لطفالله آجدانی
در گستره تحولات نسبی فکری و سیاسی نوگرایانه و اصلاحطلبانه به وجود آمده در میان گروههایی از علمای دینی و روحانیان عصر مشروطیت ایران(1)، اندیشهها و تمایلات اصلاحطلبی دینی، بخش مهمی از اندیشهها و تمایلات نوگرایانه و اصلاحطلبانهای بود که با درجات متفاوتی، گروهی از علما و روحانیون را در بر گرفته بود.
شیخ هادی نجمآبادی، علامه محمدحسین نائینی، ملاعبدالرسول کاشانی و بویژه حاج شیخاسدالله ممقانی را میتوان مهمترین و برجستهترین نمایندگان آن گروه از علما و روحانیانی دانست که به طور نسبی با برخورداری از بیشترین زمینه برای اصلاحطلبی دینی، از خود علاقه و تلاش فراوانی را برای نوگرایی و اصلاحطلبی دینی نشان دادند.
نجمآبادی که در نتیجه دیدگاهها و مواضع اصلاحطلبی دینی خود سخت مورد حمله و دشمنی برخی از هم سلکان خود قرار داشت و حتی تکفیر گردید، از آن گروه از علمای دینی که در برابر منتقدان خود و دگراندیشان به جای آنکه اندیشه را با اندیشه پاسخ بگویند، با استفاده از شیوهها و ابزارهای خشونتآمیزی که لباس مشروعیت دینی بر تن آنها انتقاد کرد که: «اگر کسی حرف حقی زند و بخواهد از خواب غفلت بیدارت نماید و متنبهت سازد، چون مخالف هوی و وهمت باشد تکفیرش میکنی و در صدد ایذاء و قتلش بر میآیی و حکم به نفی بلدش مینمایی.»(2)
نجمآبادی در موضع یک مجتهد دینی از بیصلاحیتی گروهی از روحانیون انتقاد کرده و از مناسبات و روابط دوسویه آنان با گروهی از مردم با هدف سودجویی متقابل پرده برمیدارد. وی معتقد است اینکه گروههایی از مردم از آن گروه از علمایی که به دیده نجمآبادی دیننمای بیدین و شیاطین انسیه هستند، پیروی میکنند و آنها را هادی و مرشد خود میدانند، نه از روی ایمان به حقانیت دینداری آنان است و نه از غفلت و جهل به دیننمایی آنان. بلکه به رغم آگاهی به واقعیت دیننمایی آنان، با پردهپوشی و پنهان نگاه داشتن واقعیت، هدف سوءاستفاده و بهرهمندی از کسانی را تعقیب میکنند که خود نیز در این توافق دو جانبه به آنان بهره میرسانند. البته نجمآبادی میان انگیزههای پیروی این گروه از عوامل اهل تدلیس و تلبیس با سایر عوام از غیر اهل تدلیس و تلبیس تفاوت قائل است. نوشته او در این باره چنین است: «شخص بیدین تا به لباس اهل دین و زهد و تقوی در نیاید نمیتواند مردم را اغواء و از حق خود برگرداند. پس شیاطین انسیه همین اشخاص هستند که با خدا راهی ندارند و در لباس سالکین راه حقند و مردم ایشان را هادی و مرشد میدانند نه از روی جهل و نادانی و ناشناسی، بلکه از روی مسامحه و بیمبالاتی، بلکه غالبا میفهمند و میدانند که این اشخاص هواپرستند، ...با وجود این به جهت اغراض نفسانیه خود متابعت و انقیاد مینمایند و ایشان از اینان بهره میبرند و اینان از ایشان… اگر این گفتوگو را در نزد بعضی از عوام از اهل تدلیس و تلبیس بنمایی فریاد میکند که کافر شدی، هر کس به کفش عامل بیاحترامی نماید به خودش نموده و هر کس به عالم بیاحترامی نماید بیاحترامی به منوب او نموده، پس بیاحترامی به خدا و پیغمبر شده.»(3)
علامه محمد حسینی نائینی، یکی دیگر از علمای نوگرا و اصلاحطلب است که در بخشهای از رساله مهم و مشهورش «تنبیهالامه و تنزیه المله» به شیوهای روشن و تقسیمبندی استبداد به دو شعبه استبداد سیاسی و استبداد دینی، علما و رهبران مذهبی در ایران را به دو گروه اصلی علمای حقیقی و علمای سوء که به دیده نائینی علمای سوء همان نمایندگان شعبه استبداد دینی و متحدان و همکاری شعبه استبداد سیاسی هستند، تقسیم کرده است. از دیدگاه نائینی شعبه استبداد دینی که گردانندگان و بازیگران آن علمای سوء هستند بسیار خطرناکتر و زیانبارتر از استبداد سیاسی و ریشهکن کردن آن نیز بسیار دشوارتر از برانداختن استبداد سیاسی است.(4) نائینی اساس تلقی خود در این باره را بر شالوده رفتارشناسی علمای استبدادگرا از یک سو و توده اجتماعی از سوی دیگر قرار داده است. از دیدگاه وی در حالی که علمای استبدادگر علاقه و تصمیم ندارند تا از گفتار و رفتار استبدادگرانه خود اجتناب ورزند، مردمی نیز وجود دارند که در نتیجه ناآگاهی، قادر به تفکیک میان علمای حقیقی و علمای سوء که نائینی آنان را دزدان مذهب نامیده است، نیستند. از این رو تا هنگامی که این روند تداوم داشته باشد راهحلی برای ریشهکن کردن استبداد دینی وجود نخواهد داشت. اما نائینی در ادامه توضیح میدهد که ریشهکن کردن استبداد دینی را ناممکن نمیداند و معتقد است چون استبداد دینی را ناممکن نمیداند و معتقد است چون استبداد سیاسی را نیز نمیتوان همواره «لباس مشروعیتش» پوشانید و اتخاد و همکاری علمای دینی استبدادگرا با استبداد سیاسی نمیتواند همواره «اعانت بر حفظ دین» محسوب و معرفی شود، بنابراین و با توجه به پیدایش و رشد تدریجی آگاهی عمومی در میان مردم میتوان انتظار داشت که سرانجام، هم استبداد دینی و هم استبداد سیاسی و هم اتحاد و همکاری میان آن دو در جامعه پایان یابد.
ملاعبدالرسول کاشانی، یکی دیگر از علمای برجسته اصلاحطلب دینی در عرصه قاجاریه و مشروطیت است که در رسالهای به نام «رساله انصافیه» آگاهیهایی را درباره لزوم اصلاحات دینی و چگونگی آن در جامعه، ارائه داده است. کاشانی معتقد است که اگر علمای دینی به وظایف خود درست عمل کنند از نقش بسیار مهمی در هدایت و آگاهی مردم و اصلاح جامعه برخوردار خواهند بود. وی با انتقاد از محتوی و شیوههای تدریس و تحصیل رایج در حوزههای علمیه دینی، رویگردانی علما و روحانیون از یادگیری زبانهای خارجی و علوم جدید غیراسلامی را مورد نکوهش قرار داده و معتقد است که عدم ارتباط علمای دینی و جامعه اسلامی با علوم جدید در جهان، از جمله عواملی است که بد بدفهمیها و عقبماندگیهای بسیاری انجامیده است. کاشانی به طعنه اشاره میکند که چون گروهی از علما و روحانیون از عقاید و اطلاعات نادرست علمی پیروی میکنند، از این رو ایجاد ارتباط با علوم جدید که به فهم آدمی برای شناخت بهتر جهان و آگاهی به نادرستیهای فکری آن گروه از علما و روحانیون کمک میکند هراسناکند. پس خطاب به آن گروه از علما و روحانیون، چنین به انتقاد برخاست که «آیا هر که درست بفهمد مسلمان نیست؟»(6) این که کاشانی در انتقاد از گروهی از علمای دینی، آنان را مورد خطاب قرار میدهد که «آیا هر که درست بفهمد مسلمان نیست؟» به خوبی نشان میدهد که با مخاطبانی از هم سلکان خود روبروست که در توجیه برخی نادرستیهای فهم خویش، با آنانی که خارج از فهم و قرائت آن گروه از علما به فهم و قرائت کاملتری دست یافتهاند، با حربه تکفیر رویارو میشوند.
در نگاه کاشانی دامنه علم فراتر از محدوده نحو و صرف و فقه و اصول است. لذا از آن گروه از علمای دینی که علم را منحصر به نحو و صرف و فقه و اصول دانستهاند به انتقاد برخاسته و چنین نوشته است که: «میگویی مکتبخانه و مدرسه برای علم است و علم منحصر به نحو و صرف و فقه و اصول است، صغری را قبول داریم اما کبری را قبول نداریم، یعنی میگوییم مدرسه برای علم است اما علم منحصر به این علوم نیست.» سپس وی با استناد به حدیثی از پیامبر(ص) که در آن مسلمانان به طلب علم از گهواره تا گور تشویق و دعوت شدهاند، تاکید میکند که منظور از حدیث «اطلبوا العلم من المهد الی اللحد» این نیست که خلق از گاهواره تا مردن همواره فقط علوم عربی را تحصیل کنند. بلکه «اینکه آن حضرت واجب فرموده بر تمام افراد تحصیل علم را از مهد تا لحد، اگر چه رفتن تا چین باشد، علم ابدان و ادیان است، علم مبدا و معاش و معاد است. هر یک به اندازه کفایت، شارع هم بیش از وسع تکلیف نمیفرماید، علم مگر به معنای دانش نیست؟ دانش صنایع مگر علم نیست؟ مگر تحصیل مسائل فقهیه هم غالب راجع به معاملات نیست؟ که راجع به مکاسب و تجارت و تمدن و سیاسیات است، نه همه منحصر به طهارت و نجاسات باشد.»(7)
کاشانی به استناد به واجب کفایی بودن اجتهاد در اسلام نتیجه میگیرد که حوزه اجتهاد حوزه مهمی است که از عهده هر کسی بر نمیآید، وی با صراحت از اینکه مقام مجتهد آن قدر تنزل کرده و راه رسیدن به آن آسان شده است که عدهای از روی بیکاری و به دست آوردن منافع سوء شخصی مجتهد میشوند انتقاد کرده و در این باره مینویسد: «اینکه میفرمایند اجتهاد واجب کفایی است یعنی چه؟ یعنی از دیگران ساقط است، نه اینکه هر کس از کسب روگردان باشد فورا یک خر گرایه کند برود مجتهد شود مراجعت کند. این همه مجتهد؛ مقلد از کجا خواهند آورد؟ کی خرج آنها را خواهد کشید؟ بلی هر طعمهای که به دست آمد بر سر آن دعواها، قتلها، خلاف شرعها… چندی است محتاج به مسافرت هم نیستیم، یک قاطر و یک عبا و یک عمامه و یک نوکر کفایت است.»(8)
سپس کاشانی با اشاره به برخی نابسامانیهای در دستگاه روحانی و وعظ و تبلیغ در روحانیت، از اینکه عدهای با رویگردانی از کسب و کار، آخوند شدن را وسیلهای برای تأمین معیشت خود قرار دادهاند انتقاد کرده و با تاکید بر اینکه در شهری یک یا چند نفر مبلغ روحانی کافی است و مابقی باید به دنبال کسب و کار باشند و نه آن که این لباس را وسیله درآمد قرار دهند، چنین نوشته است: «نه در هر مرحله دو هزار نفر به این صورت در آیند و هر یک دعوای استقلال… نمایند. آخر این جماعت بیکاره ده مقابل هم نزن و بچه خادم… میخواهند، کی نان باید به اینها بدهد؟ یک پیغمبر یا امام بود آن هم برای خودش کسب میکرد، هر کس هم که میگوید جانشین هستم باید رفتار و گفتارش مثل صاحب مسند باشند [آنها هم مثل] دیگر سائر مردم باید مشغول کسب و صنعت باشند و الا دنیا خراب، مملکت خراب، چنانچه مشهود است.»(9)
کاشانی مبنای احترام و اطاعت مردم از علما و کارآمدترین شیوه رای شناخت و تفکیک علمای حقیقی و عالمان سوء و روحانی نمایان را در میزان عمل آنان دانسته و مردم را از پیرویهای کورکورانه از ادعاهایی که به نام عالم دینی و در لباس روحانیت صورت میگیرد منع و تاکید میکند: از آنجا که «جماعت کثیری لباس علم را پوشیدهاند، میزان احترام صاحب علم میزان احترام علماست و میزان علم، عمل است… پس میزان علم عالم را از عمل او بشناس، هر چه فریاد کند من عالم به احکام و قوانین شرع هستم تصدیق نکن، مگر وقتی که اعمالش موافق قانون شرع باشد، مجری احکام شرع باشد، این گوهر گرانبها را که به دست آوردی آیتالله و خلیفهاللهاش بدان، هر نه صاحب عمامه و عبائی را
کاشانی درباره چگونگی نسبت ایمان دینی و آزادی در اسلام و جامعه اسلامی نیز تعبیری بسیار فراختر از بسیاری از هم سلکان خود ارائه داده است. از دیدگاه او در یک جامعه اسلامی هیچ کس حق ندارد کسی را برخلاف عقیدهاش حتی اگر عقیدهاش از نگاه جامعه اسلامی و متولیان دینی عقیدهای باطل باشد – جز با شیوه استدلال و نصیحت به حق دعوت کند. و چنان که در دعوت از مخالفان به آنچه که به دیده دعوت کننده، حق تلقی و نامیده میشود گرایش پیدا نکرد، کسی حق تعرض به او را ندارد. کاشانی شیوههای خشونتطلبانه در تبلیغ اسلام و استفاده از چوب و چماق برای سرکوب مخالفان عقیدتی و دگراندیشان را به شدت محکوم کرده و در این باره چنین نوشته است: «معقول نیست کسی را برخلاف عقیدهاش تکلیف کردن، مگر به استدلال و امثال نصیحت و انذار از عذاب و بشارت به ثواب، نه به چوب و چماق. خداوند میفرماید: لااکراه فیالدین تو نمیدانی مردم را به زور مومن کنی و چنانچه بعد از استدلال و انذار به طریق حق عقیدت پیدا نکرد، انسان حق تعرض او را ندارد.»(11)
در گستره زایش و پویش اندیشه نوگرایی و اصلاحطلبی دینی در عصر مشروطیت ایران، اندیشههای حاج شیخ اسدالله ممقانی از اهمیت فراوانی برخوردار است. ممقانی در بخشی از رساله «مسلک الامام فی سلامه الاسلام» خود، به شیوهای استدلالی به نقد وظایف علمای دینی و عملکرد آنان پرداخته است. حوزه نقد ممقانی، چهار حوزه معرفت دینی، نهادهای دینی، آداب و سنن دینی و روحانیون را در برگرفته است.
ممقانی با تاکید بر عصری بودن فهم، وظایف و عملکرد علمای دینی و ضرورت توجه علما به درک تحولات و دگرگونیها و نیز تفاوت نیازهای مردم و جامعه در گذشته، امروز و آینده چنین نوشته است: «وضع احتیاجات امروز و فردای ما غیر از دیروز است. به مقتضیات این عصر، مسلمین ایرانی چیزی که در حالت کنونی از علما منتظر و مترقب هستند غیر از آن است که پیش انتظار داشتند.»(12)
وی در بخشی از دیدگاه اصلاحی خود درباره تشکیلات حوزههای علمیه دینی تصریح کرده است که برعلما دینی تصریح کرده است که بر علما لازم است تا «از روی پروگرام درست، به تاسیس یک دارالفنون معظم اسلامی اقدام فرمایند و منقسم به چندین شعبه نمایند. مثل دارالفنونهای بزرگ عالم» که در آنها علوم مختلف دینی با شیوههای جدید و کلیه علوم و دانشهای جدید و زبانهای مختلفی مانند عربی، ترکی، فرانسوی، آلمانی و انگلیسی تدریس و تحصیل شود.
از دیدگاه ممقانی، مراسم عزاداری و طریقه مرثیهخوانیها از «برای بسط عالم اسلامیت و شیوع طریقه حقه شیعیت اولین نکته و بهترین وسیله است… در صورتی که در تحت نظام و اصول صحیح باشد. اما بدبختانه ترتیب این نکته مهم و کنفرانس همه ساله دین را این قدر بر هم زدهاند که نگفتنی است. میبینی محض بیکاری کسی که خبر از هیچ چیز عالم ندارد، خود را به این سلک انداخته و باعث وهن این رسم معظم میشوند. کار به جایی رسیده که در این ایام محرم، آنکه شهرهای بزرگ است، صاحب مرثیه اقلا باید از بیست الی بیست و پنج نفر از روضهخوان مجبور را وعده بگیرد. آنکه دهات و قصبهها است از بس که به یک کوره دهی بیست و سی نفر هجوم میآورند، از اول محرم تا روز عاشورا خود میان مرثیهخوانها یک جنگ و جدالی است که تاریخ باید هر سال چندین واقعه کربلا بنویسد. بیچاره مردم در دست این طبقه مخصوص اسیر هستند.»(14) وی همچنین از آن گروه از روحانیونی که به لباس روحانیت به عنوان یک شغل و منبع درآمد روی آوردهاند به شدت انتقاد کرده است.(15)
ممقانی در نقد دیدگاه آن گروه از علما و روحانیون و متولیان دینی که معتقدند در غیبت امام(ع)، مجتهدان باید ریاست امت و جامعه را بر عهده داشته باشند، بیپروا تاکید کرده است: «همین اشخاص که قائل به قول مذکور [ریاست مجتهدان بر امت و جامعه اسلامی در زمان غیبت امام معصوم(ع)] میشوند، اگر به علوم و احتیاجات مسلمین در امروز به مقتضای عصر واقف نباشند، چطور متصور است که شارع تجویز مداخلات آنها را بفرماید… یا کسی که اقصی درجه اطلاع علمی وی در عالم منحصر بر این علوم باشد که ببینیم ظواهر الفاظ من باب ظن خاص حجت است یا ظن مطلق، شارع مقدس دین حنیف اسلام، او را مراجع کلیه امور ملکیه و معاملاتیه و حربیه و عبادیه و سیاسیه بفرماید… بداهت هر عقل و عاقل حاکم است اشخاصی که در صورت عدم اطلاع بر علوم لازمه، اداره یک قصبه را نمیتوانند بکنند، کجا برسد که ریاست ملکیه و ملیه و سیاسیه و حربیه یک مملکت اسلامی را اداره فرمایند.»(16)
از دیدگاه ممقانی، هم دخالت روحانی در امور دنیوی و هم عدم دخالت آنان در این امور، موضوعیتی ممکن و مشروط به شمار آید. ممقانی از آن رو که شارع مقدس اسلام و ائمه دینی را مرجع هر دو امور روحانی و سیاسی میداند. لذا معتقد است که راه برای مرجعیت توامان علمای دینی در هر دو امور روحانی و سیاسی باز است. اما مشروعیت و مقبولیت مرجعیت علما در هر یک از امور روحانی و سیاسی و یا هر دو آنها مستلزم برخورداری آنان از صلاحیت و شرایط لازم برای احراز چنین مرجعیتی است. از دیدگاه وی اگر آگاهی، توانایی و صلاحیت روحانیون محدود به «امور روحانیه و عبادیه» است، اختیارات آنان نیز محدود به دخالت در «محاکمات شرعیه، نکاح و طلاق، نصب قیم و همچنین بیان احکام عبادیه مردم از قبیل مسائل صوم، صلوه و غیرذلک» بوده و لذا باید «در اموری که راجع به سایر شئون حیاتیه است مداخله ننمایند.» و چنان که یک عالم دینی خود را فراتر از محدوده مرجعیت امور روحانی، مرجع کلیه شئون روحانی و جسمانی عادی و معنوی میپندارد، هنگامی مرجعیت وی قابل قبول خواهد بود که آن عالم از توانایی و صلاحیتهای لازم برخوردار باشد. یعنی باید به مقتضیات این عصر و همه علوم عصریه و احتیاجات کنونی مردم عالم باشند، «تا بتوانند به رفعش قیام نمایند و دارای کلیه فنون و علوم عصریه باشند تا اینکه از روی استحقاق، مرجع کلیه شئون زندگی مردم بشوند.»(17)
در اندیشه حاج شیخاسدالله ممقانی، برخورداری علمایی که مرجعیت کلیه شئون جامعه را در اختیار گرفتهاند و یا خواهان آن هستند از آگاهیهای لازم درباره کلیه شئون و مطابق علوم جدید و مقتضیات عصر بسیار ضروری و عامل مهمی برای قانونگرایی آنان و تحقق جامعه مدنی و قانونگرا تلقی میشود.
وی با تاکید بر این که عالم دینی در موضع مرجع قدرت سیاسی نمیتواند خود را برتر و فراتر از قانون نشاند و باید «در سیاسیات مملکت موافق قانون رفتار نماید.»(18) تصریح کرده است: «الغرض کدامیک از علوم مفیده این عصر ترقی را بشمارم؟ مختصرش: به متقضای احتیاجات حالیه، هر علمی را که دیگران دارند و آن علم آنها را از پستترین پایه نادانی برتری داده و به آسمان مدنیت رسانده است، پیشوایانی که مداخله به سیاسیات مملکت را بر عهده بگیرند، باید آگاه و دارا باشند.»