* چگونه در دهه ۸۰ به پاکستان و افغانستان رفتید و به صف مجاهدان پیوستید؟
** قرار بود یکی از اردوهای علمی دانشگاهی که در آن تدریس می کردم، در پیشاور برگزار شود. من از رئیس دانشگاه خواستم که به همراه اردو به پیشاور بروم تا با مجاهدین آنجا آشنا شوم. در آن سفر با شیخ عبدالله عزام و شیخ عبدالرسول سیاف آشنا شدم. آن موقع شیخ سیاف در حومه پیشاور و در روستایی که به دهکده هجرت مشهور بود دانشگاهی به نام دانشگاه دعوت و جهاد تاسیس کرده بود. این دهکده برای افغان های عرب ساخته شده بود اما بیشتر مهاجرین با خانواده هایشان در همانجا اقامت کرده بودند. مجاهدان در ابتدای کار متشکل از گروه های مختلفی بودند اما با درخواست عده ای از علما مبنی بر تشکیل ساختار واحد، «اتحادیه اسلامی» تشکیل شد و پس از متحد شدن گروه های مختلفی از مجاهدین؛ «سیاف» به عنوان رهبر این اتحادیه انتخاب شد. دلیل انتخاب سیاف آن بود که وی دانش آموخته الازهر بود و عربی را به خوبی صحبت می کرد در نتیجه با استقبال طیف عرب مجاهدین روبه رو و به عنوان اولین رئیس اتحادیه انتخاب شد. من مدت زمان طولانی را در این دهکده میهمان مجاهدین بودم .من دوست داشتم لحظات بیشتری را با مجاهدین باشم وقتی در مورد این موضوع با شیخ سیاف صحبت کردم او از من خواست که در دانشگاه «دعوت و جهاد» او مشغول به تدریس شوم. من به او گفتم که بهتر است برای این کار از دولت عربستان بخواهد چند استاد برجسته «دانشگاه اسلامی مدینه منوره» را به عنوان میهمان به دانشگاه «دعوت و جهاد» اعزام کنند. سیاف نیز چنین کرد و کمی بعد پنج استاد دانشگاه مدینه که من هم یکی از آنها بودم برای تدریس به دانشگاه دعوت و جهاد رفتیم. هرچند در این سفر چهار استاد عربستانی را همراهی می کردم اما برخلاف آنها که ماموریتشان محدود به تدریس بود، ماموریت و فعالیت من دامنه گسترده تری داشت. من وظیفه داشتم علاوه بر تدریس در دانشگاه، جوانان مجاهد را تحت آموزش های ایدئولوژیک قرار داده و برای انجام عملیات های جهادی آماده کنم.
* این کار چگونه صورت میگرفت؟
** بسیاری از جوانان عرب تحت آموزش هیچگونه آشنایی با فرهنگ اسلامی نداشتند و بیشتر آنها زندگی سراسر ابتذال و لاابالی گری را سپری کرده بودند. فساد روزافزون آنها را دچار روزمرگی کرده بود و در این میان دعوت به جهاد و مبارزه، باعث جلب توجه آنان شده بود. من می دانستم که بسیاری از آنان زمینه بسیار خوبی برای رشد و تزکیه دارند اما محیط مساعدی برای این کار فراهم نبوده است و مظاهر دلفریب و اغواگر فساد و بی اخلاقی، آنها را به منجلاب تباهی کشیده است. در ابتدای کار، برخی از مجاهدین حتی نمی توانستند وضو بگیرند یا نماز بخوانند و فقط آمده بودند که جهاد کنند. من در چنین شرایطی آنها را با احکام دین آشنا کردم و بسیاری از مسایل فقهی چون نماز، روزه، زکات، جهاد، طهارت و اینکه با چه کسی باید جنگید و با چه کسی نباید جنگید و... را آموزش دادم بدیهی است که این دوره های آموزشی را برای کسانی برگزار می کردیم که قرار بود به گردان های متخصص عملیاتی بپیوندند.
* آنها را چگونه برای انجام عملیات آماده می کردید؟
** داوطلبین قبل از هرچیز باید قدرت تحمل خود را بالا می بردند. می دانید که افغانستان کشوری کوهستانی است و در بیشتر نقاط آن نه جاده آسفالته ای وجود دارد و نه خودرویی. بنابراین یک مجاهد پیش از هر کاری باید قدرت تحمل خود را برای پیمودن راه های صعب العبور بالا می برد. مثلاً باید یاد می گرفت چگونه ۱۲ ساعت تمام، سلاح به دست، کوه پیمایی کند. مسئله دیگر استفاده از سلاح بود که از کلت کمری تا کلاشینکف و بازوکا را دربر می گرفت و هر کس بنا به علاقه خود در یک زمینه آموزش می دید. برخی در زمینه ساخت، کاشت و خنثی سازی مین، برخی در زمینه استفاده از موشک انداز و... تحت آموزش قرار می گرفتند.
* شما در زمینه انجام عملیات انتحاری نیز آموزش می دادید؟
** خیر! در آن زمان هنوز صحبتی از اینگونه عملیات ها به میان نیامده بود. هر کس هر جوری که می توانست به جنگ تانک و هواپیما می رفت. خب می دانید میدان عملیات بسیار باز و گسترده بود. تو بودی و تانک ها و هواپیماهای روسی که در برابرت صف کشیده بودند.
* بنابراین می توان گفت که دانشگاهی که در آن تدریس می کردید در واقع یک مکان اطلاعات- عملیات بوده است همین طور دهکده «هجرت» که از آن نام بردید؟
** خب، این طبیعی است. در یک جنگ شما ناگزیر از انجام کارهای اطلاعاتی هستید. این کار در خود آمریکا هم مرسوم است همچنان که روس ها هم داخل نیروهای مجاهد نفوذی داشتند.
* با «سیا» هم ارتباط داشتید؟
** راستش من از این موضوع بی خبرم اما حرف هایی بود مبنی بر اینکه، کادر سیاسی مجاهدین با آنها ارتباط مستقیم دارد.
* مجاهدین برخی از نیروهای خود را به گمان یا یقین همکاری با دشمن می کشتند.
** این اتفاق بعدها روی داد زیرا در آغاز کار، مبارزه کاملاً روشن و شفاف بود و جایی برای مخفی کاری نمی ماند. من برای اینکه بهتر با فضای آن موقع آشنا شوید این مسئله را بیشتر باز می کنم. در جریان جنگ با روس ها برخی از کشورها از جمله کشورهای عربی با روسیه همسویی داشتند و ما می دانستیم که آنها اطلاعات ارزشمندی را در اختیار روس ها می گذارند و حتی جاسوسانی را به میان مجاهدین می فرستند. ما نیز برای مقابله با این موضوع افراد جدید را بلافاصله به خطوط مقدم جبهه می فرستادیم در نتیجه جاسوس بخت برگشته دو راه بیشتر نداشت یا بجنگد و بمیرد یا آنکه روسای خود را متقاعد کند که به حضور او در صفوف مجاهدان و شهروندان غیرنظامی بسنده کنند. به هر صورت نفوذ در تشکیلات مرکزی مجاهدین غیرممکن بود و امکان نداشت نفوذی مزبور بتواند جان سالم به در برد.
* جهاد در افغانستان چند مرحله داشت؟
** من معتقدم که مرحله اول جهاد در افغانستان از آغاز جهاد تا فروپاشی شوروی و ورود مجاهدان به کابل است، مرحله دوم زمانی است که اختلافات داخلی میان مجاهدین بروز پیدا کرد و این اختلاف منجر به درگیری مسلحانه شد. در این مرحله بود که من به کشورم بازگشتم و بعدها نیز با وجود اصرار دوستان از هرگونه فعالیتی سر باز زدم.
*دقیقاً چه زمانی این اتفاق افتاد؟
** دقیق خاطرم نیست شاید اوایل دهه نود.
* پیش از طالبان؟
** بله، زمانی که مسعود وارد کابل شد و نجیب سقوط کرد.
* اسامه بن لادن نیز با شما بود؟
** بله، او هم با ما بود اما کمی بعد دوباره به افغانستان رفت.
* چه زمانی؟
** من تاریخ را به یاد نمی آورم.
* پس معلوم می شود راست است که می گویند؛ مجاهدین تاریخ میلادی را به خاطر نمی سپرند؟
** اصلاً! من از اینجور آدم ها نیستم و اکنون نام بسیاری از همرزمان خود را فراموش کرده ام.
* بن لادن همان ابوعبدالله است؟
** بله، آن موقع لقب او ابوعبدالله بود حتی اکنون نیز بسیاری او را با این نام می شناسند.
* خب از موضوع پرت نشویم.
** بله، من برای اینکه بازگشتم را به تعویق بیندازم به محض پایان دوره ماموریتم از دانشگاه مدینه درخواست فرصت مطالعاتی می کردم و اینگونه ماموریتم پنج سال به طول انجامید. هزینه خانواده ام را دانشگاه می داد و هر از چند گاهی نیز به آنها سر می زدم.
* آیا هنوز هم دانشگاه دعوت و الجهاد به فعالیت مشغول است؟ نحوه کار دانشگاه چگونه بود؟
** خیر، دانشگاه را تعطیل کردند. دانشگاه در کنار تدریس، مجاهدین را برای انجام عملیات سازماندهی می کرد. مسافت میان دهکده «هجرت» تا مرزهای افغانستان به سمت جلال آباد یک ساعت بود و پنجشنبه ها و جمعه ها آموزش های نظامی و تاکتیکی آغاز و از مجاهدین جدید استقبال می شد. بیشتر مربیان، نظامیان بازنشسته و کارکشته عرب و یا کارشناسان نظامی پاکستان بودند که از مجاهدین حمایت معنوی و مادی می کردند. تمام کارها بر اساس مشورت صورت می گرفت. بن لادن در آن زمان از هواداران عبدالله عزام بود.
* هنوز هم سودای آن روزگار را در سر دارید؟
** آن موقع جهاد «تندروی» معنا نمی داد و کشتن کمونیست ها بار مثبت داشت. تندروی، بعدها معنا پیدا کرد.
* رابطه میان احمدشاه مسعود، بن لادن و عبدالله عزام چگونه بود؟
** مسعود به« شیر دره پنجشیر» و عبدالله عزام به «پهلوان شمال» مشهور بود و از این نظر هردو جایگاه همسطحی داشتند. افغان های عرب دنباله رو حکمتیار بودند و از آنجایی که حکمتیار دشمن قسم خورده مسعود بود طبیعی بود که مجاهدین عرب از مسعود بدشان بیاید، حتی شاید بتوان گفت که آنها بیشتر از حکمتیار از مسعود متنفر بودند.
* یعنی حکمتیار میزبان مجاهدین عرب بود و در عین حال آنها را جهت می داد؟
** تا حدود زیادی بله، این حقیقتی است که باید گفته شود. مسعود در شمال افغانستان بود و فاصله بسیاری با پاکستان داشت به نحوی که اگر کسی در مرز پاکستان بود و قصد دیدار با وی را داشت، دست کم باید بیست روز راه می پیمود تا به شمال نزد مسعود برود. مسعود در مناطق مرزی افغانستان و روسیه مستقر بود و به همین علت در پیشاور دفتر و دستک و بالطبع نفوذی نداشت. او درست در خط مواجهه با روس ها بود. در حالی که پایگاه نیروهای حکمتیار و سیاف در مناطق پشتون نشین - نزدیک مرز پاکستان- بود. از آنجایی که مجاهدین عرب از طریق پاکستان وارد افغانستان می شدند ناگزیر پا به منطقه مخالفان مسعود گذاشته و از مخالفان سرسخت وی می شدند. به دیگر سخن ۹۵ درصد مجاهدین عرب میان حکمتیار و سیاف توزیع می شدند و مابقی به صف هواداران شیخ یونس خالص و جلال الدین حقانی می پیوستند و سهم مسعود از این عده تقریباً هیچ بود. عامل دیگری که افغان های عرب را به دشمنی با مسعود وامی داشت این بود که مسعود دارای دیسیپلین نظامی و تفکر شکل یافته راهبردی بود و بی انضباطی و هرج و مرج در ذهن و رفتار او جایی نداشت. این درحالی بود که بیشتر افغان های عرب مبارزانی بی انضباط و هرج و مرج طلب بودند. آنها به محض اینکه هوس مبارزه به سرشان می زد به افغانستان می آمدند و ظرف یک هفته و حداکثر دو ماه آموزش نظامی می دیدند و سلاح به دست می گرفتند. بنابراین تشکیلات بی دروپیکر حکمتیار و سیاف بهشت موعود آنان بود.
* منظورتان از تشکیلات بی در و پیکر چیست؟
** منظورم این است که برعکس مسعود، هیچ برنامه و تشکیلات مشخصی برای مدیریت هواداران حکمتیار و سیاف وجود نداشت. مسعود هیچ کسی را به عضویت نمی پذیرفت مگر اینکه وی نسبت به قبول فرماندهی وی و اطاعت مافوق و رعایت سلسله مراتب متعهد گردد در حالی که مجاهدین عرب هوادار حکمتیار و سیاف کاملاً مستقل بودند و در انجام عملیات، کشتن افراد و... کاملاً مستقل بودند و بدون هیچ نظارت و حساب و کتابی هر کاری که می خواستند می کردند. برای نمونه یادم می آید در آغاز جهاد، گروهی از مجاهدین عرب که به صف نظامیان تحت فرمان مسعود پیوسته بودند پس از آنکه خودسرانه به جای روس ها، گروهی از مسلمانان را مورد حمله قرار داده بودند، با واکنش تند مسعود روبه رو شدند. مسعود آنها را زندانی کرده بود و سرانجام میانجیگری های پیاپی افراد و گروه ها منجر به آزادی آنان شد. این عده پس از آزادی به پیشاور رفتند و کمی بعد سر از دار و دسته حکمتیار و سیاف درآوردند و از دشمنان قسم خورده مسعود شدند. مسعود به شدت از سوی دشمنانش تخریب می شد و پیاپی مورد آماج انواع تهمت ها قرار می گرفت. در بین مجاهدان و مردم اینطور شایع شده بود که پدر او از ژنرال های ارتش بوده و خود وی نیز دانش آموخته غرب، پس می توان گفت که مسعود مزدور غرب است. دامنه تهمت ها حتی به مسائل اخلاقی هم کشیده شد به نحوی که در پیشاور از علما استفتا می شد که آیا کمک مالی به مسعود شرعاً جایز است یا نه؟ دامنه این تهمت ها و شایعات بدانجا رسید که شیخ عبدالله عزام برای اطلاع از حقیقت ماجرا به دیدار مسعود رفت.
* می گویند که مسعود شیعه بوده است؟
** نه او سنی بود. من یادم هست که وقتی حرف و حدیث ها علیه وی بالا گرفت دادگاهی غیابی برای محاکمه او در پیشاور تشکیل شد. در این دادگاه دو نفر له و ۲۱ نفر علیه وی سخن می گفتند. عبدالله انس - داماد شیخ عبدالله عزام که اکنون مقیم انگلیس است- و یک برادر الجزایری به نام قاری عبدالرحیم- که از نزدیک مسعود را می شناخت- جزء مدافعان او بودند. ۲۱ نفر مخالف نیز افرادی از الجزایر، یمن و مصر بودند ولی از عربستان کسی در آن جمع نبود. ۲۱ نفری که علیه مسعود اقامه دعوی کرده بودند او را کافر می دانستند. از جمله اعضای آن دادگاه می توان به عبدالله عزام، شیخ عبدالمجید زندانی و اسامه بن لادن اشاره کرد.
* سرانجام آن محاکمه چه شد؟
** محاکمه یک هفته به طول انجامید. از من هم خواستند که در آن محاکمه شرکت کنم اما من قبول نکردم اگرچه از طریق بن لادن، عبدالله انس، شیخ عبدالمجید و قاری عبدالرحیم روند محاکمه را دنبال می کردم. نکته جالب آن بود که قاری عبدالرحیم که نام اصلی وی قاری سعید بود خود از مخالفان سرسخت مسعود بود اما به عنوان مدافع مسعود در دادگاه شرکت می کرد. قاری عبدالرحیم- که امیدوارم خداوند او را ببخشاید- بعدها به عضویت گروه های مسلح الجزایر درآمد و در جریان درگیری های آن کشور کشته شد. سرانجام دادگاه این شد که ۲۱ نفر مخالف مسعود نتوانستند کافربودن وی را اثبات کنند و کمیته اداره کننده دادگاه مقرر کرد که از آن به بعد کسی در مدح یا ذم مسعود سخن نگوید.