ترجمه: اسماعیل اقبالی
به رغم اینکه پس از حوادث 11 سپتامبر، جهان شاهد تغییرات قابل توجهی در سیاست خارجی آمریکا در قبال خاورمیانه بود، اما در حقیقت این سیاست، مدتها قبل از این حادثه، مشخص و ترسیم شده بود. آمریکا پس از جنگ سرد که تبلور آن در تهدید شوروی و خطر کمونیسم عینیت یافته بود، «محرک استراتژیک» آن دوره را از دست داد، بنابراین تمامی نگاههای سیاسی در آمریکا معطوف به این امر شد تا با به تصویر کشیدن اصولگرایی اسلامی به عنوان منشأ تروریسم و تهدید علیه منافع ایالات متحده آمریکا به طور عام، و علیه ارزشهای دموکراتیک غرب به طور خاص، دورنمای یک محرک استراتژیک جدید را ترسیم کند.
اهمیت محرک استراتژیک در سیستمی که مدعی اتکا بر دموکراسی به عنوان مدلی برای حکمرانی است، در این خلاصه میشود میتواند با تعیین محرک، حمایت و پشتیبانی مستمر مردمی را از سیاست برتریطلبی کیفی نظامی خود، تضمین کند.
پس از اینکه فرصت پیش روی آمریکا برای تعیین معیارهای محرک استراتژیک مورد نظر از دست رفت، حوادث 11 سپتامبر به وقوع پیوست تا نقطه تحولی در تکوین نظام جهانی برای قرن بیستویکم باشد. ایالات متحده در سیاست خارجیاش نیاز داشت تا لحن قوی خود در سالهای جنگ سرد،یعنی شعار «هرکس با ما نیست، بر ضد ماست» را بار دیگر به کار گیرد.
استراتژی آمریکا در منطقه خاورمیانه تکیه به این شعار دارد که جنگ علیه تروریسم یک چالش تعیین کننده است که در برابر نسل کنونی قرار گرفته و مبارزه با تروریسم،همان مبارزه با کمونیسم و فاشیسم به عنوان چالشهای نسل گذشته است.
براساس این استراتژی، آمریکا دیگر مانند گذشته با یک دشمن استراتژیک، یک کشور یا اتتلافی از کشورها در مرزهای خود مواجه نیست، بلکه با خطر تروریسم مواجه است که از سوی هستههای تروریستی در کشورهای مختلف، منافع آمریکا را هدف گرفتهاند. این یعنی که در حال حاضر،«جغرافیای سیاسی» نقطه اتکا در سیاست خارجی آمریکا محسوب میشود، امری که از زمان خاتمه جنگ سرد تاکنون،سابقه نداشته است.
حوادث 11 سپتامبر موجب تقویت جایگاه نظامی ایالات متحده در جهان شد. این حادثه نیروهای رقیب آمریکا چون اروپای متحد، ژاپن،روسیه، چین و هند را بر آن داشت تا به شکل عمیقی با آن کشور همکاری کنند. این مسئلهای بود که قبل از حوادث 11 سپتامبر دور از انتظار بود. این روند موجب شد تا یک بنای جدید همکاری میان آمریکا و طرفهای دیگر به وجود آید.
در حالی که سیاست خارجی آمریکا پیش از حوادث 11 سپتامبر سیاستی یک جانبهگرا بود،اما پس از این حادثه، تمامی قدرتهای بینالمللی متقاعد شدند که تروریسم تهدیدی غافلگیر کننده است که هیچ یک از قدرتها به تنهایی ابزار کافی برای رویارویی با آن را در اختیار ندارند. این تحول در روابط را میتوان از خلال تغییری که در لحن گفتمان آمریکا پس از حوادث 11 سپتامبر پدید آمد بار دیگر خواستار همکاری،هماهنگی و گفتگوی جدید با اروپای کهن شد،به راحتی رصد کرد.
ماهیت کنونی اهداف آمریکا (یا همان استراتژی آمریکا) در خاورمیانه، بیانگر استمرار رویکرد کلی سیاست خارجی گذشته آمریکا، با استفاده از تاکتیکی جدیدتر در این منطقه است. اهداف سیاست خارجی آمریکا در منطقه خاورمیانه،همچنان به حفظ امنیت و برتری سیاسی، نظامی و اقتصادی اسرائیل پایند است. تسلط مستقیم بر مهمترین منابع انرژی جهان یعنی نفت خاورمیانه به عنوان بزرگترین ذخایر نفتی جهان و باز ترسیم نقشه نیروهای سیاسی در این منطقه، از اهداف دیگر سیاست خارجی آمریکاست.
ورود آمریکا به دو جنگ دوم و سوم خلیج فارس و تعهد جدی این کشور به سیاست تحریم و مهار در سالهای میانی دو جنگ، بیانگر عطش ایالات متحده آمریکا برای حفاظت از منابع کلاسیک تامین کننده نفت و گسترش آن به منابع نفتی جدید در عراق است.
مؤلفههای سیاست منطقهای
به رغم اینکه عامل نفت به ایالات متحده آمریکا دیکته میکند که از سیاست ثبات درمنطقه حمایت کند، اما دو جنگ خلیج فارس در تاکتیکهای خاورمیانهای سیاست خارجی آمریکا تحول عظیمی به وجود آوردند. مولفههای این سیاست، از خاتمه جنگ سرد،سقوط اتحاد شوروی سابق و یکجانبه گرایی آمریکا در جهان تکوین یافته است.
این مولفهها به ایالات متحده آمریکا اجازه داد تا مفهوم ثبات و حدود آن را در منطقه خاورمیانه،،مشخص کند. با وقوع حادثه 11 سپتامبر این فرصت برای آمریکا پدید آمد تا با استفاده از تاکتیکهای غیرمشخص،به تحقق اهداف خود در منطقه خاورمیانه بپردازد.
دستیابی نو محافظه کاران به قدرت و وقوع حوادث 11 سپتامبر در آمریکا، در نظامی کردن سیاست خارجی آمریکا نقش مهمی ایفا کرد. پس از این حوادث، آمریکا تلاش کرد تا تاکتیک حمله پیشگیرانه بر ضد تروریسم و افراطگرایی را جایگزین سیاست بازدارندگی و مهار (سیاستی که آمریکا درگذشته دنبال میکرد) کند. نومحافظه کاران در مقایسه با محافظهکاران دست راستی که دارای اندیشهها و اعتقادات ضد اسلام، مسلمانان و اعراب هستند، دیدگاههای مثبتتری نسبت به صهیونیسم و اسرائیل دارند.
سیاست آمریکا در قبال خاورمیانه،نسبت به منبع خطر و منازعه در این منطقه،ظرفیتهای لازم را ندارد، بنابراین واشنگتن در صدد است تا با بکارگیری تمامی قدرت و نفوذ خود،از آنچه که تهدیدی برای امنیت و منافع اوست، رهایی یابد و بار دیگر چون گذشته،ثبات و آرامش را در خاورمیانه برقرار کند،حتی اگر برای تحقق آن ناگزیر به استفاده از زور باشد.
محور تلاشهای آمریکا از قلب خلیج فارس (پس از اینکه منطقه به صورت ابزاری،در اختیار استراتژی آمریکا درآمد) تا اراضی شام امتداد پیدا کرده است. آمریکا با حمایت از رژیمهای دوست خود در منطقه یا از طریق مبارزه با رژیمهای مخالف خود به بهانه برقراری دموکراسی در این کشورها یا مبارزه با تروریسم،به تحکیم و تقویت سلطه خود بر سراسر منطقه پرداخته است.
تبلور این تلاش را میتوان در هماهنگی آمریکا با قدرتهای بزرگ درصدور قطعنامه 1559 شورای امنیت ملاحظه کرد. این قطعنامه از رهبران سوریه خواسته بود علاوه بر عقب کشیدن نیروهایشان از لبنان،به اصلاحات سیاسی و گسترش دموکراسی در کشور خود و لبنان مبادرت ورزند.
آمریکا پس از اینکه اعلام کرد مبارزه با گسترش سلاحهای کشتار جمعی بخشی از استراتژی امنیت ملی این کشور است، راهبرد گستاخانهتری را دراین زمینه تبیین کرد. این راهبرد ادعا میکند که «باید خطرناکترین سلاحهای جهان از دست خطرناکترین اشخاص جهان،به دور بماند!»
به رغم اینکه اتخاذ چنین رویکردهایی از سوی آمریکا جدید نیست، اما بخشی از سیاست قدیم ـ جدید آمریکاست که با اتخاذ تاکتیکهای متفاوت، تلاش میکند تا اهداف سیاست خارجی خود در منطقه خاورمیانه را تامین کند،اما آنچه که در این رویکردها جدید است، تاکتیکهای خشنتری است که آمریکا برای تحقق این اهداف به کار میبرد، چون اکنون آمریکاییها تمامی اقدامات خشونت بار خود در خاورمیانه را در سایه حادثه 11 سپتامبر و فقدان یک مکانیسم برای بازدارندگی،توجیه میکنند.
خطمشی و لفوویتز
«پل ولفو ویتز» معاون وزیر دفاع آمریکا درزمان بوش، با ارائه یک خط مشی در سال 1992، رویکردهای آمریکا در سیاست خارجی این کشور را چنین مشخص کرد:«ضروری و لازم است تا یک سیستم بازدارندگی مناسب در برابر هرگونه قدرت احتمالی که به دنبال ایفای یک نقش جهانی یا منطقهای است، ایجاد شود.»
از نگاه آمریکا، این ضرورت در شرایط فقدان یک بازدارندگی استراتژیک در اوایل دهه 1990، امری ممکن به نظر میرسید، اما در شرایطی که بهانهای چون11 سپتامبر به وجود آمده بود یا به دلیل نبود بازدارندگی در این شرایط، امری منطقی به نظر میرسد.
رئیس جمهوری سابق آمریکا جورج دبلیو بوش،در سپتامبر 2002 از اجرای استراتژی جسورانهای خبر داد که به دکترین بوش معروف شد. براساس این استراتژی، باید از دستیابی کشورهای «محورشرارت» به سلاحهای کشتار جمعی جلوگیری کرد! از سوی دیگر باید تمامی امکاناتی که به آمریکا کمک میکند تا موافقتنامههای مربوط به سلاحهای کشتار جمعی فعال شود، توسعه و گسترش داد. این استراتژی بر فعال ساختن موافقتنامههایی چون کاهش تسلیحات هستهای، موافقتنامه کنترل سلاحهای بیولوژیک و موضوع بازرسی از مراکز تولید سلاحهای کشتارجمعی تاکید دارد. همچنین آمریکا از طریق شورای امنیت سازمان ملل، به طور سیستماتیک، تحریمهای اقتصادی و دیپلماتیک را علیه کشورهای مخالف، اعمال و به طور تلویحی اشاره کرد که در برابرهر گونه تهدید حاضر یا تهدید در آینده از سوی این کشورها، اقدام به حمله نظامی پیشگیرانه خواهد کرد.
یکی از دلایلی که آمریکا میخواهد براساس آن از دستیابی ایران به فناوری هستهای جلوگیری کند، این است که ایران تهدیدی مستقیم برای اهداف استراتژیک آمریکا در منطقه خاورمیانه بهشمار میرود. علاوه بر این، دستیابی ایران به توان هستهای به توازن قوا در منطقه که به نفع اسرائیل (متحد نخست آمریکا در این منطقه) است، خلل وارد خواهد کرد. از سوی دیگر توان هستهای ایران تهدیدی مستقیم علیه منافع آمریکا در منطقه خلیجفارس است. ایران با دستیابی به فناوری هستهای به صورت رقیبی استراتژیک برای آمریکا در منطقه خاورمیانه در خواهد آمد.
ایران یک کشور اسلامی با نفوذ سیاسی و جایگاه مناسب در منطقه است. این نفوذ و جایگاه را میتوان در حمایت ایران از حزبالله لبنان، جنبش حماس در فلسطین و ائتلاف ایران ـ سوریه و در منطقة خاورمیانه به خوبی ملاحظه کرد.
دستیابی ایران به توان هستهای و برتری جویی این کشور، به جایگاه و موقعیت سیاسی تهران در منطقه کمک میکند. از سوی دیگر، ایران خطری مستقیم علیه منافع و مصالح آمریکا در خلیجفارس و تهدیدی علیه منافع متحدین سنتی آمریکا در این منطقه به شمار میآید.
این سیاست آمریکا به روشنی در سخنان وزیر خارجه سابق آمریکا کاندولیزا رایس در برابر کمیسیون بودجه کنگره آمریکا تشریح شده است. او گفت: «یکی از بزرگترین چالشهای خاورمیانه سیاست نظام حاکم بر ایران است. سیاست منطقهای ایران موجب نگرانی بزرگی است، چون همپیمانی ایران با سوریه، ثبات در لبنان، اراضی فلسطین و حتی ثبات در جنوب عراق را به خطر انداخته است»!
چنانچه منافع آمریکا در منطقه خاورمیانه، با حمله نظامی به تأسیسات هستهای ایران و اهداف اسرائیل منطبق باشد، دیگر در اینجا معادله سیاسی روشن است.
اسرائیل، برنامه هستهای ایران را به هرشکل، به عنوان تهدیدی علیه موجودیت خود به حساب میآورد. به این مطلب رئیس «موساد» در برابر کمیسیون سیاست خارجی و امنیت ملی(کنیست) توجه کنید. او گفت: «برنامة هستهای ایران بزرگترین تهدید علیه موجودیت اسرائیل از زمان تأسیس در سال 1948 به حساب میآید.» اسرائیل از اظهارات علنی برخی از مسئولان ایرانی علیه خود، برای توجیه اهدافش سوءاستفاده میکند.
نومحافظهکاران آمریکایی که معتقدند میان خطر هستهای ایران با امنیت، ثبات و بقای رژیم صهیونیستی ارتباطی وجود دارد، نقش روشنی در ایجاد مانع مقابل آرمانهای هستهای ایران دارند. آنها میخواهند از ظهور هرگونه قدرت منطقهای یا بینالمللی در خاورمیانه جلوگیری کنند. بدین ترتیب آنها تلاش میکنند با حفاظت از امنیت اسرائیل و از بین بردن هرگونه خطری که منافع نفتی غرب را تهدید میکند و با خنثی کردن هرنوع تلاش از سوی هر قدرت سیاسی که بخواهد در نقشه سیاسی ترسیم شده توسط آمریکا تغییری ایجاد کند، اهداف سیاست خارجی خود را در منطقه حیاتی و مهمی چون خاورمیانه محقق کنند.
اکنون میتوان فهمید که چرا ایالات متحده آمریکا تلاش میکند نقش منطقهای ایران را کاهش دهد یا قابلیتها و جایگاه منطقهای ایران و آینده هستهایاش را تضعیف کند. آمریکا با اختصاص دادن 75 میلیون دلار توسط کنگره برای حمایت از ناآرامیها در ایران، تلاش دارد تا برای ایران ایجاد مشکل داخلی کند. علاوه بر این آمریکا تمامی جریانهای منطقه چون حزبالله، حماس و رهبران سوریه را که از ایران حمایت میکنند، مورد حمله قرارداده و درصدد تغییر تمامی رژیمهای سیاسی است که بالقوه مخالف مواضع واشنگتن هستند. حتی به رژیمهای سیاسی دوست ایران فشار میآورد تا بیطرف باقی بمانند. این درحالی است که آمریکا تمامی جریانهای سیاسی را که دارای مواضع موافق با واشنگتن هستند، مانند جریان «المستقبل» در لبنان و رئیس حکومت خودگران در اراضی فلسطین، مورد حمایت و تأیید قرار میدهد.
تمامی تلاشهای فوق به خوبی پرده از ماهیت سیاست اصلاحات سیاسی که آمریکا در چارچوب طرح خاورمیانه بزرگ در منطقه دنبال میکند، برمیدارد. این تلاشها که با ادعای استقرار دموکراسی در کشورهای خاورمیانه یا مسئله حقوق بشر در این کشورها صورت میگیرد؛ ماهیت واقعی نقش آمریکا در این منطقه را روشن میکند.
هدف مشترک
نومحافظهکاران آمریکا، ایران را در کنار عراق و کره شمالی در لیست محور شرارت قرار دادند. جورج بوش، رئیس جمهوری سابق آمریکا، ایران را نیز کشور حامی تروریسم توصیف کرد.
هرچند دولتهای مختلف آمریکا، خواه دموکرات یا جمهوریخواه برای جلوگیری از دستیابی ایران به انرژی هستهای از تاکتیکهای متفاوتی استفاده کردهاند، اما تمامی آنها در قبال ایران یک هدف را دنبال میکنند. به عنوان مثال کلینتون، رئیس جمهوری سابق آمریکا از سال 1993 از سیاست مهار در قبال کشورهایی چون ایران و عراق استفاده کرد، یا در سال 1996 از قانون «داماتو» برای ممنوعیت سرمایهگذاری در ایران بهره برد. پس از آن اروپا، ژاپن و جهان عرب را تحت فشار قرار داد تا از همکاریشان با جمهوری اسلامی بکاهند.
پس از کلینتون، بوش پسر، ایران و دیگر کشورهای منطقه را مورد تهدید مستقیم قرار دارد. باراک اوباما، رئیس جمهوری کنونی آمریکا پس از رسیدن به قدرت، سیاست گفتوگوی «مشروط» با ایران را مطرح کرد. بهرغم این اختلاف تاکتیک در میان دولتهای آمریکا، تمامی آنها فقط یک هدف مشخص را دنبال میکنند و آن نابود کردن قدرت و جایگاه ایران در منطقه است.
باراک اوباما، اندکی پیش از ورود به کاخ سفید درخلال رقابتهای انتخاباتی، برای تحقق اهداف آمریکا در برابر ایران، تاکتیک متفاوتی از دولتهای پیشین را اتخاذ کرد. او گفت آماده است تا در گفتوگوها و مذاکرات هستهای چندجانبه با ایران وارد شود. در عین حال همچنان به سیاست تحریم علیه ایران برای وارد کردن فشار بر این کشور و یک دیپلماسی منطقهای و بینالمللی گسترده در این مسیر، ادامه میدهد تا در صورت شکست در دستیابی به اهدافش در قبال ایران، از این طریق، فشارها را بر ایران افزایش دهد.
باراک اوباما در ملاقات با نخستوزیر اسرائیل، بنیامین نتانیاهو در تاریخ 18/5/2009 در خلال اظهاراتی، سیاست آمریکا در قبال ایران را به طور شفاف بیان کرد. اوباما در این سخنان اظهار داشت: «ما سیاست تماس با ایران را ادامه خواهیم داد و ایرانیها را متقاعد خواهیم کرد که به مصلحت آنها نیست به سلاح هستهای! دست یابند. آنها باید رفتار خود را تغییر دهند. ما تمامی گزینهها از جمله تحریمهای بینالمللی بسیار گستردهتر را روی میز داریم تا به ایران بگوییم که جدی هستیم.»
در اینجا به خوبی روشن میشود که اهداف آمریکا و اسرائیل در خنثی کردن توان هستهای ایران و تضعیف جایگاه منطقهای این کشور، با یکدیگر هماهنگ است و با تغییر دولت آمریکا در انتخابات سال 2009، هیچ خللی در ائتلاف میان این دو، ایجاد نشده است.
«گارت ایوانز» رئیس گروه بحران در اسرائیل در مقالهای تحت عنوان «خط قرمز هستهای» میگوید: «آنچه که جامعه بینالمللی از ایران میخواهد، این است که به هیچ وجه سلاح هستهای تولید نکند! خط قرمزی که در اینجا دارای اهمیت است و در قلب معاهده منع گسترش سلاحهای هستهای قرار دارد، تفاوت میان کاربرد نظامی و استفاده مسالمتآمیز از انرژی هستهای است!! اگر همسایگان ایران و بسیاری از کشورهای جهان متقاعد شوند که این خط قرمز حفظ میشود، بنابراین توانایی ایران برای تولید سوخت هستهای، هرگز مسئله مهمی نخواهد بود. این خط قرمز زمانی حفظ خواهد شد که بتوانیم ایران را متقاعد کنیم تا اجازه بدهد تأسیسات هستهایاش تحت کنترل شدید قرار گیرد! از سوی دیگر ایران باید سیستم تحقیق و بازرسی را که فراتر از تضمینهای معاهده منع گسترش سلاحهای هستهای است و در حال حاضر اجرا میشود، بپذیرد. این اقدامات، هم شامل بازرسیهای اختیاری اضافی موجود در این معاهده میشود و هم شامل اقدامات سختگیرانه دیگر خواهد شد! همچنین ایران برای اعتمادسازی نیاز دارد تا طولانی کردن زمان لازم برای گسترش قابلیتهای غنیسازی در ایران را بپذیرد!»
گویا ایشان از یاد بردهاند که اسرائیل دارای دهها کلاهک هستهای است و سالهاست که از عضویت در «ان.پی.تی» سرباز میزند و در طول شش دهه حیات خود، دهها جنگ به راه انداخته و خون هزاران بیگناه را به زمین ریخته است.
با توجه به اظهارات فوق، به نظر میرسد حتی اگر ایران توقف فعالیتهای هستهایاش را رسماً اعلام کند، باز همچنان نگرانیهای بزرگ سیاسی ـ نظامی آمریکا و اسرائیل در منطقه خاورمیانه باقی خواهد ماند! اشخاصی چون گارت ایوانز بهتر است قبل از سخن گفتن در این زمینه، نگاهی به گزارشهای آژانس بینالمللی انرژی اتمی و حجم همکاریهای ایران با این نهاد در زمینه بازرسیها بیندازند.
نتیجهگیری
با توجه به مطالب فوق میتوان چنین نتیجه گرفت که سیاست آمریکا در قبال منطقه خاورمیانه تغییر نکرده است، هرچند تاکتیکهای این کشور در قبال این منطقه دگرگون شده است. آنچه که از اظهارات رسمی مقامات آمریکایی برمیآید این است که آنها فقط یک هدف را دنبال میکنند و آن تحکیم و تقویت سلطه خود بر منطقه مهم و حیاتی خاورمیانه است، چون تحقق این هدف، تضمینکنندة تحکیم و تقویت سلطه آمریکا بر نفت، حفظ امنیت رژیم اسرائیل در منطقه و در نهایت، ترسیم نقشه منطقه متناسب با اهداف سیاست خارجی آمریکا خواهد بود.
آمریکا به منظور تحقق اهداف خود در خاورمیانه، در شرایطی میان حمله به رژیمهای غیرسازگار با سیاستاش در منطقه و ارائه کمک به کشورهای متحد، باقی خواهد ماند. آمریکا به طور جدی تلاش میکند تا این اهداف محقق شود، جنگ جدیدی را در منطقه آغاز یا به متحدان خود کمک کند تا این جنگ را آغاز کنند.
حوادث 11 سپتامبر 2001 و به قدرت رسیدن نومحافظهکاران اندکی قبل از این حوادث، تاکتیک جدیدی را پایهگذاری کرد که «نظامی شدن سیاست خارجی آمریکا در منطقه خاورمیانه» توصیف شد.
کنار گذاشتن این تاکتیک، حتی برای دولت جدید آمریکا امکانپذیر نیست و این دولت ناگزیر باید در همان مسیری قدم بردارد که نومحافظهکاران ترسیم کردند. اوباما به رغم اینکه پیش از راهیابی به کاخ سفید، اظهارات متعادلی را بیان میکرد، اما به تدریج از مواضع نرم، به سوی مواضع سخت گرایش پیدا کرد، بنابراین معیار حقیقی برای ارزیابی سیاست خارجی اوباما، فقط اقدامات عملی دولت آمریکاست، نه آنچه صرفاً در سخنرانیها بیان میشود.
از اظهارات شدیداللحن آمریکا چنین برمیآید که ایران همچنان یگانه منشأ نگرانی واشنگتن و یگانه مانع موجود در برابر ترسیم نقشه جدید خاورمیانه از سوی آمریکا خواهد بود.