علی ابوالحسنی (منذر)
جنبش موسوم به مشروطیت، نخست با نهضت «عدالتخانه» آغاز شد که رهبر سیاسی و نیز فکری آن عالمان دین (و در راس همه: طباطبایی، بهبهانی و شیخفضلالله نوری) بودند. با مهاجرت علما به قم (که در اعتراض به مظالم عینالدوله صورت گرفت) جمعی از مردم استبداد گزیدۀ پایتخت (با تمهیداتی حساب شده) به سوی تحصن در سفارت انگلیس سوق داده شدند و در آنجا عنوان مبهم و کشدار «مشروطه» بر سر زبانها افتاد و دیری نگذشت که همزمان با گم شدن عنوان عدالتخانه در فضای مهآلود مشروطه، خط و جریانی موازی با رهبری علما در کشورمان شکل گرفت که زمامش در دست عناصر تندرو و سکولار (و بعضاًَ جزء فرق ضاله) قرار داشت و از پشتیبانی نهان و آشکار سفارتخانهها (بویژه سفارت انگلیس) برخوردار بود و برای پیشبرد مقصود خود حتی از ایجاد آشوب و اغتشاش، و ترور مخالفان و منتقدان، رویگردان نبود...
با هرج و مرج فزایندهای که اقدامات مخرب جریان یاد شده در کشور ایجاد کرد و نقطۀ اوج آن بمباندازی به سوی کالسکۀ محمدعلی شاه بود، مجلس اول، به توپ بسته شد، ولی تکاپوی عناصر افراطی، و حمایت فزایندۀ سفارتخانهها از آنان، ادامه بلکه توسعه یافت و پس از چندی تهران، فتح، شاه، خلع، و جناح مزبور با مخالفانش، اعم از مشروطهخواهان و مشروطهخواهان دینباور، زد که اعدام شیخ فضلالله نوری (رجب 1327) و ترور سیدعبدالله بهبهانی (رجب 28) جلوۀ بارز آن بود و هرکس هم در مقام اعتراض برآمد (همچون ستارخان) به سختی سرکوب کرد.
از آن پس، مشروطیت روندی کاملاً انحرافی پیمود و اهداف اسلامی ملت و رهبران راستین آن به بوتۀ فراموشی سپرده شد... کسانی که مسبب یا پشتیبان این وضع بودند (همچون حسینقلیخان نواب، سردار اسعد بختیاری و فرزندش سردار بهادر، وثوقالدوله، یپرم، ابراهیم حکیمالملک، محمدعلی فروغی، سپهسالار تنکابنی، فرمانفرما، مخبرالسلطنۀ هدایت، سلیمان میرزا، تیمورتاش و... به دلیل گسستگی از تاریخ و فرهنگ ایران اسلامی، در برهههای بعدی تاریخ نیز نقشی مخرب (به زبان آزادی و استقلال ایران) ایفا کردند. رویدادها و فجایع تلخی چون: خلع سلاح خونین ستارخان و باقرخان (شعبان 1328 ق)، انحلال مجلس دوم (ذیحجۀ 29)، اجرای دستورات روس و انگلیس در جنگ جهانی اول همچون تشکیل «کمیسیون مختلط» با شرکت نمایندگان روس و انگلیس برای نظارت (و در واقع) سیطره بر امور مالی ایران (شوال 34)، قرارداد 1919 وثوقالدوله – کاکس (مرداد 1298ش)، قتل خیابانی (شهریور 99)، کودتای انگلیسی آیرونساید / نورمن / اسمارت – سیدضیاءالدین / رضاخان و حبس و تبعید رجال مبارز و آزادیخواه (اسفند 99)، جمهوریخواهی مصنوعی و استعماری رضاخانی (زمستان 1302)، انقراض قاجاریه و تاسیس دیکتاوری وابستۀ پهلوی (پاییز 1304) - همگی مستقیم و غیرمستقیم، با مباشرت یا حمایت افرادی از این جناح صورت گرفته است. ضمن اینکه، آنچه در عصر پهلوی (پدر و پسر) پیاده شد نظیر کشف حجاب بانوان، قلع و قمع روحانیت، تضعیف مبانی دینی و...) از خواستها و آمال این جناح در صدر مشروطه بود که بعضاً مقدمات آن توسط همانها فراهم شده بود... اما این، تمامی ماجرای مشروطیت نبود. بلکه اتفاقات خجستهای نیز در طول مشروطۀ دوم رخ داد که در فرایند کلی مشروطیت تاثیرات مثبت و چشمگیری نهاد.
نخست آنکه: اختلافی که بین علما بر سر مشروطه بروز یافته بود، خیلی زود (با مشاهده اعمال ضد ملی / ضد اسلامی میوهچینان انقلاب مشروطیت و نیز تجاوز روزافزون دول استعماری به کشورهای اسلامی بویژه ایران) جایش را به اتحاد پیشین داد و برخی از مراجع نجف رسماً تاکید کردند که باید نزاع مشروطه و استبداد پایان یافته و همگان در صفی واحد به پیکار با دشمنان اسلام برخیزند. جلوۀ این همبستگی را در جنگ جهانی اول و حوادث بعد از آن میبینیم که آیتالله صاحب عروه (مرجع منتقد مشروطه در نجف) همپای عالمان مشروطهخواه، گام در میدان مبارزه با اشغالگران انگلیسی در عراق و ایران مینهد و حتی رهبری جهاد را به عهده میگیرد. در ایران نیز، بویژه در مواجهۀ روحانیت با قرارداد وثوقالدوله و نیز کودتای انگلیسی 1299 و حوادث متعاقب آن، چهرههای برجستۀ روحانیت از هر دو جناح (مشروعهخواه و مشروطهخواه) را در این یک صف مشاهده میکنیم. فیالمثل در پاییز 1306 ش حاج شیخ روحالله قزوینی و حاجی میرزا ابوتراب شهیدی (همرزمان استوار صاحب عروه و شیخ نوری) در کنار حاجآقا نورالله اصفهانی و مدرس با رضاخان در میستیزند.
دوم آنکه: جمعی از مشروطهخواهان، که از «نجات ذاتی» و «شعور سیاسی» خالی نبودند، در اثر چکس حوادث و کوبۀ تند واقعیتهای انکارناپذیر (= فشار و تحکم فزایندۀ قدرتهای خارجی، و ایستادگی ملت به رهبری علما در برابر آنها) به سمت خلوص و پختگی مواضع رفته و احیاناً از خواب نوشین صبح مشروطه بیدار شدند. اینان، با درک اهمیت عنصر دین و روحانیت در دفع تجاوز بیگانگان و پیشبرد اهداف اصلاحی، پیوندشان را با روحانیت (این مهمترین «کانون مقاومت ملی») تقویت بخشیده و در حد توان از اجرای فرامین استعمار تن زدند. خوشبختانه شاه جوان مشروطه (احمدشاه) نیز هوادار آزادی و قانون بود و همسو با علما و رجال فوق – البته به سبک و شیوۀ پیچیدۀ خود – با سیطرۀ اجنبی بر کشور مقابله میکرد.
در اقدامات درخشان زیر، دست مردانی از این جناح را کمابیش در کار میبینیم: تلاش برای حفظ بیطرفی رسمی ایران در جنگ جهانی اول (برای گرفتن بهانۀ اشغال کشور از متفقین)، و در عین حال کمک پنهان و آشکار با قیامهای ضد استعماری وقت (تشکیل دولت مهاجر ملی در غرب ایران با شرکت مدرس، قیام جنگل به رهبری میرزا کوچکخان، مبارزات افسران ژاندارمری با قشون روس و انگلیس در شمال و جنوب و مرکز ایران تحت رهبری امثال کلنل پسیان)، مخالفت با قرارداد وثوقالدوله و تحمل رنج تبعید و زندان، اعتراض به اشغال عراق و تبعید مراجع بزرگ آن سامان توسط انگلیسیها، ایستادگی در برابر مطامع روسهای بالشویک و تلاش برای اخذ فتوا از علمای نجف برضد آنان، تلاش برای حل مسالمتآمیز نهضت جنگل و جلوگیری از سلطۀ کمونیستهای ایرانی و روسی بر آن، مخالفت با کودتای 1299 و دولت برآمده از آن (به ریاست سیدضیاءالدین طباطبایی) و مبارزه (یا دستکم عدم همراهی) با پردههای بعدی آن: جمهوریخواهی فرمایشی، انقراض سلطنت قاجار و تاسیس رژیم پهلوی و بالاخره تلاش (نافرجام) برای جداسازی رضاخان از لندن، تعدیل دیکتاتوری وی، و بهرهگیری از نقاط مثبت او به سود اسلام و ایران.
کودتای انگلیسی 1299، بواقع حرکت استعمار جهت برباد دادن این دستاورد بزرگ مشروطیت (=اتحاد روحانیت و رجال صالح سیاسی برضد استبداد و استعمار) صورت گرفت چرا که اگر این روند تکاملی تداوم مییافت، تاریخ ایران به گونۀ دیگری رقم میخورد...
از چهرههای برجستۀ این جناح میتوان در درجۀ اول از حسن مستوفی الممالک، برادران پیرنیا (حسن مشیرالدوله و حسین مؤتمن الملک، رضا قلیخان نظامالسطنۀ مافی، صولتالدولۀ قشقایی، علیقلیخان مشاور الممالک، میرزا کوچکخان امیرمؤید سوادکوهی، دکتر مصدق و در درجات بعدی از مستشارالدوله صادق و... یاد کرد که ماهعسل همکاری آنان با روحانیت مبارز تهران و دیگر بلاد (اصفهان، قزوین، قم و...) در جریان تشکیل و فعالیت حزب مخفی «ض. الف» (ضد اجنبی، ضد انگلیس) در زمستان 1305 – تابستان 1306 ش بود که پس از انحلال این حزب با توطئۀ تیمورتاش (مهر 1306) حاجآقا نورالله پرچم «اساسیترین قیام» برضد دیکتاتوری رضاخان را در قم برافراشت که شرح جانسوز آن فرصتی دیگر میطلبد...