محمد رستمپور
اردیبهشت 88 تا اردیبهشت 89، فصل جدیدی از تاریخ سیاسی ایران معاصر را پیش روی چشمان ما میگشاید. تبلیغات انتخابات کاندیداهای ریاست جمهوری و مرزبندی سیاسی وقشربندی هویتی و فرهنگی، مناظرههای تلویزیونی و تأثیرات اجتماعی آن، انتخابات، شبهه افکنی و دامن زدن به تقلب، اغتشاش و آشوب، تمرد از قانون و فرمان رهبری، کشاندن دعوای سیاسی و نه مدعای حقوقی به خیابانها و خانهها، خسارات جانی و مالی بسیار، توهین به ساحت دانشگاه، هتک حرمت ارزشهای دینی و باورهای قلبی، عاطفی و سیاسی مانند امام خمینی (ره) و عاشورا، برخورد اجتماعی با خط اعتراض در 9 دی و 22 بهمن و پس از آن تهدید هستهای اوباما از نقاط تمایز و تفاوت یک سال گذشته با تاریخ سی و یک ساله انقلاب است.
آنچه در این میان قابل تأمل است و نکته اصلی این نوشتار است، حضور باورها و انگارههای سیاسی و فرهنگی لیبرالیستی در متن اتفاقات و رویدادهاست. از کوشش جسورانه و نه چندان پنهان کارگزاران و چهرههایی همچون مهاجرانی در ستاد مهدی کروبی برای بیان ناگفتههای ایدئولوژیک جریان اصلاح طلب در پوشش شعارهای انتخاباتی (مانند نگاه مهدی کروبی به مسائل زنان همچون حجاب و تعدد زوجات) تا تقلیل دین به فرهنگ در قالب طرح «زیست مسلمانی» میرحسین موسوی. همچنان که پس از انتخابات، جریان نخبگانی و کارگزارانی پشت سر مهدی کروبی در روزنامه اعتماد ملی ادعا کردند «ما» در انتخابات پیروز شدیم، چرا که اساساً حرفها و مطالبات ناگفته خود را بیان کردیم. به دیگر تعبیر، گویی اصل انتخابات به صورت عام و حمایت از کروبی و میرحسین موسوی جز بهانهای برای فریاد زدن ناگفتههایی نبوده است.
به هر روی، در طول دوران تبلیغات و پس از انتخابات، به جهت اینکه توجه عمومی جامعه به سوی دیگری بود و رویدادهای سیاسی فراتر از باور مردم سرعت بالایی داشت، فهم نفوذ زیر پوستی و تدریجی لیبرالیسم و اباحهگری و عبور نرم از احکام دینی و محکمات فقهی و قانون اساسی دشوار و شاید برای بسیاری ناممکن بود.
برخورد اجتماعی توده مردم با جریان آشوب در 9 دی و 22 بهمن و روشنگریهای مقام معظم رهبری و اذعان برخی از چهرههای جریان موسوم به جنبش سبز به صحنه گردانی بیگانگان و هدایت و خط دهی رسانههای ضد انقلاب، این جریان معترض را با ریزشهای اجتماعی و انزوای سیاسی مواجه کرد.
بیتردید، و منطبق بر عقبه فکری و مهرههای سیاسی، این جریان با همه امکانات و توانمندیهای خود، اگر در انتخابات به قدرت میرسید یا در اعمال فشار به حکومت طرفی میبست، تنها و تنها از ایدئولوژی لیبرالیسم برای اجرای سیاستهای خود بهره میبرد.
روزهای پس از سال 88 نشان میدهد برخورد اجتماعی و کنترل سیاسی جریان معترض، او را وادار کرده است از صحنه سیاست کنار بکشد و در جبهه فرهنگ مبارزه را ادامه دهد.
از این روست که تقیدات و تعهدات دینی اجتماعی مانند حجاب کمرنگ شده است. این بدان معنا نیست که پیش از سال 88 بدحجابی و بیحجابی، هتک حرمتهای اجتماعی و باورهای دینی سابقه نداشته است؛ چرا که تهاجم فرهنگی سالهاست از نهادهای اطلاعاتی و سیاسی آمریکا و انگلیس بودجه میگیرد. بلکه بدین معنا هم نیست که هرکسی که این تقیدات را زیر پا میگذارد، مقصود سیاسی دارد؛ بلکه از این نکته حکایت دارد شرایط پس از انتخابات، پیامدها و نتایج فرهنگی سوئی داشته است که از جمله آن باید به تشدید بدحجابی اشاره کرد.
به نظر میرسد جریان اعتراض اگر نتوانسته مطالبات سیاسی خود را محقق کند، میتواند در عرصه فرهنگی که حد و مرز غیر ملموس و نامحسوسی دارد، به موفقیتهایی دست یابد.
البته نباید فراموش کرد که اراده ایجابی لیبرالیسم فرهنگی در اتفاق اباحهگری و ولنگاری تمام علت نیست. برخی بیتدبیریهای فرهنگی دولت دهم و رویکرد جذب حداکثری فاقد منطق که بعضاً میخواهد نه فقط مرزبندیهای سیاسی که مرزبندیهای فکری و اعتقادی را هم در نوردد، در این اتفاق بیتأثیر نبوده است. اصرار و پافشاری در اجرای عدالت فرهنگی، نباید سیاستگذاری فرهنگی را به مساوات فرهنگی دچار کند. دولت میکوشد هم آزادی را پاس دارد و هم استقلال فکری و عقیدتی را نگاهبان باشد. این کوشش در صورتی ثمر بخش خواهد بود که واقع بینانه و مبتنی بر توازن و تعادل باشد. اختصاص وام به یک بازیگر سینما، فارغ از مقصود حقیقی دولت و صرف نظر از حواشی و پیامدهای اخلاقی آن، زمانی صورت صحیحی پیدا میکند که دولت نسبت به گسترش فرهنگ حجاب و حیا در جامعه اهتمام جدی و برنامه عملی داشته باشد.
کوتاه سخن اینکه لیبرالیسم در رویارویی سیاسی شکست خورده است، اما هنوز در مبارزه فرهنگی مجدانه میکوشد و تمام نگاه و توجه و آرزویش، استفاده از منابع متکثر قدرت در صحنه اجتماعی برای استیلای سیاسی است.
برخلاف مشهور، نگاه لیبرالیسم به فرهنگ، ذاتی نیست و فرهنگ لیبرالیستی، لیبرالیسم سیاسی میطلبد.