استاد علی ربانیگلپایگانی
مسیحیان در آغاز به فلسفه و علم رغبتی نداشتند و بر این باور بودند که در پرتو تعالیم دین مسیح به حقیقت راه یافتهاند، و غرض از دانش پژوهی نیز چیزی جز حقیقت یابی نیست، بدین جهت عقیده داشتند که بهتر است به عبادت و تفکر در کلمات مسیح اهتمام ورزند. (1)ولی پس از آنکه عقاید مسیحیت، از قوم یهود که نخستین گروندگان به آیین مسیح بودند تجاوز کرد و در میان اقوام دیگر پیروانی یافت، رفته رفته بحثهای دینی میان موافقان و مخالفان در گرفت و عالمان مسیحی برای دفاع از عقاید مسیحیت به مطالعه حکمت و آموختن کلمات حکما روی آوردند، و بدین طریق به بلندی مقام حکیمان پی بردند، و با تقید به متابعت از تعالیم تورات و انجیل به فرا گرفتن حکمت پرداختند، و از این جا بود که حکمت الهی مسیحی یا علم خداشناسی(تئولوژی) پدید آمد، و مسائل توحید، خالقیت و تثلیث به عنوان اصول عقاید کلام مسیحی مطرح شد، یعنی اینکه خدا در عین یگانگی سه وجود است، که همان اقانیم سه گانه پدر، پسر و روح القدس را تشکیل میدهند، پدر وجود مطلق و منشأ قدرت، و پسر کلام او و واسطه خلقت جهان است، و روح القدس رابطه میان پدر و پسر و جنبه محبّت الهی است.به تدریج میان علمای مسیحیت پیرامون عقاید دینی مانند تثلیث، حلول و نظایر آن اختلافاتی ظهور کرد، و آنان برای حل این اختلافات شورایی را تشکیل دادند و اصول عقاید مسیحیت را با اکثریت آرای تعیین و تثبیت کردند و آرای دیگر را باطل اعلام نمودند، و کسانی که در این امر مهم صاحب تصمیمگیری بودند به نام آباء دین مسیح شناخته شدند، از معروفترین آنان اگوستین (augustin) قدّیس(354-430 میلادی)بود.وی که از مادری مسیحی به دنیا آمده بود در آغاز جوانی به دین مانی گروید، سپس به حکمت افلاطون و فلوطین روی آورد و نسبت به تعالیم آنان بسیار علاقمند شد، و سرانجام به مذهب کاتولیک درآمد، وی با بهرهگیری از اندیشههای فلسفی به تحقیق پیرامون اصول عقاید مسیحیت پرداخت و آثار بسیاری در زمینه توحید، تثلیت، آفرینش، حقیقت و بقای نفس، مسئله گناه و ثواب، سرنوشت انسان و مانند آن تألیف کرد که در آنها حکمت افلاطونی را با معقتدات مسیحیت به گونهای تلفیق کرده است، برتراند راسل فلسفه و الهیات وی را مشروحا بیان نموده است که مجال ذکر آن نیست. (ر.ک:تاریخ فلسفه غرب، برتراند راسل، ترجمه نجف دریابندری، ج 2، ص 92-116)
عصر ظلمت
قرن پنجم میلادی، قرن هجوم بربرها و سقوط امپراطوری غربی بود، بربرها مردمی غیر متمدن بودند که در قسمتهای شمال و مشرق اروپا و شمال آسیا زندگی میکردند، امپراطور روم برای آنکه بتواند در مقابل حملات اقوام بربر مقاومت کنند، به دو دولت شرقی و غربی تقسیم شد، مرکز امپراطوری غرب شهر قدیم رم و مرکز امپراطوری شرقی شهر جدید قسطنطنیه(استانبول)بود، ولی این تدبیر سودی نبخشید، و امپراطوری غرب توسط قبایل بربر در قرن پنجم میلادی در هم شکست و منقرض شد.
پس از مرگ اگوستین در 430 میلادی دیگر کمتر جایی برای فلسفه باقی ماند، در این دوره هرج و مرج، کلیسا به اختلاف بغرنجی درباره مسأله «حلول»گرفتار بود.علمداران این اختلاف دو کشیش بودند به نامهای سپریل و نسطوریوس، که اولی در شمار قدیسان جای گرفت و دومی ملحد و زندیق شناخته شد، سپریل قدیس از حدود سال 412 م تا هنگام مرگش در(444 م)، اسقف اسکندریه و نسطوریوس اسقف قسطنطنیه بود، مسأله مورد بحث عبارت بود از رابطه الوهیت مسیح با بشریت وی.نسطوریوس معتقد بود دو شخص وجود داشت که یکی لاهوتی و دیگری ناسوتی بود، و آنان که به دو شخص قائل نبودند، اختلاف داشتند که آیا فقط یک ماهیت وجود داشت یا دو ماهیت لاهوتی و ناسوتی در یک شخص؟، این مسأله در قرن پنجم معرکة الآراء بود و سپریل قدیس طرفدار وحدت بود.گر چه در شورایی از اسقفها نسطوریوس ملحد و بدعتگذار شناخته شد، ولی او از عقیده خود دست برنداشت و مذهب نسطوری را تأسیس کرد که در سوریه و مشرق زمین طرفدارانی یافت.فروغی در سیر حکمت در اروپا مینویسد: «پس از آنکه در مائه پنجم میلادی به سبب استیلای قبایل بربر دولت روم غربی انقراض یافت، در ظرف چندین مائه از دورهای که مورخین اروپا «قرون وسطی»مینامیدند، بساط علم و حکمت برچیده بود، و نادانی چنان غلبه داشت که اولیای دینی هم از سواد و کمال بهرهای نداشتند، و در سراسر مائه نهم میلادی تنها یک نفر در ممالک اروپا به دانشمندی اشتهار یافته و او«اسکت اریژن» انگلیسی است که از حکمای الهی آن زمان به شمار میرود، و در مائه دهم نیز از فضلا کسی که قابل ذکر است، «ژربر»فرانسوی میباشد که در پایان عمر به مقام پاپی رسید، او یکی از نخستین کسانی است که از مسلمانان کسب معرفت نموده، یعنی به اسپانیا (اندلس)که آن زمان مملکتی اسلامی بود رفته نزد دانشمندان آن سرزمین به زبان عربی تحصیل علم نمود، و چون به فرانسه برگشت به نشر معلوماتی که در اسپانیا فرا گرفته بود همت گماشت». (سیر حکمت در اروپا، ج 1، ص 84-85)برتراند راسل نیز با یادآوری اینکه این دوره از تاریخ مسیحیت«عصر ظلمت»نامیده میشود به تمدن اسلامی اشاره کرده و چنین گفته است: اصطلاح عصر ظلمت که به کار می بریم و مراد از آن فاصله سال 600 تا 1000 است (لویس هال قرون مظلم را از حدود 500 تا 1000 دانسته است، تاریخ و فلسفه علم، ص 152) توجه ما را تا حد غیر لازمی به اروپای غربی معطوف میدارد، حا آنکه این زمان در چین دوره سلسله تانگ را در بر میگیرد که بزرگترین دوره شعر چینی است، تمدن درخشان اسلام در این عصر از هندوستان تا اسپانیا شکوفان شد، آنچه در این هنگام دنیای مسیحی از دست داده بود، تمدن از دست نداده بود، ما میپنداریم که تمدن همانا تمدن اروپای غربی است اما این پندار حاکی از کوته بینی است، ما قسمت اعظم محتوی فرهنگی تمدن خود را از مدیترانه شرقی، از یونانیان، و یهودیان گرفتهایم». (تاریخ فلسفه غرب، ص 175-176)
دوره اسکولاستیک
اسکولا در زبان لاتین به معنی مدرسه است، و چون در این دوره بحثهای فلسفی و علمی به مدارسی اختصاص داشت که توسط روحانیان مسیحی در دیروکلیسا تشکیل میشد، و آموزشها نیز مقید به قیود مدارس مزبور و اولیای دین مسیح بود، علم و حکمت آن دوره را به«اسکولا»منتسب نموده آن را اسکولاستیک(حکمت مدرسی) نامیدهاند، این نظام فلسفی ویژگیهایی داشت که از آن جمله عبارتند از: الف:غایت تحقیقات علمی و فلسفی اثبات اصول دین و استوار ساختن عقاید بود نه کشف حقایق. ب:استقلال فکر و آزادی رأی در کار نبود، و محققان میبایست در چارچوب مندرجات کتاب مقدس و تعلیمات اولیاء دین مسیح دست به تحقیق بزنند و اگر احیانا نتیجه تحقیقات آنان مخالف با آن تعلیمات در میآمد میبایست خود را تخطئه کرده و توبه و استغفار نمایند. ج:تحقیقات علما و فلاسفه از مرز آنچه پیشینیان(حکمای یونان باستان)بیان داشته بودند تجاوز نمیکرد، و خصوصا محور بحثها آراء افلاطون و ارسطو بود. د:در حوزه بحثهای کلامی به یک رشته مباحث بیحاصل سرگرم شدند که فاقد هر گونه ارزش دینی و علمی بود، مانند اینکه وقتی حضرت مسیح را به دارکشیدند و دست و پا و پهلویش مجروح شد، آیا دوباره که زنده شد جای زخمهایش باقی بود؟، حضرت آدم به هنگام هبوط، چه قد و قامتی داشت؟و...
هـ:اعتماد بیش از حد به روش استدلال نظری و قیاسی و بیاعتنایی به حقایق علمی، و بهرهگیری از روش قیاس در مسائلی که فقط مشاهده حسی میتواند پاسخگو باشد. (سیر حکمت در اروپا، ج 1، ص 88-89؛تاریخ فسفه غرب، ج 2، ص 237-238)از حکیمان معروف این دوره یکی سنت آنسلم (1034-1109 میلادی)است که نزد کاتولیکها از اولیای دینی به شمار میرود و لقب پاک(قدیس)به او دادهاند، وی تصریح کرده است که اول باید به حقایق دینی ایمان آورد، سپس آنها را تعقل نمود. بیشترین تلاش وی در جهت هماهنگ ساختن ایمان با عقل بوده است، و مشرب فلسفی او قریب به مشرب«اگوستین»است، چنانکه او را«اگوستین دوّم»لقب دادهاند، از وی بر اثبات وجود خدا دلایلی نقل شده و«برهان وجودی»او معروف است.
دومین و بلند آوازهترین حکیم مسیحی که در اواخر قرون وسطی میزیسته توماس آکوئیناس (1225-1274 میلادی)میباشد، وی آراء فلسفی ارسطو را دربست پذیرفته و عقاید دینی مسیح را بر پایه آن تفسیر نموده است.برتراند راسل درباره او میگوید:«توماس قدیس نه فقط از لحاظ تاریخی جالب توجه است، بلکه مانند افلاطون و ارسطو و کانت و هگل دارای نفوذ زندهای است، و در حقیقت نفوذ وی حتی از کانت و هگل بیشتر است، از غالب جهات توماس، ارسطو را چنان از نزدیک پیروی میکند که ارسطو در میان کاتولیکها حکم یکی از آبای دینی را پیدا کرده است، و انتقاد بر ارسطو در مسایل فلسفه محض تقریبا نوعی بیایمانی به حساب میآید». (تاریخ فلسفه غرب، ج 2، ص 267 و 268) از مهمترین آثار وی دو کتاب به نامهای«رد بر امم ضالّه»و«مجموعه علم کلام»میباشد، و براهین پنجگانه او بر اثبات وجود خدا در کتب فلسفه مذکور و مشهور است.از دانشمندان این دوره میتوان روجر بیکن (1214-1294 میلادی)را نام برد، وی در تحصیل علم استدلال و اقامه برهان را کافی ندانسته به مشاهده و تجربه اعتنای بسیار داشت، شخصیت علمی او در آن زمان مورد توجه قرار نگرفت، ولی در عصر نهضت علمی مورد تمجید واقع شد، با این حال به عنوان بد دینی و الحاد مورد ایذا قرار گرفت، و مدتی نیز در پاریس تحت نظر بود و حق انتشار آثارش از وی سلب شد، و چون از روش خود دست برنداشت و پیوسته با روحانیان کلیسا درگیری داشت، و افکار قدما را تخطئه میکرد مدت چهارده سال به زندان محکوم گردید.وی برای ارسطو احترام فراوان قائل بود، ولی معتقد بود او به آخرین حد حکمت بشری نرسیده است، بیکن از عدهای از فلاسفه و دانشمندان اسلامی نظیر ابن سینا، ابن رشد، فارابی، ابو معشر بلخی و دیگران نقل قول میکند.ویلیام اوکامی(متوفای سال 1349 یا 1350)نیز از فیلسوفان و دانشمندان این عصر است، و پس از توماس بزرگترین حکیم دوره پایانی قرون وسطی میباشد، ولی روش وی بر خلاف توماس بود و پیوسته با کلیسا نزاع داشت و متهم به کفر و زندقه شد.البته درگیریهای او با کلیسا صرفا جنبه مذهبی نداشت، بلکه مسائل سیاسی نیز در این میان مطرح بود، و او در ماجراهای سیاسی میان امپراطور و پاپ، جانب امپراطور را داشت، در هر حال وی در مقولههای فلسفه و کلام بحثهای گسترده داشت، و آثار وی با اصرار ورزیدن بر اینکه میتوان منطق و معرفت بشری را بدون رجوع به ما بعدالطبیعه مطالعه کرد، باعث تشویق و تحریک تحقیقات علمی شد، یکی از محققان علمی که از روش او تأثیر پذیرفت نیکلای اورسمی(متوفای 1382 میلادی)است که نظریه سیّارات را مورد تحقیق قرار داد، وی هر دو نظریه مرکزیت زمین و خورشید را مطرح کرد و اعلام داشت که هر دو نظریه تمام معلومات موجود در آن زمان را توجیه میکنند. پس از ویلیام اوکامی دیگر حکیم بزرگی از میان مدرسیان بر نخاست، دوره بعدی فلاسفه بزرگ در اواخر رنسانس آغاز شد. (مدرک قبل، ص 288-359؛سیر حکمت در اروپا، ص 98-100)
دستگاه انکیزیسیون
در نیمه نخست قرن سیزدهم میلادی (برخی تاریخ تأسیس آن را 1215 میلادی) دانستهاند، به سیمای تمدن غرب، مجتبی موسوی لاری، ص 28.رجوع شود، ولی راسل تاریخ آن را هفت سال پس از مرگ فرانسیس قدیس (متوفای 1226 میلادی)دانسته که مطابق با سال 1233 میلادی است(تاریخ فلسفه غرب، ج 2، ص 264)) به دستور پاپ محکمهای تأسیس شد تا به وضع کسانی که به الحاد و بد دینی متهم میباشند رسیدگی کند.فجایعی که این دستگاه مرتکب شد تلخترین تجربه تاریخی دین مسیح بود و خشم و نفرت شدید متفکران و دانشمند را علیه دین و مدافعان آن(متکلمان)برانگیخت.توسط این دستگاه صدها و بلکه هزاران متفکر و دانشمندان به شدیدترین وجه مجازات شدند، برخی را زنده زنده سوزاندند، و برخی را با شکنجههای سخت کشتند، و برخی را زندانی نمودند، ماجرای محاکمه گالیله که نظریه گردش زمین را اعلان کرده بود معروف است. (در این باره به سیمای تمدن غرب، ص 28-32 رجوع شود)
ماحصل و مرور
نزاع میان کلیسا و متفکران و دانشمندان سابقهای دیرینه دارد و در قرون وسطی و قبل از نهضت علمی رو به تزاید گذاشت، و از آنجا که دستگاه پاپ در آن زمان علاوه براقتدار اقتصادی و سیاسی-دارای اقتدار دینی-بود، به راحتی متفکران و دانشمندان را از سر راه خود برمیداشت و در حقیقت حریف بلا منازع بود، و چنان که از بحثهای قبل به دست میآید، این تعارض صرفا میان عالمانی که به علوم طبیعی روی میآوردند و عالمان دینی نبود، بلکه فلاسفه و متکلمان آزاد اندیش نیز با دستگاه حاکم پاپ درگیری داشتند، و از تهمت الحاد و زندقه و مجازاتهای ملحدان بینصیب نماندند، فزون بر این آمیختگی فلسفه ارسطو با الهیّات مسیحی موجب شده بود که مخالفت با آرای ارسطو نیز به نام مخالفت با عقاید دینی مسیحیت به شمار آید و احیانا کفر و زندقه قلمداد گردد.از مجموع این مطالب به دست میآید که برخوردهای خصمانه میان دین(مسیحیت)و علم در این دوره در حقیقت منازعه دستگاه کلیسا و پاپ با علم و تفکر بوده است، آن هم نه علم به اصطلاح امروزی آن(علم تجربی)بلکه مطلق تفکر مستقل و اندیشه آزاد، بدین جهت فیلسوفان و عالمان به یک اندازه مورد خشم و قهر کلیسا بودند.
عصر رنسانس یا انقلاب علمی
دستگاه کلیسا و پاپ از قرن چهاردهم به ضعف گرایید، عوامل گوناگونی در آن دخالت داشت، از یک سوی، موازنه قدرت سیاسی میان پاپ و دستگاه حکومت به سود دولت تغییر کرده بود، از سوی دیگر تجارت و بازرگانی و روحیه استقلال طلبی و دانش پژوهی در مردم رو به افزایش بود، مادیگری عملی و دنیا طلبی روحانیون مسیحی، مرجعیت اخلاقی آنان را خدشهدار کرده بود، پولهای فراوانی که تحت عنوان بخشش گناه و مانند آن از مردم میگرفتند، موجب نارضایتی عمومی شده بود، در طول قرن پانزدهم علل دیگری نیز بر موجبات ضعف و سقوط اعتبار دستگاه پاپ افزوده شد، و تحول سریعی را که هم سیاسی بود و هم فرهنگی باعث گردید، اختراع باروت دول مرکزی را قوی کرد، در فرانسه و انگلستان لویی یازدهم و ادوارد چهارم برای جلوگیری از هرج و مرج طلبی اشراف با طبقه متوسط ثروتمند متحد شدند، فرهنگ جدید اساسا از تمدن پیش از مسیحیت سرچشمه میگرفت، یعنی یونان و روم را میستود و قرون وسطی را تحقیر میکرد. (برتراند راسل، تاریخ فلسفه غرب، ترجمه نجف دریابندری، ج 2، ص 314-329)بدین ترتیب عصر رنسانس و انقلاب علمی ظهور کرد، ویلیام هال مینویسد:«در نیمه دوم سده 15، ستایش از تفکر پیش از مسیحیت، نخست در ایتالیا و به زودی در سراسر غرب رایج شد، تا مدتی کاوش و پژوهش در آثار کلاسیک ارجمندترین کوشش فکری به شمار میرفت، دوره پرجوش و خروش و زنده شدن اندیشههای کلاسیک که پس از رویدادهای سال 1453(مقصود سقوط قسطنطنیه است)و با سفرهای بزرگ اکتشافی دریایی و اختراع چاپ همزمان شده بود، نه آغاز بلکه اوج رنسانس به شمار میآید.ویژگیهای اصلی رنسانس در گسترش بیسابقه یک جهانبینی و گسترش دانش دنیوی است. دانشی که نه در انحصار کشیشان بود و نه منحصرا به مواردی میپرداخت که کلیسا تصویب میکرد.رجال رنسانس آماده بودند تا به هر مشغولیت ذهنی انسانی، از مثلثات گرفته تا شعبده بازی، بدون واهمه از آلودگی به امور دنیوی بپردازند، آنها به گفتههای پولس قدیس اعتنایی نداشتند، و آشکارا به«انسان فخر میکردند»از اینرو نمیتوان رنسانس را به جنبش علمی یا هنری یا ادبی منحصر دانست، گرایشهایی که رنسانس برانگیخت ناظر به همه زمینهها بود.از لئوناردو داوینچی (1452-1519)با عنوان هنرمند یاد میکنند، اما او مهندس، فیزیکدان، کالبدشناس و ریاضیدان مهمی نیز بود، از کوپرنیک(1473-91543با عنوان اختر شناس نام میبرند، اما او در شش زبان استاد بود و میگویند کم و بیش در رشتههای:ریاضیات، فیزیک، پزشکی، حقوق جغرافیا، فلسفه، ادبیات، تاریخ، تراجم احوال، فقه اللغه، مهندسی، نقاشی و...تبحّر و تخصصّ داشت». (تاریخ و فلسفه علم، ص 149-150)وی در جای دیگر دوره انقلاب علمی را قرن شانزده و هفده میلادی دانسته و گفته است:«خطوط اصلی گسترش علم در دورهای که با کوپرنیک آغاز شد و به نیوتون انجامید، یا به سخن دیگر از میان سده 16 تا پایان سده 17 ترسیم شده است، این دوره را انقلاب علمی نامیدهاند». (همان، ص 155) ایان باربور، قرن هفدهم را قرن تولد علم جدید دانسته و گفته است«قرن هفدهم دوره آنچنان تحولّ سریع در جهانبینی بشر بود که به درستی میتوان از تولد علم جدید در این قرن نبوغ پرور سخن گفت دو نقطه عطف مهم در پیشرفت علم جدید، نخست مفاوضات(1632)گالیله و دیگر اصول(1687)نیوتون بود». (علم و دین، نوشته ایان باربور، ترجمه بهاء الدین خرمشاهی، ص 17)البته در این دوران دستگاه پاپ در مقابل نهضت علمی همچنان مقاومتهایی اعمال میکرد، که محاکمه گالیله و محکومیت وی از آثار آن است، اقتدار کلیسا در زمان گالیله دیگر از موقعیتی برخوردار نبود تا علم را از پیشرفت باز دارد و به گذشته متوجه سازد.مردانی چون گالیله و دکارت آثار خود را نه به زبان لاتینی، بلکه به زبان مادری خود مینوشتند.اندیشههای آنان با سرعت انتشار یافت، ودر کشورهای پروتستان اگر متفکران نامتدین با تأیید کلیسا روبرو نمیشدند، معمولا از تعقیب و آزار در امان بودند.در انگلستان و هلند مردم در گزینش و داشتن عقاید علمی آزاد بودند، در عصر الیزابت و در سده 17 علم با هیچ منعی روبرو نبود، یا اگر روبرو بود، آن موانع اندک بود، گروهی از دانشوران عصر الیزابت نظام کوپرنیکی را پذیرفتند.ممتازترین آنان ویلیام گیلبرت پزشک ملکه الیزابت و بنیانگذار علم مغناطیس بود، اندیشههای کوپرنیک، کپلر، و گالیله به تدریج پا گرفت و در اواخر سده 17 در نظر نخستین اعضای انجمن سلطنتی انگلستان، مقبول افتاد.در میان همین دانشمندان بود که نظریه گرانش عمومی شکل گرفت، که شاید مهمترین دستاورد انقلاب علمی باشد. در این میان تفکر قارّه اروپا در دائره تأثیر عمیق دکارت قرار داشت، ریاضیات با تأثیری که از دکارت گرفته بود بالیدن گرفت». (تاریخ و فلسفه علم، ص 174-175)