پستمدرنیته را چگونه میتوان فهمید؟ چگونه میتوان پستمدرنیته را روایت کرد؟ پستمدرنیته نیز- گرچه فرزند ناخوانده و رانده شده مدرنیته است- همانند او از هر تعریف فراگیر و قاطعی سرباز میزند و پیوسته در سایه روشن روایتهای گوناگون خود را به نمایش مینهد. پستمدرنیته را میتوان به شیوههای گوناگونی روایت کرد، اما در گذار به پستمدرنیته شاید بیش از همه شاهد انقلابی کوپرنیکی هستیم که در بستر آن پی رنگ باورها و شناخت انسان دستخوش طوفانی سیلآسا میگرد و سرانجام سامانی بس دگرگون را جلوهگر میکند.
اما اندکی درنگ کنید تا برای لحظهای به مدرنیته بازگردیم و آن را از این منظر به نظاره بنشینیم: مدرنیته در راستای آرمانهای روشنگری همواره در جستوجوی یافتن قواعد و اصول جهانشمول بود؛ قواعد و اصولی که «کیهان» و «عینی» بودند و «بیواسطه» در پهندشت طبیعت و جامعه جولان میدادند. مدرنیته با همه توان در جستوجوی «شناخت مطلق» بود؛ شناخت جوهره اصیل هستی؛ جوهره جاودانی که سرچشمه و کلید درک همه پدیدارها و دگرگونیها است. این «شناخت مطلق» بود که در نهایت مدرنیته را به جستوجو گر ایمان مبدل ساخت. مدرینته میخواست عینیتهای حقیقی را بشناسد. باور کند و در پایان در ایمانی تزلزل ناپذیر دلبسته و پایبند آن شود. مدرنیته بر آن بود تا باور کند، تا اعتقاد داشته باشد و ایمان بیاورد. اما او که پیش از آن با افسونزدایی، همه صور افسون و تخیل و راز را از خود رانده بود دیگر نمیتوانست دست به دامان خدایان شود. اینجا بودکه او خود را به ریسمان «تجربه» آویخت. مدرنیته میشناخت، باور میکرد (حتی اگر این باور ابلهانه بود) و ایمان میآورد (اگرچه این ایمان امیدی واهی بود)، اما تنها در صورتی که آن را ببیند، زیر چاقوی جراحی خود لمس کند، آن را حس کرده و وجدان کند. در این رهگذر مدرنیته سرسختانه در جستوجوی امید و ایمان بود: امیدو ایمانی که از بطن تجربه عریان بجوشد و خود را اثبات کند.
اما در این گیرودار حوادثی رخ داد که آینده مدرنیته را دگرگون کرد؛ دو جنگ جهانی خانمانسوز، رکوردهای اقتصادی پیاپی، رویداد آشوویتس و بلاتکلیفیهای گسترده پس از جنگ. در این وانفسا بود که قدم به قدم امیدها و آرمانهای مدرن یکی پس از دیگری دود شدند و خاکسترشان به باد سپرده شد. سنتهای اجتماعی پیشین به گونهای فزاینده سست شدند و ایمان به پیشرفت جای خود را به ««یاسی مرگبار» داد؛ علمی که بنا بود به سعادت بیچون و چرای انسان منجر شود و گره از مشکلات و دغدغههای جامعه بگشاید، فاجعه شد و چنان قدرت ویرانگری به جنگ جهانی هدیه کرد که تاریخ از بازگو کردنش شرم دارد. خرد رهاییبخش مدرن به خشونت و سلطه انجامید و انسان محکوم و شرمسار ناگزیر شد از تجربه تاریخی خود بگسلد هم این جا بود که مرگ موازین و آرمانهای مدرن امکانهای جدیدی در افق تجربه گشود. این رویدادها همراه با بلاتکلیفی رخوتانگیزی که پس از دو جنگ جهانی بر زیست- جهانهای فردی سایه افکنده بودف همگی دست به دست هم سپردند تا آرمانها و ایمان مدرن را یکسره درهم بشکنند؛ ایمان راسخی که نویدبخش پیشرفت و رهایش بود، ویران شد؛ علم که بنا بود به رستگاری دنیوی انسان بینجامد، پس زمینه جنگ و تباهی و نیستی شد و از سویی انسان را از معانی و نمادهای مقدس خود تهی کرد و سرانجام ایده ساماندهی و کنترل به باد انتقاد گرفته شد. ساماندهی مدرن به بیراهه رفته و فاجعه به بار نشانده بود. هانا آرنت پس از ماجرای آیشمن به صراحت بیان داشت: فاشیسم و رویداد آشوویتس انحراف از عقلانیت مدرن نیستند، آنها خود تجلی تام عقلانیت مدرن بودند. پوپر زمانی گفت:هرگاه بشر خواسته است بهشتی در زمین بیافریند جهنم ساخته است.(1) خرد خود بنیاد اکنون در تردیدی مرگآسا فرورفته بود و کمتر امیدی به بازیابی و احیای آن میرفت.
آرمانها و اندیشههای مدرن، پی رنگها و بنمایههای زندهای را یادآور میشدند که در سراسر ماتریکس «1» موج می زند؛ وضعیتی که در آن همه نیروها دست به دست یکدیگر میدهند تا آرمانشهری موعود را در متن واقعیت فرآوری کنند. در ماتریکس «1»برخلاف ماتریکس «2» صحنهها روشن است و بیشتر سکانسها روز هستند. در این شرایط است که یک اندیشه بر همه چیز سایه انداخته است. اندیشه یک اسطوره؛ اسطوره رهایش- اگر بخواهیم از زبان ژان- فرانسوالیوتار سخن بگوییم. (2) دراین گیرودار است که ایمان راسخ به رهایش همه را برانگیخته تا همه چیز را هزینه کنند و به نجاتبخشی موعود- نئواندرسون- دل بیندند تا در آیندهای نه چندان دور و روشن جامعهای ایدهآل (اتوپیا) را واقعیت بخشد و رویای آزادی مطلق را برای اولین و آخرین بار در تاریخ مجسم کند. از همین رو در سراسر ماتریکس «1» آرمانها و اندیشههای رهایش بیهیچ پرسشی دنبال میشوند، چرا که ایمان به رهایش و پیشرفت و ایمان به آینده همه چیز را در خود کشیده است. به تعبیر میشل فوکو در همان حال که مدرنیته یوغ لاطایلات قرون وسطی را از گردن افکند، در پی خود اسطورههای جدیدی خلق کرد که بیهیچ پرسشی آنها را پذیرفت. (3) در این وانفسا مدرنیته همه امکانات خود را هزینه کرد، همه چیز را سازمان داد و برنامهریزی کرد تا به تعبیر هگل در حرکتی دیالکتیک از ضرورت، به سوی آزادی عزیمت کند و به روح مطلق عینیت دهد.
ناگفته پیداست که هیچ چیز در گذر زمان دست نخورده باقی نمیماند و آنچه تغییر نمیکند تنها تغییر است و بس. ایمان و آرمان مدرن نیز از این دست بوده است. چه در این بین رخدادها و حوادث بسیاری شکل گرفت که انسان مدرن را به خود لرزاند و رفته رفته ایمان او را از هم گسست. ایمان به رهایش، پیشرفت، رستگاری و نیز سازماندهی، نظم، کنترلپذیری و ... بسیاری دیگر در این گیرودار دستخوش تلاطمی انقلابی شدند و آنچه در پایان از آنها باقی ماند، پارههایی گسسته و بیمرکز بودند که هیچ گرانیگاهی در ذهن انسان نداشتند.
در این لحظههای دشوار انسان مدرن سرگردان بود و با وسوسههای بزرگی دست و پنجه نرم میکرد؛ وسوسه وانهادن ایمان و پشت پا زدن به فراروایتهای مدرن. در این لحظههای طاقتفرسا که تصمیمی به وسعت سرنوشت تاریخ گرفته میشد، انسان با تردیدی کشنده دست به گریبان بود؛ او نمیتوانست ایمان خود را وانهد. چرا که تجربه تمدن جدید، سراسر بر این ایمان استوار شده بود. اما تو گویی این انتخاب از پیش رقم خورده بود؛ تجربههای تلخ و اتهامات سنگینی که در پرونده مدافعان روشنگری ثبت شده بود، هیچ توجیهی برای دفاع باقی نمیگذاشت.
اندک اندک سایه روشن سامان اجتماعی جدیدی رخ نمود و پستمدرنیته با شکوه و نخوت قدم به عرصه نهاد. مدرنیته و جنبش روشنگری قاطعانه در دادگاه پستمدرنیته محکوم شدند و از این پس همه دستاوردهای مدرنیته با پیشوند «post» در چهرهای دگرگون و رادیکال به عرصههای اجتماعی بازگشتند؛ فراتر، پسا، غیر یا ضد مدرن همه چیز را در خود فروبلعید. شاید این سرنوشت محتومی بود که از ابتدا در انتظار ایدههای مبتذل و بیمایه روشنگری نشسته بود.
ایمان مدرن به باد داده شد و ذهن تردیدگر پستمدرن همه چیز را به باد انتقادی سرگردان و بیمرجع گرفت؛ انتقادی که دیگر به هیچ اصلی پایبند نبود و تنها چیزی که جایز میدانست یورش و ویرانسازی بود. پستمدرنیته وارد عرصه شد و آخرین ضربهها را بر پیکره نیمه جان همه اصول و آرمانهای مدرن وارد ساخت. شاید سامان پستمدرن اندیشه از همان ابتدا در تار و پود مولفههای سادهانگارانه اندیشه مدرن سرشته بود.
اینجا است که پستمدرنیته از ایمان مدرن میگسلد و به تعبیر لیوتار، ایمان و اعتقاد خود را به فرا روایتها از دست مینهد.(4) شکگرایی دکارت در پس زمینه پستمدرن، وجهی منفی مییابد و شکاکیتی افراطی دامنگیر تجربه پستمدرن میشود. تجربههای تلخ گذشته باعث شدهاند که پستمدرنیته دیگر به هیچ چیز ایمان راسخ نداشته باشد. او دیگر حتی نمیتواند هیچ چیز را به درستی باور کند. چنین شکاکیتی همه چیز را ویران میکند. مدرنیته تجربه را دستاویز ایمان خود ساخت تا از آن رهگذر باورداشتهای خود را در چشماندازی روشن از آینده در متن امر اجتماعی «متجسد» کند. اما پستمدرنیته از همه چیز فراتر رفته است و این همه را به دیده تمسخر مینگرد. او درگیر «شکاکیتی بیحدو مرز» و «نسبیتی افراطی» شده است، و عامدانه نمیخواهد به هیچ چیز ایمان داشته یا آن را باور کند. پستمدرنیته اگر بشنود باور نمیکند، اگر ببیند جدی نمیگیرد و حتی اگر با گوشت و پوست خود لمس کند، وقعی بدان نمینهد. او دیگر به هیچ چیز ایمان ندارد و ناگفته پیدا است آنچه در این بین باقی میماند انتقادی سرکش یا نقدی رادیکال است که همه چیز را در خود فرو میبلعد، ویران کرده و نابود میکند و با زبانی برنده و هجوآلود همه چیز را به سخره میگیرد.
امبرتواکو در مقاله مشهور خود «در حاشیهای بر نام گل سرخ: پستمدرنیسم، کنایه، تلذذ» در توصیف این شرای ما را به جنبش آوانگارد فرا میخواند. «جنبش آوانگارد گذشته را ویران کرده و خاکسترش را به باد میدهد. ... آنگاه فراتر رفته، ترکیببندی را نیز درهم میکوبد و از آن هیچ باقی نمیگذارد. ... اما سرانجام لحظهای فرا میرسد که آوانگارد نمیتواند قدم از قدم بردارد، چرا که فرا زبانی برای خود خلق کرد، که از متنهای ناممکن دم میزند»(5). زیگمونث باومن در کتاب خود، فراخوان پستمدرنیته میآورد: «نظریه انتقادی نیز سرانجام با ابژهای رویارو میشود که تاب تحملش را از دست داده و سراسر تسلیم شده است؛ ابژهای که تا هر آنجا که لبه تیز انتقاد اراده کند، بیهیچ مانعی نرم شده و ذوب میشود و سرانجام در تحلیل فرو میشکند.» (6)
در همان حال بسیاری میکوشند ما را متقاعد کنند که ویرانگری پستمدرن نه تنها تخریبگر نیست بلکه سازنده و راهگشاست؛ این ویرانگری کرانههای جدیدی فراروی افق اندیشه انسان میگشاید. پستمدرنیته اگرچه حقیقت را وانهاده است و تجربه خود را فارغ از موازین و آرمانها سازمان داده، سرسختانه میکوشد تا- به تعبیر باومن- «حقیقت حقیقت» (7) را عیان کند. ژاک دریدا نیز در آثار خود بارها یادآور میشود که «ساختشکنی» او ویرانسازی نیست، بلکه تلاشی برای دستیابی به حقیقت زندهای که در بستر متن سرکوب شده و به حاشیه رانده شده است. (8)
پستمدرنیته با تمام توان کوشید دعاوی کاذب مدرن را نقش بر آب کند، اما در این میان هیچ سامان جدیدی را رقم نزد؛ تنها انتظام مدرن را درهم شکست و پارههای آن را در فضا شناور ساخت. ناوگان پستمدرنیته اینکه در میان امواج خروشان آشوب زده و متلاطم سرگردان شده و بدون هیچ مقصد از پیش تعیین شدهای پیش میراند. پستمدرنیته- به تعبیر باورمن- به دنبال پایهگذاری حقیقتی در برابر حقیقت دیگر نیست. هیچ معیاری از زیبایی را بر دیگری ترجیح نمیدهد، به بحثهای معطوف به زندگی آرمانی پایان داده است. در پاسخ او حقیقت، معیارها و آرمانها را در قالبهای ساخت شکسته میشکند و پیوسته همه چیز را به سوی ساختشکنی میشکند و پیوسته همه چیز را به سوی ساخت شکنی سوق میدهد. او خود را مهیا ساخته تا بدون حقیقت و فارغ از موازین و آرمانها زیست کند.
وضعیت پستمدرن به گونهای شبیه وضعیت بغرنجی است که نئواندرسون در پایان دومین حلقه ماتریکس با آن گلاویز شده است. تردیدی ویرانگر در تمامی زوایای ذهن و اندیشه ریشه بسته و ایده رهایش -که در ماتریکس «1» موتور محرکه همه چیز بود- اکنون به شکلی حقیرانه به خاک نشسته است. نظامهای کنترل و سرکوب فرکویی همه جا خیمه زدهاند و امیدها و آرمانهای مدرن به محاق نیستی فرو رفتهاند. «نئو» دیگر نمیتواند هیچ چیز را عمیقا باور داشته باشد چرا که همه رویاهای او رهایش، آزادی، تسلط و ... تنها زنجیرهای اسارت او را سنگینتر کردهاند. او اینک دریافته است که هر آنچه پیش از این برای آن مبارزه کرده است، تنها طرحوارههایی فریبنده برای «بازتولید سیستمی» بوده و دل بستن به آنها خود فریبی محض یا سر نهادن به امیدهایی سادهانگارانه و ابلهانه بوده است.
پستمدرنیته بیامان پیش میتازد و پیدرپی راه را برای بدیلها و جایگزینیهای دیگر میبندد. از همان ابتدا آشکار بود که با پشت سر نهادن ایدههای مدرن راه برای بازگشت آنها برای همیشه مسدود میشود. نمیتوان تصور کرد تاریخ به عقب گام بردارد. ایماژههای پستمدرن در جایجای رخته کردهاند و جهان را یکسره در قبضه قدرت خود گرفتهاند. هم این جا است که هر چه در جهان به نقدی کوبنده و خود ویرانگر بدل میشود که تنگنا را برای هرگونه «باورسخت» یا «ایمان خدشهناپذیر» فرو میبندد. تجربه پست مدرن ما را به جهانی رهنمون میشود که بیوقفه و با شتاب بیپایان در حال دگرگونی است و ناگفته پیدا است که در این میان نمیتوان به هیچ چیز دل بست یا ایمان داشت؛ همه چیز پیش از آن که بتواند ثبات و قرار یابد، یکسره زیرورو میشود. در این جهان سیال، هر باور یا اعتقادی تنها «تا اطلاع ثانوی» پابرجا است؛ چه اندیشه نیز همگام با این تغییرات زیرورو میشود و در تندباد آشوب زده این دگرگونی سیلآسا شناور میشود.
در این بحبوحه است که متافیزیک مستحکم مدرن درهم میشکند، واقعیت از بنیادهای قائم به ذات و اصیل خود تهی میشود و روایتهای بزرگ و منسجم از هستی بدل به پارههایی سرگردان و آشفته از خرده روایتهای بیمرکز میشوند که در جای جای ذهن و اندیشه انسان رسوخ میکنند. آیا میتوان همچون نیچه، آدورنو یا حتی هایدگر از پایان متافیزیک سخن گفت؟ آنچه مسلم است متافیزیک مقتدر مدرن تکه پاره شده است و اینک خطوطی برآشفته و پراکنده بر قلمروی واحد آن خیمه زدهاند؛ خطوط و مولفههایی ملتهب و آشوبیزده که نمایانگر متافیزیکی بدیع و بیسابقهاند؛ متافیزیک سرگردان پستمدرن.
متافیزیکی که وجه مشخصه آن بیاعتقادی و شکاکیت رادیکال است. متافیزیکی که تنها به یک اصل ایمان دارد و تنها با یک اصل دم میزند: تردیدی ویرانگر که- با تعبیر گادامر- همه افقها را درهم میگدازد و سرانجام هیچ چیز باقی نمیگذارد تا بتوان در انتها دلبسته و پایبند آن شد. این متافیزیک همچون «انسان کوچنشین» نیچه در هیچ قلمرویی آرام نمیگیرد، پیوسته در تب و تاب است و بیآنکه مقصد مشخصی داشته باشد همواره از این سو به آن سو «پرسه» میزند. آیا میتوان به حیطهای فراتر گام نهاد؟ آیا میتوان همچون نئو (در آخرین دقایق از آخرین حلقه ماتریکس) بر این تردید مرگ آسا فائق شد و این ایمان از دست رفته را در شکلی متفاوت به دست آورد؟ آیا میتوان همچون نئو همه چیز را فدا کرد و همه امکانات موجود را واگذاشت تا در لحظهای سرنوشت ساز به تجربهای استعلایی دست یازید و تجربه جدیدی را برای انسان رقم زد؟ آیا میتوان به رغم همه تردیدها و ناامیدیها، به رغم همه راههای فروبسته، به رغم همه شکستها و ناکامیها همچون نئواندرسون در آخرین لحظات همه دستاویزها و امکانات را وانهاد و تنها با تکیه بر «یک ایمان استعلایی» (ایمانی فراتر از پیشفرضها و انگارههای ساده و مبتذل) رویاروی اسمیت (نماد سیطره تکنولوژی یا زندانهای سراسری فوکویی یا سرنوشت ناخواسته مدرنیته) ایستاد و او را به زانو درآورد؟
تاریخ خود، سرنوشت خود را خواهد نوشت. هیچ کس نمیتواند برای تاریخ نسخه بنویسد و یا تعیین تکلیف کند. هیچ کس صلاحیت ندارد پیشاپیش در مورد تاریخ قضاوت کند. تاریخ خود قاضی صالح همه رویدادها و حوادث است. اما میتوان امید داشت: امید به آینده روشنی که میتواند فراروی تاریخ گشوده شود: امید به احیای اندیشههای ناکامی که در گذر زمان زیر خروارها تن تجربه دهشتناک دفن شدهاند؛ و امید به گام نهادن بر آرمانشهری رویارویی- در عین حال ناابلهانه- که هیچ گاه خیال سرنهادن به واقعیت نداشته است.