تاریخ انتشار : ۳۱ تير ۱۳۸۹ - ۰۸:۵۰  ، 
کد خبر : ۱۴۸۴۶۳

فرهنگ عمومی

ادگارمورن مقدمه: متن زیر درباره «رسانه های جمعی»* از ادگار مورن فیلسوف و جامعه شناس فرانسوی است و در آن، توضیحی کلی درباره این شکل جدید از مصرف که باید آن را در مقوله «فرهنگ عمومی» جای داد می‌یابیم.

«دو واژه رسانه های عمومی (mass media) که شامل مطبوعات پرتیراژ، سینما، رادیو و تلویزیون می شود و فرهنگ توده (mass culture) که شامل فرهنگ تولید و توزیع شده به وسیله همین رسانه هاست، هر دو اصطلاحات جدیدی هستند که در آمریکا پا به عرصه وجود گذاشتند.
در طول نیمه نخست قرن بیستم و به ویژه از سال های دهه 1930 رسانه های جمعی نه فقط مورد علاقه مندی کارخانجات بزرگ سرمایه داری که از آنها بهره می بردند قرار گرفتند، بلکه همچنین توجه طبقات سیاسی، روشنفکران، بخش های بزرگی از افکار عمومی را نیز به خود جلب کردند. ابعاد گوناگون این رسانه ها بودند که سبب پیدایش یکی از مهم ترین شاخه های جامعه شناسی آمریکا، یعنی جامعه شناسی رسانه های جمعی شدند. در واقع مؤسسات بزرگ ارتباطی (رادیو، سینما، تلویزیون و تبلیغات) بسیار علاقه مند بودند که بازار خود، یعنی مخاطبانشان را بشناسند.
افکار عمومی بزرگسالان نیز نگران نفوذ خطرناک سینما و فیلم های کارتون و سپس تلویزیون بر کودکان و جوانان خود بودند و همین امر نیز سبب انجام گرفتن پژوهش های اجتماعی بزرگی از دهه 1930 به بعد شد. طبقه سیاست مدار نیز ابتدا در طول سال های جنگ و سپس به مناسبت انتخابات ریاست جمهوری، نگران قدرت عمل رسانه های جمعی بودند. سرانجام باید به روشنفکران اشاره کرد که در نخستین دهه پس از جنگ به صورتی حاد پی به آن بردند که فرهنگ توده می تواند هم تهدیدی علیه ارزش های هنری و فکری آنان به حساب آید و هم سرچشمه ای برای تحمیق و از خود بیگانه شدن مردمی که زیر نفوذ آنها قرار می‌گیرند.
جامعه شناسی رسانه های جمعی حوزه کاری خود را بر اساس فرمولی که لاسول (Laswell) مطرح کرده تعیین می کند: «چه کسی، چه چیزی به چه کسی می گوید و با چه اثری؟» در این جمله اولین پرسش یعنی «چه کسی» مربوط به منابع تولید پیام می شود، دومین پرسش به مخاطبان ربط پیدا می کند و پرسش بعدی یعنی «چه چیز» به محتوای پیام مربوط می شود که باید تحلیل شود (تحلیل محتوا.) در واقع آنچه در اولویت قرار گرفت مطالعه بر مخاطبان و تاثیر رسانه ها بود. به این ترتیب، مطالعه بر مخاطبان تقریبامطالعه ای بر بازار بود که در خدمت مؤسسات بزرگ سینمایی، رادیویی و تلویزیونی قرار می گرفت.
مطالعات بر تاثیر این رسانه نیز عمدتابه استفاده افکار عمومی خانوادگی، روشنفکران و مسئولان عمومی می رسید که به این ترتیب بر قابلیت رسانه ها در دگرگون و حتی دستکاری کردن جمعیت های دریافت کننده پیام ها آگاهی می یافتند. سهم پر بار و تعیین کننده پل لازارسفلد (Paul Lazarsfeld) و همکارانش نیز در همین زمینه اهمیت داشت. این گروه نشان می دادند که بر خلاف اسطوره ای بسیار رایج در میان همه اقشار اجتماعی، تاثیر رسانه های جمعی بر افکار و باورها، نه مستقیم است و نه الزام آور به صورتی که گروه های اجتماعی در صورتی که پیام های دریافتی در تضاد با باورها و اسطوره های بنیادین شان قرار بگیرند، ممکن است مقاومت بسیار شدیدی در برابر آن پیام ها از خود نشان بدهند.
در برخی از موارد نیز پیام دقیقابه صورتی متضاد تفسیر می شود و بدل به ابزاری علیه کسی که آن را صادر کرده اند، می شود (اثر بومرنگ.) از سال های دهه 1930 مؤسسه مطالعات لین فاند (Layne Fund Studies) نشان می داد که نمی توان ادعا کرد که فیلم های خشونت آمیز تاثیر تعیین کننده ای بر بزهکاری جوانان داشته باشند. اما درباره تاثیر فرهنگی جهانی رسانه ها بر مردمان گوناگون چه می‌توان گفت؟
پژوهش های انجام شده نمی توانستند پاسخی به این پرسش بدهند. در واقع جامعه شناسی آمریکا که در روش هایش در سنجش مسایل افکار عمومی به تثبیت رسیده بود، ابزاری برای سنجش مسایل جهانی فرهنگ و تمدن در دست ندارد. از طرف دیگر این جامعه شناسی عمومااهدافی جزیی را مدنظر دارد و فرمول لاسول را به عنوان اصلی برای تقسیم حوزه علمی در نظر می گیرد و نه اصلی در تعیین نظام ارتباطی. خلاصه آن که نمی توان ادعا کرد که یک جامعه شناسی واحد یا یک پدیدارشناسی واحد رسانه های جمعی وجود داشته باشد، بلکه باید صرفااز کنار هم قرار گرفتن پژوهش ها برای شکل دادن به یک مجموعه سخن گفت.
به همین دلیل نیز مساله جهانی فرهنگ توده، دیگر نه موضوعی برای پژوهش حتی برای جامعه شناسان و سایر پژوهشگران بلکه یک مضمون مناقشه برانگیز زیباشناسانه، اخلاقی، فرهنگی و حتی سیاسی است. این مناقشه در سال های دهه 1970 به اوج خود رسید و به محور اصلی جدل های روشنفکرانه در آمریکا بدل شد. این گروه در آن زمان فاقد موضوع سیاسی مستقیمی برای مناقشه بودند: امیدهای انقلابی در نزد روشنفکرانی که پیش از جنگ دست به مبارزه در چارچوب گروه های کوچک چپی زده بودند رو به خاموشی رفته بود و دیگر حتی اثری از بسیج بزرگ ضد هیتلری در سال های جنگ نبود.
افزون بر این، مک کارتیسم نیز سبب عقب نشینی بزرگی در حوزه سیاسی شده بود و سرانجام آن که روشنفکران امتیازات فرهنگی خویش را نیز در خطر می دیدند. به این ترتیب تمام مسایل مهم به سوی فرهنگ توده سوق داده می شدند. رادیکال ها، مارکسیست ها، پست مارکسیست ها، لیبرال هاو محافظه کاران همگی در فرهنگ توده، نوعی شبه فرهنگ، یک چیز قلابی و تصنعی می‌دیدند.
گروهی نسبت به آن با نگاه تحقیر آمیز از چشم «طبقه بالا» می نگریستند و در آن نوعی بربریت، نوعی عامه پسندی اقشار پایین، نوعی تولید انبوه و مصرف توده ای می دیدند و گروهی نیز فرهنگ توده را ابزاری اساسی برای به بندگی کشیدن، از خود بیگانه سازی، دستکاری کردن مردم آمریکا می دیدند. اما در این میان یک شاخه لیبرال و گاه برخی از پست مارکسیست ها هم بودند که برعکس در توزیع فرهنگ توده نوعی دموکراتیزاسیون فرهنگی را مشاهده می‌کردند.
اما درباره مفهوم «فرهنگ توده» باید بر این نکته تاکید کرد که این مفهوم خود از دو مفهوم بسیار مبهم دیگر یعنی «فرهنگ» و «توده» ساخته شده است. واژه «فرهنگ» در این جا به صورتی ناگزیر دارای دو معناست: از یک سو فرهنگ به واژه ای اشاره دارد که انسان شناسان و جامعه شناسان به کار می برند (سلایق زیباشناسانه، علاقه به ارزش های «اصیل» یا «برتر».)
انسان با فرهنگ به صورتی عینی تمایل به آن دارد که فرهنگ توده را در معنای نخست آن درک کند، اما به صورت ذهنی آن فرهنگ را از دیدگاه فرهنگ خویش مورد قضاوت قرار می دهد حال اگر فرض کنیم چنین فردی بتواند با فاصله گرفتن از داوری‌های خویش، فرهنگ توده را عمدتادر معنایی انسان شناسانه جامعه شناسانه درک کند، باز هم با مشکلات دیگری روبه رو می‌شود: مفهوم فرهنگ بی شک یکی از کم تعریف پذیرترین مفاهیم علوم اجتماعی است، گاه فرهنگ را پدیده ای انسانی دانسته اند که همه پدیده های انسانی را در بر گرفته و در مقابل طبیعت قرارش داده اند و گاه نیز آن را صرفاشامل بقایایی به حساب آورده اند که شامل همه چیزهایی می شود که نمی توان آنها را در مفاهیم سیاست، اقتصاد و دین جای داد.
برخی از مؤلفان امروز بدان گرایش دارند که فرهنگ را شامل هر چیزی بدانند که معنایی در بر دارد، در این حال فرهنگ را دیگر نباید صرفابخشی از زندگی اجتماعی به حساب آورد بلکه باید آن را یکی از ابعاد همیشه حاضر از زندگی اجتماعی دانست. با این وصف ارایه تعریفی جامع از فرهنگ به نظر ما ممکن نیست. فرهنگ در واقع در چهار راه اندیشه و احساس قرار می گیرد و آن را باید در حوزه اجتماعی، معادلی دانست برای نظام روانی احساسی که به غرایز ما ساختار می دهد، بازنمایی و جهان بینی را برای ما ممکن می کند و میان امر واقعی و امر خیالین از خلال نمادها، اسطوره ها، هنجارها، آرمان ها، ایدئولوژی ها رابطه ای اوسموزی ایجاد می‌کند.
هر فرهنگی به مثابه نقطه اتکایی عمل می کند که می تواند به کالبدپذیری عملی حیات خیالین و به تبلورهای خیالین در زندگی عملی امکان دهد. ما مفهوم فرهنگ را در اصطلاح «فرهنگ توده» در این معنا، البته مبهم، اما به همین دلیل غیرمدرسی و غیرجزم گرا می‌فهمیم.
واژه «توده» نیز مبهم است. در ایالات متحده این واژه در چارچوب اصطلاح «فرهنگ توده» مستقیمابه معنای آن در اصطلاح «رسانه های جمعی» اشاره دارد یعنی به مفهوم تکثر و توزیع گسترده است. در زبان فرانسه نیز واژه «masse» بیش از هر چیز به معنی توده، یعنی واژه ای که در آن واحد هم به مجموع مردم و هم به بخش میانی آنها اطلاق می شود، و افزون بر این در قالب واژه «توده ها» واژه ای سیاسی و انقلابی است که به همین عنوان نیز مورد علاقه دلتنگانه و پرشور بخشی از روشنفکران قرار گرفته است.
بنابراین در این جا می‌توان «فرهنگ توده» را نوعی از فرهنگ دانست که به دلیل توزیع توده ای آن و به دلیل آن که مخاطبانش توده بزرگی از مردم هستند که جمعی را بدون توجه به تعلق های حرفه ای یا اجتماعی ساخته‌اند، به این نام خوانده می‌شود.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات