصف اطراف ما وجود دارد. آن نکته ظریف اینجاست که «سرما» یک مفهوم «بی‌طرف» نیست. مفهوم سرما دارای بار ارزشی است. یعنی در دل معنای سرما نوعی مطلوبیت یا عدم مطلوبیت یا به نوعی خوبی و بدی نهفته است که به‌صورت ناخودآگاه در ساختار ذهنی ما عمل می‌کند. به جای جمله «هوا سرد است» می‌توانیم از جمله «دمای هوا صفر درجه سانتیگراد است» استفاده کنیم که فاقد آن بار ارزشی و تجربی است. (اما با این حال «حقیقت» اطراف ما نیست بلکه «بیانی» از «واقعیتی است که ما می‌بینیم» و در نتیجه مطلق و یکتا و منحصر به فرد نیست. درباره این قسمت داخل پرانتز در مطلب بعدی مفصلا می‌نویسم و شما هم لطفا به آن نپردازید) پس جمله «دمای هوا صفر درجه است» را در نظر می‌گیریم. این جمله «وصفی» بی‌درنگ «باید»ی را در ذهن ما متجلی می‌کند که از فرط بداهت و استنتاج آنی ما آن را با همان جمله اول یکی می‌پنداریم و در حالی که دوتاست.
شنیدن جمله «هوا صفر درجه است» نتیجه می‌دهد که «پس باید لباس گرم پوشید». آیا این نتیجه‌گیری صحیح است؟ کمی دقت نشان می‌دهد که کنار آن گزاره، گزاره‌های دیگری ناپیدا و مخفی در ذهن ما وجود دارند: هوا صفر درجه است. صفر درجه سرد است. سرما بد است. گرما خوب است. لباس گرم می‌کند. ---> باید لباس پوشید. در بین این گزاره ها دوتا تجربی است. هوا صفر درجه است با دماسنج اندازه‌گیری می‌شود و لباس گرم می‌کند یک حس وصفی است که بخش خوشایندی گرما را از آن حذف کرده ایم. یکی قراردادی است که یک نام و در حقیقت یک «حس جهت‌دار» را به‌صورت «عرفی» به دماهایی اطلاق می‌کند. مثلا فرض کنید با یک ماهی صحبت می‌کنید! و به او می‌گویید آب سرد نیست؟ اگر ماهی باسواد باشد و انسان‌ها را بشناسد، می‌گوید سرد است اما خوب است. اگر بی‌سواد باشد و تنها به ادبیات ماهی‌ها حرف بزند، می‌گوید نه‌خیر خیلی هم گرم است! مفهوم سرما، قراردادی جهت‌دار است و جهت‌داری آن به نامطلوبیت آن است. اگر وجه خنثای قراردادی آن‌را از آن جدا کنیم تنها یک گزاره می‌ماند و آن هم این است: «سرما بد است». خب همه می‌دانیم که «سرما بد است» یک گزاره ارزشی است اما آیا یک گزاره علمی هم هست؟! بیایید بیشتر به آن فکر کنیم:
2 دلیل می‌شود برای بد بودن سرما (دماهای کم) بیان کرد:
* یکی احساس عمومی مشترک بد بودن است. همه انسان‌ها احساس ناخوشایندی در دماهای پایین دارند اما آیا «احساس ناخوشایند مشترک» برای حکم دادن درباره خوبی و بدی یا مطلوبیت و نامطلوبیت موضوعی کافی است؟ مثلا سیگار را همه می‌گویند حال خوبی دارد اما آیا به واقع خوب است؟ یا دوا تلخ است و ناخوشایند اما آیا این برای حکم بدی دادن به آن کافیست؟ زهرمار را شیرین کنیم خوب می‌شود یا اگر کسی بیهوش باشد و سرما را نفهمد سرما از نامطلوبی می‌افتد؟ واقعیت این است که «ناخوشایندی حسی» برای تایید یا رد پدیده‌ای قانع‌کننده نیست، هرچند شاید نشانه‌ای قابل تامل باشد. پس حاصل علمی دلیل اول تنها یک گزاره‌ جدید است که چندان راهگشا نیست و پرده از مطلوبیت یا نامطلوبی حالتی دیگر (مثل سرما) را روشن نمی‌کند. به هرحال تنها زمانی این زنجیره ناقص کامل می‌شود که یک گزاره غیرعلمی را از خارج از علم به این گزاره‌های علمی بیفزاییم: یک معیار مطلوبیت...
* اما دلیل دوم «به هم ریختن نظام کاری بدن» و سپس «مرگ» است. نظام بدن در بازه دمایی خاصی کارآیی دارد و خارج از آن بازه تعادل خود را از دست می‌دهد. حاصل آن «درد و رنج» فراوان و سپس «مرگ» است. با اینکه ما باز هم از نامطلوبی وضعیت جدید، چیزی بیش از مجموعه‌ای از نشانه‌های ناخوشایند مثل درد نمی‌فهمیم اما مرگ برای ما کاملا معنی دار است. در واقع «اهمیت حیات» که ظاهرا امری فوق العاده بدیهی محسوب می‌شود و «گریز از مرگ» که ریشه در بنیادی ترین بدیهیات ذهنی و قلبی انسان‌ها دارد، «مطلوبیت و نامطلوبیتی» به ظاهر بدیهی به‌وجود آورده و آن حفظ نظام بدن و گریز از اختلال در آن است. همانطور که می‌بینیم گزاره ‌«سرما بد است» به گزاره‌های دیگری احاله می‌شود که باز هم سرتاسر علمی نیستند: مرگ بد است. نظم بدن مطلوب است. اختلال در نظم بدن منجر به مرگ می‌شود. سرما موجب اختلال در نظم بدن می‌شود ---> سرما بد است. «حالت مطلوب» و «علت مطلوبیت» از کنکاش «وضع موجود» حاصل نمی‌شود بلکه علم تنها با «فرض‌گرفتن مطلوبیت» اولا قواعد علی و معلولی عالم را می‌یابد (علم محض) و ثانیا با ترکیب آن قواعد به دنبال تغییر جهان به همان حالت مطلوب مفروض است (علم کاربردی). در مثال یاد شده درباره هر دو گزاره می‌توان گفت که خارج از روش علمی هستند. گزاره بد بودن مرگ یک قاعده نیست و بسته به باورها متفاوت است. مطلوب بودن نظم موجود بدن هم گزاره‌ای ارزشی است و به نوعی از بدیهیات محسوب می‌شود اما گزاره‌ای علمی محسوب نمی‌شود.
همه این توضیحات برای درک این مطلب بود که پیوند ناخودآگاه هست ها و بایدها در ذهن ما گسسته شود. علم نه تنها قادر به تشخیص وضعیت مطلوب نیست بلکه حتی از مقایسه و ارزیابی مدل‌ها و پدیده‌های مشابه هم عاجز است و تنها به کمک یک «معیار مطلوبیت» است که قابلیت ارزیابی پیدا می‌کند. «علم» فاقد «ارزشگذاری» است و صرفا مشاهده‌گری بی‌طرف است و تمام دانشمندان مدرن و به تبع آن پیروان جهان سومی آنها به این معنی باور دارند. همین‌جا یک سوال جدی و اساسی پیش می‌آید و آن هم این است که پس این همه تجویزها و توصیه‌ها و نسخه پیچیدن‌های بخشی از دانشمندان علوم طبیعی و انسانی دنیا که گرایش به کاربرد علوم در جامعه دارند، برای دولت‌ها و سازمان‌ها و جوامع چیستند و چه نسبتی با علم آنها برقرار می‌کند؟ جواب این سوال به‌صورت اجمالی در جهان مدرن در گرو توجه به 3 پیش فرض بنیادین است. در حقیقت این 3پیش‌فرض هریک به گونه‌ای پنهان و در یک ساختار تمدنی، جهت‌گیری کارکردی علوم را تعیین می‌کنند و در حقیقت از چارچوب مطلوبیت و نظام ارزشی مندرج در پس سیاست‌ها و توصیه ها پرده برمی دارد، چرا که همانطور که شرح داده شد این جمع «علم» و «هدف» است که به سیاست و توصیه می‌انجامد و نه علم محض. در حقیقت این، 3 پیش فرض جهت‌دار و قطب‌نمای ایدئولوژیک غرب به شمار می‌روند.
1) اصالت و مطلوبیت نفس: یعنی هرآنچه در نظر انسان به صورت عام و کلی خوشایند است، مطلوب است و هرچه ناخوشایند است، نامطلوب. یعنی مشروب و قمار و زنا مطلوب است و کنترل نفس و کظم غیض و حیا نامطلوب. این دیدگاه که بیشتر لیبرالی است و پایه‌های فردگرایانه قوی دارد در سیستم اجتماعی ناکارآمد است و به همین دلیل بیشتر در بعد خصوصی و علم روانشناسی که به آن مربوط است کارآیی دارد و در اداره اجتماع پیش‌فرض‌های بعدی به کار می‌آید.
یعنی هرآنچه در نظر انسان به صورت عام و کلی خوشایند است، مطلوب است و هرچه ناخوشایند است، نامطلوب. یعنی مشروب و قمار و زنا مطلوب است و کنترل نفس و کظم غیض و حیا نامطلوب. این دیدگاه که بیشتر لیبرالی است و پایه‌های فردگرایانه قوی دارد در سیستم اجتماعی ناکارآمد است و به همین دلیل بیشتر در بعد خصوصی و علم روانشناسی که به آن مربوط است کارآیی دارد و در اداره اجتماع پیش‌فرض‌های بعدی به کار می‌آید.
2) حیوان انگاری و اصالت نیاز: بر پایه انسان شناسی مادی انسان تفاوتی با حیوان ندارد. این جمله خود یک جمله علمی است هرچند به‌زعم ما بر پایه ‌روش شناسی ناقص غربی گزاره‌ای ناقص است. اما جمله دومی که در کنار آن می‌آید جمله‌ای غیرعلمی و ارزشی است: کمال او در برآورده شدن نیازهای اوست. این جمله کاملا تصویرکننده ‌مطلوبی بیش از واقعیت عنوان شده است چرا که مثل آن می‌ماند که کسی بگوید کمال خودرو در مصرف بنزین آن است و بهترین خودرو، پرمصرف‌ ترین آنهاست. مساوی بودن کمال با برآورده شدن نیاز اصلا بدیهی نیست و خود یک گزاره ارزشی است. جالب اینجاست که فلسفه حکومت در نگاه بسیاری از روشنفکران وطنی با همین پیش فرض تامین نیازهای مادی مردم تلقی شده است.
بر پایه انسان شناسی مادی انسان تفاوتی با حیوان ندارد. این جمله خود یک جمله علمی است هرچند به‌زعم ما بر پایه ‌روش شناسی ناقص غربی گزاره‌ای ناقص است. اما جمله دومی که در کنار آن می‌آید جمله‌ای غیرعلمی و ارزشی است: کمال او در برآورده شدن نیازهای اوست. این جمله کاملا تصویرکننده ‌مطلوبی بیش از واقعیت عنوان شده است چرا که مثل آن می‌ماند که کسی بگوید کمال خودرو در مصرف بنزین آن است و بهترین خودرو، پرمصرف‌ ترین آنهاست. مساوی بودن کمال با برآورده شدن نیاز اصلا بدیهی نیست و خود یک گزاره ارزشی است. جالب اینجاست که فلسفه حکومت در نگاه بسیاری از روشنفکران وطنی با همین پیش فرض تامین نیازهای مادی مردم تلقی شده است.
3) افزایش‌ کارآمدی: افزایش کارآمدی یا کارآیی یا بهره وری هم یکی از مطلوبیت‌های به ظاهر غیرارزشی و بدیهی است که وجهه زیادی به علوم بخشیده و همیشه از جانب بسیاری مطرح می‌شود که برای افزایش کارآیی یا کارآمدی به این توصیه ها که جهانشمول و فرامنطقه‌ای و غیربومی است، عمل کنید. یکی از وجوه مهم این کارآمدی اصطلاح «توسعه» است که خود به تنهایی هدف بسیاری از پژوهش‌ها و پرکننده ‌خلأ ارزشی بسیاری از علوم است. نکته بسیار جالبی که در بطن مفهوم افزایش کارآمدی و کارآیی نهفته است، این است که کارآمدی در یک سیستم و نظم تعین‌یافته معنی دارد و نه در یک مجموعه نامنظم و بی هدف. نظم در یک سیستم به صورت کلی به 2‌ گونه است: یا خطی است یا دایره‌ای. نظم خطی رو به سویی خاص دارد و جهتی برای پیشرفت تعیین کرده است و حرکت به آن سو را کمال می‌داند اما نظم دایره‌ای جهتی ندارد و صرفا چینشی بی‌مفهوم است.
مثال خوبی برای نظم خطی نظم حاکم بر ساختار خودروست. خودرو سیستمی با نظم خطی است. یعنی نظمی جهت‌دار در راستای «حرکت دادن سریع، راحت و ارزان مسافر از جایی به جای دیگر» این جهت‌گیری کلی حاکم بر یک نظم مسیر پیشرفت آن‌ را نشان می‌دهد یعنی مثلا پیشرفت خودرو در گرو افزایش سرعت، ارزانی و رفاه آن است و بر همین اساس ارزیابی می‌شود. این نظم کلی در کل ساختار آن پخش می‌شود تا جایی که مثلا به یک تیم مهندس مکانیک خبره گفته می‌شود که دیفرانسیلی طراحی کنید با این کارآیی و این تحمل بار و این اندازه و... مهندس دانش خود را در جهتی که به او ابلاغ شده به کار می‌بندد اما این جهت در کل مجموعه خودروساز بهینه شدن بیشتر خودروست. یک نظم خطی نظام ارزشی مختص خود را دارد و معنای کارآمدی و معیارهای کارآمدی در آن از قبل تعیین شده است. در نظم تعیین یافته قرن بیست و یکمی جوامع آمریکایی و اروپایی کارآمدی معنا و مفهوم و جهت واضحی دارد ولو به ظاهر بیان نشود و آشکار نباشد. هر انسانی که متولد می‌شود به سرعت به این نظم پیوند می‌خورد و جایگاهی در نظم گسترده محقق می‌یابد و نیازی به تامل درباره جهت حرکتی و هدف عملی خود ندارد. این همان چیزی است که «وبر» از آن با عنوان عقلانیت صوری یاد می‌کند و هرچند خود به آن انتقاد دارد اما نظام سیاسی مبتنی بر آن را می‌ستاید.
به عنوان مثال اقتصاددانان در کل عالم و همین‌طور در ایران دائماً مشغول محاسبات فراوان عددی و آماری برای ارائه طرح هایی برای اداره اقتصادند اما آیا آنها به تجویز علم مشغولند؟ براساس آنچه گفته شد پاسخ بسیار ساده است. «هدف اقتصاددانان حفظ نظام اقتصادی فعلی حاکم بر دنیاست» دانش اقتصاد که امروزه در غیاب منتقدان قدرقدرت مارکسیست که تا حدودی (آن هم در حصار ماتریالیسم کوته‌بین شان) سعی در نقد نظم موجود داشتند امروز به دانشی سراسر عدد و آمار تبدیل شده تا بتواند به بهترین وجه تعادل نظام اقتصادی سرمایه داری و ثبات سیستم اجتماعی مدرن حفظ شود و حتی در صورت امکان کارآیی آن در جهت تعیین شده افزایش یابد. اما این نظام اقتصادی بین المللی در کدامین جهت قرار گرفته که عده‌ای برای حفظ تعادل آن یقه چاک می‌کنند و سوال کلی‌تر اینکه نظم اجتماعی امروز جوامع غربی که به‌خوبی همه ابعاد اقتصادی، صنعتی، آموزشی، فرهنگی و... را در برگفته و نظمی آنچنان عمیق و گسترده و محکم پدید آورده که حفظ و افزایش کارآمدی آن همچون سقفی بلند بر اذهان مردمان جهان سایه انداخته و آنها را حتی از احتمال تفکر به نظمی جدید محروم کرده است، روی به کدامین قبله و غایت دارد؟
نظم غرب خطی است و کلیت راستای این خط تغییر نکرده است. مرور تغییرات غرب از قرن هفدهم تا بیست‌و یکم بخوبی جهت‌گیری نظم عمومی و کلی آنها را نشان می‌دهد. آیا جمهوری اسلامی می‌تواند در برابر نیروهای سترگی که سعی در ادغام آن در نظم نیرومند حاکم بر امروز جهان را دارند تا ظهور آن در هم شکننده موعود بت‌های عظیم طاغوتی مقاومت کند؟

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات