* چرا تعصب در بین ما ایرانیان تا این حد رواج دارد و ما به سختی حاضر به پذیرش نظر درست طرف مقابلمان میشویم؟
** اگر بحثمان را با فرش اینکه ایرانیان مردمانی متعصب هستند شروع کنیم، آن وقت باید سراغ شمارش ویژگیها و مشخصات فرهنگی برویم که این تعصب را القا میکند؛ جامعهیی که این وضعیت را دارد و آدمهایی که متعصب هستند.
من این نگاه را نگاه بدی در شناسایی وضعیت موجود نمیدانم. خیلی از کسانی که در این زمینه به عنوان شرقشناس، ایرانشناش و اسلامشناس کار کردهاند، جامعه ایرانی را یک جامعه تابعی در نظر گرفتند و مسائل آن را هم مسائل تابعی قلمداد کردند. آنها به طور خاص در تعریفی که از فرهنگ ایرانی – اسلامی میکنند، این فرهنگ را یک فرهنگ سنتی گذشتهگرا میدانند که در مقابل آن یک فرهنگنوگرا در غرب وجود دارد. طبیعتاً برای اینکه جامعه از این گذشتهگرایی نجات پیدا کند، باید تغییر صورت گیرد و جهت تغییر آن هم فرهنگ و جامعه مدرن است.
شرقشناسان و ایرانشناسان با این فرض شروع کردند و وقتی هم که وارد جامعه ایران شدند به جای اینکه قسمتهای مدرن جامعه ایران را شمارش کنند، سراغ قسمتهای خیلی حاشیهیی جامعه رفتند.
مثلاً اول سراغ متون فولکلوریک ما رفتهاند و آنها را بیشتر از متونی که در زندگی روزمره ما تولید شده مورد توجه قرار میدهند. مثلاً فرهنگ ایرانی را از روی قصص و ضربالمثلها استخراج کردهاند و آنهایی هم که خیلی جامعهگرا و فرهنگگرا بودند به سراغ ایلات و اقوامی که در حاشیههای کشور بودهاند و کمتر در جریان نو شدن قرار گرفته بودند، رفتهاند. البته من نمیگویم موارد که گفتهاند درست نیست چراکه در بخشهای سنتی و متون فولکلوریک ما این وضعیت وجود دارد. ولی اشکال این نوع کارها این بوده که اساساً به بخش فعال جامعه توجه نکرده است و ما کمتر کسی را داریم که در مورد تهران امروز، اصفهان دیروز یا شیراز دیروز که مرکز تحولات بوده بررسی کرده باشد. این اشکال کار در نوع نگاه به جامعه بود که من آن را نقد کردم اما حالا باید به این برگردیم که آیا جامعه ایران جامعهیی متعصب است، اساساً کدام جامعه متعصب نیست، کدام مردم متعصب نیستند؟ در کدام فرهنگ تعصب وجود ندارد؟ من تصور نمیکنم مثلاً جامعه آمریکایی متعصبتر از جامعه ایرانی نباشد اما ما تعصب در جامعه آمریکایی را نمیبینیم اما تعصب در جامعه ایران را میبینیم.
* فکر میکنید علت این نوع نگاه چیست؟
** علت اصلیاش ایناست که مثلاً جامعه آمریکا جامعهیی متشکل از افر اد است در سازمانها اما جامعه ایران جامعهیی متشکل از افراد است در مناسبات و روابط اجتماعی متراکم.
شما فکر کنید اگر چنانچه اوباما همراه با اعضای دولتش به یک شهر یا روستایی برود، مردم تا این حد که در ایران جمع میشوند جمع شوند؟ من فکر نمیکنم چون دلیلی ندارد. مردم وقت این کارها را ندارند. وضعیت آب، برق و مسکنشان مشخص است و آنجایی هم که مشکل وجود دارد از طریق سازمانهای اجتماعی دنبال میکنند اما در ایران این نیازها جاری و ساری است و سازمان اجتماعی قدرتمندی هم وجود ندارد که آدمها را از هم جدا کند و رفتارهایشان را تنظیم کند. در کشور ما مردم ما همه جا و در هر موقعیتی حضور دارند و شلوغی جمعیت همیشه هست. ماشینها و مردم بدون هیچ کارکرد اقتصادی همیشه در خیابانها هستند. مثلاً وقتی یک دعوای جزیی در یک محله بین دو نفر یا بین دو سیاستمدار و دو حزب پیش میآید بلافاصله همه میآیند. این حضور همه جا و در همه وقت نشاندهنده دیوانگی، فضولی و احساسی بودن مردم ما نیست بلکه به این دلیل است که اساس حضور آدمها در کشور ما در این نوع رفتارها و مناسبات اجتماعی است تا از طریق احزاب و گروههای سازمانیافته. حضور اینچنینی در بسیاری از جاها میتواند مفید باشد اما در بسیاری از جاهای دیگر بسیار خطرناک است.
به نظر من تعصب این مردم به این دلیل است که اختلال رابطهیی زیادی با هم دارند و داوری زیادی در مورد هم میکنند و در رفتار یکدیگر دخل و تصرف زیادی دارند. این در حالی است که در جوامع دیگر مدرم تا این اندازه با هم در ارتباط نیستند و رسانهها خبرها را میدهند.
* اصولاً تعصب در چه حوزههایی مطرح است؟
** یک مفهوم تعصب، تعصب در حوزه دینی است و اینکه آیا مدرم به لحاظ دینی متعصباند؟ همه مردم دنیا اگر دینیاند نسبت به دینداریشان حساس و وفادارند و سعی میکنند آن را حفظ کنند. در جامعه غربی اگر این تعصب وجود ندارد به این دلیل است که کسانی این تعصب و درگیری را تشویق نمیکنند و اختلاف به وجود نمیآورند اما در جامعه ما عدهیی در جهت افزایش تعصب و برهم زدن آن موثرند. کشور ما رسانهها، گروههای سیاسی و حوزه دینی مردم را تشویق به ابراز بیشتری از آنچه به آن اعتقاد دارند میکنند و برخورد با کسی که در مقابل ایده آنها قرار میگیرد. این به ماهیت افراد برنمیگردد که مثلاً بگوییم مردم ایران متعصباند، متحجرند، ناداناند یا احساسی، بلکه به مناسبات اجتماعی بر میگردد. چون از من طلب مقاومت و برخورد و اظهارنظر و درگیری میشود، این کار را میکنم. مثلاً درگیریهایی که بین دانشجویان در دانشگاه بهوجود میآید دلایلاش این است که نظام سیاسی آنها را وادار و تحریک به درگیر میکند، در حالی که اگر همین نظام سیاسی دانشجویان را دعوت به دوستی و آرامش کند و آنها را تحریک نکند، بچهها با هم همکلاس و رفیق باقی میمانند و اختلاف نظرهایشان را هم حل میکنند. در حوزه دین و خانواده هم به همین شکل است. پس این تعصب و اصرار بر نظر خود امری نیست که مربوط به فرد باشد بلکه به شرایط اجتماعی و سیاسی جامعه بر میگردد. در وضعیتی که این شرایط خوب است اتفاقاً مردم به دوست هم تبدیل میشوند تا معترض به هم. در جریان حوادث بعد از انتخابات ما دیدیم که دو گروه مختلف در کنار هم هر کدام شعارهایشان را میدادند اما هیمن دو گروه بعد از انتخابات شروع به کتک زدن و ناسزا گفتن به هم کردند.
* با این شرایط آیا تعصب یک پدیده ماندگار در جامعه ایرانی است؟
** نه، اینطور نیست.
* آیا تعصب منحصر به جامعه ایرانی است؟
** نه، هر جا که شرایط و مقتضیات جامعه و مناسبات و روابط اجتماعی شبیه جامعه ما باشد تعصب بروز میکند.
* با فرض اینکه این ویژگی فقط مختص کشور ما نیست و در کشور ما به دلیل نوع مناسبات و روابط اجتماعی آشکارتر است، علت اینکه این پدیده در بین بعضی از قومیتها در کشور ما شایعتر است، چیست؟
** این بر میگردد به همان شرایط و مناسبات اجتماعی که گفتم نقش تعیین کنندهیی دارد و مثلاً در مناطق ایلام و خرمآباد در کشور ما میزان خودکشی زنان شایعتر است و زنها طوری خودشان را میکشند که کسی نتواند آنها را نجات دهد (مثلاً کچ یا آهک میخورند که وحشتناکترین شکل خودکشی است) اما در جاهای دیگر زنان و مردان اختلافاتشان را به دادگاه میبرند که یا حل میشود یا نمیشود. این به تعریفی بر میگردد که آن گروه اجتماعی از خودش و جامعهاش دارد. در آن مناطق روابط اجتماعی تا اندازهیی شبیه به هم است و آدمها تا حدی نزدیک به هماند که کوچکترین جدا شدن و کوچکترین تمایزی به معنای امر انحرافی است. اما همین ایل و طایفه وقتی به شهری دیگر میآیند این نوع رفتارهای را بروز نمیدهند. پس این نشاندهنده نقش تعیین کننده ساختارهای اجتماعی در بروز این نوع رفتارها، نوع نگاه به هم، داوری نسبت به هم و تعصب و عدم تعصب است.
* اصولاً به نظر شما تعصب در جامعه یک ویژگی مثبت است یا منفی؟
** چه کسی گفته است که مردم نباید متعصب باشند. آیا ما نباید نسبت به خانواده، نسبت به دین، مملکت، نظام و رهبرانمان متعصب باشیم؟ در این حالت تعصب بسیار بجا است. اگر جامعهیی احساس مفید بودن داشتهباشد چه اشکالی دارد که متعصب مفید باشد؟ متعصب مفید بودن به مراتب بهتر از غیر متعصب مفید است. بیتاثیری همراه با تعصب خطرناک است که ما با ان روبهرو هستیم. در همه جای دنیا مردم نسبت به فرهنگ، زبان، خانواده و زندگی و شغلشان تعصب دارند در غیر این صورت آنها اصلاً به کار گرفته نمیشوند. مثلاً در مورد کسی که میخواهد در شرکتی استخدام شود اول میبینند آیا نسبت به آن شرکت و محصول آن حساسیت و تعصب دارد یا نه.
* به نظر میرسد در این حالت تعصب به تعلق و تعهد داشتن نزدیک میشود. مرز اینها کجا از هم جدا میشود و اصولاً چه تفاوتهایی بین تعصب و احساس تعلق و تعهد داشتن وجود دارد؟
** آنجایی که خیلی جنبه شخصی ضد دیگری پیدا میکند تعصب میشود اما وقتی جنبه ملاحظه دیگری پیدا میکند و معطوف به جامعه میشود، تعلق و تعهد میشود.
تعصب نسبت به اموری که در جامعه معنا ندارد، مثلاً تعصب نسبت به حفظ خانواده گسترده در جامعه تهرانی و این نظر که همه اعضای خانواده باید درکنار هم باشند و در غیر اینصورت جامعه در حال نابودی است، یک تعصب بیربط و بیجاست. اما تعصب نسبت به حفظ کیان خانواده کاملاً بجا و نوعی تعلق و تعهد است. مثلاً تعصب نسبت به عدم حضور زن در محیط اجتماعی تعصبی بیجاست اما از آن طرف بیمسئولیتی هم یک نوع بیتعهدی است.
* این خصیصه چه آثار و پیامدهای منفی میتواند در جامعه بر جا بگذارد؟
** من پیشنهاد میکنم وارد جنبههای منفی این قضیه نشویم چون ما آنقدر در مورد جنبههای منفی ایران صحبت میکنیم که یک حس بدی نسبت به خودمان پیدا کردهایم. ما نباید تا این حد بدبینانه به فرهنگ خودمان نگاه کنیم. همه فرهنگها این معایب را دارند و فقط مختص ما نیست. به هر حال مردم ما توانستهاند در طول سالیان دراز و با وجود همه جنگها و کشت و کشتارها فرهنگشان را حفظ کنند و این خیلی خوب است. خیلی از کشورها از بینرفتهاند مثلاً همین ملت و فرهنگ آلمان چند با از بین رفتهاند یا کشورهای کوچک اطراف که استعمار آنها را تجزیه کرده است؟ ما باید آسیبشناسی کنیم اما آن را تیتر اول قرار ندهیم. ما خیلی میل به نابودی خود پیدا کردهایم و مطبوعات باید جلوی این روند را بگیرد؛ البته مطبوعاتی که آزاد باشد نه مطبوعاتی هیجانی و یک خطی.
مطبوعات باید در جامعه طراوت و شادابی ایجاد کند تا جامعه حس زنده ماندن پیدا کند. ما خیلی به خمودگی میل پیدا کردهایم.
* چه تقسیمبندی از تعصب میتوانیم داشته باشیم؟
** تعصبهای سیاسی، تعصب اجتماعی و تعصب فرهنگی – دینی را داریم و سطح دیگر تعصب، تعصب خانوادگی است که در بخش اجتماعی قرار دارد. این سه نوع تعصب هر کدام دلایل و ساز و کارهایشان با هم فرق دارد و هر کدام اثراتی در جامعه دارند. مثلاً سختترین نوع تعصب، تعصب فرهنگی – دینی است که در عین حال غیرقابل اجتنابترین نوع آن هم هست یعنی ماندگاری بیشتری دارد اما مثلاً تعصبهای سیاسی میتواند کاهش پیدا کند.
* شما چه تعریفی از انواع تعصب دارید؟
** تعصبهای سیاسی، تعصبی است که یک گروه یا فرد به فرد، گروه یا حزبی خاص داشته باشد و هر چه را که آن فرد و حزب میگوید بدون فکر و تامل انجام دهد.
تعصب اجتماعی، تعصبی است که در مناسبات ما وجود دارد و آدمها نسبت به سنتها، آداب و الگوهای اجتماعی متعصب هستند.
تعصب فرهنگی – دینی بیشتر کانونش معطوف به عقاید و باورهاست و چنانچه خیلی افراطی باشد حذف دیگری و نادیده گرفتن دیگری از آن ناشی میشود. از طرفی این نوع تعصب خیلی لازم و اساسی است چون جامعهیی که اعتقاد نداشته بادش جامعه نیست اما از آن طرف اگر اعتقادش خیلی متصلب باشد موجب از هم پاشیدگی میشود.
* آیا تعصبهای سیاسی به اندازه تعصبهای فرهنگی – دینی در جامعه لازم است؟
** تعصبهای سیاسی یک نوع اختلال در مناسبات فرهنگی ایجاد میکند و ما نیازی به حوزه سیاسی متعصب نداریم چون رفتارها در آنجا کوتاه و محدود است اما در حوزه فرهنگی جامعه باید اعتقاد داشته باشد و این اعتقادات اموری ماندگار است ولی در حوزه سیاسی که امروز رئیسجمهور است فردا نیست و یک گرایش و جهتگیری سیاسی امروز هست و فردا نیست. به نظر من جامعه نباید در حوزه سیاسی و حتی اجتماعی متعصب باشد چون در حوزه اجتماعی با وجود تعصب امکان ارتباط سهل از بین میرود و گروهها با علایق و سلایق مختلف مدام درگیر میشوند اما تا حدودی این تعصب در حوزه فرهنگی – دینی ضروری و لازم است. ما باید یک جامعه باورمند با اصلاحگری مستمر در روشها داشته باشیم. من در اینجا بحث سیاست و اجتماع را روشها میگیرم اما در اعتقادات، مبانی میگیرم.
* فکر نمیکنید تعصبات فرهنگی که شما معتقد هستید در جامعه تا حدودی لازم است، نوعی چنددستگی و عدم انسجام به وجود آورد؟
** جامعه نمیتواند با حضور اقوام متعدد همسان زیست کند. این امکان ندارد. هیچ جامعهیی هم اینطور نیست. تعصبات در درون این گروهها و اقوام میتواند باشد اما این تعصب در بیرون این قومیتها و فرهنگها انسجام را از بین میبرد. جامعه ایران به طور طبیعی بر همین اساس ساخته شده و اگر ما خودمان اختلال ایجاد نکنیم، این قومیتها با هم زیست همسان و همراه دارند و به هم نمیریزند. آیا تعصب در جامعه ما میتواند با عقبماندگی ارتباط داشته باشد؟ من اعتقادی به عقبماندگی جامعه ندارم. ما همیشه باید خودمان را نسبت به گذشتهمان مقایسه کنیم. وقتی ما مدام بحث عقبماندگی خودمان را مطرح میکنیم به گروههای سیاسی مختلف اجازه میدهیم فشار بیاورند و همه جا را به هم بریزند و وقتی بر سرکار آمدند احساس کنند که دارند کار خیلی بزرگ و عجیب و غریبی انجام میدهند که دیگران نتوانستهاند آن را انجام دهند و قبلیها هم خائن و ناکام بودهاند و آنها تحفهیی از آسمان هستند برای نجات این مملکت و مردم از عقبافتادگی. اشکال ما این است که خودمان را باور نداریم. ما باید نگاه نسبت به خودمان را عوض کنیم. حرفهایی که در مورد عقبماندگی جامعه باب شده است غلط است و نوعی ایدئولوژی و القا به این فرهنگ و ملت است برای ادامه سلطه و برای اینکه جهل در جامعه باقی بماند و آدمهای ناتوان به مدیریت این جامعه راه پیدا کنند. جامعه ما جامعهیی اخلاقی، فرهنگی و دینی است. اینکه ما تمدن داریم، تاریخ داریم، فرهنگ داریم همه حس ماست. مهم این است که چطور از این داشتهها استفاده کنیم که این بحث دومی است که ما هیچ وقت به آن نمیرسیم. وقتی ما میگوییم تاریخ سنت، فرهنگ و تمدن بد است این مجوزی میشود برای فرصتطلبان تا به حاکمیت این کشور دست پیدا کند. همیشه رئیسجمهورهای این کشور، مدیران و روسای دانشگاهها ضعیفترین آدمهای این کشور بودهاند که به همه هم زور میگویند و همه در مقابل آنها سکوت میکنند، به حاشیه میروند و منتظر سقوطش میشوند. وقتی مطبوعات القا میکنند که جامعه عقبمانده، متعصب و بیفرهنگ است، عدهیی ادعا میکنند که میخواهند جامعه را نجات دهند، عدهیی که از همین قیل و قالها درآمدهاند. اساساً در این جریان فرهیخته تولید نمیشود و اصلاً فرهیخته به میدان نمیآید چون همیشه آنها مورد سوال قرار گرفتهاند. در این ممکلت همیشه بیشترین اتهامات به رجل، روشنفکران و ثروتمندان و آدمهای سالم وارده شده است به همین دلیل اینها در حال از بین رفتناند. یا سکته میکنند یا مهاجرت میکنند، یا در زندان هستند یا در انزوا قرار گرفتهاند و حاضر نیستند وارد این قیل و قالها شوند. در حوزه فرهنگ و در تصمیمگیریهای کلان آدمهای ضعیف و بیماری هستند که مشکل دارند، آدمهای سیاسی ضعیفی که فرهیخته نیستند. همه اینها از آن ناشی میشود که ما حسنهای خودمان مثل فرهنگ، تاریخ، نفت، دین و سنتمان را تبدیل به ضعف کردهایم. این یک نوع عوض کردن رابطه مردم امروز با فرهنگ و تاریخشان است. چرا بازاری بداست و ثروتمند بد میشود؟ چون یک مشت آدم بیسر و پا و دزد و فرصتطلب میخواهند ثروت این مملکت را بخورند. به همین دلیل سرمایهاندوزی و بازاری و سرمایهداری بد میشود. در این شرایط تاجر و ثروتمند ملی شکل نمیگیرد. تاجر ملی را دق میدهند و هیچ وقت از تولیدگر ملی تجلیل نمیشود بلکه از آدمهایی مثل خودشان تجلیل میکنند. در این شرایط فرهنگ و مطبوعات خصوصاً مطبوعات راست به این وضعیت دامن میزند و همه چیز را شبههانگیز میکند تا بتواند نفع خودش را ببرد.