ابتکار شهید باکری
در عملیات بیت المقدس در مرحله آخر عملیات که خرمشهر کاملا محاصره شده بود جاده را بسته بودیم . گردانهایی که در این مدت عملیات کرده بودند سازماندهی مناسبی برای عملیات مجدد نداشتند. محسن رضایی و شهید صیاد شیرازی اصرار داشتند چند گردان سازماندهی شوند و به شهر بزنند و بقایای باقی مانده ارتش بعث را پاکسازی کنند. شهید مهدی باکری روبروی پلیس راه خرمشهر ایستاده بود , حدودا ظهر بود. رزمنده هایی که از آنجا تردد می کردند آنها را متوقف می کرد و می گفت : چند لحظه بایستید کارتان دارم آنجا یک محور مواصلاتی بود . او توانست با این اقدام 300 ـ200 نفر را جمع کند و بطرف شهر حرکت کند. ورودی شهر که میدان اولی شهر است عراقیها چند تا تیربار شلیک کردند بعد دیدند نیروهای ایرانی عزم جدی برای مبارزه دارند تسلیم شدند . ساعت 1 تا 2 بعد از ظهر بود بیش از 5 هزار نفر تسلیم شدند . در واقع این 5 هزار نفر به 200 نفر نیرو که از یگانهای مختلف بودند و هیچ سازمانی نداشتند تسلیم شدند و در آن لحظاتی که هنوز عراقیها تخلیه نشده بودند اگر میخواستی دنبال یک رزمنده ایرانی بگردی و او را پیدا کنی باید در جمع 500 نفر از عراقیهای مسلح میگشتی تا او را پیدا کنی . شهید باکری با چنین ابتکار عملی توانست قریب 7 هزار عراقی را اسیر کند .
آموزش دیده بانی توسط یک عراقی
در جبهه شوش یک عراقی که دیده بان ارتش بعث بود تسلیم شد. نامش ابومعاذ و درجه دار ارتش بود بچه های اهواز کنار ما بودند. و صحبتهای او را برایمان ترجمه می کردند اظهار می داشت که من شیعه هستم و وادارم کرده اند که حرم دانیال نبی(ع) را با توپ بزنم حالا آمده ام خود را تسلیم کنم تا مجبور نباشم حرم دانیال پیامبر را بزنم . ما به او اعتماد کردیم و تحویلش ندادیم تا آخر هم ماند و رزمنده جبهه اسلام شد و به بچه های ما آموزش دیده بانی می داد.
از ملموس ترین امدادهای غیبی
در عملیات بیت المقدس گردان ماقرار بود پل نو را تصرف کند باید از میدان مین عبور می کردیم رفتیم و به خاکریز اول دشمن رسیدیم خاکریز اول را تصرف کردیم در خاکریز دوم استحکامات دشمن قوی بود. وقتی وارد خاکریز دوم شدیم مهمات نداشتیم و زمانی که به سنگرهای عراقیها رسیدیم مثل اینکه قبل از ما کسی به خاکریز زده باشد و نارنجک در سنگرها انداخته باشد کشته های بسیار زیادی از عراقیها مشاهده کردیم در حالیکه پیش از ما کسی به این خط نیامده بود. دیدن این صحنه ها یکی از ملموس ترین نمودهای امداد غیبی در جبهه ها بود.
شهید زنده
در عملیات کربلای 5 یگان ما در کنار کانال زوجی عمل می کرد . شب دوم 4 کانال نونی شکل کنار کانال زوجی بود که آنها را پاکسازی و تصرف کردیم . یک نونی پنجم که مقر یکی از فرماندهان عراقی بود قرار شد آن را هم تصرف کنیم که متوجه شدیم علاوه بر اینکه نیروهای ما ممکن است کفاف انجام کار را ندهد از طرفی تعداد عراقیها نیز بسیار زیاد بود. تماس گرفتیم که برایمان نیروی کمکی بفرستند. یک مرتبه احساس کردم در هوا هستم و پرواز می کنم وقتی روی زمین افتادم دیدم خون زیادی از گوشم می آید فکر کردم دارم شهید می شوم به یاد پدر و مادرم و برادر و خواهر و اقوام افتادم . ناراحت شدم . در همین حالت کرانه های زمین را می دیدم . خود را دلداری می دادم و می گفتم این همه جوان شهید شده بیهوش شدم برادرم کنار من بود فکر کرده بود من شهید شده ام مرا رها کرده بود و رفته بود بعد که بچه ها آمدند مجروحین را ببرند مرا هم در حالیکه چفیه ای روی صورتم انداخته بودند بردند. بچه ها می آمدند کنارم برایم فاتحه می خواندند و مرا می بوسیدند دست یکی از آنها را گرفتم متوجه شد که زنده هستم . بعدا فهمیدم گلوله به پشت گردنم خورده بود و به این ترتیب متاسفانه زنده ماندم .
هنگامه پذیرش قطعنامه
زمانیکه قطعنامه پذیرفته شد من مجروح بودم و دو سه روزی بود که از بیمارستان مرخص شده بودم وقتی موضوع پذیرش قطعنامه را شنیدم سکوتی وجودم را فرا گرفت اولا در مقابل فرمان امام راحل خضوع داشتیم و هر چه بود با تمام وجود می پذیرفتیم دوما قلبا از چنین وضعی خشنود نبودیم . با وجود اینکه دست و پایم در گچ بود با یکی از برادران سوار خودرو شده به جبهه رفتیم و به بچه ها ملحق شدیم . پذیرش قطعنامه علیرغم اینکه توجه ما را به پذیرش فرمان معطوف می کرد اما منفعل نشدیم احساس کردیم اگر در جبهه حضور داشته باشیم استرس و نگرانیمان کمتر است .
سرپرستی روزنامه جمهوی اسلامی کرمان ـ همتی