*آقای دکتر! اجازه دهید بدون تعارف گفتوگو را آغاز کنیم؛ شما در اوج فعالیتهای انقلابی کشور در آمریکا مشغول فعالیت علمی بودید. چرا آن زمان به کشور نیامدید تا انقلاب ایران را کمک کنید؟
**من پس از آنکه فارغالتحصیل شدم، به پیشنهاد دکتر قریب به امریکا رفتم. البته قبل از آن، در دوران دانشجویی فعالیتها علیه رژیم انجام دادیم که معتقدم اصلا کار خارقالعادهای نبود. وقتی از کشور رفتم، اینجا امیدی به کار و فعالیت نداشتم، ضمن آنکه بهدلیل توهین به شاه، دادگاهی شده بودم و میدانستم محکوم میشوم. آن سالها، کسی نمیدانست چه زمانی انقلاب پیروز میشود. من در جریان فعالیتهای انقلابی نبودم و همیشه به دوستانم گفتهام که میراثخوار انقلابم، نه انقلاب کننده. از این جهت که شما سئوال میکنید، هیچ وقت ادعایی نداشته و ندارم.
* معنی دیگر حرف شما این است که درس را به فعالیت انقلابی ترجیح دادید، اینطور نیست.
**فردای روزی که من از کشور رفتم، حکم محکومیتم صادر شد. مأموران رژیم خیلی تلاش کردند که در آمریکا و از طریق سفارت دستگیرم کنند، حتی طرح حبس خانگی مرا در آمریکا دنبال میکردند. آن روز با خودم حساب میکردم که اگر در ایران بمانم، باید زندانی شوم، پس چه بهتر که از کشور بروم و درس بخوانم. قطعا از زندان بهتر بود. البته پس از پیروزی انقلاب، تصمیم گرفتم به کشور برگردم و برای خدمت به جمهوری اسلامی با تمام توان، تلاش کنم.
* وقتی به ایران آمدید، خیلی زود پستهای اجرایی درجه اول گرفتید. همینطور است؟
**نه. مدتی بیکار بودم و به مرور زمان وارد پستهای دولتی شدم.
* میخواهیم با داستان وزیر شدن شما بحث را ادامه بدهیم.
**زمانیکه دکتر منافی سرپرست وزارت بهداری بود، من معاون بهداشت وزارتخانه بودم. به دلیل رأی نیاوردن دکتر منافی در مجلس، مهندس موسوی من را بهعنوان سرپرست وزارتخانه معرفی کرد. خیلی برایم غیرمنتظره بود. هنوز در شوک این خبر بودم که شایعهای به گوشم رسید که قرار است مرا بهعنوان وزیر به مجلس پیشنهاد کنند. از نخستوزیر وقتی گرفتم و به دیدارش رفتم. آن روز به مهندس موسوی گفتم: "من نه تقوای این کار را دارم، نه تجربهای. معاونت بهداشت هم تمام وقتم را میگیرد. مطمئنم موفق نمیشوم. " ایشان پاسخ روشنی نداد و من از اتاقش بیرون رفتم. تصمیم گرفتم با آیتا... خامنهای هم در این باره مشورت کنم. به هر حال ایشان رییسجمهور بودند و باید در جریان قرار میگرفتند. از ایشان وقت گرفتم و همان مواردی که به مهندس موسوی گفته بودم، به آیتا... خامنهای هم عرض کردم. با این حال، پس از مدتی مهندس موسوی من را به مجلس معرفی کرد و دیگر مقاومتی نشان ندادم. خوشبختانه رأی هم آوردم و وزیر بهداری دولت مهندس موسوی شدم.
* یک سال بعد هم وزارت بهداری تبدیل به وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی شد. این طرح را چه زمانی آماده کرده بودید؟
**ما طرحی در آمریکا ریخته بودیم برای یکی کردن آموزش پزشکی، بهداشت و درمان. این لایحه از همان زمان در وزارتخانه بود. پس از انقلاب، دانشگاهها تعطیل بود و ستاد انقلاب فرهنگی فعالیت میکرد. من و تعدادی از دوستان در شاخه پزشکی این ستاد فعالیت داشتیم. یادم میآید خانم دکتر وحید دانشجوی عضو شاخه پزشکی بود. از آمریکا که آمدیم، فراخوان دادیم که اگر کسی طرحی در اینباره دارد، ارائه دهد. 200 تا پیشنهاد به دستمان رسید، طرح خودمان را هم اضافه کردیم و تحویل تیم کارشناسی دادیم. پس از مدتی طرحی که در آمریکا ریخته بودیم، رأی آورد. دکتر منافی در زمان سرپرستی خودش این لایحه را به مجلس ارائه داد و تصویب شد. اما شورای نگهبان با طرح چند سئوال این طرح را تأیید نکرد. دکتر منافی هم شخصا با این طرح موافق نبود و پس از رد شدن در شورای نگهبان تلاشی برای تصویبش نکرد و لایحه را پس گرفت. من که وزیر شدم، تصمیم گرفتم این لایحه را دوباره ارائه کنم.
* واقعا چه ضرورتی داشت؟
**به هر حال مشکلات پزشکی فراوانی در کشور بود که احساس میکردم با اجرای این لایحه حل شدنی است. در سفرهای? که به شهرها و روستاهای مختلف میکردم، از وضع بد پزشکی خبردار شده بودم. مثلا در کل استان کردستان یک پزشک زنان و مامایی نداشتیم. یا سمنان یک متخصص بیهوشی نداشت. البته آن روز حدود 5 هزار پزشک خارجی را وارد کشور کرده بودیم، با این حال در برخی استانها با کمبود وحشتناک پزشک روبهرو بودیم. پزشکان خارجی هم پزشک واقعی نبودند، حتی دوره انترنی را هم نگذرانده بودند، ولی به منظور بالا بردن احساس امنیت مردم به کشور آمده بودند. در کل ایران، حدود 12 هزار پزشک ایرانی داشتیم. زمانی که جنگ بود و نیاز مبرمی به پزشک داشتیم، مردم در هر جای کشور اگر پزشک میخواستند، باید پشت در مطب پزشکهای معروف صف میایستادند. شما نمیدانید، کل کشور ما یک جراح قلب داشت. مردم در صف انتظار قرار میگرفتند و از دنیا میرفتند. من زمان دکتر منافی خیلی برای متقاعد کردن ایشان تلاش کردم. آن زمان دکتر نجفی وزیر علوم بودند و ما چند جلسه با هم برای حل این مشکل برگزار کردیم. مصوباتی هم داشتیم، اما هیچکدام اجرا نشد. حتی دکتر حسن حبیبی هم وارد این شورا شد، اما باز هم فایده نداشت. آن زمان، قانون این بود که اگر مجلس عوض میشد، دولت باید دوباره برای وزیران رأی اعتماد گرفت. اتفاقا با تغییر مجلس، هم دکتر نجفی رأی نیاورد، هم دکتر منافی. پس از این ماجرا، من وزیر بهداشت شدم و دکتر فاضل وزیر علوم. ما از زمان دبیرستان با هم دوست بودیم. رفتم پیش دکتر فاضل و گفتم بیا برای رضای خدا این کار را به سرانجام برسانیم و این مشکل کشور را حل کنیم. قرار شد بخشی از نیروهای ما برای آموزش پزشکی به وزارت علوم بروند، اما به دلیل آنکه حقوق، بیمه و مزایای کارکنان وزارت بهداری بهتر بود، این کار عملیاتی نشد و در نهایت دکتر فاضل پذیرفت که از انتقال آموزش پزشکی به وزارت بهداری حمایت کند. مهندس موسوی هم چند نفری را مأمور کرد تا این لایحه را بررسی کنند، در نهایت لایحه دوباره آماده شد و به مجلس رفت و رأی آورد.
* با این حال، مثل اینکه همان روزی که لایحه رأی آورد، باز هم مخالفان سرسخت داشت.
**بله. روزی که این لایحه در مجلس بررسی میشد، دو نفر خیلی مخالف بودند، یکی دکتر فرهادی که بعدها وزیر علوم شد، یکی دیگر هم ملکزاده بود که بهشدت مخالفت کرد. البته لایحه رأی آورد و تصویب شد، اما این دو نفر طرحی را آماده کردند تا این لایحه را لغو کنند. تلاششان هم مدتی کار را به تعویق انداخت و این باعث نگرانی و بیانگیزگی ما برای کار شده بود. ما مشغول فعال کردن دانشگاه در همه استانها بودیم، اما کسی حاضر نبود مدیر دانشگاه شود. چون فکر میکردند ممکن است بهزودی مجلس طرحی را تصویب کند و این وظایف را به وزارت علوم برگرداند. در این مدت، حتی مهندس موسوی هم به جبهه مخالفان پیوست و به من گفت اگر طرح در مجلس رفت، تو حق نداری برای دفاع در مجلس صحبت کنی. ایشان آقای عطاا... مهاجرانی را مأمور کرد تا در روز بررسی طرح جداسازی در مجلس، بهجای من صحبت کند و از تمایل دولت به لغو این قانون سخن بگوید. خدا را شکر، من قبل از آن، نمایندگان را توجیه کرده بودم و آنها میدانستند با این کار، تربیت پزشک در کشور سرعت میگیرد و در همه استانها و روستاهای محروم میتوانیم پزشک متخصص داشته باشیم. روزی که طرح مخالفان در مجلس بررسی شد، مهاجرانی هم به نمایندگی از مهندس موسوی در حمایت از مخالفان صحبت کرد، اما نمایندگان رأیشان را پس نگرفتند و "وزارت درمان، بهداشت و آموزش پزشکی " کار خودش را با رأی بالا و دوباره نمایندگان آغاز کرد.
* پس نخستین رگههای اختلافی شما و مهندس موسوی از همین ماجرا ایجاد شد. درست است؟
**طرح با وجود مخالفتهای بسیار، رأی آورده بود و طبیعتا برای اجرای آن در کارمان سنگاندازی میشد.
قرار شد ما یکی یکی دانشکدهها را از وزارت علوم بگیریم. از شانس بدمان، همان زمان دکتر فاضل از وزارت علوم رفت و همان دکتر فرهادی، مخالف سرسخت، وزیر علوم شد. گرفتن هر کدام از این دانشکدهها برای ما کلی دردسر داشت. با هزار مصیبت این کار انجام شد. در مرحله اجرا، متأسفانه مهندس موسوی از من حمایت نکرد. مثلا تصویب میشد که به دانشجویان کشور بن بدهیم، من میگفتم وزارت بهداشت هم دانشجو دارد، اما مهندس موسوی میگفت: "نه! این برای وزارت علوم است، مرندی برود فکری برای خودش بکند. "
تحکیم وحدت هم هر از گاهی نامهای به مهندس موسوی میداد و از من شکایت میکرد؛ دلیلش این بود که من با گروههای چپ به هیچ وجه هماهنگ نبودم. مثلا تحکیم وحدت نامه داده بود که مرندی 38 دانشجو را غیرقانونی به تهران فرستاده. مهندس موسوی هم حرف آنها را قبول میکرد؛ وقتی من رفتم و همین مورد را بررسی کردم، دیدم که حتی یکی از این دانشجوها به من ربط نداشته است؛ مثلا وزیر قبلی این کار را کرده بود. اتفاقا در همین مورد، دستور انتقال چند دانشجو را خود مهندس موسوی داده بود، فرزند تعدادی از وزیران، دانشجوی شهرستان بودند و میخواستند به تهران بیایند، من مخالفت کرده بودم، اما پدرانشان از مهندس موسوی اجازهاش را گرفته بودند. میخواهم بگویم که من مسئولیت انتقال هیچکدام را نداشتم. اما آقای نخستوزیر با نامهنگاریهای تند، آبروی مرا در نخستوزیری برد و مرا متهم به پارتیبازی کرد. با این حال، همیشه احترام ایشان را نگه میداشتم و سئوالات را خصوصی پاسخ میدادم.
*گویا داستان نامههای تحکیم وحدت به مهندس موسوی، از مشکلات اساسی دوره وزارت شما بود؟
**بله، یکبار دیگر تحکیم وحدت به مهندس موسوی نامه داد که فردی در وزارت بهداشت حقوق میلیونی میگیرد. یک روز که با ایشان در هواپیما بودیم، نامه تحکیم وحدت را نشانش دادم. گفتم من از شما پرسشی دارم. ما در کل کشور یک جراح قلب داریم، این آدم، شبانه روز مردم را در بیمارستان قلب با بیمه دولتی عمل میکند، حقوقش چقدر باشد زیاد است؟ موسوی گفت: "من برای چنین فردی سقف حقوق تعیین نمیکنم. این آدم از جان خودش گذشته و جان مردم را نجات میدهد. " گفتم همین را برای من بنویس، چون فردی که تحکیم وحدت در نامه به شما معرفی کرده، همین آقای جراح قلب است که حقوق بالایی میگیرد و مردم را با بیمه دولتی عمل میکند. نخستوزیر گفت من با این مورد مشکلی ندارم، گفتم پس چرا آبروی مرا میبری و در نامههایت مینویسی من طرفدار حقوق میلیونی برای پزشکها هستم؟!
* هیچوقت برایتان سئوال پیش نیامد که با این همه اختلاف نظر، چرا مهندس موسوی شما را بهعنوان وزیر به مجلس پیشنهاد کرد؟
**راستش را بخواهید نمیدانم، ولی فکر میکنم پیشنهاد دکتر منافی بود. ایشان به من علاقهمند بود و میدانست طرفدار محرومها هستم، به همین دلیل مرا به نخستوزیر معرفی کرد.
* با این همه اختلاف، خودتان تصمیم نگرفتید از وزارت کنارهگیری کنید؟
**اتفاقا چرا. آخرین باری که میخواستند من را بهعنوان وزیر معرفی کنند، رفتم خدمت مهندس موسوی و گفتم نمیخواهم وزیر باشم. از یک طرف مجلس را گروههای چپ گرفته بودند، از طرف دیگر در دولت هم با چنین مشکلاتی مواجه بودم. ایشان برای نخستین بار پس از چهار سال همکاری از من تعریف کردند و گفتند تو بهترین وزیر من هستی و مهمترین وزارتخانه را مدیریت کردی. بعد، وزارت بهداشت را با چند وزارتخانه دیگر مقایسه کردند، مثلا گفتند وزارت آموزش و پرورش فقط با مدارس و معلمها سر و کار دارد، اما تو این همه بیمارستان را مدیریت میکنی. خیلی مصرانه گفتند تو با همه سر وکله میزنی و موفق هم شدهای؛ از بهیار کمسواد و تجربی گرفته تا استاد دانشگاه از دماغ فیل افتاده! گفتند تو وظایف دو وزارتخانه را ادغام کردی در حالیکه من از آن میترسیدم، برای همین مهاجرانی را فرستادم تا این طرح را لغو کنم. بیش از یک ساعت ایشان از من تعریف کرد، همه اینها، عین حرفهای مهندس موسوی است. آنقدر که من به گریه افتادم و با خودم گفتم نکند این پافشاری من برای کار نکردن، برخلاف وظیفه شرعیام باشد. خلاصه قبول کردم بمانم و رفتم وزارتخانه.
از دو ماه قبل به همه گفته بودم که در وزارت بهداشت نمیمانم، آن روز حرفم را پس گرفتم و به همکارانم گفتم آماده باشید که با قوت کار را برای دور بعد ادامه میدهیم. هفته بعد، درست همان روز شنبه ساعت 11 صبح برای من قرار ملاقات با مهندس موسوی گذاشتند. وارد دفتر شدم، یکباره ایشان به من گفت بنشین و استعفایت را بنویس! باورم نمیشد، خیلی غافلگیر شده بودم. گفتم مگر یادتان رفته که هفته پیش درست در همین ساعت، من همینجا نشستم و با اصرار شما قبول کردم کار کنم؟ گفت یادم هست، ولی حالا نظرم عوض شده. گفتم بدون دلیل که نمیشود. مگر من دیوانهام که چنین کاری بکنم؟ هفته پیش اینجا گریه کردم و شما اجازه خروج از دولت را به من ندادی. من به همه گفتهام ماندگارم، چرا استعفا بدهم؟ گفت به دلیل اینکه بیمارستانهای کشور کثیف است! گفتم در این یک هفته همهجا کثیف شد؟ چرا هفته پیش این را به من نگفتید؟ مهندس پاسخ روشنی نداد. بلند شد چند قدمی راه رفت، دوباره نشست و گفت: "من تحت فشارم که تو بروی. اگر تو باشی من نمیتوانم کار کنم. " گفتم شما باید اینها را هفته پیش میگفتی، الان اگر استعفا بدهم، همه میگویند مرندی دیوانه است، حمایت نخستوزیر را هم دارد و استعفا میدهد. قبول نکردم و گفتم استعفا نمیدهم. مهندس گفت اگر اصرار داری بمانی، موضوع تو را به آقای خامنهای ارجاع میدهم.
* همیشه مشکلات اینچنینی را به ایشان ارجاع میداد؟
**خیر، برای اولین بار بود که ایشان میخواست کاری را به ایشان ارجاع دهد. آقای موسوی همیشه موارد مرا به آقای هاشمی ارجاع میداد. در نهایت، قرار شد خدمت آیتا... خامنهای بروم. وقتی میخواستم خارج شوم، موسوی گفت: "اگر بخواهی بمانی، در مجلس از تو هیچ حمایتی نمیکنم، خودت باید در مجلس کارهایت را پیش ببری. "
از دفتر آیتا... خامنهای وقتی گرفتم و مشکلم را با ایشان مطرح کردم. آقای خامنهای گفتند اگر داستان این است که تو تعریف میکنی، کار درستی کردی که استعفا ندادی. دلم قرص شد و تصمیم گرفتم به هر قیمتی بمانم.
* این ارجاع دادن وزرا به آقای هاشمی، رسم دولت آن زمان بود؟
**بله. مثلا وقتی کمبود اعتبارات و بودجه داشتیم، باید با رییسجمهور حرف میزدیم، اما ایشان ارجاع میداد به آقای هاشمی. فقط هم برای من نبود، برای همه وزیران، متداول بود. رییسجمهور تقریبا به رسمیت شناخته نمیشد و آقایان هم کمک میکردند که این پست، تشریفاتی شود. حالا اگر همه جای دنیا رییسجمهور کنار نخستوزیر کارش کمتر میشود، معنی ندارد کارها به رییس مجلس ارجاع داده شود.
* در نهایت میرحسین در مجلس از شما حمایت کرد یا نه؟
**روزی که قرار بود رأی اعتماد بگیرم، همه ما در مجلس نشستیم، مهندس موسوی در نطق اولیه از همه وزرا دفاع کرد غیر از من. بعد، نطق نمایندگان در موافقت و مخالفت آغاز شد، نوبت من که رسید حسابی به جانم افتادند و تا توانستند علیهام گفتند. حتی آقای راهچمنی که از موافقان کابینه بود، نیم ساعت وقت گرفت تا صحبت کند، حدود 20 دقیقه از کل کابینه دفاع کرد و 10 دقیقه آخر را به تخریب من پرداخت. گفت: "در کابینه یک وزیر آمریکایی است که باید از دولت بیرون برود. " ایشان که وقت موافق گرفته بود، حق نداشت مخالف صحبت کند. در زمان دفاع، تا حدی که وقت و عقلم اجازه میداد از خودم دفاع کردم و پایین آمدم. قبل از رأیگیری باز هم مهندس موسوی وقت داشت تا یک دفاع نهایی از وزرا بکند. ایشان مثل دفعه قبل، از همه دفاع کرد، نوبت من که رسید گفت: "اما مرندی، باید خودش از خودش دفاع کند. " یعنی من دفاعی از او ندارم. در حالی که اصلا وقتی برای دفاع از خودم نداشتم. آن روز دو نفر از وزرا رأی نگرفتند و من با کمترین رأی و خیلی ناپلئونی رأی آوردم. در دوره وزارتم در کابینه مهندس موسوی، مدام به من میگفتند وزیر آمریکایی. این عنوان را حتی در روز رأی اعتماد و از زبان نمایندهها هم شنیدم. خیلی چوب این آمریکا را خوردم، خدا میداند که چقدر برایم سخت بود. آن روزها واقعا آمریکا منفور بود و من خیلی اذیت میشدم.
* با این رأی به قول خودتان ناپلئونی، انگیزهای برای کار در شما باقی مانده بود؟
**دوران سخت و شیرینی بود. تا پایان دولت، من همراه ایشان بودم. با آنکه روابط خوبی نداشتیم، پس از پایان دولت، به دفتر ایشان در خیابان پاستور رفتم و سعی کردم دستش را ببوسم. گفتم با همه این اختلافها، از شما تشکر میکنم که فرصت نوکری نظام را به من دادید.
* با روی کار آمدن دولت آقای هاشمی، شما برای چهار سال از مسئولیت دور شدید. آقای هاشمی، ابتدا مایل به همکاری با شما نبود؟
**حتما نبود که انتخابم نکرد! پس از آغاز دوره اول ریاستجمهوری آقای هاشمی، دکتر فاضل که وزیر بهداشت شده بود به من گفت: "من بهشدت تحت فشار نمایندگان مجلس هستم که از تو استفاده کنم. حاضری قائم مقام و معاون بهداشت من شوی؟ " گفتم توصیه من این است که قائم مقامی را به این زودیها به کسی نده. اول به کار احاطه پیدا کن، بعد قائم مقام بیاور. چون ایشان برای خارج از وزارت بهداشت بود و به کار آشنایی نداشت، کمی راهنماییاش کردم و در نهایت گفتم: "من تا دیروز اینجا وزیر بودم، اما حالا برای آنکه به نظام خدمتی کنم، حاضرم معاون بهداشت شوم. " گفت برو فکر کن! گفتم فکر نمیخواهد، تصمیم این است. گفت حالا برو فکر کن! فهمیدم که این فقط یک تعارف است که تحت فشار نمایندگان صورت گرفته. متوجه شدم خودش هم مایل به این همکاری نیست، به همین دلیل هی میگوید برو فکر کن! من هم رفتم دنبال فکر کردنم!
* یعنی آن سالها فقط طبابت میکردید؟
**نه. بعد از مدتی، دکتر فاضل حکم مشاورهای برایم زد. آن زمان تصمیم گرفتم از فرصت استفاده کنم و برای ترویج فرهنگ تغذیه با شیر مادر فعالیتکنم. یک اتاق در وزارتخانه داشتم، هر چند روز یکبار، تعدادی از اساتید دانشگاه را دعوت میکردم و با هم درباره شیر مادر گفتوگوی علمی میکردیم.
وقتی حسن حبیبی داشت معاون اول میشد، گفت: "مرندی حیف شد! تو را خراب کردند. برو بالاشهر یک مطب بزن، حتما کارت بهشدت میگیرد، آن وقت همین آقایان به دست و پایت میافتند تا برای بچههایشان وقت بدهی، تو هم وقت نده! "
* چطور شد که در دوره دوم ریاستجمهوری آقای هاشمی، شما دوباره وزیر شدید؟
**آن سالها فقط کار علمی میکردم تا اینکه رگهای قلبم دچار مشکل شد. شورای پزشکی گفت باید در خارج از کشور مداوا شوم. من هم از همان دانشگاهی که در آمریکا دانشیار بودم، وقت گرفتم و به آمریکا رفتم. پس از عمل قلبم، پزشکان گفتند باید مدتی اینجا بمانی، چون احتمال انسداد رگهای قلب وجود داشت و اگر این اتفاق میافتاد، در ایران نمیتوانستند کاری بکنند. در این مدت، فرصت مطالعاتی داشتم و مشغول تحقیقات علمی شدم. همان ایام، یک روز که به خانه رفتم، آیتا... محفوظی با من تماس گرفت و گفت: "اینجا برای وزارت شما حرف است. " گفت: "آیتا... خامنهای و آقای هاشمی اصرار دارند شما وزیر شوید " قبول نکردم و دوباره مشغول کارهای علمیام شدم. تا اینکه یک روز آقای ولایتی با من تماس گرفت و گفت: "پس چرا نمیآیی ایران؟ " گفتم: "من که اعلام کردم نمیخواهم وزیر شوم. " گفت: "کار از این حرفها گذشته؛ به مجلس معرفی شدهای و همین روزها باید برای رأی اعتماد بروی از خودت دفاع کنی. من هم هماهنگ کردهام که زودتر اسباب برگشتنت به ایران را فراهم کنند. " تحقیق کردم دیدم ماجرا خیلی جدی است و دیگر جایی برای مقاومت باقی نمانده. این شد که برگشتم. وقتی رسیدم گفتند باید پس فردا بروی مجلس برای رأیاعتماد. وقتی وارد مجلس شدم، طبق تصورات گذشتهام، فکر میکردم دوباره همه بروند بالا و بگویند مرندی آمریکایی است. نفر اول رفت و در موافقت صحبت کرد، گفتم حتما استثناست، نفر دوم هم موافق بود، سومی و چهارمی هم موافق حرف زدند. من در آن جلسه، بیشترین رأی اعتماد یک وزیر را از مجلس گرفتم، یعنی تا امروز هم این رکورد شکسته نشده، چهار نفر مخالف بودند، 11 نفر ممتنع و فکر میکنم حدود 256 نفر رأی موافق دادند. برایم عجیب بود، روز قبلش وزیر آمریکایی بودم، آن روز همه به من میگفتند وزیر حزباللهی. در حالیکه دو روز بود از آمریکا برگشته بودم!
* اختلافنظرهای شما و آقای خاتمی هم آنقدر عمیق بود که اصلا حرفی برای همکاری میانتان رد و بدل نشد. درست است؟
**وقتی ایشان رأی آورد، ملاقاتی با وزیران آن وقت ترتیب داد، من هم رفتم. به محض اینکه وارد اتاق شدیم، ایشان بدون مقدمه گفت: "این چه کاری است که شما قاطی کردی؟ " تعجب کردم که یعنی چی قاطی کردی؟ بعد فهمیدم منظورش ادغام علوم پزشکی و وزارت بهداشت است. میدانستم که آقای خاتمی از من استفاده نمیکند. اتفاقا از آقای فرهادی که از مخالفان سرسخت این ادغام بود استفاده کرد تا آموزش پزشکی را از وزارت بهداشت بگیرد. دکتر فرهادی برای لغو این طرح، مجبور شد ابتدا یک تحقیق مفصل انجام دهد تا در پاسخ منتقدان بگوید کارش منطقی و علمی است. سه نفر را مأمور تحقیق کرد و آنها پس از مدتی به این نتیجه رسیدند که بهترین کار همین است که ما اجرا کردیم. حتی بعدها که دکتر معین برای افزایش اختیارات وزارت علوم برنامه ریخته بود تا وظایف آموزشی وزارت بهداشت را کاهش دهد، همان دکتر فرهادی مخالف، موافق سرسخت شده بود و اجازه نداد این تفکیک انجام بشود.
* آقای دکتر! اگر اجازه دهید، کمی هم به وقایع اخیر بپردازیم. فرزند شما در چند گفتوگو به این موضوع اشاره کرده که به آقای احمدینژاد رأی نداده است. برای ما کمی عجیب است که فرزند دکتر مرندی با پدرش اینقدر اختلاف نظر داشته باشد، چون میدانیم شما از حامیان دکتر احمدینژاد بودید.
**محمد در زمان انتخابات برای شرکت در یک اتاق فکر، با هماهنگی شورای امنیت ملی، به امریکا سفر کرده بود. او شناسنامهاش را به آقای بحرینی که امام جماعت یکی از مساجد واشنگتن است داده بود تا برایش رأی بدهند. گفته بود من از صبح تا شب جلسه دارم و فرصت نمیکنم برای رأی دادن بروم. شب که آقای بحرینی، محمد را دیده بود، گفته بود من نتواستم برای تو رأی بدهم، امکان داشت شبههای پیش بیاید. حالا محمد از این رأی ندادن خیلی استفاده کرده، هر جا که مناظره میکند، میگوید من به احمدینژاد رأی ندادهام، اما با قدرت از او دفاع میکند. خودش میگوید خدا خواست که این رأی داده نشود تا او در بحثها بتواند آزادانه نظرش را بگوید. به هر حال اگر رأی داده بود، دشمنان با او مناظره نمیکردند و میگفتند این هم از خودشان است.
* با این حال، حتما شما هم مانند علی مطهری انتقادهایی نسبت به رییسجمهور دارید.
**انتقاد دارم، اما نه به غلظت آقای مطهری!
* اتفاقا سر ماجرایی مثل کنترل جمعیت، شما از منتقدان سرسخت آقای رییسجمهور هستید.
**ببینید! بحث کنترل جمعیت چرا مطرح شد؟ اجازه بدهید از گذشته بگویم و جلو بیایم. زمان جنگ وضع ما بسیار بد بود و مشکلات درمانی و بهداشتی بسیاری داشتیم. بیمارستانها ظرفیت نداشت، در آموزش و پرورش حتی مدارس چهار شیفته داشتیم. مواد غذایی ساده از جمله شیر و تخم مرغ پیدا نمیشد. از طرف دیگر، من میدانستم که بارداری اگر از چهاربار بیشتر شود، برای خانم خطر مرگ دارد. روزی در کابینه، یکی از وزرا از کمبودهای کشور گفت؛ درست زمانی که داخل سیلوهای کشور گندم نبود. آن وزیر در آن جلسه اعتراض شدیدی کرد و گفت ما دیگر از پس جنگ برنمیآییم. بعد هم به من اشاره کرد و ادامه داد: "از روزی که مرندی آمده، مرگ و میر هم کمتر شده و مدام بر جمعیتمان اضافه میشود. الان رشد جمعیت ما 9/3 دهم درصد است. " من فرصت را مناسب دیدم تا طرح کنترل جمعیت را مطرح کنم. حرف خودم را زدم، چند نفری در مخالفت با من حرف زدند و هیچکس در موافقت سخن نگفت، من هم در حد توانم جوابشان را دادم. آخر جلسه گفتم اجازه دهید رأیگیری کنیم تا من تکلیفم را بدانم. تصورم این بود که رأی نمیآورد، ولی برخلاف تصور، نصف به اضافه یک به طرح رأی داد و تصویب شد. اما هفتهها گذشت تا این مصوبه به صورت خیلی محرمانه ابلاغ شد. با خودم گفتم با دستورالعمل محرمانه مگر میشود کنترل جمعیت کرد؟! به سران سه قوه نامه نوشتم که چهکار کنم؟ هیچکدام جواب ندادند. خدمت آقای موسوی اردبیلی رفتم، گفت: "مرندی! من فقط به تو قول میدهم که دیگر در خطبههای نماز جمعه، افزایش جمعیت را تبلیغ نکنم، اما درباره کنترل جمعیت با من حرف نزن. " رفتم پیش آیتالله خامنهای، ایشان دو تا تذکر به من دادند؛ یکی اینکه بدون مشورت مراجع و روحانیون کاری در این خصوص نکنم و دوم اینکه مراقب باشم شعارهای شاه را ندهم، چون شاه هم مدام میگفت دو فرزند کافی است.
به نتیجه نرسیدم. رفتم پیش آیتالله منتظری که آن زمان قائم مقام رهبری بود. ایشان، به محض اینکه فهمید موضوع حرف من چیست، گفت: "اصلا! حرفش را نزن. " هر بار که سراغ ایشان میرفتیم ناهار را نان و کباب خوشمزهای با ایشان میخوردیم. وقتی سر سفره نشستیم، دوباره این موضوع را مطرح کردم، ایشان گفت: "من هم قول میدهم درباره افزایش جمعیت حرفی نزنم، اما اگر فکر میکنی من چیزی درباره کنترل جمعیت میگویم، کور خواندهای! "
دست از پا درازتر برگشتم، فقط یک راه مانده بود، باید نظر مثبت امام را میگرفتم. آن روزها امام هر چند وقت یکبار به چند مسئله با هم پاسخ میدادند، یک بار هم ذیل یکی از نامههایشان به بحث کنترل جمعیت هم اشاره کردند و فرمودند: "کنترل جمعیت، بحث مهمی است و باید در دانشگاه، مراکز علمی و در رسانهها مورد بحث قرار بگیرد. " ما هم این فرصت را مغتنم شمردیم و این بحث را لایحه کردیم؛ خوشبختانه مجلس هم تصویب کرد. بعد از نامه امام، هیچ مسئولی با این موضوع مخالفت نکرد غیر از دکتر احمدی نژاد.
* پس اختلاف نظرتان کاملا جدی است؟
**من در هدف با آقای احمدینژاد هم نظرم، ولی روشهایمان با هم فرق دارد. شما ممکن است بخواهی در کشور تعادل ایجاد کنی، یعنی یک جا جمعیت را کم کنی و جای دیگر افزایش دهی. اینها سیاستهای اجرایی است.
آقای احمدینژاد چند ایراد به طرح ما گرفته که پاسخش روشن است، اول گفته با دو فرزندی مخالفم، خب من هم مخالفم. اصلا صحبت دو فرزندی نیست، این قانون میگوید از فرزند چهارم به بعد بیمه نمیشوند. بعد گفتهاند طرح، آمریکایی است، والله آمریکا این حرفها را ندارد. من آنجا زندگی کردهام. آخرین ایراد هم این است که گفتهاند خلاف شرع است، تشخیص این موضوع هم با مراجع و روحانیون و رهبر است که خدا را شکر مخالفتی نکردهاند. من برداشتم این است که آقای احمدینژاد بدون کارشناسی اظهارنظر کرده. امروز کشور ما میلیونها جوان دارد که دیر ازدواج میکنند، آنقدر که بهزور یک بچه میآورند و سنشان به دومی نمیرسد. ما باید جوانان را به ازدواج زود ترغیب کنیم، با حفظ سیاستهای کنترل جمعیت.
* شما اقدامی عملی انجام دادید، برای آنکه طرحتان توسط رییسجمهور لغو نشود؟
**بله. من نامهای تنظیم کردم و دلایل علمیام را در آن آوردم. به بیت رهبری هم نامه را ارائه دادم. اگر جوانان زود ازدواج کنند، اتفاقا فرصت افزایش جمعیت بیشتر میشود، بدون آنکه بگوییم به هر بچه یک میلیون میدهیم. اگر خانواده فقیر، چند بچه بیاورد، نمیتواند برای سلامتیاش کاری کند و دوباره مشکل درست میشود.
الان بیشتر خانوادهها یک یا دو بچه میآورند. صحبتهای آقای احمدینژاد برای این افراد هیچ تأثیری ندارد، چون تحصیلکرده هستند و تمکن مالی دارند؛ با صحبتهای ایشان ممکن است یک خانواده فقیر برای یک میلیون تومان بچهدار شود، اما با این کار، پدر خودش و کشور را با هم درمیآورد! با این یک میلیون که نمیتواند بچه را بزرگ کند. فقط فقر بیشتر میشود و ضریب هوشی در کشور پایین میآید.
* از نظر رهبری درباره این طرح خبر دارید؟
**در این سالهای اخیر، کسی به من گفت آقا مخالف طرح هستند، سریع رفتم بیت رهبری، گفتم شما مخالفید؟ گفتند برو کارت را بکن. گفتم: ببینید! من پایم لب گور است، اگر مخالفید، بگویید فیتیله را بکشیم پایین! ایشان دوباره گفتند برو کارت را بکن. آن زمان دکتر سیمفروش علیه این طرح مقاله مینوشت و آن را مغایر دین میدانست، مقام معظم رهبری حتی به من گفتند: "شما به آقای سیمفروش بگو ایشان در حوزه تخصصی خودش اظهارنظر کند. کار شرع را به روحانیون بسپارد. " به سیمفروش گفتم و آن بنده خدا هم دیگر چیزی ننوشت.
* موافقید درباره فتنههای اخیر هم کمی صحبت کنیم؟
**اگر موافق هم نباشم، سئوالتان را میپرسید، بفرمایید!
* شما پس از انتخابات با مهندس موسوی ملاقات یا تماسی داشتید؟
**شنبه بعد از انتخابات، همسرم مصاحبه موسوی با مجله تایم را نشانم داد. حرفهای تندی از زبان ایشان نوشته بود. خیلی ناراحت شدم. فردای آن روز مصاحبه را بردم پیش آقای لاریجانی، رییس مجلس.
وقتی داشتم این موضوع را به آقای لاریجانی میگفتم، آقای رسایی هم این ماجرا را شنید. چند دقیقه رسایی، موبایلش را به من داد و گفت: "پشت خط، آقای فاتح است. از اعضای ستاد مهندس موسوی. هر چه میگویم موسوی این حرفها را زده باور نمیکند، بیا خودت بهش بگو. " گوشی را گرفتم و داستان را برایش گفتم. گفت اینها حرفهای مهندس نیست، گفتم چه بهتر! به مهندس سلام برسان و بگو زودتر این ماجرا را تکذیب کند، هم برای وجهه خودش خوب است، هم تو دهنی به این مجله دروغگو زده است. قرار شد بگوید. من یک کپی از مجله، همراه با یک نامه محبتآمیز، برای مهندس موسوی نوشتم و از ایشان خواستم با تکذیب این موضوع، دشمنان را ناامید کند. نامه را به آقای تابش دادم تا به مهندس برساند. فردای آن روز، تابش گفت نامه را تحویل مهندس دادم، اما خبری از تکذیب نشد. هشت روز بعد از انتخابات موبایلم زنگ زد. جواب دادم، صدای مهندی موسوی بود. سلام و علیک گرمی پس از سالها با هم کردیم. ایشان گفت: "مرندی! تو مرا ضد ولایت فقیه میدانی؟ " آن روز گفتم: نه! گفت: " پس چرا راه افتادی و آن مصاحبه را به همه نشان میدهی؟ " من، مدتی قبل از این تماس، داستان را برای آیتا... خامنهای هم تعریف کرده بودم. ایشان تا حدی انگلیسی میدانند، کمی هم من کمک کردم و گفتوگو را برای ایشان خواندم. ایشان یک کپی از من گرفتند و برای خود نگه داشتند.
* احتمالا همین خبر به مهندس موسوی رسیده بود که با شما تماس گرفت. درست است؟
**احتمال دارد. آن روز به میرحسین موسوی گفتم این مصاحبه شماست؟ گفت راوی، آمریکایی است. گفتم چرا تکذیب نمیکنی؟ چه فرصتی بهتر از این؟ ایشان گفت نه! من یک سایت داشتم که فیلتر شد. گفتم شما که پشت سرهم بیانیه میدهی، این را هم در بیانیهات بگو. گفت نه! اگر برای من گفتوگوی خبری بگذارند ممکن است به این موضوع هم اشاره کنم. گفتم تازه ممکن است؟! این مسائل حمله به اصول است. گفتم اگر تکذیب نمیکنی چرا زنگ زدی؟ گفت: "مرندی تو بهترین وزیر من بودی. من تو را متدین و متقی میدانم و گفتم این کار را نکنی. تو که مرا میشناسی، مطمئن باش من اگر به این نتیجه برسم که راهم اشتباه است برمیگردم. " قطع کردیم، من نامهای برای ایشان نوشتم و اتفاقا قبل از ارسال، نشان بادامچیان دادم، بادامچیان گفت چقدر در این نامه تواضع کردی؟ تندتر حرف بزن. گفتم میخواهم اثر کند. واقعا امید به اثر داشتم.
در آن نامه نوشتم که: "مهندس! یک ساعت با خودت و خدای خودت خلوت کن. بدون آنکه کسی کنارت باشد. فکر کن به گذشته، امروز و آینده. آنوقت هر تصمیمی که گرفتی، بدون مشورت با دیگران انجام بده. " من مطمئنم این راهی که مهندس موسوی در پیش گرفته، از تأثیر اطرافیانش است. این نامه را تابش دستی تحویل ایشان داد و باز هم فایده نکرد. راستش را بخواهید، من فکر میکردم اینها زودتر برمیگردند، اما مشکل اینجاست که دیگران برایشان تصمیم میگیرند. متأسفانه همین لجاجت باعث گمراه شدنشان شد. اگر برگردند، خدا که رحمان است، آقا هم آنقدر بزرگوار هستند که آنها را ببخشند. اما دیگر مردم اجازه نمیدهند موقعیت سیاسی پیدا کنند.