* تحلیل شما از موقعیت کنونی جریان چپ در ایران و نحله های فعال آن (مذهبی و غیرمذهبی) چیست؟
** پاسخ به این سئوال را با این پیش فرض عرض می کنم که من و شما در مورد مفهوم چپ توافق نسبی داریم. اما باز هم برای اطمینان بیشتر تکرار می کنم که به نظر من چپ ها کسانی هستند که خواهان تغییر برای دستیابی به برابری بیشتر هستند و به علاوه سیاست، حکومت و خط مشی گذاری آگاهانه را وسیله مناسبی برای تامین برابری بیشتر و تغییر جامعه در این جهت می دانند. اگر این تعریف را بپذیریم می توانیم قدم بعد را برداریم و نوعی «جریان شناسی» در درون چپ داشته باشیم. به نظر می رسد می توان جریان های مختلف چپ را با دو معیار از یکدیگر تفکیک کرد.
یک معیار «هویت تاریخی» است که منظورم از آن هویتی است که در جریان تحولات تاریخی شکل گرفته است و معیار دیگر «گرایش های ایدئولوژیک». منظورم از ایدئولوژی هم در اینجا به ویژه «گفتمان معطوف به عمل و عمل سیاسی» است. با توجه به این دو معیار می توان چند گرایش را در درون چپ از یکدیگر متمایز ساخت. اولین جریان جریان «چپ مارکسیستی» است، یعنی گرایشی که خود را کم و بیش دلبسته به اندیشه های مارکس و تداوم بخش آن می داند. دقت دارید که تاثیرپذیری از مارکس و پرسش ها و اندیشه های او از «مارکسیست» بودن متفاوت است. می توان «مارکسی» بود ولی «مارکسیست» نبود.
البته چپ های مارکسیست در ایران یک تعبیر و یک تفسیر از مارکسیسم ندارند و هر کدام تفسیر خاصی از اندیشه های او ارائه می دهند. به طور استقرایی اگر بخواهیم از افراد منفرد صرف نظر کنیم و به جریان ها اشاره کنیم، شاید بتوان چهار گرایش را در میان چپ های مارکسیست از یکدیگر تمییز داد. یک گرایش مارکسیست های سخت کیش (یا ارتدوکس) هستند. اینها کسانی اند که هنوز کم و بیش به تفسیرهای لنینی از مارکسیسم باور دارند. این جریان قبلاً استالین را نیز در ادامه لنین و مفسر صادقی برای مارکسیسم می دانست. اما طی سال های اخیر با استالینیسم حداقل از نظر اعلام عمومی فاصله انتقادی پیدا کرده است. گرایش دوم کسانی را دربرمی گیرد که تفسیرشان از مارکسیسم تحت تاثیر «مکتب وابستگی» یا «دیدگاه سیستم جهانی» قرار دارد.
در گفتمان این گرایش مفاهیمی چون «سرمایه داری جهانی»، «کشورهای مرکز و پیرامون»، «وابستگی و انتقال مازاد به خارج» و از این قبیل جای و تیره ای اشغال می کند. اگر گرایش اول بیشتر متاثر از تفسیر روسی از مارکسیسم بود، این گرایش تفسیر آمریکای لاتین و جهان سومی از مارکسیسم را نمایندگی می کند. گرایش سوم را می توان تفسیر انسان گرایانه از مارکسیسم نامید. اینها مارکس را در قالب سنت فلسفه آلمانی و در تداوم هگل می فهمند و تفسیر می کنند. مارکسیست هایی که اندیشه های مارکس را در قالب مباحث اولیه متفکران مکتب فرانکفورت (مانند مارکوزه) می فهمند و تفسیر می کنند به این گرایش تعلق دارند. تداوم این گرایش به هابرماس می رسد که واقعاً به سختی می توان او را مارکسیست نامید اگرچه او «مارکسی» هست.
گرایش چهارم را می توان تفسیر پست مدرن از مارکسیسم نامید. باز هم در اینجا در مورد مارکسیست نامیدن این جریان احتیاط می کنم. آنها اگرچه با مارکس آغاز کرده اند اما تحت تاثیر متفکرین پست مدرن (به ویژه فرانسوی ها)، مارکس را به گونه ای کاملاً متفاوت می فهمند و تفسیر می کنند. به طور مثال «تضاد کار و سرمایه» طرح شده توسط مارکسیست های سخت کیش در میان این گرایش به «تضاد تحت سلطه و سلطه گر» تبدیل می شود و استثمار جای خود را به روابط مبتنی بر سلطه می دهد و از حد رابطه کارگر و سرمایه دار خارج شده و زن و مرد، والدین و کودک، هنجارهای عمومی جامعه و اقلیت ها را نیز دربرمی گیرد.
جریان دوم موجود در میان چپ ها جریان دینی و اسلامی است. جریانی که گرایش چپش متکی و متاثر از برداشت خاصی است که از دین دارد. در درون این جریان نیز می توان دو گرایش سنتی و مدرن را از یکدیگر تمییز داد. تفاوت این دو گرایش به رویکرد آنها به مسائل مختلف بازمی گردد. جریان مدرن همه چیز را از زاویه «عقل مدرن» تفسیر کرده و نقد می کند. نگاهش به انسان، جهان، دین، روابط اجتماعی و آرمان ها و ارزش ها متاثر از آموزه ها و جهت گیری های عقل انتقادی مدرن است. عینکی از عقلانیت مدرن به چشم زده و از پشت آن به عالم و آدم می نگرد.
در حالی که چپ سنتی اگرچه محصولات مدرنیته چون علم تجربی، تکنولوژی مدرن و نهادهای مدرن را می پذیرد، اما در مباحث دین شناسانه و گاه انسان شناسانه خود می کوشد تا مستقل از راه عقل مدرن باشد. به دلیل تفاوت رویکرد گاه تلقی آنها از نابرابری نیز با هم فرق می کند. به طور مثال چپ مدرن دینی نابرابری زن و مرد را نفی می کند و یا نابرابری بر حسب اعتقادات را نمی پذیرد در حالی که چپ سنتی دینی این دو نوع از نابرابری را کمتر مورد توجه قرار داده و از کنار آنها می گذرد.
در مورد روش های تحقق برابری نیز چپ مدرن دینی همه روش های موسوم چپ را مورد «بازاندیشی» قرار می دهد و چه بسا دیگر به بسیاری از آنها باور نداشته باشد. در حالی که چپ سنتی دینی به روش های پیشین وفادارتر است و حفظ آنها را باور دارد. چپ مدرن دینی در حال حاضر بخشی از نیروهای اصلاح طلب دوم خردادی و بخشی از نیروهای ملی- مذهبی را دربرمی گیرد. شاید بتوان در آینده از آنها به عنوان سوسیال دموکرات های دینی یاد کرد.
علی الاصول می توان از وجود یک جریان «چپ ملیت گرا» نیز سخن گفت. منظور بیشتر جریانی است که در ادامه خط خلیل ملکی و نیروهای سومی ها تعریف می شود. قبول دارم که به عنوان یک جریان کمتر حضور اجتماعی- سیاسی دارند اما چهره های شاخصی دارند (مانند دکتر محمدعلی همایون کاتوزیان) که واقعاً اندیشه و عمل سیاسی در ایران را در سال های اخیر کاملاً تحت تاثیر قرار داده اند.
میزان اثر گذاری این جریان های مختلف در عرصه اندیشه و سیاست یکسان نیست. به دلایلی چون فرهنگ عمومی مردم برخوردهای شدید جریان های غیرمذهبی، آثار ناشی از فروپاشی شوروی و بلوک شرقی و خطاهای استراتژیک احزاب و سازمان های مارکسیستی در ایران، جریان چپ مارکسیستی نقش تعیین کننده ای در عرصه سیاسی ایران ندارد. اما در حوزه اندیشه فعال است و تولید و عرضه ارائه خویش را با جدیت ادامه می دهد.
البته در سال های اخیر می توان نشانه هایی از شکل گیری یک جریان جوان و فعال در دانشگاه ها و مجامع عمومی را که دارای دلبستگی های مارکسیستی هستند، مشاهده کرد، اما در مورد آینده آن نمی توان با دقت چیزی گفت. جریان چپ ملیت گرا نیز به غیر تک ستاره هایی که در عرصه اندیشه دارد و از همان جا تاثیرگذاری می کند، جایگاه جدی در عرصه سیاسی ایران ندارد. موثرترین جریان چپ در ایران چپ دینی است، چه گرایش سنتی آن و چه گرایش مدرن آن. در مبارزه سیاسی سرنوشت سازی که در ایران درگیر است این چپ دینی است که به طور بالفعل حضور دارد و نقش ایفا می کند.
* چه نسبتی میان شعارهای عدالت گرایانه دولت جدید و گفتمان چپ وجود دارد؟
** برای پاسخ به این سئوال بایستی تحلیل روشنی از دولت جدید داشت. دولت جدید که به گمان من دربرگیرنده قوه مجریه و مجلس جدید هردو می شود برای تحقق سه هدف اصلی بر روی کار آمده است. این سه هدف عبارتند از: یکم، مقابله با خواست بخشی از طبقه متوسط مدرن برای مشارکت در ساختار سیاسی و ایفای نقش تعیین کننده در تصمیم گیری های عمومی. دوم، حذف بخشی از سرمایه داران نوپدید. سوم، محدود کردن تلاش بخشی از طبقه متوسط مدرن و سرمایه داران مدرن برای برگزیدن سبک های زندگی متفاوت از سبک رسمی و سنتی زندگی. برای توضیح بیشتر باید عرض کنم که بعد از پایان جنگ ایران و عراق به تدریج یک مجموعه سرمایه دار جدید پا به عرصه وجود گذاشت. این مجموعه با بهره گیری از رانت های موجود یا با کارآفرینی خود یا ترکیبی از این دو شکل گرفت. این سرمایه داران نوپدید ویژگی هایی داشتند که آنها را از سرمایه داران سنتی کشور متمایز می ساخت.
گرایش غیرسنتی داشتند، هم در اندیشه ها و گفتمانشان و هم در الگوی تصمیم گیری های اقتصادی شان و هم در سبک زندگی شان. منظورم از سبک زندگی عناصری چون مسکن، پوشاک، خوراک، تفریحات و گذراندن اوقات فراغت است. به علاوه به تدریج متقاضی ایفای نقش بیشتری در تصمیم گیری های کلان کشور شدند. منافع آنها ایجاب می کرد که با اقتصاد جهانی هم پیوند فعال و گسترده تری داشته باشند و به همین دلیل نیازمند تنش زدایی با جهان و بهبود روابط با کشورهای بزرگ صنعتی بودند.
به تدریج این بخش از سرمایه داران نوپدید دریافتند که سخنگویان سیاسی متفاوتی می خواهند و در عرصه سیاست نمایندگان سنتی سرمایه داری بازار نمی توانند خواسته های آنها را نمایندگی کنند. این بخش از سرمایه داران نوپدید که از حمایت سرمایه داری تجاری سنتی نیز برخوردار نبود در تقابل شدید با برخی جریان ها قرار می گرفت که از تشنج تغذیه می کردند و خواهان تصمیم گیری پشت درهای بسته و بدون حضور دیگران بودند. ظاهراً این بخش از سرمایه داران قرار است که حذف شوند. آن هم به دلیل اینکه مهار نشده اند.
طبقه متوسط مدرن نیز در درون خود حامیان دو تقاضای اصلی را دارد. یک بخش خواهان مشارکت بیشتر سیاسی است و به همین دلیل از دموکراسی و توسعه سیاسی دفاع می کند اما بخش دیگر بیشتر به دنبال آزادی در انتخاب سبک زندگی است و گسترش دایره انتخاب در زمینه مصرف خود را دنبال می کند. نباید این دو گرایش را یکی تصور کرد. طرفداران آزادی در انتخاب سبک زندگی تنها زمانی از تلاش برای گذار به دموکراسی حمایت می کنند که آن را در راستای خواسته های خود ببینند والا اگر انتخاب سبک زندگی بدون دموکراسی هم حاصل شود تلاشی برای آن نخواهند داشت.
به هر حال دولت جدید هر سه بخش از طبقات اجتماعی را هدف قرار داده است. برای رسیدن به اهداف خود دولت جدید دو شعار محوری دارد. یکی شعار عدالت و یکی شعار خطر خارجی و تامین امنیت ملی. شعار عدالت در دولت جدید به این دلیل طرح می شود که از طریق آن می توان اولاً اقشار فرودست جامعه و اقشار حاشیه ای را بسیج کرد. ثانیاً می توان با طرح این شعار دایره انتخاب طبقه متوسط مدرن و سرمایه داران نوپدید را در انتخاب سبک زندگی محدود و با واردات مورد علاقه آنها مقابله کرد.
شعار عدالت می تواند این امکان را فراهم کند که «سیاست را توده ای» کنیم. در واقع با به صحنه کشیدن توده مردم نهادهای مدنی را دور بزنیم و صحنه سیاست را صحنه بروز احساسات توده ای کنیم و نه صحنه گفت وگو. شعار عدالت دولت می تواند با پرداختن به محرومیت ها و دغدغه ها امکان گفت وگو و تفاهم اجتماعی را کاهش داده و از تشکل مردم جلوگیری نماید. با شعار خطر خارجی نیز می توان تقاضای مشارکت سیاسی را مهار کرد. دقت می کنید که شعار عدالت خواهی ربطی به افزایش برابری ندارد.
* در شرایطی که شباهت زیادی میان شعارهای عدالت خواهانه دولت جدید و شعارهای چپ وجود دارد چگونه می توان تمایز این دو را از هم تشخیص داد؟
** این تمایز را بایستی در مواضع آنها در زمینه اقتصاد سیاسی جست وجو کرد. نمی گویم اقتصاد بلکه می گویم «اقتصاد سیاسی». منظورم از اقتصاد سیاسی مطالعه پیامدهای اقتصادی تصمیم گیری های سیاسی و پیامدهای سیاسی تصمیم گیری های اقتصادی است. اگر به گونه ای آسیب شناسانه به اقتصاد سیاسی ایران بنگرید، یعنی وجوه مثبت آن را کاری نداشته باشید بلکه به ابعادی از آن بنگرید که مشکل ساز و مسئله آفرین است، به طور مثال به اینکه در اقتصاد سیاسی ایران گرایشی به سوی اجرای خط مشی هایی در جهت «حکومت رفاه» وجود دارد توجه نکنید بلکه ابعاد منفی آن را بنگرید، مشکلات خاصی را در آن تشخیص می دهید و می توانید جریان های فکری _ سیاسی مختلف را برحسب نوع برخوردی که با این مشکلات دارند از هم تمییز دهید.
با نگاه آسیب شناسانه اقتصاد سیاسی، ایران سه ویژگی اصلی دارد: «رانتی، انحصاری و دولتی.» درآمدهای حاصل در آن چه در سطح ملی و چه در سطح فعالین اقتصادی حاصل کارآفرینی و خلاقیت و بهره گیری از فرصت های مناسب کسب و کار نیست بلکه حاصل رانت نفت و رانت های ناشی از فرصت های ایجاد شده رانتی است. وجه غالب آن رقابت و رقابت منصفانه نیست، انحصارهای پیدا و پنهان سخت گلوی آن را می فشارند. درآمد نفت باعث شده است که نوعی دخالت بیش از اندازه حاکمیت در همه زمینه های زندگی از جمله زندگی اقتصادی در آن دیده شود، به گونه ای که زندگی کردن بدون هماهنگی با حکومت و تبعیت از امیال آن در اغلب موارد ناممکن شده است.
نتیجه این اقتصاد سیاسی بیمار بازتولید مداوم نابرابری و تشدید آن در جامعه است. اقتصاد سیاسی بیمار ایران نابرابری های مختلفی را ایجاد و تشدید می کند. نابرابری میان شهر و روستا، نابرابری میان اقشار تحت الحمایه دولت و اقشار رها شده، نابرابری میان خانواده های برخوردار از فرصت های رانت جویی با سایر مردم، نابرابری میان مناطق خاصی از کشور با سایر نقاط آن و غیره از این نوع نابرابری ها هستند.
اگر می خواهید جایگاه واقعی جریان های فکری _ سیاسی را مشخص کنید به این توجه کنید که خط مشی های اقتصادی پیشنهادی توسط آنها تا چه حد به تداوم این وضعیت منجر می شود و تا چه حد به دنبال تغییر آن است.
اگر دیدید که با توجه به آنچه نظریه های اقتصادی به ما می آموزند، خط مشی های اقتصادی پیشنهادی یک جریان موجب پایدارتر شدن این اقتصاد سیاسی معیوب می شود، هر چقدر هم که شعارهای برابری طلبانه و عدالت خواهانه بدهند از آنها نپذیرید! مجموعه خط مشی های اقتصادی طراحی و اجرا شده توسط دولت جدید (هم قوه مجریه و هم مجلس هفتم) در راستای تداوم اقتصاد سیاسی رانتی، انحصاری و است و به همین دلیل نسبت آن با برابری طلبی و چپ گرایی جای پرسش است.
* چه نسبتی میان احزاب اصلاح طلب موجود با گفتمان چپ وجود دارد؟ اصولاً چه نسبتی میان گفتمان چپ و گفتمان اصلاحات می توان یافت؟
** در مورد نسبت میان احزاب اصلاح طلب و چپ که به گمان من هم یک «برنامه پژوهشی» (به معنایی که فیلسوف فقید علم لاکاتوش به کار می برد) است و هم یک «جهت گیری اجتماعی» باید به طور خاص و موردی صحبت کرد. اما به عنوان نمونه در مورد جبهه مشارکت نکاتی عرض می کنم.جبهه مشارکت، حزبی است که بیشتر دغدغه های عملی دارد تا دغدغه های نظری. پرسشی که بیشتر در این حزب مطرح است این است که «چگونه » می توان یک کار انجام داد و کمتر در مورد اینکه «چرا» و «بر چه مبنایی» باید آن را انجام داد بحث می شود.
ریشه این ویژگی نیز به ترکیب غالب اعضای حزب برمی گردد. فعالین و تاثیرگذاران حزب مشارکت کمتر روشنفکر و نظریه پردازند بلکه بیشتر تکنوکرات و بوروکرات هستند. این البته هم حسن دارد و هم عیب. یکی از پیامدهای اصلی این ترکیب این است که حزب مشارکت بیشتر به دنبال خروج از بن بست های عملی و دستیابی به نتایج مشخص است و همین گرایش است که موجب تقویت نوعی «مصلحت عملی گرایی» (پراگماتیسم) در حزب می شود. میل به انتخاب دم دست ترین راه حل ها از همین مصلحت گرایی و عمل گرایی ناشی می شود. حزب مشارکت نخواسته و نتوانسته هنوز به تعریف معینی از چپ بودن خود در عرصه اقتصادی و اجتماعی برسد.
به نظر نمی رسد در اساس چنین حوصله ای در حزب موجود باشد. گفت وگویی مشخص و باحوصله در حزب برای تعریف هویت چپ و انعکاس آن در حزب دیده نمی شود. حتی زمانی که حزب در قدرت سهیم است و می تواند مراکز پژوهشی در اختیار قدرت را به این سو جهت دهد باز هم می بینید در همه مراکز پژوهشی تکنوکرات ها و بوروکرات ها مدیر می شوند و محصول این مراکز نیز متناسب با مدیرانش می شود. انعکاس این ترکیب را در مواضع اقتصادی که به صورت پیش نویس در نشریه مشارکت چاپ می شود نیز می توان دید. اگر این مواضع را مطالعه کنید احساس می کنید که انگار سازمان مدیریت و برنامه ریزی آن را نوشته است! در کنار اینها باید توجه کرد که به نظر می رسد به دلیل حاد بودن تقابل میان اقتدارگرایی و دموکراسی خواهی، فعلاً تمایز چپ و راست در دستور کار احزابی چون مشارکت قرار داشته باشد، شاید هم این تعریف هویت و مرزبندی به دلایل دیگری که من نمی دانم، مورد بی توجهی است. به هر حال من از بیرون به حزب نگاه می کنم.
اما در مورد اصلاحات هم نکته ای را عرض کنم. محور اصلی اصلاحات به گمان من دموکراسی خواهی است و مهمترین شکاف مورد توجه اصلاح طلبان شکاف دموکراسی و اقتدارگرایی است. از این رو در جبهه دموکراسی خواهان (اصلاح طلبان) می توان گرایش های متفاوت و متمایزی را یافت. به طور مثال هم چپ و هم راست در این جبهه داریم، هم سنتی داریم و هم مدرن. البته در بطن دموکراسی نوعی برابری هم نهفته است، منظورم برابری حقوقی شهروندان در عرصه سیاسی است. این نوع برابری البته مورد قبول راست های دموکرات و مدرن نیز قرار دارد.
بنابراین نمی توان دموکراسی خواهی را لزوماً به معنای چپ بودن گرفت، البته اگر دموکراسی را در دموکراسی سیاسی خلاصه کنیم و تعریفی حداقل از آن ارائه کنیم، که با توجه به ترکیب جبهه اصلاحات همین کار را نیز باید بکنیم.
* رابطه میان چپ های خط امامی را با جریان راست مدرن (کارگزاران) چگونه تحلیل می کنید؟
** قبل از هر چیز باید بگویم که با راست مدرن خواندن «حزب کارگزاران سازندگی» موافق نیستم. نام مناسب برای این حزب به نظر من «مصلحت عملی گرا» (پراگماتیست) است. جمعی که در ایران به عنوان کارگزاران شناخته می شوند در درون خود حداقل دو گرایش متفاوت دارند. یک گرایش را می توان «راست مدرن» نامید. این گرایش از لحاظ سیاسی «دموکرات» است و به همین دلیل نیز به جبهه اصلاحات دموکراتیک دلبسته است و به همان اندازه نیز مورد تهاجم اقتدارگرایان قرار می گیرد.
اما گرایش دیگری نیز در میان کارگزاران وجود دارد که اگرچه از نوسازی اقتصادی کشور دفاع می کند اما حداقل در کوتاه مدت بیشتر به نوعی «دیوان سالاری آمرانه» در زمینه حکومت تمایل دارد و خود را درگیر مبارزه برای گذار به دموکراسی نمی کند. این جناح اگرچه همراه با جناح دیگر، بخشی از جبهه اصلاحات و دموکراسی خواهی محسوب می شوند، اما از لحاظ مواضع و اقدامات، بیشتر با مصلحت عملی گراهایی که در جبهه اقتدارگرایان حضور دارند هماهنگ و همسو هستند. هم در جبهه اصلاحات دموکراتیک و هم در جبهه اقتدارگرایی می توان افرادی با خصوصیت «مصلحت عملی گرایی» یافت. اما در مورد رابطه میان این جریان و جریان چپ خط امامی توجه شما را به چند نکته جلب می کنم.
گرایش چپ سنتی به شدت نسبت به کارگزاران (هر دو گرایش آن) بدبین است و حتی گاهی نسبت به آنها حساسیتی بیش از آنچه نسبت به راست افراطی نشان می دهد، از خود بروز می دهد. در حالی که گرایش چپ مدرن با گرایشی از کارگزاران (راست مدرن) احساس هم سویی بسیاری دارد و آنها را هم سنگر خود در جبهه دموکراسی خواهی می داند. رابطه چپ مدرن با گرایش مصلحت گرایان توأم با نوعی احتیاط و گاه بدبینی است.
به خصوص جایگاه شخص آقای هاشمی رفسنجانی در کشمکش های جامعه در این زمینه بسیار تعیین کننده است. آقای رفسنجانی را در مجموع نمی توان بخشی از جبهه دموکراسی خواهی تلقی کرد. من منکر تاثیر حملات بخشی از اصلاح طلبان به ایشان در اتخاذ مواضع مخالف با اصلاحات دموکراتیک توسط او نیستم، اما به هر حال در طول دوران گذشته کمتر همراهی می توان میان ایشان و مواضع اصلاح طلبان یافت. اما تحولات اخیر و روی کار آمدن دولت جدید به نزدیکتر شدن مواضع ایشان با اصلاح طلبان انجامیده است. دولت جدید به طور همزمان هم هدف «نوسازی اقتصادی و هم پیوندی فعال با جهان» که هدف آقای رفسنجانی است را نفی می کند و هم «توسعه سیاسی و گذار به دموکراسی» را که هدف جبهه دموکراسی خواهی است.
مواضع آقای رفسنجانی در سال های گذشته «هشت ساله ریاست جمهوری آقای خاتمی» به فاصله گرفتن فزاینده بخشی از کارگزاران با دموکراسی خواهان انجامید. اما ممکن است مواضع اخیر و آتی ایشان به پیوند بیشتر آنها منجر شود. به هرحال کارگزاران خود را در رابطه با شخص آقای رفسنجانی تعریف می کنند و بنابراین نمی توان تاثیر مواضع ایشان را بر آنها نادیده گرفت.راست مدرن و چپ مدرن علاوه بر دموکراسی خواهی به واسطه یک دلبستگی مشترک دیگر نیز با هم پیوند می خورند. مطالعات نشان می دهد که حداقل در کوتاه مدت اهداف و اولویت های اقتصادی آنها در یک جهت قرار دارد! اگر به طور تقریبی اولویت اقتصادی راست مدرن را «تامین رشد سریع تر و کاهش میزان تورم» فرض کنیم و اولویت اقتصادی چپ مدرن را «بهبود در توزیع درآمد و کاهش میزان بیکاری» بدانیم، در شرایط کنونی اقتصاد ایران نوعی همسویی و هم جهتی میان این اهداف و سیاست های تامین کننده آنها وجود دارد.
به گونه ای که رشد بیشتر هم بیکاری را کاهش می دهد و هم نابرابری در توزیع درآمد را و به علاوه کاهش نرخ تورم نیز به کاهش نابرابری در توزیع درآمد می انجامد. بنابراین هدف قراردادن رشد و افزایش تولید واقعی سرانه در کشور هم به تحقق اهداف راست مدرن کمک می کند و هم به تحقق اهداف چپ مدرن. این همراهی در کوتاه مدت زمینه ای برای پیشنهاد خط مشی های اقتصادی مشترک را فراهم می آورد. درک این هم سویی باعث می شود که طی سال های گذشته به رغم انتقادهای متقابل نوعی همسویی کلی در زمینه خط مشی های اقتصادی میان آنها دیده شود. چالش های فکری میان راست مدرن و چپ مدرن، چالش هایی است در بستر اندیشه مدرن و دانش ها و روش های آن و نه چالش میان اندیشه های پسامدرن و مدرن. به همین دلیل طرفین به تدریج زبان یکدیگر را بهتر می فهمند و امکان تفاهم بین آنها افزایش می یابد.
یک ویژگی مشترک دیگر نیز میان راست مدرن و چپ مدرن وجود دارد هیچ کدام از این دو جریان فکری، تشکلی را که به طور کامل آنها را نمایندگی کند، ندارند. راست مدرن در کنار گرایش های دیگر حضور دارد، چپ مدرن نیز همین طور. به همین دلیل گفت وگوی صریح و تشکیلاتی میان این دو گرایش فکری هنوز تحقق نیافته است و همیشه بحث آنها با ملاحظات و احتیاط ها و اولویت های سایر گرایش ها درهم آمیخته بوده است. در حال حاضر هیچ تشکلی را نمی توان یافت که به طور یک دست آرای راست مدرن یا چپ مدرن را نمایندگی کند. (البته منظورم در درون احزاب دوم خردادی است و نه خارج از آن.)