نخستین کسی که به مطالعه جریانات تاریخ و مسئله چگونگی برپایی فراروی و نیز فروآیی حکومت ها و تمدن ها– البته به شیوهای مستدل و سامان مند – پرداخت، متفکر مسلمان «ابن خلدون (1406 –1332م) بود. وی در بطن نظریات خاص خود نسبت به تاریخ به مسئله زایش و زوال تمدنها و دولتها نیز پرداخت .شاید بتوان یک دولت را از آغاز تا انجام از دیدگاه ابن خلدون چنین تصور کرد: به نظر ابن خلدون هر سیکل یا «دوره» دارای 5 مرحله است که این مراحل عبارتند از:1. تهاجم 2. اوج 3. تجمل 4. استبداد 5. انحطاط.
چنان که اشاره رفت ابنخلدون همه دولتها را، از گذراندن این مراحل ناگزیر میداند و برای همه تمدن ها آغاز و انجامی مشخص ترسیم میکند و هر تمدن بشری را مشرف به نابودی میداند؛ چنان که بعضی از نقادان او را «عالِم بدبین» لقب داده اند.» (رادمنش، بی تا: 17). خود وی در «مقدمه» در ذیل فصلی با عنوان «در این که دولت ها هم مانند مردم عمرهای طبیعی دارند» چنین می گوید: «و اما سنین دولت ها نیز هر چند بر حسب قرائات، مختلف است ولی اغلب عمر دولت از سه پشت تجاوز نمی کند و هر پشت عبارت از سن متوسط یک شخص است که چهل سال باشد. بین چهل سالگی پایان دوره رشد و نمو تا غایت آن می باشد... و این که گفتیم عمر دولت اغلب از سه پشت بیش نیست بدان سبب است که نسل نخستین همچنان بر خوی های خشونت و توحش بادیه نشینی مانند تنگی معیشت و دلاوری و شکار و اشتراک در فرمانروایی پایدارند و به همین علت شدت عصبیت در میان آنان همچنان محفوظ میماند... و نسل دوم به سبب کشورداری و ناز و نعمت تغییر خوی میدهند و از بادیه نشینی به شهرنشینی میگرایند ... اما نسل سوم روزگار بادیـه نشینی و خشنونت را چنان از یاد می برند که گویـی وجود نداشته اسـت و شیرینی ارجمندی عصبیت را که به سبب آن ایشان واجد ملکه قهر و غلبه بودند از دست میدهند ... در این سه نسل پیری و فرسودگی دولت پدید می آید و به همین سبب انقراض حسب در نسل چهارم است.»(ابن خلدون، 1366: 325) چنان که مشاهده می کنیم ابن خلدون زایش دولتها را ناشی از عصبیت و زوال آنها را ناشی از بین رفتن این عصبیت میداند. در نظر او هر دولتی محکوم به زوال است و انقراض آن امری است محتوم .
پـس از ابن خلـدون، بزرگترین متفکری که در خصـوص زایش و انحطاط تمـدن ها به طـور عام و در مـورد انحطاط غرب به طور خاص نظریاتی ارائه داد؛ مورخ آلمانی اسوالد اشپنگلر (Oswald Spengler 1936 – 1880) بود.
اشپنگلر در کتاب اصلی خود با عنوان «انحطاط غرب» به طرح نظریاتش می پردازد. وی در این کتاب می کوشد تا تطورات اجتماع و تحولات تاریخی ملل را تحت نظم و اسلوب معینی درآورد بهگونهای که بتوان مسیر تاریخی هر فرهنگ و تمدنی، مخصوصاً تمدن ملل مغرب زمین را که اکنون در اوج عظمت و اقتدار است با فرهنگهای دیگر که در ازمنه تاریخی ظاهر شده و از میان رفته اند، مقایسه کرد و همچنین بتوان تحولات بعدی آن را که در آینده رخ خواهد داد پیش بینی کرد.» (امید، 1383: 115).
جلد نخست کتاب «انحطاط غرب» در سال پایانی جنگ جهانی اول – یعنی 1918 م – به طبع رسید طبیعی است در چنین شرایطی که مردم به تازگی از آتش جنگ خانمانسوز رهیده اند و کشتار و ویرانی ها روحیه یأس و نومیدی در میان آنان دمیده است با آغوشی گرم از تفکرات این کتاب استقبال کنند ؛ در این کتاب – برخلاف آن چه مشهور است – اشپنگلر تنها غرب را رو به زوال و فروپاشی نمیداند بلکه همانند ابن خلدون، تمامی تمدن ها و دولت ها را دارای اوج و فرود میداند و معتقد بود: «من تاریخ جهانی را چونان تصویری از شکلگیری ها و دگرگونیهای پایان ناپذیر، از طلوع و افولهای شکل گیری ارگانیک میبینم.» ( هیوز - وارینگتن، 1386: 427 )
اشپنگلر تاریخ تمدن بشر را مجموعهای از آغازها، فرازها و زوال ها میداند و غرب را هم از این قاعده مستثنی نمیبیند. در نظریه اشپنگلر فرهنگ غرب از اول قرن دهم میلادی شروع و از قرن نوزدهم وارد مرحله «تمدن» شده است. این فرهنگ از بعضی جهات به اوج عظمت خود رسیده است و در بعضی از نقاط جغرافیایی آن، آثار فرسودگی نمایان شده و به تدریج در آینده نزدیکی در نقاطی مانند اروپا و امریکا و در تمام رشته های حیاتی آنان، دوره انحطاط آغاز خواهد شد. غرب با همه عظمت و بزرگی که چشم جهانیان را خیره ساخته است به دنبال رومیان و چینیان خواهد رفت.» (امید، 1383: 135)
در واقع اشپنگلر – و نیز ابن خلدون – تمدن ها را به موجودات زنده تشبیه میکنند و معتقدند همان طور که موجود زنده زمانی به دنیا می آید، می بالد و می میرد تمدن ها، دولت ها و فرهنگ ها نیز چنینند. اگر چه این افراد هیچ گاه دلیل کافی بر این تشبیه ارائه ندادند.
به هر روی نظریه اشپنگلر – با وجود ضعفهایی که دارد – چه در میان منتقدان داخلی و چه در میان مخالفان خارجی «تمدن غرب»، هواداران پرشوری دارد.
پس از اشپنگلر، آرنولد توینبی (Arnold Toynbee) 19751889 - تمدن شناس برجسته انگلیسی به بررسی و مطالعه تمدنهای مختلف تاریخ جهان پرداخت. وی «ابتدا بیست و یک و اندکی بعد بیست و شش گونه از این تمدن ها «مرتبط و نامرتبط با یکدیگر» را مورد مطالعه قـرار میدهد.» (سوروکین، 1377: 141) توین بی نخسـت به مسئله چگونگی تولد تمدنهـا می پردازند . وی معتقد است که سیر تکوین و پیدایش تمدن ها به عامل نژادی یا محیط جغرافیایی بستگی ندارد، بلکه به ترکیب ویژه ای از دو شرط زیر وابسته است: 1. وجود اقلیتی خلاق در جامعه. 2. وجود محیطی نه چندان مساعد و مطلوب و نه چندان نامساعد و سخت. جوامعی که واجد چنین شرایطی بوده اند در قالب تمدنی بزرگ جلوهگر شده اند و جوامع فاقد این شرایط در سطح پاره تمدن یا مادون تمدن باقی مانده اند.
فرآیند تولد تمدن در چنین شرایطی را می توان در اثر متقابل «پیکار و پاسخ» خلاصه کرد.» (سوروکین، 1377: 142) توین بی پس از پرداختن به عوامل زایش یک تمدن به سراغ مسئله زوال تمدن می رود؛ وی معتقد است که تفاوت اساسی میان مرحله رشد و مرحله انحطاط و فروپاشی تمدن ها در یک نکته خلاصه می شود و آن این که در مرحله رشد، جامعه نسبت به یک سلسله از پیکارها پاسخ های موفقیت آمیز میدهد. در حالی که در مرحله فروپاشی پاسخ جامعه به این مبارزه طلبی ها با عدم موفقیت و ناکامی همراه است.» (سوروکین، 1377: 144).
البته نظر توین بی در خصوص انحطاط تمدن ها یک تفاوت اساسی با نظریه ابن خلدون و اشپنگلر دارد و آن این است که وی برخلاف آنان تمدن های بشری را محکوم به زوال و اضمحلال نمیداند و فروپاشی را سرنوشتی محتوم و گریزناپذیر آنان تلقی نمیکند: «من معتقد نیستم که تمدن ها محکوم به فروپاشی هستند.
از این رو سعی دارم تا سفسطه جدل های جبریّت را عیان کنم. پس از آن که بیپایه بودن تفاسیر جبرگرایی را نشان دادم، به جستوجوی شقّ دیگری می پردازم.» (توین بی، 1376: 177).
این مطلب را که توین بی از تشبیه تمدنها به موجود زنده پرهیز می کند و فروپاشی و انحطاط را سرنوشت گریز ناپذیر تمدنها – به ویژه تمدن غرب – تلقی نمی کند، می توان از نقاط قوت نظریه وی دانست؛ اما نظریه وی دچار ضعفی ریشهای تر است و آن این که وی هیچ گاه تعریفی صریح و شفاف از خود «تمدن» ارائه ننمود، علاوه بر این وی پاره ای از ارکان نظریه خود – مانند اقلیت خلاق، شرایط نه چندان مساعد و چندان نامساعد – را به میزان کافی تحدید نکرد بلکه به کلّی گوییها بسنده کرد. در بالا به اختصار مهمترین نظریاتی که در خصوص ظهور و سقوط تمدن ها مطرح شده است را بیان کردیم؛ البته باید دقت داشت که ما نظریه متفکرانی را که در مطالعه تاریخ، واحد تمدن را برگزیده اند و نیز برای تاریخ، خط سیری دوری چرخشی قایلند، نقل کردیم و نظریات اندیشمندانی امثال مارکس و انگلس را که در مطالعات تاریخی خود واحد تمدن را برنگزیده اند و نیز در خصوص تاریخ بشریت معتقد به سیر تکاملی تک خطی هستند – یعنی این که تاریخ جهان، مرحله به مرحله پیش می رود – را فرو گذاشتیم زیرا ایشان و به مسئله زایش و زوال تمدنها اعتقاد ندارند.
در پایان این جستار ذکر این مطلب ضروری است که یک تمدن زمانی زاییده می شود که بتواند نیازهای بشر را به بهترین نوعی پاسخ قانع کننده دهد و مدیریت نماید و تا زمانی می تواند بپاید که بتواند این قدرت پاسخ دهی و مدیریت نیازهای انسان را حفظ نماید (انسان ها سه مرحله نیاز دارند نیاز به زیستن که شامل حداقل لوازمی می شود که انسان برای زنده ماندن بدان محتاج است و در واقع نیازهای طبقه اول و دوم هرم نیازهای آبراهام مزلو در این مرحله قرار می گیرد، نیاز به هستن که شامل سه بخش یعنی یکی نیازهای زیستی ولی با این تفاوت که از سطح نیازهای ابتدایی لازم برای زنده ماندن، فراتر آمده و جاهطلبانه تر شده است و نیز نیازهای طبقه سه و چهار و پنجم هرم مزلو که شامل احساس تعلق، نیاز به احترام و خودشکوفایی و ... می شود و همچنین نیازهای جنسی.
مرحله سوم، نیاز به «چیستن» است که این نیاز از سنخ نیازهای قبلی نیست بلکه نوع رویکرد انسان ها در راستای تأمین نیاز به هستن را شامل می شود در واقع در این مرحله انسانها در جهتگیری خود برای تأمین نیاز به هستن که شامل نیازهای زیستی فراتر از مرحله اول و نیز نیازهای طبقه سوم و چهارم و پنجم مزلو و نیازهای جنسی هستند، می کوشند به گونهای این نیازها را برآورد که او را در برابر دیگران متشخص سازد؛ به عبارت دیگر این نیاز را می توان نیاز به تشخص نامید.) بنابراین اگر تمدنی بتواند نیاز به زیستن انسانها را تأمین نماید و نیاز به هستن و چیستن آنها را به شکل متعادل و متوازن مدیریت نماید هیچ امتناع عقلی برای جاودانگی آن وجود نخواهد داشت، در واقع این نظر توینبی که تمدن ها قطعی الزوال نیستند بلکه زوال آنها در دست خودشان است به نظر درست تر از نظرات کسانی می آید که معتقدند تمدن ها مانند هر موجود زنده دارای مرگ هستند.