تاریخ انتشار : ۲۵ شهريور ۱۳۸۹ - ۱۰:۵۴  ، 
کد خبر : ۱۵۰۵۱۰

عصر روشنگری در ایتالیا


رضا قیصریه
فرانسویان را اعتقاد بر این است که رنسانس واقعی از فرانسه و با عصر روشنگری در سده هجدهم آغاز می‌شود. مسلماً علم‌گرایی و دکارتیسم از طرفی و از طرف دیگر برقراری ارتباط ارگانیک میان روشنفکر و جامعه (روشنفکر ارگانیک)، به عبارت دیگر تعهد اجتماعی روشنفکر که نهایتاً در انقلاب کبیر فرانسه تبلور یافت، بر این اعتقاد دامن زد. با این حال نمی‌توان عصر روشنگری را بدون پیش‌زمینه‌های تاریخی آن در نظر گرفت چرا که حتی از نقطه‌نظر تاریخ‌نگارانه آن ریشه در نهضت اومانیست‌های سده پانزدهم ایتالیا دارد و در انقلاب کپرنیکی که خود به گونه‌ای از پیش‌زمینه‌های دوران مدرنیته‌اند و نمودشان در رنسانس است؛ گرچه رنسانس بیشتر به کمال‌گرایی‌اش در هنرهای تصویری و تجسمی شناخته می‌شود اما دگرش‌های بزرگ علمی و فلسفی هم فارغ نیست. اومانیست‌ها محور بحث را بر خردگرایی بنا نهادند و از این طریق به کشف دوباره طبیعت و رابطه‌اش با انسان، شناخت خداوند از راه معرفت‌شناسی نائل آمدند. پیکو دلا میراندولا یکی از سردمداران اومانیسم ایتالیا می‌گفت: «بر تفکر انسان حد و مرزی نتوان شناخت و انسان با تکیه بر خردورزی تا بی‌نهایت می‌تواند برسد.» این نظریات بعدها در تفکر کانت «خردناب» لقب گرفت. بی‌شک نمونه بارز این خردگرایی ناب رنسانسی نیکولو ماکیاولی (1527-1469) است. نظریات او براساس بدبینی و شکاکیت عقلایی شکل می‌گیرد و مبنای فلسفه سیاست او است. این بدبینی نشان‌دهنده رویکرد ماکیاولی به عملگرایی (پراگماتیسم) در مقابله با ایده‌آلیسم متکلمانه و ذهنی‌گرایی صرف آن است.
جالب آنکه منتقد بزرگ ایتالیایی سده نوزدهم، فرانچسکو دسانکتیس (1888-1801) دو دهه بعد از پیروزی انقلاب ملی ایتالیا (1860) با توجه به وضع وخیم سیاسی،‌ اقتصادی و عقب‌ماندگی فرهنگی ایتالیا برای خروج از بن‌بست بوروکراتیسم، رشوه‌خواری و فساد، شهرستانی‌گری بازگشت به تفکر ماکیاولی و پراگماتیسم علمی گالیله‌ای را تنها آلترناتیو موجود می‌داند و در رساله‌اش در مورد پترارکا می‌گوید: «روم باستان به عظمت دست یازید چون فلسفه‌بافی ارزشی نداشت و رومی‌ها بیشتر عملگرا بودند همان‌طور که پویایی جامعه امروزی آمریکا مرهون عملگرایی است و نه ایده‌آلیسم و فلسفه‌گرایی.»
این بدبینی خردگرایانه آن‌طور که ماکیاولی در مقدمه کتاب شهریار خطاب به لورنتسوی شکوهمند می‌گوید ناشی از یک بررسی ژرف در اعمال و کردار دولتمداران در طول تاریخ است. او از این بررسی نه نتایج اخلاق‌گرایانه می‌گیرد و نه نیت پندآموزی دارد بلکه در واقع اولین کسی است که سیاست را براساس علم تحلیل می‌کند. از نظر ماکیاولی سیاست امری انتزاعی نیست بلکه یک «واقعیت محض» است که او سعی در تحلیل آن دارد. به عبارت دیگر سیاست را نه به عنوان یک «تئوری» بلکه یک «پراتیک» تلقی می‌کند. پس واژه «هنر سیاست» را در شیوه حکومتگری به کار می‌برد. هنر سیاست از دنیای باستان تا عصر خود ماکیاولی کاربرد داشته است و مقوله‌ای کاملاً جدا از اخلاق است و این متفاوت از تفکری است که تا آن زمان پنداشته می‌شد و سیاست را در بستگی تام به اخلاق می‌دانست. جدایی سیاست از اخلاق همان جنبه‌ای است که با واژه ماکیاولیسم شهرت یافته و معادل اعمال شیطانی و شریرانه تلقی می‌شود، درحالی که این نظر حاصل بازتاب رویدادهای سده شانزدهم ایتالیا است که طی آن تجاوز، جنایت، دروغ و بهتان به عنوان ابزارهای موفقیت شمرده می‌شد. البته در تفکر اومانیستی، فرد فراتر از هر قانون اخلاقی است و ماکیاولی فرزند عصر خویش بود. او اخلاق را در دولت و قوانین کشوری می‌دید و در مفاهیمی چون «مصلحت حکومت» و «عقل سلیم». بنابراین ماکیاولی اولین فردی است که «مفهوم دولت» (البته نه لزوماً «دولت بورژوایی» بلکه بیشتر آریستوکراسی فیزیوکراتیک) را تئوریزه می‌کند.
از نظر او دولت بیشتر یک ارگان برای فرمانروایی است تا اینکه در خدمت اکثریت مردم باشد. او بیشتر به هوشمندی و زیرکی فرمانروایان معتقد است تا به «روح قهرمانی ملت». دولت از نظر ماکیاولی بدون خدا نیست اما می‌تواند فاقد نفسانیات باشد. در مقدمه شهریار، او به لورنتسوی شکوهمند می‌گوید: «فرمانروا حکم کسی را دارد که از فراز کوه به دشت زیرین خود می‌نگرد، چرا که از بالا بهتر می‌توان پایین را که همان جایگاه مردم است نگریست و بد را از خوب تمییز داد. بنابراین ماکیاولی را می‌توان در زمره اولین «روشنگران» عصر رنسانسی به حساب آورد. اما از آنجا که بحث او بیشتر در مورد حکومتگری و حکومتگران است و افراد، رعایا محسوب می‌شوند نه شهروند دارای حقوق اجتماعی، طبیعی است که تفکرات و شیوه تحلیل‌های او مدنظر اغلب متفکران جامعه‌نگر سده هجدهم ـ فرانسوی و غیر ـ باشد.
بنابراین از نظر تاریخی متفکران ایتالیایی، سنگینی اومانیسم رنسانسی را روی شانه داشتند و نمی‌شد یک‌باره آن را بر زمین افکند، مخصوصاً‌ که آمیخته با کاتولیسم هم بود که همیشه در تفکر اجتماعی ایتالیا، تا به امروز هم وجود داشته است. حتی آنتونیو گرامشی مارکسیست، معتقد بود که ساختمان سوسیالیسم در ایتالیا نمی‌تواند بدون مشارکت نیروهای سیاسی کاتولیک عملی شود و در این ارتباط از تشکیل یک بلوک تاریخی میان کاتولیک‌ها و چپ‌ها (سوسیالیست‌، کمونیست) صحبت به میان می‌آورد.
دوران ضد اصلاحگری که به عصر درخشان رنسانس و جنبش اصلاحگری خاتمه داد باعث شد تا ایتالیا از تجددطلبی‌هایی که در کشورهایی نظیر فرانسه، انگلستان و آلمان در جریان بود به دور افتد و نتواند به قول دسانکتیس فکر تکثیر کند و جامعه‌ای پویا باشد. بنابراین گسترش گزینه‌های عصر روشنگری در سطح اروپا فرصت مناسبی بود تا ایتالیا بتواند از حصار جمود روستایی مآبانه خود خارج شود به ویژه آنکه هنوز فاقد استقلال و وحدت ملی نیز بود، در نتیجه خیلی از روشنفکران از نوکلاسیک تا رمانتیک به خاطر رسیدن به وحدت ملی خواسته یا ناخواسته به آرمان‌های روشنگرانه پیوستند تا بتوانند انگیزه‌های لازم را برای ایجاد یک جنبش ملی استقلال‌طلبی به وجود آورند که معنایش در وهله اول برقراری یک ارتباط ارگانیک میان روشنفکر آرمانخواه با مردم است و طبیعتاً ابزار نوینی می‌طلبد، چرا که روشنفکر اندیشمند مجبور بود مشکلات اجتماعی‌ای را که در بستر تاریخی قوام گرفته بودند به چالش بخواند و در نتیجه تفکراتی شکل گرفتند بر مبنای تاریخ‌نگاری نخبه‌گرایانه و سنت‌های به جا مانده از علم‌گرایی گالیله‌ای و مباحث حقوقی و قضایی.
اما عصر روشنگری در ایتالی، نطفه‌اش در مکتب آرکادیا (1760م) ریخته شد. آرکادیا در نیمه دوم سده هفدهم تاسیس شد و هدفش زدودن ابتذال از ادبیات دوران باروک بود و یافتن راه‌حل‌های نوینی در زمینه ادبیات. این مکتب گرچه نتوانست به دستاوردهای مهمی نائل آید، اما بار دیگر ثابت شد که که عنصر «خودجوشی» در آفرینش آثار ادبی جایگاه ویژه خود را دارد و نمی‌توان آن را در چارچوب قواعد مشخص آکادمیک جای داد اما از طرف دیگر توانست سهم عمده‌ای در به وجود آمدن تفکر «روشنگری» در سده هفدهم داشته باشد. در واقع عصر روشنگری در ایتالیا جانشین عصر آرکادیا می‌شود و نویسندگان آرکادیا در نیمه اول سده هجدهم از پیشکسوتان عصر ادبیات روشنگرانه در ایتالیا هستند.
البته تاثیر فرهنگ نوین فلسفی فرانسه بر آنان انکارناپذیر است و باعث می‌شود تا فرهنگ ایتالیا سعی در خارج شدن از پوسته تنگ بومی‌گرایی خود کند و افق‌های فرهنگی‌اش را به سوی دیگر کشورهای اروپا، مخصوصاً فرانسه و انگلستان بگشاید. یکی از ویژگی‌های «روشنگران» ایتالیا، توجه زیاد آنان به پراگماتیسم علمی است. اینان خود را از زمره منتقدان می‌دانند، دانشمندند و فیلسوف، اقتصاددان و علاقه‌مند به تعهد اجتماعی، یعنی آثارشان در خدمت مدنی‌کردن هرچه بیشتر جامعه است و به معضلات قضایی نگاه ویژه‌ای دارند. برخی از آنان چون پیترو ورری (1816-1741) درصدد ایجاد یک رابطه مستحکم بین روشنفکر و قدرت سیاسی برمی‌آیند، بنابراین جزء اولین کسانند که از اصلاحگری‌های ملکه اتریش ماری‌ترز دفاع می‌کنند. قابل ذکر است که در آن زمان قسمتی از شمال ایتالیا یعنی لومباردیا ونتو تحت سلطه اتریشی‌ها بود.
با این حال یادآوری این نکته ضروری است که روشنگران ایتالیایی بیشتر اصلاحگر بودند تا روشنگر مثل مدل فرانسوی آن. روشنگران ایتالیا به هیچ وجه جنبه‌های روشنگری فرانسه چون انکار خداوند، مادی گرایی و مساوات‌طلبی به سبک ژان ژاک روسو را دارا نبودند؛ مسلماً به خاطر کاتولیسم تاریخی که همیشه نقش تعیین‌کننده‌ای در فرهنگ ایتالیا داشته است.
نکته جالب اینکه در ایتالیا رویکرد به تفکرات نوین اغلب در دو قطب صورت می‌گرفته، یکی در شمال ایتالیا، در شهر میلان که در تاریخ مدرن آن سرزمین نماد پیشرفت اقتصادی فرهنگی است و دیگری در جنوب، در ناپل که نماد عقب‌ماندگی اقتصادی است، اما نه فرهنگی، و دقیقاً‌ در این دو قطب است که «روح روشنگرایی» بیتوته می‌کند، دانشنامه‌نویسی و خداشناسی بالا می‌گیرد و به موازات آن بحث درباره نیوتن، لایب نیتس، لاک، هیوم، متسکیو، مرکانتیلیسم فیزیوکراسی و روند همگون‌سازی شروع می‌گردد: رسالاتی در باب نیوتن نوشته می‌شود که مسلماً در جهت گسترش دید علم‌گرایی است و مشهورترین آن نیوتن‌گرایی برای اشراف‌زادگان (1737) از فرانچسکو آلگاروتی (1764-1712) است و مباحث دیگری در مورد اتحاد ایتالیا، اهداف مدنی، بهداشت عمومی که همه اینها باید از طریق خردگرایی و اصلاحگری انجام پذیر شوند.
عصر روشنگری در جنوب ایتالیا
برخلاف شمال، در جنوب زمینه‌های قبلی برای پیشرفت «روشنگری» در نسل گذشته آنجا وجود داشت، به ویژه در افکار فیلسوف ناپلی جان باتیستا ویکور (1744-1668) و دیگرانی چون پائولو ماتیا دوریا. زیرا تفکرات روشنگری اینان ریشه در تقابل با نهضت ضد اصلاحگری کلیسا داشت و اغلب بر موضوعاتی متمرکز بود که جنبه‌های اقتصادی و تربیتی داشت. رسالاتی درباره «تجارت و مکانیک» از آنتونیو جنووزی (1769-1713) و درباره متافیزیک نمونه‌هایی از آنند. او بر آگاهی و دانش و تعهد اجتماعی روشنفکر تکیه دارد که در محیط‌های آکنده از گفتمان‌های صرفاً‌ آکادمیک و دانش‌پرورانه آن زمان ماهیت انفجاری داشت. اندیشه او ملهم از تفکرات بیکن، لاک، منتسکیو، مندلیف و مورلی است. او در قلب یک اصلاحگر عقب‌ماندگی روستاها، اصحاب کلیسا، امتیازات ویژه اشراف و مشکلات مربوط به خشکسالی در سال 1764 و اوضاع کشاورزان را به نقد می‌کشد. جنووزی اقتصاد را عامل اصلی پیشرفت می‌داند و دارا بودن فرهنگ سرمایه‌گذاری برای جنوب و تقسیم تدریجی مالکیت را لازم می شمرد چرا که نوع اقتصاد انگلی هیات حاکمه را مانع اصلی پیشرفت اقتصادی می‌داند. او به نقش پوینده قشر روشنفکر و گسترش فرهنگ آموزش در روستا اهمیت زیادی می‌دهد.
روشنگران ایتالیایی چه در جنوب و چه در شمال توجه خاصی به اصلاحات در قوانین حکومتی، آموزش همگانی و اجباری به عنوان گام‌های اساسی در مدنی کردن خوشبختی جامعه تحت لوای قوانین و کشوری اصلاح شده تاکید داشتند و همچنین بر مبارزه با فئودالیسم. نسل دوم روشنگران ناپلی به بحث درباره برابری، فیزیوکراسی،‌ حکومت صالح، شفافیت فلسفی و مدنیت می‌پردازد، مباحثی که در پایان سده هجدهم بیانگر نفوذ ژاکوبینیسم در جنوب ایتالیا است.
روشنگران شمال ایتالیا
میلان مرکز اصلی شمال ایتالیا است به معنی پایتخت اقتصادی، فرهنگی با نقش تعیین‌کننده‌ای که تا به امروز هم دارا است. میلان زادگاه بسیاری از جنبش‌های فرهنگی ایتالیا در سده هجدهم و نوزدهم است. جنبش روشنگرانه و اصلاح‌طلبانه شمال ایتالیا برخلاف جنوب آن از رده‌های بالای حکومتی آغاز می‌شود، منتها از جنبه‌های استبدادی عاری نیست و بی‌هیچ‌گونه مشارکتی از جانب جامعه مدنی است. در واقع آغازگران آن ـ از آنجا که میلان زیر سلطه خاندان هابسبورگ بود ـ ملکه و پادشاه اتریش هستند و تحت لوای آنان است که روشنگری، کانالیزه و هدایت می‌شود. این اصلاحات بسیار محدود اما سازنده بود. شخصیت‌های برجسته روشنگری میلان پتر و ورری و چزاره بکاریا (94-1738) هستند. ورری موسس مجله کافه (1766-1764) و نماینده محفلی از روشنفکران است که ایده‌آلش آمریکا است، چون به قول آنان سرزمین بکری است که می‌توان آن را با انوار خردورزی تسخیر کرد. هدف اصلی این مجله ایجاد افکار عمومی و ارتباط میان سیاست و علم است.
ورری هم مانند جنووزی و بکاریا معتقد به پژوهش و عمل است. آنچه در مرکز توجه «روشنگرانی» چون ورری و بکاریا است اصلاحات در نظام قضایی است، خاصه در مورد زندان و شکنجه،‌ همچنین مسائل اقتصادی یعنی مرکانتیلیسم و آزادسازی در اقتصاد. ورری در این زمینه‌ها دو رساله مهم دارد:‌ نظریاتی درباره شکنجه (1768) و تاملاتی در اقتصاد سیاسی (1771). او در این رساله آخر به نقد فیزیوکراسی می‌پردازد و می‌نویسد: مقصود از تولید ایجاد جنس و کالا نیست بلکه ارزش و ثروت است.
موضوع مشترک میان «روشنگران» توجه به رفاه، بهداشت و خوشبختی همگانی است. او با الهام از متفکرانی چون هل وسیوس گندیلاک و روسو به بررسی مسئله سعادتمندی و فقدان سعادت می‌پردازد که به عقیده او از عدم تعادل بین امیال و امکان تحقق آن ناشی می‌شود. دانایی می‌تواند تا حدی امیال را مهار کند. سعادتمندی ریشه‌های فرهنگی دارد که با تکیه بر قوانین صحیح و رسم نیکو و گسترش شناخت می‌توان به آن رسید. ورری با نگاهی به نظر کانت درباره لذت و درد می‌گوید: من نمی‌گویم که درد فی نفسه خوب است بلکه نظرم این است که نیکی از بدی زاده می‌شود و فراوانی از سترونی، ثروت از فقر و بی‌عدالتی موجب بروز شجاعت و جسارت می‌شود و در نهایت اینکه درد محرک اصلی تمام گونه‌های بشری است و انسان بدون درد فرقی با حیوان بی‌آزار ندارد و موجود ابلهی است که کمی بعد از تولد ناپدید خواهد شد.
اصلاح‌گری کیفری چزاره بکاریا
بکاریا را ذهن درخشان روشنگری ایتالیا و اوج آن می‌شناسند. مباحث او بر محور قوانین قضایی و کیفری قرار دارد. او اعتقاد دارد صحت قوانین کیفری می‌تواند نقش عظیمی در ریشه‌یابی و حل معضلات اجتماعی داشته باشد به طوری که معتقد است نسبت تمدن یک سرزمین بستگی دارد به نسبت مدنیت در قوانین کیفری‌اش. بکاریا روشن‌بینانه ماهیت آشفتگی خودسری و بی‌عدالتی را در قوانین کیفری توصیف می‌کند.
می‌گوید: قوانین کیفری ایتالیا میان خود آشفته و ناهماهنگ هستند. این قوانین در طول زمان لایه‌بندی شده‌اند و مجریانش به خاطر بوروکراسی ناشی از آریستوکراتیسم دچار ذهنیت استبدادی هستند و استبداد آنان به خاطر زرپرستی و مقام‌شان است و نه آنطور که در اصل باید باشد؛ یعنی توانمندی قاضی‌های متخصص مستقل و بی‌طرف. این در بهترین حالات باعث می‌شود تا در قضاوت، جانبدارانه عمل کنند که آشفته‌بازاری به وجود می‌آورد و باعث می‌شود تا قانون برای همه یکسان نباشد و یا بدتر کار به انتقام‌جویی خودسرانه بکشد، قانون غیرانسانی شود و تساهل از میان برود. سه عامل مهم اساس اصلاحگری بکاریا هستند: برابری قضایی شهروندان، آزادی در چارچوب قانون و عدالت صوری حقوقی، زمانی عدالت و نه خودسری حاکم است که قوانین مثبت برخی درخواست‌ها را رعایت کنند، مقصود آن است که حقوق شهروندی، گویا، مشخص، منسجم، فراگیر و در هماهنگی کامل باشد. اگر وضعیت حقوقی بدین‌گونه باشد، مدیریت عدالت تنها هدفش دفاع از همزیستی مدنی خواهد بود، کیفر به ابزاری برای دفاع مدنی مبدل می‌شود و نه برای انتقام‌جویی عمومی که جایگزین انتقام‌جویی شخصی می‌شود یا عملی که جنایات را در پناه می‌گیرد. در واقع تز اصلی بکاریا این است: «بهتر است جنایت را پیشگیری کرد تا کیفر داد.»
عملکرد تهدیدآمیز و انصرافی کیفر همراه با عمل اصلاحگرانه قانونگذار با تعلیم و تربیت و تشویق به فضیلت انسانی قسمتی از طرح او برای این پیشگیری هستند. جنایت وقتی اتفاق می‌افتد که بی‌عدالتی و سرکوب اجتماعی وجود داشته باشد. اگر می‌خواهید از جنایت پیشگیری کنید، بگذارید روشن‌بینی با آزادی همراه شود. کیفر باید متناسب با آسیب‌های اجتماعی وارد آمده باشد. موضوع دیگری که بکاریا بر آن اصرار دارد، لغو حکم اعدام است. چرا که نه عادلانه است، نه موثر و نه حتی ضروری و تازه مرمت‌ناپذیر هم هست. شکنجه از اشتباهات قضایی ناشی می‌شود، چون بی گناهانی که تاب تحمل آن را ندارند، به عملی اعتراف می‌کنند که انجام نداده‌اند. درحالی که گناهکارانی که تاب تحمل آن را دارند، به هیچ اعترافی دست نمی‌زنند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات