سیدمسعود نوربخش
یکپارچگی و همبستگی ملی با مولفههای متعددی مرتبط است که به ویژه فرهنگ و عناصر تشکیلدهنده آن مورد نظر خاص محققان و پژوهشگران بوده است. به نظر برخی، فرهنگ مشترک در یک جامعه گرچه عامل تعیینکنندهای در روند انسجام ملی و همبستگی ملی است اما شرط کافی برای تحقق این نیست بلکه پای نهادها و ارگانیهایی چون رسانهها، آموزش و پرورش، آیینها و مراسم مذهبی و... نیز به میان میآید و به ما نشان میدهد که همبستگی و وفاق در زندگیهای مشترک و تعاملی به وجود میآید.
در این نوشتار به جایگاه عناصر فرهنگی در شکلگیری انسجام و همبستگی اجتماعی از منظر برخی اندیشمندان و نیز مطالعات انجام شده جامعهشناسان پرداخته شده است:
نخستین احسان ما در حق یکدیگر، عضویت در نوعی جامعه انسانی است؛ این عبارت از مایکل چالرز نظریهپرداز سیاسی است. ادوارد شیلر هم مینویسد عضویت در جامعه سیاسی نیاز طبیعی انسان است؛ اما سوال این است کدام جامعه انسانی؟ کدام جامعه سیاسی؟ امروزه که ما هرچه بیشتر و بیشرت سخن درباره نهادهای فراملی، فرهنگهای بینابینی، فروپاشی کشورها همچون شوروی سابق، یوگسلاوی و چکسلواکی دوران جنگ سرد، خردهفرهنگها و زیر ملیتها، چند فرهنگگرایی و در همآمیزی جهانی میشنویم غامض بودن این سوال بیش از پیش برایمان آشکار میگردد.
شناسایی حد و مرزهای جامعه دشوار است و این موضوع قاعدتا در ما نسبت به شیوه کار مرسوم در علوم اجتماعی که دولت ملی را واحد بنیادی تحلیل میگیرد تردید بر میانگیزد. جان آگپنو از مارکس، دورکیم، و وبر انتقاد میکند و همه آنها را ملیگرایان پایبند به روششناسی میداند که جملگی مرزهای کشوری را هم گسترده با مرزهای "جامعه" یا "اقتصاد" میدانند چرا که خودبه مطالعه آنها علاقهمند بودند.
با این وجود خطای نظریه اجتماعی کلاسیک در آن نبود که دولت ملی را واحد بنیادی تحلیل میدانست بلکه در ناکامیاش در پرداختن به آن به منزله بر ساختی اجتماعی و تاریخی پر مسأله نهفته بود. در شناسایی دولت ملی به منزله گونه اجتماعی غالب انسانها در جهان در دویست سال گذشته هیچ خطایی به چشم نمیخورد. بنابراین میشود پرسید که نقش فرهنگ در برقراری عضویت اجتماعی چیست؟ در پاسخ باید تاکید داشت به طور مشخص به مفهوم دولت ملی معطوف است که البته و صد البته از زیر ساختهای فکری و ذهنیت فرهنگی شهروندان ریشه میگیرد.
جوامع انسانی در گذشت زمان دوام پیدا کردهاند و با استفاده از مکانیسمهای متعددی از یکپارچهسازی، انسجام و همگرایی خود را حفظ کردهاند. یکپارچگی سرزمینی از رهگذر همجواری افراد با یکدیگر و تعلق آنها به مکانی مشترک، مردم را در کنار هم نگه داشته است. خویشاوندی عامل عمده دیگری برای یکپارچگی است. حرام بودن ازدواج با محارم گاهی به عنوان مکانیسم یکپارچهسازی توصیف میشود چرا که افراد را واداشته است تا غریزه جنسی خود را در خارج از خانواده اطفاء کنند و در نتیجه با گروههای دیگری از مردم پیوندهای جنسی، زناشویی، اقتصادی ـ سیاسی و عاطفی برقرار کنند که خود باعث میشود پتانسیلستیز و درگیری کاهش یابد.
در یکپارچگی سیاسی، مردمی ممکن است از نظر سرزمینی یا به لحاظ فرهنگی از هم جدا باشند تحت حاکمیت دولتی مرکزی گردهم میآیند. هنگامی که یک رژیم سیاسی مردم را هم از رهگذر ایجاد تشکیلات قضایی، مکانیسمهای اخذ مالیات و کانونی برای تبعیت سیاسی و هم با تشکیل از شهروندان یکپارچه میسازد ممکن است این یکپارچگی از نیرومندی ویژهای برخوردار باشد.
شرکت همگانی در تجربهای مشترک مثلا در جنگ میتواند موجبات ایجاد نهادهای اجتماعی و خاطرات فرهنگی همچون انجمنهای سربازان قدیمی و کارآزموده را فراهم آورد که حتی در دوران صلح هم تشکلهای نیرومند وحدتبخش محسوب میشوند. هنگامی یک حاکمیت سیاسی بر مبنای سیاستهای جمهوری سازماندهی خواهد شد که حاکمیت مردم را دست کم در مقام نظریه پذیرفته است. در چنین حاکمیتی نهادهای نمایندگی تاسیس میشود و عضویت در جامعه بر مبنای شهروندی سازماندهی میشود. شهروندی هم احساس همبستگی با دولت ملی را موجب میشود و هم به انتظاراتی از دولت ملی دامن میزند که قویا به یکپارچگی کمک میکند.
و سرانجام زبان، نمادها، آیینگزاریها، سرگذشتهای جمعی و در یک کلام فرهنگ، موجب گرد آمدن آحاد مردم و خانواههایی با موقعیتها و پیشینههای متفاوت در یک جمع مشترک میشود که ممکن است مردم قویا با آن احساس همبستگی کنند، مذاهب سازمان یافته غالبا مهمترین و شایعترین نمادها و سرگذشتها را میآفرینند و گاهی کانونی متعالی برای تبعیت و وفاداری به وجود میآورند که حاکمیت دولت ملی را تهدید میکند. در مقابل ممکن است نیرومندترین نمادها، بخشی از وجود یک مذهب و مرام دولتی باشد؛ یا به شکل و نوعی خودپرستی ملی (که نمود افراطی آن آلمان نازی است) یا در قالب مجموعهای از اصول اخلاقی که از دولت فراتر میرود و آن را پایبند به پاسخگویی میکند دریابد.
فرهنگ به گونهای ناسازنما هم شفافترین و هم مسالهسازترین نیرو برای همبستگی و یکپارچگی اجتماعی است. شفافترین است چرا که دولت ملی مدرن به طور خود آگاه از زبان، آموزش رسمی، آیینگزاریهای جمعی و رسانههای گروهی برای یکپارچهسازی شهروندان و تضمین تبعیت و وفاداری آنها استفاده میکند.
این که جوامعه انسانی را میتوان و باید با استفاده از نمادها، فرهنگ و آموزش مشترک یکپارجه کرد مدت مدیدی است کهدر مظرینه سیاسی و اجتماعی یک اصل و باور بنیادی بوده است. نخبگان ما گزیده در کاخ دولت و مقامات رسمی به طور خودآگاه فرهنگ را به منزله ابزاری برای بیکپارچگی ملی به کا رگرفتهاند. اما فرهنگ مسترک نه تنها و شرط کافی وحدت و یکپارچگی است. حتی ممکن است شرط ضروری هم نباشد که دراین صورت نقش آن در یکپارچه سازی چه بسا که مشکل آفرین باشد.
برای مثال کشور سوییس را در نظر بگیرید، واحدهای کشوری آن عمیقا محلی گرا هستند و مردمش به چهر گروه عمده زبانی تقسیم میشوند. با این همه این کشو ردوام پیدا دره است. سوییس در بین ملت خودکمترین سرمایهگذاری عاطفی را کرده است. ایتالیا با روابط شخصی ارباب رجوعی بین دولت مرکزی و شخصیتهای نامدار محلی درغیاب اسطوره قوی ملی یا فرهنگ ملی به معیار یکپارچگی دستیافته است. در سال 1860 یعنی آن هنگام که ایتالیا ملت سیاسی متحد شد کمتر از سه درصد جمعیت آن در زندیگ روزمره به زبان ایتالیایی سخن میگفتند. ماهیت و کیفیت احاس تعلق به ملیت و جامعهای به جامعه دیگر به نحوی شگفتانگیز تفاوت میکند.
بیشتر جامعه شناسان و تاریخدانان فرهنگ را مکانیسم کانونی اتحاد و یکپارچگی جوامع ملی نمیدانند. برای مثال یکی از فرهیختگان چین جدید مینویسداز سال 1949 در فرهنگ بومی روستاها زیر نفوذ فرهنگ علی حزب کمونیست در آمدند اما بزرگترین دستاوردها در زمینه یکپارچگی فرهنگی نه در غوطهور شدن در تبلیغات ایدئولوژیک سالهای بعد ازشروع حاکمیت مائو بلکه در خلال اولین اصلاحات ارضی ملی و اقدامات اشتراکی سازی اولیه در دهه 1950 حاصل شد.
به همین منوال ادوارد شیلز متذکر میگردد در وحدت بخشیدن تودهها وهدایت آنها به سوی جامعه مدرن، مسئولیت اصلی بر دوش یکپارچه سازی اقتصادی و سیاسی بوده است نه نیروهای فرهنگی، فرهنگ، که مجموعهای است از نمادهای فراگیر، باورها و شیوههای تفکر با الگوهای مشخص حتی اگر در چارچوب تعاریف خود آن فرهنگ یکدست و منسچم هم باشد لزوما در سطح کنش اجتماعی وحدت بوجود نمیآورد.
دلیلی وجود ندارد که یکپارچگی فرهنگی ـ اجتماعی را برنظم سیاسی یا هماهنگی اجتماعی به منزله عناصری ازیکپارچگی اجتماعی مرجع بدانیم. شاید بهتر باشد نگوییم که نیروهای متعددی وجود دارند که به انسجام جامعه کمک میکنند بلکه بگوییم راههای مختلفی برای یکپارچه شدن جامعه وجود دارد. جامعه ممکن است به طرزی منسجم دارای هماهنگی باشد. به این معنی که افراد دارای نفشها، علائق و اررشهای متفاوت از رهگذر مکانیسمهای متعدد رسمی و غیر رسمی به گونهای هدایت و مدیریت میشوند که با هم درمیان کنش مسالمت آمیز بسر میبرند.
و بالاخره جامعه ممکن است جماعتی منسجم باشد که به مجموعه مشترکی از باورها و ارزشها وفادار است. همه اینها راهها و روشها متکی بر سطحی از درک فرهنگی و ابزارهای ارتباطی مشترکند اما در این میان سامان سیاسی به طور چشمگیری بر استفاده از سازماندهی و قهر، هماهنگی اجتماعی بر بازار، مبادله و میان کنش رودررو و جماعت وحدت یافته در بستر اجتماعی ـ فرهنگی بر روابط اجتماعی معطوف به سیرههای فرهنگی، نقشها و نمادهای مشترک تکیه دارند.
همه آنچه که گفتیم اگر تصدیق شود باز هم این مطلب صحیح مینماید که دولت ملی را نمیتوان بدون توجه به دستاوردی که تا اندازهای در یکسان سازی فرهنگی کسب میکند درک یا حتی تعریف کرد.
اگر ما در این باره سوال نکنیم که جه نیرویی جامعه را یکپارچه میسازد، بلکه سوال خود را اینگونه طرح کنیم که چه چیزی حدو مرزهای جامعهای را که افراد در قالب آن یکپارچه شدهاند تعریف میکند یا آن را متمایز میسازد، آنگاه توجه به ویژگیهای فرهنگی ضروروی مینماید آخبل گوپتا مینویسد: ملیگرایی به طور مشخص صورت فرهنگی مدرنی است که میکوشد تا نوع جدیدی از فرا روایتگری مکانی واسطوره مآیانه ایجاد کند، و توجه به همین ویژگی باز شناساننده است که نشان میدهد او هم مانند بسیاری دیگر برای درک مفهوم و معنی ملیگرایی و دولت ملی به نظریه روایتگری یا ادبیاتی نظر میکند.
همه جوامع، ادبیات گرایا به عبارت دیگر افسانه پردازند. همانند سازی شخصی با هر نوع گروهبندی مردمی ورای آنهایی که فرد در زندگی روزمره خود با آنها مواجهه رودررو دارد (و شاید حتی با همانها هم) منوط به جهشی تخیلی است. سرنخهای فرهنگی میتواند مرم را در مسیر یکسانسازی خود با هم مذهبان، همساکنان یک سرزمین، هم پیشان ویا با هم شهروندان یک دولت ملی یا با خویشان و بستگان یک فامیل و یا با برادران و خواهران یک گروه هم نژاد هدایت کند.
هر کدام از این همانند سازیها آن گونه که بندیت آندرسون مظرح میکند بخشی از فرآیند ایجاد جامعهای پرورش یافته در تخیل است. مفهومی از جمعی بودن با برخی ویژگیهای اجتماعی قابل مشاهده وعینی پیوندخورده است. اما کدام مفهوم؟ کمکی که تخیل میکند آن است که این یک یا آن یک (و گاهی چند تا) از این گروهبندیهای ممکن ار به فرد به عنوان مبنایی برای هویت شخصی و ایجاد تبعیتها و وفاداریهای فراخانوادگی (جمعی و اجتماعی) عرضه میکند.