هـ: علمزدگی(ساینتیسم یا اعتقاد به اصالت دانش تجربی)
باید این واقعیت تلخ را قبول کرد که آنچه سبب به وجود آمدن شبهه تعارض علم و دین تا قبل از دوران رنسانس گردید، غالباً از طرف کلیسا و رهبران دینی مسیحیت بود که به طور مفصل بحث شد، ولی این سخن بدان معنا نیست که در طول قرون وسطی و قبل از آن دانشمندان ضد دین و ترویج کننده ناسازگاری میان علم و دین وجود نداشتند. بلکه اقداماتی را نیز در مقابله با دین، کلیسا و پاپ انجام میدادند امّا سهم آنان در ایجاد تعارض علم و دین کمتر از سهم کلیسا بوده است. امّا از قرون پانزدهم و شانزدهم میلادی که دوران رنسانس و نوزایی علمی آغاز شد، مسیحیت جزمی وقشری به ضعف گرایید و شروع به عقبنشینی کرد، کلیساها و عقاید آنها از همه طرف مورد هجوم مردم، اندیشمندان، عالمان علوم تجربی، حاکمان سیاسی و حتی رهبران مذهبی اصلاح طلب قرار گرفتند. این امر سبب شد که میدان را برای تاخت و تاز دانشمندان باز بگذارند به طوری که اگر روزگاری دینداران، صاحبان علم و اندیشه را در آتش میسوزاندند، پس از این نوبت علم و عالمان طبیعی بود که حملات پیاپی خود را متوجه دین ورزان کرده و انتقام گذشته خود را از آنها باز گیرند.
دوران رنسانس دو جنبه تخریبی و ترمیمی عمده به دنبال داشت: جنبه تخریبی آن کاهش و نفی حاکمیت دین و کلیسا بود و جنبه ترمیمی آن افزایش قدرت علم و قبول حاکمیت مطلق علم بود. در این عصر، اروپاییان به موفقیتهای شگرفی در زمینه کشفیات علمی رسیدند و همه آنها را مرهون پشت پا زدن جامعه علمی و دانشمندان اروپایی به تفکرات مذهبی و عقاید کلیسایی میدانستند.
رنسانس علمی هر چند که یک نهضت تودهای و مردمی نبود، بلکه نهضتی بود در میان عدهای از اندیشمندان، هنرمندان، دانشمندان علوم طبیعی و فلاسفه، ولی سبب شد که علم به عنوان یک مذهب و مشرب جدید، نوعی جهانبینی همگانی و عمومی پدید آورد و در هر دو حوزه علمی و نظری تحولات گسترده و عمیقی ایجاد کند، به طوری که میتوان همه آن اموری را که وجه تمایز عصر جدید از قرون پیشین میباشد به علم نسبت داد.
در این هنگامه بود که جامعه بشری به سمت نوعی غرور علمی کشانده شد، به گونهای که علم را از رسالت حقیقی آن، یعنی شناخت جزئیات عالم و کشف علل و قانونمندیهای تجربی و سرانجام تسلط و تسخیر طبیعت فراتر برده و آن را به عنوان حلاّل تمام مشکلات، معضلات و نیازمندیهای مادی و معنوی زندگی بشر معرفی نمودند، از همین جا بود که علم زدگی به عنوان عمدهترین عامل تعارض علم و دین از دوران رنسانس و بعد از آن شکل گرفت و علم را در صف مقدم مبارزه با دین قلمداد نمود و دین را دشمن درجه یک علم و دانش معرفی کرد.
دانشمندان و فلاسفه از علم چیزی میخواستند که در توان آن نبود، علم پا را از گلیم خود فراتر نهاد و در قلمرو ماورای طبیعت و عالم معقولات و مجردات، در قلمرو فلسفه، انسان شناسی، مبدأشناسی، معادشناسی و بینش و نگرش کلی به جهان هستی مداخله کرده و حتی قواعد اخلاقی و راه و روش زندگی که تعیین آن فقط برعهده ادیان و مکاتب فکری است، از طریق علم تجربی دنبال گردید. همین نشناختن حدود و ثغور و مرزهای حقیقی دانش تجربی و تفکر مذهبی و دینی و آمیختن مسائل آن دو با هم، مشکلات فراوانی را برای اندیشمندان و علم دوستان پیش آورد که منجر به ظهور مکتب «ساینتیسم» شد. حضور و گسترش آن در میان دانشمندان علوم تجربی و فلاسفه، و علمزدگی مفرط آنان، تمام معرفتهای انسانی و تفکرات فلسفی و مذهبی آنان را تحت الشعاع خود قرار داد، که اوج آن در قرن نوزدهم مشاهده میشود که به قرن «غرور علمی» شناخته شده است.
منادیان و حامیان سانتیسم معتقدند که علم و دانش تجربیِ برخاسته از حس، تنها روش شناخت جهان بوده و تنها نظریات علمی، اصول کلی جهان بینی و نظام فلسفی را میتواند تشکیل بدهد. هر چیزی که از کانال علم تجربی به اثبات نرسد، غیر علمی، بی معنا غیر قابل قبول ومردود میباشد، بنابراین مباحثی از قبیل خدا، روح، معاد و بسیاری از معنویات و ا خلاقیات، باید رنگی مادی و تجربی به خود بگیرند و گرنه، چون از طریق تجربی و حسی قابل بررسی نیستند، علمی نبوده و نمیتوان آنها را پذیرفت و داخل خرافات و اوهام میشوند.تأثیر علم زدگی و سیاینتیسم در دو مقوله روش و ارزش منظور از علم زدگی در مقوله روشها این است که روش تجربی و مشاهده حسی تنها روش شناخت حقایق جهان قلمداد شده و سایر روشهای شناخت مردود تلقی میشوند. منادیان این نحوه از تفکر، پیروان پوزیتیویسم و بعد از آنها پوزیتیویسم منطقی قرن بیستم بوده که مکاتب عمدهای در دو قرن اخیر به شمار میروند.
امّا منظور از علم زدگی در مقوله ارزشها این است که معتقدند، ارزشهای زندگی، راه و رسم آن و تمام اخلاقیات و معنویات را نیز باید از طریق تجربه و مشاهده به دست آورد، یعنی به آن اخلاقی باید تن داد که دانش تجربی نیز آن را تأیید کرده و آن اخلاقی را باید پذیرفت که منافع مادی انسان را تأمین کند وسودآور و مفید باشد.
از این رو برای اخلاق اصول ثابت و استواری قائل نبوده و به نسبی بودن آن معتقد شدهاند. آنها در نهایت علم را وسیلهای برای دست یافتن بشر به قدرت و تسلط بر دیگران به شمار میآورند.
نگرش ساینتیسمی و بیماری علم زدگی در اروپا باعث گردد تا هر اندیشمندی برای آن که بتواند عقاید خود را به کرسی بنشاند، پسوند علمی بودن را به آن اضافه و با تمسک به پیشرفتهای علمی بویژه در زمینه تکنولوژی و فنآوری، مخالفت خودرا با قوانین واحکام مذهبی اعلام کند. بدین ترتیب، کم کم این شعار عامیانه و نسنجیده قوت گرفت که پیشرفتهای علمی اروپا و جهان غرب بعد از رنسانس محصول کنار گذاشتن مذهب و پذیرش ولایت علم تجربی میباشد، و اندیشه دینی به عنوان عامل رکود و عقب ماندگی ملتها معرفی شد، و بیتوجهی به ارزشهای دینی برای نیل به قلههای رفیع علم و دانش یک ضرورت فکری واجتماعی اجتناب ناپذیر قلمداد گردید. در نهایت، تفکرساینتیسم و رهیافتهای اجتماعی و سیاسی آن یعنی لائیسم و سکولاریسم، آتش نزاع و درگیری بین علم و دین را برافروختهتر کرد و تمدن بشری را به کالبدی فربه ولی بی روح مبدل ساخت.ماکس پلانک در مورد آثار شوم علم زدگی معتقد است که پیروزی خدانشناسی نه تنها به معنای ویرانی فرهنگ بلکه وخیمتر از آن به معنای نابودی هرگونه امیدی به آینده است. به همین خاطر بشر امروز بیش از هر زمان دیگر احساس تنهایی وپوچی میکند، بی هدف و فاقد زیبایی معنوی است. در دنیای جدید، هدف از زندگی کسب قدرت است و اصلیترین مسئله، پرداختن به لذات نفسانی است و مطمئنترین کانال رسیدن به لذت و قدرت هم، علم میباشد، یعنی علم در دنیای نوین رسالت خود را از دست داده و به یک عنصر قدرت ساز و لذت آفرین تبدل شده است.دیدگاه و نگرش برخاسته از علم زدگی و علم پرستی که اینک به صورت یک دین و مذهب درآمده است، برای فرار از دین حقیقی و مذهب واقعی و در عین حال ارضا و اقناع خواستههای معنوی و درونی، اخلاقی و الهی بشریت، خود، دهها و بلکه صدها مکتب و ایسم در زمینههای مختلف فلسفی، اخلاقی، علمی، جامعه شناختی، روانشناختی و غیره را پدید آورده است، تا بتواند جای مذهب را برای بشر قرن جدید پر کند، ولی نه تنها جایگزین خوبی برای دین و مذهب الهی پیدا نکردهاند، بلکه همان مکاتب خود ساخته، آنها را به پرتگاه نابودی و اضمحلال بیشتری کشانیده است. اینها بسان کسی عمل کردهاند که بر شاخه نشسته و بن را میبرند.در دوران ساینتیسم، نقش انفعالی پاپ و کلیسا در مقابل علوم و فنون طبیعی در ایجاد تعارض علم و دین قابل توجه است، رشد علوم حسی و پیشرفت تجربهها و فرضیههای علمی در قرون اخیر از یک طرف و مغایرت داشتن رهآورد این علوم با تحریفها و تفسیرهای خرافی با کتب مقدس و عقاید کلیسا از طرف دیگر، منجر به این شد که اربابان کلیسا برای محفوظ ماندن از تهاجم علوم طبیعی و حفظ مقدسات و اصول عقاید دینی خود این را بپذیرند که قلمرو دین از قلمرو علم جداست، (گرچه اصل این جدایی مشکلی ندارد) و دین، علم را دربرنمیگیرد. تحدید دامنه دیانت که در واقع همان دستبرد به حریم و حدود دین و تاراج حقایق الهی آن است، سادهترین راهی است که این گروه در معامله با حریفان و رقیبان خود به آن مبادرت ورزیدند و بدین ترتیب آنچه در دست آنان باقی مانده بود،
دینی بود که منفک از هرگونه تعقل و تفکر وجدای از علم و دانش، دینی بود که نه به برهان عقلی متکی بود و نه در مورد مسائل علمی نظر داشت، این گونه بود که عقبنشینیهای مکرر در طی چندین نسل بالاخره موجب انهدام تقریباً نفوذ فکری متفکران مذهبی در جوامع علمی و غیر علمی گردید.
ما وقتی دوران قبل و بعد از رنسانس را بررسی میکنیم در اکثر موارد دستگاه کلیسایی را در یک موضع معقول و معتدل نمییابیم، قبل از رنسانس در مقابل علم موضعی تهاجمی و افراطی میگیرند و بعد از رنسانس به موضع ضعف و انفعال میغلطند که متأسفانه هر دو موضع موجب گسترش توهم تعارض علم و دین گردید.
ولی از دوران رنسانس به بعد این عالمان و دانشمندان علوم طبیعی و تجربی بودند که با علم زدگی خود نقش غالب و ممتازی در رویکرد جدید افکار عمومی در تز تعارض علم و دین ایفاء نمودند.(1)