استناد به یک فرمول کهنه
«استعمار کهن» برای حفظ استیلا و سلطه خود بر کشورهای فقیر و محروم از یک فرمول موذیانه استفاده میکرد و آن تحت فشار گذاشتن مردم آن کشورها بود. صاحبان استعمار و امپریالیسم در گذشته برای حفظ سلطه خود سعی داشتند تا مردم را در برابر مردم قرار دهند و سپس با استفاده از فضای ناآرام و گنگ تولید شده به چپاول ثروتها و امکانات نهفته این مناطق ادامه دهند. آن چه در آمریکای لاتین گذشته است تمام ادعاهای فوقالذکر را تایید میکند. در هر صورت آمریکا و کشورهای اروپایی نظیر بریتانیا (انگلستان) پرتقال و اسپانیا در راستای ادامه سیاستهای پلید خود در قبال کشورهای محروم این فرمول قرار دادن «مردم در برابر مردم» و یا «مردم در برابر آزادیطلبان» استفاده میکنند. «امپریالیسم کهن» سعی داشت تا خود را در برابر مردم آن کشورها قرار ندهد. در این راه آزادیخواهانی که سعی داشتند حقایق را به گوش مردم محروم برسانند از سوی صاحبان قدرت و عمال امپریالیسم به نحوی آرام و مرموزانه سرکوب میشدند.
با گذشت زمان آرایش سیاسی موجود در جهان بر هم ریخت. عنصر «آگاهی» در میان مردم پررنگتر شد و عقاید انقلابی، سوسیالیستی، مبارزه با استعمار، عدم تسلیم در برابر زور و لزوم خروج بیگانگان از کشور به عنوان اصولی محکم در ذهن و ضمیر مردم ستمدیده و محروم مناطق تحت نفوذ امپریالیسم ترسیم شدهاند. در این میان تئوریهای انقلاب نقش برجستهی گرفتند و هر لحظه به نفرت مردم از صاحبان استعمار افزوده میشد.
بررسی چگونگی زوال امپریالیسم و استعمار کهن در این مجال نمیگنجد... در هر حال «امپریالیسم کهن» با فرجامی مفتضحانه به کار خود پایان داد.
ظهور امپریالیسم نوین
پس از افول «امپریالیسم کهن» نوبت به «امپریالیسم نوین» رسید تا با حرکتی آرام و خزنده دوباره به دخالت در امور مردم سایر کشورهای جهان پرداخته و با چپاول ثروتهای مادی و مردمی این کشورها در عرصه حیات سیاسی جهان جان خود را باز کند. منتهی این بار ابعاد، جوانب و زمینههای مساله با قبل تفاوت داشت. در امپریالیسم نوین «قرار دادن مردم در برابر مردم» نقش بسیار پررنگتری نسبت به گذشته پیدا نمود.
تا قبل از پایان قرن بیستم صاحبان تئوری امپریالیسم نوین که در پشت پرده معادلات تجاری و سیاسی کشورها قرار داشتند سعی کردند تا با استفاده از ابزارهای تبلیغاتی قدرت مانور خود را افزایش دهند. افزایش میل به مصرفگرایی و از سویی دیگر کاهش میل به استقلال مادی دو اهرم تئوریسینهای امپریالیسم نوین در مقابله با کشورها به شمار میرفت. با از بین رفتن زیرساختهای اقتصادی از روندی مستقیم زیرساختهای سیاسی و فرهنگی کشورها نیز دچار تحول میشد و بدین وسیله فضا برای مانور افراد قدرت مدار باز میشد. ترویج نظریات کاپیتالیستی به عنوان راه نجات کشورهای محروم و در نیمه دوم قرن بیستم افزایش یافت. خوداتکایی در اقتصاد به عنوان سیاسی غیرقابل اتکا معرفی شد. تئوریسینهای سرمایهداری نوین سعی کردند قدرت کارتلها و تراستهای وابسته به آمریکا و متحدان واشنگتن در اروپا را به رخ مردم سایر کشورهای بکشند.
امپریالیسم نوین در جهت مقابله با کشورهای مخالفت خود سه عنصر «اقتصاد»، فرهنگ و سیاست را در این مناطق مورد هدف قرار داد.
دو نوع رویکرد مختلف در میان کشورهای جهان پس از اینکه ابعاد و جوانب امپریالسیم نوین تا حدودی برای افکار عمومی جهان آشکار گردید دو نوع رویکرد متفاوت در میان مردم و سیاستمداران سایر کشورهای شکل گرفت. گروه اول معتقد بودند که علیرغم از بین رفتن «اقتصاد» و «فرهنگ» در کشورهای تحت نفوذ امپریالیسم نوین میتوان با اتصال به منبع مولد آن یعنی ایالات متحده آمریکا «سیاست» و «قدرت» را در صدر حکومت حفظ کرد. از سمت و سویی دیگر همراهی با امپریالیسم نوین باعث خواهد شد تا در فضای بینالملل قدرت مانور جریانهای وابسته افزایش یابد.
متاسفانه صاحبان این نوع تفکر و رویکرد پس از گذشت زمانی زیاد به اشتباه خود پی بردند. امپریالیسم نوین، حتی برای وابستگان خود نیز کوچکترین ارزشی قائل نبوده و نیست و این حقیقت از چشم بسته طرفداران این رویکرد پنهان ماند.
سران برخی کشورهای جهان در راستای بهرهگیری از حمایتهای امپریالیسم نوین مرزهای کشور خود را بر روی ابزارهای تبلیغاتی غرب گشودند و ایالات متحده آمریکا نیز سعی کرد از این فضا حداکثر استفاده را ببرد. «مصرفگرایی» در بسیاری از کشورها به عنوان نماد پیشرفت و نیل به تمدن محسوب شد و مردم این کشورها به صورتی ناخودآگاه و ناخواسته فرهنگ، آیین و اقتصاد خود را در جهت خواستههای تئوریسینهای امپریالیسم نوین در معرض حراجی غمانگیز گذاشتند.
گروه دوم با درک جامع از موقعیت «خود» در نظام جهانی و با آیندهنگری کامل از همراهی با سیاستهای امپریالیسم نوین سرباز زدند و در جهت جلوگیری از هدر رفتن استعدادها و سرمایههای خود از هیچ اقدام و کوششی فروگذار نکردند. وقوع انقلاب کوبا در اوایل نیمه دوم قرن بیستم رهبری «فیدل کاسترو» و «ارنستو چه گوارا» و شکست مفتضحانه نیروهای آمریکایی در خلیج خوکها انگیزه مقاومت در برابر امپریالیسم نوین را در میان مردم بسیاری از کشورهای جهان تقویت نمود.
سران کاخ سفید تا سال 1978 میلادی حداکثر تهدید موجود در برابر اهداف مغرضانه خود را «هاوانا» و فضای بوجود آمده پس از انقلاب کوبا میدانستند. البته انقلاب کوبا در سطح منطقه آمریکای جنوبی بسیار تاثیرگذار بود ولی وقوع زلزلهای سخت به نام «انقلاب اسلامی» ایران که غرب و شرق را تکان داد کمر صاحبان امپریالیسم نوین را شکست.
ایران قبل از انقلاب اسلامی
«محمدرضا پهلوی» در ایران، «ملک حسین» در اردن، «صدام حسین» در عراق و «ملک فهد» در عربستان سعودی در راستای نزدیکی به کاخ سفید رقابت تنگاتنگی با یکدیگر داشتند. محمدرضا پهلوی سعی داشت با فروش بیشتر نفت به آمریکا و نیز ادامه سیاستهای مورد پسند واشنگتن در ایران از جمله افزایش ابتذال در مجامع فرهنگی مانند کاخ جوانان و سینما و تلویزیون و... به مقام «پلیس منطقه» برسد. بالاخره وی توانست به خواسته خود دست یابد و با صرف هزینههای مادی فراوان و بر باد دادن حیثیت و فرهنگ و آبروی مردم ایران به مطمئنترین شریک کاخ سفید در خاورمیانه تبدیل شد. شاه که پس از دستیابی به این هدف در پوست خود نمیگنجید از وقوع آتشفشانی که در صورت وقوع آن جهان استعمار دگرگون میشد کاملا غافل ماند. از سوی دیگر رهبر انقلاب اسلامی ایران حضرت آیتالله خمینی(ره) با الهامگیری از منبعی لایتناهی به نام معنویت و با کمک محرومان و مستضعفین انقلاب اسلامی ایران را به پیروزی رساند و بدین ترتیب معادلات موجود در نظام بینالملل که تا تاریخ 22 بهمن 1357 در راستای میل و خواسته صاحبان «امپریالیسم نوین» ترسیم شده بود کاملا بر هم ریخت.
کابوس صاحبان امپریالیسم نوین
«جیمی کارتر»، «دونالد ریگان»، «برژینسکی» و دیگر مقامات جمهوریخواه و دموکرات کاخ سفید که ارکان تشیکل دهند امپریالیسم نوین را کاملا در خطر میدیدند تصمیم گرفتند تا به هر نحو ممکن انقلاب اسلامی را نابود سازند.
تئوریسینها دوباره وارد عمل شدند
تئوریسینهای مخالف انقلاب اسلامی ایران در آمریکا و دیگر کشورهای جهان بارها در راستای زوال نیروهای قوی و غیرقابل مهار شکل گرفته در ایران گرد هم آمده و سعی کردند تا با ایراد تئوریهای مختلف و فرضیهپردازیهای گوناگون این انقلاب و مردم را از بین برده و یا در راستای اهداف خود تعریف کنند.
همراهی مردم ایران با انقلاب اسلامی و پاسخ مثبت آنها به «جمهوری اسلامی» به عنوان مبنای عمل و حیات سیاسی خود در نظام بینالملل عملاً فرمول قرار دادن «مردم» در برابر «مردم» را خنثی ساخت. در راستای مقابله با موج خروشان انقلاب اسلامی ایران کاخ سفید با هدایت جریانهای معاند نظام جمهوری اسلامی مانند «سلطنتطلبان»، «چریکهای فدایی خلق»، «گروه فرقان» و «سازمان منافقین» بسیاری از مسئولان مخلص و توانای انقلاب اسلامی را به شهادت رساند.