* شما مدعی سبکی هستید که خودتان نام «رئالیسم خاتم» را بر آن نهادهاید. چه ضرورتی ایجاب میکرد که این کار را بکنید و چرا خاتم؟
** در حقیقت فکر اولیه «رئالیسم خاتم» وقتی حادث شد که به نظرم رسید باید آدمهای رمانم ایرانی باشند. پس باید پی میبردم به ویژگیهای انسان ایرانی. یکی از راههای این شناخت توجه به هنر ایرانی و به ویژه هنرهای تجسمی مثل معرق، مقرنس، خاتم و... بود. نقطه اشتراک هنر ایرانی تکهتکه بودن و کنار هم چفت شدن است.
اگر قبول داشته باشیم که هنر، تبلور روح و پنهانیترین زوایای وجود یعنی ناخودآگاه هنرمند به عنوان یکی از افراد جامعهای است که در آن زندگی میکند، خب، تا اینجا را داشته باشید. حالا چرا خاتم؟ برای اینکه خاتم از اجزای ناهمخوان مثل چوب، فلز، استخوان و رنگ به وجود میآید. لایهرویی خاتم لعابدار و جذاب است و لایه زیرین آن که از جلو چشم پنهان است بیلعاب، چسب خورده و بیرنگ است.
برگردیم به ویژگی فرهنگی خودمان ـ مردمان خوشمشرب و مهماننواز به ظاهر ـ اما به محض اینکه مهمان پا از خانهمان بیرون میگذارد نفس راحتی میکشیم. بهترین جای خانه و بهترین اطعمه و اشربه را برای مهمان کنار میگذاریم، نه به دلیل علاقه بلکه برای اینکه تا سرحد امکان تلاش کنیم که واقعیت خانه و سفرهمان را غیر از چیزی که هست جلوه دهیم. در کلام بسیار دموکرات و آزادیخواه هستیم اما در عمل هر کدام یک دیکتاتور تمام و کمال؛ صفتی که یکی از دلایل مهم عدم موفقیتمان در کارهای جمعی میشود. در کلام منتقد و مصلح هستیم اما در عمل درست برخلاف شعارهایمان رفتار میکنیم. در عین حال به ظاهر مدرن هستیم در باطن سنتی هستیم. همین است که میگویم از عناصر ناهمگون ساخته شدهایم.
بنابراین استفاده از «رئالیسم خاتم» نه برای ایجاد یک فرم و ساختار است بلکه برای رسیدن به آفرینش آدمهای داستان در یک الگوی شخصیتی و در یک فضای ایرانی است. با توجه به همین نکات بود که متوجه شدم در زمان نو ایرانی گفتوگویی درونی باید جای تکگویی درونی را بگیرد. و برای وارد کردن این گفتوگو در متن که به ظاهر نشدنی بود باز به سراغ زندگی اجتماعی خودمان رفتم و فرم عملی آن را پیدا کردم.
* نمونهای هم آیا میتوانید ارائه دهید؟
** نطفه «رئالیسم خاتم» در حقیقت در «سنج و صنوبر» شکل گرفت. شما در این رمان شاهد تزویر حاکم بر فضا و تأثیر مخرب آن را در آدمهای داستان هستید. در این رمان شما با قاتلهای معصوم و بیگناه مواجه میشوید. شما با قتلهای فیزیکی و روانی مواجه میشوید. بدون اینکه آب از آب تکان بخورد. مثل قتل روانی دختر غربتی به وسیله «جهان». قتل احساسی دایی اسد به وسیله مادرش. قتل عاطفی نرگس خاتون به وسیله شاه. قتل فیزیکی صنم به وسیله شازده بلبل دیوان. و قتل جنسیتی خیرالله به وسیله خانجون و قتل شخصیتی ملکی به وسیله مادرش.
و دردناکتر اینکه بیشتر این قتلها فاقد دلیل دشمنی است و بدتر آنکه اصلاً فهمیده نمیشوند چرا؟ چون در روال عادی زندگی و نتیجه رفتاری است که طبیعی جامعه رخ میدهد. و طبیعتاً در رمان بعدیام که به مرحله ویراستاری نهایی رسیده، صورت گستردهتر و پختهتری از «رئالیسم خاتم» وجود دارد.
* در «سنج و صنوبر» در حقیقت شما به گونهای منکر تشخیص و اراده فرد میشوید. آدمهای «سنج و صنوبر» به گونهای فاقد اراده کافی و ملعبه دست دیگران هستند.
** واقعیت این است که هر فرد خود کائناتی است که در یک جامعه سالم میتواند به تشخص فردی و یگانگی خود برسد. یک چنین انسانی خود را میشناسد، به روشنی میداند چه میخواهد و براساس اراده خود تصمیم میگیرد و عمل میکند. حالا به قانون احتمالات و قدرت تصادفات غیر قابل پیشبینی کاری نداریم. اما تحت تربیت یک جامعه سنتی استبدادی فرد به خودگمشدگی میرسد. چرا؟
برای اینکه از کودکی میآموزد که مطابق یک الگوی عام از پیش تعیین شده عمل و عکسالعمل نشان دهد. ملاک ارزشی در چنین جامعهای قضاوت اطرافیان براساس همان الگوی یگانه برای همه است. فردیت یگانه از همان کودکی در درون شخص دفن میگردد. غیر از این بازار تزویر و ریا رونق میگیرد. آموزش جنبه حفظ کردن و درس پس دادن به خود میگیرد و از شکل صحیح آن که گفتوگو و رسیدن به نتیجه قابل قبول و نهادینه کردن است در میآید و خلاصه در چنین جامعهای پیشانی ما نه به وسیله خودمان و یا در آسمان بلکه به دست اطرافیان نوشته میشود.
مثال سادهاش هم اینکه فرزندمان را مجبور میکنیم به اینکه مثلاً به جای علوم انسانی که مورد علاقهاش است، تجربی بخواند تا پزشک شود و اطرفیانمان بگویند بهبه. یا به جای بله گفتن به دختری که پسرمان دوست دارد، به خواستگاری دختری برویم که برای اطرافیان قابل قبول و رشکانگیز است. خلاصه اینکه هیچکس سرجای خودش نیست. در شطرنج هم اگر مهرهها را در خانه اشتباه بگذارید نتیجه بازی رقتانگیز میشود.
* اما در رمانتان به صراحت گفتهاید که تزویر راز ماندگاری ماست.
** کاملاً درست است. چون در حملات متعدد ما به جای مقابله که منجر به کشت و کشتارمان میشده از در تزویر وارد شدیم. ما به جای مبارزه رودررو به ظاهر تسلیم شدیم، با دشمن ساختیم و در درازمدت او را به شکل خود در میآوریم. یا به اعتباری او را در خود حل کردیم. اما اشکال این است که این تزویر رهاییبخش در وجودمان نهادینه شد. یعنی در زندگی با دوستان هم از همین روش استفاده کردیم. این همه عدم اعتماد به دیگران، این همه بدبینی، اینکه پشت هر ماجرایی به دنبال توطئه میگردیم، اینکه در مقابل میخندیم و حرفهای دوستانه میزنیم و در ذهن طناب دار میبافیم، از همین جا ناشی میشود.
بگذارید برایتان مثالی بزنم. این اتفاق را از پدرم شنیدم که از هوش و ذکاوت ایرانیها تعریف میکرد. روزی در تاریخ کاشان ثبت شده که صبح اهالی شهر در خیابان فریاد میزند «یا مرگ یا مصدق» و عصر همان روز، همان اهالی پتو پشت سگهای ولگرد انداختند و در خیابان رها کردند. به همین دلیل است که در این سرزمین به آمار صحیح نمیتوان دسترسی پیدا کرد. چون جواب نه بر اساس مصلحتاندیشی داده میشود. و همین است که زیر پای قدرت یک مرتبه هلفی خالی میشود.
به اعتقاد من این همراهی بسی وحشتناکتر از مقابله است. چون در یک جنگ شرافتمندانه تو با دشمن رودررویی اما در این شکل مزورانه دشمن تا اتاق خوابت هم رخنه میکند.
شاید یکی از دلایلی هم که گروه مخالفین شاه که از الگوهای غیر بومی تقلید کردند و جنگهای چریکی رو آوردند و موفق نشدند همین دلیل باشد. بیخود نیست که کباب غذای ملی ماست. با حوصله گوشت را هر چقدر هم سفت باشد در پیاز میخوابانیم تا وقتش، اما متاسفانه هنوز که هنوز است در مورد ویژگیهای قومی ما تحقیق و مطالعهای درخور نشده، تحقیقی که ما را به ما بشناساند.
* معمولاً برای خوب نوشتن توصیه به خواندن میشود. آیا شما هم چنین توصیهای دارید؟
** برای خوب نوشتن طبیعی است که خواندن بسیار موثر است، اما مساله خوب نوشتن یکی از ضرورتهاست. چون در درجه اول باید بدانیم درباره چه مقولهای میخواهیم بنویسیم. آیا اگر شما در نوشتن به تبحر کافی دست پیدا کردید، میتوانید مثلاً درباره فضا یا نسبیت یا تاریخ مذهب در اسکیموهای ساکن کرانه قطب بنویسید؟ مسلماًنه. اگر منظورتان از نوشتن رمان و داستاننویسی است طبیعتاً لازم است درباره موضوع نوشته، یعنی انسان شناخت کافی وجود داشته باشد. برای این تحقیق و آشنایی هم باید متوسل به هر دو راه شناخته شده در تحقیقات علمی شد؛ مطالعه آزمایشگاهی و کتابخانهای و مطالعه صحرایی.
منظورم از صحرایی، مطالعه بیرون از چهاردیواری آزمایشگاه و کتابخانه است؛ یعنی حداقل اقل شناخت خود. حال آنکه در روش تربیتی ما اولین قدم در نطفه خفه کردن فردیتمان است. به همین دلیل شما کم میبینید آدمهایی را که از خود صاحب جهانبینی مستقل باشند، بلکه اغلب ما حافظ و رواجدهنده جهانبینی دیگران هستیم. به همین دلیل است که میگویند ایرانیها دارای سطح فکر بالا و طرز فکر پایین هستند.
* منظورتان چیست؟
** ببینید، ما از همه چیز کمی اطلاع داریم. ماشینمان خراب میشود خودمان درست میکنیم. برق خانه عیب پبدا میکند، خودمان دست به کار میشویم. از سیاست صحبت میشود اظهار نظر میکنیم. درباره تعلیم و تربیت صاحب عقیده هستیم. از حافظ حرف به میان میآید ساکت نمیمانیم. اغلب هم نظریاتمان را به صورت حکمی خدشهناپذر صادر میکنیم. این میشود سطح فکر. ما آدمهای تکبعدی نیستیم و از هر تخصصی چیزکی میدانیم. اما طرز فکر این است که شما بتوانید برای حل یک مساله یا مشکل مجموعه آگاهییتان را به کار گیرید و با جمعآوری اطلاعات موجود و تحلیل آن به راهکار مناسبی دست پیدا کنید.
* نوشتن رمان «سنج و صنوبر» چقدر طول کشید؟
** ده سال. البته نه اینکه ده سال به طور مداوم روی آن کار کردم. چون در آن ده سال هم مادر چهار فرزند بودم، هم همسر بودم، هم کارمند اداره بودم و هم سرگرم دیدن و شنیدن و سفر و سر به این سوراخ کردن و تجربه آموختن. طبیعتاً اگر فقط به رمان پرداخته بودم خیلی زودتر تمام میشد ولی قطعاً این نمیشد و روزی برای چاپش اقدام کردم که متوجه شدم دیگر نمیتوانم حتی یک «واو» پس و پیش کنم. البته نه اینکه مدعی باشم رمان به حد اعلای قدرت و قوتش رسیده بود بلکه منظورم این است که من بیش از این قدرت نداشتم.
* موقع نوشتن چقدر به مخاطب فکر میکنید؟
** واقعیت این است که مکاشفهای که در متن رخ میدهد آنچنان لذتبخش است که جز آن لذت به هیچچیز و هیچکس فکر نمیکنم. اما بعد از آن است که دلم میخواهد دیگران را در این لذت شریک کنم. بنابراین در ویراستاریهای مکرر در مکرر متن اولیه است که خواننده روبرویم مینشیند. خواننده برایم مهم است، چون او هم با خواندن متن به کشفیاتی میرسد که مرا در لذتش سهیم میکند. این یک بدهبستان روحانی است. البته نظر خواننده با منتقد بسیار متفاوت است. در نقد اعلام حضور منتقد مخل است در حالی که در اعلام نظر خواننده تنها چیزی که مطرح است خود متن است. و باید اعتراف کنم که از خوانندگان «سنج و صنوبر» هم بسیار آموختم و هم سیراب شدم.
* میتوانید یک نمونه بیاورید؟
** یک سال پیش دخترم در دانشگاه فردوسی مشهد «برق» میخواند. در یک اردوی دانشجویی یکی از دخترها میگوید من برای همه ـ که حدود سی نفری میشدند ـ یک سورپرایز دارم که باید تا ساعت 5 بعدازظهر برایش صبر کنید. ساعت مقرر همه خواستار سورپرایزشان میشوند و دختر خانم نازنین یک آبکش خیار و چند کاسه گلسرخی سرکه وسط میگذارد و میگوید: «بخورید بیپیرای لامصب و به جون آفاق دعا کنید.»
دخترم از شدت هیجان به گریه میافتد و توضیح میدهد که مادرش نویسنده «سنج و صنوبر» است و رفاقتشان از همانجا شروع میشود. بعد از شنیدن آن، بر آبکش خیار و کاسه گلسرخی سرکه من لذتی اضافه شد؛ لذتی که با لذت متن برابری میکند. در سفری به مشهد او را دیدم. دختری که مسالههای ریاضی را در پناه موسیقی شوپن حل میکند. دختری مستقل و آگاه به خود؛ دختری که به تنهایی خودش را حرس کرده و چه زیبا. محبت بینمان از رنگ محبت مادر و فرزندی است. از این فرزندان در شهرهای مختلف دارم. به نظر شما این لذت کمی است؟
* قبول دارم یکی از تاثیرگذارترین شخصیتها در «سنج و صنوبر» آفاق است؛ زنی عصیانگر، جستوجوگر... و ناآرام. تا چه حد شما آفاق را زندگی کردهاید؟
زندگی آفاق در حقیقت یکی از صدها سرگذشتی است که میتوانست مال من باشد. با توجه به این نکته که در حقیقت این سرگذشت آفاق نیست که باشکوه و ارزشمنداست بلکه شکوه آفاق در این نکته است که او در گذر از معبر زندگی به سرچشمه حیات دست یافت؛ آن هم بیادعا و شاید به گونهایی غیر قابل درک و بیان. شوق آفاق در حقیقت ناشی از نوشیدن از سرچشمه هستی است.
به نظرم میرسد که او یک جهان وطن است. نه، یک کهکشان وطن. همین طور یک مادر به معنی عام کلمه؛ مادر هر کودکی، مادر تمام دنیا. آفاق توانست خودش را از هر تعصبی خالی کند. توانست بندی نباشد، و به اعتباری به گوهر انسانی دست یافت. این را از روش و منش او حدس میزنم؛ از انتخاب اخلاق انسانیاش نه اخلاق حقنه شده. زن آزادی که توانست قانون زیستن را کشف کند. زن آزادی که هم عشق را میشناسد، هم وفادرای را اما در ضمن بیناست و از خودفریبی حذر میکند. به گمانم آفاق یک مولوی زن است؛ یک زنی بیادعا که تمام هدف زندگیاش در شوری عاشقانه به هستی خلاصه میشود. شاید آفاق درک من از هستی باشد، شاید هم نهایت آرزویم.
* در مقابل شخصیت قوی آفاق، «ملکی» قرار دارد. اصلا چرا آفاق باید عاشق آدمی با این همه انفعال باشد؟
** یادمان باشد که مادر آفاق بر عکس مادر ملکی زن چندان قوی و مقتدری نبود. آفاق کودکی نسبتا آزادتری داشت و بعد از رفتن او، آنها در دو فضای کاملا متفاوت رشد یافتند. آفاق به جبر، افسار زندگی خودش را به دست گرفت، در حالی که ملکی تا میانسالی در سیطره استبداد مادر بود. وگرنه فکر نمیکنم در کار عشق دست کمی از آفاق داشته باشد.
یادتان بیفتد به قالی دستباف ملکی که نقش دیدار آفاق و ملکی است روی سیل بند دلخواست. آفاق رو به بیابان دارد و ملکی رو به دلخواست. شاید این تنها تصویری است که ملکی از گذشته خود انتخاب کرده تا بقیه گذشته را جارو کند و زیر فرش این تصویر از یاد و حافظه بروبد. شاید هم ملکی آفاق دفرمه شده باشد؛ آفاقی که تحت فشار از ریخت طبیعی افتاده.
* رمان جدید شما در چه محیطی میگذرد؟ آیا باز هم شاهد تعدد شخصیتها خواهیم بود؟
** نه. برای اینکه فکری که در زیر لایه این رمان خوابیده، چنین ضرورتی را ایجاب نمیکرده. شلوغی و تعدد شخصیت در این رمان به گونهای دیگر است.
* اگر درست شنیده باشم، «کژمیر» عنوان رمان جدید شماست. «کژمیر» یعنی چه، و از کجا آمده؟
** شاید بتوان گفت که در جهان همه چیز موجود است. کار ما این است که با تقویت و پرورش حواسمان و توجه به محیط اطراف، آنها را کشف کنیم. قرنها بود که میوهها میرسیدند و از درخت میافتادند و کسی به این افتادن دقت نمیکرد، تا نیوتن. هنر نیوتن دقت در دیدن بود. کژمیر هم ترکیبی از دو کلمه است که بیرون از ذهن من وجود داشت و من فقط آن را کشف کردم. «کژ» به معنی نادرست، فاسد، ناراست؛ «میر» معانی متعددی دارد از جمله امر به مردن. یعنی قتلی اتفاق افتاده بدون اینکه قاتلی وجود داشته باشد.
* بنابراین نقش احساس را در به وجود آمدن و آفریش یک اثر هنری چقدر قبول دارید؟
** اگر منظورتان حساسیت حواس است به آن بسیار معتقدم. اما اگر صحبت برخورد احساسی و رمانتیک است طبیعی است که اینگونه برخورد سبب میشود که نتوانیم با تعقل و تحلیل به درون موضوع رسوخ کنیم.
* اما رمان شما که سرشار از احساس و عواطف انسانی است؟
** این احساس و عواطفی که شما در «سنج و صنوبر» میبینید بر میگردد به واقعیت انسان در سیطره هستی. درگیر کردن حواس و عواطف است با مفهوم فقط یکبار زیستن در جهان. «آفاق» به این درک رسیده که تنها یکبار امکان زیستن را در این کره خاکی دارد. بنابراین با تقویت حواس و عواطف سعی میکند از این امکان بیشترین بهره را ببرد.
* برای نوشتن به نظرشما چه ابزارهایی لازم است؟
** ببینید، به نظرم هر آدمی برای کسب بیشترین بهره از هستی در درجه اول باید این هستی را بشناسد و درجه دوم خودش را تا بتواند در یک همراهی درست از لذت حضور بهره ببرد. یکی از نتایج شناخت خود کشف استعدادهای فردی است. خب یکی در موسیقی، یکی در تجارت، یکی در مدیریت، یکی در قضاوت، یکی در سیاست... همینطور بگیر و برو تا هنر نوشتن. خب حالا قضاوت را در نظر بگیرید. کسی که میخواهد برکرسی قضاوت بنشیند غیر از این استعداد نیاز قطعی دارد تا به ابزار کارش که قوانین موجود در جامعهای است که در آن زندگی میکند واقف باشد.
لازمه تلاش برای این وقوف البته دوست داشتن است. شما وقتی کاری را دوست ندارید یا از آن بدتان میآید سمبل کاری میکنید و به قولی دل نمیدهید و طبیعی است که به شناخت عمیق و مرتبه دانایی و تسلط نمیرسید. حالا از آنجا که وسیله کار داستان سرا انسان است، بنابراین داستانگو هم مثل صاحبان بقیه حرفهها باید وسیله کارش را هم دوست داشته باشد و هم بشناسد. طبیعی است که هر چه این علاقه و شناخت بیشتر باشد ثمره کار بهتر از آب در میآید.
نکته دیگری که در مقوله شناخت از خود جا میگیرد قدرت بازکردن درهای ناخودآگاه است. ببینید علت بسیاری از معلولها آنجا است. به نظرم نویسنده با نوشتن به کشف کائنات درون خود میرسد و در حقیقت خواننده را در لذت این کشف شریک میکند. همین دست و دل بازی است که نویسنده را محبوب میکند.
* در ناخودآگاه چیزی وجود دارد یا به وجودش میآورید؟
** به نظرم ناخودآگاه شبیه بایگانی عظیمی است که تمام گذشته شخصی، قومی، فرهنگی، تاریخی و ژنتیکی فرد در آن مجموع شده است. جواب بسیاری از چراها و علت پنهان همه معلولهای ظاهری آنجاست. نویسنده حتی اگر ننویسد باید از سرگذشت آدمهای داستانش اطلاع دقیق داشته باشد. این اطلاع به نویسنده این امکان را میدهد با کنش و واکنش آدمهای داستانش را به درستی ترسیم کند. به همین دلیل ناخودآگاه گنجینه بیبدیلی است که باید کلید راهیافت به آن را پیدا کرد. کشف از همین راهیافت حادث میشود و هنر تجلی پیدا میکند.
* شما در دیماه 84 داور بخش رمان بنیاد گلشیری بودید و در دو سال قبل از آن کتابتان برنده جایره اصفهان شد. به نظرتان داوری کردن سختتر است یا مورد داوری قرار گرفتن؟
** یکی از تمرینات روزمرهام ابا از داوری کردن است. اما چرا قبول کردم؟ در درجه اول به دلیل احترامی که برای خانم فرزانه طاهری قائلم و دوم اینکه بالاخره باید برای یکبار هم که شده مزهاش را میچشیدم؛ هم مزه زهرماری داوری کردن و هم مزه شیرین جایزه دادن را. برای یکبار در تمام عمرم بس بود. کار شاقی است، شاقتر از نوشتن یک رمان چهارصد صفحهای. معنی عرقریزان روح را آنجا فهمیدم.
* در رمانتان هم این عدم تمایل به داوری و حکم صادر کردن وجود دارد، چرا؟
** برای داوری درست، میبایست موضوع را از تمام جنبهها بررسی کرد. امکان این بررسی وجود ندارد، چون هم وقتگیر است و هم دسترسی به منابع آسان نیست. به همین دلیل از خیرش گذشتم. حالا چرا به اینجا رسیدم: حکایت از این قرار است که در زندگیام شاهد بودهام که افرادی به دلیل داوری غیر مسئولانه مردهاند. منظور مرگ فیزیکی نیست بلکه مرگ روانی است. خب، برای یک عده ادبیات ارجحیت تام و تمام دارد، برای یک عده چیزهای دیگر. اما اگر شما ارجحیت تام و تمام را به انسان بدهید باید بدانید قضاوت شما در شخصی که اثرش مورد قضاوت قرار گرفته چه عواقبی میتواند به جا بگذارد. خوشبختانه من جزو پوستکلفتها هستم، از نسل کرگدنها وگرنه الان در خدمتتان نبودم.
* ما در جامعهای هستیم که جنبشهای اجتماعی زنان و فمینیسم یکی از دغدغههای زنان است. شما در کجای این حرکت قرار دارید؟
** اگر قبول کنیم که زن و مرد انسان هستند و مکمل هم، قبول خواهیم کرد که ضعف و ناتوانی هر کدام بر سرنوشت دیگری اثر سوء خواهد گذاشت. به همین دلیل همان قدر که مخالف مردسالاری هستم با زنسالاری هم میانهای ندارم. اما در فرایند رسیدن به تساوی، طبیعی است که تندروییهایی هم صورت بگیرد که در کوتاهمدت قابل درک است.
من به اصل برابری معتقدم، اصل حرمت به انسان، صرفنظر از اینکه مرد باشد یا زن. به همین دلیل فکر میکنم به جای ایستادن در مقابل مردان باید کنارشان ایستاد. به همین دلیل، به همراهی برای رسیدن به برابری، تمایل دارم نه به مقابله.
* در جامعه ما اغلب متنها، نمادی واقعی از زندگی نویسندگان ما نیستند، علت را در چه میبینید؟
** ندیدن، نشنیدن، مشغله هستی را نداشتن، دست نیافتن به تفکر مستقل، در دامن تزویر رشد کردن، عادت به داشتن زندگی چندگانه، اجبار به استفاده از ماسک مقبول جامعه و خیلی چیزهای دیگر.
به هر حال یادمان باشد که نویسنده این جامعه که از کره دیگری نمیآید. او هم مثل بقیه در این سرزمین زندگی کرده و تحت تربیت مرسوم این کشور رشد یافته.