عاطفه صادقی درهبیدی
گرچه سکوت امری است پسندیده ولی نه برای حریف. حریف وقتی می گوید یا می نویسد، افکارش رادیولوژی می شود. اینکه بعد از هفته نامه ایران دخت، تیم ژورنالیستی و شبه روشنفکری طیف اصلاح طلبی در ماهنامه مهرنامه می نویسد، از این جهت اتفاق مبارکی است که استراتژی و تاکتیک شان به روشنی مشخص می شود.
محمد قوچانی در یادداشت سردبیر ماه نامه مهرنامه تلاش می کند تا به یک سؤال پاسخ دهد. آن سؤال این است: آیا می توان سبز بود و لائیک بود؟
وی با طرح این سؤال مبهم و با پیش فرض لائیک نبودن که پیش فرضی جمع گرایانه است مطلب را آغاز می کند و می نویسد: دیانت و امر حکومت همیشه با یکدیگر عجین بوده اند و تلاش برای جدایی دیانت و سیاست در ایران امر تازه ای نیست. این درست است که فقهای بزرگ تا عصر امام خمینی(ره) هرگز در مقام سیاسی اول کشور قرار نگرفته اند، اما مقام اول کشور هرگز بدون تنفیذ رأی آنان مشروعیت نداشت و فقهای بزرگ قدرت سلب مشروعیت از سلطنت را داشتند. وی سپس نتیجه می گیرد: افرادی که سعی می کنند جدایی دیانت و سیاست را شرط آزادی سیاسی بدانند، در خطایی تاریخی به سر می برند.
قوچانی در بخش دوم مقاله خویش، جدایی دیانت و سیاست را در جهان مدرن هم وحی منزل نمی داند و از کشورهای بزرگی مثل آمریکا، فرانسه و انگلیس مثال می آورد تا این برداشت را ثابت کند. اروپایی ها به زودی دریافتند که آزادی خواهی سیاسی هیچ نسبتی با جدا انگاری دینی ندارد. غرب امروز آن گونه که روشنفکران افراطی ایرانی می پندارند ضد دین نیست، حتی گاه آن اندازه که اینان گمان می کنند لائیک نیست... دین در دنیای معاصر هنوز نهادی قدرتمند است و نه فقط در حوزه خصوصی که در عرصه عمومی به شکل احزاب سیاسی، رسانه های غیردولتی و گروه های نفوذ سیاسی- اجتماعی حضور دارد. در واقع آنچه تغییر یافته تنها شکل حضور دین در سیاست است نه اصل حضور دین در سیاست.
در بخش سوم مقاله، قوچانی صغرا و کبرا می چیند تا ثابت کند که حتی اگر غرب با سکولاریسم در مقابل مسیحیت به رستگاری رسیده باشد، معلوم نیست که رستگاری ما با سکولاریسم باشد. جهل روشنفکری ایرانی اما زمانی مضاعف می شود که با باورهای قرن هجدهم درباره اروپا بیندیشد و به استناد آن درباره ایران امروز (از صد سال قبل بدین سو) تحلیل کند... روشنفکری ایرانی، چه عرفی چه دینی، تاریخ را وارونه خوانده است؛ چه تاریخ ایران و چه تاریخ غرب، و آیا اصولا تاریخ را خوانده است؟
وی تصریح می کند که پروتستانیسم اسلامی چه در صورت «شریعتی»گرایی و چه در صورت «سروش»گرایی اصلا مسیر درستی نبوده است.
در بخش چهارم، قوچانی چنین می گوید: در عرصه سیاسی تا 30سال قبل هم- بخوانید قبل از انقلاب- شکاف دیانت و سیاست پشت شکاف استبداد و آزادی پنهان شده بود... حتی داوری درباره لائیک بودن محمد مصدق هم داوری تازه ای است که پس از انقلاب اسلامی رواج یافت که در آن داوری ملی گرایی را در تقابل با اسلام گرایی قرار می داد. اگر مرحوم بازرگان را نیای روشنفکری دینی ایرانی بدانیم، در کارنامه او ساده انگاری غرب و تکذیب نادرست نسبت تکنولوژی و فرهنگ، علوم تجربی و علوم طبیعی سبب شد سنگ بنای نادرستی پایه گذاری شود که مجاهدین خلق دیوار آن را کج ادامه دادند. دکتر علی شریعتی نظریه پروتستانیسم اسلامی را طرح کرد و آن را برای سلف خود دکتر عبدالکریم سروش هم به ارث گذاشت. درست به همین علت است که مانیفست جمهوری خواهی اکبر گنجی به مثابه باز تولید رساله تجدیدنظرطلبی مجاهدین خلق در عصر ما متولد می شود و آن گاه بحث به انکار الوهیت قرآن کریم منتهی می شود. بدین ترتیب روشنفکری دینی که در مقابل روشنفکری لائیک ایجاد شده بود خود ناگزیر از سکولاریسم می شود.
قوچانی در بخش پنجم نوشته خویش برای ریشه یابی امر فوق 3 مؤلفه را بیان می کند:
الف) فقر تاریخی نگری
ب) تغافل از فقه اسلامی و نگاه نادرست روشنفکران دینی به فقه و تأکید اشتباه آنان بر اخلاق محوری
ج) بی توجهی به فردیت و غلبه علوم اجتماعی بر علوم سیاسی
وی در پایان چنین نتیجه می گیرد: روشنفکری ایرانی، مانند پزشکی تک نسخه ای همچنان از هرجا ظهور می کند به نسخه قدیمی برمی گردد و سکولاریسم را دوای درد معرفی می کند در حالی که این ایدئولوژی به عنوان یک مطالبه سیاسی، یک بار با زور دیکتاتوری پهلوی در این کشور حاکمیت یافت و به انقلاب اسلامی منتهی شد. تلاش برای تبدیل آن به ایدئولوژی دموکراسی هم نادرست است و هم بی فایده و حتی ضررآفرین.
قوچانی پس از این نتیجه گیری دوباره به سؤال ابتدای مقاله خویش می پردازد: آیا می توان سبز بود و لائیک نبود؟ سبزها تاکنون در حد یک جریان سیاسی برخاسته از سنت های روشنفکری دینی و اسلام گرایی ظاهر شده اند. اگر گروهی می خواهند آن را به جریان فکری تبدیل کنند باید تصویر روشنی از همه آنچه به عنوان پرسش در این مقاله طرح کردیم داشته باشند.
برخلاف میل نگارنده، تمام نکات سرمقاله قوچانی در این نوشته مطرح شد تا لایه های پنهان شده در متن پدیدار شود. لایه هایی که به سادگی نمی توان از کنار آن گذشت.
قوچانی با صداقت تمام بدون آنکه سکولاریسم را رد کند، آن را از مسائل لاینحل روشنفکری ایرانی می داند که تلاش برای تبدیل آن به ایدئولوژی دموکراسی امری است بی فایده و نادرست، چرا که آزموده را آزمودن خطاست و در تجربه پیشین، این تفکر به انقلاب اسلامی منتهی شد. پس در نظام فکری جناب آقای قوچانی، انقلاب اسلامی، دموکراسی موردنظر آنان را نه تنها تامین نکرده بلکه آنان را هشیار نموده است که مسیر قبلی را طی نکنند. آنان نمی خواهند دیگر لائیک یا سکولار باشند. نه اینکه سکولار یا لائیک نیستند بلکه به این دلیل که سکولاربودن و جانب داری کردن از لائیسیته آنان را به اهدافشان نمی رساند.
سرمقاله «چرا نباید لائیک بود؟» یک مانیفست جدی برای تغییر تاکتیک است، نه یک اعتراف و خودزنی. آنان خود دریافته اند که با در پیش گرفتن مسیر فعلی راه به جایی نمی برند و این روش شیوه ای نامناسب است، که باید در تبدیل فعالیت های غیرقانونی خود از یک اعتراض جمعی سیاسی به یک جریان فکری، آن را درنظر داشته باشند.
قوچانی به خوبی دانسته که دراین ملک، دیانت وسیاست از هم ناگسستنی اند و برداشت عمومی مردم از طیف موسوم به اصلاح -طلبی برداشتی در مقابل دین است. بنابراین برای ادامه حیات سیاسی خویش ناگزیرند هم سکولار باشند و هم مذهبی، هم روشنفکر باشند و هم دین دار. آنان می خواهند درمسیر پیش روی خویش، اشتباهات گذشته را تکرار نکنند، بنابراین اقرار می کنند که راه فعلی شان از ترکستان سردرمی آورد و این نه به آن معناست که عزم رحیل کعبه داشته باشند. کعبه آنان همچنان غرب است و آنان همچنان حیران لیبرالیسم و مدرنیسم غربی اند.
اینکه برخی از درج سهل انگارانه سرمقابله قوچانی برداشتی اعتراف گونه داشته باشند و یا اینکه محمد قوچانی درشماره آینده ماهنامه چه پاسخی به این پرسش که بالاخره سبزها همان لائیک ها هستند یا خیر، خواهد داد، چنان فرقی نمی کند. او هرگز پاسخ صریحی به این پرسش مبهم نخواهد داد چرا که این پرسش اصلا برای پاسخ دادن طرح نشده. قصد وی صرفا بیان آن چیزی است که نباید باشد.
چندی پیش میرحسین موسوی در دیدار با حبیب الله پیمان و عزت الله سحابی از اعضای تشکل غیرقانونی ملی مذهبی ها و نهضت آزادی، بر قرائت رحمانی از دین تاکید کرد و بلافاصله تفسیری از آن ارائه داد که مبتنی بر شاخص های تعریف شده لیبرالیسم است. موسوی در این دیدار می گوید: ما مبلغ قرائت رحمانی از دین هستیم. قرائتی از دین که واجد حداکثر مدارا نسبت به همه دیدگاهها و عقاید است. جنبش سبز مسئولیت تبلیغ و ترویج رحمانی از دین را بردوش دارد.
او با تردستی جنبشی را سامان داده که چپ ترین تا راست ترین را برای مخالفت با اسلام و نظام، دربرمی گیرد. منافقان، مارکسیست ها، لیبرال ها، سلطنت طلبان و حتی هم جنس بازان با نماد سبز، مخالفت خود را با اسلام و حکومت اسلامی اعلام و موافقت خود را با قرائت رحمانی از دین در شورش ها و اغتشاشات خیابانی آن هم با شعار مرگ بر اصل ولایت فقیه اعلام می دارند!
موسوی در دیدار با پیمان و سحابی که طی چهار دهه گذشته مبلغ لیبرالیسم بوده اند تاکید می کند: رنگ سبز شاخص حداقلی برای پیوند یافتن شهروندان معترض به وضع موجود است باید انعطاف داشته باشیم. روی یک شکل و شمایل از جنبش تصلب پیدا نکنیم.
وی در توضیح این معنا می گوید: نقاش های مدرن هنگام خلق اثر دو رویکرد دارند؛ یک گروه آنچه را مشاهده می کنند یا تصور کرده اند روی بوم می آورند اما گروه دیگر شروع می کنند بدون تصوری از اثر نهایی به تدریج بر روی بوم، نقاشی نهایی را سامان می دهند. آنچه در جنبش سبز در حال وقوع است را می توان از نوع رویکرد دوم توصیف کرد.
محمدکاظم انبارلویی در روزنامه رسالت سرمقاله ای می نویسد تحت عنوان «لیبرالیسم به عنوان یک دین». بسیاری بر او خرده می گیرند که چرا بر سر یک اختلاف سیاسی لباس دین می پوشانید و نبرد دو دین را معنا می کنید؟ شما می خواهید با تکفیر حریف نتیجه دعوا را به سود خود فیصله دهید. پس از صحبت های میرحسین که در بالا ذکر شد، آقای انبارلویی در سرمقاله دیگری با عنوان قرائت رحمانی از دین به نکته قابل تأملی اشاره می کند که همین نکته در مورد سرمقاله قوچانی نیز صادق است: «او نمی خواهد تصویر درستی از قرائت رحمانی از دین به دست بدهد، تنها به نفی و طرد قرائت اصلی از دین با برچسب قرائت غیررحمانی از دین می پردازد.»
دلیل چیست؟ چرا قوچانی و میرحسین نبایدها را می گویند ولی از بایدها سخن به میان نمی آورند؟
ساده ترین دلیل این است که آنها می دانند بی شمار نیستند و بنابر این ناگزیرند که دایره شمول خویش را گسترده فرض کنند تا طیف بیشتری را دراختیار داشته باشند. از سوی دیگر به خوبی دریافته اند که اعضای آنان در نگاه عمومی مایه روسیاهی آنان هستند چرا که جمع اضداد میسر نمی شود. آنان نمی توانند همجنس بازان را در کنار دین داران بنشانند و بنابر این ناگزیرند که حداقل خود را با قرائتی به اصطلاح رحمانی از دین مبرا کنند.
عبدالله گنجی در یادداشتی در سایت خبری رجانیوز از عنوان جالبی بهره برد: «استتار لیبرالیسم». وی تصریح کرد: قرائت رحمانی نسخه بازسازی شده لیبرالیسم و سکولاریسم است که لباس بومی پوشیده است. اما قرائت رحمانی از دین، همان قدر تقلیل گرایانه است که نگاه و تفسیر از امام، تک بعدی و کوچک انگاری آن مصلح بزرگ دینی است. وقتی تجدیدنظر طلبان ازهمه اندیشه و نگرش امام به یک جمله «میزان رأی ملت است» اکتفا می کنند و امام را به عنوان یک فرد جمهوری خواه معرفی می کنند، نباید تعجب کرد که از هزاران شاخه دین، به شاخه ای پیوند بخورند که اسلام راحت طلبی، اسلام بی غیرتی، اسلام سازش واسلام منفعل از آن بیرون آید. در صورتی که نگاه به اسلام باید جامع و کامل و واجد همه مفصل بندی ها و صورت بندی های آن باشد. هدف روشنفکران از برجسته ساختن اسلام رحمانی، تقلیل اسلام فقاهتی است.
آنان نمی خواهند لائیک باشند. می خواهند با یک قرائت رحمانی از دین روبرو شوند، چرا که ناگزیرند استتار کنند. آقای عبدالله گنجی از واژه درستی استفاده نموده است: «استتار». این یک تغییر تاکتیک جدی است.
در مهرنامه اردیبهشت، عباس عبدی دیگر همکار قوچانی در ستایش سازش، قلم فرسایی کرده و از لزوم مذاکره برای رسیدن به دموکراسی سخن گفته است. عبدی معتقد است: پذیرش مذاکره و سازش پذیرش موجودیت یکدیگر و احترام قائل شدن برای این موجودیت است. جامعه امروز ما بیش از هرزمان دیگری نیازمند ترویج ارزشمند بودن ایده و عمل گفتگو و سازش است.
وی تصریح می کند که گزاره های دیگری مثل گزاره اجتناب از شیر دادن مادر به نوزاد وجود دارد و ادامه می دهد: کسانی که هم سن و سال من یا بیشتر هستند با شیر خشک بزرگ شده اند. در آن زمان شیر دادن کودکان از سوی مادران نشانه امل بودن تلقی می شد. این گزاره که محصول تبلیغات شرکت های شیرخشک بود مدتی طول کشید تا غلط بودنش ثابت شود و گروه های روشنفکری تغذیه مجدانه شیر دادن به نوزاد را از ضد ارزش به ارزش تبدیل کردند. متأسفانه روشنفکران سیاسی نتوانستند گام های قابل ملاحظه ای در ارزشمند معرفی کردن مذاکره و سازش به عنوان پیش شرط مهم برای تحقق دموکراسی بپیمایند.
لابد از نگاه آقای عبدی گفتگوی آقای میرحسین با سحابی و پیمان از سنخ همین مذاکرات است و سازشی که ایشان می گوید بسیار نزدیک به استتاری است که قوچانی به آن پناه می برد.
از دیگر نکات قابل توجه در ماه نامه مهرنامه سؤالی است که در مصاحبه با داریوش شایگان مطرح می شود. وی تنها راه حفظ سنت را خصوصی سازی می داند. یعنی برای اینکه سنت را حفظ کنیم باید در مناسبات عرفی دنیای مدرن قرار بگیریم. در این فضا و در ساحت شخصی می توان عوالم سنتی را حفظ کرد. شاید ظاهر این سخن پارادوکسیکال باشد اما این تنها راه است.
در ادامه مصاحبه مشخص می شود که در واقع منظور از حفظ سنت از طریق خصوصی سازی، عدم ورود سنت به ساحت اجتماعی و سیاسی جامعه است و این چنین این پازل تکمیل می شود.
این دست و پا زدن ها به دست و پا زدن غریقی می ماند که به هر تکه پاره ای متوسل می شود تا نجات یابد. آنان چه بپذیرند و چه نپذیرند مردم ایران اسلامی خط بطلان را بر روی تمامی تفکرات لائیک و سکولار کشیده اند و استتار و تغییر تاکتیک نیز راه به جایی نخواهد بود.