دکتر علی پایا
بحث ما راجع به موقعیت علوم انسانی در ایران است. در اینجا رهیافت ما مسئله محور است. سوال اول ما این است که چرا علوم انسانی در ایران از رشد و شکوفایی و تاثیرگذاری مشابه آنچه که در کشورهای پیشرفته به چشم میخورد برخودار نیست؟ در کشورهای پیشرفته مسوولان دولتی انتظار حل مشکلاتشان را از دانشگاه دارند و متخصصان دانشگاهی نیز اعتقاد دارند که بایستی بتوانند باری از دوش دولت و جامعه خود بردارند و مساله حل کننده باشند و سوال دوم اینکه برای رفع این مشکل چه باید کرد؟
حال با دو مسئله مواجه هستیم که بایستی پاسخهای مناسبی برای آنها بیابیم. اما مسئله ما حداقل دو جنبه دشوار دارد. یکی از این دو جنبه پیچیدگی ساختاری مسئله است و چون با حوزه علوم انسانی ارتباط داریم. انسان پیچیدهترین سیستمی است که در طبیعت موجود است و مشکل دوم این است که خود این سیستم پیچیده دایما در حال تغییر و تحول است و این تغییر مسئله را مشکلتر میکند.پس اگر اعضا این امر پیچیده هم دایما تغییر بکنند پیچیدگی آن چند برابر میشود.
برای حل این مسئله چند مدل پیشنهاد شده است. یک مدل، مدل تحویل گرایی افراطی است در تحویل گرایی افراطی وقتی با یک مدل پیچیده برخورد میکنند، سعی میکنند که فقط آن را به یک علت تحویل کنند و به اصطلاح برخورد تک عاملی با موضوع میکنند.
کارل مارکس میگفت که امور جامعه متکی به اقتصاد است و کل پدیدار جامعه تحویل به یک عامل آنهم فقط عامل اقتصادی میشود. این نوع نگاههای تک عاملی بسیار رواج داشته و تا حدودی هم از آن گریزی نیست و بالاخره هنگامی که با یک مشکل یا یک پدیده پیچیده سرو کار دارید تا اندازهای ناگزیرید که سادهگرایی کنید و این سادهگرایی به شدت افراطی است. یک رویکرد دومی وجود دارد و آن درست در برابر اولی به یک کل گرایی توجه میکند. اما این کل گرایی یک نوع کل گرایی فاقد کارایی است. در کل گرایی به شما میگویند پدیده را در کلیت آن باید توجه کرد و نمیتوان اجزا آن را از هم جدا کرد. رهیافتهای کل گرایانه که از دهه 1970 به اینطرف بسط بیشتری پیدا کرد مضمون آن این است که وقتی ما با یک پدیده پیچیده سروکار داریم اگر آن را تکه تکه کنیم چون ارتباط میان اجزا از بین میرود در نتیجه فهم ما از آن پدیدار دقیق نخواهد بود و آنچه که ما به هنگام تجزیه کل با آن سروکار داریم آن پدیدار اولیه آآنرانیست بلکه چیز دیگری است. اما این رهیافت در حالت افراطی کاملا فلج کننده است. چون عملا ما را از پدیدار به خود پدیدار میرساند. هیچ نوع کمک تحلیلی تئوریک و نظری عرضه نمیکند که بتوانید آن امر پیچیده را به شیوه کارآمدی حل کنید. من برای پاسخ به دو سوالی که اول بحث مطرح کردم یک رهیافت شبکهای پیشنهاد میکنم. رهیافتهای شبکهای و خود شبکهها به طور کلی به دو دسته تقسیم میشوند . یک نوع شبکههای تصادفی هستند. میتوان گفت که همه شبکهها دارای چندین گره و چندین بازو هستند. شبکههای تصادفی یا رندوم آنهایی هستند که گرهها و بازوها تقریبا به تساوی در تمام شبکه پخش شده است . در این نوع شبکه، هر گرهای تعدادی مساوی بازو به آن وصل شده و توازن در شبکه به قرار است. ما با این نوع شبکهها هم در طبیعت و هم در اجتماع زیاد سرو کار داریم.
یک نوع دیگر، بکههایی هستند که به آنها شبکه با مقیاس آزاد میگویند. این شبکه ها ساختاری دارند که در بعضی از گرهها تعداد بازوهایی که به آن وصل میشود بیشتر از بعضی گرههای دیگر است.
یک نمونه این شبکهها راههای مواصلاتی است. در یک کشور راههایی که به پایتخت متصل میشود (برای مثال اگر پایتخت را گره فرض کنیم) راههایی که به پایتخت وصل میشود نسبت به یک شهر کوچک خیلی بیشتر است. در داخل بدن هم به همین صورت است. شبکهها با مقیاس آزاد در قیاس با شبکههای تصادفی (Random) این خاصیت را دارد که کار شناسایی در آن راحتتر صورت میگیرد. در شبکههای رندوم چون همه معماری شبکه یکسان توزیع شده در شناخت بخشهای مختلف دشواری هست. در حالی که در شبکههای با مقیاس آزاد کافی است که به چند گره اصلی توجه خود را معطوف کنید و از بقیه شبکه صرف نظر کنید چون که اهمیت کل شبکه به آن چند گره اصلی است. این شبکهها این محدودیت را دارند که بخاطر معماری خاصشان آسیب پذیرند. اگر همان چند گره اصلی آسیب ببینند کل شبکه از بین میرود. به همین جهت است که میبینید در شبکه اینترنت اگر به چند سایت اصلی یک ویروس حمله کند سیستم اینترنت کلا به هم خواهد ریخت. برای حل مسئلهای که پیشنهاد شده و آن رهیافت شبکهای بایستی برخی ملاحظات روش شناسانه را مد نظر قرار بدهیم. اول اینکه رویکرد ما مسئله محور است و این اهمیت تام دارد. همواره کار را باید با یک مسئله مشخص شروع کرد و در غیاب یک مسئله مشخص تحقیق چندان وجهه نخواهد داشت. نکته دوم اینکه ما از یک سلسله تعبیهها مثل ساخت مدل، انتزاع، ایدهال سازی و عرضه نظریه حاوی فرضهای ساده کننده استفاده میکنیم. در تعامل به یک سیستم پیچیده گریزی نداریم جز اینکه به این تعبیههای روش شناسانه متوسل بشویم. همچنین ما از تفاوت بین سیستمهای باز و بسته استفاده میکنیم. سیستمهای باز، سیستمهای جهان واقعی هستند و سیستمهای بسته سیستمهایی هستند که خودمان در محیط آزمایشگاهی یا محیط مجازی کامپیوتر تهیه میکنیم. بالاخره اینکه چون ما در حوزه علوم انسانی کار را پیش میبریم از آموزههای منطق موقعیت استفاده میکنیم. منطق موقعیت منطق خاص علوم انسانی و علوم اجتماعی است.
منطق موقعیت به کسانی که در حوزه علوم انسانی و اجتماعی کار میکنند کمک میکند که بتوانند در عین بهرهگیری از آموزههای علوم طبیعی، ویژگیهای مختص علوم انسانی را هم مد نظر قرار بدهند. حال با این مقدمه و اطلاعات، ما پدیده پیچیده مورد تحلیلمان را به یک مدل شبکهای با مقیاس آزاد تبدیل میکنیم. گرچه خود این شبکه با مقیاس آزاد، پیچیده است اما نسبت به پدیدار اصلی خیلی سادهتر شده است. این یک رهیافت کاملا عقلانی است که ما یک پدیده بسیار بسیار پیچیده را به یک پدیداری تحویل میکنیم که تعامل با آن راحتتر است.
در مغرب زمین، علوم انسانی به جد در خدمت توسعه است ولی در مملکت ما این تحول، هنوز صورت نگرفته است. حال شبکهای را تصور کنید که چند گره اصلی دارد و آن گرههای اصلی هستند که مانع رشد علوم انسانی در کشور ما شده و نمیگذارند که علوم انسانی در خدمت اهداف توسعهای قرار بگیرد.
یکی از این گرهها پیشینه تاریخی ما است. به دلیل اینکه ما نشیب و فرازهای متعددی در تاریخ خودمان داشتیم کمتر امکان پرداختن به علوم انسانی را داشتیم. گرهدیگر (علت دیگر) موقعیت استراتژیکی ما در دنیاست که در یک چهارراه بسیار مهمی در جغرافیای جهان قرار گرفتهایم. خیلی از کشورها به راحتی فراموش میشوند و مثلا حتی اگر زیر آب هم بروند اتفاق خیلی مهمی در دنیا رخ نمیدهد. اما ایران از آن دسته کشورهایی است که نمیتوان نادیدهاش گرفت. خود این موقعیت جغرافیایی به گونهای بود که مانع از آن شد که فلسفه یا علوم انسانی بتواند رشد جدی داشته باشد. عوامل سیاسی به این موضوع کمک زیادی کرده یعنی به عدم رشد علوم انسانی. همچنین عوامل اقتصادی، ساختارهای اجتماعی و علل فرهنگی از عوامل موثر در عدم رشد علوم انسانی بودهاند. اینها گرههای اصلی مدل شبکهای ما هستند. حال در اینجا در میان گرههای اصلی مانع رشد علوم انسانی، ما فقط به یک گره آن، یعنی عوامل فرهنگی توجه میکنیم.
حال باید دید، درجنبه فرهنگی چه عواملی سبب شدند که ما نتوانیم علوم انسانی را آن گونه که باید رشد بدهیم. یک عامل بسیار بسیار مهم عدم ارتباط بین علوم انسانی با علوم طبیعی (مهندسی، زیستی و ...) است. مثلا عدهای تصور میکنند علوم انسانی یک تافته جدا بافته است. خود این تلقی تا اندازهای وارداتی است و ریشه آن به آلمان قرن نوزدهم بر میگردد. در آلمان قرن 19 کسانی مدعی شدند که علوم انسانی به هیچ وجه قابل قیاس با علوم طبیعی و زیستی نیست. علوم طبیعی با ماده بیجان و بیروح سرو کار دارد در حالی که علوم انسانی با آدمی سروکار دارد که موجودی است متفاوت با بقیه هستارهایی که در جهان وجود دارد. خیلی کسان به این نوع گرایش گرویدند. حتی متفکران بزرگی نظیر آیزیابرلین و هایدگر از همین باور دفاع میکردند.
من میخواهم بگویم که این تلقی اشتباه است، علوم انسانی (برخلاف این نگاه که هنوز هم در مملکت ما قدرتمند است) با علوم طبیعی ، مهندسی، زیستی ارتباط نزدیکی دارد. به دلیل همین ارتباط است که علوم انسانی بایستی از آموزههای متدولوژیک و معرفت شناسانه علوم طبیعی بهرهمند شود و متقابلا آموزههای متدولوژیک خود را به این حوزهها بدهد و یک داد و ستد کاملا سازنده داشته باشند. در مغرب زمین افرادی برای اینکه بتوانند پلی بین علوم انسانی و علوم طبیعی بزنند، منطق موقعیت را پیشنهاد کردند و بسط دادند. البته این افراد توجه داشتند که علوم انسانی متکی به عنصری است که در عامل طبیعت یافت نمیشود و آن اینکه انسان حس الطفاتی (Intention) است. این مشخصه و ویژگی آدمی از بقیه عالم است. Intention به معنای قصد و نیت هم هست ولی فقط هم قصد و نیت نیست. هر نوع آگاهی نسبت به غیر و بیرون از خود را Intention گویند و در آدمی این نکته بسیار اهمیت دارد. زنجیره پیچیدهای از آگاهیها فقط در انسان وجود دارد، فقط آدمی است که میتوان این زنجیره را خوب فهم کند و محصول نهایی آنرا در محاسبات نظری و منطقی به کا رگیرد. هیچ موجود دیگری در عالم توان چنین کاری را ندارد. دین یکی از همین مجموعه آگاهیهاست. Intentionality در منطق موقعیت میتواند کمک کند تا مابین علوم انسانی و علوم تجربی پل بزنیم و داد و ستد کاملا سازنده بین این دو برقرار باشد. همانطور که در مغرب زمین اتفاق افتاد.
مشکل دیگر ما در حوزه فرهنگی، عدم آشنایی ما با معرفتهای مرتبه دوم است. معرفتهای مرتبه دوم معرفت نسبت به معرفت هستند. یک معرفت مرتبه اول داریم مانند فیزیک، شیمی یا حقوق به عنوان مثال معرفت قاضی نسبت به دعواهایی است که در جامعه اتفاق میافتد.
موضوعات معرفتهای مرتبه اول از سنخ معرفت نیستند بلکه از سنخ امور غیرمعرفتی هستند. موضوع فیزیک ماده است و موضوع حقوق همان دعواهای اجتماعی است. اما معرفتهای مرتبه دوم، معرفت نسبت به معرفت هستند نه نسبت به موضوع خارجی. پس فلسفه حقوق معرفت است نسبت به رویههای حقوقی نه نسبت به دعواهای بیرونی.فلسفه فیزیک معرفت است نسبت به تئوریهای فیزیکی و شیوههای تعامل فیزیک نه نسبت به ماده بیرونی.
ما نه تنها معرفت نوع دوم داریم بلکه معرفتهای نوع سوم و چهارم، پنجم و بیشتر هم داریم. مثلا فرض کنید که ما تعدادی نظریه فیزیکی داریم و تعدادی هم نظریه فلسفه فیزیک داریم حال اگر ما نسبت به دیدگاههای کسانی که نظریههای فلسفه فیزیک را ارایه دادهاند، نظریه تازهای بیان کنیم، در این صورت این نظریه، معرفت مرتبه سوم میشود. در مملکت ما آشنایی با این معرفتهای مرتبه بالا قوی نیست و ما فلسفههای معرفتی مرتبه دوم نداریم. فلسفه دین، فلسفه هنر، فلسفه علم و فلسفه ذهن در مملکت ما مورد توجه نیست.
مشکل دیگر که علوم انسانی را نحیف و ضعیف و حتی بیمار کرده مشکل ترجمه است. از زمانی که «کنت دو گو بینو» از یک یهودی تبریزی به نام اسحاق لالهزار درخوست کرد که کتاب «گفتار در روش» کانت را به فارسی ترجمه کند و تا عصر حاضر ما مشکل فهم آراء و اندیشههای وارداتی را داریم. من میتوانم بگویم که بیش از 80 درصد ترجمههای حوزه علوم انسانی ترجمههای مغلوط و نادرست و گمراهکننده است. حال شما تصور کنید که دانشجو یا محقق نگون بختی که از طریق این ترجمهها بخواهد بفهمد منظور گوینده اصلی چه بوده است تا چه اندازهای با دشواری مواجه خواهد بود.
یک معظل دیگر در حوزه فرهنگی که باعث عدم رشد علوم انسانی در کشور ما شده مشکل مدهای فکری است. متاسفانه ما در حوزه علوم انسانی کسانی را داریم که مطالبی را مطرح میکنند صرفا برای اینکه فضل فروشی کرده باشند، نه برای اینکه حل مسئله کنند. کسانی دیگر اندیشههای نو را مطرح میکنند بدون اینکه به این مطلب توجه داشته باشند که خاستگاه یا شرایط وجودی آن اندیشهها چه چیزی است.
یک نمونه آن بحثهای مربوط به پست مدرنیسم در کشورماست که هنوز فهم نشده ناگهان با موج ترجمهها و اظهارنظرهای متکی به ترجمه مواجه شدیم که کاملا مغشوش و گیج کننده است و صرفا برای اینکه بگوییم ما هم حرف نویی زدهایم بیان میشود. مدهای فکری جزو آن معضلات جدی فرهنگی جامعه ماست و مانع رشد اصیل و بومی و درونزای علوم انسانی در ایران شده است. حال درجهت بسط بحث علل فرهنگی چند نمونه از آموزههایی را ذکر میکنیم که در جامعه فرهنگی ما مطرح میشود و از جانب برخی افراد بیان میگردد بدون اینکه این افراد نتایج فلسفی یا پیش فرضهای این آموزهها را به دقت ارزیابی کرده باشند. مثلا این آموزه که «مرزهای زبان ما مرزهای عالم ما را معین میکند» این از آموزههای خیلی معمول است و کسانی مثل سکه رایج آن را خرج میکنند، بدون اینکه توجه داشته باشند در پشت چنین آموزهای چه چیزی خوابیده است، یا آموزه «قدرت و معرفت دو روی یک سکه هستند» که غالبا مطرح میشود بدون توجه به تفکیک ظریفی که بین جنبههای معرفت شناسانه و جنبههای جامعه شناسانه وجود دارد. یا اینکه «علم تجربی روایتی است در عرض دیگر روایتها» این از آن دعاوی بسیار مخرب است که بسیاری از پست مدرنها آن را مطرح میکنند بدون اینکه زوایای مختلف آن را به خوبی ارزیابی کرده باشند. یا اینکه « در عصر پست مدرن، ماهیت معرفت تغییر پیدا کرده است».
یکی از مهمترین نکات در ادامه بحث علل فرهنگی که مانع رشد علوم انسانی در کشور ما میشود تنک مایگی عقلانیت است. در کشور ما زیست بوم عقلانیت تنک مایه و نذار و ضعیف و نحیف است. حال منظور ما از زیست بوم عقلانیت چیست. زیست بوم عقلانیت به تمثیل با زیست بوم طبیعی تعریف میشود. همانطوری که در سیستمهای طبیعی برخی ارگانیسمهای زنده وجود دارد، در زیست بومهای عقلانیت هستارها یا هستمند یا موجودات یا هستههایی از جنس اندیشه وجود داردکه به شکل ارگانیسمها با هم تعامل دارند. پس در زیست بوم عقلانیت موجوداتی از جنس اندیشه وجود دارد که با یکدیگر در حال تعاملند. این هستارها انواع متفاوتی دارند یک گروه آن که به عنوان موقعیتها از آنها اسم برده میشود. این موقعیت ها به دو گروه تقسیم میشود: یکی توصیفها (مثلا اینکه من اکنون در حال سخنرانی هستم) و دیگری تجویزها (مثلا اینکه علوم انسانی باید در خدمت توسعه قرار بگیرد) .
در طراز بالاتر ضعفها و زمینهها هستند که در ضعفها و زمینهها نقادیها و فرازمینههاوجود دارد. فرازمینهها آن نظریههای خیلی کلی هستند که راجع به زمینه ها سخن میگویند. مثل ایدهآلیسم یا رئالیسم که یک فرازمینه است.
در مورد زیست بوم عقلانیت توضیحات بیشتری لازم است. یک فیلسوف، عالم هستی را به سه قلمرو مختلف تقسیم کرده است. جهان اول جهان فیزیکی است، جهان دوم جهان ذهنی هر کدام از افراد است و جهان سوم همین زیست بوم عقلانیت است. جهان سه، همان جهان اندیشههاست. محصولات معرفتی آدمی است. این سه جهان، هر سه واقعیت دارند و هر سه بر هم اثر میگذارند. جهان سوم جهان اندیشهها از طریق جهان اول یعنی از طریق سلولهای عصبی که در مغز هر کدام از انسانها وجود دارد بر جهان دوم یعنی بر اندیشههای ما اثر میگذارد. یعنی مطلبی که به گوش میخورد این مطلب به اعصاب شما برخورد میکند و اعصاب شما به نظام باور شما منتقل میکند و در نظام باور شما تحول صورت میگیرد و با این تحول در جهان اول منعکس می شود و شما تصمیم به انجام کاری میگیرید.
حال باید دید که در زیست بوم عقلانیت اصلیترین پرسشی که باید به آن پرداخت چیست؟ سرسش این است: چگونه میتوان حیات عقلی و عاطفی و نهادهای اجتماعی را طوری تنظیم کردکه باورها، مفروضات، سیاستها، مواضع، منابع اندیشه، سنتها، نهادها و نظایر آنها معروض نقادی بهینه واقع شود؟ چرا این کار ضرورت دارد برای اینکه از طریق نقادی است که میتوان تا حد زیادی با خطاهای فکری مبارزه کرد و آنها را حذف کرد.
معرفت یعنی بسط اندیشه از طریق حذف خطا و حذف خطا از طریق نقادی امکان پذیر است. در زیست بوم عقلانیت به شرطی میتوان به رشد و شکوفایی امید داشت که یک امکان قوی برای نقادی وجود داشته باشد. نقادی میتواند خطا را حذف کند. از طرف دیگر در کار حذف خطا باید تلاش کرد که زمینه برای ظهور و رشد اندیشههای نو و پر محتوا و نیز نهادهای سازنده ایجاد شود. نهادهای سازنده بسیار عناصر تاثیرگذاری هستند و بسیار قویتر از انسانها عمل میکنند. در اینجا دو نکته واجد تاکید است. یکی اینکه هم اکنون در اوایل قرن بیست و یکم بر همگان (اهل پیگیری اندیشهها) روشن شده است که دستیابی به توسعه (در همه ابعاد) تنها از رهگذر نوآوری امکان پذیر است و فقط و فقط اگر بتوانید نوآوری در همه زمینهها انجام دهید به توسعه دست مییابید. اما برای نوآوری هیچ تجویزی و یا فرمولی یا نسخه مشخصی وجود ندارد. ولی برای نوآوری میتوان یک زیست بوم بهینه مهیا کرد که در آن زیست بوم نوآوری رشد کند. مثل رشد یک گیاه در یک زمین خوب. نوآوری هم مثل یک گیاه ظریف است اگر زمینه آن فراهم شود رشد میکند. پس برای ظهور اندیشههای نو باید زیست بوم بهینه نوآوری محقق شود.
نکته دوم اینکه باید به ایجاد و رشد نهادها کمک شود. نهادها نقش بسیار موثری در تغییر و تحولات اجتماعی دارند و به مراتب موثرتر از افراد هستند. اما نهادها را افراد میسازند و هنگامی که نهادها ساخته شدند یک حیات مستقل از افراد پیدا میکنند که حیات و ممات خود افراد را هم مشخص میکنند مثلا نهاد بانک ساخته خود ماست و عمر آن حدود 300 سال است. نهادها و هستارهای اجتماعی بر مبنای حیث جمعی و یک جور توافق جمعی به وجود میآیند. اما وقتی شکل گرفت هستی مستقل از تک تک افراد پیدا میکند. نهاد بانک گرچه رفته رفته توسط افراد شکل گرفت اما امروزه نهاد بانک به قدری قوی شده است که حتی دولتها را هم میتوانند دگرگون کند (مثل بانک جهانی).
حال سوال مهم این است که باید چه کرد تا دو ویژگی گفته شده یعنی نقادی و نهادهای توسعهای بوجود آید؟
پاسخ این است که باید دو عنصر اصلی در جامعه ما محقق شود. یکی عنصر آزادی و یکی عنصر عقلانیت، اگر آزادی و عقلانیت در جامعهای وجود نداشته باشد زمینه برای رشد علوم انسانی و به تبع آن کمک علوم انسانی برای توسعه محقق نخواهد شد.
بیایید در اینجا دو گونه تفکر را با هم مقایسه بکنیم تفکر قبیلهای و تفکر نقادانه. تفکر قبیلهای تفکری است که به آزادی و عقلانیت باور ندارد و فقط به حفظ قبیله خود و گروه خود و مافیای خود توجه دارد. در برابر آن تفکر نقادانه است، تفکر نقادانه میگوید حقیقت است که مهم است و نه الزاما گروه خاص. موضوع دیگر جامعه بسته است در برابر جامعه باز. جامعه بسته جامعهای است که در آن نقادی اتفاق نمیافتد و به آزادی افراد احترامی گزارده نمیشود. در مقابل، جامعه باز جامعه ای است که از آزادی افراد دفاع میکند. در جامعه عقلانی مثلثی وجود دارد که رئوس این مثلث عبارتند از عقلانیت، عینیت یا واقع گرایی، حقیقت یا صدق، این مثلث فوق العاده مهمی است که در تکاپوهای معرفت شناسانه میتواند دستگیر کسانی باشد که به معرف شناسی توجه جدی دارند.
در مقابل، کسانی پیدا شدند که تاکید میکنند که جای این مثلث را باید با مثلثی که سه راس آن حذف، امکان و همبستگی هست عوض کرد. در این تفکر تاکید روی آخری بیشتر است. اینان میگویند عقلانیت و حقیقت و عینیت مشکل افزاست و ما در تعاملات اجتماعی به همبستگی بیشتر احتیاج داریم تا حقیقت. این در واقع همان تفکر قبیلهای است.پس به طور خلاصه برای اینکه حوزه علوم انسانی در کشور ما تقویت شود باید زیست بوم عقلانیت در قدم اول تقویت شود. زیست بوم عقلانیت از طریق ترویج فرهنگ نقادی تقویت می شود. همچنین باید به مثلث حقیقت، عینیت و عقلانیت تاکید کرد. در حوزههای اجتماعی میبایست بر آزادی، نهادهای مدنی و مردم سالاری و دموکراسی تاکید کرد. رویههای دموکراتیک و رویههای مردم سالارانه است که اجازه میدهد از آزادی حمایت شود. توجه کنید وقتی میگوییم دموکراسی، تعریفهای مختلفی از آن شده است. دموکراسی مثل همه ساختههای بشر با بسط فهم بشر معنای آن تغییر میکند و عمق بیشتر و کارکردهای تازهای پیدا میکند. فهم کنونی دموکراسی این است که دموکراسی ابزاری است که آزادی فرد را در برابر تجاوزهای قدرت حفظ میکند. دموکراسی از آزادی فردی در برابر تجاوزهای قدرت دفاع میکند. نهادهای مدنی به تحکیم دموکراسی کمک میکند و از آزادی فرد در برابر قدرت (اقتصادی، نظامی یا حکومتی) دفاع میکند و بالاخره اینکه علوم انسانی ما پا نخواهد گرفت مگر اینکه ما در عرصههای جهانی حاضر شویم. بسته بودن، منقطع بودن و در جزیرهای مستقل زندگی کردن هیچ کمکی به ما نخواهد کرد. باید جهانی بیاندیشیم و محلی عمل بکنیم. در این صورت است که علوم انسانی ما از حالت نذار کنونی بیرون میآید و به توسعه کمک میکند.